رمان آنلاین سلام بر ابراهیم قسمت ۵۱تا ۶۰

فهرست مطالب

سلام بر ابراهیم شهید ابراهیم هادی داستانهای نازخاتون

رمان آنلاین سلام بر ابراهیم قسمت ۵۱تا ۶۰

شهید ابراهیم هادی 

#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۵۱

ســال اول جنگ بود. به مرخصی آمدم. با موتور از سمت میدان سرآسیاب
.به سمت میدان خراسان در حرکت بودیم. ابراهیم عقب موتور نشسته بود
از خیابانی رد شــدیم. ابراهیم یکدفعه گفت: امیر وایسا! من هم سریع آمدم
!کنار خیابان. با تعجب گفتم: چی شده؟
!گفت: هیچی، اگر وقت داری بریم دیدن یه بنده خدا
.من هم گفتم: باشه،کار خاصی ندارم
بــا ابراهیم داخل یک خانه شــدیم. چند بار یاالله گفــت و وارد یک اتاق
.شدیم
.چند نفر نشسته بودند. پیرمردی با عبای مشکی بالای مجلس بود
به همراه ابراهیم ســام کردیم و درگوشه اتاق نشستیم. صحبت حاج آقا با
.یکی از جوان ها تمام شد
،ایشــان رو کرد به ما و با چهره ای خندان گفت: آقا ابراهیم راه گم کردی
!چه عجب اینطرف ها
ابراهیم سر به زیر نشسته بود. با ادب گفت: شرمنده حاج آقا، وقت نمی کنیم
.خدمت برسیم
همینطــور کــه صحبت می کردنــد فهمیدم که ایشــان، ابراهیــم را خوب
.می شناسد
حاج آقا کمی با دیگران صحبت کرد
وقتــی اتاق خالی شــد رو کرد به ابراهیم و با لحنــی متواضعانه گفت: «آقا
«!ابراهیم ما رو یه کم نصیحت کن
ابراهیم از خجالت سرخ شده بود. سرش را بلند کرد و گفت: حاج آقا تو رو
.خدا ما رو شرمنده نکنید. خواهش می کنم اینطوری حرف نزنید
بعد گفت: ما آمده بودیم شــما را زیارت کنیم. انشــاءالله در جلسه هفتگی
.خدمت می رسیم
.بعد بلند شدیم، خداحافظی کردیم و بیرون رفتیم
،در بیــن راه گفتم: ابرام جون، تو هم بــه این بابا یه کم نصحیت می کردی
!دیگه سرخ و زرد شدن نداره
باعصبانیت پرید توی حرفم و گفــت: چی می گی امیر جون، تو اصاً این
آقا رو شناختی!؟
گفتم: نه، راستی کی بود !؟
جواب داد: این آقا یکی از اولیای خداســت. اما خیلی ها نمی دانند. ایشــون
.حاج میرزا اسماعیل دولابی بودند
سال ها گذشت تا مردم حاج آقای دولابی را شناختند. تازه با خواندن کتاب
.طوبی محبت فهمیدم که جمله ایشان به ابراهیم چه حرف بزرگی بوده
٭٭٭
،یکی از عملیات های مهم غرب کشــور به پایان رســید. پس از هماهنگی
.بیشتر رزمندگان به زیارت حضرت امام رفتند
با وجودی که ابراهیم در آن عملیات حضور داشت ولی به تهران نیامد! رفتم
و از او پرسیدم: چرا شما نرفتید!؟
.گفت: نمی شه همه بچه ها جبهه را خالی کنند، باید چند نفری بمانند
گفتم: واقعاً به این دلیل نرفتی!؟
مکثی کرد وگفت: ما رهبر را برای دیدن و مشاهده کردن نمی خواهیم، ما
.رهبر را می خواهیم برای اطاعت کردن
بعد ادامه داد: من اگه نتوانستم رهبرم را ببینم مهم نیست! بلکه مهم این است
.که مطیع فرمانش باشم و رهبرم از من راضی باشد
ابراهیم در مورد ولایت فقیه خیلی حساس بود . نظرات عجیبی هم در مورد
.امام داشت
می گفــت: در بین بزرگان و علمــای قدیم و جدید هیچ کس دل و جرأت
.امام را نداشته
:هر وقت پیامی از امام راحل پخش می شد، با دقت گوش می کرد و می گفت
.اگر دنیا و آخرت می خواهیم باید حرف های امام را عمل کنیم
.ابراهیم از همان جوانی با بیشتر روحانیان محل نیز در ارتباط بود
زمانــی که عامه جعفری در محله ما زندگی می کردند، از وجود ایشــان
.بهره های فراوانی برد
شــهیدان آیت الله بهشــتی ومطهری را هم الگویی کامل برای نسل جوان
.می دانست

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۴٫۱۹ ۱۱:۰۲]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۵۲

سال اول جنگ بود. به همراه بچه های گروه اندرزگو به یکی از ارتفاعات
در شــمال منطقه گیان غرب رفتیم. صبح زود بود. ما بر فراز یکی از تپه های
مشرف به مرز قرار گرفتیم. پاسگاه مرزی در دست عراقی ها بود. خودروهای
.عراقی به راحتی در جاده های اطراف آن تردد می کردند
ابراهیم کتابچه دعا را باز کرد. به همراه بچه ها زیارت عاشورا خواندیم. بعد
:از آن در حالی که با حسرت به مناطق تحت نفوذ دشمن نگاه می کردم گفتم
ابــرام جون این جاده مرزی رو ببیــن. عراقی ها راحت تردد می کنند. بعد با
حسرت گفتم: یعنی می شه یه روز مردم ما راحت از این جاده ها عبور کنند و
!به شهرهای خودشون برن
ابراهیم انگار حواســش به حرف های من نبود. با نگاهش دوردســت ها را
،می دیــد! لبخندی زد و گفت: چی می گــی! روزی می یاد که از همین جاده
!مردم ما دسته دسته به کربا سفر می کنند
در مســیر برگشت از بچه ها پرسیدم: اســم این پاسگاه مرزی رو می دونید؟
»یکی از بچه ها گفت: »مرز خسروی
بیست سال بعد به کربا رفتیم. نگاهم به همان ارتفاع افتاد. همان که ابراهیم
!بر فراز آن زیارت عاشورا خوانده بود
گوئی ابراهیم را می دیدم که ما را بدرقه می کرد. آن ارتفاع درست روبروی
منطقه مرزی خسروی قرار داشت. آن روز اتوبوس ها به سمت مرز در حرکت
!بودند. از همان جاده دسته دسته مردم ما به زیارت کربا می رفتند
هر زمان که تهران بودیم برنامه شب های جمعه آقا ابراهیم زیارت حضرت
عبدالعظیم بود. می گفت: شب جمعه شب رحمت خداست. شب زیارتی آقا
اباعبدالله۷ است. همه اولیاء و مائک می روند کربا، ما هم جایی می رویم
.که اهل بیت گفته اند: ثواب زیارت کربا را دارد
بعــد هم دعای کمیــل را در آنجا می خواند. ســاعت یک نیمه شــب هم
ًبرمی گشت. زمانی هم که برنامه بسیج راه اندازی شده بود از زیارت، مستقیما
.می آمد مســجد پیش بچه های بسیج. یک شــب با هم از حرم بیرون آمدیم
من چون عجله داشــتم با موتور یکی از بچه ها آمدم مسجد. اما ابراهیم دو سه
ساعت بعد رسید. پرسیدم: ابرام جون دیر کردی!؟
.گفت: از حرم پیاده راه افتادم تا در بین راه شــیخ صدوق را هم زیارت کنم
چون قدیمی های تهران می گویند امام زمان)عج( شــب های جمعه به زیارت
مزار شیخ صدوق می آیند. گفتم: خب چرا پیاده اومدی!؟
جواب درستی نداد. گفتم: تو عجله داشتی که زودتر بیائی مسجد، اما پیاده
!آمدی، حتماً دلیلی داشته؟
بعد از کلی سؤال کردن جواب داد: از حرم که بیرون آمدم یک آدم خیلی
محتاج پیش من آمد، من دســته اســکناس توی جیبم را به آن آقا دادم. موقع
!سوار شدن به تاکسی دیدم پولی ندارم. برای همین پیاده آمدم
٭٭٭
ایــن اواخر هــر هفته با هــم می رفتیم زیارت، نیمه های شــب هم بهشــت
.زهرا۳، سر قبر شهدا. بعد، ابراهیم برای ما روضه می خواند
بعضی شــب ها داخل قبر می رفت. در همان حال دعای کمیل را با ســوز و
.حال عجیبی می خواند وگریه می کرد

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۴٫۱۹ ۱۱:۰۳]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۵۳

قبل از عملیات مطلع الفجر بود. جهت هماهنگی بهتر، بین فرماندهان سپاه و
.ارتش جلسه ای در محل گروه اندرزگو برگزار شد
من و ابراهیم و ســه نفر از فرماندهان ارتش وســه نفر از فرماندهان سپاه در
جلسه حضور داشــتند. تعدادی از بچه ها هم در داخل حیاط مشغول آموزش
.نظامی بودند
اواسط جلسه بود، همه مشغول صحبت بودند که ناگهان از پنجره اتاق یک
!نارنجک به داخل پرت شد
دقیقاً وسط اتاق افتاد. از ترس رنگم پرید. همینطور که کنار اتاق نشسته بودم
!سرم را در بین دستانم قرار دادم و به سمت دیوار چمباتمه زدم
برای لحظاتی نَفس در ســینه ام حبس شــد! بقیه هم ماننــد من، هر یک به
.گوشه ای خزیدند
لحظات به سختی می گذشت، اما صدای انفجار نیامد! خیلی آرام چشمانم
.را باز کردم. از لابه لای دستانم به وسط اتاق نگاه کردم
.صحنه ای که می دیدم باور کردنی نبود! آرام دستانم را از روی سرم برداشتم
ســرم را بالا آوردم و با چشمانی که از تعجب بزرگ شده بود گفتم: آقا
!…ابرام
.بقیه هم یک یک از گوشه وکنار اتاق سرهایشان را بلند کردند
.همه با رنگ پریده وسط اتاق را نگاه می کردند
صحنه بســیار عجیبی بود. در حالی که همه ما به گوشــه وکنار اتاق خزیده
!بودیم، ابراهیم روی نارنجک خوابیده بود
:در همین حین مسئول آموزش وارد اتاق شد. با کلی معذرت خواهی گفت
!خیلی شرمنده ام، این نارنجک آموزشی بود، اشتباهی افتاد داخل اتاق
ابراهیم از روی نارنجک بلند شــد، در حالی که تا آن موقع که ســال اول
.جنگ بود، چنین اتفاقی برای هیچ یک از بچه ها نیفتاده بود
.گوئی این نارنجک آمده بود تا مردانگی ما را بسنجد
.بعد از آن، ماجرای نارنجک، زبان به زبان بین بچه ها می چرخید
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۴٫۱۹ ۱۱:۰۴]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۵۴

مدتی از عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا گذشــت. برای درهم شکستن
عظمت ارتش عراق، سلسله عملیات هائی در جنوب، غرب و شمال جبهه های
.نبرد طراحی گردید
)در هشــتم آذرماه اولین عملیات بزرگ یعنی طریق القدس)آزادی بســتان
.انجام شد و اولین شکست سنگین به نیروهای حزب بعث وارد شد
طبق توافق فرماندهان، دومین عملیات در منطقه گیان غرب تا سرپل ذهاب
که نزدیک ترین جبهه به شهر بغداد بود انجام می شد. لذا از مدت ها قبل،کار
.شناسائی منطقه و آمادگی نیروها آغاز شده بود
مسئولیت عملیات این محور به عهده فرماندهی سپاه گیان غرب بود. همه
بچه های اندرزگو در تکاپوی کار بودند. مســئولیت شناسایی منطقه دشمن به
.عهده ابراهیم بود. این کار در مدت کوتاهی به صورت کامل انجام پذیرفت
ابراهیم برای جمع آوری اطاعات، به همراه یکی از کردها به پشت نیروهای
.دشمن رفت. آن ها طی یک هفته تا نفت شهر رفتند
ابراهیم در این مدت نقشه های خوبی از منطقه عملیاتی آماده کرد. بعد هم به
!همراه چهار عراقی که به اسارت گرفته بودند به مقر بازگشتند
ابراهیم پس از بازجوئی از اسرا و تکمیل اطاعات لازم، نقشه های عملیات
.را کامل کرد و در جلسه فرماندهان آن ها را ارائه نمود
ســرهنگ علی یاری و سرگرد سامی از تیپ ذوالفقار ارتش نیز با نیروهای
سپاه هماهنگ شدند. بسیاری از نیروهای محلی از سرپل ذهاب تا گیان غرب
در قالب گردان های مشــخص تقسیم بندی شــدند. اکثر بچه های اندرزگو به
.عنوان مسئولین این نیروها انتخاب شدند
،چندین گردان از نیروهای ســپاه و داوطلب به عنوان نیروهای خط شــکن
.وظیفه شروع عملیات را بر عهده داشتند
فرماندهان در جلســه نهایی، ابراهیم را به عنوان مســئول جبهه میانی، برادر
صفر خــوش روان را به عنوان فرمانده جناح چپ و برادر داریوش ریزه وندی
را فرمانده جناح راســت عملیات انتخاب کردند. هدف عملیات پاکســازی
ارتفاعات مشرف به شهرگیان، تصرف ارتفاعات مرزی و تنگه های حاجیان
.و گورک و پاسگاه های مرزی اعام شده بود
وســعت منطقه عملیاتی نزدیک به هفتاد کیلومتر بود. از قرارگاه خبر رسید
که بافاصله پس از این عملیات، سومین حمله در منطقه مریوان انجام خواهد
.شد
همه چیز در حال هماهنگی بود. چند روز قبل از شــروع کار از فرماندهی
،سپاه اعام شد: عراق پاتک وسیعی را برای باز پس گیری بستان آماده کرده
شما باید خیلی سریع عملیات را آغاز کنید تا توجه عراق از جبهه بستان خارج
.شود
برای همین، روز بعد یعنی بیســتم آذر ۱۳۶۰ برای شــروع عملیات انتخاب
شد. شــور وحال عجیبی داشتیم. فردا اولین عملیات گسترده در غرب کشور
و بر روی ارتفاعات شــروع می شــد. هیچ چیز قابل پیش بینــی نبود. آخرین
.خداحافظی بچه ها در آن شب دیدنی بود
،بالاخره روز موعود فرا رســید. با هجوم وسیع بچه ها از محورهای مختلف
بســیاری از مناطق مهم و اســتراتژیک نظیر تنگه حاجیــان وگورک، منطقه
برآفتاب، ارتفاعات سرتتان، چرمیان، دیزه کش، فریدون هوشیار و قسمت هائی
.از ارتفاعات شیاکوه و همه روستاهای دشت گیان آزاد شد
در جبهه میانی با تصرف چندین تپه و رودخانه، نیروها به سمت تپه های انار
.حرکت کردند. دشمن دیوانه وار آتش می ریخت
بعضی از گردان ها با عبور از تپه ها، به ارتفاعات شیاکوه رسیدند. حتی بالای
ارتفاعات رفته بودند. دشــمن می دانست که از دســت دادن شیاکوه یعنی از
دست دادن شهر خانقین عراق، برای همین نیروی زیادی را به سمت ارتفاعات
.و به منطقه درگیری وارد کرد
نیمه های شــب بی سیم اعام کرد: حســن بالاش و جمال تاجیک به همراه
.نیروهایشــان از جبهه میانی به شیاکوه رســیده اند و تقاضای کمک کرده اند
لحظاتی بعد ابراهیم تماس گرفت و گفت: همه ارتفاعات انار آزاد شده، فقط
یکی از تپه ها که موقعیت مهمی دارد شــدیداً مقاومت می کند، ما هم نیروی
.زیادی نداریم
به ابراهیم گفتم: تا قبل از صبح با نیروی کمکی به شما ملحق می شوم. شما
.با فرماندهان ارتش هماهنگ کنید و هر طور شده آن تپه را هم آزاد کنید
.همــراه یک گردان نیروی کمکی به ســمت جبهه میانــی حرکت کردیم
در راه از فرماندهی ســپاه گفتند: دشــمن از پاتک به بستان منصرف شده، اما
بســیاری از نیروهای خودش را به جبهه شما منتقل کرده. شما مقاومت کنید
که انشاءالله سپاه مریوان به فرماندهی حاج احمد متوسلیان عملیات بعدی را به
زودی آغاز می کند. در ضمن از هماهنگی خوب بچه های ارتش و سپاه تشکر
کردند و گفتند: طبق اخبار بدســت آمده تلفات عراق در محور عملیاتی شما
بسیار سنگین بوده. فرماندهی ارتش عراق دستور داده که نیروهای احتیاط به
.این منطقه فرستاده شوند
هوا در حال روشــن شدن بود. در راه نماز صبح را خواندیم. هنوز به منطقه

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۴٫۱۹ ۱۱:۰۵]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۵۵

انار نرسیده بودیم که خبر شهادت غامعلی پیچک در جبهه گیان غرب همه
.ما را متأسف کرد
به محض رسیدن به ارتفاعات انار، یکی از بچه ها با لهجه مشهدی به سمت
!!من آمد و گفت: حاج حسین، خبر داری ابراهیم رو زدن
!بدنم یکدفعه لرزید. آب دهانم را فرو دادم وگفتم: چی شده؟
.جواب داد: یه گلوله خورده تو گردن ابراهیم
.رنگم پرید. ســرم داغ شــد. ناخودآگاه به سمت ســنگرهای مقابل دویدم
در راه تمام خاطراتی که با ابراهیم داشــتم در ذهنم مرور می شد، وارد سنگر
.امدادگرشدم و بالای سرش آمدم
.گلوله ای به عضات گردن ابراهیم خورده بود. خون زیادی از او می رفت
!جواد را پیدا کردم و پرسیدم: ابرام چی شده؟
!با کمی مکث گفت: نمی دونم چی بگم. گفتم: یعنی چی؟
.جواب داد: با فرماندهان ارتش صحبت کردیم که چطور به تپه حمله کنیم
عراقی ها شــدیداً مقاومــت می کردند. نیروی زیادی روی تپــه و اطراف آن
.داشتند. هر طرحی دادیم به نتیجه نرسید
نزدیک اذان صبح بود و باید کاری می کردیم، اما نمی دانســتیم چه کاری
.بهتره
یکدفعه ابراهیم از سنگر خارج شد! به سمت تپه عراقی ها حرکت کرد و بعد
!روی تخته سنگی به سمت قبله ایستاد
بــا صدای بلند شــروع به گفتن اذان صبح کرد! ما هــر چه داد می زدیم که
.ابراهیم بیا عقب، الان عراقی ها تو رو می زنن، فایده نداشت
تقریباً تا آخر اذان را گفت. با تعجب دیدیم که صدای تیراندازی عراقی ها
قطع شده! ولی همان موقع یک گلوله شلیک شد و به ابراهیم اصابت کرد. ما
!هم آوردیمش عقب

در ارتفاعات انار بودیم. هوا کاماً روشــن شــده بود. امدادگر زخم گردن
.ابراهیم را بست. مشغول تقسیم نیروها و جواب دادن به بی سیم بودم
یکدفعه یکی از بچه ها دوید و باعجله آمد پیش من و گفت: حاجی، حاجی
!یه سری عراقی دستاشون رو بالا گرفتن و دارن به این طرف می یان
با تعجب گفتم:کجا هســتند!؟ بعد با هم به یکی از سنگرهای مشرف به تپه
رفتیم. حدود بیســت نفر از طرف تپه مقابل، پارچه سفید به دست گرفته و به
!سمت ما می آمدند. فوری گفتم: بچه ها مسلح بایستید، شاید این حُ قه باشه
لحظاتی بعد هجده عراقی که یکی از آن ها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم
.کردند. من هم از اینکه در این محور از عراقی ها اسیر گرفتیم خوشحال شدم
با خودم فکرکردم که حتماً حمله خوب بچه ها و اجرای آتش باعث ترس
.عراقی ها و اســارت آن ها شــده. بعد درجه دار عراقی را آوردم داخل سنگر
.یکی از بچه ها که عربی بلد بود را صدا کردم
مثل بازجوها پرسیدم: اسمت چیه، درجه و مسئولیت خودت را هم بگو! خودش
را معرفی کرد و گفت: درجه ام سرگرد و فرمانده نیروهایی هستم که روی تپه و
.اطراف آن مستقر بودند. ما از لشکر احتیاط بصره هستیم که به این منطقه اعزام شدیم
!!پرسیدم: چقدر نیرو روی تپه هستند. گفت: الان هیچی
چشمانم گرد شد. باتعجب گفتم: هیچی!؟

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۴٫۱۹ ۱۱:۰۶]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۵۶
جواب داد: ما آمدیم و خودمان را اســیر کردیم. بقیه نیروها را هم فرستادم
عقب، الان تپه خالیه! دوباره با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چرا !؟
.گفت: چون نمی خواستند تسلیم شوند
!تعجب من بیشتر شد و گفتم: یعنی چی؟
!فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من را بدهد پرسید: این المؤذن؟
این جمله احتیاج به ترجمه نداشت. با تعجب گفتم: مؤذن!؟
اشک در چشمانش حلقه زد. با گلویی بغض گرفته شروع به صحبت کرد
:و مترجم سریع ترجمه می کرد
به ما گفته بودند شــما مجوس و آتش پرستید. به ما گفته بودند برای اسام
.به ایران حمله می کنیم و با ایرانی ها می جنگیم. باور کنید همه ما شیعه هستیم
ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشــروب می خورند و اهل نماز نیســتند
خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده
شما را شــنیدم که با صدای رسا و بلند اذان می گفت، تمام بدنم لرزید. وقتی
.نام امیرالمؤمنین۷ را آورد با خودم گفتم: تو با برادران خودت می جنگی
… نکند مثل ماجرای کربا
دیگــر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد. دقایقــی بعد ادامه داد: برای
همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم. لذا دستور دادم
کسی شلیک نکند. هوا هم که روشن شد نیروهایم را جمع کردم و گفتم: من
می خواهم تسلیم ایرانی ها شوم. هرکس می خواهد با من بیاید. این افرادی هم
که با من آمده اند دوستان هم عقیده من هستند. بقیه نیروهایم رفتند عقب. البته
آن سربازی که به سمت مؤذن شلیک کرد را هم آوردم. اگر دستور بدهید او
!را می کُشم. حالا خواهش می کنم بگو مؤذن زنده است یا نه؟
مثل آدم های گیج و منگ به حرف های فرمانده عراقی گوش می کردم. هیچ
حرفی نمی توانستم بزنم، بعد از مدتی سکوت گفتم:آره، زنده است. با هم از

.سنگر خارج شدیم. رفتیم پیش ابراهیم که داخل یکی از سنگرها خوابیده بود
تمام هجده اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم را بوسیدند و رفتند. نفر آخر به
.پای ابراهیم افتاده بود و گریه می کرد. می گفت: من را ببخش، من شلیک کردم
بغض گلوی من را هم گرفته بود. حال عجیبی داشتم. دیگر حواسم به عملیات
و نیروها نبود. می خواستم اسرای عراقی را به عقب بفرستم که فرمانده عراقی
من را صدا کرد و گفت: آن طرف را نگاه کن. یک گردان کماندوئی و چند
.تانک قصد پیشروی از آنجا دارند. بعد ادامه داد: سریعتر بروید و تپه را بگیرید
من هم سریع چند نفراز بچه های اندرزگو را فرستادم سمت تپه. با آزاد شدن
.آن ارتفاع، پاکسازی منطقه انار کامل شد
گردان کماندویی هم حمله کرد. اما چون ما آمادگی لازم را داشتیم بیشتر
نیروهای آن از بین رفت و حمله آن ها ناموفق بود. روزهای بعد با انجام عملیات
.محمدرسول الله۹ در مریوان، فشار ارتش عراق بر گیان غرب کم شد
.به هر حــال عملیات مطلع الفجر به بســیاری از اهداف خود دســت یافت
بسیاری از مناطق کشور عزیزمان آزاد شد. هر چند که سردارانی نظیر غامعلی
.پیچک، جمال تاجیک و حسن بالاش و… در این عملیات به دیدار یار شتافتند
ابراهیم چند روز بعد، پس از بهبودی کامل دوباره به گروه ملحق شد. همان
روز اعام شد: در عملیات مطلع الفجر که با رمز مقدس یا مهدی)عج( ادرکنی
.انجام شد. بیش از چهارده گردان نیروی مخصوص ارتش عراق از بین رفت
.نزدیک به دو هزار کشته و مجروح و دویست اسیر از جمله تلفات عراق بود
.همچنین دو فروند هواپیمای دشمن با اجرای آتش خوب بچه ها سقوط کرد
٭٭٭
از ماجرای مطلع الفجر پنج ســال گذشــت. در زمستان ســال ۱۳۶۵ درگیر
.عملیات کربای پنج در شلمچه بودیم
قســمتی از کار هماهنگی لشــکرها و اطاعــات عملیات با ما بــود. برای
.هماهنگی و توجیه بچه های لشگر بدر به مقر آن ها رفتم
قرار بــود که گردان های این لشــکر که همگی از بچه هــای عرب زبان و
.عراقی های مخالف صدام بودند برای مرحله بعدی عملیات اعزام شوند
پــس از صحبت با فرماندهان لشــکر و فرماندهان گردان ها، هماهنگی های
.لازم را انجام دادم و آماده حرکت شدم
!از دور یکی از بچه های لشکر بدر را دیدم که به من خیره شده و جلو می آمد
آماده حرکت بودم که آن بسیجی جلوتر آمد و سام کرد. جواب سام را
!دادم و بی مقدمه با لهجه عربی به من گفت: شما درگیان غرب نبودید؟
:با تعجب گفتم: بله. من فکر کردم از بچه های منطقه غرب است. بعد گفت
!مطلع الفجر یادتان هست؟ ارتفاعات انار، تپه آخر
کمی فکر کردم و گفتم: خب!؟ گفت: هجده عراقی که اسیر شدند یادتان
!هست؟! با تعجب گفتم: بله، شما؟
!!باخوشحالی جواب داد: من یکی از آن ها هستم
!تعجب من بیشتر شد. پرسیدم: اینجا چه می کنی؟
گفت: همه ما هجده نفر در این گردان هستیم، ما با ضمانت آیت الله حکیم آزاد
!شدیم. ایشان ما را کامل می شناخت، قرار شد بیائیم جبهه و با بعثی ها بجنگیم
!خیلی برای من عجیب بود. گفتم: بارک الله، فرمانده شما کجاست؟

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۴٫۱۹ ۱۱:۰۶]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۵۷

گفت: او هم در همین گردان مســئولیت دارد. الان داریم حرکت می کنیم
.به سمت خط مقدم
گفتم: اســم گردان و نام خودتان را روی این

کاغذ بنویس، من الان عجله
.دارم. بعد از عملیات می یام اینجا و مفصل همه شما را می بینم
!همین طور که اسامی بچه ها را می نوشت سؤال کرد: اسم مؤذن شما چی بود؟
.جواب دادم: ابراهیم، ابراهیم هادی
گفت: همه ما این مدت به دنبال مشــخصاتش بودیم. از فرماندهان خودمان
.خواستیم حتماً او را پیدا کنند. خیلی دوست داریم یکبار دیگر آن مرد خدا را ببینیم
ســاکت شدم. بغض گلویم را گرفته بود. سرش را بلند کرد و نگاهم کرد
گفتم: انشاءالله توی بهشت همدیگر را می بینید! خیلی حالش گرفته شد. اسامی
را نوشت و به همراه اسم گردان به من داد. من هم سریع خداحافظی کردم و
.حرکت کردم. این برخورد غیرمنتظره خیلی برایم جالب بود
در اســفندماه ۱۳۶۵ عملیات به پایان رسید. بســیاری از نیروها به مرخصی
رفتند. یک روز داخل وسایلم کاغذی را که اسیر عراقی یا همان بسیجی لشکر
بدر نوشته بود پیدا کردم. رفتم سراغ بچه های بدر. از یکی از مسئولین لشکر
سراغ گردانی را گرفتم که روی کاغذ نوشته بود. آن مسئول جواب داد: این
.گردان منحل شده. گفتم: می خواهم بچه هایش را ببینم
،فرمانــده ادامه داد: گردانی که حرفش را می زنی به همراه فرمانده لشــکر
جلوی یکی از پاتک های ســنگین عراق در شــلمچه مقاومت کردند. تلفات
.سنگینی را هم از عراقی ها گرفتند ولی عقب نشینی نکردند
!بعد چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد: کسی از آن گردان زنده برنگشت
گفتم: این هجده نفر جزء اســرای عراقی بودند. اسامی آن ها اینجاست، من
.آمده بودم که آن ها را ببینم
جلو آمد. اسامی را از من گرفت و به شخص دیگری داد. چند دقیقه بعد آن
!شخص برگشت و گفت: همه این افراد جزء شهدا هستند
دیگر هیچ حرفی نداشــتم. همینطور نشســته بودم و فکر می کردم. با خودم
،گفتم: ابراهیم با یک اذان چه کرد! یک تپه آزاد شد، یک عملیات پیروز شد
.هجده نفر هم مثل حرّ از قعر جهنم به بهشت رفتند
.بعد به یاد حرفم به آن رزمنده عراقی افتادم: انشاءالله در بهشت همدیگر را می بینید
.بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد. بعد خداحافظی کردم وآمدم بیرون
من شک نداشتم ابراهیم می دانست کجا باید اذان بگوید، تا دل دشمن را به
!لرزه درآورد. وآن هایی را که هنوز ایمان در قلبشان باقی مانده هدایت کند

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۴٫۱۹ ۱۱:۰۸]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۵۸

.اواخر سال۶۰ ۱۳ بود. ابراهیم در مرخصی به سر می برد
آخر شــب بود که آمد خانه، کمی صحبت کردیم. بعد دیدم توی جیبش
!یک دسته بزرگ اسکناس قرار دارد
گفتم: راستی داداش، اینهمه پول از کجا می یاری!؟ من چند بار تا حالا دیدم
که به مردم کمک می کنی، برای هیئت خرج می کنی، الان هم که این همه
!پول تو جیب شماست
بعد به شوخی گفتم: راستش رو بگو، گنج پیدا کردی!؟
ابراهیــم خندید وگفت: نه بابا، رفقا این ها را به من می دهند، خودشــان هم
.می گویند در چه راهی خرج کنم
فردای آنــروز با ابراهیم رفتیم بازار، از چند دالان و بازارچه رد شــدیم. به
.مغازه مورد نظر رسیدیم
مغازه تقریباً بزرگی بود. پیرمرد صاحب فروشگاه و شاگردانش یک یک با
.ابراهیم دست و روبوسی کردند، معلوم بود کاماً ابراهیم را می شناسند
بعد از کمی صحبت های معمول، ابراهیم گفت: حاجی، من انشــاءالله فردا
.عازم گیان غرب هستم
پیرمرد هم گفت: ابرام جون، برای بچه ها چیزی احتیاج دارید؟
ابراهیم کاغذی را از جیبــش بیرون آورد. به پیرمرد داد وگفت: به جز این
چند مورد، احتیاج به یک دوربین فیلمبرداری داریم. چون این رشــادت ها و
حماسه ها باید حفظ بشه. آیندگان باید بدانند این دین و این مملکت چه طور
.حفظ شده
بعد هــم ادامه داد: برای خود بچه های رزمنده هــم احتیاج به تعداد زیادی
.چفیه داریم
صحبت که به اینجا رسید پسر آن آقا که حرف های ابراهیم را گوش می کرد
جلــو آمد وگفت: حالا دوربین یه چیزی، اما آقا ابرام، چفیه دیگه چیه؟! مگه
شما مثل آدمای لات و بیکار می خواهید دستمال گردن بندازید!؟
ابراهیم مکثی کرد وگفت: اخوی، چفیه دســتمال گردن نیســت. بچه های
رزمنــده هر وقت وضو می گیرند چفیه برایشــان حوله اســت، هر وقت نماز
می خوانند ســجاده اســت. هر وقت زخمی شــوند، با چفیه زخم خودشان را
…می بندند و
پیرمرد صاحب فروشگاه پرید تو حرفش وگفت: چشم آقا ابرام، اون رو هم
.تهیه می کنیم
فردا قبل از ظهر جلوی درب خانه بودم. همان پیرمرد با یک وانت پر از بار
.آمد. سریع رفتم داخل خانه و ابراهیم را صدا کردم
پیرمرد یک دســتگاه دوربین و مقداری وسایل دیگر به ابراهیم تحویل داد
.وگفت: ابرام جان، این هم یک وانت پر از چفیه
بعدهــا ابراهیم تعریف می کرد کــه از آن چفیه ها برای عملیات فتح المبین
.استفاده کردیم
.کم کم استفاده از چفیه عامل مشخصه رزمندگان اسلام شد

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۴٫۱۹ ۱۱:۰۹]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۵۹
ابراهیم در موارد جدّ یت کار بســیار جدّی بود. اما در موارد شوخی و مزاح
بسیار انسان خوش مشرب و شوخ طبعی بود. اصاً یکی از دلائلی که خیلی ها
.جذب ابراهیم می شدند همین موضوع بود
ابراهیم در مورد غذا خوردن اخاق خاصی داشت! وقتی غذا به اندازه کافی
،بــود خوب غذا می خورد و می گفت: بدن ما به جهت ورزش و فعالیت زیاد
.احتیاج بیشتری به غذا دارد
.با یکی از بچه های محلی گیان غرب به یک کله پزی در کرمانشــاه رفتند
!آن ها دو نفری سه دست کامل کله پاچه خوردند
۶ یــا وقتی یکی از بچه ها، ابراهیم را برای ناهار دعوت کرد. برای ســه نفر
عدد مرغ را سرخ کرد و مقدار زیادی برنج و…آماده کرد، که البته چیزی هم
!اضافه نیامد
٭٭٭
در ایام مجروحیت ابراهیم به دیدنش رفتم. بعد با موتور به منزل یکی از رفقا
.برای مراسم افطاری رفتیم
صاحبخانه از دوستان نزدیک ابراهیم بود. خیلی تعارف می کرد. ابراهیم هم
که به تعارف احتیاج نداشت! خاصه کم نگذاشت. تقریباً چیزی از سفره اتاق
!ما اضافه نیامد

جعفر جنگروی از دوســتان ما هم آنجا بود. بعد از افطار مرتب داخل اتاق
.مجاور می رفت و دوستانش را صدا می کرد
یکی یکی آن ها را می آورد و می گفت: ابرام جون، ایشــون خیلی دوست
…داشتند شما را ببینند و
،ابراهیــم که خیلی خورده بود و به خاطــر مجروحیت، پایش درد می کرد
مجبور بود به احترام افراد بلند شــود و روبوسی کند. جعفر هم پشت سرشان
.آرام و بی صدا می خندید
وقتی ابراهیم می نشست، جعفر می رفت و نفر بعدی را می آورد! چندین بار
.این کار را تکرار کرد
ابراهیم که خیلی اذیت شده بود با آرامش خاصی گفت: جعفر جون، نوبت
!ما هم می رسه
آخرشب می خواستیم برگردیم. ابراهیم سوار موتور من شد و گفت: سریع
!حرکت کن
جعفر هم سوار موتور خودش شد و دنبال ما راه افتاد. فاصله ما با جعفر زیاد
!شد. رسیدیم به ایست و بازرسی
!من ایستادم. ابراهیم باصدای بلند گفت: برادر بیا اینجا
.یکی از جوان های مسلح جلو آمد
ابراهیم ادامه داد: دوســت عزیز، بنده جانباز هستم و این آقای راننده هم از
…بچه های سپاه هستند. یک موتور دنبال ما داره می یاد که
بعد کمــی مکث کرد و گفت: من چیزی نگم بهتــره، فقط خیلی مواظب
!باشید. فکر کنم مسلحه
بعــد گفت: بااجازه و حرکــت کردیم. کمی جلوتر رفتم تــوی پیاده رو و
.ایستادم. دوتایی داشتیم می خندیدیم
!موتور جعفر رسید. چهار نفر مسلح دور موتور را گرفتند
بعد متوجه اسلحه کمری جعفر شدند! دیگر هر چه می گفت کسی اهمیت
…نمی داد و
تقریباً نیم ســاعت بعد مســئول گروه آمد و حاج جعفر را شــناخت. کلی
معــذرت خواهی کــرد و به بچه هــای گروهش گفت: ایشــون، حاج جعفر
.جنگروی از فرماندهان لشگر سیدالشهداء۷ هستند
بچه های گروه، با خجالت از ایشــان معذرت خواهی کردند. جعفر هم که
خیلی عصبانی شده بود، بدون اینکه حرفی بزند اسلحه اش را تحویل گرفت و
.سوار موتور شد و حرکت کرد
!کمی جلوتر که آمد ابراهیم را دید. در پیاده رو ایستاده و شدید می خندید
.تازه فهمید که چه اتفاقی افتاده
ابراهیم جلو آمد، جعفر را بغل کرد و بوســید. اخم های جعفر بازشد. او هم
.خنده اش گرفت. خدا را شکر با خنده همه چیز تمام شد

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۴٫۱۹ ۱۱:۱۰]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۶۰

برای مراســم ختم شهید شهبازی راهی یکی از شهرهای مرزی شدیم. طبق
.روال و سنّت مردم آنجا، مراسم ختم از صبح تا ظهر برگزار می شد
،ظهر هم برای میهمانان آفتابه و لگن می آوردند! با شســتن دست های آنان
.مراسم با صرف ناهار تمام می شد
در مجلس ختم که وارد شدم جواد بالای مجلس نشسته بود و ابراهیم کنار
.او بود. من هم آمدم وکنار ابراهیم نشستم
.ابراهیم و جواد دوســتانی بســیار صمیمی و مثل دو بــرادر برای هم بودند
.شوخی های آن ها هم در نوع خود جالب بود
در پایان مجلس دو نفر از صاحبان عزا، ظرف آب و لگن را آوردند. اولین
.کسی هم که به سراغش رفتند جواد بود
ابراهیم در گوش جواد، که چیزی از این مراسم نمی دانست حرفی زد! جواد با
!تعجب و بلند پرسید: جدّی می گی؟! ابراهیم هم آرام گفت: یواش، هیچی نگو
.بعد ابراهیم به طرف من برگشــت. خیلی شــدید و بــدون صدا می خندید
!گفتم: چی شده ابرام؟! زشته، نخند
!!رو به من گفت: به جواد گفتم، آفتابه رو که آوردند، سرت رو قشنگ بشور
چند لحظه بعد همین اتفاق افتاد. جواد بعد از شســتن دســت، سرش را زیر
…آب گرفت و
جواد در حالی که آب از ســر و رویش می چکید با تعجب به اطراف نگاه
.می کرد
گفتم: چیکار کردی جواد! مگه اینجا حمامه! بعد چفیه ام را دادم که سرش
!را خشک کند
٭٭٭
در یکی از روزها خبر رسید که ابراهیم و جواد و رضاگودینی پس از چند
روز مأموریت، از سمت پاسگاه مرزی در حال بازگشت هستند. از اینکه آن ها
.سالم بودند خیلی خوشحال شدیم
جلوی مقر شــهید اندرزگو جمع شــدیم. دقایقی بعد ماشــین آن ها آمد و
ایســتاد. ابراهیم و رضا پیاده شــدند. بچه ها خوشــحال دورشان جمع شدند و
.روبوسی کردند
.یکی از بچه ها پرسید: آقا ابرام، جواد کجاست؟! یک لحظه همه ساکت شدند
ابراهیــم مکثی کرد، در حالی که بغض کرده بود گفت: جواد! بعد آرام به
.سمت عقب ماشین نگاه کرد
یک نفر آنجا دراز کشیده بود. روی بدنش هم پتو قرار داشت! سکوتی کل
.بچه ها را گرفته بود
ابراهیم ادامه داد: جواد … جواد! یک دفعه اشک از چشمانش جاری شد
چند نفر از بچه ها با گریه داد زدند: جواد، جواد! و به ســمت عقب ماشــین
!رفتنــد! همینطور که بقیه هم گریه می کردنــد، یکدفعه جواد از خواب پرید
نشست و گفت: چی، چی شده!؟
.جواد هاج و واج، اطراف خودش را نگاه کرد
بچه ها با چهره هایی اشــک آلود و عصبانی به دنبال ابراهیم می گشــتند. اما
!ابراهیم سریع رفته بود داخل ساختمان
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x