رمان آنلاین سلام بر ابراهیم قسمت ۹۰تا آخر

فهرست مطالب

سلام بر ابراهیم شهید ابراهیم هادی داستانهای نازخاتون

رمان آنلاین سلام بر ابراهیم قسمت ۹۰تا آخر

شهید ابراهیم هادی 

#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۹۱

بیشتر نیروها بی رمق و خسته در گوشه و کنار کانال افتاده بودند
۲۱۶
!تانک هائی که از کانال فاصله گرفتند، بلندگوهای خود را روشــن کردند
،فردی که معلوم بود از منافقین است شروع به صحبت کرد و گفت: ایرانی ها
بیائید تســلیم شوید، کاری با شــما نداریم، آب خنک و غذا برای شما آماده
.است، بیائید… و همینطور ما را به اسیر شدن تشویق می کرد
تشــنگی و گرسنگی امان همه را بریده بود. چند نفر از بچه ها گفتند: بیائید
برویم تســلیم شــویم، ما وظیفه خودمان را انجام دادیم، دیگر هیچ امیدی به
.نجات ما نیست
یکی از همان نوجوانان بسیجی گفت: اگر امروز ما اسیر شدیم و تلویزیون
عراق ما را نشان داد و حضرت امام ما را ببیند و ناراحت بشود چه کار کنیم؟
مگر ما نیامدیم که دل امام را شاد کنیم؟
همین صحبت باعث شــد که کســی خود را تسلیم نکند. ابراهیم وقتی نظر
بچه ها را فهمید خوشحال شد و گفت: پس باید هر چه مهمات و آذوقه داریم
.جمع کنیم و بین نیروها تقسیم کنیم
هرچه آب و غذا مانده بود را به ابراهیم تحویل دادیم. او به هر پنج نفر یک
قمقمه آب و کمی غذا داد. به آن پنج اســیر عراقی هم هر کدام یک قمقمه
!!آب داد
برخی از بچه ها از این کار ناراحت شــدند، اما ابراهیم گفت: »آن ها مهمان
»ما هستند
مهمات هــا را هم جمع کردیم و در اختیار افراد ســالم قرار دادیم تا بتوانند
.نگهبانی بدهند
!سحر روز بعد یعنی ۲۲ بهمن، تانک های دشمن کمی عقب رفتند
تعدادی از بچه ها از فرصت استفاده کرده و در دسته های چند نفره به عقب
…رفتند، اما برخی از آن ها به اشتباه روی مین رفتند و
ساعتی بعد حجم آتش دشمن خیلی زیادتر شد. دیگر هیچکس نمی توانست
.کاری انجام دهد
،عصــر ۲۲ بهمن، کماندوهای دشــمن پــس از گلوله باران شــدید کانال
خودشــان را به ما رســاندند! یکدفعه دیدیم که لوله اسلحه عراقی ها از بالای
!کانال به طرف ما گرفته شد
یک افسر عراقی از مسیر پله ای که بچه ها ساخته بودند وارد کانال شد. یک
.سرباز هم پشت سرش بود
به اولین مجروح ما یک لگد زد. وقتی فهمید که او زنده اســت، به ســرباز
.گفت: شلیک کن
سرباز هم با تیر زد و مجروح ما به شهادت رسید. مجروح بعدی یک نوجوان
معصوم بود که افسر بعثی با لگد به صورت او زد! بعد به سرباز گفت: بزن
سرباز امتناع کرد و شلیک نکرد! افسر عراقی در حضور ما سر او داد زد. اما
!سرباز عقب رفت و حاضر به شلیک نشد
.افسر هم اسلحه کُ لت خودش را بیرون آورد و گلوله ای به صورت او زد
سرباز عراقی در کنار شهدای ما به زمین افتاد! افسر عراقی هم سریع از کانال
…بیرون رفت! بعد به نیروهایش دستور شلیک داد و
،دقایقی بعد عراقی ها، با این تصور که همه افراد داخل کانال شهید شده اند
برگشــتند. دیگر صدای تیراندازی نمی آمد. با غروب آفتاب سکوت عجیبی
!در فکه ایجاد شد
.من و چندین نفر دیگر که در میان شهدا، زنده مانده بودیم از جا بلند شدیم
کمی به اطراف نگاه کردیم. کســی آنجا نبود. بیشــتر آن هــا که زنده بودند
جراحت داشتند. هوا کاماً تاریک بود که حرکت خودمان را آغاز کردیم و
…قبل از روشن شدن هوا خودمان را به نیروهای خودی رساندیم و…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۱۵]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۹۲

از خبر مفقود شــدن ابراهیم یک هفته گذشــت. قبــل از ظهر آمدم جلوی
مسجد، جعفر جنگروی هم آنجا بود. خیلی ناراحت و به هم ریخته. هیچکس
.این خبر را باور نمی کرد
مصطفی هم آمد و داشــتیم در مورد ابراهیم صحبــت می کردیم. یکدفعه
محمد آقا تراشکار جلو آمد. بی خبر از همه جا گفت: بچه ها شما کسی رو به
اسم ابراهیم هادی می شناسید!؟
یکدفعه همه ما ساکت شدیم با تعجب به همدیگر نگاه کردیم. آمدیم جلو
!و گفتیم: چی شده؟! چه می گی؟
بنده خدا خیلی هول شــد. گفت: هیچی بابا، بــرادر خانم من چند ماهه که
مفقود شــده، من هر شب ساعت دوازده رادیو بغداد رو گوش می کنم. عراق
!اسم اسیرها رو آخر شب ها اعام می کنه
دیشــب داشــتم گــوش می کــردم، یکدفعــه مجــری رادیــو عــراق که
.فارســی حــرف مــی زد برنامــه اش را قطــع کــرد و موزیک پخــش کرد
بعد هم با خوشحالی اعام کرد: در این عملیات ابراهیم هادی از فرماندهان
.ایرانی در جبهه غرب، به اسارت نیروهای ما درآمده
داشتیم بال درمی آوردیم! همه ما از اینکه ابراهیم زنده است خیلی خوشحال
.شدیم
.نمی دانستیم چه کار کنیم. دست و پایمان را گم کردیم
سریع رفتیم سراغ دیگر بچه ها، حاج علی صادقی با صلیب سرخ نامه نگاری
.کرد
رضا هوریار رفت خانه آقا ابراهیم و به برادرش خبر داد. همه بچه ها از زنده
.بودن ابراهیم خوشحال شدند
٭٭٭
.مدتی بعد از طریق صلیب سرخ جواب نامه رسید
در جــواب نامه آمده بــود که: من ابراهیــم هادی پانزده ســاله اعزامی از
.نجف آباد اصفهان هستم
فکر کنم شما هم مثل عراقی ها مرا با یکی از فرماندهان غرب کشور اشتباه
!گرفته اید
هر چند جواب نامه آمد، ولی بســیاری از رفقا تا هنگام آزادی اســرا منتظر
.بازگشت ابراهیم بودند
بچه ها در هیئت هر وقت اســم ابراهیم می آمــد روضه حضرت زهرا
.می خواندند و صدای گریه ها بلند می شد

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۱۶]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۹۳

یک ماه از مفقود شدن ابراهیم می گذشت. هیچکدام از رفقای ابراهیم حال
.و روز خوبی نداشتند
.هــر جــا جمــع می شــدیم از ابراهیــم می گفتیــم و اشــک می ریختیــم
.برای دیدن یکی از بچه ها به بیمارســتان رفتیم. رضا گودینی هم آنجا بود
.وقتی رضا را دیدم انگار که داغ دلش تازه شده، بلندبلند گریه می کرد
بعد گفت: بچه ها، دنیا بدون ابراهیم برای من جای زندگی نیســت! مطمئن
!باشید من در اولین عملیات شهید می شم
یکی دیگر از بچه ها گفت: ما نفهمیدیم ابراهیم که بود. او بنده خالص خدا
بــود. بین ما آمد و مدتی با او زندگــی کردیم تا بفهمیم معنی بنده خدا بودن
.چیست
.دیگری گفت: ابراهیم به تمام معنا یک پهلوان بود، یک عارف پهلوان
٭٭٭
پنج ماه از شهادت ابراهیم گذشت. هر چه مادر از ما می پرسید: چرا ابراهیم
!مرخصی نمی آید، با بهانه های مختلف بحث را عوض می کردیم
مــا می گفتیــم: الان عملیاته، فعاً نمی تونه بیــاد و… خاصه هر روز چیزی
.می گفتیم
.تا اینکه یکبار مادر آمده بود داخل اتاق

روبروی عکس ابراهیم نشســته و اشک می ریخت! جلو آمدم. گفتم: مادر
چی شده!؟
!گفــت: مــن بوی ابراهیــم رو حس می کنــم! ابراهیم الان تــوی این اتاقه
…همینجاست و
.وقتی گریه اش کمتر شد گفت: من مطمئن هستم که ابراهیم شهید شده
مادر ادامه داد: ابراهیم دفعه آخر خیلی فرق کرده بود، هر چه گفتم: بیا بریم
خواستگاری، می خوام دامادت کنم، اما او می گفت: نه مادر، من مطمئنم که
!برنمی گردم. نمی خواهم چشم گریانی گوشه خانه منتظر من باشه
چند روز بعد دوباره جلوی عکس ابراهیم ایســتاده بود و گریه می کرد. ما
.بالاخره مجبور شدیم دائی را بیاوریم تا به مادر حقیقت را بگوید
آن روز حال مادر به هم خورد. ناراحتی قلبی او شدیدتر شد و در سی سی یو
!بیمارستان بستری شد
سال های بعد وقتی مادر را به بهشت زهرا۳ می بردیم بیشتر دوست داشت
.به قطعه چهل و چهار برود
.به یاد ابراهیم کنار قبر شهدای گمنام می نشست
هــر چند گریه برای او بد بود. اما عقده دلــش را آنجا باز می کرد و حرف
.دلش را با شهدای گمنام می گفت

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۱۷]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۹۴

ســال ۱۳۶۹ آزادگان به میهن بازگشــتند. بعضی ها هنوز منتظر بازگشــت
)ابراهیم بودند)هر چند دو نفر به نام های ابراهیم هادی در بین آزادگان بودند
.ولی امید همه بچه ها ناامید شد
ســال بعد از آن، تعدادی از رفقای ابراهیم بــرای بازدید از مناطق عملیاتی
.راهی فکه شدند
در این ســفر اعضای گروه با پیکر چند شــهید برخورد کردند و آن ها را به
.تهران منتقل کردند
:چند روز بعد رفته بودیم بازدید از خانواده شهدا. مادر شهیدی به من گفت
شما می دانید پسر من کجا شهید شده!؟
.گفتم: بله، ما با هم بودیم
پرسید: حالا که جنگ تمام شده نمی توانید پیکرش را پیدا کنید و برگردانید؟
.با حرف این مادر خیلی به فکر فرو رفتم
روز بعد با چند تن از فرماندهان و دلسوختگان جنگ صحبت کردم. با هم
قرار گذاشتیم به دنبال پیکر رفقای خود باشیم، مدتی بعد با چند نفر از رفقا به
.فکه رفتیم
پس از جســتجوی مجدد، پیکرهای سیصد شهید از جمله فرزند همان مادر
.پیدا شد
پس از آن گروهی به نام تفحص شهدا شکل گرفت که در مناطق مختلف
.مرزی مشغول جستجو شدند
عشق به شهدای مظلوم فکه، باعث شد که در عین سخت بودن کار و موانع
بسیار، کار در فکه را گسترش دهند. بسیاری از بچه های تفحص که ابراهیم را
می شناختند، می گفتند: بنیان گذار گروه تفحص، ابراهیم هادی بوده. او بعد از
.عملیات ها به دنبال پیکر شهدا می گشت
پنج ســال پس از پایان جنگ، بالاخره با ســختی های بسیار، کار در کانال
.معروف به کمیل شروع شد. پیکرهای شهدا یکی پس از دیگری پیدا می شد
در انتهای کانال تعداد زیادی از شــهدا کنار هم چیده شــده بودند. به راحتی
!پیکرهای آن ها از کانال خارج شد، اما از ابراهیم خبری نبود
علی محمودوند مسئول گروه تفحص لشکر بود. او در والفجر مقدماتی پنج
.روز داخل کانال کمیل در محاصره دشمن قرار داشت
علی خود را مدیون ابراهیم می دانســت و می گفت: کســی غربت فکه را
نمی داند، چقدر از بچه های مظلوم ما در این کانال ها هســتند. خاک فکه بوی
.غربت کربا می دهد
یک روز در حین جســتجو، پیکر شــهیدی پیدا شد. در وســایل همراه او
دفترچه یادداشــتی قرار داشت که بعد از گذشت ســال ها هنوز قابل خواندن
بود. در آخرین صفحه این دفترچه نوشــته بود: »امروز روز پنجم است که در
محاصره هستیم. آب و غذا را جیره بندی کرده ایم. شهدا در انتهای کانال کنار
»!هم قرار دارند. دیگر شهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه
بچه هــا با خواندن این دفترچه خیلی منقلب شــدند و باز هم به جســتجوی
.خودشان ادامه دادند
اما با وجود پیدا شدن پیکر اکثر شهدا، خبری از ابراهیم نبود. مدتی بعد یکی
.از رفقای ابراهیم برای بازدید به فکه آمد

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۱۸]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۹۵

ایشان ضمن بیان خاطراتی گفت: زیاد دنبال ابراهیم نگردید

او می خواسته گمنام باشد. بعید است پیدایش کنید. ابراهیم در فکه مانده تا
.خورشیدی برای راهیان نور باشد

اواخر دهه هفتاد، بار دیگر جستجو در منطقه فکه آغاز شد. باز هم پیکرهای
.شهدا از کانال ها پیدا شد، اما تقریباً اکثر آن ها گمنام بودند
در جریان همین جســتجوها بود کــه علی محمودونــد و مدتی بعد مجید
.پازوکی به خیل شهدا پیوستند
پیکرهای شهدای گمنام به ستاد تفحص رفت. قرار شد در ایام فاطمیه و پس
از یک تشییع طولانی در سراسر کشور، هر پنج شهید را در یک نقطه از خاک
.ایران به خاک بسپارند
شــبی که قرار بود پیکر شهدای گمنام در تهران تشــییع شود ابراهیم را در
:خواب دیدم. با موتور جلوی درب خانه ایســتاد. با شور و حال خاصی گفت
.ما هم برگشتیم! وشروع کرد به دست تکان دادن
بار دیگر در خواب مراســم تشــییع شــهدا را دیدم. تابوت یکی از شهدا از
روی کامیون تکانی خورد و ابراهیم از آن بیرون آمد. با همان چهره جذاب و
!همیشگی به ما لبخند می زد
فردای آن روز مردم قدرشــناس، با شــور و حال خاصی به اســتقبال شهدا
رفتند. تشــییع با شکوهی برگزار شد. بعد هم شهدا را برای تدفین به شهرهای
.مختلف فرستادند
من فکر می کنم ابراهیم با خیل شــهدای گمنام، در روز شــهادت حضرت
.صدیقه طاهره بازگشت تا غبار غفلت را از چهره های ما پاک کند
برای همین بر مزار هر شــهید گمنام که می روم به یاد ابراهیم و ابراهیم های
.این ملت فاتحه ای می خوانم

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۱۹]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۹۶

۷۶از مهم ترین کارهایی که درمحل انجام شد ترسیم چهره ابراهیم در سال
زیر پل اتوبان شهید محاتی بود. روزهای آخر جمع آوری این مجموعه سراغ
:سید رفتم و گفتم
آقا سید من شنیدم تصویر شهید هادی را شما ترسیم کردید، درسته؟
ســید گفت: بله، چطورمگه؟! گفتم: هیچی، فقط می خواستم از شما تشکر
.کنم. چون با این عکس هنوز آقاابراهیم توی محل حضور دارد
ســید گفت: من ابراهیم را نمی شناختم، برای کشــیدن چهره او هم چیزی
نخواستم، اما بعد از انجام این کار، به قدری خدا به زندگی من برکت داد که
.نمی توانم برایت حساب کنم! خیلی چیزها هم از این تصویر دیدم
با تعجب پرسیدم: مثا چی!؟
،گفت: زمانی که این عکس را کشیدم و نمایشگاه جلوه گاه شهدا راه افتاد
یک شــب جمعه خانمی پیش من آمد و گفت:آقا، این شــیرینی ها برای این
.شهید تهیه شده، همین جا پخش کنید
فکر کردم که از بســتگان این شهید اســت. برای همین پرسیدم: شما شهید
هادی را می شناســید؟گفت: نه، تعجب من را که دید ادامه داد: منزل ما همین
اطرافه، من در زندگی مشکل سختی داشتم، چند روز پیش وقتی شما مشغول
ترسیم عکس بودید از اینجا رد شدم، با خودم گفتم: خدایا اگر این شهدا پیش

.تو مقامی دارند به حق این شهید مشکل من را حل کن
بعد گفتم: من هم قول می دهم نمازهایم را اول وقت بخوانم، سپس برای این
شــهید که اسمش را نمی دانستم فاتحه خواندم. باور کنید خیلی سریع مشکل
.من برطرف شد! حالا آمدم از ایشان تشکر کنم
ســید ادامه داد: پارســال دوباره اوضاع کاری من به هم خورد! مشــکات
زیادی داشــتم. از جلوی تصویر آقا ابراهیم رد شدم و دیدم به خاطر گذشت
زمان، تصویر زرد و خراب شــده. من هم داربســت تهیــه کردم و رنگ ها را
.برداشتم و شروع کردم به درست کردن تصویرِ شهید
باورکردنی نبود، درست زمانی که کار تصویر تمام شد، یک پروژه بزرگ به
:من پیشنهاد شد. خیلی از گرفتاری های مالی من برطرف گردید. بعد ادامه داد
آقا این ها خیلی پیش خدا مقام دارند. ما هنوز این ها را نشناخته ایم! کوچکترین
.کاری که برایشان انجام دهی، خداوند چند برابرش را برمی گرداند
٭٭٭
آمده بود مســجد. از من، سراغ دوســتان آقا ابراهیم را گرفت! این شخص
.می خواست از آن ها در مورد این شهید سؤال کند
.پرسیدم: کار شما چیه!؟ شاید بتوانم کمک کنم
گفت: هیچی، می خواهم بدانم این شهید هادی کی بوده؟ قبرش کجاست!؟
:کمــی فکر کردم. مانده بودم چه بگویم. بعد از چند لحظه ســکوت گفتم
ابراهیم هادی شهید گمنام است و قبر ندارد. مثل همه شهدای گمنام. اما چرا
سراغ این شهید را می گیرید؟
آن آقا که خیلی حالش گرفته شــده بــود ادامه داد: منزل ما اطراف تصویر
شــهید هادی قرار داره، من دختر کوچکی دارم کــه هر روز صبح از جلوی
.تصویر ایشان رد می شه و می ره مدرسه
یکبار دخترم از من پرسید: بابا این آقا کیه!؟

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۲۰]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۹۷

من هم گفتم: این ها رفتند با دشــمن ها جنگیدند و نگذاشــتند دشمن به ما
.حمله کنه. بعد هم شهید شدند
دخترم از زمانی که این مطلب را شــنید هر وقت از جلوی تصویر ایشان رد
.می شد به عکس شهید هادی سام می کنه
چند شب قبل، دخترم در خواب این شهید را می بینه! شهید هادی به دخترم
می گوید: دختر خانم، تو هر وقت به من سام می کنی من جوابت رو می دم! برای
.تو هم دعا می کنم که با این سن کم، اینقدر حجابت را خوب رعایت می کنی
حالا دخترم از من می پرسه: این شهید هادی کیه؟ قبرش کجاست!؟
بغض گلویم را گرفت. حرفی برای گفتن نداشــتم. فقط گفتم: به دخترت
بگو، اگه می خوای آقا ابراهیم همیشــه برات دعاکنه مواظب نماز و حجابت
.باش. بعد هم چند تا خاطره از ابراهیم تعریف کردم
٭٭٭
.یادم افتاد روی تابلوئی نوشــته بود: »رفاقت و ارتباط با شهدا دو طرفه است
اگر شما با آن ها باشــی آن ها نیز با تو خواهند بود.« این جمله خیلی حرف ها
.داشت
.نوروز ۱۳۸۸ بود. برای تکمیل اطاعات کتاب، راهی گیان غرب شــدیم
در راه به شــهر ایوان رســیدیم. موقع غروب بود و خیلی خسته بودم. از صبح
!رانندگی و… هیچ هتل یا مهمانپذیری در شهر پیدا نکردیم
در دلم گفتم: آقا ابرام ما دنبال کار شما آمدیم، خودت ردیفش کن! همان
.موقع صدای اذان مغرب آمد
با خودم گفتم: اگر ابراهیم اینجا بود حتماً برای نماز به مســجد می رفت. ما
.هم راهی مسجد شدیم
نماز جماعت را خواندیم. بعد از نماز آقایی حدوداً پنجاه ســال جلو آمد و
.با ادب سام کرد
ایشان پرسید: شما از تهران آمدید!؟ باتعجب گفتم: بله چطور مگه!؟
.گفت: از پاک ماشین شما فهمیدم
بعد ادامه داد: منزل ما نزدیک اســت. همه چیز هم آماده اســت. تشــریف
.می آورید!؟ گفتم: خیلی ممنون ما باید برویم
.ایشان گفت: امشب را استراحت کنید و فردا حرکت کنید
نمی خواستم قبول کنم. خادم مسجد جلو آمد و گفت: ایشان آقای محمدی
.از مسئولین شهرداری اینجا هستند، حرفشان را قبول کن
.آنقدر خسته بودم که قبول کردم. با هم حرکت کردیم
شــام مفصل، بهترین پذیرایی و… انجام شــد. صبح، بعد از صبحانه مشغول
.خداحافظی شدیم
آقای محمدی گفت: می توانم علت حضورتان را در این شهر بپرسم!؟
.گفتم: برای تکمیل خاطرات یک شهید، راهی گیان غرب هستیم
!با تعجب گفت: من بچه گیان غرب هستم. کدام شهید؟
گفتم: او را نمی شناســید، از تهران آمده بود. بعد عکسی را از داخل کیف
.در آوردم و نشانش دادم
باتعجــب نگاه کرد وگفــت: این که آقا ابراهیم اســت!! من و پدرم نیروی
شهید هادی بودیم. توی عملیات ها، توی شناسایی ها با هم بودیم. در سال اول
!جنگ
مات و مبهوت ایشان را نگاه کردم. نمی دانستم چه بگویم، بغض گلویم را
گرفت. دیشــب تا حالا به بهترین نحو از ما پذیرایی شــد. میزبان ما هم که از
!دوستان اوست
. …آقا ابراهیم ممنونم. ما به یاد تو نمازمان را اول وقت خواندیم. شما هم

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۲۱]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۹۸

وقتــی تصمیم گرفتیم کاری در مورد آقا ابراهیــم انجام دهیم، تمام تاش
.خودمان را انجام دادیم تا با کمک خدا بهترین کار انجام گیرد
هرچند می دانیم این مجموعه قطره ای از دریای کمالات و بزرگواری های
.آقا ابراهیم را نیز ترسیم نکرده
اما در ابتدا از خدا تشــکر کردم. چون مرا با این بنده پاک وخالص خودش
.آشنا نمود
همچنین خدا را شکر کردم که برای این کار انتخابم نمود. من در این مدت
!تغییرات عجیبی را در زندگی خودم حس کردم
نزدیک به دو ســال تاش، شــصت مصاحبه، چندین سفر کاری وچندین
بار تنظیم متن و… انجام شــد. دوست داشتم نام مناسبی که با روحیات ابراهیم
.هماهنگ باشد برای کتاب پیدا کنم
حاج حسین را دیدم. پرســیدم: چه نامی برای این کتاب پیشنهاد می کنید؟
ایشان گفتند : اذان. چون بســیاری از بچه های جنگ، ابراهیم را به اذان هایش
!می شناختند، به آن اذان های عجیبش
یکی دیگر از بچه ها جمله شهید ابراهیم حسامی را گفت: شهید حسامی به
.ابراهیم می گفت: عارف پهلوان
.اما در ذهن خودم نام مجموعه را »معجزه اذان« انتخاب کردم
شب بود که به این موضوعات فکر می کردم
.قرآنی کنار میز بود. توجهم به آن جلب شد. قرآن را برداشتم
در دلم گفتم: خدایا، این کار برای بنده صالح و گمنام تو بوده، می خواهم
!در مورد نام این مجموعه نظر قرآن را جویا شوم
بعــد به خدای خود گفتــم: تا اینجای کار همه اش لطف شــما بوده، من نه
ابراهیم را دیده بودم، نه ســن وسالم می خورد که به جبهه بروم. اما همه گونه
.محبت خود را شامل ما کردی تا این مجموعه تهیه شد
خدایا من نه استخاره بلد هستم نه می توانم مفهوم آیات را درست برداشت
.کنم
بعد بســم الله گفتم. ســوره حمد را خواندم و قرآن را باز کردم. آن را روی
.میز گذاشتم
صفحه ای که باز شده بود را با دقت نگاه کردم. با دیدن آیات بالای صفحه
!رنگ از چهره ام پرید
سرم داغ شــده بود، بی اختیار اشک در چشمانم حلقه زد. در بالای صفحه
:آیات ۱۰۹ به بعد سوره صافات جلوه گری می کرد که می فرماید
سلام بر ابراهیم
اینگونه نیکوکاران را جزا می دهیم
به درستی که او از بندگان مؤمن ما بود

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۲۳]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۹۹

این حرف ما نیست. قرآن می گوید شهدا زنده اند. شهدا شاهدان این عالمند
!و بهتر از زمان حیات ظاهری خود، از پس پرده خبر دارند
در دوران جمــع آوری خاطرات برای این کتاب، بارها دســت عنایت خدا
و حمایت های آقا ابراهیم را مشاهده کردیم! بارها خودش آمد و گفت برای
!!مصاحبه به سراغ چه کسی بروید
اما بیشــترین حضور آقا ابراهیم و دیگر شهدا را در حوادث سخت روزگار
.شاهد بودیم
این حضور، در حوادث و فتنه هائی که در سال های پس از جنگ پیش آمد
.به خوبی حس می شد
در تیرماه سال ۱۳۷۸ فتنه ای رخ داد که دشمنان نظام بسیار به آن دل خوش
.کردند! اما خدا خواست که سرانجامی شوم، نصیب فتنه گران شود
در شــب اولی کــه این فتنه به راه افتاد و زمانی که هنوز کســی از شــروع
!درگیری ها خبر نداشت، در عالم رویا سردار شهید محمد بروجردی را دیدم
ایشــان همــه بچه های مســجد را جمع کرده بــود و آن ها را ســر یکی از
!چهارراه های تهران برد
درســت مثل زمانی که حضرت امام وارد ایران شــد. در روز ۱۲ بهمن هم
.مسئولیت انتظامات با ایشان بود
من هم با بچه های مســجد در کنار برادر بروجردی حضور داشتم. یکدفعه
دیدم که ابراهیم هادی و جواد افراسیابی و رضا و بقیه دوستان شهید ما به کنار
!برادر بروجردی آمدند
خیلی خوشحال شدم. می خواستم به ســمت آن ها بروم، اما دیدم که برادر
بروجردی، برگه ای در دست دارد و مثل زمان عملیات، مشغول تقسیم نیروها
!در مناطق مختلف تهران است
او همه نیروهایــش از جمله ابراهیم را در مناطق مختلف اطراف دانشــگاه
!تهران پخش کرد
!صبح روز بعد خیلی به این رویا فکر کردم. یعنی چه تعبیری داشت؟
تا اینکه رفقای ما تماس گرفتند و خبر درگیری در اطراف دانشگاه تهران و
!حادثه کوی دانشگاه را اعام کردند
.تا این خبر را شنیدم، بافاصله به یاد رویای شب قبل خودم افتادم
،فتنه ۷۸ خیلی سریع به پایان رسید. مردم با یک تجمع مردمی در ۲۳ تیرماه
.خط بطانی بر همه فتنه گرها کشیدند
در آن روز بــود کــه علی نصرالله را دیدم. با آن حــال خراب آمده بود در
.راهپیمائی شرکت کند
.گفتم: حاج علی، تمام این فتنه را شهدا جمع کردند
حاج علی برگشــت و گفت: مگه غیر از اینه؟! مطمئن باش کار خود شهدا
.بوده

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۲۴]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۱۰۰

در دوران دفاع مقدس با همسرم راهی جبهه شدیم. شوهرم در گروه شهید
.اندرزگو و من امدادگر بیمارستان گیان غرب بودم
ابراهیم هــادی را اولین بار در آنجا دیدم. یکبار که پیکر چند شــهید را به
بیمارســتان آوردند، برادر هادی آمد و گفت: شــما خانم ها جلو نیائید! پیکر
.شهدا متاشی شده و باید آن ها را شناسائی کنم
.بعدها چند بار نوای ملکوتی ایشــان را شــنیدم. صدای بسیار زیبائی داشت
.وقتی مشغول دعا می شد، حال و هوای همه تغییر می کرد
من دیده بودم که بسیجی ها عاشق ابراهیم بودند و همیشه در اطراف او پر از
.نیروهای رزمنده بود
.تا اینکه در اواخر سال ۱۳۶۰ آن ها به جنوب رفتند و من هم به تهران برگشتم
چند سال بعد داشتیم از خیابان ۱۷ شهریور عبور می کردیم که یکباره تصویر
!آقاابراهیم را روی دیوار دیدم! من نمی دانســتم که ایشــان شهید و مفقود شده
از آن زمان، هر شــب جمعه به نیت ایشــان و دیگر شــهدا دو رکعت نماز
.می خوانم
تا اینکه در سال ۱۳۸۸ و در ایام ماجرای فتنه، یک شب اتفاق عجیبی افتاد. در
عالم رویا دیدم که آقا ابراهیم با چهره ای بسیار نورانی و زیبا، روی یک تپه سر
.سبز ایستاده! پشت سر او هم درختانی زیبا قرار داشت
بعد متوجه شــدم که دو نفر از دوستان ایشان که آن ها را هم می شناختم، در
!پائین تپه مشغول دست و پا زدن در یک باتاق هستند
آن ها می خواســتند به جائی بروند، اما هرچه دســت و پا می زدند بیشتر در
:باتاق فرو می رفتنــد! ابراهیم رو به آن ها کرد و فریاد زد و این آیه را خواند
!تَذهَبوُن )به کجا می روید(؟! اما آن ها اعتنائی نکردند
!روز بعد خیلی به این ماجرا فکر کردم. این خواب چه تعبیری داشت؟
:پسرم از دانشــگاه به خانه آمد. بعد با خوشحالی به سمت من آمد و گفت
!مادر، یک هدیه برایت گرفته ام
بعد هم کتابی را در دست گرفت و گفت: کتاب شهید ابراهیم هادی چاپ
… شده
!به محض اینکه عکس جلد کتاب را دیدم رنگ از صورتم پرید
!پسرم ترسید و گفت: مادر چی شد؟ من فکر می کردم خوشحال می شی؟
…جلو آمدم و گفتم: ببینم این کتاب رو
من دقیقاً همین صحنه روی جلد را دیشب دیده بودم! ابراهیم را درست در
!همین حالت دیدم
بعد مشــغول مطالعه کتاب شدم. وقتی که فهمیدم خواب من رویای صادقه
بوده، از طریق همسرم به یکی از بسیجیان آن سال ها زنگ زدیم. از او پرسیدیم
که از آن دو نفر که من در خواب دیده بودم خبری داری؟
،خاصه بعد از تحقیق فهمیدم که آن دو نفر، با همه ی سابقه جبهه و مجاهدت
!از حامیان ســران فتنه شــده و در مقابــل رهبر انقاب موضع گیــری دارند
هرچند خواب دیدن حجت شــرعی نیســت، اما وظیفه دانستم که با آن ها
.تماس بگیرم و ماجرای آن خواب را تعریف کنم
خدا را شــکر، همین رویا اثربخش بود. ابراهیم، بار دیگر، هادی دوستانش شد..

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۲۵]
#قسمت_آخر
#سلام_بر_ابراهیم

خواهر شهید

.بعد از ابراهیم حال و روز خودم را نمی فهمیدم. ابراهیم همه زندگی من بود
.خیلی به او دلبسته بودیم. او نه تنها یک برادر، که مربی ما نیز بود
بارهــا با من در مورد حجــاب صحبت می کرد و می گفــت: چادر یادگار
حضرت زهرا اســت، ایمان یک زن، وقتی کامل می شود که حجاب را
…کامل رعایت کند و
وقتی می خواستیم از خانه بیرون برویم یا به مهمانی دعوت داشتیم، به ما در
…مورد نحوه برخورد با نامحرم توصیه می کرد و
اما هیچگاه امر و نهی نمی کرد! ابراهیم اصول تربیتی را در نصیحت کردن
.رعایت می نمود
در مورد نماز هم بارها دیده بودم که با شوخی و خنده، ما را برای نمازصبح
»صدا می زد و می گفت: »نماز، فقط اول وقت و جماعت
همیشــه به دوستانش در مورد اذان گفتن نصیحت می کرد. می گفت: هرجا
هستید تا صدای اذان را شنیدید، حتی اگر سوار موتور هستید توقف کنید و با
.صدای بلند، پروردگار را صدا کنید و اذان بگوئید
زمانی که ابراهیم مجروح بود و به خانه آمد از یک طرف ناراحت بودیم و
!از یک طرف خوشحال
.ناراحت برای زخمی شدن و خوشحال که بیشتر می توانستیم او را ببینیم
خــوب به یاد دارم که دوســتانش به دیدنش آمدند. ابراهیم هم شــروع به
:خواندن اشعاری کرد که فکر کنم خودش سروده بود
اگر عالم همه با ما ســتیزند
اگر شــویند با خون پیکرم را
اگر با آتش و خون خو بگیرم
اگر با تیغ، خونم را بریزند
اگر گیرند از پیکر سرم را
ز خط سرخ رهبر بر نگردم
بارها شنیده بودم که ابراهیم، از این حرف که برخی می گفتند: فقط می ریم
!جبهه برای شهید شدن و… اصاً خوشش نمی آمد
به دوستانش می گفت: همیشه بگید ما تا لحظه آخر، تا جائی که نفس داریم
برای اسام و انقاب خدمت می کنیم، اگر خدا خواست و نمره ما بیست شد
.آن وقت شهید شویم
.ولی تا اون لحظه ای که نیرو داریم باید برای اسام مبارزه کنیم
می گفــت باید اینقدر با این بدن کار کنیم، اینقدر در راه خدا فعالیت کنیم
.که وقتی خودش صاح دید، پای کارنامه ما را امضا کند و شهید شویم
اما ممکن هم هســت که لیاقت شهید شدن، با رفتار یا کردار بد از ما گرفته
.شود
٭٭٭
ســال ها از شهادت ابراهیم گذشــت. هیچکس نمی توانست تصور کند که
…فقدان او چه بر سر خانواده ی ما آورد. مادر ما از فقدان ابراهیم از پا افتاد و
،تا اینکه در ســال ۱۳۹۰ شــنیدم که قرار است سنگ یادبودی برای ابراهیم
.روی قبر یکی از شهدای گمنام در بهشت زهرا ساخته شود
ابراهیم عاشق گمنامی بود. حالا هم مزار یادبود او روی قبر یکی از شهدای
.گمنام ساخته می شد
در واقع یکی از شــهدای گمنام به واسطه ابراهیم تکریم می شد. این ماجرا
.گذشت تا اینکه به کنار مزار یادبود او رفتم
روزی که برای اولین بار در مقابل ســنگ مزار ابراهیم قرار گرفتم، یکباره
!بدنم لرزید! رنگم پرید و باتعجب به اطراف نگاه کردم
چند نفر از بســتگان ما هم همین حال را داشتند! ما به یاد یک ماجرا افتادیم
!که سی سال قبل در همین نقطه اتفاق افتاده بود
درســت بعد از عملیات آزادی خرمشهر، پســرعموی مادرم، شهید حسن
.سراجیان به شهادت رسید
آن زمــان ابراهیــم مجروح بود و با عصا راه می رفت. اما به خاطر شــهادت
.ایشان به بهشت زهرا آمد
،وقتی حسن را دفن کردند، ابراهیم جلو آمد و گفت: خوش به حالت حسن
چه جای خوبی هستی! قطعه۲۶ و کنار خیابان اصلی. هرکی از اینجا رد بشه یه
.فاتحه برات می خونه و تو رو یاد می کنه
بعد ادامه داد: من هم باید بیام پیش تو! دعا کن من هم بیام همینجا، بعد هم
!با عصای خودش به زمین زد و چند قبر آن طرف تر از حسن را نشان داد
چند ســال بعد، درست همان جائی که ابراهیم نشــان داده بود، یک شهید
.گمنام دفن شد
و بعد به طرز عجیبی ســنگ یادبــود ابراهیم در همان مــکان که خودش
!!دوست داشت قرار گرفت

پایان
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
1 دیدگاه
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
1
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x