رمان آنلاین زمستان بی بهار قسمت بیستم

فهرست مطالب

زمستان بی بهار نازخاتون یه حس خوب داستان‌های نازخاتون

رمان آنلاین زمستان بی بهار قسمت بیستم

اثر :ابراهیم یونسی

داستانهای نازخاتون

ماشاالله چه لقمه هایی!قد کله ی من.نان را به چهار قسمت می کرد هر یک از بخش های چهارگونه را روی بشقاب پلو می انداخت و پنج انگشتش را روی آن پهن می کرد و با فشاری و حرکتی دورانی لقمه ای می ساخت که عناصر و اجزاء آن از بس بهم فشرده بود،اگر هم از دست می نهاد مثل قیف در بشقاب سرپا می ماند.با این فشاری که می داد جز این هم نمی بایست بود.بعضی ها شوخی شوخی پشت سرش می گفتند که در یک میهمانی از بس فشارآوده بود که مفصل و آرنجش “تلقی”از جا در رفته بود و کار به حکیم و شکسته بند کشیده بود!…لقمه را که می ساخت ذهنش را تا آنجا که امکان داشت می گشود و لقمه ی کله گربه ای را در آن جا می داد و با فشار انگشت آن را تو می داد و در دهن جا می انداخت.ضمن غذا صحبت از گرانی بود که حالی برای مردم باقی نگذاشته بود و درد دل آقای محمودی که می گفت ماه می آید و می رود و بچه ها یک غذای گرم نمی خورند- ماشا الله زیادند:این بیست و پنج قرانی که از معارف می گیرد به جایی نمی رسد – و بد عنقی و ناسازگاری بچه ها،مخصوصا پسربزرگش که گفته بود به من چه نداری؛نداشتی می خواستی بچه درست نکنی؛و تعجب و ناراحتی آقای محمودی که می گفت:”العیاذ بالله،العیاذ بالله مثل این که بچه را ما درست می کنیم!”مادربزرگ می گفت دوره ی آخر الزمان است و بچه ها ماشاهالله حیا را خورده و استفراغ کرده اند.کی ماها اینطور بودیم!آقای محمودی می گفت:”ماها!چه فرمایشی می فرمایید!ما کی از این غلط ها می کردیم.این چیزها مگر به عقل ما می رسید!و باز مادربزرگ بود که در پاسخ می گفت:خوش به حال پدر و مادرهای ما!ما باز آنقدر شرم و حیا داشتیم که دق مرگشان نکنیم.کله ی سحر می رفتیم جنگل یا هیزم می آوردیم یا علف و گیاه،یا دنبال گاو گوساله می دویدیم؛شب هم که می شد به کارهای خانه می رسیدیم و آه نمی گفتیم و حرف کال تر از گل از دهنمان در نمی آمد،یک بابا می گفتیم و صد بابا از دهنمان می ریخت.بچه های این دور و زمانه کلی هم طلبکارند- استغفرالله برای خدا هم تکلیف تعیین می کنند!

ملا گفت:”باور کن،الئان هم الئانه هر ماه یه ختم قرآن برای خدا بیامرز پدر و مادرم نخوانم ناراحتم و خودم را بدهکار می دانم – مثل اینکه چیزی از کسی دستی گرفته باشم همیشه خیالم ناراحته.شب های جمعه که هیچ،هرشب جمعه اقلا یکی دو سوره قرآن برایشان می خوانم – ای خواهر،کو آن حقشناسی!”و آهی کشید و مرا نگاه کرد.”همین آقا پسر را نگاه کن کم پاش زحمت کشیدی؟از شیر مرغ گرفته تا جان آدمیزاد براش فراهم می کنی.این اگر آدم باشه هرروز خدا صبح و ظهر و شب باید اون کفشات را ببوسه و روی سرش بگذاره،ولی میگذاره؟!”مادربزرگ نگاهی به من انداخت و آهی کشید و گفت:”خوب دیگه،روزگاره؛بد روزگاری است،برادر!رسیدیم به دوره و زمانی که میگن دختر از مادر زده میشه و پسرمرگ پدر را به آرزو میخواد،هی هی!ما کیسه برای پول اینا ندوختیم سلامت باشن کافیه – اونا به خیر و ما به سلامت!”

آقای محمودی گفت:”دِ همین!اونا میگن ما بخیرو ما به سلامت.صحبت شمایی در کار نیست.ما که من و شما باشیم بلانسبت گور پدرمان از هر جاده باید دربیاوریم و آقایان بنشینند لم بدند و دستت درد نکنه ای که نگن هیچ،کلی هم طلبکار بشن – اینه که جگر آدم را آتش می زنه!حالا فکرش را بکن همین آقایی که اینهمه پاش بیدارخوابی کشیدی و بی مادر بزرگش کردی برگرده و تو روت بایسته و مثل آن یابوی من بگه:می خواستی بچه درست نکنی،حالا که درست کردی چشمت کور باید هم بدی!

مادربزرگ به لحنی تعجب آمیز گفت:”پناه بر خدا!یعنی با همین لفظ!؟”

آقای محمودی گفت:”با همین لفظ هم نباشد چه فرق می کند؛معنیش همین است!”

مادربزرگ گفت:”خدایا صدهزار بار شکر!”

آقای محمودی گفت:”بله،حقشناسی سرشان را بخورد ما را نخورن ممنون هم هستیم.”

من در این ضمن از فرط حقشناسی داشتم آتش می گرفتم.بوی کز خوردن شلوارم بلند شد؛مادربزرگ اخطار داد….آقای محمودی آخرین تکه ی نان را به ته بشقاب مالید و با حرکتی دورانی و وسیع ته و اطراف بشقاب را در لقمه ای خلاصه کرد و به اصطلاح غذا را “سنت”کرد:مادربزرگ “مجمعه”را برداشت و بازآمد و اولین چای را ریخت.برای خودش هم ریخت،ولی برای من نریخت – می ریخت هم نمی خوردم – و بعد همچنانکه چای را از نعلبکی هورت می کشید،مکث کرد و به شیوه ای اتفاقی انگار کار مهمی را به یادآورده باشد که می باید به انجام می رسید و نرسیده بود و هرلحظه ممکن بود از دسترس دور شود گفت:”وا خاک عالم چرا اینقدر فراموشکار شدم من!”و رو کرد به من و گفت:”پسرم فراموش کردم برای اقای معلم سیگار بگیرم بدو برو پیش میرزا عزیز بقال و بگو مادربزرگ گفت چندتا “جگره” (جیگاره) بهت بده…بدو پسرم بدو تا دکان و بازار نبسته – بدو!”آقای محمودی می خواست اعتراض کند ولی مادربزرگ گفت:”نه آقا البته می بخشیت که فراموش کردم؛ چون خودم نمی کشم فکر می کنم دیگران هم مثل من مقید نیستند.”احساس کردم که می خواهد مرا از سرباز کند چون هرگز ندیده بودم آقای محمودی سیگار بکشد.آقای محمودی گفت:”البته منم زیاد نمی کشم ولی خوب بعد از این دستپخت خوشمزه ی شما سیگار می چسبد!”از اتاق بیرون دویدم هنوز در را درست نبسته بودم که دیدم کادربزرگ سرش را جلو برد.کنجکاو شدم می ترسیدم چغلی ام را بکند چون حالات و احوال مادربزرگ هیچ محل اعتماد و اعتبار نبود:یک وقت در عین مهربانی به آدم میپرید و یک وقت در عین عصبانیت می خندید-می گفت از لجم میخندم!برای گول زدن مادریزرگ تا سر پله های حیاط رفتم و یواشکی برگشتم و گوش ایستادم.مادربزرگ وقتی از رفتنم مطمین شد خطاب به آقای محمودی گفت:

“امروز بخاطر این بچه مزاحم شدم…”نشستم گوشم را به در چسباندم”…اونروزی که با باباش به مدرسه آمده گویا در اتاق “مدیل”ساعتی بوده که از توش یک چی چی…یک شانه بسر…بیرون امده و خوانده-من که ندیدم باباش می گفت:بچه از باباش پرسیده این چیه،باباش گفته این شانه بسره،جاسوس مدیله و حالا که آمده خوانده به مدیل لاپرت داده،و هر بچه ای که تو خانه شیطنت بکنه میاد به مدیل لاپرت میده.از اونروز،ملاجان،این بچه دیگه حال و حواس درستی نداره،مدام تو دلهره و ترس و اضطرابه.پریشب با باباش نشسته بودیم،میخواستم یک جوری حالیش کنم که این ترس رو از ذهنش دور کنه…باباش متوجه نشد.به شما زحمت دادم که خودتان جوری که صلاح بدونید،البته نه اینجاپیش خودتان صداش کنین و یک جوری خیالشو راحت کنین…چون اگه من یا باباش صاف و ساده بگیم که باباش شوخی کرده و کسی به مدیل لاپرت نمیده،دیگه اونوقت خط هیچکداممان را نمیخونه،اگر هم جریان همینجور ادامه داشته باشه میترسم خدای ناکرده مریض بشه و بیفته.خودتان که میدونین من هم همین یه لقمه بچه را دارم،موی سرم را پاش سفید کردم..الهی هیچ سفره ای یک نانه نباشد!این بود که به شما زحمت دادم”

آه،پس اینها همه اش کلک بود!وای که خفه شده بودم!چیزی نماند سرم به در بخورد و بند را به آب بدهم.وای،انگار کوهی را از دوشم برداشتند.احساس سبکباری کردم،نفسی کشیدم،میخواستم بجهم و معلق بزنم،ولی احساس رخوت کردم،در ضمن جانب احتیاط را نگه داشتم.پاشدم و آرام آرام به سوی در حیاط رفتم،و شلنگ زنان،خوش و خندان به دکان میرزا عزیز رفتم-سیگار هم نگرفتم،در باز آمدن هم عجله ای به خرج ندادم،قدری سر به سر رفقای کوچه گذاشتم-نه،نیرو و طراوت سابق همه برجا بود!با گونه های گل انداخته به خانه آمدم،گفتم “دکان بسته بود” و سلام نکرده وارد شدم،و بی تعارف نشستم، و یواشکی از مادربزرگ یک چای خواستم.و باز مثل سابق،اما در مایه ی خفیف تر،با سر و چشم و صورت اشاره کردم-یعنی که زودتر!و با هر اشاره تکانی می خوردم و کون خزک خودم را جلو می کشیدم-مثل سابق-یعنی که بیتابم.مادر بزرگ را در این گونه مواقع بنا به عادت میگفت”خوب خوب؛بچه ات نیفته،صبر کن،دارم میریزم،بچه ات نیفته!”و چای را میریخت و با عصبانیت جلوم می سراند و می گفت”بفرما،کوفت کن!”این بار هم چای،ولی چیزی نگفت.

 

دمدم های غروب بود،هوا کم کم رو به تیرگی میرفت،آقای محمودی پس از مقادیری دست شما درد نکند و بسیار خوشمزه بود و خیلی خوش گذشت،و شما هم تشریف بیارید و از این تعارفات،پاشد،من هم پاشدم.مادربزرگ گفت:”برو پسرم،برو آقای معلم را تا دم در بدرقه کن!”و من با دل نگرانی از دنبال آقای محمودی به سوی در راه افتادم و او هنوز از دز نگذشته من باز آمدم.

مادر بزرگ گفت:”پسرم،اون هفت جوش را بردار با این استکان ها بذار تو پستو”

گفتم:”خودت بردار، من میخوام بازی کنم”و شروع کردم به جست و خیز،و چهار نعل رفتن و گشتن به دور او،در حالی که سعی میکردم دم چنگش نباشم.

مادربزرگ براق شد و گفت:خیلی خوب ،باشه،گهت به گیسم،مگه این پدرسگ-این چی چی-این شانه بسر نیاد!باشه،شلنگ تخته بنداز،تا خدمتت برسه!”

گفتم:”یه-هو چیزهایی را که با آقای محمودی گفتی شنیدم،همش دروغ بود-خودم شنیدم-خودت گفتی!”

مادربزرگ در عین عصبانیت خندید،از همان خنده های تو سینه ای،که نشان میداد لجش در امده.گفت بسم الله،خواب دیدی!؟من چیزی نگفتم-بسم الله!”

گفتم خودم از پشت در شنیدم-با این دوتا گوشام-همه رو شنیدم.آره،جون خودت،شانه بسر!و معطل نکردم و از خانه زدم بیرون و تا موقعی که پدربزرگ از مسجد آمد توی کوچه ماندم و دلی از عزا درآوردم.هوا هم که تاریک شد باز ماندم:حالا دیگر نوبت شب پره ها بود، که می آمدند و تیز از بابای سرمان میگذشتند و ما جفت میزدم و بابا میپریدیم که آنها را بگیریم و انها در لحظه اخر که چیزی نمیماند به دستمان بخورند تغییر مسیر میدادند.وقتی بابابزرگ از مسجد امد،در حالی که خوب گرم شده بودم با او به خانه آمدم.مادربزرگ زیرکی نگاه میکرد،از لجش میخندید،اما چیزی نمیگفت،من هم دم چنگش نمیرقتم،چون او پروای کسی را نداشت و در حضور بابابزرگ،یا هرکس دیگری هم که بود،مثل آن خرسی که خودش در قصه هایش تعریف میکرد یک هو،درست همان وقتی که تو فکر میکردی مرده و حال ندارد و چشم هایش را با بی حالی فروبسته، از جا میکند و چنگ می انداخت و آدم را مثل رختی که در طشت میشست حسابی چنگ میزد.بابابزرگ چیز دیگری بود،او مانند هر سیاره ای که جو و اتمسفر بخصوصی دارد و چیزهایی را که جاذبه اش قرار میگرند تحت تاثیر قرار میدهد همین که وارد می شد جو آرامی در پیرامون خود به وجود می آورد و آرامشی در محیط می دمید و تا آن سیاره دیگر، یعنی مادر بزرگ ، از مدار خارج نمی شد و محیط را متشنج نمی کرد این جو همچنان حاکم بود- این تاثیر بابا بزرگ در محیط خانه بود. با دوستان و همسن و سالهای خودش که می نشست یکپارچه سرود لزندگی و مزاح بود. می نشست ،چای یا شامش را که می خورد در کنار اجاق سر فرو می افگن و ظاهرا به فکر فرو می رفت؛ گاه انگار از خواب بپرد ناگهان یکه می خورد و باز سرفرو می افگند و چشمانش را فرو می بست. ظاهرا افکاری نداشت که آواره کوه ودشت و بیابان شوند، اگر هم داشت مثل جنی که از بسم الله رم می کند از کوه و دشت رم می کردند- اینقدر در دشت و بیابان مانده بود که از هر چه دشت بود بیزار باشد. شاید خاطرات گذشته بودند که همچون زنبورانی که از ناامیدی و فشار محیط نامساعد به سراغ کندوی سابق باز می آیند به سوراخ سمبه های خاطرش باز می آمدند و خود را به دیوار های کهنه کندوی خاطرش می کوبیدند و او را یکّه می دادند- کس چه می داند. حرفی با هم نداشتیم، جز خوش وبش معمول و محبتی که می کرد و لبان قیطانی که بر هم می کشید و لبخند گرمی که به رویم می زد و نگاه چشمان پر مهری که متوجهم می ساخت. آن شب هم چیزی نگفت، مشقم را که نشانش دادم با همان لبخند و همان نگاه ستود و حرف «م» ی را که نوشته بودم به چکش استاد قادر نجار و «ی» را به داس درویش فتاح دروگر تشبیه کرد و قدری خندید. بعد مادر بزرگ جریان آمدن آقای محمودی را – بدون اشاره به دعوتی که خودش کرده بود- برایش تعریف کرد و از وضع چشمان زنش و این که باید «بلق» بگذارد و «بلق» چیزی است که در تهران است و آوردنی نیست و ضماد و مرهم و مشمع هم نیست بلکه چیزی است مثل فوت و شعله و این جور چیز ها شمه ای گفت. پدربزرگ همه را با علاقه و در عین حال با لبخندی طنزآمیز گوش کرد: به دکترهای امروزی عقیده نداشت ، معتقد بود که روزانه دو قاشق دوغ ترشیده – دوغ ترشیده حسابی کف کرده – هر نوع چشم درد و بیماری چشمی را معالجه می کند. هر وقت گاومان ناراحتی چشم پیدا کرده – هر نوع چشم درد و بیماری چشمی را معالجه می کند. هر وقت گاومان ناراحتی چشم پیدا می کرد فوراً – حداکثر دو روز و روزانه دوبار- دو قاشق دوغ ترشیده توی چشمش پف می کرد، و گاو معالجه می شد. هیهات! کو آن حکیم های قدیم ! – این را بابابزرگ می گفت- نخ قند را به دست گربه می بستی و او بی اینکه حیوان را دیده باشد در اتاقی دیگر «نظم» نخ قند را می گرفت و می گفت دوای درد این حیوان گوشت موش است! ای روزگار!

آن شب با خیال راحت خوابیدم، و تا صبح تکان نخوردم. صبح با صدای مادر بزرگ از خواب پریدم، چشمانم را مالیدم ، و از ترس شانه بسر از بستر جهیدم؛ اما یاد وقایع روز پیش در لحظه ذهنم را روشن داشت و ترس و هراسم را بر طرف ساخت. با بی حالی، دهن دره کنان و خمیازه کشان رفتم و دست و صورتم را شستم. مدتی در حالی که چشم بر زمین دوخته و به نقطه ای خیره شده بودم، بی آنکه به چیزی فکر کنم چندک زنان بر لبه ایوان ماندم- ماندم تا مادربزرگ حوصله اش سر رفت و صدا زد؛ با بی حوصلگی ، دهن دره کنان به درون رفتم – خسته بودم، انگار پس از روزها عملگی از خواب برخاسته ام: کوفتگی ها و رنج های گذشته تازه آثارشان را بروز می دادند؛ آن وقت ها که دستخوش هیجان و دلهره بودم، هر چند سنگینی بار را احساس می کردم نیروی دیگری بود که مرا به پیش می راند. از مادربزرگ شنیده بودم که می گفت در جنگ بین الملل وقتی روسها آمدند همسایشان تیفوس گرفته و بستری و پا به مرگ بوده، همین که همهمه درگرفته و گفته بودند «روس ها آمدند!» همین شخص مردنی از بستر جهیده و یکی دو فرسخ دویده و دیگر هم در بستر نیفتاده! قضیه من هم چیزی شبیه به این، لیکن درجهت عکس بود. اینک در عین حال که احساس سبکباری می کردم خسته هم بودم. حتما آن بیمار هم دوران نقاهتی داشته بود! در حالی که ورم پلک چشمانم را ندیده احساس می کردم نشستم و چای و نان و ماستم را خوردم، اما در رفتن شتاب نداشتم. مادربزرگ چون دید اشتیاقی به رفتن ندارم کیفم را پیش کشید و انگار اتفاقی نیفتاده باشد گفت: «پاشو پسرم دیره؛ زنگ می خوره، نمی رسی – پاشو! » حرفی از شانه بسر نزد، انگار او هم مثل من فاتحه شانه بسر را خوانده بود راستی هم شانه بسر مرده و رفته بود و دیگر برگشتنی نبود. پاشدم و با دلگرانی سرم را جلو بردم و مادربزرگ تسمه کیف را به گردنم انداخت، و از خانه درآمدم.

اکنون قیافه کوچه آشنا را به درستی می دیدم. مدتی بود که می آمدم و می گذشتم و مثل کسی که افکار عدیده ای ذهنش را جولانگاه خود ساخته باشد و در چهره اشخاص می نگرد ودر آنها خیره می شود و به سلام و احوالپرسی آنها پاسخ می دهد و در عین حال آنها را نمی بیند، مردم را درست نمی دیدم. یادم هست بابا اغلب چنین وضعی داشت؛ با سر فرو افتاده راه می رفت ، گاه انگار بر محتویات ذهنی خود تبسم می کرد یا ابرو درهم می کشید؛ یا ذهناً با اشخاصی حرف می زد و لب می جنباند ، و در حالی که با مردم حال و احوال می کرد آنها را نمی دید، گاه همین که می گذشتند بر می گشت و می پرسید: «این کی بود؟» در حالی که او را از نزدیک می شناخت. من هم کوچه و گذرگاه و آدمها را می دیدم و نمی دیدم. اینک کوچه همان کوچه آشنا و آفتابی بود و دود بنفشی که از بام ها بر می خاست و در هوای رقیق صبحگاهی می گداخت همان دود آشنا بود. راهروان می گذشتند، اکنون خطوط چهره و آهنگ گامهایشان را به درستی باز می شناختم؛ اینک همچنان که از دم در خانه خاله گلدسته می گذشتم از لای چپر طبق معمول نگاهی به درون افگندم و چهر زیبا و خال آشنا را دیدم؛ قیافه چروکیده خاله گلچهره را هم با آن چشمان گود افتاده ای که خطوط متحدالمرکز چروکهای اطراف آن همچون دوایر اطراف خال هدف، تنگ در برشان گرفته بود دیدم. انگار اولین بار بود که این چیزها را می دیدم، که می خواستم همه را جذب کنم و در دفترچه ذهنم ثبت کنم. چون بیماری که امید به بهبود و دیدن مجدد نورآفتاب و مردمان و راه رفتن و گشتن و آمدن و دویدن را از دست داده و در عین ناامیدی به ساحت امید بازگشته باشد دنیا را از نو تجربه می کردم و با رنجی که برده بودم این فرج بعد از شدت به راستی زیبا و دل انگیز بود.

هوا خوش و آفتابی و آرام بود و سلانه سلانه و در حالی که بر هر چیز کوچکی وقت می گذراندم به راه خود ادامه دادم. ذهنم خالی از مدرسه و قیل و قال کلاس بود. حتی کبودی تند چشمان آقای معلن نیز در چیش دیده باطنم رنگ باخته بود. به دم در مسجد جامع رسیدم . آن وقت ها حوالی مسجد جز بخش شمال شرقی و جنوبی شرقی آن همه خرابه بود، و مدرسه جامع رسیدم. آن وقت ها حوالی مسجد جز بخش شمال شرقی و جنوب شرقی آن همه خرابه بود، و مدرسه در بخش جنوب شرقی این خرابه ها بود. بچه ها کم کم در خرابه ها پیدا می شدند، و بازار تیله بازی رونق می گرفت. یک چند به تماشای رفقا وقت می گذراندم: ایستاده بودم و با نظر کارشناسی که بازی دو یا چند شطرنج باز را از نظر بگذراند حرکات و خط سیر تیله ها و موقعیت گردوهایی را که هدف قرار می گرفتند تعقیب می کردم: گاه از دقت بازی لذت می بردم و بازی کننده را ذهناً می ستودم و گاه از خامی بازی کن دیگر غیظ می خوردم- که ناگهان صدای زنگ مدرسه همچون پتک سنگینی که بر مغزم کبیده باشند همه افکار و خیالات خوشم را به هم ریخت؛ و خاطرات ناخوش را، ترکه آقای محمودی و چشمان زاغ و کله جغرافیایی و گریه بچه ها و مشق وهمه را ، به ذهنم باز آورد- اینک با کلاس فاصله ای در میان افتاده بود که پر شدنی و پیمودنی نبود- با همه نزدیکیش دور می نمود. نمی دانم هیچ تجربه کرده اید که کسی که شما به عللی از او متنفر هستید می خواهد با شما گرم بگیرد! با اینکه شما همیشه او در کنار خود دارید همیشه هم فرسنگ ها از او فاصله احساس می کنید. در این اوضاع و احوال مدرسه هم برای من همین حال را داشت: دیر کردن و مرگ شانه بسر، و نفرت اولیه از مدرسه ، مرا دور از دسترس و خارج از حوزه نفوذ مساعد او قرار داده بود. غلغله بچه ها را که ابتدا در زمزمه ای خفته فرو نشست و سپس نجواکنان به خاموشی گرایید همه را شنیدم؛ صف ها را در عالم ذهن مشاهده کردم، جای خودم را که در ته صف ، کنار اسماعیل ، بود دیدم، و حرکت صف را به کلاس تعقیب کردم، از پله ها بالا رفتم- دیگر همه جا خاموشی بود، و ذهنم انگار خاک مرده بر آن پاشیده باشند خالی از جنبش و حرکت بود: خلا عجیبی احساس کردم، انگار در قبرستان و منتظر شنیدن صدای تلقین خوان بودم- آخر با بچه ها بارها دنبال جنازه ها به قبرستان رفته، و چنین حالتی را تجربه کرده بودم. لحظه ای چند گذشت، تا این که قیل و قال و مشاجره تیله بازان مرا به خود بازآورد. دیگر رفتن به مدرسه جایز نبود؛ باید پیش از ظهر را به هر نحو که بود به ظهر می رساندم. راست و ریس کردن قضیه کار دشواری نبود

زیرا آقای محمودی همین دیروز خانه ما غذا خورده بود، و همی دیروز بود که مادربزرگ پیش او کلی تعریفم را کرده بود. ظهر، با مرخص شدن بچه ها از مدرسه ، به خانه می رفتم و اگر مادربزرگ می پرسید کیف را چرا به خانه برده ام دروغی سر هم می کردم، مثلا می گفتم بچه ها وسایلم را می دزدند یا دواتم را خالی می کنند؛ بعد از ظهر می رفتم و در پاسخ بازخواست آقای محمودی می گفتم مادربزرگ سلام می رساند و می گفت چون بابا آمده بوده و همین امروز می خواسته برود با اجازه شما مرا نفرستاده- یا چیزی در این حدود. آقای محمودی چه می دانست که بابا همین پریروز اینجا بوده یا هر روز ممکن است پیش از ظهر بیاید و بعد از ظهر برگردد- چون دهش یک فرسخی بیش با شهر فاصله نداشت. به این ترتیب تصمیمی در ذهنم شکل گرفت. اینک آفتاب بالا آمده و دکان و بازار باز شده بود، اما برای اجرای این تصمیم حوالی مسجد به هیچ وجه مناسب نبود، زیرا نزدیک بازار بود و هر آن ممکن بود بابا بزرگ خواه برای نماز یا خرید نخ و پارچه به این طرف ها بیاید و مرا ببیند؛ به علاوه ممکن بود درحین بازی پسرخاله یا خالویی مرا ببیند و به مادربزرگ بگوید؛ گذشته از این کافی بود مادربزرگ از دم در نگاهی به سر پیچ بیندازد و مرا غافلگیر کند، چون تیله که زبان سرش نمی شود و مسیری را که می خواهد می رود و آدم در گرماگرم بازی دنبالش می دود، و لو می رود! بنابراین پشت کاروانسرا، نزدیک «مکتب» سلطان تقی خان را برای اجرای تصمیم انتخاب کردم. میدانگاهی جلو «مکتب» بهترین جا برای تیله بازی بود؛ سلطان تقی خان و یدالله مردمان خوبی بودند و با بچه ها و قال و مقالشان کاری نداشتند. سلطان تقی خان آذربایجانی بود. مردی بود بلند بالا، سفیدرو با صورتی بیضوی و چشمان میشی و مهربان و دندان های بلند و صدای ظریف، و خوش رو. خودش جز یک دختر بزرگ بچه ای نداشت. متخصص امراض «داخلی و خارجی» بود – خاله صغرا ، که او هم آذربایجانی و اهل مراغه بود می گفت «خارشی». مثل این که راست هم می گفت ، چون بیشتر بیماران «خارجی» را مشتریان کلایی حسین تشکیل می دادند که خارشی بودند. باری، اغلب به ما بچه ها که می رسید دستی به سر و روی ما می کشید و گاه شیرینی چیزی هم به ما می داد. می گفتند چون خودش پسر ندارد به این جهت است که به پسربچه ها علاقه نشان می دهد. یدالله هم آدم خوبی بود؛ یدالله کرد بود، وهمیشه لبش به خنده باز بود. همیشه دم در «مکتب» می ایستاد، یا روی پله ها می نشست یا با نیش باز ما بچه ها را که بازی می کردیم تماشا می کرد، و گاه که دعوا می کردیم می آمد و با مهربانی میانجی می شد. سلطان تقی خان صبح ها به «قلعه» می رفت – قلعه سرباز خانه بود؛ یکی دو ساعت آنجا می ماند و بعد برمی گشت و روپوش سفیدی می پوشید و «دستگاه» مخصوصی را که در شهرک ما به «ذره بین» معروف بود از گردن می آویخت و به بیمارانی که به او مراجعه می کردند می رسید. این «دستگاه» چیز فوق العاده ای بود، و سلطان تقی خان با آن ابهت عیجی داشت. می گفتند دستگاه را که به گوش می زند و روی سینه یا پشت بیماران می گذارد تمام اندرونشان را می بیند، و آن وقت است که می گوید جگرت سیاه شده، یا جانور داری، یا که خونت کثیف شده، یا مزاجت بیش از حد بلغمی است! پدربزرگ از او خاطره خوشی نداشت، یک وقت سر درد شدیدی داشته و پیش سلطان تقی خان رفته ، اما با اینکه کله اش داشته می ترکیده و چشمانش چیزی نمانده بوده از حدقه درآیند … و جریان را از همین قرار به سلطان تقی خان هم گفته بوده، مع هذا سلطان تقی خان با این ذره بین توی مغزش را ندیده و هر چه بابابزرگ به فارسی شکسته بسته و با اشاره خواسته به او بفهماند که با آن دستگاه توی کله اش را نگاه کند. سلطان تقی خان این کار را نکرده و وقتی هم بابابزرگ خودش دست برده و آهن دنباله «ذره بین» را روی پیشانی خودش گذاشته و به سلطان اشاره کرده که ببیند آن تو چه خبر است، باز سلطان توجهی نکرده ودر پاسخ به این عمل فقط خندیده – حال آنکه او کله اش داشته از درد می ترکیده! در عوض دو بسته گرد به او داده بود، که او هم از لج اوخورده بود وبه خدا توکل کرده و سردردش خود به خود خوب شده بود؛ می گفت اینها باطنشان هیچوقت با ما پاک نمی شود!

به میدانگاهی جلو «مکتب» سلطان تقی خان آمدم؛ بچه ها مشغول بازی بودند، و یداله کما فی السابق با نیش بازش روی پله ها نشسته بود. عجبا که وقت به سرعت می گذشت؛ آفتاب کم کم به وسط های آسمان می رسید؛ سلطان تقی خان را که از قلعه آمده بود ندیده بودم، ولی تغییر وضع یدالله که از نشسته به حال ایستاده درآمده بود نشان می داد که سلطان تقی خان آمده است و در «مکتب» از بیماران «پذیرایی» می کند چند گردو از بچه ها قرض کرده بودم، تیله ها را هم که همیشه در جیب داشتم. کیف به گردن بازی می کردم و با خیال مدرسه و متعلقات آن فرسنگ ها فاصله داشتم. اختلافی در بازی پیش آمده بود: تیله را انداخته و دو گردو را یک جا زده بودم، و طرف بازی درآورده بود و میگفت کلک زده ام، و من ناگزیر شده بودم برای اثبات این مدعا دو گردو را در وضع و موقع اولیه بکارم و تیله را در محل اولیه بگذارم و بازی را تجدید کنم. جلو تیله چندک زده، و کیف را که جلو حرکات دستم را می گرفت به پشت رانده و تیله را لای دو انگشت سبابه و میانی گرفته و سنگینی بدن را جلو داده بودم و داشتم ماشه را می کشیدم … که دستی پس گردنم را گرفت و با یک حرکت، به سادگی، مثل اینکه گونی ذغال باشم، مرا با کیف و مخلفات سرازیر روی دوش انداخت! در یک آن ریش سرخ عزیز فراش را شناختم، و شروع کردم به جیغ زدن و دست و پا زدن : در این دست و پا زدن ها یک لنگه کفشم افتاده؛ چون از تقلا کاری ساخته نبود ناچار ناخودآگاه شانه اش را محکم گاز گرفتم و دندان هایم را در گوشت شانه اش فرو بردم. عزیز «آخی» گفت ، و یکه ای خورد ومن به زمین افتادم. معطل نکردم ، و به سرعت باد در رفتم. صدای خنده وهیاهوی بچه ها و وزوز باد و تاپ تاپ صدای پای عزیز را در پشت سر می شنیدم ونفس نفس زنان می دویدم. لنگه کفش دیگر را هم انداختم ، با کیفی که مزاحم دویدنم بود منتهای کوششم را می کردم، و نفس نفس می زدم و می دویدم؛ و چون نزدیک شده بود هر لحظه ممکن بود دست دراز کند و پس گردنم را بگیرد و به تلافی گازی که گرفته بودم زیر مشت و لگدم بیندازد چاره را منحصر به فرد دیدم ، پیچیدم و از سه پله «مکتب» سلطان تقی خان به سرعت بالا رفتم و نفس نفس زنان وارد یکی از اتاق ها شدم- اتاق دکتر بود! همین که داخل شدم از هول جان پاهای دکتر را محکم بغل کردم . دکتر مریضی را روی تخت خوابانده بود و با «ذره بینش» داشت از پشت دل و روده اش را می دید. همین که پایش را بغل کردم از جا پرید،ولی من پایش را همچنان محکم گرفتم – عزیز هم نفس نفس زنان به دم در اتاق رسیده بود. سلطان تقی خان که هول کرده بود از جا پرید، گفت : «چیه؟ – چه خبره؟ – چی شده !؟» من گریه می کردم و قادر بهجواب نبودم. به عوض من عزیز که با قیافه جنگجو نفس نفس زنان دم در ایستاده بود گفت :«از مدرسه فرار کرده!» سلطان تقی خان در لحظه خود را بازیافت، و در حالی که من همچنان پایش را انگار دوستی عزیز و تازه از سفر رسیده، در بغل می فشردم خطاب به عزیز گفت: فرار کرده که کرده، به جهنم! تو چرا بی اجازه آمدی اینجا؟ مردکه مگه اینجا طویله است؟ » صدایش خشماهنگ و آمرانه بود. در این حوال یدالله هم آمده بود. در این احوال یدالله هم آمده بود و با قیافه ای پوزش آمیز در یک قدمی عزیز ایستاده بود و با صدای فرونشسته خطاب به او می گفت «بیا بیرون!» و آرنجش را می کشید. عزیز تکرار کرد: «آخه فیرار کرده!» سلطان تقی خان از کوره در رفت و گفت : «خفه شو مرتیکه پدرسوخته!» و رفت جلو و سیلی محکمی به بنا گوشش نواخت : «پدرسوخته احمق، بچه مردم را زهره ترک کردی!» و خطاب به یدالله گفت: مردکه گوساله، پس تو اونجا چه غلطی می کردی؟» یدالله جوابی نداشت «این مردکه را بنداز بیرون!» مرده شور ترکیب خودت و مدرسه ات را برد! مدرسه ات اگر مدرسه بود بچه فرار نمی کرد، حمال » یدالله که لجش درآمده بود عزیز را هل داد و از راهرو انداخت بیرون . سلطانی تقی خان باز آمد، و به لحنی مهربان خطاب به من گفت: نترس پسرم نترس ، نگران نباش- چیزی نیست!» من با چشمان معصوم لحظه ای چند نگاهش کردم، وبعد چشمم سیاهی رفت و دیگر نفهمیدم …

نمی دانم چه مدت طول کشید، همین قدر می دانم که چون چشم گشودم صدای دکتر را شنیدم: بر لبه تخت در کنارم نشسته بود، دستی به دور کمرم حلقه کرده بود و با دست دیگرش استکانی را دم دهنم گرفته بود. گفت :«یه کم بخور حالت جا میاد، چیزی نیست، شربته ، بخور پسرم- بارک الله!» چون خود را در این احوال دیدم بغضم ترکید و اشکم سرازیر شد: به پهنای صورتم اشک می ریختم. دکتر تکرار می کرد:«بخور، گریه نکن- طوری نشده، یک کم بخوری حالت جا میاد!» کمی از شربت خوردم، شیرین و خوشمزه بود؛ دکتر مثل این که متوجه شد، گفت: «خوشمزه است ، آره؟ باز هم بخور ، بخور حالت جا میاد!» من همچنان گریه می کردم. دکتر دست دراز کرد و بالشی آورد و مرا به آن تکیه داد. گفت: چیزی نیست- ناراحت نباشد. من نامه ای به مدیریت می نویسم، یدالله را هم همراهت می فرستم. نترس ، می نویسم کارت نداشته باشد!» این را گفت و مرا در حالی که هق هق می زدم گذاشت، و رفت پشت میزش؛ نشست، «ذره بین» را از گردنش درآورد و نامه را نوشت. من همانطور که نگاه می کردم اتاق را هم از نظر گذراندم. «مکتبی» که می گفتند این بود! چند عکس پشه و مگس درشت ، هر کدام به قدر یک خرچنگ یا یک قورباغه، چند تا چشم ، و یکی دو تا دل و روده، رنگی ، عینا دل و روده گوسفند، به همان صورت که با «ذره بین» می دید- اینها را حتما خودش کشیده بود! نامه را در پاکت گذاشت و خطاب به من گفت: «نوشتم که این فراش را هم تنبیه کند، تو هم دیگر از مدرسه فرار نکن؛ مدرسه جای خوبی است ،درس هات را خوب بخوان ، خوب که خواندی ، مثل من میشی دکتر، آره؟» چون من جواب ندادم. گفت : «خوب ، حالا هر وقت احساس کردی حاضری پامیشی با یدالله میری.» با اشاره سر فهماندم که حاضرم. یدالله را صدا زد، نامه را به او داد و گفت :«بچه را می بری پیش مدیر، از طرف من بهش سلام می رسانی و میگی به این مردکه فراش سفارش کند از این به بعد این شکلی با بچه های مردم رفتار نکند- خوب ، حاضری؟ » باز با اشاره سر جواب دادم؛ پا شدم؛ سلطان تقی خان دستی به سرم کشید، گونه ام را در میان دو انگشتش گرفت و با مهربانی چلاند، سپس شوخی شوخی گفت :«طوری به چام چسبیدی که خیال کردم گربه است، گفتم اه، این گربه از کجا آمد! » چون جواب ندادم به یدالله اشاره کرد؛ یدالله پیش آمد، دستم را گرفت. کیف را از گردنم باز کرده بودند، مثل اینکه بندش پاره شده بود، یا حلقه اش از جا در آمده بود. آن را همانطور که بود به گردن انداختم و راه افتادیم- با صورت اشک آلود و پای برهنه و کیف یکوری. بچه ها دم در منتظر بودند، همین که مرا دیدند ابراز احساسات کردند، و غوغاکنان ما را همراهی نمودند. در حالی که یک دستم به دست یدالله بود از قسمتی از بازار و جلو مسجد جامع، از زیر نگاه های متهم کننده مردم گذشتیم؛ از کوه بالای مسجد سرازیر شدیم و به دم در مدرسه رسیدیم . عزیز روی خواجه نشین مدرسه نشسته بود، همین که او را دیدم بی اختیار خودم را به یدالله چسباندم؛ همین که او ما را دید بلند شد و رفت به طرف انباریی که در ضلع شرقی مدرسه بود. ظاهرا زنگ آخر بود؛ کسی در حیاط نبود؛ به دم در اتاق مدیر که رسیدیم ید الله در زد. مدیر گفت: «بفرمایید!» دلم مثل پتک آهنگران بر سندان سینه ام می کوفت ، بی اختیار می لرزیدم؛ یدالله در را گشود و به درون رفت و مرا به دنبال خود کشید. به شیوه نظامیان سلام داد؛ در این احوال صدای خش خش جعبه روی دیوار بلند شد؛ مدیر بی توجه به یدالله و سلام به کفگیری که در حرکت بود نگاه کرد؛ صدای خش خش برید ولی از شانه بسر خبری نشد. مدیر نگاهی به لانه اش انداخت؛ پیش آمد ،وزنه ها را بالا و پایین کرد و با عصبانیت گفت : «یقیناً مردی! انشاالله که مردی!» و این اظهار ظاهرا خطاب به شانه بسر بود؛ بعد رفت و طناب پای میز را کشید و زنگ خورد و شاگردها از کلاس ها ریختند بیرون و دوان دوان راهی خانه ها شدند. آنگاه مدیر برگشت، یدالله که خیال می کرد مدیر متوجه ورودش نشده دوباره پاشنه پاها را به هم کوفت و سلام داد؛ مدیر چپکی نگاهی به من انداخت و خطاب به او گفت : «چیه ، دزدی کرده؟» یدالله نامه را ارائه کرد، مدیر نامه را گرفت، و من زانوهایم تا شد و چشمانم سیاهی رفت، و افتادم … سرکه برداشتم مادر بزرگ را دیدم: بچه ها کفش هایم را برده و ماجرا را به او باز گفته بودند و او بهر حال آماده شده و در پی ام به «مکتب» سلطان تقی خان و از آنجا به مدرسه آمده بود- مدتی به زبان خودش به مدیر تندی کرده بود و مدیر به زبان خودش نفهمیده بود، و سرانجام مانده بود تا حالم جا آمده بود. یدالله همچنان مانده بود؛ وقتی چشم گشودم لبخند معمولش را به رویم زد و گفت حالا که حالش خوب شده چون جناب سلطان ممکن است کار داشته باشد می رود. مادر بزرگ او را کلی دعا کرد؛ او رفت و ما هم خوش خوشک به خانه آمدیم. مادربزرگ ضمن راه چیزی نگفت؛ من هم چیزی برای گفتن نداشتم. به خانه که رسیدیم بالشی آورد و گذاشت کنار اجاق و گفت بخوابم. خوابیدم؛ بعد از ظهر هم به مدرسه نرفتم و مادر بزرگ چیزی نگفت؛ بسیار گرفته و غمگین بود؛ اما چیزی نگفت، از آن پس نیز در پیوند با این داستان صحبت نکرد.

 

۸

 

ماجرای فرار از مدرسه تجربه ای بسیار تلخ بود و مثل هر تجربه تلخی جرثومه های شیرینی را در خود نهفته است. طبیعی است چیزی نبود که من به آن ببالم و از آن یاد کنم، اگر هم یاد می کردم – که اغلب می کردم – این یادآوری آمیخته به شرم و سرافکندگی بود. مادربزرگ هم چیزی نمی گفت؛ یکی دو بار اشاره مختصری کرد و چون ناراحتی مرا دید و دید که من درسی را که باید بگیرم گرفته ام زبان در کام کشید. اما بهر حال این تفاهم موجود بود که من درسم را گرفته ام و او این درس را ، اگر چه ناخواسته، مفید تشخیص می دهد و حال که چنین است به قول خودش ما به خیر و او به سلامت.

روزها و شب ها سپری می شدند و روزگار مدرسه همچنان به درس و مشق و کتک و جنگ و دعوا می گذشت ، آخر مثل دولت ها شکل نهایی رقابت ما هم جنگ بود. قهرمان موجبات عدیده ای داشت که در دنیای خودمان مهم بودند: وقتی از بازار گذشته بودم اسماعیل به من تنه زده بود، نگذاشته بودم از دواتم استفاده کند، رفته بود با حسن پسر وکیل حسین گرم گرفته بود و مرا نگاه کرده و خندیده بود! و من از غیبتش استفاده کرده و دواتش را ریخته بودم، و او به تلافی ، نوک قلم مرا شکسته بود – این اتفاقات که می افتاد روابط تیره می شد و انگشت کوچک در نقش اعلامیه رسمی دولتی به کار می افتاد، و بعد ما بودیم که در حالی که دلمان برای صحبت کردن با هم لک زده بود راه می افتادیم و بی آنکه با یکدیگر حرف بزنیم «ایح» می کشیدیم، یعنی که تنح نح می کردیم، یعنی که اوی، بفهم با کی طرفی؛ تکان بخوری همچی می زنم که گند و گه دل و روده ات بپرد توی دهنت ! و طرف هم «ایح» محکم تری می کشید، و گاه تنه محکمی را هم چاشنی «ایح» می کرد، یعنی که هیچ گهی نمی توانی بخوری و اگر بجنبی همچی می زنم توی دلت که به الاغ بگی بابا. کار این «جاوزات مرزی» سرانجام به جنگ منظم می کشید: رفقا می ایستادند و ما یکدیگر را لت و پار می کردیم، تا یانکه یکی پا در میانی می کرد و متارکه ای همراه با تهدید و تشر و ناسزا به اجرا در می آمد و با خود عهد می کردیم که زان پس به نعش همدیگر هم نگاه نکنیم. یکی دو روزی با تنح نح می گذشت، و دل کوچک ما باز لک می زد برای صحبت کردن. رفقا جمع می شدند: گاه مثلا یکی را دست می انداختند، گاه ماجرایی را تعریف می کردند … و بالاخره در این جمع شدن ها بود که گوشه ای هم به ما می زدند و متلکی بارمان می کردند و ما دو دشمن خونی در حالی که همدیگر را از گوشه چشم می پائیدیم و در عین حال با بی اعتنایی روبرو را نگاه می کردیم، و منکر وجود هرگونه طرفی بودیم که قابلیت طرف شدن با ما را داشته باشد، ناگهان لبخند بر لب می آوردیم و یکی از این طرف و دیگری از آن طرف ما را به سوی هم هل می دادند و دستی دراز می شد و صلح برقرار می شد- و دوستی گرمی از همان بدو امر چنان دو دشمن سابق را به هم جوش می داد که گسستنش قابل تصور نبود- حتی برای شورای امنیت – و وای که چه با صفا بود این دوستی ها و چقدر زیبا و با دوام می نمود!

صفحات کتاب را که در اوائل سال چون رشته کوهی عظیم و عبور ناپذیر در برابرمان سر برافراشته بود کم کم در نور دیدیم و به پایان بردیم. اکنون دیگر «ب» را نه به صورت سوسیون نیم پخته یا «م» را نه به شکل چکش استاد قادر نجار بلکه کمابیش به صورت خودشان می نویسم. از «ای بابا ای بیچاره» و «خرابه های ری» مسافتی فاصله گرفته ام، لذت «نان و پنیر » را درک کرده ام. «راستی هم که نان و پنیر لذیذ است!» این مواقعی بود که می خواندم و می نوشتم و پدر بزرگ همچنانکه در کنار بخاری نشسته و سر فرو افگنده بود مداخله می کرد و می گفت :«راستی هم که لذیذ است! خدا بیامرز مادرم می گفت هر کس از نان تازه و پنیر خیک سیر بشود حرامزاده است!» مادربزرگ می گفت:«حالا نمی دانم چطوری میان این همه پیغمبرها رفتند سراغ جرجیس! یعنی میگی از نان و پنیر لذیذتر نیست؟! نان و بوقلمون خیلی لذیذتره؛ من اگر جای کتاب نویس بودم می نوشتم پلومرغ ، یا پلوخورش بامیه.» پدر بزرگ می گفت:«خوب بله، ولی لذت نان و پنیر لذت دیگری است . »

حالا دیگر املا می نویسیم؛ حالا یاد گرفته ایم با گچ رو کف دستمان کلمه خر را معکوس بنویسیم و کف دستم را به پشت رفقا بچسبانیم و «هو» کنیم؛ حالا دیگر وارد معقولات می شویم. روزهای جمعه با رفقا از عجایب و غرایب خلقت صحبت می کنیم. روزی اسماعیل از پسر ماموستای محله خودمان پرسید: «راست میگن ماموستا با شاه مورچه ها صحبت کرده ؟» پسر ماموستا محتاطانه اعتراف کرد، و با قیافه حالتی مرموز جریان را تعریف کرد. تعریف کرد که روزی ماموستا به صحرا رفته و در کنار لانه مورچه سواره ها چندک زده و با زبان عربی

ادامه در قسمت بعدی

 

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x