رمان آنلاین زندگینامه شهید حمید گلکار بر اساس سرگذشت واقعی قسمت ۶۱تا۷۰

فهرست مطالب

ناهید کلگار,حمیدگلکار,رمان آنلاین,سرگذشت واقعی

رمان آنلاین زندگینامه شهید حمید گلکار بر اساس سرگذشت واقعی قسمت ۶۱تا۷۰ 

سرگذشت های واقعی 

نویسنده : ناهید گلکار 

 
#۶۱

تا اینکه پرستاری بیرون می آید و مژده به دنیا آمدن دختری سالم و زیبا
را به او می دهد.
مادر کنار نسرین بود. او را نوازش کرد و بوسید مادر سعی
می کرد جای خالی شوهرش را بگیرد ولی کار سختی بود چون نسرین
هنوز بغض داشت و چشمانش متورم شده بود.
پرستار بچه را آورد مادر و نسرین با دیدن او همه چیز را فراموش
کردند. شادی دیدن آن دختر زیبا برای این فراموشی کافی نبود، چون
هر دوی آنها در ذهنشان جای حمید را خالی دیدند.
دکتر یک نسخه به دست مادر داد و او برای گرفتن دارو رفت. وقتی بر گشت پرستار بهش به او گفت
“پسرتون زنگ زد و حال مادر و بچه رو پرسید
مادر با شتاب پرسید

“تو رو به خدا بگو چی گفت دقیقا؟ بگو

خواهش می کنم. اون جبهه است بهم بگو آخه اون از کجا فهمیده ما
اینجایم؟”
پرستارگفت: “دقیقا یادم نیست فقط خودشو معرفی کرد و گفت من
همسر خانم کمندی هستم می خواستم با مادرم صحبت کنم. گفتم شما
رفتید دارو بگیرید. پرسید خانمم خوبه؟ بچه بدنیا اومده یا نه …بچه چیه؟
منم گفتم بعد گفت به شما و همسرش سلام برسونم و گفت دوباره زنگ
می زنم.”
مادر خبر را به نسرین رساند و به محض اینکه خواهر او به بیمارستان
آمد نسرین را به او سپرد و به خانه ی فهیمه رفت تا بتواند با شماره ای
که از خانم امیر گرفته است تماس بگیرد.
بالاخره مادر خودش را به تلفن رساند. زنگ زد، کسی گوشی را برداشت
“برادر گلکار همین الان از اینجا رفت یک شماره میدم نیم ساعت
دیگه اونجاس زنگ بزنین.”
مادر نیم ساعت صبر کرد و دوباره زنگ زد ولی باز به او گفتند: “الان
حمید رفته است ولی برمی گردد” مادر مدتی صبر کرد و باز زنگ زد.
ولی دوباره شنید که حمید رفته است. مایوس شد و چون دلواپس نسرین
بود با فهیمه به بیمارستان بر گشت.
باید اشکهایش را پاک می کرد تا نسرین نفهمد که او چقدر ناراحت است
ولی از اینکه توانسته بود خبری از حمید بگیرد راضی بود.
فردای آن روز نسرین و نوزاد را به خانه آوردند پدر جلوی پایشان
گوسفندی قربانی کرد. اسفند دود کردند و همه ی خانواده دورش جمع
شدند و سعی می کردند او کمبود حمید را حس نکند. ولی این کاری
نشدنی بود. هیچ کس چهره ی معصوم نسرین را شاد ندید. او غم بزرگی
روی شانه هایش سنگینی می کرد.
از آن طرف حمید صبح ششم اسفند امیر را می بیند. او به حمید می
گوید: “خانمم زنگ زده و گفته که نسرین خانم تو بیمارستانه”
فورا به بیمارستان زنگ می زند. حالا لبخند همیشگی اش بعد از مدتها
روی صورتش نمایان بود طوری که همه از هم می پرسیدند چی شده؟
چرا برادر گلکار خوشحاله؟
@nazkhatoonstory
#۶۳

دهم اسفند ۶۲
حمله از محور طالئیه دوباره آغاز شد. قرار بود حاج همت و حمید حمله
را با هم شروع و دشمن را زمین گیر کنند و بهم برسند. گردان شش به
فرماندهی اباذر خدابین جلو می رفت و تمام شب را جنگیدند، ولی خط
عراقیها نمی شکست. نزدیک صبح اباذر از ناحیه کتف و پا مجروح شد و
قبل از طلوع آفتاب گردان را از تیر رس عراقیها دور کرد.
گردان از شدت بی خوابی در حال حرکت چرت می زدند تا به مقر
برسند. آفتاب در آمده بود. حمید از دور آنها را دید. سوار موتور شد و بسویشان رفت. اباذر لنگ لنگان بطرفش آمد. حمید به او نزدیک شد و او
را ترک موتور نشاند و بطرف بیمارستان رفت.
بیمارستان پنج کیلومتر تا مقر فاصله داشت در آنجا حمید بند پوتین اباذر
را باز کرد که آنرا در بیاورد. پوتین پر از خون بود. باز هم اباذر گفت:
“چیزی نیست آقا حمید. نترس!” حمید دست روی شانه اش گذاشت و
“من نمی ترسم. تو نترس! اینطوری نمی شه/ باید بر گردی عقب
… ” و او را با مجروحین به اهواز فرستاد و خودش به خط برگشت.
چندین شب بود که نیروهای تیپ لشکر ها به خط می زدند. ولی موفق
نمی شدند خط دشمن را از محور طالئیه بشکنند. جاده ای که به جزیره
ی جنوبی مجنون که به طالییه وصل می شد می رسید را عراقیها با توپ
و خمپاره و کاتیوشا به شدت می کوبیدند. تنها راه عبور جاده ای بود که
دو طرف آن از سطح زمین کمی بلند تر بود. سمت راست جاده هور
آبگرفتگی و سمت چپ جاده را عراقیها مین گذاری کرده و سیم خاردار
کار گذاشته بودند که تمام آن باتلاق بود و عراقی ها بعدا تمام زمین را
به آب بسته بودند. جاده ای به عرض تقریبا شش متر و طول هفت
کیلومتر که در انتهای جاده دژی به ارتفاع پنج متر قرار داشت که عراقیها
در آن مستقر شده بودند که قبل از دژ کانالی با عمق دو متر و عرض
پنجاه متر قرار داشت.
شب یازدهم اسفند بود. حمید دوباره فرمانده ها را در چادر جمع کرد و
برنامه عملیاتی فردا را مرور کردند و به آنها گفت: “من هم با شما می
آیم
@nazkhatoonstory
#۶۴

بعد از نماز حمید با فرمانده ها یکی یکی روبوسی و خدا حافظی کرد. خط
باز شد. ساعت یازده شب کامیون ها نیرو آوردند و حمید با گردان شش
به خط زد. سید حسین و جعفر محمدی نیز همراه او بودند.
دو طرف جاده پر بود از جنازه شهدا امکان عبور فقط از جاده بود. حمید
با نیروهایش برای گرفتن دژ حمله می کنند..آنها پیشروی را ادامه می
دهند ولی نمی توانند روی دژ مستقرشوند و عده ی زیادی هم تلفات
می دهند. ساعت چهار صبح لودر ها رسیدند و کار احداث خاکریز هلالی
شروع شد. یکی دو ساعت طول می کشد تا کار تقریبا تمام و گردان شش
در خاکریز مستقر و با عراقیها درگیر می شوند. تعدادی از رزمنده ها هم
از طریق کانال با آنها می جنگند.
ناگهان پاتک سنگین عراقیها شروع شد بچه ها مثل برگ خزان روی
زمین می افتادند. دشمن از زمین و هوا حمله کرده بود. گلوله های
خمپاره و کاتیوشا، توپ، تانک و بمب باران هوایی نیروهای ایران را زمین
گیر کرده بود. علاوه بر آن از دست دادن مهمات و نیروهای انسانی کار
را بدتر کرده بود. هر نیرو یا ماشینی از جاده عبور می کرد عراقیها می
زدند و یا روی مین می رفت و از کار می افتاد. گرد و غبار هوا را تیره
کرده بود یکی از لودر ها را با تانک می زنند و دیگری روی مین می رود.
حمید از محسن می خواهد که با چند نفر جلو برود ولی خیلی زود پشیمان میشود و میگوید
“خودم میرم فقط ساعت تو بده به من و

بعد راه افتاد.”
تانکهای عراقی جلو تر می آمدند و خاکریز را می کوبیدند. سید حسین
گردان پنج را آورد تا به کمک آنها بروند ولی گردان به زودی زمین گیر
شد. آتش سنگین روی جاده می بارید. سید حسین وسط جاده ایستاد

گفت: “بلند شین. بچه ها رو دارن قتل عام می کنن… قیامت شده باید یک
کاری بکنیم”.
تعدادی بلند شدند و به جلو حمله بردند ولی هنوز صد متری نرفته
بودند که عده ی زیادی روی زمین افتادند و بقیه از ترس دوباره
برگشتند.
هواپیماهای عراقی روی جاده شیرجه می رفتند و همه را به رگبار می
بستند. هزاران کشته و مجروح، بدون یاری مانده بودند. لحظه به لحظه
درگیری شدیدتر می شد. هنوز رزمنده ها با آر پی جی به طرف تانک ها
شلیک می کردند. حمید با بیسیم چی روی خاکریز رفت و با حاج همت
تماس گرفت. حاج همت گفت: “حمید طالئیه رو از دست نده تا آخرین
نفر بایستید.”
بیسیم خش خش می کرد. حمید برای اینکه حاج همت صدایش را بشنود
“با چی؟ با چی اینجارو نگه داریم؟ نه مهمات داریم و نه نیرو.
فریاد زد:
همه شهید شدن.” در همان موقع خمپاره ای در کنار حمید سوت کشید و
خاک زیادی به هوا بلند کرد. بیسیم قطع شد. گلوله های آرپی جی هم
تمام شد. تانک ها جلوتر آمدند و در ششصد متری ایستادند و خاکریز را
می کوبیدند.
حاال خاکریز آنقدر کوتاه شده بود که کسی نمی توانست بایستد و مجبور
بودند دولا دولا راه بروند. در حالیکه همه جا پر بود از شهدا. حمید، حمید
زنگنه را صدا زد و با یک روان نویس روی کاغذ نوشت: “شرایط خط
سنگین است و بیسیم از کار افتاده نیروی کمکی بفرستید و آتش بریزید.”
و بدست زنگنه داد و گفت: “هر چه زودتر به دست حاج همت برسان
@nazkhatoonstory
#۶۵

زنگنه با سرعت، با همان بیسیم خرابش سوار موتور شد و رفت. حالا
مجبور بودند با کالش به طرف دشمن شلیک کنند. آنهم بصورت متحرک
که عراقیها فکر کنند نیروهای زیادی آنجاست …
یک بیسم چی دیگر آمد. حمید با عقب تماس گرفت. صدایی از پشت
بیسیم به او گفت: “بیاید عقب. بیاید عقب. زود باشین…” حمید جواب داد:
“. “تکلیفه. بیاین عقب. بیاین
“نمیشه نمی تونیم بیایم
“تکلیف من اینجاست. اگر نیرو بدین
عقب…” و باز هم حمید جواب داد:
من اینجا رو نگه می دارم” ناگهان بیسیم چی تیر خورد و به زمین افتاد و
شهید شد. لحظات تلخ و نفس گیری که با آن دست و پنچه نرم می
کردند. شاید آنها می دانستند تلاششان بی فایده است ولی دست از
مبارزه بر نداشتند.
ساعت پنج عصر بود. حمید، هاشم محمدی را به سه راه فرستاد و با سه
نفری که آنجا بودند مرتب به دشمن شلیک می کردند. خیر الله با اضطرار ب از هاشم پرسید
“چند نفرید؟” و هاشم هم با تاسف سرش را
تکان داد و گفت: “سه نفر! من و جعفر و حمید…” خیر الله مضطرب تر شد
و گفت: “این که نمی شه. ما این طوری که نمی توونیم بجنگیم. نیرو می خوایم
“حمید منتظر نیرو جاده رو نگه داشته. بیخودی که خودش نیومده جعفر گفت:
اگر نیرو هم بیاد باید از این جاده بیاد. خدا بزرگه باید
سه راه رو نگه داریم.” خیرالله گفت: “توکل به خدا من نماز نخوندم صبر
کن بعدا تصمیم می گیریم.”
خاکریز بیشتر از شصت متر نمانده بود. او مجبور شد خوابیده نماز
بخواند. جعفر کنارش نیم خیز نشسته ولی خمپاره ای در حین نماز
کنارشان منفجر شد و هر دو مجروح شدند.
صدای کلاش نشان می داد هنوز تعدادی از نیروها مقاومت می کنند…
تانک ها جلو تر می آمدند و جلوتر و بالاخره سه راه را عراقیها گرفتند و
رگبار شدیدی روی سه راه سوار کردند و مانع شدند که نیروها
برگردند.
هوا کم کم تاریک می شد. سید حسین با تویوتا و عده ی کمی پیاده از
جاده آمدند. همه غمگین و سر به زیر بودند. اندوه و درد بیشتر از خاکی
که بر آنها نشسته بود از سر و رویشان می ریخت.
با هم پچ پچ می کردند همه بهت زده و پریشان بودند.
سکوت سنگین از غمی جانکاه حکایت می کرد. مثل این بود که هر کس
دلش می خواست به خلوت خود برود. یارانی که تا دیشب همراه هم
بودند، نیستند و جای خالی آنها …..
مجید بعد از بهبودی دوباره بازگشته و شاهد آن صحنه ی غم بار بود.
آسمان نور باران بود. تعدادی دیگر از رزمنده ها از سمت خط برمیگشتند
” یکی از آنها با تاسف و
غضب گفت: “عراقیها جشن گرفتند” مجید فورا سوار ماشین شد و به سمت
تیپ رفت. علی کرمی را پیدا کرد. قبل از اینکه مجید حرفی بزند علی
گفت: “این کلاه رو بزار سرت و بکش پایین یه کم هم دولا راه برو …
زودتر برو تو چادر ….”
مجید بدون چون و چرا همین کار را انجام داد و وارد چادر شد. علی
گفت: “پشت به در چادر بشین فکر کنند حمیدی ….”
تمام وجود مجید شروع به لرزیدن کرد. چانه اش بهم می خورد. دو زانو
روی زمین نشست. قدرت اینکه از حمید بپرسد نداشت. از جواب آنها می ترسید بلاخره آهسته پرسید
“چی شده علی آقا؟ حمید چی شده
@nazkhatoonstory
#۶۶
“حمید هنوز از خط بر نگشته. تو که اومدی همه فکر کردیم حمیده.
گفت:
بزار همین طور فکر کنن. فعلا این طوری بهتره.”
یک لحظه مجید تعادلش را از دست داد. علی زیر بغلش را گرفت و گفت:
“هنوز که چیزی معلوم نیست. جعفر چند دقیقه پیش اومد و گفت من
آخرین نفر بودم.
مجید کلاهش را پایین کشید و با علی به چادر جعفر رفتند. او نمازش تمام
شده بود. چشمان قرمز و ورم کرده اش به مجید افتاد. دستش را به
ریش کشید و سرش را پایین انداخت. علی با بی تابی گفت: “زود باش
تعریف کن ما منتظریم.”
“سه نفر بودیم. حمید به من گفت یه جعبه فشنگ بردار و یه
کلاش ببر بزار توی سنگر. منم همین کارو کردم. دیدم تانک ها دارن دور
می زنن. به حمید گفتم حمید تانک ها دارن میان. حمید گفت بدو برو
جلوشونو بگیر. گفتم ما هیچ چیزی نداریم با کلاش که نمی شه جلوی تانک
رو گرفت! حمید برگشت و به من نگاه بدی کرد و گفت تو چرا اینطوری
شدی جعفر؟ هر چی من میگم یه چیز دیگه میگی… دیدم حمید ناراحت
شده به طرف تانک ها رفتم و تیر اندازی کردم ولی تانک ها از خاکریز
رد شدن من این طرف موندم حمید اون طرف… دیگه کاری نمی شد
کرد من سریع بر گشتم …..”
مجید حال غریبی داشت. ولی دلش به او می گفت که حمید بر می گردد.
چشمش براه بود. تا صبح همه زانوی غم در بغل گرفته بودند و هیچ
نگفتند. صبح محمد کوثری سید حسین و محسن و مجید همه به
جستجوی حمید همه جا را گشتند تا شاید او را بیابند. ولی اثری از او نیافتند… حال و روز همه بد بود ولی مجید هنوز امیدوار بود و اصرار
داشت باز هم بگردند. سرگردان و حیران شده بود و نمی دانست چیکار
کند جواب مادر را چگونه بدهد.
@nazkhatoonstory
#۶۷

فصل نهم :
مفقودی االثر:
مادر سرگرم نگهداری از نسرین و نوزادکوچولوی او بود. ولی نمی
توانست فراموش کند که دو پسرش در خط مقدم مشغول جنگ هستند.
شب دوازدهم اسفند بود روز ششم تولد نوزاد همه برای نام گذاری او
و اذان گفتن در گوشش دور هم جمع شده بودند. نام او فاطمه شد و
فردای همان شب پدرش رفت…
خبر رسید که احمد کمالوند مجروح شده و او را به یکی از بیمارستان
های مشهد برده اند و چون علی مشهد بود و احمد دوست صمیمی
مجید، به مادر زنگ زدند و از او کمک خواستند. مادر هم با علی تماس
گرفت تا او را پیدا کند. علی در جستجوی احمد بیمارستانها را می گردد و
او را پیدا می کند. احمد بعد از حرفهای اولیه به علی می گوید که حمید
آقا هم انشاالله پیدا میشه. علی تمام بدنش داغ شد و لرزه به اندامش
افتاد. قدرت حرکت از او صلب شده بود. پرسید: “حمید گم شده؟ بر
نگشته؟” احمد دستپاچه شد و گفت: “خوب من مجروح شدم اومدم شاید
بعد از من برگشته باشه.”
علی با ناراحتی و اضطرابی که داشت احمد را ترخیص کرد و با او به تهران
آمد. در حالیکه هزاران فکر به ذهنش می رسید. او فورا از فرودگاه به
دیدن محسن رفت. وقتی سر او را پایین دید دنیا دور سرش چرخید و با سر اشاره کرد. معنای این سر جنباندن را محسن می فهمید… یعنی حمید
کجاست؟
محسن گفت: “والله کسی ندیده شهید بشه ولی جایی که اون بود امکان
اینکه جون سالم بدر ببره نبود. حمید رفت پشت خاکریز و دیگه کسی اونو
ندید و عراقیها تمام اون منطقه رو به آب بستن.”
بغض گلوی علی را می فشارد. نفس نفس می زند. دو دست را روی
صورت می گذارد و های های می گرید. یک احساس گیجی و سر درد
شدید به او دست می دهد. اولین چیزی که به یاد می آورد این است که
به مامان و آقاجون چه بگویم؟ نه جنازه ای که بگوید شهید شده نه دلیلی
برای زنده بودن… “وای خدای من مفقودالاثر! باورم نمیشه حمید
مفقودالاثر شده” و تا کرج این حرف را تکرار کرد و گریست و با خودش
“هر چیزی برای حمید فکر می کردیم جز همین چه فاجعه
زمزمه کرد:
ای .”
عاجز و در مانده به کرج رسید ولی نمی دانست کجا برود و چه کاری
باید بکند. چطور برای مادر توضیح دهد؟ بالاخره خودش را جمع و جور
کرد و به خانه ی مادر رفت.
مادر در تدارک کارهای عید است. مجید برگشته و حمله تمام شده و او منتظر حمید است
“وقتی حمید اومد همه چیز حاضر باشه

” ناهید و فهیمه هم با همه ی نوه ها دورش جمع بودند. دلش آرام
بود و دیگر شور نمی زد و چشمش به در بود. هر صدایی از حیاط می
آمد سرک می کشید تا قامت حمید را در چهار چوب در ببیند. برای اینکه
سرش گرم شود با نوه ها مشغول تهیه سفره ی هفت سین شده بود که
علی وارد می شود.
@nazkhatoonstory
#۶۸

اولین چیزی که مادر از او پرسید این بود: “از حمید خبر نداری همه
اومدن حمید نیومده” مجید جلو پرید و به علی نگاه کرد. علی خیلی
عادی گفت: “مگه مجید بهتون نگفته؟ مثل اینکه برای یک عملیات برون

مرزی رفته شناسایی یه کم دیر تر میاد.” مادر می گوید: کی میاد
“”
علی گفت: “انشالله میاد.” مادر پرسید: منو امام زاده میبری
با هم به امامزاده محمد رفتند که مزار بیشتر دوستان و همرزم های
حمید آنجا بود ….. مادر بر سر هر مزار می نشست؛ فاتحه می خواند
وگریه می کرد. خانواده ی اغلب آنها که به امامزاده آمده بودند به او
نگاه می کردند و چیزی نمی گفتند. نمی دانستند او چیزی می داند یا نه!
پس کسی حرفی به او نزد. شاید حدس زده بودند که اگر او می دانست
آنجا نبود تا اینکه یکی از رزمنده ها چشمش به مادر می افتد و او را میشناسد
“سلام حاج خانم تسلیت میگم واقعا آقا حمید
لیاقتش شهادت بود…
..”
مادر دیگر صدایی نمی شنود. چشمانش سیاهی می رود و در آغوش علی
از حال می رود. با زحمت یکی آب قند تهیه می کند همه دور مادر جمع
شده اند و می گریند. آنها متوجه شدند که مادر تازه فهمیده چه بلائی
بسرش آمده. با کمک دیگران مادر را سوار ماشین می کنند او داخل
ماشین کمی به خودش می آید. مثل اینکه مسخ شده باشد هاج و واج
مانده بود. اشکهایش می ریخت و زبانش بند آمده بود. علی می خواهد
برایش تعریف کند ولی نمی داند چه بگوید.

بالاخره مادر با اعتراض به علی گفت: چرا به من نگفتی تو میدونستی و
اینقدر خونسرد بودی مجید چی؟ اونم می دونست از دیروز تا حالا چقدر
شما ها بی عاطفه اید اصال عین خیالتون نبود؟ چه راحت! چه بی خیال!

خوش به حال من با این پسرام.” علی گریه می کرد و سعی داشت مادر را
آرام کند و به او بفهماند که حمید مفقود است و از شهادت خبری نیست.
در غیاب مادر مجید موضوع را برای پدر و خواهرانش می گوید وقتی
مادر رسید غوغایی بر پا شد. پدر کمرش خم شد دو دست را روی
سرش گذاشت و گوشه ای نشست و های های گریست او زیر لب فقط
می گفت حمید حمید …
مادر و خواهرها همه با هم گریه می کردند نسرین وحشت زده از اتاقش
بیرون پرید ترسیده بود با صدای وحشت زده پرسید “چی شده حمید ؟
حمید ؟” ولی کسی جواب او را نداد و او با دو دست توی صورتش زد
وگفت : “وای وای” و به اتاقش برگشت.
مادر برای او نگران شد. از مجید خواست با هم بروند و برای او توضیح
دهند. بعد دو تایی به اتاق نسرین رفتند و او را قانع کردند که هنوز
معلوم نیست شاید برگردد یا جایی مجروح باشد یا اسیر شده باشد پس
کمی آرام باش.
نسرین به حمید ایمان داشت او قول داده بود بر می گردد و او و
فرزندش را تنها نمی گذارد ….این را باور کرد قبول کرد و خودش را
دلداری داد “می دونم حمید بر می گرده حتما بر می گرده “.
مادر هم با خودش می گفت “من این بار دلشوره نداشتم اگر او شهید
شده بود من می فهمیدم او بر می گردد” یکایک افراد خانواده خودشان
را یک طوری دلداری دادند و گریان و نالان منتظر نشستند .
مدتی می گذرد شیر نسرین خشک شده پلکهایش آنقدر ورم دارد که
صورتش شناخته نمی شود نمی داند با کودک دلبندش چه کند از غصه
گلویش درد می کند و به خود می پیچد. مادر با احساس وظیفه ای نسبت به امانتی حمید دارد خودش را نگه می دارد. خودش را به جای
خانم شرع پسند می گذارد که سه شهید دارد و هنوز مقاوم است پس
باید قوی باشد تا بتواند از امانتی حمید نگهداری کند.
وضعیت پدر هم خیلی بد بود او گمشده ای داشت دائما راه می رفت و با
خودش حرف می زد شاید او را بیابد ولی بی حاصل بود .
خواهر ها و برادر ها هم حال روز بدی داشتند و کارشان اشک و دعا بود .
تا اینکه سپاه از مادر و پدر می خواهد برای شناسایی تعدادی شهید که
نمی شد صورتشان را شناخت بروند. این اولین ضربه مهلک بر پیکر آنها
بود. رفتند، دیدند، حمید را نیافتند ولی با دلی غمبارتر از قبل برگشتند
طوری که تا مدتی هر دو آشفته و بی قرار شده بودند
@nazkhatoonstory
#۶۹

باز از گوشه و کنار خبر می رسید حمید را بین اسرا دیده اند یکی می
گفت دیده است که او بین اسیر ها نشسته است، یکی دیگر از شنیدن اسم
او در رادیو های خارجی خبر می داد و یکی دیگر خواب می دید و دیگری
حس ششمش کار می کرد و این روح و روان خانواده را می آزرد.
مادر برای بار دوم و سوم و چهارم برای شناسایی اجساد از زیر خاک در
آورده شده یا از آب گرفته شده رفت و هر بار با زجری که می کشید
دلش راضی نمی شد نرود و احتمال اینکه حمید باشد او را به آنجا می
کشاند و هر بار با قلبی شکسته تر و اعصابی خوردتر بر می گشت. تا دفعه
ی آخر مادر رفت و وقتی برگشت جلوی در اتاق که رسید با صدای بلند
هوار کشید با دو دست لب فرش را گرفت و همان طور که فریاد می زد
آنرا از زیر اثاث خانه بیرون کشید و به گوشه ای پرتاب کرد کاری را که
حتی یک مرد قوی نمی توانست آن کار را انجام دهد و این نیرو از خشم درد زیاد در یک آن به مادر دست داده بود مادر بیچاره همان جا
جلوی در نشست و ساعتی با صدای بلند های های گریست.
فهیمه از شنیدن این وضع به سپاه رفت و خواهش کرد که دیگر مادر را
برای شناسایی نخواهند .
حالا نسرین هم از بس غصه خورده بود مریض شد مادر باز هم تصمیم
گرفت خودش را آرام کند برای همین با قدرت شروع به کار کرد به
پشت جبهه کمک می کرد به خانواده ی شهدا رسیدگی می کرد به
مستمندان یاری می رساند جهاز و سیسمونی تهیه می کرد هر چه بیشتر
کار می کرد بیشتر آرام میشد.
او می خواست وقتی حمید آمد همه چیز روبراه باشد برای همین شروع
به ساختن خانه ای برای او کرد. پدر و مادر از صبح زود تا شب کار می
کردند تا خانه ی خوب و مناسبی بسازند و بیشتر کارهای آن خانه را
خودشان انجام دادند.
چهار سال می گذرد حالا همه خاطرشان جمع است که حمید اسیر است
هر چند محسن و دوستان حمید گفته بودند که ممکن نیست ولی هیچ
کدام نمی خواستند بپذیرند …..برای سلامتی او و برای اینکه از آزار دشمن
در امان بماند دعا می کردند ولی هرگز یک فاتحه برایش نخواندند.
تا اینکه یکی از آشنایان فهیمه که پست مهمی در ستاد اسیران داشت به او
گفت که برادر تان اسیر است و اسمش آمده فهیمه خوشحال از او
خواهش کرد نزد مادر بیاید و خودش این خبر را به او بدهد او هم قبول کرد. آمد و مادر و پدر و نسرین را خاطر جمع کرد که حمید اسیر است
وگفت که من سر پسرم را می دهم اگر حمید نیاید.
البته که دریچه ی تازه ای بروی خانواده باز شد ولی در نهایت هیچکدام
نمی توانستند از اینکه حمید زیر شکنجه و عذاب اسارت باشد راضی و
راحت باشند همه می دانستند که او با آن روحیه ی حق طلب و آزاده در
اسارت چه خواهد کشید و اصلا با روحیه ی او جور در نمی آمد.
بارها مادر گفته بود از اینکه بخاطر اینکه ترجیح می دهد حمید زنده و
اسیر باشد از خودش متنفر است می گفت : “مادر بدی هستم که به
شکنجه ی فرزندم راضی شدم .”

@nazkhatoonstory
#۷۰

حالا قلب مادر بر اثر فشار بالا روز به روز ضعیف تر می شد. فهیمه نگران
و دلواپس مادر بود مرتب او را به دکتر قلب می برد و هر بار به او می
گفتند از دفعه ی پیش بدتر شده چند بار او را در بیمارستان بستری
کردند ولی او به خاطر امانتی حمید به خود نهیب می زد و باز می گشت.
کم کم خانه ی حمید تمام شد و مادر برای دلخوشی نسرین او را به خانه
ی جدید منتقل کرد ولی او خوشحال نبود شاید محبت تمام دنیا هم برای
او حمید نمی شد. مادر وقتی نسرین و فاطمه را در آن خانه تنها دید باز
طاقت نیاورد و خودش از آن خانه ی بزرگ دل کند و به زیر زمین خانه
ی او رفت تا او تنها نباشد.
یکشب فشار مادر بالا رفت و حالش بد شد خودش می گفت “مرگ را
جلوی چشمم دیدم” آنشب او نواری ضبط کرد بدین مضمون :
“راستش فکر می کنم خودمو زنده نگه داشتم تا حمید بیاد طاقتم تمام
شده و امشب ترسیدم .. بیشتر به خاطر خوابی که دیشب دیدم و امروز
که حالم بد شد فکر کردم خوابم تعییر شده چون خواب دیدم جایی هستم که گنبد و بارگاه داشت یک آقایی نمی دونم جعفر نامی بود اومد پیشم
دیدم جایی رو به من نشون داد حمید اونجا بود همان جا خوابید و منم
بالای سرش خوابیدم هر چه حمید رو صدا کردم جواب نداد …حالا این
خواب چه تعییری داره نمی دونم ولی مطمئن هستم که یه چیزی هست
.ولی از همه ی شما خواهش می کنم اگر برای من اتفاقی افتاد مواظب
نسرین و فاطمه باشید تنها سفارش من به شما همین است .”
نوار را دست آقاجون داد و گفت بعد از مرگم گوش کنید.
جنگ تمام شد و همه منتظر مبادله ی اسرا بودند که خبر ورود اولین
گروه به ایران به گوش همه رسید و خانواده حمید با تمام وجود منتظر
آمدن او بودند. حالا حتی مجید که موقعیت را از نزدیک دیده بود باور
داشت که حمید اسیر است و می آید اولین گروه …دومین و سومین و…….
روزها از پس هم می گذشت و چشمان اشک آلود مادر و پدر و نسرین
به در خشک شد .
انتظار بسیار سخت بود با نیامدن حمید امید ها داشت به ناامیدی می
گرایید.
حالا کار مادر در آمده بود از صبح تا شب به خانه ی اسرایی که همرزم
حمید بودند می رفت پرس و جو می کرد تا نشانه ای از او بیابد ولی با
دیدن آنها حالش بدتر می شد. حال و روزی که آزاده ها داشتند از
مردن بدتر بود هر کدام را که می دید آرزو می کرد حمید اسیر نباشد.
و حالا دعایش این بود من حمید رو به این وضع نمی خواهم که طاقتش را
ندارم
بالاخره مادر با همان آقا در ستاد اسرا تماس گرفت و او باز هم به مادر
گفت که چون حمید فرمانده بوده بعدا با فرمانده های دیگه آنها مبادله
می شود.
باز هم دوره ی جدیدی از نگرانی و دلهره برای خانواده شروع شد ولی
حمید نیامد.
مدتی بود که ایران و عراق به مرز های خودشان بر گشته بودند و
جستجو گران شهدا جنازه ها را جمع آوری می کردند و بعد از شناسایی
تشییع می شدند.
@nazkhatoonstory

 

 

 

 

 

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x