سلام بر ابراهیم شهید ابراهیم هادی داستانهای نازخاتون

رمان آنلاین سلام بر ابراهیم قسمت ۱۱تا ۲۰

رمان آنلاین سلام بر ابراهیم قسمت ۱۱تا ۲۰

شهید ابراهیم هادی 

#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۱۱

مسابقات قهرمانی۷۴ کیلو باشگاه ها بود. ابراهیم همه حریفان را یکی پس از
دیگری شکست داد و به نیمه نهائی رسید. آن سال ابراهیم خیلی خوب تمرین
.کرده بود. اکثر حریف ها را با اقتدار شکست داد
اگر این مســابقه را می زد حتماً در فینال قهرمان می شــد. اما در نیمه نهائی
!خیلی بد کشتی گرفت. بالاخره با یک امتیاز بازی را واگذار کرد
آن ســال ابراهیم مقام سوم را کســب کرد. اما سال ها بعد، همان پسری که
.حریف نیمه نهائی ابراهیم بود را دیدم. آمده بود به ابراهیم سر بزند
آن آقــا از خاطرات خودش با ابراهیم تعریف می کــرد. همه ما هم گوش
.می کردیم
تا اینکه رســید به ماجرای آشــنائی خودش با ابراهیم و گفت: آشنائی ما بر
می گردد به نیمه نهائی کشتی باشگاه ها در وزن ۷۴ کیلو، قرار بود من با ابراهیم
.کشتی بگیرم
!اما هر چه خواست آن ماجرا را تعریف کند ابراهیم بحث را عوض می کرد
:آخر هم نگذاشــت که ماجرا تعریف شود! روز بعد همان آقا را دیدم وگفتم
.اگه می شه قضیه کشتی خودتان را تعریف کنید
او هم نگاهی به من کرد. نَفَس عمیقی کشــید وگفت: آن سال من در نیمه
.نهائی حریف ابراهیم شدم. اما یکی از پاهایم شدیداً آسیب دید
به ابراهیم که تا آن موقع نمی شــناختمش گفتم: رفیق، این پای من آســیب
.دیده. هوای ما رو داشته باش
.ابراهیم هم گفت: باشه داداش، چَشم
بازی های او را دیده بودم. توی کشــتی اســتاد بود. با اینکه شــگرد ابراهیم
!فن هائی بود که روی پا می زد. اما اصاً به پای من نزدیک نشد
ولی من، در کمال نامردی یه خاک ازش گرفتم و خوشحال از این پیروزی
.به فینال رفتم
ابراهیم با اینکه راحت می تونســت من رو شکست بده و قهرمان بشه، ولی
.این کار رو نکرد
بعد ادامه داد: البته فکر می کنم او از قصد کاری کرد که من برنده بشــم! از
.شکست خودش هم ناراحت نبود. چون قهرمانی برای او تعریف دیگه ای داشت
،ولی من خوشــحال بودم. خوشحالی من بیشتر از این بود که حریف فینال
.بچه محل خودمون بود. فکر می کردم همه، مرام و معرفت داش ابرام رو دارن
اما توی فینال با اینکه قبل از مســابقه به دوســتم گفته بودم که پایم آسیب
دیده، اما دقیقاً با اولین حرکت همان پای آســیب دیــده من را گرفت. آه از
.نهاد من بلند شد. بعد هم من را انداخت روی زمین و بالاخره من ضربه شدم
.آن سال من دوم شدم و ابراهیم سوم. اما شک نداشتم حق ابراهیم قهرمانی بود
از آن روز تــا حالا با او رفیقم. چیزهای عجیبی هم از او دیده ام. خدا را هم
.شکر می کنم که چنین رفیقی نصیبم کرده
صحبت هایش که تمام شد خداحافظی کرد و رفت. من هم برگشتم. در راه
.فقط به صحبت هایش فکر می کردم
یادم افتاد در مقر ســپاه گیان غرب روی یکی از دیوارها برای هر کدام از
:رزمنده ها جمله ای نوشته شده بود. در مورد ابراهیم نوشته بودند
»ابراهیم هادی رزمنده ای با خصائص پوریای ولی«
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۴٫۱۹ ۱۸:۱۹]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۱۲

مسابقات قهرمانی باشگاه ها در سال ۱۳۵۵ بود. مقام اول مسابقات، هم جایزه
.نقدی می گرفت هم به انتخابی کشــور می رفت. ابراهیم در اوج آمادگی بود
:هرکس یک مسابقه از او می دید این مطلب را تأیید می کرد. مربیان می گفتند
.امسال در ۷۴ کیلو کسی حریف ابراهیم نیست
مسابقات شروع شــد. ابراهیم همه را یکی یکی از پیش رو برمی داشت. با
چهار کشتی که برگزار کرد به نیمه نهائی رسید. کشتی ها را یا ضربه می کرد
.یا با امتیاز بالا می بُرد
به رفقایم گفتم: مطمئن باشــید، امسال یه کشتی گیر از باشگاه ما می ره تیم
ملی. در دیدار نیمه نهائی با اینکه حریفش خیلی مطرح بود ولی ابراهیم برنده
.شد. او با اقتدار به فینال رفت
حریف پایانی او آقای »محمود.ک« بود. ایشان همان سال قهرمان مسابقات
.ارتش های جهان شده بود
قبل از شروع فینال رفتم پیش ابراهیم توی رختکن و گفتم: من مسابقه های
حریفت رو دیدم. خیلی ضعیفه، فقط ابرام جون، تو رو خدا دقت کن. خوب
.کشتی بگیر، من مطمئنم امسال برا تیم ملی انتخاب می شی
مربی، آخرین توصیه ها را به ابراهیم گوشــزد می کرد. در حالی که ابراهیم
.بندهای کفشش را می بست. بعد با هم به سمت تشک رفتند
من ســریع رفتم و بین تماشاگرها نشستم. ابراهیم روی تشک رفت. حریف
ابراهیــم هم وارد شــد. هنوز داور نیامده بود. ابراهیــم جلو رفت و با لبخند به
.حریفش سام کرد و دست داد
حریف او چیزی گفت که متوجه نشدم. اما ابراهیم سرش را به عامت تائید
!تکان داد. بعد هم حریف او جائی را در بالای سالن بین تماشاگرها به او نشان داد
من هم برگشــتم و نگاه کردم. دیدم پیرزنی تنها، تســبیح به دســت، بالای
.سکوها نشسته
.نفهمیدم چه گفتند و چه شــد. اما ابراهیم خیلی بد کشــتی را شــروع کرد
همه اش دفاع می کرد. بیچاره مربی ابراهیم، اینقدر داد زد و راهنمائی کرد که
صِ دایــش گرفت. ابراهیم انگار چیزی از فریادهای مربی و حتی داد زدن های
!من را نمی شنید. فقط وقت را تلف می کرد
حریف ابراهیم با اینکه در ابتدا خیلی ترسیده بود اما جرأت پیدا کرد. مرتب
.حمله می کرد. ابراهیم هم با خونسردی مشغول دفاع بود
داور اولیــن اخطــار و بعد هم دومین اخطار را به ابراهیــم داد. در پایان هم
!ابراهیمسه اخطاره شد و باخت و حریف ابراهیم قهرمان ۷۴ کیلو شد
وقتی داور دســت حریف را بالا می برد ابراهیم خوشــحال بــود! انگار که
.خودش قهرمان شده! بعد هر دو کشتی گیر یکدیگر را بغل کردند
حر ِ یف ابراهیم در حالی که از خوشــحالی گریه می کرد خم شــد و دست
ابراهیم را بوســید! دو کشــتی گیر در حال خروج از سالن بودند. من از بالای
.سکوها پریدم پائین. باعصبانیت سمت ابراهیم آمدم
داد زدم و گفتــم: آدم عاقــل، این چه وضع کشــتی بود؟ بعــد هم از زور
عصبانیت با مشــت زدم به بازوی ابراهیم و گفتم: آخه اگه نمی خوای کشتی
.بگیری بگو، ما رو هم معطل نکن
!ابراهیم خیلی آرام و با لبخند همیشگی گفت: اینقدر حرص نخور
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۴٫۱۹ ۱۸:۲۰]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۱۳

.بعد سریع رفت تو رختکن، لباس هایش را پوشید. سرش را پائین انداخت و رفت
از زور عصبانیت به در و دیوار مشــت می زدم. بعد یک گوشــه نشستم. نیم
.ساعتی گذشت. کمی آرام شدم. راه افتادم که بروم
جلوی در ورزشــگاه هنوز شــلوغ بود. همان حریف فینال ابراهیم با مادر و
کلی از فامیل ها و رفقا دور هم ایستاده بودند. خیلی خوشحال بودند. یکدفعه
همان آقا من را صدا کرد. برگشــتم و با اخم گفتم: بله؟! آمد به ســمت من و
!گفت: شما رفیق آقا ابرام هستید، درسته؟ با عصبانیت گفتم: فرمایش؟
بی مقدمه گفت: آقا عجب رفیق با مرامی دارید. من قبل مســابقه به آقا ابرام
گفتم، شــک ندارم که از شــما می خورم، اما هوای ما رو داشته باش، مادر و
.برادرام بالای سالن نشستند. کاری کن ما خیلی ضایع نشیم
بعد ادامــه داد: رفیقتون ســنگ تموم گذاشــت. نمی دونی مــادرم چقدر
خوشحاله. بعد هم گریه اش گرفت و گفت: من تازه ازدواج کرده ام. به جایزه
.نقدی مسابقه هم خیلی احتیاج داشتم، نمی دونی چقدر خوشحالم
.مانــده بودم که چه بگویم. کمی ســکوت کردم و به چهره اش نگاه کردم
تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار بوده. بعدگفتم: رفیق جون، اگه من جای داش
ابرام بودم، با این همه تمرین و سختی کشیدن این کار رو نمی کردم. این کارا
.مخصوص آدمای بزرگی مثل آقا ابرامه
از آن پســر خداحافظی کردم. نیم نگاهی به آن پیرزن خوشحال و خندان
انداختم و حرکت کردم. در راه به کار ابراهیم فکر می کردم. اینطور گذشت
!کردن، اصاً با عقل جور درنمی یاد
با خودم فکر می کردم، پوریایِ ولی وقتی فهمید حریفش به قهرمانی در مسابقه
…احتیاج دارد و حاکم شهر، آن ها را اذیت کرده، به حریفش باخت. اما ابراهیم
یاد تمرین های سختی که ابراهیم در این مدت کشیده بود افتادم. یاد لبخندهای
!آن پیرزن وخوشحالی آن جوان، یکدفعه گریه ام گرفت. عجب آدمیه این ابراهیم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۴٫۱۹ ۱۸:۲۱]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۱۴

.باران شــدیدی در تهران باریده بود. خیابان ۱۷ شــهریور را آب گرفته بود
.چند پیرمرد می خواستند به سمت دیگر خیابان بروند مانده بودند چه کنند
،همان موقع ابراهیم از راه رسید. پاچه شلوار را بالا زد. با کول کردن پیرمردها
.آن ها را به طرف دیگر خیابان برد
ابراهیم از این کارها زیاد انجام می داد. هدفی هم جز شکستن نفس خودش
!نداشت. مخصوصاً زمانی که خیلی بین بچه ها مطرح بود
٭٭٭
همراه ابراهیم راه می رفتیم. عصر یک روز تابستان بود. رسیدیم جلوی یک
.کوچه. بچه ها مشغول فوتبال بودند
به محض عبور ما، پســر بچه ای محکم توپ را شوت کرد. توپ مستقیم به
.صورت ابراهیم خورد
به طوری که ابراهیم لحظه روی زمین نشســت. صورت ابراهیم سرخ سرخ
.شده بود
خیلی عصبانی شــدم. به سمت بچه ها نگاه کردم. همه در حال فرار بودند تا
.از ما کتک نخورند
ابراهیم همینطور که نشســته بود دست کرد توی ساک خودش. پاستیک
.گردو را برداشت
!دادزد: بچه ها کجا رفتید؟! بیایید گردوها رو بردارید
.بعد هم پاستیک را گذاشت کنار دروازه فوتبال و حرکت کردیم
توی راه با تعجب گفتم: داش ابرام این چه کاری بود!؟
گفــت: بنده های خدا ترســیده بودند. از قصدکه نزدنــد. بعد به بحث قبلی
برگشــت و موضوع را عوض کرد! اما من می دانســتم انســان های بزرگ در
.زندگیشان اینگونه عمل می کنند
٭٭٭
.در باشگاه کشتی بودیم. آماده می شدیم برای تمرین. ابراهیم هم وارد شد
.چند دقیقه بعد یکی دیگر از دوستان آمد
تا وارد شد بی مقدمه گفت: ابرام جون، تیپ وهیکلت خیلی جالب شده! تو
راه که می اومدی دو تا دختر پشــت ســرت بودند. مرتب داشتند از تو حرف
!می زدند
بعد ادامه داد: شــلوار و پیراهن شــیک که پوشیدی، ساک ورزشی هم که
!دست گرفتی. کاماً مشخصه ورزشکاری
به ابراهیم نگاه کردم. رفته بود تو فکر. ناراحت شد! انگار توقع چنین حرفی
.را نداشت
جلسه بعد رفتم برای ورزش. تا ابراهیم را دیدم خنده ام گرفت! پیراهن بلند
!پوشیده بود و شلوار گشاد
به جای ساک ورزشی لباس ها را داخل کیسه پاستیکی ریخته بود! از آن
!روز به بعد اینگونه به باشگاه می آمد
!بچه ها می گفتند: بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟
.ما باشگاه می یایم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم. بعد هم لباس تنگ بپوشیم
!اما تو با این هیکل قشنگ و رو فُرم، آخه این چه لباس هائیه که می پوشی؟
ابراهیم به حرف های آن ها اهمیت نمی داد

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۴٫۱۹ ۱۸:۲۱]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۱۵

به دوســتانش هم توصیه می کرد که: اگر ورزش برای خدا باشــد، می شــه
.عبادت. اما اگه به هر نیت دیگه ای باشه ضرر می کنین
٭٭٭
توی زمین چمن بودم. مشــغول فوتبال. یکدفعه دیدم ابراهیم در کنار سکو
،ایســتاده. سریع رفتم به سراغش. سام کردم و باخوشحالی گفتم: چه عجب
!این طرف ها اومدی؟
!مجله ای دستش بود. آورد بالا و گفت: عکست رو چاپ کردن
از خوشــحالی داشــتم بال در می آوردم، جلوتر رفتم و خواستم مجله را از
.دستش بگیرم
!دستش را کشید عقب و گفت: یه شرط داره
گفتم: هر چی باشه قبول
دوباره گفت: هر چی بگم قبول می کنی؟
گفتــم: آره بابا قبول. مجله را به من داد. داخل صفحه وســط، عکس قدی
و بزرگی از من چاپ شــده بود. در کنارآن نوشــته بود: »پدیده جدید فوتبال
.جوانان« و کلی از من تعریف کرده بود
.کنار سکو نشستم. دوباره متن صفحه را خواندم. حسابی مجله را ورق زدم
،بعد سرم را بلند کردم و گفتم: دمت گرم ابرام جون، خیلی خوشحالم کردی
راستی شرطت چی بود!؟
آهسته گفت: هر چی باشه قبول دیگه؟
!!گفتم: آره بابا بگو، کمی مکث کرد و گفت: دیگه دنبال فوتبال نرو
خوشــکم زد. با چشــمانی گرد شــده و با تعجب گفتم: دیگه فوتبال بازی
!!نکنم؟! یعنی چی، من تازه دارم مطرح می شم
.گفت: نه اینکه بازی نکنی، اما اینطوری دنبال فوتبال حرفه ای نرو
!گفتم: چرا؟
جلو آمد و مجله را از دســتم گرفت. عکسم را به خودم نشان داد و گفت
این عکس رنگی رو ببین، اینجا عکس تو با لباس و شورت ورزشیه. این مجله
فقط دست من و تو نیست. دست همه مردم هست. خیلی از دخترها ممکنه این
.رو دیده باشن یا ببینن
بعد ادامه داد: چون بچه مسجدی هستی دارم این حرف ها رو می زنم. وگرنه
کاری باهات نداشتم. تو برو اعتقادات رو قوی کن، بعد دنبال ورزش حرفه ای
.برو تا برات مشکلی پیش نیاد
.بعد گفت: کار دارم، خداحافظی کرد و رفت
.من خیلی جا خوردم. نشستم و کلی به حرف های ابراهیم فکر کردم
از آدمی که همیشه شوخی می کرد و حرف های عوامانه می زد این حرف ها
.بعید بود
هر چند بعدها به ســخن او رســیدم. زمانی که می دیــدم بعضی از بچه های
مسجدی و نمازخوان که اعتقادات محکمی نداشتند به دنبال ورزش حرفه ای
!رفتند و به مرور به خاطر جو زدگی و… حتی نمازشان را هم ترک کردند
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۹ ۲۰:۲۹]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۱۶

ابراهیم در یکی از مغازه های بازار مشــغول کار بود. یک روز ابراهیم را در
!وضعیتی دیدم که خیلی تعجب کردم
دو کارتن بزرگ اجناس روی دوشــش بود. جلوی یک مغازه،کارتن ها را
.روی زمین گذاشت
وقتی کار تحویل تمام شد، جلو رفتم و سام کردم. بعد گفتم: آقا ابرام برای
!شما زشته، این کار باربرهاست نه کار شما
نگاهی به من کرد و گفت: کار که عیب نیست، بیکاری عیبه، این کاری هم
که من انجام می دم برای خودم خوبه، مطمئن می شم که هیچی نیستم. جلوی
!غرورم رو می گیره
…گفتم: اگه کســی شــما رو اینطور ببینه خوب نیســت، تو ورزشکاری و
.خیلی ها می شناسنت
ابراهیــم خندید وگفت: ای بابا، همیشــه کاری کن که اگه خدا تو رو دید
.خوشش بیاد، نه مردم
٭٭٭
.به همراه چند نفر از دوستان نشسته بودیم و در مورد ابراهیم صحبت می کردیم
یکی از دوســتان که ابراهیم را نمی شــناخت تصویرش را از من گرفت و نگاه
کرد. بعد با تعجب گفت: شما مطمئن هستید اسم ایشون ابراهیمه!؟
با تعجب گفتم: خُب بله، چطور مگه
گفت: من قباً تو بازار سلطانی مغازه داشتم. این آقا ابراهیم دو روز در هفته
.سَر بازار می ایستاد. یه کوله باربری هم می انداخت روی دوشش و بار می برد
یه روز بهش گفتم: اسم شما چیه؟
!گفت: من رو یدالله صدا کنید
گذشت تا چند وقت بعد یکی از دوستانم آمده بود بازار، تا ایشون رو دید
با تعجب گفت: این آقا رو می شناسی!؟
!گفتم: نه، چطور مگه
گفت: ایشــون قهرمان والیبال وکشــتیه، آدم خیلی باتقوائیه، برای شکستن
نفسش این کارها رو می کنه. این رو هم برات بگم که آدم خیلی بزرگیه! بعد
!از آن ماجرا دیگه ایشون رو ندیدم
صحبت های آن آقا خیلی من رو به فکر فرو برد. این ماجرا خیلی برای من
عجیب بود. اینطور مبارزه کردن با نفس اصاً با عقل جور در نمی آمد
٭٭٭
مدتی بعد یکی از دوستان قدیم را دیدم. در مورد کارهای ابراهیم صحبت
.می کردیم. ایشان گفت: قبل از انقاب. یک روز ظهر آقا ابرام آمد دنبال ما
من و برادرم و دو نفر دیگر را برد چلوکبابی، بهترین غذا و ســالاد و نوشابه
.را سفارش داد
خیلی خوشــمزه بود. تا آن موقع چنین غذائی نخورده بودم. بعد از غذا آقا
ابراهیم گفت: چطور بود؟
گفتم: خیلی عالی بود. دستت درد نکنه، گفت: امروز صبح تا حالا توی بازار
!!باربری کردم. خوشمزگی این غذا به خاطر زحمتیه که برای پولش کشیدم

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۹ ۲۰:۳۰]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۱۷

سال های آخر، قبل از انقاب بود. ابراهیم به جز رفتن به بازار مشغول فعالیت
.دیگری بود
ا ً
تقریباً کســی از آن خبر نداشــت. خودش هم چیزی نمی گفت. اما کام
.رفتار واخاقش عوض شده بود
ابراهیم خیلی معنوی تر شــده بود. صبح ها یک پاســتیک مشکی دستش
.می گرفت و به سمت بازار می رفت. چند جلد کتاب داخل آن بود
یکروز با موتور از ســر خیابان رد می شدم. ابراهیم را دیدیم. پرسیدم: داش
!ابرام کجا می ری؟
.گفت: می رم بازار
ســوارش کردم، بین راه گفتم: چند وقته این پاســتیک رو دستت می بینم
!چیه!؟ گفت: هیچی کتابه
بین راه، سر کوچه نائب السلطنه پیاده شد. خداحافظی کرد و رفت. تعجب
کردم، محل کار ابراهیم اینجا نبود. پس کجا رفت!؟
بــا کنجکاوی بــه دنبالش آمدم. تا اینکه رفت داخل یک مســجد، من هم
.دنبالش رفتم. بعد در کنار تعدادی جوان نشست و کتابش را باز کرد
فهمیدم دروس حوزوی می خوانه، از مسجد آمدم بیرون. از پیرمردی که رد
:می شد سؤال کردم
ببخشید، اسم این مسجد چیه؟ جواب داد: حوزه حاج آقا مجتهدی

.با تعجب به اطراف نگاه کردم. فکر نمی کردم ابراهیم طلبه شده باشه
آنجا روی دیوار حدیثی از پیامبر نوشته شده بود: »آسمان ها و زمین و
فرشتگان، شب و روز برای سه دسته طلب آمرزش می کنند: علماء ،کسانی که

.»به دنبال علم هستند و انسان های با سخاوت
شب وقتی از زورخانه بیرون می رفتم گفتم: داش ابرام حوزه می ری و به ما
چیزی نمی گی؟
یکدفعه باتعجب برگشــت و نگاهم کرد. فهمید دنبالش بودم. خیلی آهسته
:گفت
آدم حی ِ فعمرش رو فقط صرف خوردن و خوابیدن بکنه. من طلبه رسمی
نیســتم. همینطوری برای اســتفاده می رم، عصرها هم می رم بازار ولی فعاً به
.کسی حرفی نزن
تــا زمان پیروزی انقــاب روال کاری ابراهیم به این صــورت بود. پس از
پیروزی انقاب آنقدر مشــغولیت های ابراهیم زیاد شــد که دیگر به کارهای
.قبلی نمی رسید

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۹ ۲۰:۳۰]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۱۸

عصر یکی از روزها بود. ابراهیم از سر کار به خانه می آمد. وقتی واردکوچه
شــد برای یک لحظه نگاهش به پسر همســایه افتاد. با دختری جوان مشغول
!صحبت بود. پسر، تا ابراهیم را دید بافاصله از دختر خداحافظی کرد و رفت
.می خواست نگاهش به نگاه ابراهیم نیفتد
چند روز بعد دوباره این ماجرا تکرار شــد. این بار تا می خواســت از دختر
.خداحافظی کند، متوجه شــد که ابراهیم در حال نزدیک شدن به آن هاست
.دختر سریع به طرف دیگر کوچه رفت و ابراهیم در مقابل آن پسر قرار گرفت
ابراهیم شــروع کرد به سام و علیک کردن و دست دادن. پسر ترسیده بود
اما ابراهیم مثل همیشه لبخندی بر لب داشت. قبل از اینکه دستش را از دست
او جدا کند با آرامش خاصی شروع به صحبت کرد و گفت: ببین، تو کوچه و
محله ما این چیزها سابقه نداشته. من، تو و خانواده ات رو کامل می شناسم، تو
…اگه واقعاً این دختر رو می خوای من با پدرت صحبت می کنم که
جوان پرید تو حرف ابراهیم و گفت: نه، تو رو خدا به بابام چیزی نگو، من
… اشتباه کردم، غلط کردم، ببخشید و
ابراهیم گفت: نه! منظورم رو نفهمیدی، ببین، پدرت خونه بزرگی داره، تو
هم که تو مغازه او مشــغول کار هستی، من امشب تو مسجد با پدرت صحبت
می کنم. انشاءالله بتونی با این دختر ازدواج کنی، دیگه چی می خوای؟
جوان که ســرش را پائین انداخته بود خیلی خجالــت زده گفت: بابام اگه
بفهمه خیلی عصبانی می شه
ابراهیــم جــواب داد: پدرت با من، حاجی رو من می شناســم، آدم منطقی
وخوبیــه. جوان هم گفــت: نمی دونم چی بگم ، هر چی شــما بگی. بعد هم
.خداحافظی کرد و رفت
.شــب بعد از نماز، ابراهیم در مسجد با پدرآن جوان شروع به صحبت کرد
اول از ازدواج گفت و اینکه اگر کسی شرایط ازدواج را داشته باشد و همسر
مناســبی پیدا کند، باید ازدواج کند. در غیر اینصورت اگر به حرام بیفتد باید
.پیش خدا جوابگو باشد
.و حالا این بزرگترها هســتند که باید جوان ها را در این زمینه کمک کنند
حاجی حرف های ابراهیم را تأیید کرد. اما وقتی حرف از پســرش زده شــد
!اخم هایش رفت تو هم
ابراهیم پرســید: حاجی اگه پســرت بخواد خودش رو حفظ کنه و تو گناه
نیفته، اون هم تو این شرایط جامعه، کار بدی کرده؟
!حاجی بعد از چند لحظه سکوت گفت: نه
فردای آن روز مادر ابراهیم با مادر آن جوان صحبت کرد و بعد هم با مادر
…دختر و بعد
.یک ماه از آن قضیه گذشــت، ابراهیم وقتی از بازار برمی گشــت شب بود
.آخرکوچه چراغانی شده بود. لبخند رضایت بر لبان ابراهیم نقش بست
رضایت، بخاطر اینکه یک دوســتی شــیطانی را به یک پیوند الهی تبدیل
کــرده. ایــن ازدواج هنوز هم پا برجاســت و این زوج زندگیشــان را مدیون
.برخورد خوب ابراهیم با این ماجرا می دانند

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۹ ۲۰:۳۳]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۱۹

ابراهیم از دوران کودکی عشق و ارادت خاصی به امام خمینی)ره( داشت
هر چه بزرگتر می شــد این عاقه نیز بیشتر می شد. تا اینکه در سال های قبل از
.انقاب به اوج خود رسید
در ســال ۱۳۵۶ بود. هنوز خبری از درگیری ها و مسائل انقاب نبود. صبح
.جمعه از جلسه ای مذهبی در میدان ژاله )شهدا( به سمت خانه بر می گشتیم
از میدان دور نشــده بودیم که چند نفر از دوستان به ما ملحق شدند. ابراهیم
.شروع کرد برای ما از امام خمینی )ره(تعریف کردن
»بعد هم با صدای بلند فریاد زد: »درود بر خمینی
ما هم به دنبال او ادامه دادیم. چند نفر دیگر نیز با ما همراهی کردند. تا نزدیک
چهارراه شمس شعار دادیم وحرکت کردیم. دقایقی بعد چندین ماشین پلیس
.به سمت ما آمد. ابراهیم سریع بچه ها را متفرق کرد. در کوچه ها پخش شدیم
دو هفته گذشت. از همان جلسه صبح جمعه بیرون آمدیم. ابراهیم درگوشه
میدان جلوی سینما ایستاد. بعد فریاد زد: درود بر خمینی و ما ادامه دادیم. جمعیت
.که از جلسه خارج می شد همراه ما تکرار می کرد. صحنه جالبی ایجاد شده بود
دقایقی بعد، قبل از اینکه مأمورها برسند ابراهیم جمعیت را متفرق کرد. بعد
.با هم سوار تاکسی شدیم و به سمت میدان خراسان حرکت کردیم
دو تا چهار راه جلوتر یکدفعه متوجه شــدم جلوی ماشــین ها را می گیرند و

مســافران را تک تک بررسی می کنند. چندین ماشــین ساواک و حدود
مأمور در اطراف خیابان ایســتاده بودند. چهره مأموری که داخل ماشین ها را
!نگاه می کرد آشنا بود. او در میدان همراه مردم بود
به ابراهیم اشاره کردم. متوجه ماجرا شد. قبل از اینکه به تاکسی ما برسند در
را باز کرد و سریع به سمت پیاده رو دوید. مأمور وسط خیابان یکدفعه سرش
…را بالا گرفت. ابراهیم را دید و فریاد زد: خودشه خودشه، بگیرش
مأمورهــا دنبال ابراهیم دویدنــد. ابراهیم رفت داخل کوچــه، آن ها هم به
دنبالش بودند. حواس مأمورها که حســابی پرت شد کرایه را دادم. از ماشین
…خارج شدم. به آن سوی خیابان رفتم و راهم رو ادامه دادم
ظهر بود که آمدم خانه. از ابراهیم خبری نداشتم. تا شب هم هیچ خبری از
.ابراهیم نبود. به چند نفر از رفقا هم زنگ زدم. آن ها هم خبری نداشتند
.خیلی نگران بودم. ســاعت حدود یازده شب بود. داخل حیاط نشسته بودم
. یکدفعه صدائی از توی کوچه شنیدم
دویــدم دم در، باتعجــب دیدم ابراهیــم با همان چهره و لبخند همیشــگی
در ایســتاده. من هم پریدم تو بغلش. خیلی خوشحال بودم. نمی دانستم
خوشحالی ام را چطور ابراز کنم. گفتم: داش ابرام چطوری؟
.نفس عمیقی کشید و گفت: خدا رو شکر، می بینی که سالم و سر حال در خدمتیم
.گفتم: شام خوردی؟ گفت: نه، مهم نیست
.ســریع رفتم توی خانه، سفره نان و مقداری از غذای شام را برایش آوردم
رفتیم داخل میدان غیاثی) شهید سعیدی( بعد از خوردن چند لقمه گفت: بدن
قــوی همین جاها به درد می خوره. خدا کمک کــرد. با اینکه آن ها چند نفر
.بودند اما از دستشون فرار کردم
آن شب خیلی صحبت کردیم. از انقاب، از امام و… بعد هم قرار گذاشتیم
.شب ها با هم برویم مسجد لرزاده پای صحبت حاج آقا چاووشی
پشت ِ
شــب بود کــه با ابراهیم و ســه نفراز رفقا رفتیم مســجد لــرزاده. حاج آقا
خیلی نترس بود. حرف هائــی روی منبر می زد که خیلی ها جرأت گفتنش را نداشتند
حدیث امام موســی کاظم که می فرماید: »مردی از قم مردم را به حق
فرا می خواند. گروهی استوار چون پاره های آهن پیرامون او جمع می شوند
.خیلی برای مردم عجیب بود. صحبت های انقلابی ایشان همینطور ادامه داشت
ناگهان از ســمت درب مسجد سر و صدایی شــنیدم. برگشتم عقب، دیدم
.نیروهای ساواک با چوب و چماق ریختند جلوی درب مسجد و همه را میزنند
جمعیت برای خروج از مسجد هجوم آورد. مأمورها، هر کسی را که رد می شد
.با ضربات محکم باتوم می زدند. آن ها حتی به زن و بچه ها رحم نمی کردند
ابراهیم خیلی عصبانی شــده بود. دوید به ســمت در، با چند نفر از مأمورها
.درگیر شد. نامردها چند نفری ابراهیم را می زدند. توی این فاصله راه باز شد
.خیلی از زن و بچه ها از مسجد خارج شدند
ابراهیم با شجاعت با آن ها درگیر شده بود. یکدفعه چند نفراز مأمورها را زد
و بعد هم فرار کرد. ما هم به دنبال او از مسجد دور شدیم. بعدها فهمیدیم که
.درآن شب حاج آقا راگرفتند. چندین نفر هم شهید و مجروح شدند
ضرباتی که آن شب به کمر ابراهیم خورده بود، کمردرد شدیدی برای او ایجاد
.کرد که تا پایان عمر همراهش بود. حتی در کشتی گرفتن او تأثیر بسیاری داشت
با شروع حوادث سال ۵۷ همه ذهن و فکر ابراهیم به مسئله انقاب و امام معطوف
.بود. پخش نوارها، اعامیه ها و… او خیلی شــجاعانه کار خود را انجام می داد
اواسط شهریور ماه بسیاری از بچه ها را با خودش به تپه های قیطریه برد و در
نماز عید فطر شهید مفتح شرکت کرد. بعد از نماز اعام شد که راهپیمائی روز
.جمعه به سمت میدان ژاله برگزار خواهد شد
.رسید

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۹ ۲۰:۳۴]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۲۰

صبح روز هفدهم بود. رفتم دنبال ابراهیم. با موتور به همان جلســه مذهبی
.) رفتیم. اطراف میدان ژاله ) شهدا
جلسه تمام شد. سر و صدای زیادی از بیرون می آمد. نیمه های شب حکومت
نظامی اعام شده بود. بسیاری از مردم هیچ خبری نداشتند. سربازان و مأموران
.زیادی در اطراف میدان مستقر بودند
جمعیــت زیادی هم به ســمت میــدان در حرکت بود. مأمورهــا با بلندگو
اعام می کردند که: متفرق شوید. ابراهیم سریع از جلسه خارج شد. بافاصله
!برگشت و گفت: امیر، بیا ببین چه خبره؟
آمدم بیرون. تا چشــم کار می کرد از همه طرف جمعیت به ســمت میدان
می آمد. شــعارها از درود بر خمینی به ســمت شــاه رفته بود. فریاد مرگ بر
شــاه طنین انداز شده بود. جمعیت به ســمت میدان هجوم می آورد. بعضی ها
…می گفتند: ساواکی ها از چهار طرف میدان را محاصره کرده اند و
لحظاتی بعد اتفاقی افتاد که کمتر کسی باور می کرد! از همه طرف صدای
تیراندازی می آمد. حتی از هلی کوپتری که در آســمان بود و دورتر از میدان
.قرار داشت
.ســریع رفتم و موتــور را آوردم. از یــک کوچه راه خروجــی پیدا کردم
.مأموری در آنجا نبود. ابراهیم سریع یکی از مجروح ها را آورد
با هم رفتیم سمت بیمارستان سوم شعبان و سریع برگشتیم
تا نزدیک ظهر حدود هشت بار رفتیم بیمارستان. مجروح ها را می رساندیم
.و بر می گشتیم. تقریباً تمام بدن ابراهیم غرق خون شده بود
یکــی از مجروحین نزدیک پمــپ بنزین افتاده بود. مأمورهــا از دور نگاه
.می کردند. هیچکس جرأت برداشتن مجروح را نداشت
:ابراهیم می خواست به سمت مجروح حرکت کند. جلویش را گرفتم. گفتم
آن ها مجروح رو تله کرده اند. اگه حرکت کنی با تیر می زنند. ابراهیم نگاهی
به من کرد و گفت: اگه برادر خودت بود، همین رو می گفتی!؟
.نمی دانستم چه بگویم. فقط گفتم: خیلی مواظب باش
صدای تیراندازی کمتر شده بود. مأمورها کمی عقب تر رفته بودند. ابراهیم
خیلی سریع به حالت سینه خیز رفت داخل خیابان، خوابید کنار مجروح، بعد
هم دســت مجروح را گرفت و آن جوان را انداخت روی کمرش. بعد هم به
.حالت سینه خیز برگشت. ابراهیم شجاعت عجیبی از خودش نشان داد
بعد هم آن مجروح را به همراه یک نفر دیگر سوار موتور من کرد و حرکت
.کردم. در راه برگشت، مأمورها کوچه را بستند. حکومت نظامی شدیدتر شد
.من هم ابراهیم را گم کردم! هر طوری بود برگشتم به خانه
.عصر رفتم منزل ابراهیم. مادرش نگران بود. هیچکس خبری از او نداشت
خیلی ناراحت بودیم. آخر شــب خبر دادند ابراهیم برگشته. خیلی خوشحال
شــدم. با آن بدن قوی توانســته بود از دست مأمورها فرار کند. روز بعد رفتیم
بهشت زهرا۳ در مراسم تشییع و تدفین شهدا کمک کردیم. بعد از هفدهم
.شهریور هر شب خانه یکی از بچه ها جلسه داشتیم. برای هماهنگی در برنامه ها
…مدتی محل تشکیل جلسه پشت بام خانه ابراهیم بود. مدتی منزل مهدی و
در این جلســات از همه چیز خصوصاً مسائل اعتقادی و مسائل سیاسی روز
.بحث می شد. تا اینکه خبر آمد حضرت امام به ایران باز می گردند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.