رمان آنلاین زمستان بی بهار قسمت سوم

فهرست مطالب

زمستان بی بهار نازخاتون یه حس خوب داستان‌های نازخاتون

رمان آنلاین زمستان بی بهار قسمت سوم 

 

اثر : ابراهیم یونسی

 

هیزم زمستانت تامین بود ، حالا هیزم را باید بخری باری بک عباسی ؛ روغن را باید بخری منی پنج قران . ما دل شیر داریم آقا ، قدیمی ها جای ما بودند یک روزه زهره ترک میشدند . از ما که گذشت ، خدا به بچه هامان رحم بکند !»
حاجی فتح الله گفت :« تازه اینجا خوب است ؛ عجمستان را ببینید چه میگویید ! »
گویا یکبار به همدان رفته بود ، و منظورش از عجمستان همدان بود ، و در مجالس ، بسته به مورد ، عجمستان مظهر و نمونه ی خوبی و بدی بود . « اخرالزمان آنجا است ؛ حد بین زن و مرد شکسته شده ؛ زن آقای خانه است ؛ چادرش را سرش میکند و میرود توی کوچه به هوای چیز خریدن چشم چرانی . مگه مرد جرات میکند بگوید بالای چشم خانم ابروست ؟! نطوقش در بیاد با لنگه کفش میفتد به جانش ، حالا نزن کی بزن !.» اما اگر صحبت از راحت و اسایش و اینجور چیز ها بود می گفت :« راحتی میخواهی ، عجمستان . چاردیواری اختیاری که می گویند همانجا است ؛ یارو مست کرده تو خیابان نشسته به اواز خواندن . مامور رسیده ، گفته بلانسبت حاضرین مرد که چرا اواز میخوانی ؟ یارو دست برده چهار تا سنگ ریزه برداشت گذاشته اطرافش گفته چاردیواری اختیاری _ مامور که اینطور دیده دمش را _ حاشا من حضور _ گرفته لای دو پا و رفته ! آنجا قانون هست قربان ، نه مثل این خراب شده که هر امنیه ی بی سر و پایی هر وقت هوس کرد بیاد تو خانه ات جلو زن و بچه ابرو برات نگذارد . کلات را یکوری میذاری و شاه را هم به فلان پسرت حساب نمیکنی ، بلانسبت . انجا هر چیزی برا خودش قانون دارد ! »
مادربزرگ که به اتکای سن و سالش اجازه داشت در چنین مجالسی پای سماور بنشیند گفت : « پناه بر خدا ! » ولی از سخنش پیدا بود که بی میل نبود گاهی اوقات خدمتی از ان قبیل که زن های عجمستان به شوهرانشان می کنند به پدربزرگ بکند .
حاجی فتح الله در ادامه سخن گفت :« بله ، عرض میکنم _ حتی دختر ها . بله خاله زهرا ؛ باز رحمت به خودمان ؛ انجا ها حیا را درست و حسابی غورت داده اند و یک کاسه آبم روش خورده اند . »
مادربزرگ گفت :« خدا نیاره اون روز و روزگارو ! » و گوشه ی لچکش را به دندان گرفت .
ملاحسن گفت :« کتاب می فرماید ….» _ معلوم نبود کدام کتاب ، ولی همیشه مفتاح کلام همین کتاب بود که کعلوم نبود .« می فرماید وقتی حرمت علما از بین رفت منتظر آخرلزمان باشید . خودمانیم ، علما حرمتی ندارند ؛ بگذریم از خودتان ؛ چه وقت کسی بدون توقع گفته این کله قند را ببرم خانه فلانی ؟ اگر گفته و اورده حتما کاری داشته ، و میخواسته قسم دروغی را راست و ریس کند ، یا طلاق افتاده ای را دست کند ، و من باید بنشینم و یکی توی سر خودم و یکی تو ی سر کتاب بزنم و بگردم و از جایی « قیل » صعیفی پیدا کنم و محض رضای خدا مینه ی اقا و خانم را جوش بدهم . من نمیگویم ، و زوری هم ندارم که بگویم الاللله باید بفرستید ، نه ؛ ولی رفتار مردم با علما طوری است که انگار علما مرتکب جنایت شده اند که رفته اند علم خوانده اند ؛ سلامی هم اگر میکنند انگار به حکم دولت است . سابق براین مجلسی بود ، « مولوی » خوانی ای بود . حالا شده است شاهنامه خوانی ، و ترنه۱ بازی و شاه و وزیر . باور می کنید که همین رمضان فطریه ی مسجد ما جمیعه بیست و چهار قران بود ؟ ان وقت با بیست و چهار قران من و هفت سر عائله یک سال آزگار باید سر کنیم و من قران و حدیث بخوانم برای این مردم ! ان وقت می گویند چرا اخر الزمان ؟ آخرالزمان به خاطر معصیت ، اخرالزمان به خاطر همین بی حرمتی ها ؛ اخرالزمان به خاطر همین بی اعتنایی به علما ….! »
پدربزرگ که پیرمرد خوش قیافه ای بود و در زندگی جز با رنج با پیشه س دیگری اشنا نبود و مشاغل عدیده ای را ازموده بود تا سرانجام در خیاطی ماندگار شده بود و همیشه سوزن نخ کرده ای _ معمولا نخ سفید _ به یقه ی قبایش بود گفت :
« امروز ماموری امده بود کاروانسرا ، می گفت باید « سجین » بگیرید » _ منظورش سجل بود . ملاحسن سخنش را تصحیح کرد و گفت : « سجیل » .
پدربزرگ گفت :« بله ، سجیل . گفتم سجیل دیگر چه صیغه ای است ؟ گفت سجیل چیزی است که اگر نداشته باشی مثل این است که کر و لالی ، اسم نداری . گفتم همه می دانند که من کر و لال نیستم ، و اسمم دارم . گفت اسمن چیه ، گفتم اوستا صالح . گفت شهرت ، گفتم شهرت چی باشد ؟ گفت دِ همین ! شهرت یعنی این که اگه دو تا اوستا صالح باشند از کجا بفهمم تو همانی که من میخواهم ؟ گفتم خوب این که کاری ندارد ، از هر که بپرسی بهت میگه ، اتفاقا توی این شهر دو تا اوستا صالح هست ، یکی من که اوستا صالح پسر صوفی فیض اله هستم یکی هم اوستا صالح پسر اوستا رحمان . مامور سجیل گفت : اولا اگه از شهر خودت دور باشی و بگی من اوستا صالح پسر اوستا فیض اله هستم از کجا بدانند که هستی و اهل فلانجا هستی یا نستی . سجیل برای این است که یک کاغذی پیشت باشد تا هر وقت گفتند عمو تسمت چیست ، کجایی هستی ، پدرت کیست ، شهرتت چیست ، شغلت چیست ، اسم زنت چیست ، چند تا زن داری ، فوری کاغذ را رو کنی و مهرش را نشان بدهی ، و والسلام و نامه تمام . بگی مثلا من اوستا صالح فیض الله زاده یا … پدربزرگت اسمش چه بوده ؟ گفتم محمود گفت یا صالح محمودی … همین پهلوی پهلوی که میگن این که پدر رضا شاه نیست که _ این شهرتشه . گفتم مگر من مرض دارم که شهرم را ول کنم و برم یک جای دیگر که ازم سجیل بخواهند یا اسم زنم را بپرسند _ همین مانده بود ! گفت خلاصه حکم دولته ، دو ریال هم باید بدی .»
ملاحسن گفت :« یعنی دو قران و ده شاهی ؟! مردم این پول را از کجا بیاورند ؟»
پدربزرگ در ادامه ی سخن گفت :« گفتم اگر این سجیلی که میگی نگیریم چی میشه ؟…»
حاج رشید که براق شده بود گفت:« هیچی ، گفت حکم دولته ، همه باید بگیرند .»
حاج رشید گفت :« صحیح ! که کاغد و بیندازیم گردنمان و اسم زن و بچه مان را جار بزنیم ! .»
حاجی فتح الله گفت :« تو عجمستان هم همه گرفته بودند . خانه ای بود که من یه اتاقش را کرایه کرده بودم ، صاحبش را صدا می زدند توتونچی ، چون گویا یک وقتی توتون خرید و فروش می کرده . یکی هم رو به روی خانه اش مغازه داشت _ انجا به همین دکان های خودمان میگن مغازه _ بله ، او را صداش میزدند عطاریان .»
پدربزرگ :« اتفاقا بعد از این که رفت ملاصادق امد ؛ جریان را همانطور که برای شما تعریف کردم برای او هم نقل کردم . خیلی ناراحت شد ، و گفت این پهلوی بلاخره ته مانده مذهبی هم که داریم از دستمان میگیرد . امروز برای خودت سجیل می دهد فردا برای زن و بچه ات .»
حاجی رشید گفت : « استغفرالله ! »
مادربزرگ گفت :« خدا اون روز را نیاره ایشالله ! » و دنباله ی لچک را که رها شده بود گرفت و به دهان برد .
پدربزرگ گفت :« بله ، ولی مثل اینکه اورده .» تا اینجاش یعنی تو دیگه خفه خون بگیر ، و بعد « چون انطور که پاسبان می گفت برای همه ی اهل خانه باید گرفت ! حتی برای بچه ی یک ماهه .»
ملاحسن گفت :« برای تک تکشان هم باید دو ریال داد ، یا برای همه ؟»
پدربزرگ گفت :« درست نمیدانم ، نپرسیدم. »
ملاحسن گفت :« چون اگه قرار باشه برای هر نفر دو ریال داد اون وقت حساب زندگی ما با کرام الکاتبینه .»
پدربزرگ گفت :« از ملاصادق می گفتم . میگفت این سجیل و اینجور کارا شرعی نیست .»
حاجی رشید گفت : « کجاش میخواهی شرعی باشه ؟ بیان در دکانت ، کشان کشان ببرنت اداره که الاللله باید سجیل برایت بنویسیم ، و دو ریال هم بدهی ! این که نشد معادله من یک چیزی رو باید بخواهم که تو قیمت روش بگذاری ، تا اگر خواستم بگیرم ، اگر هم نخواستم که نه ، تو به خیر و من به سلامت . اولا من که نخواستم ، ثانیا امدیم و خواستم _ یک تکه کاغذ دو ریال ؟ ! وانگهی تا حالا بی « سجیل » زندگی کردیم عیبی داشته ، پدر و پدربزرگم « سجیل » نداشتند نتوانستند درست زندگی کنند ؟ اتفاقا خیلی خوب هم زندگی کردند . پدربزرگم ، خدا بیامرز ، پنج تا زن را نان میداد ، من یکیش را هم به زحمت نان میدم . تازه انطور که میگویند گردنش در زه پیرهن نمی گنجیده . سجیل برای انهایی خوب است که سال تا سال می نشینند زیر سایه و سرشان به مهمانی و شکار گرم است … و پائیز ها هم ، شخم نزده و درو نکرده خرمن برمیدارند …»
حاجی رشید شوهر خاله فرشته بود ، و داشت به بابا و ، واسطه ی او ، به مادربزرگ نیش میزد .
پدربزرگ گفت : « ای بابا ، اینام توشان خودشان را می کشد و بیرونشان مردم را _ مثل موریانه اند ، همه چیر را می خورند غیر از غم صاحب خانه ؛ هشتشان گرو نه شانه . سال تا سال یک دست لباس برای زن و بچه شان نمی خرند _ این ها را ، همان از دور باید دید …»
مادربزرگ که تمام فیس و افاده اش به بابا و خانواده اش بود ، گفت :« خوبه دیگه ! ما خودمان نمیخواهیم ، والا انگشت تکان بدم همین فردا دکان حاجی فتح الله را میاره خانه .»
حاجی فتح الله گفت :« شهدالله ، یک دانگ از همین ده کوره ی دم جاده اش را به من بدهد تمام ثروتم را رو دست همین ملاحسن حاضری بهش هبه می کنم …»
پدربزرگ گفت :« هی هی … تو تکان دادی و او اورد ! فعلا پاشو ، یک لقمه نان بده بخوریم …»
مادرم با تنفر لب ورچید ، و من گریه سر دادم . مادرم با صدایی آهسته گفت :« وا ، فهمیدی صحبت باباتو میکنند ! ای ناقلا ! » و مرا بر دامنش گذاشت ، رشوه ی معمول را داد ، و چالک چانه ام را غلغلک داد …
مادربزرگ « مجمعه ی » غذارا اورد ، و حضرات به خوردن مشغول شدند ، و ضمن خوردن گفت و گو را ادامه دادند .
ملاحسن گفت :« البته ملاصادق ملای دوازده علم است ، و بی دلیل حرف نمیزند ، ولی خیال میکنم« پول گرفتن » را خلاف شرع دانسته ف چون کلمه ی « سجیل » در قران هست . در سوره ی ابابیل می فرماید :« و ترمیهم بحجاره من سجیل و کعصف ِ مأکول .»
لبخندی بر لبان پدربزرگ نقش بست ، انگار در دلش می گفت :« قربان خدا بروم که فکر همه چیز را کرده است ، حتی « سجیلی » را که رضا شاه میخواهد بدهد ! » اما به جای ابراز شادمانی ابراز شگفتی کرد و گفت :« سبحان الله ! »
یک چند جز صدای لقمه های که در دهان می گشت صدای دیگری به گوش نمی رسید _ در این احوال صدایی که شنیده میشد به درامد ِ « چاچا » شبیه بود … سرانجام این رشته اصوات از هم گسیخت _ حاجی رشید گفت :« ماموستا ، این کلاه پهلوی و شاپکایی هم که صحبتش را میکنند …؟»
لحن سوالیِ گفتار نشان میداد ، که دنباله ی همان فکر سابق است و پرسنده می خواهد بداند ایا از این عجایب هم در جایی به اشاره یا به صراحت یاد شده است .
ملاحسن گفت :« بله …منتها … نه به این الفاظ …! »
پدربزرگ گفت :« حلجی فتح الله باید بداند شاپکا چه جور چیزی است _ نه حاجی ؟»
حاجی فتح الله گفت :« بله … شابکا چیزی است مثل همین لگن دستشویی » و به لگن دستشویی کنار کفش کن اشاره کرد « اما لگن نمدی … مثل نمدی روسی _ چکمه های نمدی را که دیدی ، تو جنگ بین الملل ؟ اینم همانطور ، منتها کمی ظریفتر و سفت تر .»
پدربزرگ گفت :« که تو لگن نمدی دست و صورت بشورند _ ؟! ..و سبحان الله ؟! »
لقمه در دستش مانده بود .
حاجی فتح الله کله ی کوچکش را به عقب راند ، و قاه قاه خندید . « نه حاجی ، دست و صورت توش نمی شورند . شابکا کلاه است . بله ، حاجی لگن را باید بگذاری سرت … خواستی دست و روت هم توش بشور ! »
پدربزرگ گفت :« سبحان الله …»
حاجی رشید گفت :« کاسبی مان در امد ، ان وقت می ماند یک انتر _ و لوطی ها لوطی ۲ ! »
مادربزرگ از پشت پستو گفت :« پسر خاله زینب از بغداد برگشته بود می گفت « قنسور ۳ » انگریز۴ را دیده که یک همچو چیزی داشته ، سرش میگذاشته ، که زبانم لال ، استغفرالله ، اسمان و خدا را نبینه .»
حاجی فتح الله گفت : « بله درست گفته _ همینطوره . من هم تو شامات ین انگریز ها را دیدم … نه هیچی را نمیشد دید .»
حاجی رشید گفت :« اروای باباش ( بابای پهلوی ) خیال میکند با اینجور کارهاش می تواند مردم را از خدا دور کند ! ما نمی بینیم ، خدا که میبیند ! باید فکر انجا را بکند …»
ملاحسن گفت :« کتاب می فرماید زمانی خواهد رسید که کلاه مرد ها چیزی خواهد بود شبیه کفر شتر لاغر … و به فرمایش کتاب این یکی از نشانه های ظهور آخرازمان است . این شاپکایی که صحبتش را میکنند خیلی به فرمایش کتاب شبیه است . خداوند ان روز را نیاورد . عجب سر پر مکافاتی داشتیم ما _ یک جرعه اب ِ خوش از گلومان پایین نرفت ! »
حاجی فتح الله اهی کشید و گفت :« هیهات ! خداوند ان روز را اورده ، ماموستا . این را هم سرمان می گذاریم تا ببینیم بعد خداوند چه پیش می اورد ، و چه مکافات دیگری برامان مقدر کرده … الحکم اللله ! »
شام پایان پذیرفته بود ، پدربزرگ گفت :« زهرا ، بی زحمت مجمعه را بردار ، افتابه لگن بگذار ! »
مهامان ها از دسپخت مادربزرگ تعریف کردند و مادربزرگ طبق معمول با مقادیری شکسته
۱٫شاه وزیر ( ترنه یا ترنا )
۲ . لوطی : انتری .
۳ قنسول : کنسول .
۴٫ انگلیس .

 

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x