رمان آنلاین سهم من فصل اول

فهرست مطالب

پری نوش صنیعی رمان آنلاین سهم من داستانهای نازخاتون

رمان آنلاین سهم من فصل اول 

نویسنده :پری نوش صنیعی

#سهم_من
#فصل_اول

همیشه از کارهای پروانه تعجب می کردم.اصلا” به فکر آبروی آقاجونش نبود.توی خیابون بلند حرف میزد،به ویترین
مغازه ها نگاه میکرد، گاهی هم می ایستاد ویه چیزایی رو به من نشون می داد.هرچی می گفتم زشته، بیا بریم، محل نمی
ذاشت.حتی یکبار منو از اون طرف خیابون صدا کرد، اون هم به اسم کوچیک،نزدیک بود از خجالت آب بشم برم توی
زمین.خدا رحم کرد که هیچ کدوم از داداشام اون اطراف نبودند، وگرنه خدا می دونه چی می شد.
****
ما وقتی از قم اومدیم،آقاجون اجازه داد که من به مدرسه برم،حتی وقتی گفتم تو مدرسه های تهرون هیچکس چادر سر
نمی کنه و منو مسخره می کنن،بهم اجازه داد که روسری سر کنم به شرط اینکه مواظب باشم خراب نشم و آبروش رو
نریزم.من نمی فهمیدم خراب شدن چه جوریه ویه دخترچطور می تونه مثل یه غذای مونده خراب بشه ولی می دونستم
حتی بدون چادر و حجاب درست حسابی چه کار باید بکنم که آبروی آقاجون نریزه.قربون عمو عباس برم!خودم شنیدم
که به آقاجون می گفت:
-داداش!دختر باید ذاتش خوب باشه.به حجاب مجاب نیست.اگه بد باشه زیرچادرهم هزار کار می کنه که آبرو برای
باباش نمونه.حالا که اومدی تهرون باید مثل تهرونیها زندگی کنی،دیگه گذشت اون وقتها که دختررو تو خونه حبس می
کردن.بذار بره مدرسه،رختش هم مثل بقیه باشه وگرنه بیشتر انگشت نما می شه.

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۸ ۱۳:۵۳]
این عموعباس خیلی آدم فهمیده ای بود،خوب باید هم می بود،اون موقع نزدیک به ده سال بود که تهرون زندگی
می کرد،فقط وقتی کسی می مرد می اومد قم. مادربزرگم،ننه جون،خدابیامرز هر دفعه که عموعباس می آمد می گفت:
-ننه،عباس،چرا دیربه دیر به من سر می زنی.
عموعباس با اون خنده های بلندش می گفت:
-چکار کنم ننه،بگو فامیل زود به زود بمیرن که منم زود به زود بیام قم.
ننه جون همچین تو صورتش می زد و لپشو می کند که تا مدتها جاش می موند.

زن عموعباس تهرونی بود،هر وقت می اومد قم چادر سرش می کرد ولی همه می دونستن توی تهرون هم حجاب زیاد
درستی نداره،دختراش که اصلا” این چیزا حالیشون نبود،مدرسه هم بی حجاب می رفتن.
****
وقتی ننه جون مرد،خونه ی پدری رو که ما توش زندگی می کردیم فروختن وسهم همه رو دادن.عموعباس به آقاجون
گفت:
-داداش اینجا دیگه جای زندگی نیست،پاشو بیا تهرون سهم هامونو روهم می ذاریم یه مغازه برای خودمون می
خریم،باهم کار می کنیم،خودم برات خونه اجاره می کنم نزدیک مغازه،توهم بیا یواش یواش زندگیتو رو به راه کن،پول
فقط تو تهران درمی آد.
اول داداش بزرگم محمود مخالفت کرد،می گفت:
-تو تهرون دین وایمون آدم به باد می ره.
ولی داداش احمد خیلی خوشحال بود می گفت:
-آره باید بریم،بالاخره ما هم باید سری تو سرا درآریم.
خانم جون می گفت:
-آخه فکر دخترا رو هم بکنین،اونجا نمی تونن شوهر درست و حسابی بکنن،هیچ کس ما رونمی شناسه،ما همه ی کس
وکارمون اینجان،معصوم که تصدیق شیشم و گرفته یک سال هم بیشتر خونده،دیگه وقت شوهر کردنشه،فاطی هم که
امسال باید تازه بره مدرسه،خدا می دونه تو تهرون چی از آب در بیاد.همه می گن دختری که توتهرون
بزرگ بشه وضعش خوب نیست.
علی که کلاس سوم دبستان بود گفت:
-غلط می کنه،مگه من مردم؟همچین مواظبشم که نمی ذارم تکون بخوره.

و با لگد به فاطی که روی زمین نشسته بود وبازی می کرد زد.فاطی جیغش در اومد ولی هیچکسی محلش نگذاشت،من
رفتم بغلش کردم وگفتم:
-چه حرفها می زنید،یعنی همه ی دخترای تهرون بدن؟
داداش احمد که عشق تهرون کشته بودش،گفت:
-توخفه!اگه مشکل معصومه اس که همین جا شوهرش می دیم بعد می ریم تهرون،اینجوری بهترهم هست یه سرخر
کم میشه،فاطی رو هم میسپریم دست علی،به پشت علی زدو،با افتخار گفت بچه غیرت داره،حواسش هست.
بند دلم پاره شد،اصلا” داداش احمد از اول هم با مدرسه رفتن من مخالف بود،نه اینکه خودش درس نخوند و کلاس
هفتم هی رد شد تا ترک تحصیل کرد،حالا نمی خواست من بیشتر ازاون درس بخونم.ننه جون خدابیامرز هم از اینکه من
هنوز مدرسه می رفتم خیلی دلخور بود،مرتب به خانم جون سرکوفت می زد که:
-دخترت هیچ هنری نداره،وقتی بره خونه ی شوهر،سر ماه برش می گردونن.
به آقاجون می گفت:
-چیه هی خرج این دختر می کنی،دخترکه فایده نداره؛مال مردمه،این همه زحمت می کشی خرج می کنی،آخر سر هم
باید یه عالمه روش بذاری وبدی بره.

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۸ ۱۳:۵۴]
احمد
با اینکه دیگه نزدیک بیست سالش بود،هیچ کار درست وحسابی نمی کرد. مثلا” شاگرد مغازه ی دایی اسدالله بود
ولی همیشه تو خیابونا پرسه می زد،مثل داداش محمود نبود که تو حجره بشینه و به قول آقا مظفر بشه روش حساب
کرد.آقاجون می گفت:اصلا”مغازه ی آقا مطفرو محمود می چرخونه.با اینکه همش دو سال از احمد بزرگتر بود،خیلی با
خدا بود،نماز روزه اش ترک نمی شد،همه فکر می کردن ده سال از احمد بزرگتره،خانم جون خیلی دلش می خواس
دختر خاله ام،احترام ساداتو براش بگیره،می گفت سید اولاد پیغمبره،ولی من می دونستم داداش از محبوبه دختر عمه ام
خوشش می آد،هروقت محبوبه می اومد خونه ی ما رنگ وروی داداش محمود تغییر می کرد،سرخ وسفید می شد به تته

پته می افتاد.یواشکی یک گوشه وامیستاد و به محبوبه نگاه می کرد،مخصوصا” وقتی چادر نمازش می افتاد،محبوبه هم
که قربونش برم اینقدر بازیگوش بود و هره و کره می کرد که یادش می رفت حجابشو نگه داره. وقتی هم که ننه جون
دعواش می کرد که خجالت بکش مرد نامحرم اینجاس،می گفت:
-ول کن ننه جون،اینها مثل برادرامن!
وباز غش غش می خندید.
من متوجه بودم که همیشه بعد از رفتن محبوبه داداش محمود دو ساعت می نشست سر نماز و بعد هی می
گفت:استغفرالله! استغفرالله!لابد توی فکرش یه گناهی می کرد،خدا خودش بهتر می دونه.
****
برای تهرون اومدن مدتها توی خونه ی ما جنگ و جدال وبحث بود.تنها چیزی که همه با آن موافق بودن شوهر دادن و
خلاصی از شر من بود.انگار تمام تهرون منتظر بودن که من بیام و اونا منو از راه به در کنن.هرروز می رفتم حرم حضرت
معصومه و قسمش می دادم که کاری کنه تا منو هم با خودشون ببرن وبذارن که مدرسه برم.با گریه می گفتم که کاش
منم پسر بودم،یا مثل زری حناق می گرفتم و می مردم.زری سه سال از من بزرگتر بود،در هشت سالگی دیفتری گرفت
ومرد.الحمدالله دعاهام گیرا شد ودر اون مدت هیچ احدالناسی به عنوان خواستگار در خونه ی ما رو نزد.
کم کم آقاجون کاراشو سر و سامون داد،عمو عباس هم خونه ای طرفهای خیابون گرگان برامون اجاره کرد،که بعدها
همون رو خریدیم،همه مونده بودن معطل من،خانم جون هرجا که می رفت و به نظرش آدم حسابی می آمد می گفت:
-معصوم هم وقت شوهر کردنشه.
ومن از خجالت و حرص سرخ می شدم.
ولی حضرت،قربونش برم،هوامو داشت هیچکس نیامد که نیامد.بالاخره نمی دونم چطوری به گوش یکی از خواستگارای
سابق که یک بار ازدواج کرده و زنشو طلاق داده بود،رسوندن که دوباره پا پیش بذار.وضع مالیش خوب بود،تقریبا” هم
جوون بود،ولی کسی نمی دونست که چرا بعد از چند ماه زنش وطلاق داده،قیافه اش از نظر من خیلی بداخلاق و ترسناک

بود.وقتی فهمیدم قراره چه بلایی سرم بیاد رودرواستی را کنار گذاشتم،خودمو انداختم روی پاهای آقاجون به اندازه ی
یک طشت اشک ریختم تا قبول کرد منو هم با خودشون به تهرون ببرن،آفاجون دل رحم بود،مرا هم با اینکه دختر بودم
دوست داشت،خودم می فهمیدم.بعد از مردن زری به قول خانم جون بفهمی نفهمی دست ودلش برای من می لرزید،نه
اینکه من خیلی لاغر بودم می ترسید منم بمیرم.همیشه خیال می کرد که چون موقع دنیا اومدن زری ناشکری کرده،خدا
بدش اومده و اونو گرفته،شاید موقع دنیا اومدن منم ناشکری کرده بود،کسی چه می دونه؟ولی من خیلی دوستش
داشتم،به نظرم توی خونه ی ما اون تنها کسی بود که می فهمید.وقتی از راه می رسید،حوله رو دستم می گرفتم می رفتم
کنار حوض،دستش رو می ذاشت روی شونه ی من پاهاشو چند بار توی آب حوض می کرد.بعد که دست وصورتشو هم
می شست حوله رو بهش می دادم، صورتشو خشک می کرد واز بالای حوله با اون چشمای قهوه ای کمرنگش یه جوری
نگام می کرد که می فهمیدم دوسم داره و ازم راضیه،اونوقت دلم می خواست ماچش کنم،ولی خوب زشته یه دختر گنده
مردی رو ماچ کنه،حتی اگه آقاش باشه،خلاصه آقاجون دلش سوخت،منم هرچی قسم توی دنیا بلد بودم خوردم که
خراب نشم و آبروشو تو تهرون نبرم.

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۰۱]
مدرسه رفتن در تهرون هم داستانی داشتیم.داداشام هردو با مدرسه رفتن من مخالف بودن.خانم جون معتقد بود
کلاس خیاطی واجب تره.ولی من با همون التماسا واشکای بی اختیار،آقاجون رو راضی کردم تا جلوی همه ایستاد و اسممو
در کلاس هشتم دبیرستان نوشت.
****
مدرسه ی ما چندتا چارراه پایین تر ازخونه بود وبه اندازه ی یه ربع تا بیست دقیقه پیاده روی داشت.داداش احمد می
خواست خفه ام کنه،به هر بهانه ای منو به باد کتک می گرفت،ولی من می دونستم دلش از کجا می سوزه،هیچی نمی
گفتم.اوایل تعقیبم می کرد،منم چادرمو سفت می گرفتم و مواظب بودم بهانه ای به دستش ندم.داداش محمود هم
اصلا”باهام حرف نمی زد ومحلم نمی ذاشت.بالاخره هردو کار پیدا کردن.محمود درحجره ی برادر آقای مظفری

مشغول شد و احمد شاگرد یه مغازه ی چوب بری طرفای پیچ شمرون شد.کلی هم رفیق پیدا کرد.عصرها با اونا می رفت
و شب دیروقت می آمد.کم کم همه فهمیدن بوی گندی که می ده بوی عرقه،ولی هیچکس به روی خودش نمی
آورد،آقاجون سرش رو پایین می انداخت و جواب سلامشو نمی داد،محمود روشو برمی گردوند و می
گفت:استغفرالله!استغفرالله، خانم جون تند تند غذاشو گرم می کرد ومی گفت بچه ام دندونش درد می کنه الکل
زده،معلوم نبود این چه دردیه که هیچوقت خوب نمی شه،اصلا”خانم جون عادت داشت کارهای احمد رو لاپوشونی
کنه،آخه اون عزیز کرده خانم جون بود.احمد آقا یک سرگرمی دیگه هم توی خونه پیدا کرده بود،دید زدن خونه ی
پروین خانم همسایمون از پنجره ی اطاق بالا.
پروین خانم معمولا”توی حیاط یه کاری می کرد والبته چادرش هم همیشه می افتاد.احمد از جلوی پنجره ی اطاق
مهمونخونه تکون نمی خورد یه بار هم خودم از اون یکی پنجره دیدم که با ایما و اشاره با هم حرف می زدند.

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۰۳]
داداش احمد اینقدر سرش گرم شد که منو فراموش کرد،حتی وقتی آقاجون اجازه داد که با روسری مدرسه
برم فقط یکی دو روز دعوا مرافعه بود بعد یادش نرفت حرفی نمی زد دعوا نمی کرد ولی دیگه من براش گناه مجسم
بودم حتی به من نگاه هم نمی کرد.
اما برای من هیچ چیز اهمیت نداشت من مدرسه می رفتم درسم خوب بود و با تمام بچه ها دوست شده بودم دیگه چی
از دنیا می خواستم؟خیلی خوشحال بودم مخصوصا از وقتی که پروانه باهام دوست صمیمی شدو قسم خوردیم که هیچ
چیز رو از هم پنهون نکنیم.
پروانه دختر شاد و خنده رویی بود خیلی خوب والیبال بازی می کرد و در تیم مدرسه بود ولی درسش تعریفی نداشت
مطمئن بودم که خراب نیست ولی خوب خیلی چیزا رو رعایت نمی کرد یعنی اصلا نمی فهمید که چی بده و چی خوبه
اصلا حالش نبود که چطوری باید مواظب ابروی باباش باشه .با اینکه برادر هم داشت ولی هیچ ازشون نمی ترسید می
گفت بعضی وقتا هم دعوا می کنیم ولی اگه اونا بزنن منم میزنم.از همه چیز خنده ش می گرفت هر جا هم که بود می

خندید حتی توی خیابون انگار هیچکس بهش نگفته بود دختر موقع خنده نباید دندوناش پیدا بشه و صدای خنده اشو
کسی بشنوه.فکر می کنم منهم به همون اندازه برای اون عجیب بودم وقتی می گفتم زشته نکن با تعجب نگام می کرد و
می پرسید:چرا؟گاهی جوری نام می کرد که انگار از پشت کوه امودم.(غیر از اینه؟؟؟؟)مثلا اون اسم تمام ماشینها رو می
دونست خیلی هم دلش می خواست باباش یه شورولت مشکی بخره(اخه کدوم ادمی ببه شوولت میگه شورولتمعلوم
پشت کوهیا)من نمی دونستم کدامیک از ماشینا شورولته نمی خواستم خودم رو از تک و تا بندازم یه روزی ماشینی رو
که نو بود و به نظرم خوشگل اومد نشونش دادم و گفتم:
-پروانه تو از اون شورولتها دوست دار؟پروانه اول به ماشین و بعد به من نگاه کرد و زد زیر خنده حالا نخند کی بخند و
گفت:
-وای چقدر بامزه به فیات میگه شورولت.
تا گوشام سرخ شده بود داشتم از خجالت می مردم هم از خنده اون توی خیابون و هم از حماقت خودم که بالاخره
نادونیم رو نشون داده بودم.

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۰۴]
اونا توی خونشون هم رادیو داشتن هم تلویزیون.من خونه ی عمو عباس تلویزیون دیده بودم ولی خودمون فقط یه
رادیوی بزرگ داشتیم تا وقتی ننه جون زند بود و هر وقت داداش محمود خونه بود ما موسیقی گوش نمی دادیم چون
گناه داشت مخصوصا اگه زن می خوند و اهنگ قوی بود البته اقاجون و خانم جون می دونستن موسیقی حرومه خیلی هم
با خدا بودن ولی هیچ کدوم به سخت گیریه داداش محمود نبودند.حتی خوششون هم می اومد وقتی محمود خونه نبود
خانم جون رادیو رو روشن می کرد ولی با صدای کم که همسایه ها نشون و ابروریزی نشه.تازه خودش هم بعضی
تصنیف ها رو بلد بود مخصوصا شعرای پوران شاپوری که توی اشپزخونه زیر لب زمزمه می کرد .یه دفعه گفتم:
-خانم جون خوب تو هم خوب شعرای پوران و بلدی ها.
مثل ترقه از جاش پرید:
-ساکت دختر این حرفا چیه مبادا یک وقت به گوش داداشت برسه.
اقاجون هم از راه می رسد به هوای اخبار ساعت ۲ رادیو رو روشن می کرد بعد یادش می رفت خاموشش کنه.وقتی گلها
پخش می شد بی اختیار سرشو تکون می داد هر کس هرچی می خواد بگه ولی من مطمئنم که اون عاشق صدای مرضیه
بود محال بود وقتی اون می خون بگه استغفرالله اون غارغارکو خاموش کنین.ولی وقتی ویگن می خوند یاد مسلمونیش
می افتاد و داد می زد:
-باز این ارمنیه می خونه خاموشش کن.
ولی من چقدر صدای ویگن رو دوست داشتم نمی دونم چرا صدای اون منو یاد دایی حمید می انداخت.
دایی حمیدم تا اونجایی که من یادمه مرد خوش قیافه ای بود با بقیه ی خواهر برادراش فرق داشت بوی ادکلن خوبی می
داد چیزی که در اطرافم خیلی کم بود…همیشه منو که بچه بودم بغل می کرد می گفت:
-باریکاالله خواهر! عجب دختر هوشگلی زاییدی اگه شکل پسرات می شد چیکار می کردی؟باید به خمره می گرفتی و
ترشی اش می انداختی.خانم جون می گفت:
-وا داداش این چه حرفیه؟کجای پسرام زشته ماشاالله عین شاخ شمشادن حالا کمی سبزن اینم که برای مرد بد نیست
تازه مرد که نباید خوشگلی داشته باشه از قدیم گفتن مرد باید بی ریخت باشه زشت و بد اخلاق!
این رو با اهنگ می خوند و دایی حمید هم غش غش می خندید.
من بیشتر شکل اقام و عمه ام بودم همیشه مردم فکر می کردن من و محبوبه خواهریم البته اون از من خوشگلتر بود
چون من لاغر بودم ولی اون تپل مپل بود و موهاش هم برعکس موهای صاف و لخت من که هر کاری می کردم حالت
نمی گرفت فری و حلقه حلقه بود ولی خوب هردو چشمای سبز تیره وپوست روشن داشتیم.موقع خندیدن هم لپامون
عین همدیگه گود می رفت فقط اون یه کمی دندوناش ناصاف بود همیشه به من می گقت خوش بحالت که دندونات
اینقدر سفید و مرتبه.خانم جون اینها به شکل دیگه بودن تقریبا سبزه با چشم و ابروی مشکی و موهای تابدار و تقریبا

چاق.ولی هیچکدوم به چاقی خاله قمر نبودند.البته زشت نبودن مخصوصا خانم جون که وقتی بند می انداخت و ابروهاش
رو برمی داشت عین نقاشی های خورشید خانم که روی ظرفهامون بود می شد یه خال گوشه لبش داشت که می گفت
وقتی اقات اومد خواستگاری تا سرشئ بلند کرد و خال منو دید عاشقم شد.
وقتی که دایی حمید داشت می رفت ۷یا ۸ سالم بود ولی خوب یادمه موقع خداحافظی منو بغل کرد و بوسید و به خانم
جون گفت:
-ابجی تورو خدا این دسته گلت رو زود شوهر نده بذار درس بخون برای خودش خانمی بشه حیفه.

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۰۵]
.
دایی حمید در خانواده ما اولین نفر ی بود که به فرنگ رفت.هیچ تصوری از خارج نداشتم .فکر می کردم یک چیزیه مثل
تهرون رفتن فقط یه کمی دورتر بعضی وقتا برای عزیزجون نامه و عکس می داد چه عکسایی خیلی خوشگل بودن نمی
دون چرا همیشه توی باغچه بود دور و برش همه جا سبز و پر از درخت و گل بود بعد هم عکسش و با یه خانم بی
حجاب و موبور فرستاد و نوشت که عروسی کرده هیچوقت اون روز رو یادم نمیره عصر بود که عزیز اومد تا اقاجون
نامه رو براش بخونه اقاجون کنار ننه روی مخده نشسته بود اول نامه رو برای خودش خوند یه مرتبه گفت:
-به به مبارکه حمید اقا هم که زن گرفته اینم عکس زنشه.
عزیز جون غش کرد ننه جون(مادر اقام)که هیچ وقت با عزیز خوب نبود چادرش و رو لباش گرفت و خندید. خانم جون
زد توی سرش نمی دونست باید غش کنه یا عزیز رو بلند کنه بالاخره وقتی عزیز به هوش اومد و کلی اب قند خورد
گفت:
-مگه اونجاییها کافر نیستن؟(خداییش به این چی میگم پشت کوهی دیگه(
اقاجون شانه هاشو بالا انداخت و گفت:
-نه!کافر که نه بالاخره اهل کتابن ارمنی هستن.
دوباره عزیز زد توی سرش خانم جون دستهاشو گرفت و گفت:

-عزیز تو رو خدا نکن مگه چی شده؟خوب مسلمونش کرده برو از هر اقای دوست داری بپرس مرد مسلمون می تونه
زن خارج از دین بگیره و مسلمونش کنه تازه خیلی هم ثواب داره.
عزیز با چشمای بی حال نگاهش کرد و گفت:
-می دونم ائمه اطهارم زن غیر مسلمون گرفتن.
اقاجون خندید و گفت:
-خوب انشاالله که مبارکه حالا کی میخواید شیرینی بدید؟عروس فرنگی دیگه خیلی شیرینی داره.
ننه جون اخماش رو توی هم کرد و گفت:
-واه واه خدا به دور عروس چی هست که فرنگی و زبون نفهم هم باشه نجسی و پاکی هم سرش نشه.
عزیز خودش و جمغ و جور کرد مثل اینکه ذوباره جون گرفته بود در حالیکه بلند می شد که بره گفت:
-عروس برکت خونس ما مثل بعضیا نیستیم که قدر عروسشونو ندونن و خیال کنن کلفت اوردن ما عروسمونو می ذاریم
روی سرمون حلوا حلوا می کنیم اونم عروس خارجی!
ننه جون دیگه این پزو نمی تونست تحمل کنه.گفت:
-اره دیدم چطوری زن اسدالله خان رو گذاشتین روی سرتون.وبا بادجنسی ادامه داد:
تازه از کجا معلوم دختره مسلمون شده باشه شایدم حمید اقا رو کافر کرده باشه وگرنه حمید اقا از اولش هم دین و
ایمون درست و حسابی نداشت وگرنه نمی رفت کافرستون.
عزیز گفت:
-می بینی مصطفی خان میبینی چی به من میگه؟
اقاجون پرید وسط و غائله رو کرد.
عزیز مهمونی بزرگی گرفت پز عروس فرنگی رو به همه داد.عکسشو قاب کرد و گذاشت تو طاقچه و به زنا نشون

داد.ولی تا لحظه ای که می مرد یواشکی از خانم جون می پرسید یعنی زن حمید مسلمون شد؟نکنه حمید ارمنی شده
باشه.از وقتی که عزیز مرد ما هم تا سالهای سال از دایی حمید خبر درست و حسابی نداشتیم.

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۰۵]
یکدفعه عکسای دایی حمید رو بردم مدرسه و به بچه ها نشون دادم پروانه خیلی خوشش اومد.گفت:
-چقدر خوش تیپه خوش به حالش رفته خارج .کاش ما هم می رفتیم.
پروانه تمام تصنیف ها رو بلد بود،از طرفدارای دلکش بود،توی مدرسه نصف طرفدارای دلکش بودن نصف طرفدارای
مرضیه،منم باید طرفدار دلکش میشدم وگرنه پروانه با من دوست نمیشد.تازه او خواننده های خارجی هم میشناخت،یه
گرامافون داشت که روش یه صفحه میذاشتن یک بار جلوی در خونه بهم نشون داد،شکل یه چمدان کوچیک بود با در
قرمز،میگفت این مدل کیفیشه
****
هنوز سال تموم نشده بود که من خیلی چیزا یاد گرفتم،پروانه همیشه دفتر ها و جزوه های من رو میگرفت،گاهی با هم
درس میخواندیم،برای اون مهم نبود که خونه ما بیاد،خیلی دختر خوب و راحتی بود،اصلا به روی خودش نمیاورد که ما
چی داریم،چی نداریم.خونه مانسبتا کوچیک بود.از در کوچه سه تا پله میخورد و میاومد توی حیاط،وسط حیاط حوض
مستطیلی بود،یکگ طرفش تخته چوبی بزرگ گذاشته بودیم و طرف دیگرش باغچه ی درازی بود که برعکس حوض
قرار گرفته بودیعنی ضلع بلندش طرف ضلع کوچک حوض بود،ته حیاط هم اشپزخونه بود که همیشه تاریک و سیاه
بود،اون طرفش هم مستراح بود،یه دستشویی هم کنار حیاط داشتیم،دیگه مجبور نبودیم با شیر دم حوض که کنار تلمبه
بود دست و صورتمون رو بشوریم.دست چپ در ورودیچهارتا پله میخورد و می اومد توی پاگرد کوچیک،درهای دو تا
اتاق پایین که در امتداد هم بودن توی اون باز میشد بعد پله میخورد و میرفت بالا،دو تا اتاق هم عینا بالا داشتیم که به
هم راه داشتند،اتاق جلویی دو تا پنجره رو به حیاط داشت،که از توی اونا از یه طرف خونه پرویون خانوم و از یه طرف
حیاط خودمون و قسمتی از کوچه رو میشد دید،پنجره های اون یکی اتاق که احمد و محمود توی اون خوابیده بودند رو
به حیاط خلوت بود و حیاط خانه پشتی هم از توی اون به خوبی پیدا بود.

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۰۶]
یکدفعه عکسای دایی حمید رو بردم مدرسه و به بچه ها نشون دادم پروانه خیلی خوشش اومد.گفت:
-چقدر خوش تیپه خوش به حالش رفته خارج .کاش ما هم می رفتیم.
پروانه تمام تصنیف ها رو بلد بود،از طرفدارای دلکش بود،توی مدرسه نصف طرفدارای دلکش بودن نصف طرفدارای
مرضیه،منم باید طرفدار دلکش میشدم وگرنه پروانه با من دوست نمیشد.تازه او خواننده های خارجی هم میشناخت،یه
گرامافون داشت که روش یه صفحه میذاشتن یک بار جلوی در خونه بهم نشون داد،شکل یه چمدان کوچیک بود با در
قرمز،میگفت این مدل کیفیشه
****
هنوز سال تموم نشده بود که من خیلی چیزا یاد گرفتم،پروانه همیشه دفتر ها و جزوه های من رو میگرفت،گاهی با هم
درس میخواندیم،برای اون مهم نبود که خونه ما بیاد،خیلی دختر خوب و راحتی بود،اصلا به روی خودش نمیاورد که ما
چی داریم،چی نداریم.خونه مانسبتا کوچیک بود.از در کوچه سه تا پله میخورد و میاومد توی حیاط،وسط حیاط حوض
مستطیلی بود،یکگ طرفش تخته چوبی بزرگ گذاشته بودیم و طرف دیگرش باغچه ی درازی بود که برعکس حوض
قرار گرفته بودیعنی ضلع بلندش طرف ضلع کوچک حوض بود،ته حیاط هم اشپزخونه بود که همیشه تاریک و سیاه
بود،اون طرفش هم مستراح بود،یه دستشویی هم کنار حیاط داشتیم،دیگه مجبور نبودیم با شیر دم حوض که کنار تلمبه
بود دست و صورتمون رو بشوریم.دست چپ در ورودیچهارتا پله میخورد و می اومد توی پاگرد کوچیک،درهای دو تا
اتاق پایین که در امتداد هم بودن توی اون باز میشد بعد پله میخورد و میرفت بالا،دو تا اتاق هم عینا بالا داشتیم که به
هم راه داشتند،اتاق جلویی دو تا پنجره رو به حیاط داشت،که از توی اونا از یه طرف خونه پرویون خانوم و از یه طرف
حیاط خودمون و قسمتی از کوچه رو میشد دید،پنجره های اون یکی اتاق که احمد و محمود توی اون خوابیده بودند رو
به حیاط خلوت بود و حیاط خانه پشتی هم از توی اون به خوبی پیدا بود.

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۰۶]
خانوم جون هم از عکسای زن روز خوشش میومد و اونا رو نگاه میکرد،ولی از جلوی چشم اقاجون و محمود دور نگه
میداشتیم.من داستان های دنباله دار و بر سر دو راهی ها رو میخوندم و برای خانوم جون تعریف میکردم،همچین با اب و
تاب میگفتم که گریه اش میگرفت،خودم هم دوباره گریه میکردم.با پروانه قرار گذاشتیم هر هفته بعد از اینکه مجله ها
رو خوندن بدن ما هم بخونیم.من به پروانه گفتم که برادرام اجازه نمیدن به خونه اونا برم.با تعجب پرسید:
-چرا؟
-اخه برادر بزرگ داری.
-داریوش ما؟کجاش بزرگه؟تازه یه سال هم از ما کوچیکتره.
-باشه بازم بزرگه میگن بده!
-من که از این رسمای شماها هیچی نمیفهمم.
ولی دیگه اصرار هم نکرد که به خونشون برم.
****
تو امتحانات ثلث سوم نمره هام خیلی خوب شده بود،تو مدرسه هم خیلی ازم تعریف کردن ولی توی خونه هیچکی
عکس العملی نشون نداد،خانوم جون اصلا نفهمید من چی میگم.محمود گفت:
-که چی؟خیال کردی هنر کردی؟!
اقاجون گفت:
-حالا چرا شاگرد اول نشدی؟

با شروع تابستان من و پروانه از هم دور افتادیم،روزهای اول،وقتی داداشا نبودن پروانه می اومد دم در خونه با هم حرف میزدیم

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۱۰٫۱۸ ۱۸:۵۶]
#سهم_من
ولی خانوم جون خیلی غر میزد،یادش میرفت وقتی قم بودیم خودش هر روز عصر مینشست با زنای همسایه تخمه
میشکستن تا اقا میاومد.حالا اینجا دوست و اشنا نداره خانومای همسایه هم زیاد محلش نمیذارن،چند دفعه هم بهش
خندیدند،اون هم ناراحت شد و کمکم عادت گپ زدن دم در کوچه از سرش افتاد،واسه همین من بیچاره هم نباید دیگه
با دوستام حرف میزدم.
خانوم جون در مجموع از اومدن به تهران خوشحال نبود،میگفت:
-ما رو برای اینجا نساختن،همه کس و کارمون اونجان،من اینجا تنها موندم،زن عموتونم با اون همه فیس و افاده به درد و
دل ما نمیرسه،صد رحمت به غریبه ها!
انقدر غر زد و غر زد تا اقامونو راضی کرد،در مدت تعطیلی مدرسه ها ما رو به قم منزل خواهرش بفرسته گفتم:
-همه واسه تابستون میرن ییلاق انوقت ما بریم قم؟
خانوم جون با عصبانیت به من چشم غره رفت و گفت:
-واه واه!به همین زودی یادت رفته مال کجایی؟تمام سال اونجا بودیم صداتون در نمیومد،حالا خانوم واسه من ییلاق برو
شده،یکسال ازگاره خواهر بیچارمو ندیدم،از برادرام بیخبرم سر خاک فامیلام نرفتم،خونه هرکدوم از فامیل هم یه
هفته بمونیم تابستون تموم شده.
محمود با اینکه با قم رفتن موافق بود ولی میخواست ما فقط خونه عمه بمونیم تا اخر هفته برای دیدن میاد فقط عمه و
محبوبه رو ببینه به همین دلیل گفت:
-لازم نیست خونه همه برید همون خونه عمه بمونین،وگرنه همه پاشون واز میشه اینجا سرازیر میشن،انوقت خر بیار و
باقالی بار کن
خانوم جون با بغض گفت:
-اره خونه عمه بریم و اونا بیان عیب نداره،اما اگه خواهر بیچاره ی من بیاد واویلاست.
****

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۱۰٫۱۸ ۱۸:۵۷]
دو هفته بعد پروانه اینا هم اومدن با باز شدن مدارس دنیا برایم بار دیگر شیرین و دوست داشتنی شد،دیدن
دوستان و معلم ها هیجان انگیز بود،دیگر مثل پارسال غریب و ناوارد نبودم،از همه چیز تعجب نمیکردم،حرفهای
احمقانه نمیزدم،انشاهایم ادبی تر و بهتر شده بود،به اندازه دختر های تهرانی میدونستم و میتونستم اظهار نظر کنم و
بابت این پیشرفت از پروانه که اولین و بهترین معلمم بود سپاسگذار بودم.در همان سال،لذت خواندن کتابهای غیر
درسی را هم کشف کردم.رمان های عاشقانه را دست به دست میگرداندیم و با اشک و اه و ناله میخواندیم و در
موردشان صحبت میکردیم.
****
پروانه یه دفتر عقاید خوشگل داشت،عنوان ها را پسر خاله خوش خطش با قلم درشت نوشته بود،در مقابل هر موضوع
هم یک عکس مناسب چسبونده بود،همه بچه های کلاس،فامیل ها و چندتا از دوستای خانوادگی پروانه به سوالها جواب
داده بودند . با چه اشتیاقی آنها را می خواندیم ، پاسخهای داده شده به سوالاتی مانند : چه رنگی را دوست دارید ؟ یا
کتاب مورد علاقه شما کدام است ؟ و از این قبیل زیاد مهم نبودند ، ولی جواب سوالهای نظرتان در مورد عشق چیست ؟

آیا تا به حال عاشق شده اید ؟همسر ایدهآل شما چگونه شخصیتی است ؟ واقعاً خواندنی بودند، بعضی ها با پر رویی هر
چه دلشان می خواست می نوشتند، فکر هم نمیکردند اگر به دست خانم ناظم بیفتد چه می شود.
منهم یک دفتر شعر داشتم ، از هر شعری خوشم می آمد با خط خوب در دفترم می نوشتم ، گاهی هم کنارشان نقاشی
.· میکردم یا از عکسهایی که پروانه از مجلات خارجی میچید و برام می آورد می چسباندم
یک روز درخشان پاییزی که من و پروانه سرخوش و گفتگو کنان از مدرسه بر می گشتیم پروانه برای خرید یک چسب
زخم مرا به دارو خانه برد دارو خانه درست وسط راه مدرسه و خانه قرار داشت ، آقای دکتر عطایی پیرمرد محترمی بود
که همه او را می شناختند و احترامش می کردند . وقتی وارد دارو خانه شدیم کسی پشت پیشخوان نبود ، پروانه صدا
کرد آقای دکتر و روی پنجه های پایش بلند شد و پشت پیشخوان را نگاه کرد، مرد جوانی با روپوش سفید داشت دارو
ها را در طبقه پایین میچید ، برگشت و نگاهی به ما کرد و گفت:
فرمایشی داشتید؟ پروانه گفت: ·
چسب زخم می خواستم. ·
چشم الان بهتون میدم. ·
پروانه مشتی به پهلوی من زد و با صدای آهسته گفت:
این دیگه کیه/ چه خوشگله! ·
جوان چسب را به پروانه داد ،پروانه در حالی که زانو هایش را خم کرده بود تا از کیف مدرسه پول در آورد با صدای
آهسته گفت:
د…. نگاش کن ، ببین چه خوش تیپه. ·
سرم را بلند کردم در یک لحظه نگاهمان به هم افتاد ، احساس عجیبی مثل برق گرفتگی در تمام بدنم دوید و صورتم به
شدت سرخ شد فوراً سرم را پایین انداختم این اولین بار در عمرم بود که با احساسی چنین غریب روبرو می شدم ، به
پروانه گفتم:
بریم دیگه. ·
و خودم راهم را کشیدم و بیرون آمدم ، پروانه دنبالم دوید و گفت:
چته مگه تا حالا آدم ندیدی؟ چرا یه دفعه رم کردی؟ ·
خجالت کشیدم! ·
از چی؟ ·
از حرفایی که تو در مورد یه مرد غریبه می زنی. ·
خوب بزنم مگه چی میشه؟ ·
چی میشه ؟ خیلی زشته ، فکر می کنم خودش هم شنید. ·
نه خیر هیچم نشنید، تازه مگه من چی گفتم ؟ ·
خوش تیپه و از این چیزا.

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۱۰٫۱۸ ۱۹:۰۰]
برو بابا ، اگرم شنیده باشه خیلی هم خوشحال شده ، ولی خودمونیم از جلو که نگاش کردم همچین چیز تحفه ای هم ·
نبود، برم به بابام بگم که دکتر شاگرد آورده.
فردای آن روز کمی دیر شده بود با عجله از جلو دارو خانه رد می شدیم که او را دیدم او هم نگاهمان کرد ، موقع
برگشت از پشت شیشه نگاه کردیم مشغول کار بود ولی گویا او هم ما را می دید ، پس از آن هر صبح و هر عصر بر
اساس قراری نا گفته یکدیگر را ملاقات می کردیم . بدین ترتیب موضوع جدید و بسیار جذاب دیگری برای حرف زدن
پیدا کردیم . کم کم آوازه او در مدرسه هم پیچید ، دختر ها از جوان خوش قیافه ای که به تازگی در دارو خانه مشغول
کار شده، می گفتند و به بهانه های مختلف به دارو خانه می رفتند و هر کدام سعی داشتند توجه او را به نحوی جلب
کنند.
ما به دیدار روزانه او عادت کردیم و می توانم قسم بخورم که او هم منتظر این دیدارها بود و به هر ترتیب شده سعی
می کرد جلو چشمان ما ظاهر شود . من و پروانه در مورد اینکه او شبیه به کدام یک از هنر پیشه هاست بحث می کردیم
و بلاخره به توافق رسیدیم که (( استیو مک کویین)) است . من واقعاً پیشرفت کرده بودم ، حالا دیگه هنر پیشه های
خارجی را هم می شناختم . خانم جون را یک بار به زور بردم سینما ، خیلی خوشش آمد بعد از آن دور از چشم داداش
محمود هر هفته به سینمایی که سر خیابان بود و بیشتر وقتها فیلم هندی میداد می رفتیم و توی سینما مثل بارون اشک
می ریختیم.
پروانه خیلی زود مشخصات او را پیدا کرد آقای دکتر که دوست پدرش بود گفته بود ، (( این آقا سعید دانشجوی رشته
دارو سازیه پسر خوبیه و اهل رضاییه است )) بعد از آن نگاهمان آشنا تر شد . ولی پروانه اسم دیگری برایش انتخاب
کرده بود که ما او را به این اسم صدا می کردیم .((حاج عبدل نگران)) می گفت ،
.· انگار همیشه منتظر و نگرانه ، با نگاش دنبال کسی میگرده ·
آن سال بهترین سال زندگیم بود همه چیز به خوبی و بر وفق مراد گذ شت ، درسهایم همه خوب بودند ، دوستیم با
پروانه روز به روز مستحکم تر می شد کم کم داشتیم به یک روح در دو بدن می شدیم تنها نگرانی که روزهای روشن و
شیرینم را تیره و تار می کرد وحشت از زمزمه هایی بود که با نزدیک شدن به پایان سال تحصیلی می توانست مانع ادامه
تحصیلم شود ، پروانه گفت:
محاله با تو این کار رو بکنن .آخه تو درست خیلی خوبه ، حیف که وسط کار ولش کنی. ·
تو نمی دونی برای اونا مهم نیست که درس من خوبه یا بده ، میگن بیشتر از سیکل به درد دختر نمی خوره. ·
سیکل ___چیه ؟ حالا دیگه دیپلم هم کمه ، تمام دخترای فامیل ما دانشگاه می رن ، البته اونایی که کنکور قبول شدن . تو ·
هم حتماً قبول می شی از همه اونا زرنگتری.
ای بابا !بزارن دیپلم هم بگیرم ، دانشگاه پیشکشم. ·
خوب باید جلوشون وایسی. ·
پروانه هم عجب حرفایی می زد ، اصلاً نمیفهمید من در چه شرایطی هستم ، من جلو خانم جون می تو نستم بایستم ، به
حرفاش جواب بدم و از خودم دفاع کنم ، ولی در مقابل برادرها جرات این بلبل زبانی ها رو نداشتم.
در امتحانات ثلث سوم شاگرد دوم شدم ، معلم ادبیاتمان خیلی با من خوب بود وقتی کارنامه گرفتم ، گفت:
آفرین تو خیلی استعداد داری ، حالا چه رشته ای میری ؟ ·
خیلی آرزو داشتم برم ادبی. ·
خیلی خوبه ، خوب برو اتفاقاً من هم می خواستم همین و پیشنهاد کنم. ·
آخه نمیشه خانوادم مخالفن اونا می گن سیکل برای دختر بسه. ·
خانم بهرامی اخماش رو در هم کشید و در حالی که سرش رو تکان می داد رفت توی دفتر ، بعد از چند دقیقه با خانم
مدیر آمدند . خانم مدیر کارنامه مرا از دستم گرفت و گفت
صادقی بگو فردا پدرت بیاد مدرسه کارش دارم ، کارنامه تو رو هم نمی دم تا خودش بیاد ، یادت نره ها! ·
شب که به آقا جون گفتم که خانم مدیر با او کار داره تعجب کرد و گفت:
چی کار کردی که منو خواستن ؟ ·
هیچی به خدا… ·
خانم برو ببین چکار دارن؟ ·
نه نمی شه گفتن حتماً خودتون باید بیاین. ·
یعنی چه ؟ من که تو مدرسه زنونه نمی رم! ·
چرا؟ پدرای همه بچه ها میان ، گفتن اگه پدرت نیاد کارنامه بهت نمیدیم! ·
اخمهایش را در هم کشید ، براش چای ریختم ، یه کمی خود شیرینی کردم ، هی پرسیدم آقا جون سرتون درد می کنه ؟

می خواهید قرص بیارم . پشتش بالش گذاشتم ، آب آوردم . بلاخره راضی شد که فردا با من به مدرسه بیاد.

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۱۰٫۱۸ ۱۹:۰۱]
مدیر وقتی آقا جون را دید از پشت میزش بلند شد ،سلام و علیک گرمی کرد و او را نزدیک خودش نشاندو گفت:
بهتون تبریک می گم دختر شما واقعا” نمونه اس هم درسش خوبه ، هم اخلاق و رفتارش. ·
من کنار در دفتر ایستاده بودم ،سرم را پایین انداختم و از خوشحالی بی اختیار لبخند می زدم . خانم مدیر رو به من کرد
و گفت:
معصومه جان شما لطفاً بیرون منتظر باشید تا من کمی با آقای صادقی صحبت کنم. ·
نمی دونم که خانم مدیر چه گفت که وقتی آقا جون بیرون آمد صورتش گل انداخته بود ، چشمهایش برق میزد ، با
مهربانی و غرور نگاهم کرد و گفت:
بریم اتاق خانم ناظم یدفعه اسمت رو هم بنویسیم چون دیگه وقت ندارم. ·
از خوشالی داشتم پس می افتادم همی نطور که دنبالش راه می رفتم می گفتم: ·
مرسی آقا جون ، الهی قربونتون برم . قول می دم شاگرد اول بشم ، هر کاری بگید میکنم ، الهی فداتون بشم. ·
آقا جون خندش گرفت و گفت:
بسه دیگه ، کاش یه موی تو توی تن این داداشای بی غیرتت بود. ·
پروانه که به قول خودش تمام شب از نگرانی خوابش نبرده بود ، با نگاه و ایما و اشاره پرسید:
چی شده؟ سعی کردم قیافه غمگین بگیرم شانه بالا انداختم و گفتم: ·
نشد! ·
انگار اشک هایش حاضر و اماده پشت چشم ها ایستاده بودند که یک دفعه همه با هم سرازیر شدند . پشیمان از کارم به
طرفش دویدم ، بغلش کردم و گفتم:
-نه دروغ گفتم ، درست شد اسمم و هم نوشتم.

-مثل دیوانه ها وسط حیاط بالا و پایین می پریدیم و با خنده اشک هایمان را پاک می کردیم.
این تصمیم آقاجون در خانه غوغایی به پا کرد ، ولی او محکم و مطمئن جلوی همه ایستاد و گفت:
-مدیرشون گفته این خیلی با استعداده آدم مهمی میشه.
-و من سر مست و شادمان به هیچ حرفی اهمییت نمی دادم ، حتی نگاههای نفرت بار احمد که سنگین تر از همیشه شده
بود ترسی در من بر نمی انگیخت.
آن تابستان با اینکه آغاز دوری سه ماهه ی من و پروانه بود به امید اینکه سالی دیگر در پیش است و ما باز در مدرسه با
هم خواهیم بود به خوبی گذشت . ما فقط یک هفته به قم می رفتیم و پروانه هر هفته به بهانه ای همراه با پدرش به
تهران می آمد و سری به من می زد ، خیلی اصرار می کرد که همراه آنها چند روزی به گلاب دره بروم ، منهم خیلی دلم
می خواست ولی می دانستم که محال است برادرهایم اجازه دهند ، به همین دلیل حتی مطرح هم نمی کردم . پروانه می
گفت اگر بابام بره پیش آقاجونت حتما اجازه ات و می گیره ، ولی من نمی خواستم بیش از این برای آقاجون دردسر
درست کنم . می دانستم هم جواب رد دادن به آقای احمدی برایش سخت است و هم مقابله با حرف ها و جنگ و
جدالهای خانه . از طرفی برای اینکه دل خانم جون را هم به دست آورم ، رضایت دادم که به کلاس خیاطی بروم تا در
خانه ی شوهر حد اقل یک هنری داشته باشم.
کلاس خیاطی اتفاقا در کوچه ی کنار داروخانه بود ، سعید خیلی زود متوجه برنامه یک روز در میان و ساعتهای رفت و
آمد من شد ، هر طور شده خودش را سر وقت به جلوی در می رساند . از یک خیابان مانده به داروخانه طپش قلبم شدت
می گرفت بی اختیار تند تر از معمول نفس می کشیدم . هر بار سعی می کردم به طرف داروخانه نگاه نکنم و مواظب
بودم صورتم سرخ نشود ولی مگر دست خودم بود ، اگر نگاهمان بهم می افتاد تا گوشهایم سرخ می شد ، وای که چه
آبروریزی بود این سرخ شدنهای بی موقع . او هم با نگاهی آرزومند و حجب بسیار سرش را به علامت سلام پایین می
آورد ، یکبار تا از سر کوچه پیچیدم ، ناگهان جلویم سبز شد ، آنچنان دست پاچه شدم که خط کش خیاطی از دستم افتاد

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۱۰٫۱۸ ۱۹:۰۲]
خط کش را برداشت در حالیکه سرش پایین بود به آرامی گفت:
-ببخشید ترسوندمتون.
-گفتم : نه!
و با عجله خط کش را گرفتم و فرار کردم ولی تا مدت ها حال طبیعی نداشتم ، هر وقت یاد آن لحظه می افتادم صورتم
سرخ می شد و لرزش دلپذیری در قلبم احساس می کردم ، نمی دانم چرا ولی مطمئن بودم که او هم همین حال را دارد.
با اولین بادهای پاییزی و آمدن اول مهر انتظار طولانی ما پایین یافت ، من و پروانه با شوق بسیار بار دیگر راهی مدرسه
شدیم ، حرف هایمان تمامی نداشت ،باید تمام چیزهایی که در تابستان اتفاق افتاده بود ، کارهایی که کرده بودیم و حتی
فکرهایمان را با هم درمیان می گذاشتیم و در نهایت تمام حرف هایمان به سعید بر می گشت . پروانه پرسید:
-راستش و بگو در مدتی که من نبودم چند دفعه داروخانه رفتی ؟
–به خدا اصلا نرفتم روم نمی شد
–چرا اون که خبر نداره ما چه فکرایی می کنیم و چه حرفهایی می زنیم.
–خیال کردی!
-نه بابا مگه چیزی گفته ، از کجا فهمیدی ؟
-نه همین جوری می گم.
-همین جوری که قبول نیست ، ما مثلا هیچ چی نمی دونیم ، می تونیم کار خودمون و بکنیم.
-ولی واقعیت این بود که چیزی تغییر کرده بود ، دیدارهای این مدت رنگ و بوی دیگری داشت و خیلی جدی تر از
گذشته به نظر می رسید ، دردرونم ارتباطی محکم هر چند نا گفته با او احساس می کردم که پنهان کردن آن از پروانه
به راحتی میسر نبود . هنوز یک هفته از باز شدن مدارس نگذشته بود که پروانه اولین بهانه را برای رفتن به داروخانه
پیدا کرد و مرا با زور به آنجا برد . داشتم از خجالت می مردم انگار تمام شهر می دانستند که در دل من چه می گذرد و
به تماشایم ایستاده بودند ، سعید هم با دیدن ما مات و متحیر بر جای ماند . پروانه چند بار گفت که آسپرین می خوام
ولی او نگاهش به من بود و انگار صدای پروانه را نمی شنید ، بالاخره آقای دکتر عطایی جلو آمد ، با پروانه سلام علیک
کرد و حال پدرش را پرسید بعد رو کرد به سعید و گفت:
-جانم چرا ماتت برده ، یه بسته آسپرین بده خانم.
-وقتی از داروخانه بیرون آمدیم ، همه چیز لو رفته بود ، پروانه متفکر و متعجب گفت:
-دیدی چطوری نگات می کرد ؟
جوابی ندادم به طرف من برگشت به صورتم خیره شد و گفت:
-حالا تو چرا رنگت عین زرد چوبه شده و داری پس می افتی ؟
-من ؟ نه ! من چیزیم نیست.
ولی صدایم می ارزید . یکی دو دقیقه ای در سکوت راه رفتیم ، پروانه کاملا در فکر بود.
-پروانه ، چیه ؟ حالت خوبه ؟
-مثل ترقه منفجر شد با صدایی بلند تر از حد معمول گفت:
–تو چقدر بد جنسی . هر چی تو آب زیر کاهی من خرم . چرا تا حالا به من نگفته بودی ؟
-چی رو ؟ چیزی نبوده که بگم.
-آره جون خودتون ، شماها با هم سروسری دارین آدم باید کور باشه که نفهمه ، راستش و بگو تا کجا پیش رفتین؟
-این حرفها چیه می زنی!
-بسه دیگه خودتو به موش مردگی نزن ، از تو همه چی بر می آد ، نه به اون روسریت ، نه به این عشق و عاشقی ات . من
احمقو بگو ، تا حالا خیال می کردم واسه خاطر من جلومون سبز میشه ، تازه اینقدر ذبلی که تا حالا به من چیزی نگفتی ،
بیخود نیست میگن قمی ها بد جنسن حتی به من نگفتی ، به من که بهترین دوستت هستم ، از سیر تا پیاز همه چیزو
برات تعریف می کنم ، اونم موضوع به این مهمی!
-بغض گلویم را می فشرد ، بازویش را گرفته و با التماس می گفتم:
-تورو خدا بس کن ، تو خیابون زشته ، یواش تر حرف بزن ، قربونت برم ، یواش ، مردم میشنون ، به جون آقاجون
هیچی نیست به خدا ، به قرآن مجید.
-ولی او مثل سیلابی که هر لحظه شدید تر می شد با خشم بیشتر به من حمله می کرد:
-واقعا که خیلی خائنی ، اونوقت تو دفتر عقاید من می نویسه ، من به این مسایل فکر نمی کنم ، برای من فقط درس مهمه
، مردا اخن ، بدن ، این حرفا زشته ، گناه داره.
-جون مادرت بس کن هیچی نبوده

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۱۰٫۱۸ ۱۹:۰۳]
نزدیک
خانه اشان رسیده بودیم که دیگر طاقت من تمام شد و شروع به گریه کردم ، اشک های من او را به خود آورد ،
و مانند آبی آتش خشمش را فرو نشاند . می دانستم دل مهربانش طاقت گریه ی مرا ندارد . با صدایی آرامتر گفت:
-حالا چرا گریه می کنی؟ اونم تو خیابون؟ من فقط از این ناراحتم که چرا از من پنهون کردی؟ من که همه چیز رو به تو
می گم.
برایش قسم خوردم که همیشه بهترین دوستم بوده و من هیچ چیز را پنهان نکرده ام و نخواهم کرد.
من و پروانه تمام مراحل عشق را با هم تجربه کردیم، او هم به اندازه من هیجان نشان می داد، مرتب می پرسید، حالا چه
احساسی داری؟ تا مرا در فکر می دید می گفت:
-بگو تعریف کن به چی فکر می کنی؟
من هم از رویاها، دلهره ها، هیجانها، نگرانی برای آینده و وحشت از اینکه مبادا مجبور شوم با کس دیگری جز او پیمان
زناشویی ببندم می گفتم. او چشمانش را می بست و می گفت:
-وای چه شاعرانه! پس عاشق شدن این جوریه، ولی من مثل تو احساساتی نیستم، از بعضی از حرفها و کارای عاشقا که
می شنوم خنده ام می گیره، سرخ هم نمی شم، پس از کجا بفهمم که عاشق شدم

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۰۰]
#سهم_من

روزهای رنگین و زیبای خزان هم به همان سرعت بادهای پاییزی گذشت، ما هنوز کلمه ای با هم حرف نزده بودیم، فقط
به تازگی وقتی از کنارش می گذشتیم زیر لب با صدایی آهسته سلام می کرد و قلب من مانند میوه ای رسیده از جا کنده
می شد و در سبد سینه می افتاد.
پروانه هر روز اطلاعات جدیدی در مورد سعید پیدا می کرد و خبرهای دست اول برایم می اورد، حالا می دانستم که
فامیلیش زارعی است، اهل رضاییه است، پدرش چند سال پیش فوت کرده، مادر و سه خواهرش در آنجا زندگی می
کنند، او سال سوم رشته دارو سازی است، خانواده آبرودار و محترمی هستند، خیلی زرنگ و درسخوان است، آقای دکتر
هم کاملا به او اطمینان داشته و از او راضیست، تمام خصوصیاتی که از او می شنیدم مهر تاییدی بر عشق پاک من بود
احساس می کردم که از اول عمر می شناختمش و تا اخر عمر تنها با او خواهم بود، بیشتر از همه شعرهای عاشقانه را
دوست داشتم، با سرعت آنها را حفظ می شدم.
هفته ای یکی دوبار پروانه به بهانه های مختلف مرا به داروخانه می برد و خریدی می کرد، نگاههای دزدانه ما به یکدیگر
باعث لرزش دستهای او، و سرخی بیش از حد گونه های من می شد. پروانه با دقت تمام حرکات ما را زیر نظر داشت.
یک بار گفت:
همیشه فکر می کردم نظر بازی یعنی چی؟ حالا خوب فهمیدم، بیخود نبود تو فال حافظ برات در اومد که:
عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
-اا… پروانه این حرفا چیه می زنی؟
-چیه مگه دروغ می گم؟
صبحها با وسواس خاصی موهایم را شانه می کردم، روسری را طوری می بستم که چتریهایم خراب نشود و دنباله موهایم

را زیر روسری پیدا باشد با هزار بدبختی سعی می کردم موهایم حلقه، حلقه شود ولی نمی شد تا اینکه پروانه گفت:
-احمق جون، موهات خیلی هم قشنگه. الان موی صاف مده. نمی بینی بچه های مدرسه موهاشونو اطو می کنن که صاف
بشه.
روپوشم را مرتب می شستم و اطو می زدم، به خانم جون التماس می کردم برایم پارچه روپوشی بخرد و آن را به خیاط
بدهد، خودش مثل دهاتیها لباس می دوخت، از کلاسهای خیاطی تنها این را یاد گرفته بودم که ایرادهای دوزندگی خانم
جان را پیدا کندم. پروین خانم روپوش خوش مدلی برایم دوخت، منهم یواشکی بهش گفتم که دامنش را بیشتر تو
بگذارد، ولی باز هم لباس من در مدرسه از همه بلندتر بود. پولهایم را جمع کردم و با پروانه رفتیم یک روسری به رنگ
سبز یشمی خریدیم. پروانه گفت:
با این روسری رنگ چشمات سبزتر می شه. خیلی بهت می آد.
آن سال زمستان سردی بود هنوز برف کوچه ها آب نشده برف دیگری می بارید. آفتاب آنقدر کمرنگ و بی رمق بود
که توان اب کردن برفها را نداشت. صبحها همه جا یخ زده بود، باید با احتیاط از کوچه رد می شدیم، هر روز یکی از بچه
ها زمین می خورد و آن روز نوبت من بود، هنوز به خانه پروانه نرسیده بودم که پایم روی یک تکه یخ صاف لیز خورد و
به سختی به زمین افتادم. سعی می کردم هر چه زودتر از زمین بلند شوم ولی پایم به شدت درد میکرد و تا آن را روی
زمین گذاشتم تا کمرم تیر کشید، دوباره وسط کوچه ولو شدم، پروانه در همین موقع از خانه بیرون آمد و علی هم که در
راه رفتن به مدرسه بود رسید، کمک کردند تا از زمین بلند شدم و مرا که قدرت راه رفتن نداشتم به خانه
برگرداندند.خانم جون پایم را بست و تا عصر صبر کرد ولی درد و ورم پایم خیلی بیشتر شده بود. عصر که مردها به
خانه برگشتند هر کدام نظری دادند، احمد گفت:
-ای بابا… چیزیش نیست، اگه مثل آدم می نشست توی خونه و تو این سوز و سرما بیرون نمی رفت اینطوری نمی شد و
بعد رفت دنبال کارش.

آقا جون گفت: باید ببریمش بیمارستان.
محمود گفت:
-آقا اسماعیل شکسته بند خوبیه، همین سر پیچ شمرون خونشونه می آرمش، اگه گفت شکسته می بریمش بیمارستان.
آقا اسماعیل تقریبا همسن و سال آقا جون بود، می گفتند شکسته بند معروفی است. آن روزها هم کارش سکه بود، وقتی
پایم را دید گفت نشکسته ولی در رفته، پایم را در آب گرم گذاشت و در حالیکه حرف می زد ماساژ داد، تا منخواستم
جواب بدهم ناگهان پایم را چرخاند. از شدت درد فریادی کشیدم و از هوش رفتم، وقتی به خود آمدم داشت پایم را با
زرده تخم مرغ و زردچوبه و هزار روغن دیگر می بست و سفارش می کرد که تا دو هفته نباید روی پایم راه بروم. چه
مصیبتی، با گریه گفتم:
-آخه نمی شه مدرسه دارم. امتحانای ثلث دوم شروع می شه.

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۰۱]
می دانستم که تا امتحانات یک ماه و نیم وقت مانده و اشکهایم به دلیل دیگری روان است.
چند روزی واقعا نمی توانستم حرکت کنم، تمام مدت زیر کرسی افتاده بودم و به سعید فکر می کردم. صبحها که بچه ها
مدرسه بودند دستهایم را زیر سر می گذاشتم صورتم را در افتاب بی رمق زمستان قرار می دادم و در رویاهای شیرین به
شهر آرزوهایم می رفتم، به روز های خوش آینده و زندگی با سعید….
تنها مزاحم این صبح های آرام پروین خانم بود که به هر بهانه ای به دیدن خانم جون می آمد. هیچ دوستش نداشتم، تا
صدایش را می شنیدم خودم را به خواب می زدم، نمی دانم خانم جان که آن همه دم از ایمان و دین و نجابت می زد، چطور
با پروین خانم که همه محل می دانستند پالونش کجه دوست شده بود، و نمی فهمید که این خود شیرینیهای او به خاطر
داداش احمده.
عصرها که بچه ها از مدرسه برمی گشتند دیگر آرامش از خانه رخت بر می بست. علی می توانست محله ای را به اتش
بکشد. حرف نشنو و پر رو شده بود. سعی می کرد پایش را درست جای پای داداش احمد بگذارد و تقریبا مثل او با من

بد بود، بخصوص حالا که مدرسه نمی رفتم، خانم جون همه کارهایم را می کرد و آقا جون حالم را می پرسید خیلی
حسودیش می شد، انگار من حق او را خورده بودم، یکسره از روی کرسی می پرید، فاطی را اذیت می کرد و جیغش را
درمی آورد، کتابهای من را لگد می کرد، آنها را این طرف و آن طرف می انداخت و عمدا یا سهواً لگدی به پای دردناگم
می زد به طوریکه فریادم به اسمان بلند می شد، بالاخره یک روز با گریه و زاری خانم جان را مجبور کردم که رختخواب
من را به اطاق مهمان خانه ببرد تا هم از دست اذیت های علی در امان باشم، هم بتوانم درس بخوانم، و هم پایم زیر
کرسی مرتب در معرض تهدید قرار نگیرد، خانم جان غر می زد:
-چطوری می خوای از این پله ها بالا و پایین بری؟ بالا سرده، بخاری بزرگه هم خرابه.
-همین بخاری کوچکه هم برای من بسه و
به این ترتیب بالاخره او تسلیم شد و من به طبقه بالا منتقل شدم، در آن جا آرامش داشتم، درس می خواندم، فکر می
کردم، دفتر شعرم را می نوشتم، در رویاهایم به سفرهای دور و دراز می رفتم، با خط اختراعیم اسم سعید را در گوشه و
کنار دفترم می نوشتم، ریشه اسمش را در عربی پیدا کرده ، به بابهای مختلف می بردم، سعد، سعید، مسعود، سعادت…
برای تمام مثالهای درسم از آن استفاده می کردم.
یک روز پروانه به دیدنم آمد، جلوی خانم جون از مدرسه و امتحانات که قرار بود از پانزده اسفند شروع شود، صحبت
کردیم ولی تا خانم جون رفت، بلند شد و در را بست:
-اگه گفتی چه اتفاقهایی افتاده؟
می دانستم از سعید خبرهایی دارد، نیم خیز شدم و گفتم:
-تو رو خدا بگو، سعید چطوره؟ زود باش تا کسی نیامده.
-سعید چیه؟ حالا دیگه واقعا حاج عبدل نگرانه، هر روز جلوی داروخونه روی پله می ایستاد و سرک می کشید، وقتی می
دید من تنهام لب و لوچه اش آویزون می شد، قیافه ماتم زده ها رو می گرفت و می رفت داخل. امروز دیگه خیلی

شجاعت به خرج داد وقتی دید باز هم تنهام آمد جلو، اول هی سرخ و سفید شد، بعد سلام کرد، با تته پته، بالاخره گفت:
چند روز دوستتون مدرسه نمی آن خیلی نگرانم. حالشون خوبه؟
منهم از روی بدجنسی خودمو به نفهمی زدم و گفتم: کدوم دوستمو می گید؟

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۰۲]
تعجب نگاهم کرد و گفت: همون خانم که همیشه با شمان، خونشون تو کوچه گلشنه، معلوم می شه خونتون رو هم
بلده، ببین چقدر کلکه، حتما تعقیبمون کرده. گفتم آها معصومه صادقی رو می گید، اون طفلکی زمین خورده پاش
پیچیده تا دو هفته نمی تونه مدرسه بیاد. رنگش پرید، گفت وای خیلی بد شد، بعد پشتشو کرد به من و راهشو کشید و
رفت. خواستم صداش کنم و بگم خیلی بی تربیتی، ولی دو قدم نرفته مثل اینکه فهمید کار زشتی کرده برگشت و گفت:
از قول من بهشون سلام برسونید و مثل بچه ادم خداحافظی کرد و رفت.
قلبم و صدام هر رو می لرزید، گفتم:
-وای اسممو هم بهش گفتی؟
-خودتو لوس نکن، مگه چی شده؟ تازه خودش می دونست، لااقل فامیلیتو بلد بود، مطمئن باش تمام تیر و طایفه ات رو
هم شناسایی کرده، این جوری که اون عاشقه فکر کنم همین روزها بیاد خواستگاریت.
توی دلم قند آب می کردند، جوری ذوق زده بودم و می خندیدم که وقتی خانم جون با سینی چای وارد شد، با تعجب
نگاهم کرد و گفت:
-چه خبره؟ خوش خوشانته.
دست پاچه گفتم:
-نه چیزیم نیست!
پروانه پرید وسط و گفت:
-آخه امروز ورقه هارو دادن نمره های معصومه از همه بهتر شده، بعد چشمکی به من زد.

-چه فایده، ننه؟ دختر که این چیزا به دردش نمی خوره، بیخود داره وقتشو تلف می کنه، دو روز دیگه باید بره خونه
شوهر، کهنه های بچه اشو بشوره.
نه خانم جون به این زودیها خونه شوهر برو نیستم حالا باید دیپلممو بگیرم.
پروانه با شیطنت گفت:آره بعدشم خانم دکتر میشه من بهش چشم غره رفتم.
چه غلطا!یعنی بعدش باز هم درس بخونه؟هر چی بیشتر مدرسه میره پرروتر میشه همش تقصیر این اقاشه که اینقدر لی
لی به لالا ش میزاره انگار نوبرش رو آورده.
و همینطور غر غر کنان از اتاق خارج شد من و پروانه زدیم زیر خنده من گفتم:خوبه خانم جون نفهمید و گرنه میگفت از
کی تا حالا با دیپلم ادبی دکتر میشن.
پروانه در حالیکه اشکهایش از شدت خنده روی صورتش جاری شده بود پاک میکرد گفت:احمق جون من که نگفتم تو
دکتر میشی گفتم خانم آقا دکتر میشی.
در آن روزهای روشن و شاد هیچ دلیل منطقی برای خندیدن لازم نبود چقدر شاد و خوشبخت بودم درد پایم بکل
فراموش شده بود.بعد از رفتن پروانه با ارامش و لذت روی بالشم افتادم با خود گفتم:برایم نگران است دلش برایم تنگ
شده چقدر من خوشبختم آنروز حتی داد و فریادهای احمد که بخاطر آمدن پروانه با خانم جون دعوا میکرد ازارم
نمیداد.میدانستم این علی جاسوس گزارش آمدن پروانه را داده ولی چه اهمیتی داشت!
صبحها از جایم بلند میشدم لی لی کنان اتاق را جمع و جور میکردم یک دست به نرده پله ها و یک دست به عصای ننه
جون ارام آرام از پله پایین میرفتم دست و رویم را میشستم صبحانه میخوردم و با زحمت بسیار دوباره برمیگشتم خانم
جون یک ریز غر میزد که در سرمای بالا سینه پهلو میکنی یا این دفعه با سر از پله ها پرت میشی ولی کو گوش شنوا؟با
همان بخاری علاءالدین میساختم و خلوتم را به دنیایی نمیفروختم .اصلا آنچنان از درون گرم بودم که هیچ اسحسا سرما
نمیکردم.

دو روز بعد پروانه دوباره آمد خودم را به پنجره رساندم خانم جون با سردی جواب سلامش را داد پروانه بروی خودش
نیاورد و گفت:برنامه امتحانی را برای معصوم آوردم.
و با سرعت از پله ها بالا دوید نفس نفس زنان در اتاق را پشت سرش بست چند لحظه با چشمان بسته به پشت در تکیه
داد صورتش سرخ بود نمیدانستم از سرماست یا از هیجان همانطور که به صورتش زل زده بودم به رختخواب برگشتم
جرات سوال کردن نداشتم بالاخره شروع به حرف زدن کرد.
خوب واسه خودت خوب خوابیدی اینجا و من بدبختو توی دردسر انداختی.
چی شده؟
بذار نفسم جا بیاد از داروخانه تا اینجا مثل دیوونه ها دویدم.

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۰۵]
مگه چی شده؟زود باش حرف بزن.
با مرم داشتم می آمدم جلوی داروخانه که رسیدیم سعید ایستاده بود اول هی سر و کلشو برام تکون داد مریم که
میدونی چقدر بلاست گفت:آقا خوشگله با تو کار داره.
گفتم:نه!با من چکار داره؟محل نذاشتم و رد شدم دوید دنبالمون و گفت ببخشید خانم احمدی یه دقیقه بیایید تو
داروخانه کارتون دارم تو هم با این حاج عبدل نگرانت عین لبو سرخ شده بود منم حسابی دستپاچه شدم نمیدونستم با
این مریم فضول چه کار کنم گفتم آها ببخشید یادم رفته بود دواهای پدرمو باید بگیرم حتما آمادشون کردین؟ولی اون
خنگ خدا همینطور مات و ممتحیر نگاهم میکرد دیگه منتظر جوابش نشدم تا آبروریزی بیشتر کنه به مریم گفتم مریم
جون ببخشید من یادم رفته بود باید سفارش بابامو از داروخانه بگیرم خداحافظ فردا میبینمت ولی مگه این فضول خانم
ول کن معامله بود اصلا نمیخواست چنین موقعیتی رو از دست بده گفت من عجله ندارم باهات میام.
هر چه گفتم لازم نیست انگار بیشتر مشکوک شد گفت من خودم توی داروخانه کار دارم یادم نبود باید خمیردندون
بخرم.

و با من آمد توی داروخانه خوشبختانه دوزاری حاج عبدل نگران افتاده بود یه بسته دارو درست کرد یک پاکت هم
توش گذاشت و گفت نسخه رو هم گذاشتم حتما بدید دست خودشون خیلی هم سلام منو برسونید منم با عجله گذاشتم
توی کیفم میترسیدم مریم از دستم قاپ بزنه به خدا بعید نبود تو که میدونی چقدر فضول و خبرچینه مخصوصا حالا که
سعید خان توی مدرسه هم اسم در کرده نصف دخترایی که از این طرف رد میشن خیال میکنن اون بخاطر اونا جلوی
مغازه می ایسته حالا ببین از فردا چه حرفهایی برام توی مدرسه در بیارن خلاصه هنوز مریم توی داروخانه بود و داشت
خمیر دندون میخرید که من با سرعت بیرون امدم و خودمو به اینجا رسوندم.
وای اینکه بدتر شد حالا بیشتر شک میکنه.
ای بابا….همون موقع هم شک کرده بود چون اون سعید خنگ خدا نسخه را تو پاکت مهر و موم شده گذاشته تا حالا
کدوم داروخانه چی احمقی رو دیدی که نسخه مریض و توی پاکت بزاره مریم هم که خر نیست داشت با چشماش پاکت
رو میخورد میخواست ببینه روی پاکت چی نوشته منهم برای همین ترسیدم و فرار کردم.
برای چند لحظه مثل مرده افتادم رو بالش همه چیز در مغزم اشفته بود با یاد نامه از جا پریدم در حالیکه در رختخواب
مینشستم گفتم:حالا نامه روبده ببینم چی نوشته؟اول پشت در رو نگاه کن ببین کسی نیست حالا در رو محکم ببند.
وقتی نامه را به دستم داد دستهایم میلرزید روی پاکت چیزی نوشته نشده بود جرات نمیکردم نامه را باز کنم یعنی چی
نوشته؟ما تا آنموقع جز سلامهای زیر لبی با هم حرف نزده بودیم پروانه هم مثل من هیجان زده بود.در همان موقع خانم
جون وارد اتاق شد با سرعت پاکت را زیر لحاف پنهان کردم و هر دوصاف نشستیم و ساکت به او نگاه کردیم.
چی شده باز چه خبره؟
من با دستپاچگی گفتم:هیچی.
ولی نگاه خانم جون پر از سوءظن بود مثل همیشه پروانه به رفع و رجوع پرداخت:چیزی نیست این دختر شما خیلی
حساسه همه چیزو بیخودی بزرگ میکنه حالا نمره انگلیسی ات خوب نشده که نشده به جهنم خانم جون تو که مثل

مامان من نیست بیخودی دعوا بکنه مگه نه خانم صادقی دعواش میکنین

4.5 2 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x