رمان آنلاین داستان سرگذشت واقعی رویای من ناهید گلکارداستان های نازخاتون

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۶۶تاآخر

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۶۶تاآخر

رویای من 

نویسنده:ناهید گلکار

#قسمت شصت و ششم-بخش اول
حالا به هر طرف نگاه می کردم غم بود و چهره های در هم ، ما با این که مشکلات زیادی داشتیم هر وقت دور هم جمع می شدیم از ته دل خوشحال و راضی بودیم ولی حالا انگار سالهاست از اون خوشحالی فاصله گرفتیم ….

حتی مرضیه هم دیگه تو خونه ی ما راحت نبود چون عمه دائم اونو سرزنش می کرد به خاطر اینکه وقتی کارخونه شلوغ شده بود هر دو پسرای اون غیب شده بودن و ما متوجه شدیم که نه اسماعیل اون روز برای برادراش نگران شده و نه وقتی که مرضیه شنیده بود که چه حادثه ای پیش اومده اسمی از بچه هاش برده بوده …. این شد که همه به اینکه اونا از جریان خبر داشتن و به ما نگفتن شک داشتن ، ولی تو اون موقعیت نمی شد چیزی رو ثابت کرد و به قول ایرج حالا هم اگر ثابت می شد می خواستیم چیکار کنیم …..
ما الان به مرضیه بیشتر از همیشه احتیاج داشتیم و حتی به اسماعیل ….

ایرج هنوز گیج بود و نمی دونست باید چیکار کنه از صبح تا شب سرشو با دخترا گرم می کرد ، وقتشو با علیرضا خان می گذروند و یا می خوابید ….. اغلب روزا که من از بیمارستان بر می گشتم خواب بود ….

می دونستم با تمام اتفاقاتی که افتاده اونا در حق من چقدر خوبی کرده بودن….. و حالا من هر چی داشتم از وجود اونا بود ، توی اون زمان که راه به جایی نداشتم از من نگهداری کردن به فکرم بودن و از همون اول مثل عضوی از خانوادشون با من رفتار کردن ………..
در واقع غیر از محبتی که نسبت به اونا احساس می کردم حالا وظیفه ی من بود که دوباره شادی رو به اون خونه برگردونم …..ولی خوب چطور و چگونه؟ ……..

یک روز از سر کار اومدم خونه…… روز پر کاری داشتم و خیلی خسته بودم ، اول رفتم سراغ عمه داشت نهار رو حاضر می کرد ….بغلش کردم و گفت : چه یواش اومدی نفهمیدم ….گفتم شما خوبین گفت چه خوبی؟؟ هستم دیگه ……….

بعد رفتم یک سر به علیرضا خان بزنم و بهش نوید بدم …
#قسمت شصت و ششم-بخش دوم
از وقتی مریض شده بود هر روز از راه که می رسیدم می رفتم پیشش ، می بوسیدمش و یک کم کنارش می نشستم ..گفتم : عمو جون یک نفر از فردا میاد تا شما رو فیزیوتراپی کنه …دکتر صالح میگه شما حتما با این کار خوب میشین ….
پرسید تو چی میگی ؟ من خوب میشم می تونم دوباره کارخونه رو سر پا کنم ؟
خندیدم و گفتم البته چرا که نه دست به دست هم میدیم و اونجا رو راه منیدازیم…. مگه چقدر کار داره ؟…اونجا رو کی کارخونه کرد ؟خوب شما کردین…. مگه نگفتین یک تیکه زمین بود ؟ حالام فکر کنین همونه؛؛؛ از اول درستش می کنیم هیچی عوض نشده حالا شما ایرج و تورج رو دارین … شما خیلی طول بکشه دو سه ماه دیگه خوب میشین ولی اگر خودتون بخواین ….
گفت : می خوام خیلی هم می خوام …از این وضع خسته شدم …از همه بیشتر می دونی برای چی دارم زجر می کشم ؟
گفتم نه ……
گفت : برای پیپم شکوه همه رو جمع کرده …اگر یک بار بکشم خیلی برام بده ؟ گفتم صبر کنین من ترتیبشو می دم یک کم دیگه صبر کنین ریتم قلبتون خوب بشه و بدنتون راه بیفته کاری می کنم که روزی یک بار رو بکشین شما فقط با من همکاری کنین خودم بهتون قول میدم که زود خوب بشین …..
دستمو گرفت توی دستش و به من نگاه کرد چیزی نگفت من خودم همه چیز رو از نگاهش خوندم …….
احساس ناتوانی و عجزی که اون داشت برام غیر قابل تحمل بود …. دلم خیلی به حالش سوخت اون مرد بدی نبود؛؛ مهربون بود به کارگر هاش می رسید و شاید این حقش نبود که این طور توی خونه بیفته و قدرت حرکت نداشته باشه …بغضم و قورت دادم و رفتم …

بچه ها تو اتاقشون بازی می کردن و متوجه ی اومدن من نشده بودن هر دو پریدن گردنم و هر کدوم می خواستن من به حرف اون گوش کنم یکی لباسم رو می کشید و اون یکی صورتم رو طرف خودش فشار می داد …….
تبسم برام نقاشی کشیده بود ، ترانه خونه درست کرده بود و هزار تا حرف دیگه داشتن که انگار تموم شدنی نبود مدتی هم با اونا سر گرم شدم …. ولی نقاشی تبسم منو به فکر واداشت… اون منو کشیده بود که دارم میرم سر کار و ایرج یک کنار خوابیده بود …. و من متوجه شدم که دخترا هم یک حسی از این بابت که ایرج همش خوابیده پیدا کردن …شاید نمی خواستن پدرشون تو خونه بخوابه و مادرشون بره سرکار خواستم حرفی بزنم ولی چیزی به ذهنم نرسید … پس فقط گفتم خیلی عالیه قشنگ شده حالا یک بارم منو تو خواب بکش که ببینم چطوری میشم ترانه پرسید مگه تو می خوابی ؟ خندیدم و گفتم : معلومه که می خوابم……گفت: ولی بابا ایرج از صبح خوابه بیدارش کردیم ولی بلند نشد…
گفتم : برای اینکه خودتون می دونین بابا مریض بود اگر استراحت نکنه حالش خدای نکرده دوباره بد میشه پس مزاحمش نشین باشه مامان؟

 
#قسمت شصت و ششم-بخش سوم
بعد رفتم تو اتاق خودمون …ایرج توی تخت بود ….
گفتم : سلام عزیزم ..خوبی؟ هنوز خوابی؟ …… این کلمه ی هنوز برای اون سنگین بود ولی من اصلا منظوری نداشتم ….از جاش تکون نخورد پیدا بود که اصلا خواب نبوده …..گفت :می خوای از فردا بیام لب پنجره وایستم تا تو بیای ؟ نشستم کنارش و بوسیدمش و گفتم : جواب سلام واجبه ….
با بی حالی گفت : سلام …دست انداختم گردنش و گفتم : دلم برات تنگ شده بود هیچی نگفت آروم یک دست منو گرفت و با دست دیگه سرمو نوازش کرد ولی ساکت بود .

همین طور که لباسم رو عوض می کردم گفتم : می دونی چی شد فردا فیزیوتراپ میاد برای عمو ؛؛ بازم ساکت موند ؛؛ راستی عمو میگه می خواد کارخونه رو دوباره راه بندازه …. این برای روحیه اش خیلی خوبه انشالله زودتر خوب بشه و این کارو بکنیم ….
ایرج گفت : منظورت منم ؟
گفتم : نه عزیزم منظوری نداشتم تو که می دونم چطور اخلاقی داری به خاطر عمو گفتم …….
گفت :فایده نداره فکر می کنی من به این فکر نیفتادم ؟ می ریزن دوباره خراب می کنن مشکلشون کارخونه نیست ، می گن ما طاغوتی هستیم … خوب والله من معنی این حرف رو هم نمی دونیم واقعا به کی می گن طاغوتی هر کس که مال و منال داره گناه کاره ؟ اگر یک روز اینا هم ثروتمند شدن بازم به خودشون میگن طاغوتی ؟ حالا ما که چیزی هم نداریم ولی هر چی هست با زحمت خودمون به دست آوردیم نه دزدی کردیم نه از دیوار مردم رفتیم بالا …..هر چی هست از تلاش بابا بوده و ده سالم هست من دارم پا به پاش کار می کنم …..
هیچ چیز مبهمی هم توی کارمون نیست حالا چهل تا کارگر بی کار شدن خوب شد ؟ الان خرج زن و بچه ی اونا رو کی میده ؟
سر در نمیارم چی رو می خواستن ثابت کنن با کشتن منو و بابام چی خراب بود که حالا درستش کردن؟
هیچوقت خرابکاری چیزی رو درست نمی کنه …. گفتم … به هر حال شده … باید دوباره کارخونه رو راه بندازیم بعدم این بار ازش مراقبت می کنیم…

گفت : نه بابا الان نمیشه باید یک کم وضعیت تثبیت بشه بعدا تا اون موقع هم می ترسم پول نداشته باشیم هر روز که کارخونه نچرخه کلی پول از دستمون میره ……
گفتم ببخشید من نباید فضولی تو کار تو بکنم ولی اگر از همون کارگر ها کمک بگیریم از خدا می خوان دوباره بیان سر کار……….
(ولی می دونستم که ایرج راست میگه باید اوضاع یک کم سر و سامون می گرفت) …..گفتم من خیلی گرسنه هستم بریم نهار بخوریم ؟……….
دخترا از دیدن ایرج به وجد اومده بودن و چهارتایی رفتیم پایین ….
اون روزا همه حرف از ساده زیستن و تقوا می زدن ….
از تجملات شاهی بیزار و از پولدار ها کینه داشتن …. و این که در مورد همه صدق می کرد یا نمی کرد براشون فرق نداشت و تر و خشک با هم سوختن ……
من که از انتقام جویی منتفر بودم اون روزا شاهد چیزایی شدم که نمی تونستم از کنارش راحت رد بشم و عذاب می کشیدم ……
با این حال خودمو آماده می کردم که برای تخصص امتحان بدم ,,, رشته ی من از قبل و بدون اختیار انتخاب شده بود دیگه نزدیک پنج سال بود با دکتر صالح کار کرده بودم و هیچ کاری رو بهتر از این بلد نبودم ..
#قسمت شصت و ششم-بخش چهارم
تا بالاخره یک روز علیرضا خان از ایرج خواست که بره و یک سر به کارخونه بزنه …..بعد از نهار ایرج ازمن خواست که باهاش برم … با خوشحالی قبول کردم و رفتیم …..
وقتی چشمم به اونجا افتاد فهمیدم که ایرج چی میگه و بهش حق دادم… دل آدم از اون همه ویرونی به درد میومد …..کمی اطراف خرابه های کارخونه راه رفتیم ایرج حرف نمی زد و نگاه می کرد …..
مثل اینکه داشت در ذهنش چیزی رو برنامه ریزی می کرد …..
بعد اومد و روی سکوی کنار دیوار نشست و گفت : به نظر میاد کار آسونی باشه ولی نیست ….
این دستگاه ها همه از خارج اومده بود و امکان دوباره گرفتش هم نیست چون همه پول نقد می خواد و هم تضمینی نیست که دوباره این کارو نکنن دیدی که با کسانی که این بلا رو سر ما آوردن هیچ دلیل بر خوردی نشد ….. با این اوضاع هم فکر نمی کنم بشه داد و ستدی با انگلیس انجام بدیم …
باید یک فکر دیگه بکنیم ….مثلا اینجا رو یک چیزی درست کنیم که در آمد زایی باشه .
گفتم: مثلا چی ؟ گفت : الان یک فکرایی تو سرم هست ولی بزار خودم اول فکرا مو بکنم بعد میگم …. می ترسم تو الان بهم بخندی ….. صبر کن ، خودم درست برنامه ریزی کنم اگر شد به همه میگم ….دیگه کارخونه ی قبلی امکان نداره …….

هوا داشت تاریک می شد که ما برگشتیم,,,,, نزدیک تولد دخترا بود ولی هیچ رغبتی نداشتیم که براشون تولد بگیریم ولی اونشب با هم رفتیم و براشون کادو خریدیم و فکر کردیم با یک کیک ساده تولدشونو برگزار کنیم …..وقتی داشتیم بر می گشتیم ایرج از من پرسید رویا اگر نشد کاری بکنیم بیا بریم پیش حمیرا اونجا من می تونم یک کاری راه بندازم و همون جا بمونیم …..گفتم حرفی ندارم به شرط اینکه عمه و عمو رو هم با خودمون ببریم ….
گفت : نمیشه که بابا الان مریضه ….ولی راست میگی نمی تونیم اونا رو ول کنیم بریم ……
سال پنجاه و نه بود من تخصص قبول شدم ولی دانشگاه توی فروردین تعطیل شده بود ….. چهره همه چیز عوض شده بود ….من چون خودم با پوشیدگی زن مخالفتی نداشتم خیلی زود به مانتو و روسری عادت کردم ولی خیلی ها از این کار شاکی بودن …
#قسمت شصت و ششم-بخش پنجم
همون زمان ایرج بدون اینکه حرفی به ما بزنه که می خواد چیکار کنه می رفت کارخونه و از خودش می شنیدیم که دوباره کارگر ها رو جمع کرده و دست به دست هم دارن اونجا رو درست می کنن ….
اون دوباره از صبح خیلی زود می رفت و تا دیر وقت کار می کرد …و از وقتی این کار و شروع کرده بود حال و هوای خودشم عوض شده بود ….. و مجبور شد برای راه اندازی کارش باغ چیذر رو به قیمتی نازل بفروشه …..
اوایل شهریور یک روز بعد از ظهر ساعت سه اومد خونه من تازه از سر کار اومده بودم و داشتم می خوابیدم ….. با خوشحالی کنارم دراز کشید و من بغل کرد و گفت : عزیزم میشه بلندشی می خوام با هم بریم یک جایی ….
گفتم ..تو رو خدا ایرج بزار یک کم بخوابم خیلی خسته ام …..
گفت می دونم ولی این بار رو ازت خواهش می کنم لطفا … مامان و بابا رو هم می بریم ……. دیدم انکار مسئله ی مهمی باید باشه بلند شدم …
گفتم اگر بهم بگی میام …….
گفت: نمیگم باید بیای… بلند شو تنبل خانم ….. گفتم دخترا چی اونا رو چیکار کنیم ؟ گفت تو حاضر شو به اونا کار نداشته باش ……و همین طور که از اتاق می رفت بیرون گفت: دیر نکنی ها زود باش …..
وقتی حاضر شدم و رفتم پایین , همه توی ماشین منتظر من بودن علیرضا خان جلوی نشسته بود و بچه ها و عمه عقب …. سوار شدم……..
عمه پرسید تو می دونی کجا میریم ؟
گفتم : حالا هر کجا که باشه همین که داریم با هم میریم خوبه …….
از در خونه که رفتیم بیرون ماشین تورج رو دیدم که با مینا و بچه ها دم در وایساده بودن ……
راه افتادیم و هنوز هیچکدوم جز ایرج و تورج نمی دونستیم کجا داریم میریم …..
وقتی افتادیم تو جاده ی کرج همه فهمیدیم که داره میره کارخونه …. و من حدس می زدم که اون کاری رو که می خواسته انجام بده راه انداخته ……
وقتی دم کارخونه پیاده شدیم چشمم افتاد به صورت علیرضاخان که دگرگون شده بود صورتش قرمز بود و چونه اش می لرزید اون بعد از مدتها باز اومده بود به جایی که تمام عمرشو براش گذاشته بود ، حالا دوباره دربون در و برای ما باز کرد و ساختمون باسازی شده و مرتبی در مقابل ما بود و این همه ی ما رو احساساتی کرده بود …….
تورج دست عمو رو گرفت تا با عصایی که داشت بیاد تو کارخونه حالا اون می تونست کمی راه بره ولی یک پاش روی زمین کشیده می شد …. با اینکه همه ی ما خوشحال بودیم ولی خوشحالی علیرضاخان برای ما چیز دیگه ای بود هنوز سرشو بالا گرفته بود و به روی خودش نمیاورد که توانشو از دست داده با غرور به اطراف نگاه می کرد ………
وقتی داخل سالن شدیم …. همه چیز با قبل متفاوت شده بود ایرج با زحمت زیاد اونجا رو تبدیل به کارخونه ی تولید پودر و صابون و مواد شوینده کرده بود چیزی که اون زمان بسیار کمیاب شده بود و مردم به سختی پیدا می کردن …
ایرج هم به همین خاطر به فکرش رسیده بود که کارخونه رو تبدیل به چنین جایی بکنه ……
من بهش افتخار کردم و خودش چقدر مغرورانه همه جا رو نشون ما داد و گفت که تورج چقدر کمکش کرده …..و ما با خوشحالی و امید واری برگشتیم خونه ولی هنوز بیست روزی از این افتتاح اونجا نگذشته بود که دوباره همه چیز بهم ریخت و ناقوس جنگ به صدا در اومد.
#قسمت شصت و هفتم-بخش اول
یک شب دورهم توی حال نشسته بودیم …. تلویزیون بدون صدا روشن بود و کسی به اون نگاه نمی کرد …
اون روزا بیشتر برای اخبار و موقع برنامه ی کودک روشنش می کردیم ، دخترا اونقدر حرف می زدن که سرما رو گرم می کردن…….
ایرج خیلی با اونا صمیمی بود که گاهی به خودشون اجازه می دادن اونو ایرج صدا کنن و چون خودش حرفی نداشت تلاش من برای اصلاح این کار فایده ای نداشت …. و قرار بود که از فردا هر دوی اونا برن کلاس اول و بحث اون شب ما هم بیشتر سر همین موضوع بود ترانه اصرار داشت مامان شکوه فردا همراه اونا برن مدرسه و عمه هم با اینکه قرار بود این کارو بکنه ، هی سر به سرشون می گذاشت…
گاهی می گفت میام و گاهی می گفت پشیمون شدم .. و دخترا با هم از سر و کولش بالا می رفتن و خواهش و تمنا که مامان شکوه تو رو خدا بیا ………..
من نمی تونستم چون باید قبل از هفت سر کارم باشم عمل های دکتر معمولا ساعت هشت بود و من باید مریض رو قبل از اون آماده می کردم و می بردم توی اتاق عمل ، پس ایرج و عمه بچه ها رو می بردن مدرسه…….
مرضیه یک سینی چایی آورد و ما مشغول خوردن شده بودیم …
که یک مرتبه ماشین تورج جلوی پله ها وایستاد دخترا که عاشق و شیدای تورج بودن و خوب همین طور مینا و بچه ها با خوشحالی دویدن بیرون ، اول تورج پیاده شد و تا مینا داشت خودشو جمع و جور می کرد بیاد پایین ، تورج دست مریم رو گرفت و زودتر اومد تو …..
و به من گفت : سلام به همگی خوبی مامان ؟ چطوری حاج آقا … دادش جان تو چطوری ؟ رویا بیا تو آشپز خونه کارت دارم از حالت سراسیمه و آشفته ی اون ترسیدم نگاهی به ایرج کردم و دنبالش رفتم ……
من از ترس حساسیت ایرج و شاید مینا هیچوقت بیشتر از چند کلمه با تورج حرف نمی زدم …..
ولی در اون شرایط دلواپس شدم نکنه اتفاقی افتاده باشه …
اول که فکر کردم با مینا دعوا کرده …. و خودمو آماده کردم که همون شب آشتی شون بدم تورج به جای آشپز خونه رفت تو اتاق علیرضا خان و منم دنبالش رفتم ….
پرسیدم چی شده اتفاقی افتاده ؟….گفت : رویا نگو اتفاق بدی افتاده …. عراق به ایران حمله کرده آماده باش دادن من به مینا نگفتم اوضاع خیلی خرابه ، ازم خواستن زود برم و نمی دونم کی بر می گردم ، ولی تو باید مواظب مینا و بچه ها باشی جون تو جون اونا اگر من چیزیم شد زن و بچه ی من امانت تو ….
پرسیدم تو الان دیگه داری میری جنگ ؟
گفت : خوب آره در واقع هنوز خودمم نمی دونم دارم کجا میرم و چی می خواد بشه …. ولی این خبر ها رو بابا باید یواش یواش بشنوه می خواستم با این حالت بهش نگم …..
و نمی خواستم بچه ها وحشت کنن ، مریم رو همین جوری یک سره داشت گریه می کرد……
احساس کردم کسی پشت دره و شاید می شد حدس زد که کیه ، گفتم پس به ایرج بگو کجا داری میری اون بدونه بهتره ، باشه من مراقب زن و بچه ی تو هستم ولی مطمئن باش ایرج از خودت بهتر ازشون مراقبت می کنه انشالله توام زودتر بر می گردی ……
بعد ایرج زد به در و اومد تو که چی شده تورج جان ؟
گفت : جنگ شده….آماده باش دادن و من دارم میرم …..
نگران زن و بچه ام هستم اونا رو سپردم به تو و رویا …..
ایرج با حیرت به اون نگاه می کرد پرسید … چی میگی ؟ جنگ چیه ؟ کی با کی جنگ می کنه ؟
گفت : عراق به ایران حمله کرده هنوز چیزی معلوم نیست ….
من برم ببینم چه خبره شما هم تلویزیون رو روشن نگه دارید ………….
#قسمت شصت و هفتم-بخش دوم
با صدای گریه ی بچه ها به خودم اومدم … دویدم تو حال مثل اینکه علی که حرفای تورج و مینا رو شنیده بود ( با اینکه تورج و مینا سعی کرده بودن اون نفهمه) به دخترا گفته بود که جنگ شده و حالا همه میمیریم و این طوری همه متوجه شدن که چی شده تلویزیون رو زیاد کردیم …
تورج علی رو نگاهی بدی کرد و گفت : تو مثلا مردی عوض اینکه مواظب اونا باشی اذیتشون می کنی …..
ببخشید ترانه خانم تبسم خانم بیان پیش عمو بیان تا براتون بگم اصلا این طوری نیست که علی به شما گفته … این جنگ خیلی دوره و امکان نداره به اینجا برسه ظرف چند روز تموم میشه و شما ها هیچی نمیفهمین…..اصلا با ما کار ندارن ….من و تمام دوستام جلوشونو می گیریم و میرن گم میشن حرف عمو رو قبول دارین ؟

ترانه گفت : شما چطوری جلوشونو می گیری ؟ مگه هواپیما نداری ؟
گفت : خوب من بلدم چیکار کنم ….( اون داشت با بچه ها حرف می زد ولی عمه با گریه رفت تو آشپز خونه …..
من پشت سرش رفتم و گفتم عمه قران ؛؛ قران رو بیارین از زیرش ردش کنین ……
گفت : آره مادر بزار براش غذا بکشم ……. از شام اونشب کشید و همون طور با بغض آورد و گذاشت روی میز و بعد رفت و توی یک سینی قران و آب گذاشت و تورج رو از زیر اون رد کرد و گفت: الهی قربونت برم مادر مواظب خودت باش می دونی منو و بابات طاقت نداریم ……. تورج خندید و گفت : بچه ها رو آروم کردم حالا نوبت شماست ؟ مادرم جنگ کجا بود؟ .. مگه صدام جرات می کنه وارد ایران بشه یکی دو روز دیگه فرار می کنن و گورشون گم می کنن …….
منم که اون بالام پس نگران هیچی نباش …..بعد با یکی ، یکی ؛ خدا حافظی کرد ….
دست آخر نگاهی به من انداخت ولی چیزی نگفت فقط یک بار چشمشو باز و بسته کرد … شاید می خواست قولی رو که از من برای زن و بچه اش گرفته برای خودش محکم کنه ….و در حالی که ظرف غذا دستش بود رفت ایرج و مینا دنبالش رفتن بیرون تا دم ماشین بدرقه اش کنن ……
علیرضا خان همین طور با نگاه اونو بدرقه کرد.
صورتش قرمز بود ولی ساکت نشسته بود ولی مینا و عمه بدون ملاحظه ی بچه ها گریه افتاده بودن … ایرج که از بدرقه ی تورج برگشت یک راست رفت بالا ….
علیرضاخان بلند شد و عصا زنان رفت به طرف اتاقش ….گفتم عمو نرین همین جا دور هم باشیم ….
گفت : می خوام برم ببینم بی بی سی چی میگه ….. شاید این خبر برای خیلی ها که هنوز نمی دونستن چی می خواد پیش بیاد؛ زیاد ناراحت کننده نبود ولی ما تورج رو داشتیم که از همون لحظه ی اول برای جنگیدن رفته بود …. و ما حیرون و سر گردون مونده بودیم ….
عمه گفت : ایرجم که رفت بالا اینم که رفت تو اتاقش ….اِ اِ اِه همین طورن آدمو ول می کنن…. اصلا به فکر ما نیستن داریم دق می کنیم خوب هر کدوم رفتین تو اتاقتون که چی بشه ؟… ..تو پاشو مینا برو جابجا بشو خودتو ناراحت نکن زود بر می گرده …. و نفس بلندی از درد کشید …
#قسمت شصت و هفتم-بخش سوم
ترانه و تبسم زود با علی و مریم مشغول بازی شدن …
نگاهی به اونا کردم انگار نه انگار که چند دقیقه پیش داشتن برای جنگ گریه می کردن ….کاش ما هم می تونستیم همه غمهای زندگی رو زود فراموش کنیم وهمه چیز رو به بازی بگیریم ……
کمی کنار مینا نشستم تا اون آروم بشه …دیدم ایرج نیومدپایین ….
گفتم بزارم کمی با خودش تنها باشه که رفتن تورج رو بتونه تحمل کنه …
اول که فکر می کردم زود بر می گرده وقتی طولانی شد … رفتم بالا که بیارمش …..
روی لبه ی تخت نشسته بود و با دو دستش سرشو گرفته بود ….
گفتم: عزیزم ایرج جان خوبی ؟ سرشو با عصبانیت بلند کرد و گفت :بالاخره خودتو نشون دادی …. نشون دادی چی تو دلت می گذره ….. گفتم : چی داری می گی خدا مرگم بده این چه حرفیه ؟ تو داری باز به من توهین می کنی … یواش مینا اون پایینه تو رو خدا شروع نکن ایرج تو این موقعیت آخه تو چطور دلت میاد از این حرفا بزنی اون بیچاره می خواست زن و بچه رو به من بسپره …..در حالیکه دندونهاشو بهم فشار می داد گفت : منم که خرم … گاوم …. من اونجا؛؛ مامان اونجا؛؛ بعد تو رو صدا می کنه توی اتاق و ازت می خواد مواظب بچه هاش باشی ….. تو چیکاره ای؟ به تو چه مربوط ؟ من برادر اونم؛؛چرا به تو باید می گفت ؟
گفتم :ایرج جان من نمی دونم به خدا قسم فکر کردم با مینا دعوا کرده ….اگر می دونستم نمی رفتم … خوب من نمی دونم چه دلیلی داشت منو صدا کرد منم رفتم آخه اون برادر توست چشمش پاکه به خدا هیچ وقت به من نظری نداشته اینکارو نکن ایرج تمومش کن …. مشتشو کوبید بهم مثل مار به خودش می پیچید …. و فریاد می زد ولی فریادی با صداش آهسته و این بیشتر باعث می شد که از دورن داغون بشه ….. مگه منه احمق ندیدم که چطوری بهت نگاه کرد و رفت …. خوشت میاد دیگه ، خودم دیدم ، این نظر نیست ؟
گفتم : به خدا به جون بچه هام اون می خواست خاطرش از مینا راحت باشه قسم می خورم ……
گفت : دیگه شناختمت … ولم کن الان یک کاری دست خودم میدم ….. و رفت کتشو بر داشت و در و کوبید بهم و با سرعت از پله ها رفت پایین و بدون اینکه جواب عمه رو که دنبالش راه افتاده بود و ازش می پرسید کجا میری چی شده رو بده ، از در خونه زد بیرون و رفت .

#قسمت شصت و هفتم-بخش چهارم
من بالای پله ها وایستاده بودم ….
تو دلم گفتم به درک که رفتی خسته شدم دیگه این بار اگر هزار بار هم معذرت بخواد قبول نمی کنم … ولی دلم طاقت نیاورد و رفتم پشت پنجره و اونو باز کردم داشت از خونه می رفت بیرون صدای الله و اکبر از دور به گوش می رسید ….
یک دلهره ی عجیبی تو دلم افتاده بود مدتی همونجا وایستادم امیدوار بودم بر گرده ولی خبری نشد ……
پنجره رو بستم و اومدم بیرون .ترانه اومد پایین پله ها و از من که قدرت حرکت نداشتم پرسید: مامان بابا کجا رفت ، چون جنگ شده بابا عصبانیه ؟
گفتم نه الان بر می گرده جایی کار داشت زود میاد ….
سعی کردم خیلی طبیعی باشم هم به خاطر بچه ها و هم عمه این روزا حال خوبی نداشت مرتب فشارش میرفت بالا ….
ترانه با خوشحالی رفت سر بازیش حالا می شد فهمید که بچه ها مفهموم جنگ رو نمی فهمیدن و خوب و خوش داشتن بازی می کردن و حتی رفتن ایرج با اون وضع نتونست بازی اونا رو بهم بزنه …….

مینا هنوز بغض داشت ….با خودم گفتم ولش کن رویا می خواد چی بشه خودش بر می گرده و عذر خواهی می کنه ولی این بار دیگه نمی بخشمش … حالا من باهاش قهر می کنم ……… مینا پرسید: رویا جان ایرج خان به خاطر تورج ناراحت بود ؟
گفتم خوب معلومه ولی بی خودی خودشو اذیت می کنه ….. رفت یک هوایی بخوره الان برمی گرده ….. ولی عمه حال خوشی نداشت ….
گفتم حالتون خوبه می خواین فشارتون رو بگیرم ؟
با بی حوصله گی گفت : نمی دونم می خوای بگیر می خوای نگیر چه می دونم والله …چی داره به سرم میاد نمیفهمم …..
خدا به خیر کنه ….. ایرج و تو یک چیزی می دونین که به من نمیگین …..راستشو بگو رویا بزار الان بدونم ……
گفتم : به جون ایرج هیچی نیست قسم می خورم فقط کلافه بود ……
فشارشو گرفتم حدسم درست بود رفتم و یک قرص فشار و یکی هم آرام بخش آوردم و بهش دادم و ازش خواستم دراز بکشه اونم همون جا روی مبل ولو شد …..
بعد رفتم دوا های عمو رو دادم ….ایرج بازم نیومد ….. دیر وقت شد …
شام بچه ها رو دادیم و اونا رو خوابوندیم و با مینا برگشتیم پایین عمه روی همون مبل دراز کشیده بود ……..
بدون اینکه سرشو بلند کنه پرسید : راست بگو رویا ایرج چش شده بود ؟
گفتم : راستش نگران کارخونه بود رفت سر بزنه و برگرده از اون حادثه به بعد همش دلواپس میشه …..

شام علیرضا خان رو دادیم و مرضیه هم خورد و رفت بخوابه ولی ما هیچکدوم اشتهایی نداشتیم .. و منتطر ایرج موندیم ……ساعت از دوازده گذشته بود عمه همون جا روی مبل خوابش برده بود به زحمت با مینا بردیمش سر جاش … به خاطر قرصی که خورده بود دیگه متوجه ی چیزی نبود ….
مینا هم خوابش گرفت منم رفتم کنار پنجره و یک ساعتی همون جا موندم فکر می کردم هر چی زودتر از اومدنش با خبر بشم بهتره ….ولی خبری نشد ….

باید صبح بچه ها رو خودم دیگه می بردم مدرسه با اینکه می دونستم دیرم میشه …….

#قسمت شصت و هفتم-بخش پنجم
همون جا کنار پنجره روی تخت دراز کشیدم و خوابم برد …..
صبح برای نماز بیدار شدم هنوز ایرج نیومده بود …
اون جایی رو نداشت بره حتما توی ماشین خوابیده ….. هر چی فکر می کردم کجای این کار تقصیر منه نمی فهمیدم ….وقتی تورج منو صدا کرد چی باید می گفتم ؟ نمیام ؟ چیکار باید می کردم ؟ ……..
با این فکر خیال ها دیگه خوابم نبرد تا اینکه بچه ها بیدار شدن و اولین چیزی که پرسیدن این بود ایرج کجاس ؟ گفتم رفته سر کار امروز خیلی سرش شلوغ بود و از شما ها عذر خواهی کرد و حالا من شما رو می برم مدرسه ….
تبسم با صدای بلند گفت : هوراااااا من دوست داشتم تو بیای خوب شد ……

اون روز ماشین رو خودم بر داشتم دیگه ایرج نبود که مخالفت کنه …..
باید ساعت دوازده می رفتم دنبالشون این بود که نمی تونستم به اسماعیل اونا رو بسپرم روز اولی بود که جنگ شروع شده بود و نمی دونستم ممکنه چه اتفاقی بیفته ………

اون روز توی اخبار خبر پیش روی دشمن از طرف غرب کشور مردم رو نگران کرده بود اونا با سرعت داشتن می کشتن و میومدن جلو در حالیکه ما هنوز آمادگی دفاع نداشتیم …..

من اون روز خیلی دیر رسیدم بیمارستان و دکتر عمل اولشو تموم کرده بود عذر خواهی کردم و سعی کردم توضیح بدم که چی شده ……بعد از عمل هم خیلی مریض داشتم فقط چهار تا بستری و عمل شده بودن که باید بهشون رسیدگی می کردم وهمین باعث شد کمی مشکلات خودم رو فراموش کنم ………..
ولی هر وقت به خودم میومدم نقشه می کشیدم که با ایرج چیکار کنم و حرفایی که باید بهش می زدم با خودم مرور می کردم …..با عجله کارمو انجام دادم و از نسرین خواهش کردم مراقب کارای من باشه و رفتم دنبال بچه ها ……
اونا با خوشحالی منتظرم بودن بهشون خوش گذشته بود …..
ترتیب سرویس مدرسه رو دادم و قرار شد از فردا دیگه با سرویس برن و بیان ……

حالم خوب نبود و پشت فرمون سرم گیج می رفت یادم افتاد از نهار دیروز تا اون موقع چیزی نخوردم …..
پس خیلی آهسته از یک کنار رفتم تا خودمو رسوندم خونه …..

مینا که حالمو دید..فورا برام یک چایی نبات آورد کمی جون گرفتم …. ولی نهارمو خوردم و منتظر ایرج نشدم گفتم بزار بیاد ببینه که خیلی هم نتونسته منو ناراحت کنه …..
ولی اون بازم نیومد …..
شب شد و بچه ها خوابیدن و من از ترس سئوال های پشت سر هم عمو و عمه و حتی مینا … رفتم توی تختم و دراز کشیدم در حالیکه خبر های بدی از جنگ می رسید و نگرانی ما رو به خاطرتورج صد چندان می کرد من داشتم از دست ایرج دیوونه می شدم ……ما حالا نه از اون خبر داشتیم نه پیغامی از تورج رسیده بود
#قسمت شصت و هشتم-بخش اول
اونشب هم ایرج نیومد ، حدس می زدم که کارخونه باشه چون نمی تونست اونجا رو ول کنه وگرنه تمام زحمت هاش به هدر می رفت …..
تازه محصولش وارد بازار شده بود و فروش نسبتا خوبی داشت …. یک لحظه تصمیم گرفتم همون شبی برم و بیارمش ولی پشیمون شدم … و یک قرص هم خودم خوردم و خوابیدم ……

سرویس مدرسه دم در بچه ها رو باید سوار می کرد ، من دخترا رو تا دم در بردم و توی ماشین منتظر شدم …. مدتی معطل شدم تا مینی بوس رسید…..
بچه ها رو بهش سپردم و خودم رفتم بیمارستان… دلم مثل سیر و سرکه می جوشید .. دیرم شده بود وقتی رسیدم ، دکتر صالح عمل رو بدون من شروع کرده بود ؛؛سریع رفتم و لباس پوشیدمو خودمو رسوندم سر عمل ……
نگاه خشمگینی به من کرد و خیلی محکم با غیض گفت : نبض و فشارشو چک کن …. عملش سخته حواسوتو بده به اینجا …….

بعد از عمل دکتر بازم با من رفتار خوبی نداشت …. من طبق عادت خودم که سکوت می کردم و حرفی نزدم……..
اون روز دو تا عمل دیگه داشتیم که هر دو خیلی طول کشید ……
بعد از عمل دکتر که خیلی خسته شده بود تند تند دستورات لازم رو داد و به من گفت: امروز می خواستم وایستم تا عمل ها رو تو انجام بدی ولی شنیدم هم دیروز زود رفتی و هم امروز دیر اومدی …. ببین سرمدی کار ما شوخی بردار نیست می خوای عمل کردن رو خودت انجام بدی یا نه ؟
گفتم دکتر من تازه تخصص قبول شدم مگه میشه خودتون گفتین اجازه ندارم ….
گفت: الانم نداری ولی اگر من باشم مسئولیتشو قبول می کنم اومدیم یک وقت من نبودم؛؛ باید یک بار خودت تنهایی انجام داده باشی ؟ یا می خوای همیشه دستیار بمونی ؟
گفتم دکتر باعث افتخار منه که شما به من اعتماد دارین بله خودمم می دونم که باید زودتر این کارو بکنم چشم هر وقت شما صلاح می دونستین …. این دو روز هم به خاطر اینکه تجلی تو کارخونه خیلی کار داشت در گیر بچه ها بودم وگرنه خودتون می دونین که خیلی با من همکاری می کنه…. چشم هر وقت شما صلاح بدونین من آمادگی دارم .. ……
گفت : اگر من چیزی بهت میگم برای خودته …تا حالا مثل تو ندیدم با پشتکار….. کوشا ، از همه مهمتر باهوش ؛؛؛ دلم می خواد زود پیشرفت کنی ، هیچ چیز این مملکت الان ثبات نداره فردا معلوم نیست که من اینجا باشم یا نه,, هر کاری می کنی زودتر بکن که من خیالم از بابت تو راحت باشه ، می خوام جای منو بگیری ؟……..
….دکتر همین طور که به طرف اتاقش می رفت ادامه داد …. خیلی خوب پس اگر آمادگی داری فردا خودتو حاضر کن ، دیر نیای که با من طرفی ، ساعت شش صبح اینجا باش که باید تمام عمل رو خودت انجام بدی ( رسید تو اتاق و پرونده ی یک مریض رو برداشت و داد دست من …..
نگاه کن این همون خانمی هست که خودت کاراشو کردی فردا وقت عمل داره …….
گفتم آره دکتر می دونم تا حالا خیلی دیدم که شما این عمل رو انجام دادین …..
گفت : خوب برای همین هم من فردا دستیار تو میشم ببینم چیکار می کنی …. یادت باشه باید از همین الان شروع کنی روی پرونده اش کار کنی به همه ی وضع داخلی اون مسلط باشی ….. و اینو گفت و رفت ….
#قسمت شصت و هشتم-بخش دوم
دکتر رفت… پرونده توی دستم بود …..همین طور مونده بودم ، می ترسیدم تو اون حالتِ روحی خطایی ازم سر بزنه …. نمی دونستم چیکار باید بکنم؟ کاش می گفتم باشه بعدا ولی نتونستم این حرف رو بزنم ….. استرس و نگرانی نمی گذاشت خوب روی کارم تمرکز کنم ….. حالا قدر روزایی که ایرج کمکم می کرد رو می فهمیدم ….. آخه من چطوری می دونستم وقتی ایرج توی کارخونه مونده و می دونم داره چی می کشه و چقدر بهش سخت می گذره،،با خیال راحت برم و یکی رو عمل کنم …
تازه توی خونه هم از دست سئوالهای عمه و علیرضاخان کلافه می شدم …. و دخترا یک طور دیگه فکر منو مشوش می کردن .
اونا ایرج رو می خواستن و نمی تونستم اونا رو قانع کنم ؛؛… .چطوری توان اینو داشتم که روی یک همچین کار سختی تمرکز کنم ؟ ….. راستش نگران تورج هم بودم ازش خبری نشده بود…….

ساعت دو رسیدم خونه ….عمه با نگرانی ازم پرسید می دونستی ایرج شب رو تو کارخونه می خوابه ؟ گفتم بله چون نگرانه …..به خاطر جنگ …… سرشو تکون داد و گفت : بگو ببینم سر چی دعوا کردین ؟ خوب بگو منم بدونم …. گفتم : به خدا قسم اگر منم بدونم خودتون که اخلاقشو می دونین از چیزی که ناراحت میشه حرف نمی زنه قهر می کنه ……. با ناراحتی گفت : خوب چرا خونه نمیاد ؟ با تندی گفتم …. من از کجا بدونم ، نمیاد که نیاد…. من عمه جون کاری نکردم که سزاوار همچین کاری باشم …پس بزارین خودش هر وقت دلش خواست بیاد ……
و رفتم بالا ….. مینا دست مریم رو گرفته بود و از پله ها میومدن پایین …. چشمش به من که

افتاد گفت : رویا جان فکر می کنم تبسم تب داره ..خیلی بدنش داغه …پرسیدم کجان ؟ گفت : تبسم خوابیده و ترانه هم داره با علی بازی می کنه …. خودمو رسوندم به بچه ها ….
تبسم تب داشت .ولی خیلی بالا نبود فورا بهش یک قاشق سرما خوردگی دادم ولی خودم حدس می زدم که بازم اون برای ایرج ناراحته …کنارش نشستم و سرشو نوازش کردم و گفتم : دختر خوشگل من برام تعریف کن امروز چیکار کردین تو مدرسه …… گفت : بیشتر بازی کردیم ولی با مداد هم روی دفتر مون خط کشیدیم باید یک صفحه هم تو خونه این کارو بکنیم …من بلدم خانمه به من گفت آفرین ولی به ترانه گفت خیلی بازیگوشی …. ایرج امروزم نمیاد ؟…
.گفتم تبسم جان من میگم ایرج چون زنش هستم تو باید بگی بابا …..
خندید و گفت آخه دوست دارم مثل تو بهش بگم ایرج خودشم دوست داره ….
گفتم خوب بگو بابا ایرج …چطوره ؟ با بی حوصله گی گفت حالا دعا کن بیاد من مریضم؛؛؛منو ببینه و خودشو بکشه …..
گفتم چرا خودشو بکشه ……گفت آخه هر وقت من یا ترانه مریض میشیم اون می گه مریض نشین که من خودمو می کشم ….
#قسمت شصت و هشتم-بخش سوم
دیدم این طوری نمیشه باید یک فکری بکنم…. اون باید برمی گشت خونه …..
فردا صبح من عمل داشتم و از همه مهمتر این بود که باید خیال خودم رو راحت می کردم …..

و به هزار دلیل غرورم رو زیر پا گذاشتم و لباس پوشیدم …. بچه ها رو به مینا سپردم برای خودمو و ایرج غذا کشیدم و با اسماعیل رفتم بطرف کارخونه …..
عمه که فهمیده بود می خوام چیکار کنم خوشحال بود و می گفت : خوب کاری می کنی مادر برو ببین بچه چی شده من داشتم خودم می رفتم …. می خوای منم بیام ؟ گفتم نه عمه جون من میارمش ……

توی راه فکرم خیلی مشغول بود ، خبر های جنگ هم خوشایند نبود و بر نگرانی من اضافه میکرد ….
با وجود تشکیل پایگاه های بسیج و اعزام جوون ها به جبهه معلوم می شد که این ماجرا هم به اون سادگی ها نیست ….
دلم خیلی گرفته بود برای اولین بار از این دنیا بدم میومد و دیگه دلم نمی خواست ادامه بدم …. منی که همه از دور به زندگیم نگاه می کردن و غبطه می خوردن …از زندگی سیر بودم احساس می کردم تحت فشارم و دلم می خواست فرار کنم …
اون همه کار و تلاش با دل خوش امکان داشت ولی وقتی آدم غمگین میشه هر کاری براش سخته ……
بیشتر از همه چیز این جنگ تحمل منو تموم کرده بود عواقب اونو می شد حدس زد……. نزدیک کارخونه که شدم فکر می کردم حالا چی باید به ایرج بگم ؟ خوشرو باشم و عذر خواهی کنم؟؟ و التماس کنم که برگرده؟…..
یا دعوا و مرافه راه بندازم تا متوجه ی عمل زشت و ناپسندش بشه؟ ….نمی دونستم ….. چون واقعا هیچکدوم از اون راه ها برای من راه درست نبود ……

وقتی وارد کارخونه شدیم دیدم که دربان با تلفن به ایرج خبر داد ….. جلوی در پیاده شدم ماشینشو دیدم …. و به اسماعیل گفتم تو برو من با آقا میام …… و رفتم تو هنوز عده ای از کارگر ها داشتن کار می کردن …..
بالا رو نگاه کردم بطرف اتاق ایرج ، اون می تونست منو از اون بالا از پشت پنجره ببینه ولی نبود …. از پله های آهنی باریک رفتم بالا …. و در و باز کردم اون سرش پایین بود و روی یک کاناپه که یک بالش و یک پتو هم روش بود نشسته بود و یک چراغ والر گذاشته بود جلوش که روش قوری و کتری داشت می جوشید برای خودش چایی ریخته بود و انگار منتظر من بود ولی بهم نگاه نکرد ….
منم بدون یک کلمه حرف رفتم و ظرف غذا رو گذاشتم روی میز و کنارش نشستم …..
ایرج همون طور سرش پایین بود و حرفی نمی زد ….
منم صبر کردم تا خودش سر حرف رو باز کنه … بالاخره بدون اینکه نگاهی به من بندازه گفت : چایی می خوری ؟ گفتم بدم نمیاد چون از راه که رسیدم خونه ، اومدم اینجا …تو نهار خوردی ؟ ….
گفت : آره ی ساندویج خوردم کارگر ها برای خودشون می گیرن برای منم گرفتن ….
بلند شد و یک استکان رو خوب شست و برای من چایی ریخت و گفت : نبات دارم بندازم تو چاییت ؟
گفتم: آره بنداز بهش احتیاج دارم ……..
#قسمت شصت و هشتم-بخش چهارم
قوطی کنار دستش بود ، باز کرد و یک تیکه نبات انداخت تو چایی منو خودش اونو هم زد و داد دست من …… و گفت : کاش اول غذا می خوردی ، حتما بازم ضعف کردی ، خوب غذاتو می خوردی بعد میومدی ….
گفتم اشتها نداشتم تبسم مریض بود اول رفتم پیش اون ……
از جاش پرید و پرسید : چی شده چرا مریض شده ؟
گفتم تب کرده فکر کنم برای تو بیقراره …
گفت : شاید سرما خورده ؟
گفتم حتما ولی اون مقاومت بدنش وقتی ناراحته کم میشه …..
گفت: من ….من ….نمی دونم ..بعد از اون شب که ناراحتت بودم دیگه فکرم کار نمی کنه حالم خوب نیست ، نمی خواستم باعث ناراحتی تو بشم …..
گفتم : خوب فکر نکردی با نیومدن و قهر کردنت دو برابر ناراحتم می کنی ؟ به نظرت واقعا من مستحق این کار هستم ؟ اگر به من شک داری که یک حرف دیگه اس اگر نداری چرا این کارارو می کنی ؟ همین الان تکلیف این مسئله رو روشن کن من دیگه نمی تونم این وضع رو تحمل کنم دیگه از سایه ی خودمم هم می ترسم …وقتی خانواده دور هم جمع میشیم اونی که دائما معذب و ناراحته منم از ترس اینکه تو چیزی رو به دلت نگیری می ترسم با مریم و علی حرف بزنم ….. اینطوری نمی تونم ادامه بدم ……
گفت: آخه من خودمم نمی دونم دارم درست فکر می کنم یا اشتباهه … منم خیلی عذاب می کشم این فکر مثل خوره افتاده به جونم که تورج هنوز نتونسته تو رو فراموش کنه … به حضرت عباس به تو شک ندارم می دونم تو چقدر پاک و بی آلایشی می دونم همیشه همونی هستی که نشون میدی ….اینو می فهمم و همیشه بهت افتخار می کنم ولی …. نمی دونم چرا این که ممکنه تورج …( صورتشو با دست بهم مالید و نفس بلندی کشید بازم کلافه بود ) نمی خوام اصلا بهش فکر کنم حتی بیشتر شب ها کابوس می ببینم …. به خدا دست خودم نیست و از روت خجالت می کشم …..
گفتم: ببین الان گفتی که به من اعتماد داری …. اگر راست میگی؟ از خودم بپرس تورج مثل یک فرشته پاک و نجیبه …. بهت قول میدم حتی به ذهنش هم خطور نمی کنه که همچین فکری بکنه …. اگر این طور بود اول از همه مینا می فهمید ….تو می دونی زن ها بیشتر از مردا حواسشون به این چیزا هست ….
تورج اگر همچین نظری داشت جلوی تو منو می کشید تو اتاق تا با من حرف بزنه؟….اون این کارو کرد که چی بشه ؟ تو خودت فکر کن ؟ نه؛ این طوری که تو می گی نیست نمی تونه باشه ، فقط بهم اعتماد داره مثل زن برادرش؛؛ زن ایرج ،،، ایرجی که اون مثل بت می پرسته …. ایرج جان اشتباه می کنی،، به خدا قسم اشتباه می کنی ؛؛ و این وضع دیگه قابل دوام نیست …من حتی نمی تونم به کسی بگم سر چی دعوا کردیم ..
#قسمت شصت و هشتم-بخش پنجم
سرشو تکون داد و گفت : حق داری منو ببخش ……. گفتم باشه این بار هم می بخشم ولی به یک شرط … منو راحت بزاری من اگر این رفتارم رو ادامه بدم هم تورج متوجه ی حساسیت تو میشه هم مینا .. اصلا شاید در مورد من فکر بد بکنن …… تو اینو می خوای؟ بزار عادی باشیم و فراموش کنیم …. توام اگر چند بار خودتو نگه داری کم کم عادت می کنی من اشتباه کردم که به ملاحظه ی تو باعث شدم این موضوع کش پیدا کنه …….
خودشو روی نیمکت کشید اومد جلو و دست انداخت دور گردن من و گفت : خودم بیشتر پشیمونم باشه هر کاری صلاح می دونی بکن (بعد سر منو گرفت روی سینه اش) به خدا دیگه حتی روم نمیشه ازت معذرت بخوام …..
گفتم : اگر بهت بگم ایرج این دفعه ی آخره و این با تکرار بشه من تصیمم جدی می گیرم حرف یاوه زدم …چون من و تو از هم جدا شدنی نیستیم پس بیا دیگه خودت این فکرا رو کنار بزار,,, به خدا نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم, نه تو خونه و نه تو بیمارستان کار من با جون آدماست و تو تا حالا ازم حمایت کردی پس بازم کمکم کن چون بدون تو نمی تونم زندگی کنم ایرج من می خوام با هر کس که دلم می خواد حرف بزنم راحت باشم منو تو منگنه نزار ………
حرفی نزد فقط منو محکم در آغوش گرفت … بعد گفت بیا با هم نهار بخوریم و بریم بچه ها منتظرن ……

حالا مثل بچه ها رفتارش عوض شده بود با عشق و علاقه انگار اصلا اتفاق نیفتاده غذا رو به دهن من میذاشت ……….
تعجب می کردم چطور می تونست یک بار اینقدر کینه داشته باشه و یک بار اینقدر با عشق و محبت با من رفتار کنه در حالیکه چیزی عوض نشده بود …… و من با همه ی بی مهری که از اون دیده بودم باید به عنوان یک زن و مادر دوتا بچه؛؛ همه چیز رو زیر پا می گذاشتم و دوباره با اون رفتاری عادی می داشتم ، در حالیکه غرورم … و احساسم جریحه دار شده بود سعی می کردم مثل سابق بهش عشق بورزم ……… و از این که باعث می شد بازم من از وجود خودم دور و دورتر بشم دلگیر بودم ، ولی کار دیگه ای نمی تونستم بکنم …….
هر بار که ایرج این کارو می کرد یک غمی نهفته تو ذهن و روح من بجا می موند که نمی تونستم حتی برای خودم تکرار کنم …..

ترانه و تبسم داشتن با علی بازی می کردن که ما رسیدیم و طفل معصوم ها از خوشحالی نمی تونستن تا یک ساعت از ایرج جدا بشن …..
که عمه و علیرضا خان هم اگر بچه بودن همین کارو می کردن ….
عمه ذوق زده می گفت : می دونستم امشب میای شاید تورج هم اومد من کوفته برنجی درست کردم که همتون دوست دارین و سر و روی ایرج رو غرق بوسه کرد …….ولی چیزی که باعث خوشحالی ما شد این بود که مینا گفت : تورج تلفن کرده و حالش خوبه شاید امشب اونم بیاد ….
تا حالا هم ماموریت رفته بوده و دسترسی به تلفن نداشته ….. من رفتم بالا تا لباس عوض کنم ……..
دخترا روی پای ایرج نشسته بودن و به گردنش آویزن … و نمی گذاشتن از جاش تکون بخوره… وقتی می رفتم دستشویی تا وضو بگیرم صدای تلفن رو شنیدم …… و بعد صدای ایرج که منو صدا می کرد با صورت خیس اومدم سر پله ها ایرج گفت رویا جون از بیمارستان تو رو میخوان فورا گوشی رو بر داشتم ….
گفتم بله بفرمایید گفت : دکترسرمدی زود خودتون رو برسونین دکتر صالح گفتن سریع بیاین خیلی سرمون شلوغه از جبهه زخمی اومده زود باشین ….
فقط گفتم باشه و گوشی رو گذاشتم ….وقتی حرف می زدم ایرج اومده بود پیش من ….دست و پام می لرزید ….
پرسید چی شده ؟
گفتم از جبهه زخمی آوردن باید برم ……
گفت : نگران نباش خودم می برمت برو حاضر شو …….
#قسمت شصت و نهم-بخش اول
با عجله نماز خوندم و همین طور که حاضر می شدم به ایرج سفارش می کردم ….
دخترا یک صفحه مشق دارن کنترل کن بنویسن ، اگر من نتونستم بیام برای صبح کیفشونو حاضر کن ، صبح براشون نون و پنیر و گردو بزار تا هله هوله نخورن یک سیب هم بزار توی کیفشون ….
بچه ها ساعت هفت باید دم در باشن با ماشین برو وایسا تا سرویسشون بیاد ….
هر دو شون باید ژاکت بپوشن نکنه هوا سرد بشه …. یک قاشق شربت سرما خوردگی احتیاطا بده به تبسم … اگر صبح حال نداشت نزار بره مدرسه …….
ایرج گفت: حواسم هست تو نمی خواد نگران باشی …..
مینا اومده بود و کمکم می کرد اونم خاطرم رو جمع کرد که مراقب بچه ها هست بوسیدمشو تشکر کردم و رفتم …..

توی راه ایرج همین طور برای من زبون می ریخت ولی تمام حواس من توی بیمارستان بود که چه اتفاق بدی افتاده که دکتر صالح اون موقع شب اونجاست و منو خواسته …..
جلوی در پیاده شدم و ازش خدا حافظی کردم… گفت : می خوای وایستم با هم بر گردیم ؟ گفتم نه معلوم نیست چه خبره اگر کارم تموم شد بهت زنگ می زنم بیایی دنبالم تو برو راحت باش …. تو رو خدا حواست به بچه ها باشه دلشون برات خیلی تنگ شده بود ….و با عجله رفتم تو بیمارستان…..

از همون دم در بیمارستان معلوم بود چه خبره همه کادر ِبیمارستان آماده بودن و برو بیای عجیبی بود آمبولانس پشت آمبولانس وارد می شد و زخمی پیاده می کرد ….. با عجله خودمو رسوندم اتاق عمل پیش دکتر صالح ….
تو ی راهرو ها پر بود از مجروح های جنگ همه تیر و خمپاره خورده …..
دکتر مشغول عمل بود …. منو که دید گفت … زود به زخمیها برس بدو ، گفتم برات تخت عمل حاضر کنن ..دکتر ساجدی آماده عمل می کنه تو دیگه خودت می دونی وقت نیست شروع کن ببینم چیکار می کنی …
اولین نفر کسی بود که تیر به قفسه ی سینه اش خورده بود و ریه ش صدمه زده بود یک جوون هفده ؛هیجده ساله …… با عجله مشغول شدم اولش می ترسیدم که نتونم از عهده ی کار بر بیام عمل خطر ناکی بود و اگر کوچکترین خطایی می کردم جون اون جوون رو به خطر مینداختم …..
با یک نگاه به صورت معصوم اون گفتم خدایا کمک کن همراهم باش؛ من فقط با یاد تو کارمو شروع می کنم …. با سرعت گلوله رو در آوردم و اعضا داخلی رو بخیه زدم و جلوی خونریزی رو گرفتم و پاک سازی کردم و در حالیکه از کارم راضی بودم ….اونو فرستادم تو ریکاوری و نفر بعد دستش …. و نفر بعد شکمش و بعدی …….. یک دفعه نگاه کردم صبح شده و منو کادر پزشکی بیمارستان هنوز مشغول بودیم …..دکتر صالح داشت از خستگی به خودش می پیچید کنار اتاق عمل نشست و گفت : می دونم خسته هستی ولی اون زن باید امروز عمل بشه الان دارن حاضرش می کنن اگر خسته شدی خودم انجامش بدم ….
گفتم نه دکتر شما برو استراحت کن من خودم انجام میدم …… شاید اگر شبی رو مثل دیشب نگذرونده بودم می ترسیدم ولی عملی که در پیش بود خیلی ساده تر از عمل هایی بود که من شب قبل انجام داده بودم و دیگه ترسی نداشتم و با شجاعت و اعتماد به نفس اون عمل رو هم انجام دادم و از اتاق عمل که اومدم بیرون …
#قسمت شصت و نهم-بخش دوم
احساس عجیبی داشتم من از اون اتاق یک آدم دیگه بیرون اومده بودم …
حالا می تونستم کاری رو که انجامش برام خیلی دور بود به راحتی انجام بدم …..
دلم می خواست نظر دکتر صالح رو هم بدونم انگار به تشویق و تحسین اون نیاز داشتم ولی پرستار گفت که دکتر همون موقع که شما رفتین اتاق عمل ، رفت …..
یک کم راضی بودم چون احساس کردم حتما به من اعتماد کرده ؛؛ و اونقدر خیالش از بابت من راحت بوده که بدون سر کشی اینجا رو ترک کرده …….

تا ساعت دوازده مشغول بودم …زخمیهای سر پایی و بیمارهای خودم رو رسیدگی کردم …… بعد تلفن کردم خونه که بگم اسماعیل بیاد دنبالم عمه گفت ایرج جلوی در بیمارستان وایستاده منتظرته ……
کارو تحویل دادم به نسرین و با عجله رفتم دم در ایرج روی یک نیمکت نشسته بود منو از دور دید بلند شد و اومد جلو …..
دستمو گرفت مثل اینکه متوجه شده بود دارم از حال میرم … و حالا که محبتش گُل کرده بود حرف های قشنگی هم می زد …
بمیرم الهی از دیشب تا حالا داری کار می کنی …. خوب شد زود اومدم نگرانت بودم عزیزم …. و من می دونستم که اگر موقع دیگه ای بود باید با قهر و غضب اون مواجه می شدم ….
سوار شدیم اون برای من یک لیوان بزرگ آبمیوه توی ماشین آماده کرده بود که با میل تا ته سر کشیدم ….
بعد گفتم : دستت درد نکنه ایرج جان ولی یک کاری نکن من لوس بشم …
گفت : نه من می خوام که تو همیشه لوس من بمونی ……
گفتم : آخه یک مشکلی هست …تو منو می بری … بالای بالا ؛؛ بعد که من خوب اوج گرفتم از اون بالا یک مرتبه پرتم می کنی پایین هر چی این مسافت کمتر باشه من کمتر صدمه می ببینم …… محبت های تو برای من توقع ایجاد می کنه و وقتی نیستی … اونقدر این توقع خلاء بوجود میاره که زندگی کردن برام سخت میشه …
گفت : (فدات بشم قول……………) و من چیزی نشنیدم و دیگه نمی دونم چی شد،، هنوز راه نیفتاده بود که خوابم برد ……
چند روز بود که درست نخوابیده بودم و استرس و ناراحتی های خودم از یک طرف… چیزایی که توی بیمارستان دیده بودم ؛؛از طرف دیگه خسته ام کرده بود و خواب که نه بیهوش شدم ….
حتی وقتی رسیده بودیم خونه من بیدار نشدم و ایرج منو بغل کرده بود و تا تختم برده بود و من همون طور با لباس تا ساعت ده شب خوابیدم …….
اون موقع انگار یکی منو تکون داد بیدار شدم کسی دور و ورم نبود بلند شدم رفتم بیرون سر پله ها که رسیدم دیدم تورج و ایرج با مینا و عمه نشستن و صحبت می کنن منو ندیدن …. برگشتم رفتم تو اتاق بچه ها خواب بودن …. پس بی سر و صدا وضو گرفتم و نماز خوندم و دوباره خوابیدم ….
باز خوابیدم و تا صبح چیزی نفهمیدم…….
#قسمت شصت و نهم-بخش سوم
ساعت شش بیدار شدم ….کیف بچه ها رو چک کردم اونا بیدار کردم و صبحانه دادم و حاضرشون کردم…..
بعد ایرج رو صدا کردم و گفتم : عزیزم من دارم میرم بچه ها رو به سرویس برسون ….دستشو دراز کرد و گفت بیا …. رفتم جلو بوسیدمش و با عجله از همه زودتر از خونه بیرون اومدم و خودمو رسوندم بیمارستان ….

از اون روز به بعد ما همیشه بخشی رو برای مجروحان جنگ داشتیم و هر روز به تعداد اونا اضافه می شد تا جایی که گاهی تخت های بخش های دیگه هم اشغال می شد ….
تورج حالا دو روز,, و یا سه روز میرفت…و تو این مدت ازش خبری نبود و همین باعث شده بود من نسبت به همه ی اون مجروحان یک حس غریب داشته باشم ، هر کدوم از اونا رو می دیدم یاد خانواده هاشون میفتادم و رنج می بردم و این رابطه ی عاطفی که من تو ذهنم با اونا بر قرار می کردم باعث می شد…تا اونجایی که توان داشتم برای معالجه ی اونا تلاش کنم … ساعت دو شده بود و شیف کارم تموم شده بود لباس عوض کردم که برم هر چی فکر کردم زنگ بزنم اسماعیل بیاد حوصله نداشتم صبر کنم ……..
این بود که تصمیم گرفتم با تاکسی برم نزدیک در که رسیدم ایرج رو دیدم داشت میومد دنبالم خدا می دونه که از دیدنش چقدر خوشحال شده بودم دلم می خواست هر چی زودتر خودمو برسونم به دخترا که دو ,سه روزی بود که درست ندیده بودمشون ….
اونا الان کلاس اول بودن و به مادری احتیاج داشتن که به اوضاع اونا رسیدگی کنه باید فکری هم برای این موضوع می کردم ….به ایرج که رسیدم با لبخند بهش گفتم : وای که تو وقتی می خوای خوب باشی سنگ تموم می زاری نمی دونی الان چقدر بهت نیاز داشتم ….چرا کارخونه نیستی ؟
گفت : زود تر اومدم که امروز تورج خونه اس با هم باشیم امشب آخر شب میره گفتم اول بیام دنبال تو ……

حالا می دونستم که تا مدتی ایرج همین طور می مونه و خدا می دونست که دوباره و چطور به چیزی حساس میشه …..
اون روز خونه ما حال و هوای دیگه ای داشت…. هر چهار تا بچه ، با سر و صدا اومدن به استقبالمون اول مریم رو بغل کردم که اگر این کارو نمی کردم گریه میفتاد ….بوی باقالی پلو با ماهیچه تمام فضای خونه رو پر کرده بود صورت عمه ، علیرضا خان ….مینا و تورج خندون بود … میز حاضر بود و همه منتطر بودن ما از راه برسیم …..
وقتی دست و صورتم رو می شستم نگاهی به آینه کردم خودم کمی برانداز کردم و گفتم : رویای کم طاقت ، زندگی اینجوریه آدم از یک لحظه ی دیگه اش خبر نداره میشه یک کم قوی تر باشی و فقط نوک دماغ تو نگاه نکنی ؟ ….

همه برای نهار دور میزی که ساعات خوشی و نا خوشی ما رو بار ها دیده بود نشستیم ……..
#قسمت شصت و نهم-بخش چهارم

تورج می گفت و ما می خندیدیم علیرضا خان و عمه از همه بیشتر خوشحال بودن که هم ایرج برگشته و هم تورج اینجاست …..
ولی خوب واضح بود که ته دلمون همون اضطرابِ دوباره رفتن تورج و نگرانی برای اون موج می زد …
بعد از نهار تورج به من گفت : رویا خانم خوب شد من زن و بچه رو به تو سپردم,, تو که اصلا خونه نیستی ….
اونشب من اومدم اینجا هر چی نگاه کردم دیدم اگر اونا رو به تجلی ها بسپرم ممکنه برگردم ببینم زن و بچه ام رفتن پانسیون گفتم به تو بسپرم که خاطرم جمع باشه ….
گفتم : اشتباه کردی چون الان زن توست که داره از بچه های من مراقبت می کنه ….
مینا گفت : من از خدا می خوام عاشق شونم ترانه گفت ما هم عاشق شماییم خاله ……
یک مرتبه علی هم به صدا در اومد و با همون لحن کودکانه گفت : منم عاشق ترانه ام …
تورج گفت :خوب کاری می کنی …علی ادامه داد می خوام باهاش عروسی کنم ……
تورج پریدو علی رو بغل کرد و گفت ای پدر سوخته تو غلط می کنی مگه کسی به تو دختر میده لات چاله میدون ………….

تورج با علی کشتی می گرفت …که دخترا هم هوس کردن و ریختن به سر و کول هم …..علی فرار کرد و رفت تو بغل ایرج که عمو نجاتم بده و ایرج رو هم کشیدن تو کار و سر و صدای خنده و شادی اونا بلند شده بود …..
و ما از دیدن این شادی غیر منتظره لذت می بردیم …..
اون روز وقتی کارم تموم شده بود اصلا فکر نمی کردم روز به این خوبی توی خونه در انتظارم باشه ….

بالاخره بچه ها مشغول بازی شدن و تورج از من پرسید رویا خیلی زخمی آورده بودن ؟
گفتم آره خیلی من نمی دونم چند تا چون تو اتاق عمل بودم ولی صبح اونایی که بستری شدن همه ی بیمارستان رو اشغال کرده بودن تو چه خبر از جبهه داری؟ امیدی هست که زود تموم بشه ؟ …..
گفت :نه بابا،،، تازه شروع شده ؛؛ بی شرف ها رحم ندارن توی غرب مردم رو کشتن و خونه هاشونو خراب کردن زن و بچه ی مردم رو به اسارت بردن؛؛ اینا رو من ندیدم شنیدم ؛؛ولی میگن اوضاع خیلی خرابه …. ما برای اینکه پیشروی نکنن بمب بارونشون می کنیم ولی هنوز دارن میان جلو…… تازه نیروهای ما داره شکل می گیره برای دفاع ، عراقیها یک حمله ی سراسری کردن خوب اینم کار سختیه که نیروهای ما خودشونو جمع و جور کنن ….ولی شنیدم جوونای ما دارن اعزام میشن جبهه ….. نمی دونم اونا بدون تعلیم نظامی می خوان چیکار کنن ؟ می ترسم بدتر به ضرر ما بشه ….
ایرج گفت : نه بابا حتما بهشون تعلیم میدن وگرنه نمیشه که اینطوری جنگ کرد …. گفتم …این طور که من شنیدم بیشتر این مجروح ها از غرب اومده بودن به جز عده ی کمی سرباز و ارتشی همه سپاهی و بسیجی بودن ، یکی بود که هنوز ریش و سیبلش در نیومده بود چهارده تا تیکه ترکش به بدنش خورده بود … من واقعا نمی دونم این بچه ها که تا دیروز توی مدرسه بودن و روحیه ی دیگه ای داشتن چطور این همه شهامت پیدا کردن ؟ ……. و بیشتر شون از اینکه مجروح شده بودن گله ای نداشتن و با صبوری تحمل می کردن …..
وقتی برای کنترل درسهای بچه ها رفتم دیدم مینا چقدر زحمت کشیده و همه تکالیف اونا مرتب و منظم بود و خیالم از این بابت هم راحت شد ….و خدا رو شکر کردم که اینقدر با منه..
#قسمت شصت و نهم-بخش پنجم
عمه شام رو زودتر داد چون تورج باید می رفت … هر بار که می خواستیم اونو راهی کنیم فکر این که خدای نکرده آخرین بار باشه همه ی ما رو آشفته می کرد …..
باز هم همه غمگین شده بودن مخصوصا مینا که زانوی غم بغل گرفته بود ….

روزها می گذشت و چهره ی سیاه جنگ روز به روز بیشتر خودشو نشون می داد از صبح تا شب من مجروح و زخمی عمل می کردم و حرفی جز پایگاه بسیج,, اعزام به جبهه؛؛؛ شهادت؛؛؛ مادر شهید … بچه ی شهید …خون,, ترکش …بریدن اعضای بدن چشمهای از دست رفته …مفقود ؛؛ اسیر ؛؛ نمی شنیدم …..

یک روز دختر بچه ای رو برای عمل آوردن یک ترکش به بازوش خورده بود و استخوان رو خورد کرده بود ….بچه از درد یک سره گریه می کرد ….این عمل با کمک دکتر شاکری باید انجام می شد که برای استخون دستش پُرتز بزاره …… کار من زودتر تموم شد و از اتاق عمل اومدم بیرون … به محض اینکه پامو از اتاق گذاشتم بیرون زن و مردی که معلوم می شد اهل جنوب هستن جلوی منو گرفتن هر دو گریه می کردن و حال نزاری داشتن …..
با فارسی شکسته بسته ای به لحجه ی عربی از من حال دخترشو می پرسید …گفت : خانم پرستار تو رو خدا بگو حلیمه حالش چطوره ؟ گفتم : خوبه …خوبه نگران نباش مادر جان عزیزم بیا بشین هنوز عملش طول می کشه ….. دستمال سیاه رنگ بزرگی رو روی چشمش گرفت و چند بار هق و هق گریه کرد و با همون دماغشو گرفت و به عربی چیزی از من پرسید و شوهرش همونو به فارس تکرار کرد از من پرسید دستش چی شده گفتن ممکنه قطع بشه؟
گفتم : نه خوشبختانه بهش رسیدیم درست میشه پرسید: پس اون آهن رو می خواستن چیکار کنن ؟ گفتم اون پرتز بوده و یک قسمت از استخون بازوش خورد شده بود دارن اونو به جاش می زارن بعد از یک مدتی اصلا نمی فهمه که چیزی تو دستشه نگران نباش …..
مرد عرب بهتر از اون فارسی حرف می زد … پرسید می دونی کی تموم میشه ؟
گفتم : من بهتون خبر میدم …و رفتم تو اتاقم …..
نیم ساعت بعد من تو بخش بودم و مریض هامو ویزیت می کردم که اتاق عمل منو خواستن با عجله رفتم ….
اونا هنوز همین طور گریه می کردن و به خودشون می پیچیدن ….. وقت حرف زدن نداشتم رفتم و دیدم بازم مجروح آوردن … عکس هاشو دیدم معاینه کردم اونم یک مرد جوون بود که گلوله خورده بود و هنوز تو بدنش بود و خودشم در حال اغماء بود ..من دست بکار شدم ..
نزدیک دو ساعت طول کشید تا کارم تموم شد ….. دیگه ساعت سه بعد از ظهر بود ….
من مدتی توی اتاقم نشستم و یک چایی خوردم تا مریض رو یک بار تو بخش چک کنم و بعد برم خونه که دیدم یک نفر می زنه به در گفتم بفرمایید ….
سرشو از لای در کرد تو و گفت عفوا … عذرا ….. همون زن عرب بود همون جور داشت گریه می کرد ترسیدم؛؛ فکر کردم برای دخترش اتفاقی افتاده ….
بلند شدم و پرسیدم چی شده حال دخترت خوبه ؟ به عربی چیزی گفت که من نفهمیدم و خودش متوجه شد وگفت : انا اسف ..انا لا اتکلم فارسی ….
پرسیدم حرف منو می فهمی ؟ با سر گفت نعم می فهمم ….
گفتم حال دخترت خوبه ؟
گفت : نعم خوبه …خوبه گفتم پس با من چیکار دارید ؟ که شوهرش اومد تو …و گفت : خانم پرستار گفتن شما دختر منو عمل کردین اومدیم از شما تشکر کنیم ….نفس راحتی کشیدم و گفتم پس چرا دارین گریه می کنین خدا رو شکر که حالش خوبه ….مرد گریه اش بیشتر شد و گفت : برای اون گریه نمی کنیم ….آواره شدیم خونه روی سر بچه هام خراب شد؛؛؛ زن تو حیاط؛؛ من سرکار،، پسرم در جا مرد و دوتا دخترم زخمی و خراب ,, ما پسر رو به خاک دادیم و فرار کردیم ……الان داغ دار و ستمدیده شدیم …..
اونا رو نشوندم و براشون چایی آوردم …در حالیکه داشتم پای به پای اونا گریه می کردم رفتم خونه ……

فردا که اومدم تو بیمارستان با وجود هوای سرد و ابری اونا رو دیدم که با یک دختر کوچیک کنار حیاط نشستن …رفتم جلو و گفتم : سلام شما چرا اینجا موندین سرما می خورین ….مرد گفت : جایی نداریم خانم پرستار ….گفتم حالا بلندشین برین تو بیمارستان اینجا سرده .
گفت : ما رو بیرون کردن گفتن حق ندارین …..
گفتم : هر کس گفته غلط کرده چون اگر یک نفر بین ما حق داشته باشه اونم شما هستین با من بیان …..
اونا رو با خودم بردم تو اتاقم گفتم : اگرم نبودم بگین سرمدی گفته از اینجا بیرون نرین من الان به دخترتون سر می زنم …..و از یکی از پرستارها خواهش کردم برای اونا هم صبحانه و چایی بیارن ……
سرم که خلوت شد با خودم گفتم باید یک فکری برای اینا بکنم …اول به عمه زنگ زدم و گفتم میشه من امروز با خودم مهمون بیارم خونه …
عمه گفت : چی داری میگی رویا حالت خوبه ؟ چرا از من اجازه می گیری ؟ و جریان رو براش گفتم ….اونم موافقت کرد ..که فعلا اونا رو ببرم خونه تا یک فکری براشون بکنم.
#قسمت هفتادم-بخش اول
حالا اصلا نمی دونستم اونا راضی میشن که فعلا بیان خونه ی ما یا نه ، ولی دلم برای اون دختر کوچیک می سوخت که توی اون سرما شب قبل رو توی حیاط خوابیده بود ….
وقتی برگشتم اونا همین جور نشسته بودن …. گفتم : دخترتون اسمش حلیمه بود آره ؟ حالش خوبه و به زودی هم مرخص میشه اونوقت شما کجا میرین ؟ جایی دارین ؟ مرد گفت : فعلا که نه ، ولی باید یک کاری بکنم می ترسم ,,زن و بچه هام بر گردونم اون ها هم کشته بشن …. اینجا کار می کنم زندگی می کنم ….گفتم الان تا کار پیدا کنی مهمون من میشی؟ … فعلا بیان اونجا استراحت کنین تا حلیمه خوب بشه بعد یک فکری می کنیم …..
گفت : نه ، نه ,, برای شما زحمت میشه …این کاره بدیه ….
گفتم شنیدم اگر کسی تو شهر شما خرمشهر غریب باشه شما مهمون نواز ترین مردم دنیاین چرا دعوت منو قبول نمی کنی ؟ بیا اگر دوست نداشتی من دیگه کاری ندارم بعد یک فکر دیگه می کنیم ……..
اون به عربی از زنش پرسید …اون نگاهی به من کرد و گفت : شرمنده …ما ..که بد میشیم ….. شوهرش گفت : منظورش اینه که مزاحم میشیم …. گفتم نه شما قبول کنین من خوشحال میشم …..
دستی به سر دختر دوساله ی اونا کشیدم که دستش زخمی شده بود و اونو پانسمان کرده بودن و پرسیدم اسمش چیه ؟ گفت حمیده …باز پرسیدم اسم خودتون چیه ؟ گفت من رحمان؛؛ زنم زبیده ……

دیگه رفتم سر کارم اون روز دکتر صالح هم نبود و من خیلی سرم شلوغ بود ….کارم که تموم شد … رفتم سراغشون دیدم نیستن ….هر چی گشتم پیداشون نکردم و بالاخره رفتم توی بخش و دیدم بالای سر دخترشون نشستن …… نفس راحتی کشیدم و اونا رو با خودم بردم … اسماعیل منتظر بود و با هم رفتیم خونه …..

عمه از دیدن اونا شوکه شده بود فکر نمی کرد یک مرد با قدی بلند و هیکل مند با صورتی سیاه و یک زن چاق با چادری عربی و رو بنده روبرو بشه؛؛؛ یک کم زبونش بند اومده بود نمی دونست چی بگه …..
گفت : خوش اومدین …خوب من …..خوب من …. بعد به من نگاه کرد و گفت زبون ما رو بلدن ….
رحمان گفت : ببخشید مزاحم شدیم ……..بلدیم اگر اذیت میشین ما برگردیم ….
عمه گفت : نه ؛ نه ؛ من براتون اتاق آماده کردم اشکالی نداره ……..
عمه تو همون فرصت کم اتاق کناری مرضیه رو برای اونا آماده کرده بود ….
رحمان تا چشمش به علیرضاخان افتاد رفت تا دستشو ببوسه …..
هر دو معذب بودن و من نمی دونستم با اونا چیکار کنم …..
بچه ها از دیدن حمیده به وجد اومده بودن و فکر می کردن اسباب بازی پیدا کردن …سرشون کاملا گرم شده بود طفلک بچه هاج و واج مونده بود اون هنوز خیلی کوچیک بود و نمی دونست دور و ورش چی می گذره برای همین زود با بچه ها انس گرفت ….
رفتم تو آشپز خونه و از عمه عذر خواهی کردم که باعث درد سرشون شدم گفتم : به خدا می دونستم اینجا جای این کار نیست ولی دلم نیومد تو خیابون ولشون کنم گناه داشتن ….عمه گفت : خیلی کار خوبی کردی تو خسته ای برو بشین الان نهار رو می کشم.

موقع غذا دستشون تو سفره نمی رفت هر چی تعارف می کردیم راحت نبودن خیلی کم خوردن و رفتن تو اتاقی که براشون عمه آماده کرده بودن ؛؛دوتا بالش گذاشتن و گفتن می خوان بخوابن ……
#قسمت هفتادم-بخش دوم
و این خواب خیلی طول کشید هوا تاریک شده بود ولی اونا هنوز خواب بودن ….
ایرج اومده بود و براش تعریف کردیم ….وقتی شنید فورا گفت : می برمشون کارخونه اونجا اتاق هم هست می تونن از اونجا مراقبت کنن تا یک فکری براشون بکنیم …..
عمه گفت من یک عالمه اثاث اضافه دارم بهشون میدیم اینجا هم خلوت میشه گفتم اون دخترش که تو بیمارستانه نمی دونم چند سالشه مدرسه میره یا نه اگر این طور باشه نمی تونن تو کارخونه بمونن ایرج گفت بزار ببینم چی میشه در اون صورت هم یک فکری می کنیم ….
یک خونه ی کوچیک اجاره می کنم نگران نباش ولشون نمی کنیم ……

وقتی رحمان از اتاق اومد بیرون و چشمش به ایرج افتاد با همون خونگرمی خاص خرمشهری ها باهاش دست داد و روبوسی کرد…و ایرج هم خیلی از اون خوشش اومد…..
انگار الفتی دیرینه با هم داشتن یک طوری از هم خوششون اومده بود که هر چی ایرج گفت اون قبول کرد …..
ایرج پیشنهاد می کرد و اون بدون چون و چرا می گفت باشه …..و این شد که فردا رحمان با ایرج رفت کارخونه.
منم زبیده و دخترشو با خودم بردم بیمارستان تا حلیمه رو ببینه …..

ظرف چند روز رحمان و زن و بچه اش توی کارخونه مستقر شدن و عمه هر چی که اونا لازم داشتن در اختیارشون گذاشت و این طوری دوستی عمیقی بین ایرج و رحمان بوجود اومد که هیچ وقت از هم جدا نشدن ….
چون رحمان مردی بود با عاطفه و مهربون و قدر شناس در عین حال خیلی با فکر و کاری و به زودی دست راست و همه کاره ی کارخونه شد ….

مدتی بود که از هر بیمارستانی کادری پزشکی به پشت جبهه ها اعزام می شد بیمارستانها ی صحرایی پشت سر هم احداث می شد …. تا زخمیهایی که وضع اضطرای داشتن مداوا کنن …. و اون زمان بود که بیشتر اون زخمی ها بعلت خوب رسیدگی نشدن؛؛ وقتی به ما می رسیدن دچار مشکلات زیادی می شدن مثلا گوشه ی چشم یکی ترکش خورده بود اونجا ترکش رو بطور غیر تخصصی در میاوردن و منجر به کوری و تخلیه ی چشم می شد یا جای عملی که انجام شده بود چرک می کرد و باعث قطع عضو اون رزمنده می شد و این خیلی منو عصبانی و ناراحت می کرد و کاری ازم ساخته نبود.
نامه می دادیم به مرکز بهداشت ولی هرگز جوابی دریافت نمی کردیم … و چون باز هم دچار همین مشکل بودیم می فهمیدیم که هنوز کاری برای این جوون های بی گناه نشده …. دانشگاه ها باز شد و من شنیدم که عده ی زیادی از کسانی که از زمان انقلاب از مجاهدین بودن دستگیر شدن که اینجا من نگران شهره شدم و فهمیدم که اونم جزو اونا بوده ولی کاری ازم ساخته نبود ….
#قسمت هفتادم-بخش سوم
هر روز بر تعداد زخمیها اضافه می شد حالا راهرو های بیمارستان هم پر از تخت بود و ما صبح تا شب در تلاش مداوای اونا بودیم ……..

به چهره ی هر کدوم از اون جوون ها نگاه می کردم شکل هم بودن با افکار مشخص …درد رو تحمل می کردن از مُردن نمی ترسیدن و پاک و با تقوا بودن ….
این برای من همیشه سئوال بزرگی بود چرا و چگونه این اتفاق افتاده بود ……
وقتی اونا رو ویزیت می کردم خودشون با هم حرف می زدن هیچکس از رشادت خودش نمی گفت : همه از هم می گفتن و برای سلامتی هم صلوات می فرستادن ….
چهره های نورانی و چشمهای پاک و قلبی شفاف از خصوصیت اون ها بود البته استثنا هم داشت ولی چیزی که بود یک مورد کلی بین اونا حکمفرما بود … که تازگی داشت … و این منحصر به قشر خاصی نبود …..خانواده های مرفه … بالای شهری و پایین شهری مسیحی همه مثل هم فکر می کردن …..

بیشتر وقت ها توی راهرو عده ی زیادی از همراهان مریض از من سئوال داشتن و این برای من سخت بود و کلی انرژی منو می گرفت از طرفی هم دلم نمیومد جواب ندم …..یک روز که از اتاق زخمی ها اومدم بیرون یک خانمی کنار من قرار گرفت و پا به پای من اومد و گفت خانم دکتر گفتن پسرم زخمی شده ولی هر چی می گردیم پیداش نمی کنیم عکس شو نگاه کنین ببینن توی زخمی های شما نیست ؟ این بچه رو ندیدن ؟
نگاه کردم و گفتم : به خدا همه شکل هم شدن ولی شما اسم و فامیلشو با شماره تلفن پشت عکس بنویس بده به من اگر پیداش کردم بهتون خبر میدم …..
نمی تونستم از کنارش بی تفاوت بگذرم …..فورا پشت عکس رو نوشت و داد به من و نگاهی تو صورت من کرد و گفت : رویا ؟ خودتی ؟ وقتی منو صدا کرد تازه به صورتش نگاه کردم ..گفتم آسیه…تو اینجا چیکار می کنی همدیگر رو در آغوش گرفتیم اون دختر دایی من بود و از موقع دبیرستان اونو ندیده بودم حالا اون مثل اینکه پناهی برای گریه پیدا کرده بود تو آغوش من زار زار گریه کرد …….
با خودم بردمش تو اتاقم گفت : نمی دونم دیگه کجا رو بگردم خودشون گفتن مجروحه آوردنش اینجا ولی حالا میگن نیست هر جا رو که بگی گشتم نبود که نبود ….
گفتم مگه پسرت چند سالشه ؟ گفت هیجده سال ….
گفتم باشه من الان باید برم ولی حتما بهت زنگ می زنم منم نگرانش شدم گفتی اسمش چی بود ؟
گفت : آرش …….از هم جدا شدیم ….در حالیکه تمام هوش و حواس من دنبال آسیه و پسرش بود,,,,,
کارم که تموم شد یک بار دیگه به عکس نگاه کردم …. نمی تونستم چیزی بفهمم آخه اونا همه شکل هم بودن ….
اون روز ما تعدادی زخمی داشتیم که به محض رسیدن شهید شده بودن,,,این منو به فکر وا داشت ….. این بود که رفتم سرد خونه تا اونا رو هم ببینم ….اسم آرش توی اون لیست بود از متصدی اونجا خواستم عکس رو هم منطبق کنه …. اونم تایید کرد ….. چنان دگرگون و عصبانی بودم که سرش داد زدم آخه چرا به خانواده اش خبر ندادین چرا این بیچاره رو آوردین اینجا گذاشتین احمق ها چرا به فکر مردم نیستین ؟ برای چی کارتونو درست انجام نمیدین ؟…..
..بیچاره ترسیده بود گفت : کی این حرف رو زده خبر دادیم قراره صبح بیان تحویل بگیرن سه, چهار تا مرد اومدن دیدن و رفتن …………. همین طور مثل ابر بهار گریه می کردم نمی تونستم خودمو کنترل کنم …….
#قسمت هفتادم-بخش چهارم
تازه متوجه شده بودم که شوهر آسیه به اون نگفته بود.
شاید براش سخت بوده و اون بیچاره داشت دنبال بچه اش می گشت فقط یک مادر کسیه که می تونه حال اونو درک کنه …
با خودم گفتم رویا ببین روزی چند نفر همین طور عزیزِ یک مادر راهی گور میشه و مادری که قلبش با بچه اش توی اون گور دفن میشه …….

توی تمام مراسم آسیه منو و عمه شرکت کردیم یک بار هم دخترا رو با خودم بردم می خواستم اولا با فامیل روبرو بشن و دوم اینکه با واقعیتی که تو اطرافشون هست از نزدیک آشنا بشن ………
دخترا هر روز توی مدرسه و از تلویزیون می دیدن و اینقدر اینو برای اونا تکرار می کردن که همه ی اونا از این مسائل بیزار بودن وقتی من می خواستم چیزی تعریف کنم هر دو سرم داد می زدن نگو بسه دیگه خفه شدیم ………بله نسل دخترای من این طوری داشتن بزرگ می شدن اونقدر این شربت نفرت انگیز رو بد جوری به خورد اونا داده بودن که از نسلی پاک و شریف که برای دفاع از مملکت شون می رفتن نمی خواستن چیزی بشنون من بیشتر برای نسل اونا دلم می سوخت …

سال ۱۳۶۲ بود یک روز جمعه تورج که از شب قبل اومده بود گفت من نهار می خوام چلو کباب بگیرم می خوام امروز صفا کنیم ……اونقدر خودش خوشحال بود که همه ی ما رو بی خودی به وجد آورده بود…
سر به سر عمو می گذاشت و با بچه ها شوخی می کرد از عمه خواست نهار رو تو نهار خوری بخوریم که روشن تر باشه و دلش باز بشه ….سر ظهر قابلمه بر داشت و دخترا و علی رو هم با خودش برد …
ما هم میز رو چیدیم تا اون بیاد ……..
سر نهار اونقدر از دستش خندیدم که نمی فهمیدیم چی داریم می خوریم ….بعد به مینا گفت یک کم بخون تو رو خدا یک چیزی بخون بزار کیف کنیم ….
مینا هم شروع کرد ….وقتی شنیدم اومدی خونه تکونی کردم ….
واسه دل دیوونه ام شیرین زبونی کردم دیگه نرو پیشم بون …
دیگه نشو نامهربون …..

تورج همین طور که چلوکباب می خورد هی می گفت : بَه بَه ……همه خوشحال بودیم …و دقایقی همه ی واقیعت زندگی از یادم رفت …. که تلفن زنگ زد ایرج گوشی رو بر داشت …و گفت : تورج تو رو می خوان لقمشو قورت داد و گوشی رو گرفت …..چند بار گفت باشه باشه ….. و بدون اینکه ما رو نگاه کنه گفت : باید برم …و دوید بالا ….و لباس پوشیده برگشت کیفشم دستش بود ……
همه قاشق ها تو دستمون خشک شده بود …. عمه گفت : غذاتو تموم نکردی بشین بخور برو …. با عجله اومد و یک قاشق پر دیگه گذاشت دهنش و همین طور که اونو می جوید خدا حافظی کرد و رفت …..
#قسمت آخر-بخش اول
اون رفت …ولی دیگه کسی رغبتی به خوردن غذا نداشت ،مینا کمی همون جا سرجاش موند و به یک باره اشکش سرازیر شد و با سرعت رفت بالا .
عمه و علیرضا خان مات و مبهوت به در نگاه می کردن. عمه گفت : علیرضا از قران ردش نکردیم …. ایرج گفت : بر می گرده انشالله چیزی نیست …کسی که پشت تلفن بود گفت یک جلسه دارن باید بیاد … شایدم شب برگشت …..

من بیشتر از اونا می دونستم که شوخی در کار نیست ، وقتی ماموریتی باشه همه جور خطر وجود داره …. درگیری ها خیلی زیاد بود و اخبار جبهه ها رو من توسط رزمنده ها می شنیدم …. و اون روزها از طرف جنوب غرب خیلی مجروح میاوردن ….

فردا شنبه هیچ خبری از تورج نشد و یکشنبه صبح اول وقت ایرج که دیگه طاقتش تموم شده بود ، زنگ زد به قرارگاه و تورج رو خواست یک کم بعد تورج اومد پای تلفن …ایرج به محض اینکه صدای اونو شنید داد زد سرش؛؛؛ که مرد حسابی فکر ما رو نمی کنی…. فکر مادرت باش داره دیوونه میشه کجایی ؟ کی میای ؟
گفت : باشه داداش جان یک ماموریت دارم انجام بدم میام خودم زنگ می زنم مامان خوبه مینا و بچه ها چطورن ؟ ایرج گفت بیا باهاشون حرف بزن نگران تو هستن …گفت الان وقت ندارم برگشتم زنگ می زنم الان باید برم ……و گوشی رو گذاشت …
مینا و عمه که منتظر بودن صدای اونو بشنون هر دو غمگین تر از قبل شده بودن ….
به مینا گفتم : غصه نخور دیگه تو می خواستی بفهمی حالش خوبه … خوب فهمیدی پس چرا دیگه خودتو ناراحت می کنی ؟….ولی خودم هم این حرف رو قبول نداشتم چون نگرانی ما با این مکالمه ها فقط تا زمانی که ارتباط بر قرار بود بر طرف می شد و به محض اینکه گوش رو قطع می کردیم دوباره همون حال می شدیم ….. همه رفتیم سر کارمون …. باز اون روز اونقدر زخمی های بدی آورده بودن که نمی دونستیم باهاشون چیکار کنیم ، بدن های اونا پر از ترکش بود کنار نخاع کنار کبد پارگی های وحشتناک … دیگه جونی برام نمونده بود می خواستم وقتی رسیدم خونه چند ساعت بخوام ….. ولی دیدم همه تو حال بودن و گوشی تلفن دست ایرج ….. لطفا وصل کنید من منتظرم ……
شما یک خبر به من بدین الان ستوان تجلی کجاس؟…. من که برادرشم نباید بدونم چی شده ؟ …… خوب هواپیمایی که گفتن سقوط کرده مال کی بوده ؟ …………
چرا دری وری میگین؟….. اگر خوبه یک خبر ازش به ما بدین …………. ول کن آقا ، چی داری میگی؟ ما از ناراحتی داریم میمیریم …. الو….الو ….بیشرف قطع کرد ….
( و دوباره شماره گرفت ) همه مات و متحیر مونده بودن از عمه پرسیدم چی شده تو رو خدا بگین که خبر بدی ندارین ……
مینا زد زیر گریه و عمه هم گریه میکرد حتی علیرضا خان هم اشک می ریخت …….
مینا گفت : دلم شور می زد زنگ زدم حال تورج رو بپرسم یکی گوش رو برداشت و گفت ما هنوز خبری نداریم فقط می دونیم که زدنش و سقوط کرده ، حالا انکار می کنن ……
دو دستی زدم تو سرم و بی اختیار گفتم واویلا ، ای خدا رحم کن به ما ….

قیامتی تو خونه ی ما به پا بود در حالیکه هنوز درست نمی دونستیم چی شده…………
وقتی به ایرج خبر دادن با رحمان اومده بود خونه با هم رفتن تا خبری از تورج بگیرن ……تا اونا برگشتن… ما سوختیم و اشک ریختیم و دعا کردیم ، نماز خوندیم …..
#قسمت آخر-بخش دوم
ایرج ساعت نه شب اومد با چشمانی گریان و پف کرده اون سعی کرده بود اول خودشو آروم کنه بعد بیاد خونه ، ولی تا دوباره چشمش به ما افتاد بهم ریخت و مثل یک زن شیون کرد ……

نمی خوام خاطر شما رو زیاد آزرده کنم همین قدر می گم که ما تا صبح همه با هم فریاد زدیم و اشک ریختیم هیچ کس مرحم دل کسی نبود حتی به فکر بچه ها نبودیم ….
حالا که خوب نگاه می کردم تورج هم شکل اون رزمنده ها شده بود…… داد می زدم ای وای ، چرا نفهمیدم تورج شکل اونا شده بود ، شکل اونایی که مظلوم تر از اونا هیچکس نیست ….. چرا نفهمیدم و گرنه شاید جلوش می گرفتم و ازش می خواستم گناهی بکنه تا اونقدر پاک نباشه که خدا اونو ازمون بگیره ……….

روز ها و شب ها در انتظار یک خبر درست نشستیم ، هیچ کس نمی دونست چه اتفاقی برای تورج افتاده یکی می گفت تو خاک عراق خورده زمین یکی می گفت …دیدن با چتر اومده پایین …
یکی دیگه می گفت امکان نداشته چون در یک لحظه بوده و بازم می شنیدیم که شاید با چتر اومده پایین و اسیر شده …. و همه ی اینا احتمالاتی بود که هیچکدوم برای ما دلگرم کننده نبود …..
عمه مثل مجنون ها عکس تورج رو بغل گرفته بود و سعی داشت خاطراتشو از اون تعریف کنه ….
حمیرا هر روز زنگ می زد و پیدا بود که اونم حالش خوب نیست ….
آقای رفعت می گفت می خواد بیاد ولی می ترسم اگر بیاد نتونه برگرده …..
ایرج هم بهش گفته بود اصلا اینجا خبری نیست نزار بیاد …

خونه ی ما ، ماتمکده بود من بعد از ده روز رفتم بیمارستان …
همه ی اون زخمی ها رو تورج می دیدم و اشک می ریختم و برای مداوای اونا از جونم مایه میذاشتم …
پانزده روز سخت و دشوار گذشت شاید برای ما یکسال … توی بیمارستان اسم می نوشتن که یک کادر پزشکی بره به جبهه…نمی دونم چی شد که دلم خواست ، منم با اونا باشم و من آخرین نفری بودم که داوطلب شدم و قرار بود صبح فردا گروه بره به اهواز ……با خودم گفت : رویا چیکار می کنی؟ ایرج چی ؟ ولی باز فکر کردم نه باید برم حتی اگر بتونم جون یکی رو هم نجات بدم خوبه آره میرم ……
این بود که داوطلب شدم و رفتم که به ایرج بگم …..
می دونستم که این خودش درد سر بزرگی به همراه داره …. ولی من باید می رفتم ….دلایلم برای رفتن خیلی معلوم نبود ….. می خواستم ببینم اونجا چیکار می کنن؟ می خواستم اونجا باشم تا وقتی زخمی ها رو میارن خودم باشم که بهشون خوب رسیدگی کنم…
#قسمت آخر-بخش سوم
می خواستم خودم رو آروم کنم ؟ یا دلم می خواست از نزدیک اونجا رو ببینم ؟…..

از راه که رسیدم به عمه و علیرضا خان سر زدم و بعد به مینا ، مریم رو تو بغلش گرفته بود و مات مونده بود چشمش به من که افتاد سرشو تکون داد و گفت : رویا حالا چیکار کنم ….تو میگی پیدا میشه ؟
گفتم دعا می کنیم ….هر چی خدا بخواد ……
بعد رفتم تو اتاق ایرج کنار پنجره نشسته بود …. نشستم رو بروش …کمی به من نگاه کرد و چشماش پر از اشک شد و گفت : بیا بغلم بهت احتیاج دارم …..
رفتم روی پاش نشستم دست انداختم دور گردنش و گفتم …. نگران نباش هنوز چیزی معلوم نیست … شاید هم با چتر پریده باشه …. گفت اگر این طور بود باید تا حالا میومد …. گفتم ..نمی دونم شاید جایی گیر افتاده من دلم روشنه انشالله به همین زودی ها یک خبری میشه ……
ایرج یک چیزی ازت می خوام …دوست دارم درکم کنی … می خوام برم اهواز یک مدت اونجا کار کنم …
فریاد زد و منو از بغلش پرت کرد پایین که : تو اصلا عقل تو کله ات هست یا نه ؟؟خانواده خودتو می خوای اینجوری ول کنی بری کجا ؟ یا داری شوخی می کنی ..یا خیلی از موضوع پرتی؟ ….. که من اصلا حوصله ی هیچکدوم رو ندارم …..
گفتم نه شوخی نمی کنم می خوام برم از موضوع هم پرت نیستم اینجا من از صبح تا شب بیمارستانم چه فرقی می کنه یک مدت اونجا خدمت کنم …اون داد می زد و هوار می کشید ….
گفتم: یک کم آهسته تر صداتو بیار پایین تا برات توضیح بدم …..
گفت : منه لامذهب می دونم که وقتی تو تصمیمی می گیری نمیشه عوضش کرد بسه دیگه خودخواهی ها تو تموم کن بشین سر زندگیت … همش به فکر خودتی…….
گفتم :بله دیگه تو راست میگی اونوقت اون خودخواهی ها مثل چی بودن؟ ….
من چند ساعت توی آرایشگاه ها گذروندم ؟ یا رفتم خیاطی لباس دوختم ؟ یا مسافرت رفتم ؟ هر کاری کردم در جهت زندگیمون نبود ؟ …
داد زد کاش می رفتی آرایشگاه کاش می رفتی مسافرت ، داری میری جبهه تمام وقت تو توی بیمارستان گذروندی حرفی نزدم هر وقت اومدی خسته بودی حرفی نزدم و درکت کردم….ولی با این یکی کنار نمیام حق نداری پاتو از این در بزاری بیرون …..
گفتم :اگر بزارم چی میشه ؟
گفت ..تو برو ببین چی میشه ؟
گفتم ببخشید من اصلا اولش می خواستم نظر تو رو بدونم ولی الان دیگه منصرف نمیشم … میرم …
فریاد زد اگر رفتی بر نگرد دیگه تو این خونه جات نیست ….
گفتم اشکالی نداره … دستت درد نکنه که اینطوری بر خورد کردی تو اعصاب نداری منم ندارم … بهتر بود درست حرف می زدیم …..حالا بچه ها و عمه و مینا هم از سر و صدای ما اومده بودن تو اتاق ….تبسم پرسید کجا می خوای بری مامان ؟
ایرج داد زد تشریف می برن جبهه …( رو به عمه ) تحویل بگیر مامان خانم ….دارن میرن جبهه … یکی نیست به این خانم بگه تو می خوای اونجا چیکار کنی ؟ همون کارو داری اینجا میکنی ,, پس دردت چیه؟ من و بچه ها که مثل بُز هر کاری تو می کنی باهات همکاری می کنیم چون اینطوری دلت می خواد …حالا راه افتادی که بری جبهه خنده دار نیست اونم تو اوضاعی که ما داریم اصلا ما برای تو مهم هستیم یا نه ؟ عمه گفت : ای بابا این چه کاریه رویا ول کن دختر جون دست ور دار راست میگه جبهه دیگه از کجا در اومد …. نه ایرج ناراحت نباش نمیره ، نه بابا …خودش می دونه که ما الان چه حالی داریم ….
گفتم : عمه جون به خدا می خوام بگم نمیرم ولی باید برم قول دادم ……
ایرج دستشو بهم کوبید و فریاد زد تو که گفتی می خواستی با من حرف بزنی چی شد پس حالا میگی قول دادی ….به خدا اگر از این خونه پاشو بزاره بیرون دیگه حق نداره برگرده نمی خوام دیگه خودخواهی های اونو تحمل کنم…..(بعد رو کرد به عمه ) ..اون از عشق و علاقه ی من نسبت به خودش سوءاستفاده کرد …هر کاری دلش خواست انجام داد دیگه تحمل نمی کنم ….
#قسمت آخر-بخش چهارم
من یک ساک برداشتم و مقداری لباس و رفع احتیاجم رو گذاشتم توش… و ایرج همین طور فریاد می زد و همه ی اهل خونه بهش حق می
دادن .
ولی من در شرایطی نبودم که بتونم منصرف بشم تازه رفتار ایرج اونقدر بد و بی رحمانه بود که نمی تونستم دیگه تو اون خونه بمونم این بود که حاضر شدم یک چادر مشکی داشتم سرم انداختم…..
به تبسم و ترانه نگاه کردم که ازشون خداحافظی کنم ازم رو برگردوندن و با گریه رفتن تو اتاقشون عمه هم گفت به خدا اگر بری نه من نه تو …..
به مینا گفتم جون تو جون بچه های من وقتی برگشتم یک فکری برای اونا می کنم ……و در میون فریاد های دلخراش ایرج که به من بد و بیراه می گفت از پله ها اومدم پایین ….
مینا دوید دنبالم و گفت : رویا تو رو خدا نرو زندگیتو بهم نزن …..
گفتم نمی تونم متاسفانه نمی تونم باید برم …….

شب رو توی بیمارستان تا صبح گریه کردم و صبح با نیروی اعزامی رفتیم فرودگاه و من برای اولین بار سوار هواپیما شدم …..تمام اون زمان رو فکر می کردم آیا کارم درست بود که شوهر و بچه هام رو فدای خواسته ی خودم که اونم نجات جوون ها بود بکنم ؟
با خودم می گفتم : نه رویا کارت که غلط نیست ولی اینکه این طوری داری میری بد شد با این همه ناراحتی …..
این فکر مثل خوره افتاده بود به جونم و دست از سرم بر نمی داشت …..
توی هواپیما هم چادرم رو کشیدم روی صورتم و های های گریه کردم ….
نمی دونستم وقتی برگردم چی می خواد پیش بیاد ولی رفتم ……
خیلی زود اونجا مستقر شدیم و من مشغول کار شدم …..
حالا می فهمیدم که اون همه ازدحام زخمی برای دکتر های اونجا چه بار سنگینی بود …مجبور بودن تند و تند اونا رو آماده کنن تا فرستاده بشن به بیمارستانهای شهرهای بزرگ و جا برای زخمی هایی که پشت سر هم می رسید باز کنن ….
به یک باره دیدم منم دارم همون کاری رو می کنم که انتظار داشتم دیگران نکنن چون چاره ای نبود ، در بیمارستان باز می شد و چهل تا زخمی یک جا میومد تو …….
اونجا دیگه کارمون شبانه روزی بود گاهی من از حال می رفتم .
#قسمت آخر-بخش پنجم

هر کدوم از اون جوون ها رو نجات می دادم با خودم می گفتم … باید میومدم … آره کارم درست بود زندگی من در مقابل جون اینا اصلا ارزشی نداره ……..
بین اونا چند تا جوون بستری بودن که وضع شون خیلی بد بود و نمی تونستن تکونشون بدن یکی از اونا …
شکمش پاره شده بود و خیلی حالش بد بود، ولی من اونو عمل کردم و خوشبختانه امید داشتم که بهتر بشه و یکی دو سه نفر دیگه بودن که به خاطر وخامت حالشون همون جا مونده بودن و من نگذاشتم اونا رو ببرن می خواستم خودم ازشون مراقبت کنم ….
یکی دیگه هم بود که بشدت سوخته بود و صورتش و بدنش بسته بود می گفتن حالش خوب نیست و ممکنه تو راه تموم کنه من هر روز بهش سر می زدم و پانسمانشو عوض می کردم تا پانزده روز اون تو اغما ء بود یک روز دیدم دستش تکون می خوره خوشحال شدم بهش گفتم صدای منو میشنوی ؟
با سر انگشتش زد روی تخت ….
گفتم : نگران نباش حالت خوب میشه من اینجام مواظبت هستم ….حالا که به هوش اومدی دیگه خوب میشی ……
به پرستار گفتم زود براش یک آبمیوه بیارین کم کم بدین بخوره یک قطره یک قطره …..رفتم کارمو کردم دوباره اومدم بالای سرش خودم پانسمان اونو عوض کردم و کنارش نشستم ….و شب بهش سوپ دادم چند قاشق رو با میل خورد ، انگار خیلی گرسنه بود چون بازم می خواست ولی چون مدت ها بود چیزی نخورده بود گفتم صبر کن یکساعت دیگه بازم بهت میدم ……

اونشب اونقدر زخمیها زیاد بودن و من تا نزدیک صبح عمل داشتم ….
با اینکه از شدت خستگی نمی تونستم روی پام وایسم رفتم به بالینش ….
گفتم دیشب بهت سوپ دادن با سر اشاره کرد نه ….
گفتم : الان سوپی در کار نیست می خوای چایی بخوری بازم با سر گفت آره ….
از کنار لبش چیزی گفت که من نفهمیدم …..
گفتم یک چایی براش شیرین کنن و بعد خودم با قاشق بهش دادم و گفتم قول میدم خودم ظهر بهت غذا بدم …..
چایی رو با میل خورد و دستشو بلند کرد و می خواست چیزی به من بگه ولی نفهمیدم …….
ظهر اونو یادم نرفته بود غذای خودمم بر داشتم و یک کاسه سوپ برای اون برداشتم و رفتم کنارش نشستم …. و قاشق قاشق سوپ رو به دهنش ریختم چنان با میل می خورد که دلم براش سوخت …..وقتی تموم شد با زحمت دستشو دراز کرد و زد روی دست من …..و کلمه ی نامفهمی از دهنش در اومد : فهمیدم که می خواد چیزی رو به من بفهمونه …
پرسیدم : می خوای با من حرفی بزنی ؟ با سر گفت آره ….
گفتم مداد می خوای بهت بدم گفت آره ….(دست راستش سوخته بود و هنوز باند پیچی بود پرسیدم با دست چپ می تونی بنویسی ؟ باز اشاره کرد آره ……
اومدم که برم گفت رویا ….
در جا خشک شدم کسی اونجا اسم منو نمی دونست برگشتم نگاهش کردم در حالیکه موهای تنم راست شده بود پرسیدم چی گفتی ؟ دوباره با زحمت گفت رویا منم …..گفتم تو کی هستی ؟ اشکهام بدون اختیار صورتم رو خیس کرد … نگاهش کردم چشمش بسته بود ونمی تونست حرف بزنه با بغض گفتم تورج ؟
با سر گفت آره …..دوباره ؛؛؛؛ تورج ؟ بازم با سر اشاره کرد دستمو گذاشتم روی دهنم تا فریاد نکشم …
گفتم عزیزم تو اینجا بودی؟ ای خدا شکرت … پس من برای همین تا اینجا اومدم غیر ممکنه ، باورم نمیشه….مثل دیوونه ها دور خودم می گشتم و می گفتم : باورم نمیشه امکان نداره …
پرستار ها متعجب دور من جمع شده بودن …. دوباره ازش پرسیدم تو تورجی ؟ گفت :آره …….گفتم خدا رو شکر صد هزار مرتبه شکر خدا دوباره تو رو به ما داد …. صبر کن اول خبر بدم میام پیشت ……
حالا مثل بید می لرزیدم …داد می زدم برادرم زنده اس برادرم اینجاس کمکم کنین یک تلفن می خوام خبر بدم کمکم کنین برادرم اینجاس اون زنده اس …..
از سر و صدای من و حرفام همه متوجه شده بودن که چه اتفاقی افتاده توی بیمارستان انگار زلزله شده بود همه داشتن از این معجزه حرف می زدن یکی از دکترا شماره رو ازم گرفت و به خونه زنگ زد …. و گوشی رو داد به من …. مرضیه گوشی رو برداشت داد زدم بگو عمه بیاد بهش بگو تورج رو پیدا کردم زود باش ….
ایرج گوشی رو گرفت ….
گفت چی شده رویا حرف بزن ببینم راست میگه مرضیه ؟
گفتم تورج اینجاس پیش من زنده اس تورج زنده اس …. با گریه و بغض ازم پرسید حالش چطوره ؟ گفتم تو فقط بیا چیزی نپرس ….. صدای مینا و عمه میومد بازم اونا از خوشحالی گریه می کردن …..
ایرج گفت : بگو کجایی من الان میام ….
گفتم توی بیمارستان اهواز خودتو برسون …….. هنوز با عمه و مینا حرف می زدم که اونا گفتن ایرج راه افتاده داره میاد اهواز ……
و من از ذوقم نمی دونستم چیکار کنم ….
برگشتم کنارش و تا صبح همون جا موندم ….
آخه دیگه نمی تونستم کار کنم …….
#قسمت آخر-بخش ششم
از حال من کسی خبر نداشت …
به کی می گفتم که این من نبودم که اومدم اینجا ، چه کسی باور می کرد که یک دستی نیرومند منو تا اونجا کشونده بود …

توی دعاهام از خدا می خواستم که تورج رو به ما برگردونه …. ولی این معجزه رو خودم هم باور نداشتم ولی واقعیت داشت …..

ساعت چهار صبح ایرج و رحمان رسیدن اونجا من کنار تخت تورج خوابم برده بود …..ایرج دستشو گذاشته بود روی صورتم و من با لمس دست اون بیدار شدم و بی اختیار خودمو انداختم توی بغلش ….
اون با دیدن تورج و وضع بدی که داشت خیلی ناراحت شد؛؛ ولی همین قدر که اون زنده بود راضی شدیم ….. دو روز ایرج و رحمان اونجا موندن تا یکی به جای من رسید … و تورج رو اعزام کردیم تهران و خودمون هم با همون هواپیما برگشتیم …..
یکراست اونو بردیم بیمارستان و بستری کردیم …
قبل از ما عمه و مینا و بچه ها و حتی علیرضا خان دم بیمارستان بودن ……..
مثل اینکه عمه از همه بهتر موضوع رو درک کرده بود تا چشمش به من افتاد گریه کنان منو بغل کرد و گفت : حالا فهمیدم تو چرا اونطوری رفتی غیر از این نمی تونست باشه چرا من نفهمیدم ……….

عمه و مینا مرتب کنار تورج ، موندن و ازش پرستاری کردن ……
اون روز بروز بهتر می شد آثار سوختگی روی قسمتی از گردن و یک کم از صورتش و پا و دستش که زیاد صدمه دیده بود به جا موند … ولی قلب مهربونش هنوز می تپید و چیزی که مهم بود همین بود ……

بالاخره تورج با همه ی صدماتی که خورده بود اومد خونه ….
اون زمان برای ما تعریف کرد که: وقتی هواپیما مورد اثابت قرار گرفت من با چتر پریدم بیرون تازه فهمیدم که آتیش گرفتم چون تو هوا بودم کاری ازم ساخته نبود و هر لحظه شعله های آتیش بیشتر می شد تا به زمین رسیدم فورا خودمو خاموش کردم ولی به شدت جای سوختگی ها می سوخت و چون من از هولم چادر رو به بدنم کشیده بودم پوستم کنده شده بود…… با بدن سوخته و زخمی نزدیک بیست کیلومتر رو پیاده راه رفتم چون می دونستم که موندن یعنی مرگ اونقدر رفتم تا بیهوش شدم …… و دیگه نمی دونم چطوری از اونجا سر در آوردم …. تو حالت اغماء صدای رویا رو شنیدم … فکر کردم خواب می بیبنم ….ولی حواسم رو جمع کردم …. و متوجه شدم که خودشه …..
حالا سالها از اون زمان گذشته ….جنگ تموم شد ……
تورج و مینا دارن با عشق زندگی می کنن و علی و مریم هم بزرگ شدن درست مثل ترانه و تبسم ….
درست مثل همه ی دخترا و پسرایی که هم دوره ی اونا بودن و تمام بچگی و جوونیشونو توی دغدغه های جنگ و عواقب بعد از اون گذروندن……

چیزی که همیشه ذهن منو به خودش مشغول می کرد نظری بود که همه ی جوون های ما نسبت به اون رزمنده ها داشتن …..و من چون با تمام وجودم با اونا زندگی کرده بودم نمی تونستم این بی مهری رو تحمل کنم ….

مدتی بود من توی دانشگاه هم درس می دادم و اونجا چند نفری رو انتخاب کردم تا برای دستیاری بیان بیمارستان ، بین اونا دوتا پسر و یک دختر بودن که از نظر من شایستگی این کارو داشتن ….
درست مثل موقعی که خودم به عنوان انترن وارد این بیمارستان شده بودم ….و یک روز بعد از عمل وقتی خیلی خسته شده بودم رفتم و گوشه ای نشستم تا دستیار هام مریض رو برای ریکاوری آماده کنن یک پرده بین ما بود و اونا منو ندیدن …..
داشتن با هم حرف می زدن و من بدون اختیار گوش می کردم ….
یکی گفت : دکتر معجزه کرد اگر دیر جنبده بود شهید می شد…یکی دیگه جواب داد نگو شهید حالم بهم می خوره …بیچاره آدم خوبیه ….باز همون اولی گفت : نه بابا همین طوری گفتم شهید منظورم اون غربتی ها نبود ……
سومی که داشت تخت رو میاورد بیرون گفت : حالم از هر چی شهیده بهم می خوره …..و تو این موقع منو دید و گفت ببخشید خانم دکتر شما اینجا بودین (و اینو طوری گفت که اون دوتای دیگه هم از وجود من با خبر بشن )….الان میبریمش ….
گفتم : عزیزای من لطفا کارتون که تموم شد بیاین تو اتاق من با شما کار دارم ……و بلند شدم و رفتم …..به اتاقم که رسیدم ، بغض گلومو گرفته بود … نشستم تا اومدن ….دستور دادم برامون چایی بیارن ….
#قسمت آخر-بخش هفتم
خیلی آهسته شروع کردم …..و گفتم : هر سه تای شما از بهترین های دانشگاه هستید و من بهتون افتخار می کنم امیدوارم روزی برسه که بهترین پزشک باشین یک دکتر با وجدان و دلسوز برای مریض …..
همون طور که می بینید من بغض دارم و چه بسا همین الان اشکهام بریزه ….
می خوام با شما کمی درد دل کنم ,, یک درددل ساده ولی شما بهش فکر کنین ……
زمانی که من اینجا اومدم درست مثل شما بودم … بعد جنگ شد …. بیمارستان پر شد از مجروح و زخمی و خیلی ها هم شهید شدن …. من اونا را دیدم و باهاشون زندگی کردم و حالا می تونم قضاوت کنم که من و شما خیلی کوچکتر از اونی هستیم که در مورد شون قضاوت کنیم ….
من نمی تونم عقیده ی شما رو عوض کنم باید می بودید تا می فهمیدید من چی میگم ….من حتی نتونستم دخترا ی خودم رو قانع کنم ولی نمی تونم از کنار حرف شما بی تفاوت بگذرم … یک کم فکر کنین …
اگر از اسم اونا و شرف اونا کسان دیگه سوءاستفاده می کنن مقصر اونا نبودن به نظر من مظلوم تر از حسین ، شهدای ما هستن چون هم نسل شما و هم نسل های آینده در مورد اونا خوب قضاوتی نخواهند کرد طوری که شایسته ی اونا باشه …
بهتون بگم اونا اونقدر خوب و پاک و بی توقع بودن که فکر می کنم همون طور که در حیات شون بی ادعا بودن الان هم توقعی از ما ندارن …..
ولی این منم که دلم می سوزه برای اونایی که به اون پاکی و خلوص جلوی دشمن وایستادن و جونشون رو در این راه دادن دلم می سوزه ……. قصه های واقعی زیادی هست ولی متاسفانه نسل شما حتی منتفر از شنیدن اون هستین هر جا حرفی از اونا میشه فورا حوصله شون سر میره و گوش نمی کنن ….
#قسمت آخر-بخش هشتم
همه ی دنیا برای قهرمانان جنگ شون احترام قائلند ….
حداقل کاری که می کنید اینه که با تحقیر از اونا یاد نکنین چون سزاوارش نیستن …..آب از جای دیگه گل آلوده …..

اینو گفتم و بلند شدم و رفتم چون دلم نمی خواست جلوی اونا گریه کنم ……
یک مرتبه یادم اومد که امروز باید زود می رفتم خونه چون روز عقد ترانه بود .ولی من یک عمل فوری داشتم و اومدم تا زود برگردم ……..

با عجله خودمو رسوندم خونه ….
طبق معمول همه ازم شکایت داشتن ….ترانه هنوز از آرایشگاه نیومده بود و باز بیشتر کارا به گردن مینا و سوری جون افتاده بود البته زبیده خانم و دختراش که حالا بزرگ شده بودن هم خیلی کمک می کردن و دیگه عضوی از خانواده ی بزرگ ما بودن حلیمه می خواست مثل من دکتر بشه و تمام تلاششو می کرد …..
ایرج رو بالای پله ها دیدم راستش ترسیده بودم ولی اون گفت : خسته نباشی نگران نباش همه چیز حاضره تو برو حاضر شو ……
همون بالا بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم الهی فدات بشم ممنونم به خدا وضعش خیلی خراب بود نمی شد بزارم برای فردا ……
گفت : باشه عزیزم می دونم برو حاضر شو … گفتم هادی اومد منو صدا کن … غریبی نکنه ….. گفت : نگران نباش ما هستیم ….فرید خیلی وقته اومده خیلی هم کار کرده ….گفتم تو میگی اعظم هم میاد …
گفت انشالله که نمیاد اگرم اومد قدمش روی چشم امشب عروسی دختر منه باید خوش باشیم ….تو که هادی رو بخشیدی اونم ببخش ولش کن دیگه مهم نیست …..
سرمو تکون دادم و گفتم … نمی دونم آره والله دنیا اصلا ارزش نداره خیلی زود تر از اونی که فکر می کنی تموم میشه قلبمون صاف باشه بهتره …….

کارم یک کم طول کشید و نتونستم به موقع برسم و عروس اومد و من هنوز بالا بودم ایرج هی صدا می کرد با عجله یک لنگه کفش پامو یکی دیگه تو دستم رفتم بیرون که اومدن اونا رو به خونه ببینم . …..
همه منتظر من بودن و من شرمنده شدم که به عنوان مادر عروس این کارو کردم ولی خوب دیگه همه به کارای من عادت کرده بودن …ایرج با دو دستش یک دست منو گرفت و با هم رفتیم سر سفره ی عقد ، دخترم با همون موهای بور و چشمهای آبی جای من نشسته بود با پسر خوبی که دوستش داشت ، درست همون جایی که منو عقد کردن ……

همه چیز خوب بود ولی جای علیرضا خان خالی بود …
اون چهار سال پیش دوباره سکته کرد و نتونستیم نجاتش بدیم …….
تورج کنار مهدی دامادم بود و می دیدم که با هم حرف می زنن و مهدی از خنده ریسه میره …به تورج اشاره کردم,, خوب نیست بیا اینور؛؛ …. دیدم نه فایده نداره گفتم ایرج جان برو تورج رو بیار مهدی نمی تونه خودشو نگه داره ………
ایرج گفت ولشون کن خودشم دست کمی از تورج نداره..

بالاخره خطبه خونده شد و آخر اون شب زیبا و فراموش نشدنی در میون شادی و هلهله ما ترانه به خونه ی بخت رفت ……
جای دوری نرفته بود انگار عضو جدیدی به خونه ی ما اضافه شده بود……
آخر شب من که خیلی خسته شده بودم رفتم بالا تا بخوابم ولی فکر کردم اول یک سر به تبسم بزنم ، نکنه شب اول دلتنگ بشه …..ولی اون گفت : آخیش راحت شدم از دستش حالا راحت درس می خونم ……..
خندیدم و رفتم تو اتاقم …و زود حاضر شدم تا بخوابم ….. روی تخت دراز کشیدم که ایرج اومد و کنارم وایستاد و ….گفت : خسته نباشی خانم ؟ دستمو دراز کردم که بغلش کنم گفتم توام خسته نباشی عزیزم …….

پایان

#ناهید_گلکار

 

 

23 دیدگاه برای “رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۶۶تاآخر

  1. خیلی قشنگ بود. من دختر یه شهیدم.
    خوشحالم انسانهایی مثل شما هنوز تو جامعه هستن که شهدا رو یادشون نرفته.

    1. خدا روح پدرتون رو شاد کنه
      وتقعا ما الان و اسایشمون رو مدیون شهدا و خانواده انها هستیم درود برشما
      یاعلی

  2. تازه دارم رماناتونو میخونم و فقط دنباله نوشته های شمام خیلی عالی بود من کل داستانو انگار جلو چشمم میدیدم برای من بیشتر شبیه به فیلم دیدن بود تا داستان خوندن هر چی از این داستان شما تعریف کنم کم گفتم عالی بود خانم گلکار عزیز.

  3. رمان های زیبایی مثل این خیلی کم
    شما ما رو همه اون زمان هایی ک سن کم ما اجازه حضور نداده بود بردید
    ممنونم

  4. عالی بود.عالی.این داستان فداکاری وازخودگذشتگی درخانواده وجامعه روبایه دیدگاه بهتربه من فهموند

    1. خیلی زیبا وخواندنی بود طوری بود که همش دوست داشتم زودتر فرصت کنم وادامش رو بخونم.خیلی تو داستان غرق شده بود وبعضی وقتا همراه شخصیتهای داستان گریه می کردم.واقعا عالی بود .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.