رمان آنلاین سوگند قسمت ۱تا۲۰

فهرست مطالب

سوگند آرام رضایی داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین سوگند قسمت ۱تا۲

رمان :سوگند

نویسنده:آرام رضایی

داستانهای نازخاتون,
سلام اسم من سوگنده. سوگند اریا. دانشجوی سال سوم مهندسی کامپیوتر دختر دوم یک خانواده شش نفره یک خواهر بزرگتر از خودم دارم که ازدواج کرده و دو تا برادر کوچیکتر که یکی دوره ی ابتدایی و یکی دبیرستان. پدرم کارمند البنه نه به طور کامل یک شغل دیگه هم داره مادرم هم خانه داره البته همیشه اینجوری نبود. اون معلم بود اما وقتی خواهرم به دنیا میاد دست از کارکشید نشست توی خونه تا بچه اش رو بزرگ کنه البته من زیاد از این کارش راضی نیستم خودشم همینطور بیشتر تقصیر بابام بود که این کارو بکنه اخه تو خونه ی ما حرف حرف باباست بگه بخواب باید بخوابیم بگه بشین باید بشینیم بگه بمیر باید بمیریم ، خلاصه رو حرف بابا کسی نباید حرف بزنه. اگه حرف بزنه طوفان میشه، بابا داغ میکنه، جوش میاره،عصبانی میشه و کل خونه رو بهم می ریزه و کسی از این طوفان در امان نیست. یکی یکی از شخص خاطی شروع شد به طور سریالی پیش میره وقتی جرقه های این آتیش دامن همه رو سوزوند تازه بابا به خودش میاد و میفهمه شاید حرف اون طرف زیاد هم بد نبود. خلاصه تو این خونه وقتی تنهاست نظرات و شخصیت جالبی داره اما وقتی به هم میرسیم و دور هم جمع میشیم همه لال میشن و نمیتونن حرف بزنن با نظر بابا موافق نباشه اونوقت طرد میشی وصله ناجور. بگذریم من توی یک همچین خونه ای بدنیا اومدم و بزرگ شدم. همیشه هم شاکی بودم. البته پیش خودم، شاکی ازین که چرا نباید نظر بدم، چرا نباید کسی به حرف های منطقی من گوش بده، چرا نباید کوچکترین اختیاراتی که حق هر آدمیه را نداشته باشم اما خوب اینا همش توی خودم بود و کسی ازش خبر نداشت منم نمی خوام راجع به اینها بگم می خوام یه قصه بگم یه قصه واقعی. یه داستان از یک زندگی که خیلی شبیه اما خوب من با تک تک سلولهای بدنم اونا و لمس کردم. اونو حس کردم زندگی کردم. برای اینکه برم سر اصل ماجرا باید بگم که با وجود اینکه توی خونه زیاد نیستم بخاطر اینکه سعی می کنم بیشتر وقتمو توی دانشگاه و با بچه ها بگذرونم و همونقدرم که هستم نقش مهمی دارم. مامانم همیشه توی خونه ست نمیدونم این زن چطور میتونه تحمل کنه. کم کم دارم به این نتیجه می رسم که مامانم دچار روزمرگی شده وقتی براش حرف میزنی و چیز خنده داری میگی یا بی توجه یا با یه لبخند ساده سر و ته داستان و هم میاره. زندگیش خلاصه شده به خرید خونه و غذا درست کردن تمیز کردن خونه . اما همیشه منتظر تا من بیام خونه تا سر به سرش بذارم و روحیه ش عوض شه. نمیدونم من با اینکه بیرون خونه خیلی پر جنب و جوشم اما توی خونه که میام نمیدونم چرا با همه دعوا دارم. نمی دونم چرا میخوام تنها باشم.نمیدونم چرا اتا یکی یه چیز بهم میگه میخام بزنم زیر گریه.اما همیشه هم اینجوری نیستم. مامان میگه وقتی نیستم خونه ساکته.یعنی تمام صروصدا و جنب و جوش خونه مال منه.چون همیشه سر به سر همه میزارم.همش میدونستم یعنی یه جا خونده بودم که آدمهایی که توی خونه مشکل دارن بیرون خونه خیلی شیطون و شرن. منم یکی از این آدمام.شیطون، شر،تخس،فضول و آماده برای انجام تجربیات جدید.همیشه حس کنجکاوی با منه و کشف چیزهایی که برام مبهم و پنهانن.همیشه سعی کردم که وقتی یکی بهم احتیاج داره پهلوش باشم.بین دوستام به مددکار معروفم چون اگه من پیششون نباشم همیشه حوصلشون سر میره.وقتی با اونام نمی ذارم یه لحظه آروم بشینن آنقدر حرف میزنم و سربه سر تک تک شون میزارم که میترکن از خنده.وقتی هم که ناراحتم آنقدر تابلوئه که همه میفهمن.حتی از مدل حرف زدنم .همیشه میدونستم که این فضولی بیش از حد و اندازه و این حس که همیشه با منه که باید به هر کسی که حتی یک کوچولو بهم احتیاج داره کمک کنم یه روزی منو تو دردسر میندازه. و حدسمم درست بود.ماجرا از یک فضولی شروع شد.از یک روز سرد نه یک شب سرد زمستون.اون شب مهمون داشتیم. عموم اینا خونمون بودن. با دختر عموم خیلی مچم. تقریباً همه چیزو بهم میگیم. جدیداً یه مشکلی با خونوادش پیدا کرده که ریختش بهم.گناه داره داره داغون میشه.نمی دونم چرا خونواده ها فکر میکنن جونا هیچی نمی فهمن.انگار یادشو ن رفته که اونام یه روز جوون بودن.

اون شب کلی با دخترعموم سونیا حرف زدیم.از هرچی که دلتون بخواد حرف زدیم.از کسی که خودش می خواد باهاش ازدواج کنه اما خونوادش میگن نه تا درس و دانشگاه.بعد کلی حرف زدن ساعت ۳۰/۱۲ شب خوابمون گرفت.بماند که شب قبلشم هیچ کدوممون هم نخوابیده بودیم.اما آنقدر پررو بودیم که نمی خواستیم بخوابیم.در هرصورت با کلی نق زدن که خوابم نمیاد و اما باید فردا زود بیدارشم گرفتیم خوابیدیم.

قصه از همین جا شروع میشه خیلی اتفاقی با یه sms.
@nazkhatoonstory

قسمت۱

ساعت نزدیک ۲ نیمه شب بود یا به طور دقیق ۱:۵۰ توی خواب عمیق و خوب بودم. اما یهو با صدای ویبره گوشیم از خواب پریدم. یه sms اومده بود. میتونستم بخوابم. اما همون حس فضولی نگذاشت بخوابم. گوشی رو برداشتم تا ببینم کیه که اونوقت شب بازیش گرفته. یا بیخوابی زده به سرش. اول نگاه به شمارش کردم.آشنا بود اما نمیدونستم کیه. یه جک بود که اولش یه چیز میگه و آخرش هم یه تیکه‌ی عشقی نوشته. هم جالب بود هم حس فوضولیم میگفت که این کیه که الان sms زده. تو جوابش نوشتم:
“شما نصف شب خواب نداری؟ من نمیدونم تو کی هستی. متأسفم”
هم خوابم میومد هم کنجکاو شده بودم. گوشی رو گذاشتم سرجاش روی میز کنار تختم. چشمامو بستم تا بخوابم. تازه چشمام گرم شده بود که باز صدای ویبره بلند شد. جواب sms منو داده بود. نوشته بود:
“آخی، شرمندتونم، حواصم اصلًا به تایم نبود. شب بخیر”
کفری شده بودم. این کی بود که من نمیشناختمش اما اون… نمیدونم حرصم گرفته بود. گفتم:
“دیوونه، خواب بد دیدی بیدار شدی چرا منو بیدار کردی. میتونستی خودتو معرفی کنی چون الان مخم نمیکشه کی هستی”
داشتم از فضولی میمردم. یه کم صبر کردم. اما فکر کردم پشیمون شده واسه همینم گرفتم بخوابم. جواب دادنش خیلی طول کشید. تقریباً خوابم برده بود که یهو یه sms دیگه:
“گفته بود: من که عذرخواهی کردم. گفتم که شب بخیر. الانم به نظر تو لالایی بخونم تا بخوابید؟ پس زیاد به مختون فشار نیارید فقط چشماتونو ببندید منه به قول شما دیونه دعا میکنم که خوابتون ببره. خوابای خوش ببینید…”
دیگه حسابی جوش آورده بودم. نه خودشو معرفی میکرد نه میذاشت بخوابم. تا خوابم میگرفت با smsهاش منو از خواب میپروند. بهش گفتم :
“میخواستی یه ساعت دیگه جواب بدی. من میخوابم اگه تو بذاری. بابا داشت خوابم میبرد بیدارم کردی. نمیخواد لالایی بگی گفتم نامبرت آشناست. ولی بجا نیاوردم.”
دیگه خوابم نمیگرفت.آنقدر حس فضولی تحریکم کرده بود که یه نگاه به شماره‌های خودم کردم. فهمیدم چرا شمارش برام آشناست. فقط سه شماره‌ی اولش فرق میکرد چهار رقم آخرش درست مثل شماره یکی از دوستام بود. میخواستم ببینم که یکی از دوستامه که داره اذیت میکنه یا نه. آخه این کارا بی‌سابقه نیست. من خودم یکی یه نوبت همه رو گذاشتم سرکار تا این آخریا که حدود ۱ هفته‌ی پیش بود که یکی از بچه‌ها منو گذاشت سرکار. تازه فهمیدم دست بالای دست بسیاره. دیگه نمیخواستم سرکارم بذارن. داشتم به این فکر میکردم که این کیه که جواب داد.
“بیخیال منم داشتم میخوابیدم بیدارم کردی. من معذرت میخوام. شماره آخرو اشتباه گرفتم آقا یا خانم محترم! حالا میخوابید؟”
اعصابم خورد شده بود. یارو داشت باهام بازی میکرد. دیگه حوصله‌ی فکر کردن نداشتم. فردا با سونیا میگشتیم ببینیم این کیه که بازیش گرفته. دیگه جوابشو ندادم و گرفتم و خوابیدم. خدارو شکر مثل اینکه اونم خوابش میومد چون دیگه sms نداد. فردا صبح که بیدار شدم. بعد صبحانه سونیا گفت: دیشب کی بود sms میداد.گفتم یه مزاحم. نمیدونم کی بود. فکر کنم اشتباه گرفته بود. یکم فکر کردیم ببینیم که شمارشو میشناسیم یا نه اما آخرش بیخیال شدیم. سونیا حدود ۹ صبح رفت خونشون. منم نشستم تا درس بخونم. ساعت ۱۱:۳۰ بود که یه sms جدید برام اومد….

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۵٫۱۸ ۲۳:۰۷]

قسمت۲

ساعت ۱۱:۳۰ بود که یه sms جدید برام اومد. وقتی نگاه کردم دیدم همون دیشبه‌ست. نوشته بود:
“سلام امیدوارم که خوب خوابیده باشید واقعاً شرمندم فکر نمیکردم خواب بوده باشید ببخشید. حالا یه سؤال؟ میدونید فرق چغندر با شما چیه؟”
دیگه ریخته بودم بهم. از یه طرف این حس فضولی لعنتی داشت دیونم میکرد. از طرف دیگه این یارو خودشو معرفی نمیکرد. از اون طرف این حس که فکر میکردم که یکی از بچه‌ها داره سربه‌سرم میذاره داشت کالفم میکرد. تازه از من سؤالم میکنه.گفتم نکنه از این جکای مسخرست.
“سلام. نه نمیدونم. فکر نمیکنید بهتر باشه اول خودتونو معرفی کنید؟ این مؤدبانه تره.” اون جواب داد:” چغندر رو میبرن کارخونه ازش قند و نبات میسازن ولی توخودت قند و نباتی. شکلاتی شکلاتی… منم شکرم. بنظر شما مؤدبانه‌تر از اینم میشه؟ من همیشه شیرینم.” دیگه اعصاب برام نمونده بود. مطمئن شده بودم که یکی از بچه‌ها داره اذیتم میکنه. تلفن دستم گرفتم و شروع کردم از هرکسی که فکر میکردم پرسیدم اما هیچ کس این شماره رو نمی‌شناخت. منم جوابشو ندادم. اما اون دوباره sms داد و گفت: “فقط بدون جواب sms مثل سلام واجبه” منو میگی همچین به رگ غیرتم برخورد که نگو. تو جوابش فقط یه جمله نوشتم:”دارم از فضولی میمیرم میشه خودتو معرفی کنی؟plz” اما اون عوض جواب یه sms داد که توش نوشته بود: “چقدر ماهی” و پایین sms هم کلی عکس ماهی کشیده بود. منم یه متن ادبی براش فرستادم.گفتم حالا که تو میخوای بازی کنی من پایم: “در زندگی سه چیز را دنبال کن. ۱دوست داشتن را برای تجربه. ۲_عاشق شدن را برای هدف. ۳_فراموش کردن را برای قبول واقعیت.”
اونم کم نیاورد جواب داد:
“یه ضرب المثل آفریقایی که معنیش اینه تو واسم عزیزی”
نمیدونستم چی بگم حسابی کلافه شده بودم. هر کسی بود خیلی بیکار بود و سرش درد میکرد برای sms بازی اما من وقت نداشتم. باید درس میخوندم. همیشه هم حس درس نمیومد. بهش گفتم:
“نمیدونم تو کی هستی یا چند سالته. ولی من فورجه‌م که درس بخونم. تو هم بهتره درس بخونی نه اینکه ساعت ۲۲ از خواب بیدار شی. OK؟”
تو جواب بهم گفته بود:
“آخه عزیزم من همیشه شبا درس میخونم. بخاطر همین فکر کردم شما هم بیدارید. نمیدونستم که دارید استراحت میکنید. من از بس که شرمنده شما شدم آب شدم الان ازم دلگیرید؟”
نمی فهمیدم یعنی چی. اولش فکر کردم که با یه بچه دبیرستانی طرفم گفتم بهش بفهمونم با بزرگتر از خودش طرفه اما حالا نمیدونستم یعنی چی. هیچی نمیفهمیدم. داشتم از کنجکاوی میمردم واسه همین جوابشو ندادم. اما اونم بیکار ننشست. میدونست چه جوری باید منو غیرتی کنه.
“میتونستید جواب بدید بگید که دلگیرید تا اینکه sms بی‌جواب بذارید”
“میگن برای رسیدن به عشقت باید از همه دنیا بگذری. شما که همه دنیای منی بگو از چی باید بگذرم؟”
این sms هارو وقتی داد که من رفتم ناهار بخورم. وقتی برگشتم دیدمشون. تو جوابش نوشتم:
“تو سر ظهر ناهار نمیخوری؟ من داشتم ناهار میخوردم. من خودم همه رو سرکار میگذارم. اونوقت تو میخوای منو سرکار بگذاری؟ خانم یا آقای محترم.”
مثل اینکه بهش برخورده بود یا گیج شده بود. چون جواب دادنش خیلی طول کشید. تو جواب گفت:
” اولًا من هیچ وقت به شما جسارت نکردم. تو نه و شما. دوماًٌ به نظر شما تو موقع امتحان‌ها میشه کسی رو سرکار گذاشت؟ پس این شما هستید که تا حالا منو سرکار گذاشتید. تجربه هم که دارید. ممنونم از لطفی که کردید.”
_”من کسی رو که میشناسم سرکار میگذاشتم و بعداً خودمو معرفی میکردم. اما من شمارو نمیشناسم. از فضولی نمیدونم چی کار کنم. شما هم که نمیگید کی هستید.”
اما اون جواب نداد. ظاهراً بهش برخورده بود. گفتم بیخیال هر وقت حوصلش سر بره خودش دوباره sms میده. یکم که گذشت کالفه شدم. خسته شدم. یک ساعت و نیم بعد اونی حوصلش سر رفته بود من بودم. گفتم چه جوریاست اون هر وقت بخواد میتونه منو سرکار بگذاره و sms بده.
اگه اون این حقو داره منم حق دارم که این کارو انجام بدم…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۵٫۱۸ ۲۳:۰۸]

قسمت۳

گفتم چه جوریاست اون هر وقت بخواد میتونه منو سرکار بگذاره و sms بده.
اگه اون این حقو داره منم حق دارم که این کارو انجام بدم.
گفتم ممکنه خواب باشه واسه همین توی sms نوشتم:
“سلام من حوصلم سر رفته. نمیتونم درس بخونم. شب درس میخونم. اگه خوابی متاًسفم میشه بیدار شی. من نمیدونم چی کار کنم. از بیکاری متنفرم.”
“نه من بیدارم دارم درس میخونم که تا شب تموم شه که یه وقتی اون موقع شب مزاحم کسی نشم تا منو سرکار بگذاره.” فهمیدم که از دستم ناراحته. داشت متلک مینداخت و کنایه میزد. “الان این حرف یعنی شما ناراحت شدید؟ فکر میکردم من باید ناراحت باشم که نصف‌ شب sms اشتباه دریافت کردم. شانس آوردم که بقیه بیدار نشدن.”
اصلًا تو فکر تلافی کردن و جواب دادن بهش نبودم. داشتم باهاش شوخی میکردم اما این انگار جدی گرفته بود و ناراحت شده بود چون تو جواب گفت:
” یعنی چی اونوقت؟خسته شدم از بس عذرخواهی کردم، باشه معذرت میخوام که اونوقت شب مزاحم شدم. الهی این چشم کور بشه تا تایمو ببینه. در ضمن sms اشتباهی نبود. دیدم خسته اید مجبور شدم که این حرفو بزنم که فکرتون مشغول نشه راحت بخوابید!”
“جدی sms مال من بود؟ قشنگ بود البته اخرش. دیگه معذرت نخواه من عادت دارم دوستام شبا sms زدنشون میگیره. میشه الان درس نخونی؟PLZ؟” “پس امتحان چی میشه آخه من تنبلم باید زیاد درس بخونم تا از تو عقب نیوفتم”
کلافه شده بودم . این حرف آخرش یعنی چی؟ یعنی منو میشناخت، یعنی داشت اذیتم میکرد. یعنی سرکار بودم. با حرص گفتم:
“ببین یه سؤال. من قراره شمارو بشناسم؟ بابا این رمزبازی‌ها یعنی چی؟ اه خسته شدم. اصلا دیگه مهم نیست. شما درستونو بخونید عقب نیوفتید.”
دیگه مهم نبود زیادی به اعصابم فشار اومده بود. فکر نمیکردم دیگه جوابمو بده. جواب دادنشم خیلی طول کشید تا اینکه یه دفعه دیدم جواب داد و گفت:
“پس یه واقعیتی رو باید بدونی. تا همین جاشم خیلی از شما جلوترم نگران نباشید. آخه من برای ارشد میخونم. پس وقت زیاد دارم. من فقط شبا درس تو کلم میره. به خاطر همین گذاشتم کنار و آماده جواب گویی به سؤالاتتون هستم. OK؟”
“نه من سؤال خاصی ندارم. فقط همون قبلیه که بی جوابه. الان یه چیزی. شما منو میشناسی که میگی sms تون درست بود؟ من شک دارم. اینو جواب بده.” “به من گفتی که دل دریا کن ای دوست. همه دریا از آن ما کن ای دوست. دلم دریا شد و دادم به دستت. مکن دریا به خون پروا کن ای دوست.”
“مطمئن هستم که ناراحت شدید اما منو ببخشید منظوری نداشتم لااقل smsمو بی‌جواب نذارید. PLZ”. ناراحت شده بودم چون داشت طفره میرفت، نمیخواست جواب بده منم لج کردم جوابشو ندادم. “چی کار کنم که ناراحت نباشید؟ مطمئن باشید که جواب میدم اما میدونم اگه الان به این سؤال جواب بدم…! این سؤالو اگه میشه آخر جواب بدم. OK؟” “ببین من واقعاً گیج شدم به عمرم توی یه همچین وضعیتی نبودم. شما جواب سؤالمو نمیدید بعد میگید sms تونو بی‌جواب نگذارم. لااقل بگید من چی باید صدات کنم؟”
“البته این سؤالو یک بار جواب دادم میتونید شیرین بی‌مزه صدام کنید.” “خانم شیرین بی‌مزه یه اسم کوتاه‌تر ندارید من تا بخوام صداتون کنم صفحه پر شده. میشه بگید تلمو از کجا اوردید؟ PLZ یه کم درک کنید.”
“اولًا Tell شما دست من نیست. فکر میکنم یه جایی جا گذاشتید. ضمناً دلتو صابون نزن پسر منم مثل خودتم. اسمم مهران و شما؟” حالا فهمیده بودم که اون پسره. اسمشم مهران ولی ظاهراً یکم گیج میزد یعنی چی دلتو خوش نکن پسر منم؟ “یعنی چی دلمو صابون نزنم مثل منی؟ نمیفهمم. منظورم از Tell هم شماره‌ی تلفن بود. دیگه وقتی واسه ارشد میخونید اینو باید بدونید.”
_”چی شد؟ یعنی اینقدر برات مهم بود که من همون شیرین بودم؟ مرد که نباید به این زودی خودشو نشون بده میتونیم مثل دو تا مرد با هم دوست باشیم. نمیخواید اسمتونو بگید که بیشر باهم آشنا بشیم؟”
تازه داشت جالب میشد.آقا فکر میکرد من پسرم!

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۵٫۱۸ ۲۳:۰۸]

قسمت۴

تازه داشت جالب میشد.آقا فکر میکرد من پسرم! خوب بذار یکم اذیتش کنم. تاحالا سرکارم گذاشته یکم من سرکارش بگذارم مگه چی میشه.
“من سپند هستم البته شما باید بهتر بدونید وقتی شمارمو دارید اسم منو هم دارید.آقا مهران شما چی میخونید؟ ارشد چی میخواید بخونید؟” “یعنی فکر کردید که نمیدونستم چرا؟ مگه از سرکار بودن خوشتون نمیومد پس چی شد؟ مگه مردام Tell میزارن که من منظورتونو از Tellندونم. حالا شما میخوای اسمتونو بگید یا نه؟”
متوجه منظورش نشدم. نمیدونستم چی میخواد بگه.گیج شده بودم. بلافاصله بعد از این sms یه پیام جدید داد وگفت:
“مسخره میکنید مگر نمیخواستید سرکار باشید شما که دوست داشتید؟ مثل اینکه شماره رو اشتباه گرفتم چه طور باید شما رو بشناسم؟” “یعنی چی؟ مگه نگفتی مثل دو تا مرد باهم دوست باشیم منم خواستم دلتو نشکونم. الان دیگه مشکل کجاست؟ من نمیفهمم!!!”
“یعنی این مرد اسم نداره؟” “گفتم سپند. یعنی اینقدر نامفهوم و غیرقابل درکه؟ درضمن من گفتم هیچوقت خوشم نمیاد زیاد سرکار باشم اما ظاهراً شما بازی رو دوست دارید مگه نه؟”
” نه من دنبال بازی نیستم سپند جان آخه خودت گفتی من کسی رو که میشناسم سرکار میگذارم چه برسه به شما که نمیشناسم” “گفتم دوستامو اذیت میکتم نه شمارو. آقا مهران شما که شمارمو داشتی چه جوری اسممو نمیدونستی؟ برام سؤال شده میشه بگی؟”
_ “به خدا آقا سپند sms اشتباهی اومد میخواستم یه سؤل درسی از یکی از دوستام بپرسم بعد از اینکه جواب اومد دیدم اشتباه شده گفتم واسه انتراکت خوبه جوابشو بدم همین. الانم اگه ناراحتید خب بازم عذرخواهی میکنم دیگه هم مزاحمتون نمیشم بای.”
داشتم از خنده میترکیدم. یارو دستو لو داده بود. کم آورده بود. باورش شده بود که پسرم. داشت پس می افتاد. اصلًا حواسش نبود که داره سوتی میده.آخه sms اولش یه متنی بود نه سؤال درسی. ترسیده بود و میخواست یه جوری ماست مالیش کنه. اما سه کرده بود. دلم براش سوخت گفتم گناه داره. ظاهراً مؤدبه یه جورائیم جالب بود گفتم بگم بهش تا پس نیوفتاده.
“اولًا من خر نیستم. دوماً سؤالتون در مورد درس بود یا جک؟ سوماًٌ اونی که فکر میکنید نیستم اونیم که گفتم نیستم. چهارماً از بازیم خسته شدم. بای” ” میشه بپرسم پس شما کی هستید که این نیستید یا اونی که فکر میکنم نیستید؟PLZ؟”
طفلکی حسابی گیج شده بود . اصلًا سردرنمیاورد یعنی چی. داشتم بهش میخندیدم و گفتم حالا تو بازی خوردی نه من. ولی گفتم از خماری درش بیارم بهتره.
“خب چون بچه‌ی مؤدبی بودید میگم تا گیج نشی. شاید یادت بمونه که خانوما رو غیرتی نکنی. بابت smsهای قشنگت و وقتی که گذاشتی تشکر.” ” یعنی لیاقت آشنایی با شما رو ندارم؟ نباید بدونم این آدم مجهول چه شخصیتی هستن که بنده بتونم اشتباهمو جبران کنم؟ دوست ندارم کسی ازم ناراحت باشه. الان دارم پیش خودم شرمنده میشم اگه بگید مزاحم یک خانم محترم شدم. بگو که حقیقت نداره؟ خواهش میکنم.”
خندم گرفته بود. چه جوری حرف میزد مثل کتابای ادبی جالب بود. میدونست چه جور باید رفتار کنه. گفتم زیادی داره مثل فیلم‌های هندی میشه. بزار یه کم تو خماری باشه فعلًٌا…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۵٫۱۸ ۲۳:۰۹]

قسمت۵

گفتم زیادی داره مثل فیلم‌های هندی میشه. بزار یه کم تو خماری باشه فعلًٌا.
” میگن زندگی مثل یه دیکته ست. هی غلط مینویسی پاکش میکنی دوباره غلط مینویسی پاکش میکنی غافل از اینکه یه روز داد میزنن میگن ورقه ها بالا وقت تمومه.” متنش خیلی جالب بود. تا حالا نشنیده بودم. خوشم اومده بود. جوابشو دادم گفتم خوبه روشن بشه گناه داره عذاب وجدان نکشدش بهتره. ” آره درست فهمیدی من دخترم ولی مزاحم نشدی من بی کار بودم و حوصلم سر رفته بود ممنون که وقت گذاشتی واسه sms دادن. Tanx”
“واقعاً شرمندم نمیخوام فکر کنید که قصد مزاحمت داشتم آخه من خیلی از این کار بدم میاد میخوام جبران کنم تا حرفی برای گفتن نباشه.” “خب یعنی چی؟ چه جوری میخواید جبران کنید؟ من نمیفهمم؟ نگران نباشید حرفی توش نیست Tanx . مزاحم درس خوندنتون نمیشم. روز خوش.”
” وای خدای من یعنی اینقدر نفهم بودم که نفهمیدم؟ فقط میتونم به یک طریق جبران کنم قول میدم که این آخرین sms باشه که میفرستم تا شاید از خجالتتون در بیام. در ضمن این خانم محترم اسم نداره؟” ” چرا داره ولی وقتی دیگه sms نمیدید دلیلی نداره بگم. من از sms دادنتون ناراحت نشدم خودتونو زیاد اذیت نکنید. معذرت که مزاحم درستون شدم. شرمنده.”
“اصلًا حالم خوب نیست. اومدم بیرون میخوام برم دریا تا ازش سؤال کنم که این همه آبو میخواد چی کار؟ در صورتی که آب خونمون قطع به نظر شما این عدالته؟” تحویلش نگرفتم. گفتم اگه این یه بازیه منم بازی میکنم. رفتم بیرون پیش مامانم اینا طبق معمول هر روز داداشا داشتن سرهمه چیز دعوا میکردن. سرکنترل تلویزیون. سر کانال تلویزیون. سرجا که کدومشون روی مبل نزدیک تلویزیون بشینن. دیگه برام عادی شده بود اما نه زیاد. بازم وقتی بهشون نگاه میکردم سرم درد میگرفت. داداش بزرگه همش حقو به خودش میده و سر داداش کوچیکه هوار میکشه. این دفعه هم کارشون بالا گرفت و به کتک کاری کشید. منم نموندم بهشون نگاه کنم تا بیشتر حرص بخورم اومدم توی اتاقمو سعی کردم فکرمو منحرف کنم. اما چه جوری؟ به چی باید فکر میکردم. توی این خونه چیز جذابی وجود نداشت که ذهنمو بهش مشغول کنم. رفتم سراغ گوشیم. تنها چیزی که میتونست مشغولم کنه اون بود. رفتم سراغ اون غریبه مهران. ” ببخشید نباید مزاحمتون بشم ولی شرمنده نمی خوام الان تنها باشم. میخوام ذهنم مشغول یه چیزه دیگه بشه. نمیخوام به چیزی فکر کنم.”
نمیدونم چرا بهش sms دادم. نمیدونم چطور بهش اعتماد کردم. فقط میدونستم که اون تنها کسیه که منو نمیشناسه. حتی نمیدونستم جوابمو میده یا نه؟ اما منتظر موندم. خدا رو شکر جوابم داد اما با دلخوری:
” چی میتونم بگم وقتی نمیدونم اسمتون چیه؟” میخواستم اسممو بهش بگم اما هنوز بهش اعتماد نداشتم. هنوز برام مجهول بود واسه همین یه اسم دیگه بهش گفتم. یه اسم جدید. ” خیلی مهمه؟ اسمم “هستی”. آقای مهران لطفاً اگه مزاحمتون شدم بگید نمیخوام اذیتتون کنم. در ضمن مهم نیست چی بگید فقط یه چیز بگید لطفاً.”
” خواهش میکنم این چه حرفیه! اگه آقا سپند بودید همین الان میومدم دنبالتون تا با هم بریم دریا تا از تنهایی دربیاید اما حیف که قسمت نبود.” “آخی جدی داری میری دریا؟ خوش به حالت دلم میخواست الان که دریا داره تاریک میشه میرفتم اونجا. چقدرم با حال الان من جور بود. من چند روز دیگه میرم طوری نیست.”
” آخی، الهی، اشکالی نداره عوض هستی خانوم هم شنا میکنم فقط اگر سرما خوردم تکلیفم با کیه؟” “من که نگفتم شنا کن گفتم میخوام دریا رو ببینم.آدم وقتی دلش تنگ میشه یاد دریا میوفته. با دیدن دریا یادش میوفته باید دلش دریایی شه.”

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۵٫۱۸ ۱۷:۲۲]

قسمت۶

حالم خوب نبود. خیلی دلم میخواست گریه کنم. از طرفی مامانم گفت که داره با داداشم میره بیرون و من باید شام درست کنم. دیگه این از کجا اومده نمیدونم. موقع امتحان و شام درست کردن نوبره والا.جواب دادنم یکم طول کشید.
“خوابیدید؟ اگه ناراحتی بیام دنبالت تا از نزدیک دریا رو ببینید.” ” مرسی باید شام درست کنم. اصلًا حس شام ندارم. ترجیح میدم بخوابم ولی نمیشه فکر میکنم شما دیگه به دریا رسیدید. سر راه به دانشگاهم سلام برسونید.”
اینو همین جوری گفتم. آخه توی شهر ما همه دانشگاه‌ها توی یه جاده خارج شهرن دانشگاه مام همینطور. اولین دانشگاه بزرگ سر راهش دانشگاه آزاد بود.
“مگه شما تنها هستید که باید شام درست کنید؟ اونم موقع امتحانات! یا اینکه تو خوابگاه تشریف دارید؟ میخوای واست شام بگیرم بفرستم؟ ضمناً منظورت کدوم دانشگاست که سلام برسونم؟” هم داشت زیادی لطف میکرد و دست و دلبازی. هم زیادی گیج شده بود و هم زیادی فضولی میکرد. میخواستم یکم گیجش کنم یعنی از این گیج ترش کنم و بیست‌سؤالی را بندازم. واسه همین گفتم: “وای چقدر سؤال کدومشو جواب بدم. مرسی شام نمیخوام چون من شام نمیخورم. الانم تنهام بقیه رفتن بیرون. به اولین دانشگاه بزرگ سلام برسونید.”
“هستی منظورت همون آزاده؟” خندم گرفته بود. بچه‌ی تیزی بود. داشتم smsشو میخوندم که تلفن زنگ زد. یکی از دوستام بود. مشغول صحبت شدمو یادم رفت جوابشو بدم. خیلی طول کشید. یعنی زیادی طول کشید. اونم شاکی شد. اصلًا حواسم بهش نبود که یه دفعه با صدای ویبره گوشی به خودم اومدم دیدم ظاهراً هنوز منتظره جواب من.گفته بود: ” اگه قراره جواب اینقدر طول بکشه همون بهتر که شام نخوری بخوابی منم که بیخیال درس شدم تا آخرشب دریا میمونم. خوب بخوابی بی‌معرفت.”
اِ… این پسره چی داشت میگفت. من آخر معرفت بودم همه میگفتن حالا اون به من میگه بی‌معرفت. خب یادم رفته بود جوابشو بدم. یعنی چی؟ باید یکم توضیح میدادم تا روشن بشه.
“آره همون دانشگاست. داشتم با موبایل حرف میزدم. در ضمن گفتم شما توی آبید نمیتونی جواب بدی. وگرنه بی‌معرفت نیستم.” میخواستم یه جوری خودمو توجیح کنم. اما انگاری خیلی از دستم ناراحت شده بود. آخه دیگه جوابمو نداد. منم باید شام درست میکردم. درسم که نخونده بودم. دیگه مامانم اینا هم پیداشون میشد. بیخیال یارو شدم و رفتم به کارام برسم. شبم اینقدر خسته بودم که ساعت ۱۰ نشده گرفتم خوابیدم. توی یه خواب عمیق بودم که با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم. بازم یه sms درست سر ساعت ۱:۳۹ صبح بود. و باز هم مهران. با خودم فکر کردم که این پسره ساعت کارش شباست؟ شب کاره که هیچوقت نمیخوابه یعنی شبا نمیخوابه و روزا میخوابه؟ اما وقتی که sms و خوندم داشتم پس می‌افتادم. از تعجب دهنم باز مونده بود. باورم نمیشد. خیلی عجیب بود. “الان متوجه شدم که فقط به درد زمانی میخورم که هستی خانم ما حوصلش سررفته یا اینکه بیخوابی به سرش میزنه و هیچ ارزش دیگه‌ای ندارم….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۵٫۱۸ ۱۷:۲۳]

قسمت۷

“الان متوجه شدم که فقط به درد زمانی میخورم که هستی خانم ما حوصلش سررفته یا اینکه بیخوابی به سرش میزنه و هیچ ارزش دیگه‌ای ندارم. اشکالی نداره همین اندازه. ما که وقتی دلمون گرفت فقط میگیم خدایا ما که به تنهایی عادت کردیم. این تنهاییم دوس داریم. فقط میگم خدایا خانوادمو ازم گرفتی هیچی نگفتم میدونستم که خواست توست اما دیگه احساس میکنم کم آوردم. میترسم آخر نتونم دووم بیارم وقتی که به پنج شنبه نزدیک میشیم افسوس میخورم. ای کاش اون روز لعنتی اون امتحان لامصبو نداشتم و منم با اونا میرفتم تا اینکه بمونم و حسرت روزای خوشی رو که با خانواده داشتمو افسوس بخورم. اینا رو نگفتم که ناراحت بشید. الان که سر خاکشون هستم نمیدونم چرا به یاد شمام؟” نمیفهمیدم این آدم ناشناس هر لحظه برام مجهول‌تر میشد. شده بود یه معما که نمیتونستم جوابشو پیدا کنم. حیرت کرده بودم. از یه طرف ترسیده بودم یعنی اون این وقت شب توی قبرستون نشسته اونم با اون همه قبر. بالای سر خانوادش. هم عجیب بود هم گیج‌کننده هم ترسناک. با خنگی و گیجی گفتم: “سلام حالت خوبه؟ دریا خوش گذشت؟ شما چی دارید میگید الان کجا هستید؟ شما گفتید شب درسو بیخیال میشید. سر خاک کی هستی؟ اینا که گفتی هیچ چیزش درست نبود.”
“با اینکه هوا سرده اصلًا احساس سرما نمیکنم چون فکر میکنم تو آغوش گرم خانواده‌ام. معذرت میخوام گفتم حالا که من نیاز به یه هم صحبت دارم یکی هست که جوابمو بده اما ای کاش که به یادت نمی‌افتادم میدونم که شما حق دارید. غم‌های هرکسی فقط مال خودشه. معذرت میخوام اگه بی‌خواب شدید.” ” نه مهم نیست عادت دارم. شما نمیترسید الان سر خاکید؟ اونم تنها؟ آقا مهران لطفاً برید خونه. الان خوب نیست شما اونجا باشید. من همیشه به حرفاتون گوش میدم. OK؟
” من تنها نیستم. خانوادم همه اینجان. آخه من همیشه چهارشنبه‌ها میام پیش خونوادم. فردا شلوغ میشه نمیتونم راحت باهاشون صحبت کنم. همیشه تا صبح پیششون میمونم. ولی یه آدم تنها فقط از مردن میترسه اما من که از همون روزی که خونوادم اومدن اینجا منم فکر میکنم اینجام و خیلی وقته مردم. همین دریایی که میگید ازش متنفرم همیشه میرم ازش گله میکنم تو که رحم به کوچیک و بزرگ نمیکنی پس چرا من؟ یعنی من ارزششو نداشتم که منو پس زدی. اونم بعد ۱۲ ساعت زنده؟ بهش میگم چرا کسی که نمیخواد جونشو ازش میگیری اونوقت من که میخوام چرا منو قبول نکردی پس واقعاً نامردیتو ثابت کردی همین. پس مطمئن باش هستی خانم دریا هم جایی برای خوش‌گذرونی نیست.” حسابی گیج شده بودم. این کی بود؟ چی میگفت؟ این همه مشکل که هر کدوم برای ناامید کردن و ازپا درآوردن یه نفر کافی بود همش مال اینه؟ این چه جوری تحمل کرده؟ چه صبری. اما الان داغونه. چی کار میتونم براش بکنم. این از زندگیش سیر شده. اما من ابله همیشه با داشتن این همه چیزهای خوب از زندگیم سیرم و شاکیم. از بس خنگم. “نگو این حرفو. زندگی یه نعمتیه که خدا به هر کسی نمیده. اگه شما زنده‌اید حتماً دلیلی داره. خدا کاری رو بی‌دلیل انجام نمیده. شما زنده‌اید پس زندگی کن.”
نمیدونم چی شد اما دیگه جواب نداد. نمیدونستم حرف بدی زدم یا نه؟ ناراحت شده یا نه. حدود یک ساعتی داشتم بهش فکر میکردم تا اینکه کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد. صبح از وقتی بیدار شدم منتظر sms اون بودم نمیدونم چرا؟ اما یه حس عجیب داشتم. زندگیش برام مهم شده بود که چیکار میکنه و دیدش به زندگی چه جوریه. هر چی صبر کردم ازش خبری نشد. ساعت ۱۱:۱۲ خودم براش sms زدم.گفتم شاید بیدار شده باشه.
_” سلام حالت خوبه؟ ببخشید نمیدونم خوابی یا بیدار. آخه دیشب توی هوای سرد بیرون بودی تا صبح . گفتم نکنه سرما بخوری. اگه بیدارت کردم معذرت.”
اما هرچی منتظر بودم ازش خبری نشد…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۵٫۱۸ ۱۷:۲۴]

قسمت۸

اما هرچی منتظر بودم ازش خبری نشد. گفتم شاید هنوز خواب باشه. وقتی بیدار شد شاید جواب بده. خالصه ازش خبری نشد تا ساعت ۲:۴۰ که sms داد. پریدم رو گوشی تا ببینم چی شده بود که تا حالا بی‌جواب مونده بودم.
” شرمنده دیشب اینقدر اشک ریختم نمیدونم چطور شد چشمامو که باز کردم دیدم تو بیمارستانم. از اینکه کسی رو نداشتم که بالای سرم باشه از خودم بدم اومد. اخه خونوادم رو از دست دادم. دریغ از یک دوست‌. از اینکه منتظر شدید معذرت میخوام آخه گوشیم دست نگهبان آرامگاه بود. ممنونم از اینکه به فکر من بودید. مرسی.” خیلی ناراحت شده بودم. دلم میخواست پسر بودم و میرفتم پیشش تا تنها نباشه اما حیف. چی کار میتونستم براش بکنم. ” من نمیدونستم. ببخشید. نمیدونم چیکار میتونم برات انجام بدم. ای کاش پسر بودم اونوقت نمیگذاشتم تنها بمونی. الانم رو کمکم حساب کن. بی‌تعارف.”
” نه مرسی شما بهتره به درستون برسید نمیخوام به خاطر من از درستون عقب بیفتید. هر موقع نیازی داشتید کمکی از دستم بر میاد در خدمتم.آخه درسو گذاشتم کنار دیگه نمیخوام خودمو، تنهاییمو با کتاب بگذرونم. تصمیم گرفتم برم مسافرت. نمیخوام توی این شهر که مال خودمه ولی توش غریبم بمونم. به درد من نمیخوره.” آخ که حرف دل منو زده بود. منم از این شهر متنفر بودم. و همیشه دنبال راه فرار م تا از این شهر لعنتی فرار کنم. ” من مثل خواهر کوچکتون. اینکه از اینجا فرار کنید که نمیشه بهتره درستونو بخونید اون بیشتر به دردتون میخوره هر چی باشه اینجا رو خوب میشناسید.”
” تورو خدا دیگه حرف از درس نزنید. من نمیخوام تو شهری که فقط منو به خاطر چیزای دیگه میخوان بمونم. من که از دروغ خوشم نمیاد دلم میخواد همه مثل شما باشن ولی نمیدونم یه حسی بهم میگه که اسمت هستی نیست؟” خیلی عجیب بود. چه حس عجیبی. شک کرده بود. این از کجا فهمیده بود اسمم هستی نیست؟ نمیدونستم. اما دیگه نمیخواستم بازی کنم. میخواستم باهاش باشم و تنهاش نگذارم. میخواستم منو به اسم واقعیم صدا کنه نه اسم دیگه. فکر میکردم بهش باید اطمینان کنم. به اولین همشهری مذکر باید اطمینان کنم. ” میشه بگی کی گفته؟ یعنی چی؟ هستی نیستی یعنی چی؟”
” نمی دونم فقط یه حسه. هستی خانوم من که شمارو به همین اسم میشناسم و تا آخرم با این اسم صداتون میکنم. نمیدونم شاید به خاطر اینه که دور و برم آدمای دورو وجود دارن به همه بدبین شدم جسارت به شما نباشه. بهم حق بده عزیزم.” ” حق میدم. حست درست بود ولی میخوام منو هستی صدا کنی البته اگه بخوای اسممو به شما میگم.”
مهران:” یعنی میخوای بگی که هستی اسمت نیست؟ پس چرا بهم حق میدی؟ پس اسمت چیه؟ یعنی میخوای بگی تا الان سرکار بودم؟ مرسی.”
” اسمم سوگنده اگه میخوای بدونی. سرکارم نیستی چون فکر میکردم میدونی. واسه همینم نگفتم فکر نمیکردم مهم باشه. ببخشید.” “اصلًا من همون شما رو صدا میکنم. دیگه مهم نیست.”
” ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم ولی فکر میکردم میدونی. نمیخواستم ناراحت بشی معذرت میخوام. آقای مهران از من عصبانی و ناراحتید؟ Sorry”. ” نه من ناراحت نیستم. شما اولین نفری نیستید که اینجوری باهام طی میکنی و مطمئن باش آخرین نفرم نیستی.”
” معذرت میخوام ولی معمولًا به کسی اعتماد نمیکنم. الانم نمیدونم چرا اسم واقعیمو بهت گفتم. راستشو بخوای من از مردم این شهر متنفرم. لطفاً درکم کن.” ” مگه بچه کجایی؟”
خندم گرفته بود. همچین حرف زده بودم که به شک افتاده بود. اگه خودمم جای اون بودم با این مدل حرف زدن فکر میکردم که مال یه جایی غیر از این شهره. هنوز جوابشو نداده بودم که بلافاصله گفت:
” پس خوابگاه تشریف دارید.” همچین حرف میزد که انگار کشف مهمی کرده بود. جالب بود. گفتم بهتره از اشتباه درش بیارم. ” نه متأسفانه مال همین خراب شده با آدمای … هستم. اما همیشه از اینجا فراریم. خوشبختانه امکانش هست. بعد امتحان میرم مسافرت.”
” دیگه خسته شدم از sms دادن اگه میشه میخوام باهاتون صحبت کنم؟ لطفاً.” آره. ولی داشت تند میرفت. هنوز زود بود. از طرفی مامانم اینا هم مثل شیر وایساده بودن کنارم. تو این وضعیت نمیتونستم صحبت کنم. اصلًا نمیتونستم از جام تکون بخورم چه برسه به صحبت. خودمم کنجکاو شده بودم صداشو بشنوم. اما حالا نه. یعنی اصلًا نمیشد .راهی نبود. ” الان که نمیشه. خانوادم انقدرها با اینجور مسائل راحت کنار نمیان. بعداً شاید. اگه خسته شدی استراحت کن چون بهش خیلی احتیاج داری.”
_” میدونستم جوابت چیه. اما باشه من که تنهام و به این روند عادت کردم میدونستم خواهش بی‌جایی بود معذرت میخوام. من الان دریام میخوام برم تو آب شاید نظر دریا عوض شه. منو این بار قبول کنه. فقط میخواستم صدای خواهرمو بشنوم بعد برم…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۵٫۱۸ ۱۷:۲۴]

قسمت۹

” میدونستم جوابت چیه. اما باشه من که تنهام و به این روند عادت کردم میدونستم خواهش بی‌جایی بود معذرت میخوام. من الان دریام میخوام برم تو آب شاید نظر دریا عوض شه. منو این بار قبول کنه. فقط میخواستم صدای خواهرمو بشنوم بعد برم. از آشنایی با شما خوشحالم و ممنونم منو تحمل کردید. امیدوارم همیشه در کنار خانواده خوش باشید. منم جام پیش خونوادمه آخه خیلی دلم براشون تنگ شده میخوام برم پیششون. اگه این دریا نامرده پس باید نامردیشو ثابت کنه دیگه دیر شده. داره شلوغ میشه. از دور میبوسمت.” یعنی چی؟ این پسره خل شده بود. چرا داشت چرت و پرت میگفت. میخواست چی کار کنه. میخوام برم تو آب یعنی چی ؟ نمیدونم چرا نگران شدم. یه حس بدی پیدا کرده بودم نمیتونستم بهش فکر نکنم به اینکه ممکنه یه وقت این کارو بکنه. حرف یکی از دوستام که همش وقتی زود حرف کسی رو باور میکردم بهم میگفت تو گوشم پیچیده بود”سوگند تو ساده‌ای. یارو تورو شناخته داره اذیتت میکنه.” اما من نمیتونستم بی‌تفاوت باشم. نمیتونستم مطمئن باشم که کاری رو که گفته نمیکنه. حس میکردم باید جلوشو بگیرم. اگه خواهرش بودم نباید میگذاشتم بره. شاید داشت چاخان میکرد. اما نمیتونستم ریسک کنم. همیشه همین جوری بودم هر کاری که حتی یک درصد امکان انجامش بود مهم بود. تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که یه جوری مشغولش کنم تا اونجا شلوغ بشه و نتونه کاری بکنه. براش sms دادم. ” نه خواهش میکنم. میتونی زنگ بزنی. نرو لطفاً.”
اما جوابمو نداد. نمیدونستم چیکار باید بکنم. یکم خل شدم. بیخودی نگران بودم. به خودم میگفتم سوگند تو که این پسرو نمیشناسی شاید داره اذیت میکنه. الان با دوستاش نشستن دارن بهت میخندن. خل بازی در نیار. اما بازم براش sms دادم.
“آقا مهران اگه منو به خواهری قبول داری نرو دریا. یعنی چی این کار من نمیفهمم. اه جواب بده لطفاً. وای چیکار میکنید؟” داشتم دیونه میشدم. من هیچوقت سردرد نداشتم. اما یه دفعه سرم درد گرفت. سرم داشت میترکید، نمیتونستم آروم بشینم. داشت گریم میگرفت. از خودم تعجب کرده بودم. آخه من همچین دختری نبودم. فکر میکردم که آدم منطقی هستم. اما الان نمیدونم چم شده بود. چرا این پسره اینقدر مهم شده بود نمیدونم. بازم sms دادم. “میدونم من وحرفام اصلًا مهم نیست ولی بدون که خانوادت از دستت عذاب میکشن. دریا اگه تورو میخواست دفعه اول میگرفتت. آدم ترسو. متأسفم.”
دیگه نمیتونستم چیکار کنم. گفتم زنگ بزنم بهش. شروع کردم به زنگ زدن بعد از دفعه سوم یکی گوشی رو برداشت همچین گفت الو که گوشم کر شد.گفتم ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم. یارو اینقدر بد حرف میزد که پشیمون شدم. اما فکر نمیکردم که خودش باشه آخه اصلًا بهش نمیومد که اینقدر جواد باشه. چند دقیقه بعد از همین شماره بهم زنگ زدن. همون آقای قبلی بود.گفتم: بفرمایید.گفت:
“ببخشید خانم شما صاحب این گوشی رو میشناسید؟” گفتم: “نه.” گفت: “این آقا تو مغازه‌ی من نشسته بود. چای و قلیون داشت اما نمیدونم یهو کجا رفت. موبایلش اینجا جا گذاشت. چند نفر باهاش تماس گرفتن شماره‌ی شمام توش بود. اگه باهاتون تماس گرفتن بگید که گوشیشونو اینجا جا گذاشتن بیان بگیرن.”
گفتم:
“فکر کنم رفتن که برن تو آب. میشه برید ببینید بیرون هستن یا نه؟” آقاهه یه جورایی که انگار با یه بچه‌ی ابله طرفه گفت: “میخواست بره تو آب. اونم تو این سرما . این وقت شب. نه خانم فکر نکنم. اصلًا الان نمیشه رفت تو آب که.”
فکر کرده بود خودم نمیفهمم. حرصم گرفته بود. مگه من خنگم که ندونم الان نباید رفت تو آب. اما آدمی که بخواد خودشو غرق کنه که دیگه به این چیزا توجه نمیکنه. بازم با اصرار گفتم:
“میدونم. اما میشه برید بیرون نزدیک آب. شاید اونجا باشن.” آقاهه بازم گفت: “نه خانم فکر نمیکنم. در هر صورت اگه باهاشون تماس داشتید بگید بیان گوشیشونو از من بگیرن. خداحافظ.”
بعدم گوشی رو گذاشت. همچین کفری شدم که نگو. فکر کرده با بچه طرفه یا من عقب موندم.
یعنی اون آدم دهاتی میفهمید این چیزا رو اما من نمیفهمیدم. اینقدر از دست اون عصبانی بودم که دلم میخواست زنگ بزنم چند تا بد و بیراه بارش کنم. اما یهو نگران شدم. یعنی واقعاً رفت بمیره. رفت خودشو غرق کنه. این چی بود یه دفعه از کجا پیداش شد. من چیکار میتونستم بکنم براش؟ به همین چیزا فکر میکردم که دیدم sms اومد برام. خودش بود. یهو همچین ذوق زده شدم که نمیتونستم حرف بزنم.
_” نگران نباش این قهوه چی همه رو گفت نمیدونم چرا برای اولین بار از دریا ترسیدم. واقعاً نمیدونم. دیگه نمیدونم چیکار کنم. کمکم کن.”
این حرف آخرش همچین منقلبم کرد که نگو. همیشه بچه‌ی احساساتی بودم. اما همیشه هم به حرف عقلم گوش میکردم یعنی بیشتر وقتا. اما الان اصلًا صدای عقلمو نمیشنیدم…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۵٫۱۸ ۱۷:۲۵]

قسمت۱۰

این حرف آخرش همچین منقلبم کرد که نگو. همیشه بچه‌ی احساساتی بودم. اما همیشه هم به حرف عقلم گوش میکردم یعنی بیشتر وقتا. اما الان اصلًا صدای عقلمو نمیشنیدم. با این که یه گوشه‌ی ذهنم یکی میگفت “سوگند اینا همش بازیه. الان مهران با دوستاش نشستن دارن بهت میخندن. اما نمیدونم چرا نمیتونستم بهش فکر نکنم. ازطرفی هم میخواستم بفهمه که چی به روز من اومد و من چقدر نگران شدم. واسه همین گفتم:
” من که سکته کردم. دیوونه این بچه بازیا چیه در آوردی. مثلًا مردی. بچه هم نیستی که بگم از روی بچگی این کارو میکنی. سرم داره میترکه از دست تو.” ” من که گفتم بشین درستو بخون. نیازی نیست که با غم من شریک بشی معذرت میخوام که اعصابتو خورد کردم. مطمئن باش که دیگه با دریا کاری ندارم. دنبال یه راه دیگه هستم. ولی مطمئن باش با اینکه ندیدمت دوست دارم عزیزم.”
” ممنونم ولی لطفاً دیگه فکر مردن نباش. زندگی کن حتی جای خونوادت این جوری اونام خوشحالن. در ضمن میذاشتی فردا جواب میدادی راحت‌تر بودی.” نمیدونم ناراحت شده بود یا چیزه دیگه.آخه جواب نداد منم اونقدر سرم درد میکرد که رفتم بخوابم شاید بهتر بشه. خوابم برد. اما چه خوابی. تا ساعت ۱۱:۵ بیدار بودم بعد به زور خوابیدم.ساعت ۱:۴۳ بود که با صدای sms بیدار شدم. خودش بود دوتا کلمه نوشته بود. “سلام بیدارید؟”
بیدار نبودم بیدارم کرده بود. اما نای جواب دادن نداشتم حالم خوب نبود. گوشی تو دستم بود نمیدونم چی شد که خوابم برد. صبح که بیدار شدم گفتم چه زشت شد جوابشو ندادم آخه یه sms قشنگم ۴:۳۰ فرستاده بود. نمیخواستم صبح جوابشو بدم. آخه معمولًا اون ساعت خواب بود. Sms متنیش این بود:
” انگشتاتو مشت کن. مشته؟ حالا محکم بزن تو چشمم تا کورشم دوریتو نبینم.” ساعت ۱۱:۵۰ بود که براش sms زدم معمولًا اون ساعت بیدار بود. ” همینه آقا مهران وقتی تا ۴ صبح بیدار باشی تا ظهرم میخوابی. شب بخواب تا روز بیدار باشی. مگه روم به دیوار جغدی؟”
یه ده دقیقه بعد جوابمو داد اما یه جمله‌ی کوتاه اونم با دلخوری.
” توهینتو نشنیده میگیرم.” اه چه مؤدب. فکر میکردم نکنه از این بچه‌های مؤدب لوس باشه. آخه من چیز بدی نگفته بودم جغد که حرف زشتی نیست یا توهینی. خوب یه پرنده هست من که روم به دیوار گفته بودم پس چرا ناراحت شد. همیشه با آدمهایی که اینقدر مؤدب بودن مشکل داشتم یه جورایی باهاشون راحت نبودم. سختم میشد. ” من که گفتم بلانسبت، روم به دیوار. من توهینی نکردم تو بد گرفتی.”
اینقدر این چند وقته بهم فشار اومده بود که نمیدونستم چیکار کنم. از زندگی سیر شده بودم نمیدونم چرا ولی یه دفعه برای مهران نوشتم:
_”میشه خواهشی بکنم؟ این دفعه که خواستی خودتو بکشی خبرم کن منم باهات میام. اگه یه راهی پیدا کردی که جواب بده. نه دریا.OK؟ میشه؟”…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۵٫۱۸ ۲۱:۳۵]

قسمت۱۱

” مرسی از راهنماییت ولی مطمئن باش که مردنم الکی نیست واقعاً سخته. من آدمی نیستم که نتونم به خواستم برسم و یکی باهام بجنگه من دریا رو با اون بزرگیش خیلی کوچک میدونم پس مطمئنم که شکستش میدم. دیروز نمیدونم برای چی ترس تو وجودم اومد. شما برای چی میخوای بمیری؟” ” تو الان کسی رو نداری. خیلی بده. اما میتونی واسه خودت تصمیم بگیری. من همه رو دارم اما اجازه‌ی تصمیم ندارم. من کسی رو میشناسم که مثل شما تنهاست. دختره.”
” فقط به خاطر همین تصمیم گرفتی؟ شما هنوز تو خانواده هستید و باید طبق خواسته‌های اونا عمل کنید.” ” یعنی خودم مهم نیستم؟ اینا نمیخوان قبول کنن که من بزرگ شدم و خودم درک میکنم. یه سؤال. شما اینجا هیچ فامیلی یا آشنایی ندارید؟ با Sms نمیشه درست حرف زد وکامل جواب داد.”
_ چه طور مگه؟ دارم ولی با هیچکس ارتباط ندارم. بعد در مورد خونواده هم باید بدونی که همه پدر و مادرا همین طوری‌ان. اگه بچه‌دار هم بشی فکر میکنن بچه‌ای.”
نظرش جالب بود. البته اینو میدونستم اما معمولًا بقیه پدر مادرها میگذارن بچه خودش تصمیم بگیره تا بفهمه که بزرگ شده تا بعداً بتونه تو جامعه زندگی کنه. اگه نتونه یه خواسته‌ی کوچکشم خودش برآورده کنه به چه درد میخوره. تا ابد بچه بمونه که بهتره. داشتم فکر میکردم. جوابشو ندادم اونم فکر کنم خوابش برده بود. رفتم دنبال کارام. یکم درس خوندم. اما زیاد چیزی تو کلم فرو نمیرفت همش مهران میومد تو ذهنم. وقتی یادش میفتادم به خودم بدو بیراه میگفتم. من چه جوری به خودم اجازه میدم در مورد مردن حتی فکر هم بکنم. من چه جوری جرأت میکنم ناشکری کنم. مهران خیلی چیزایی که میخواد داشته باشه نداره و الان افسوسشو میخوره مثل خونواده. مثل اینکه یکی بهش بگه چیکار کنه مثل اینکه یکی جاش تصمیم بگیره. من همه‌ی اینا رو دارم و قدرشم نمیدونم. میدونم هیچ وقت مثل مهران معنی واقعی این جمله‌ها رو نمیفهمم معنی واقعی’ آغوش گرم خونواده’.
آدم همیشه وقتی یه چیزو داره قدرشو نمیدونه. اما وقتی نداره حسرت روزایی که داشت رو میخوره. من نمیخواستم مثل مهران یه روز حسرت بخورم. الاقل الان که دارمشون باید قدرشو بدونم. من یه خواهرزاده داشتم که حاضر بودم واسش بمیرم. اون همه‌ی دنیای من بود. اگه بمیرم دیگه نمیبینمش. اگه بمیرم دیگه راه رفتن و حرف زدنشو نمیبینم. دیگه بزرگ شدنشو نمیبینم. نه من باید زنده باشم. من کلی کار دارم که باید انجام بدم. من باید قدر زندگیمو، قدر لحظه‌هامو بدونم. مهرانم باید بفهمه زندگی ارزشش بیشتر از اینهاست. اون باید زندگی کنه. اگه بتونه به زندگی امیدوار بشه و یه هدفی پیدا کنه کار تمومه. دیگه فکر مردنو نمیکنه. مشغول درس خوندن و فکرکردن بودم. بابام زود اومده بود خونه و بساط شام پهن شده بود منم رفتم شام بخورم وقتی برگشتم دیدم سه تا Sms برام اومده. همشم از طرف مهران بود.
” سلام. بهم گفتی اگه این دفعه تصمیم گرفتم شما هم میای نمیدونم به چه دلیل این تصمیم هرچند غلط رو گرفتی فقط خواستم پیش خودت فکر نکنی که خیلی نامردم. ضمناً تصمیمم به خاطر شما عوض شد. راه حل بهتری به نظرم رسید. مطمئن باش که دریا نیست. منتظرم سریع.” ” چی شد نظرت عوض شد خب بگو. فقط منو منتظر نگذار. خواهش میکنم.”
“پس چرا جواب نمیدی. من به خاطر تو تا الان تو سرما موندم. بگو نمیآی مهم نیست. اتفاقاً بهتر. خوشحالم که نظرت عوض شده زندگی به شما نیاز داره نه به من بیهوده. تا ده دقیقه منتظر میمونم.” وقتی داشتم اینا رو میخوندم همش یاد خواهرزاده‌ام بودم که مثل بچه‌ی خودم دوسش داشتم واسه همین گفتم: “آره نظرم عوض شد. چون من یه امید به زندگی دارم که به خاطر اون زندم.گفتم:
” دختری رو میشناسم که مثل تو خونوادش در تصادف مردن. اون الان تنهاییشو با کسی تقسیم کرده تا راحت تر با زندگیش کنار بیاد. اون این واقعیتو پذیرفته. اون از تو شجاع‌تره. یکم فکر کن بعد عمل کن بهتره.” ” فقط میتونم بگم خیلی خوشحالم که یه امید به زندگی داری من از کارت شاد شدم. امیدوارم تو زندگی موفق باشی. اگر منو حتی به عنوان یه آشغال قبول داری یادت باشه هر وقت به مشکلی برخوردی حتی کوچک، تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه همون خونوادست پس قدر خونوادتو بدون هر چقدر بد. چون نعمت هستن. به همین راحتی نمیشه پیداشون کرد. ازت خواهش میکنم بهشون حق بده.ok؟”…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۵٫۱۸ ۲۱:۳۶]

قسمت۱۲

” حق میدم اما امیدوارم بگذارن واسه زندگیم خودم تصمیم بگیرم. خونواده‌ی تو دارن از دستت عذاب میکشن چون قدر زندگیتو نمیدونی.” ” منم تصمیم گرفتم همه چیزو بفروشم پولشو برای بچه.هایی که از نعمت پدر و مادر بی‌بهره‌ان خرج کنم تا بتونم دینمو به این دنیا ادا کنم. میخوام از صفر شروع کنم میخوام همه چیزو خودم بدست بیارم حتی اگه گشنه بمونم. تو راست میگی من هنوز سختی نکشیدم. با اینکه خونوادم رفتن ولی اینقدر گذاشتن که تا نتیجه‌ها هم میتونن بخورنو بخوابن پس تا اون موقع خیلی وقت هست. میخوام همه رو به بچه‌های یتیم بسپرم که بیشتر از من نیاز دارن. حالا ازت ممنونم که کمکم کردی که به خودم بیام فقط ازت میخوام بهم بگی که این خواستت چیه که خونوادت کوتاهی میکنن. Plz؟”
نمیفهمیدم این پسره چی میگه. میخواد همه چیزو به بچه‌ها بسپره و خودش گشنگی بکشه مگه زده به سرش.
اتفاقاً اون شب داشتم قرآن میخوندم آخه امتحان داشتم. توش نوشته بود’آنقدر انفاق کنید که خود محتاج نشوید.’
این پسره میخواست همه چیزو بفروشه خودش تو خیابون بخوابه؟ یعنی چی؟ از اون طرف ذهنش چقدر مشغول خواسته‌ی من شده بود. یکم فکر کردم و بهش حق دادم. این جور که من نوشته بودم هر کسی بود فکر میکرد قضیه عشق و عاشقیه که خونوادم مخالفن. اما نمیدونست که قضیه اینقدرام مهم نیست. من سر هرچیز کوچکی با اینا دعوام میشه.
“چیز مهمی نیست. فقط میخوام که خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرم. نه اونا بهم دیکته کنن. میخوام اجازه‌م دست خودم باشه. خواسته‌ی بزرگیه؟” ” مگه فکر میکنی خیلی بزرگ شدی؟”
یعنی چی؟ این پسره چی میگفت؟ به رگ غیرتم برخورده بود. به من گفته بود بچه. مگه خودش چند سالش بود که احساس بابا بزرگی میکرد و داشت منو نصیحت میکرد. اون اگه لالایی بلد بود چرا خوابش نمیبرد.
با دلخوری گفتم:
” نه فقط میخوام به فکر و شعورم احترام بگذارن. اصلًا تو مگه چند سالته که مثل بابابزرگا حرف میزنی و خودتو بزرگ میدونی؟ تو هم بچه‌ای مثل من. “آره من بچم تو که بزرگی چرا این فکرو میکنی؟ آیا به خواسته‌هایی که عمل نمیکنی فکر کردی؟ مطمئنم از روی حس بچه گانه خواسته‌های بی‌جایی داری که عمل نمیشه. اگرم که خیلی بزرگی میدونی که با لج بازی نمیشه به خونواده فهموند پس اگه بخوای میتونی کاری کنی که به خواسته‌ای که داری توجه کنن و برای تصمیم‌هات احترام بگذارن چون اونا فقط خوبیتو می‌خوان. اگه بهشون بفهمونی که خواسته‌هاتو دوست داری البته با فکر. مطمئن باش که به نتیجه میرسی.”
این مهران خان فکر میکرد من مثل بچه‌ها لج میکنم. آخه چه جوری باید به اینا بفهمونم که چیزایی که میگم و میخوامو دوست دارم. دیگه از زبان مادری واضح‌ترم هست؟
” میدونم که فکر میکنی من خیلی بچم و خواسته‌هام هم بچه‌گانست اما تو نمیدونی من یاد گرفتم که خواسته‌ی بیجا نکنم. مثلًا من همیشه با بابام صبح‌ها بحث دارم چون میخوام خودم پیاده برم تا به سرویس برسم. اما اون به حرفم گوش نمیده و باعث میشه که من همیشه به کلاسم و اون همیشه به کارش دیر برسه. “خب گفتم که باید متقاعد بشه. خب اگه قراره برسونتت بهتر. اما بگو زودتر راه بیفتید که هردو عقب نیفتید. فکر نمیکنم که نتونه درک کنه.”
هه این یارو چه دلش خوش بود. انگار خودم نمیفهمم که اگه زودتر راه بیفتیم زودتر به کارامون میرسیم. نمیدونست من سرخر دارم. تنها که نیستم. کلی بچه دنبالمن.
“چرا درک میکنه. اما برادرام همیشه دیر میکنن و بابام همیشه اونا رو اول میرسونه و چون من تو ماشین تنها میشم دعواشو با من میکنه. آخه به من چه. اه…” “خب چرا از من ناراحت میشی دختر. به خدا این مسائلی نیست که خودتو ناراحت میکنی. بهتره که همه رو فراموش کنی و فقط درستو بخونی آخه امتحانا نزدیکه منم قول میدم مزاحمت نشم. آخه عزیز منی. ok؟”
“خواهرم میگه اعصاب من از فولاده که میتونم این وضعیتو تحمل کنم. من به این چیزا اهمیت نمیدم. فردا امتحان قرآن دارم هیچی هم نخوندم.” “خب برو بخون دیگه. شاید با نگاه کردن به آیات اون کتاب آرامش بگیری. پس با این اعصاب فولادی که دیگه نباید غمی داشته باشی چون به این راحتی‌ها خورد نمیشه. پا میشی اول دست وصورتتو میشوری بعدش اگه دوست داری یه وضو بگیر و برو سر درست. خواهش میکنم. ببین من با همه ی مشکالتم تونستم به خودم بیام و دارم تحمل میکنم اگه میخوای تو به این مشکلاتی که مشکل نیست اهمیت بدی منم به خاطر تو از تصمیمم منصرف میشم فقط به این فکر کن که خودت آره خودت تنها تونستی کاری کنی که یه نفر به زندگی برگرده این کاری که تو کردی حتی خونوادتم نمیتونستن حتی فکرشم بکنن پس تونستی به خواستت برسی.”
جالب بود. داشت چیزای جدیدی میگفت. یعنی واقعاً به زندگیش امیدوار شده بود و نمیخواست خودشو بکشه. برام عجیب بود. زیادم مطمئن نبودم که دیگه فکر خودکشی رو نکنه. اما …

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۵٫۱۸ ۲۱:۳۶]

قسمت۱۳

جالب بود. داشت چیزای جدیدی میگفت. یعنی واقعاً به زندگیش امیدوار شده بود و نمیخواست خودشو بکشه. برام عجیب بود. زیادم مطمئن نبودم که دیگه فکر خودکشی رو نکنه. اما همینقدر که قول داده بود، خوب بود.
احساس خوبی داشتم. احساس آدمی که کار مهمی رو کرده. یه احساس خوب داشتم. نمیتونم وصفش کنم.
“یعنی تو دیگه نمیخوای خودتو بکشی؟ خوشحالم. من وضو گرفتم. تو این کتاب کلی چیز راجع به حال تو نوشته. میگه تو گمراهی، اگه از رحمت خدا مأیوس بشی.” ” نه من میمونم برای خودم. برای تو و خیلی چیزهای دیگه. یکم سخته که بخوام کارکنم یا اینکه برم یه جای خیلی خیلی کوچکتر از خونم اما خودم خواستم. میدونم منظور خدا هم همین بود که تا الان طعم سختی رو نچشیدم و باعث شده که خودمو فراموش کنم. تمام کسایی که از دست دادم فقط خواست خودش بود که منم پذیرفتم و میخوام به همه کمک کنم تا هر وقت که منو دیدن منو سرلوحه خودشون قرار بدن و منو تحسین کنن. حالا میفهمم منظور دریا از این کارش چی بود. دیروز برای اولین بار احساس کردم که دریا داره واسم گریه میکنه. چون نمیخواست منو قربونی کنه. واقعاً از کار خدا کسی نمیتونه سر دربیاره.
“خدا گفته اونقدر انفاق کن که خودت محتاج نشی. چرا میخوای تمام سرمایتو یه دفعه ببخشی بزار کم کم. فکر نمیکنی که اون بچه‌ها به محبت تو بیشتر از پولت احتیاج دارن؟ چرا نمیری از نزدیک ببینیشون؟ بعد تصمیم بهتری میگیری. منم دوست داشتم که اونا رو از نزدیک ببینم. چه طوره؟” “امروز اونجا بودم و همه رو دیدم چون قرار بود همه چیزمو ببخشم به اونا بعد برم بمیرم اما با دیدن اونا بود که دودل شدم تا اینکه این تصمیمو گرفتم که من هنوز واقعاً سختی ندیدم. اونا اگه بزرگ بشن میدونن که خونواده نداشتن اما من میتونم سر خاک باهاشون صحبت کنم دیگه ۲۵ سال فقط تونستم بخورم و بخوابم و درس بخونم به راحتی. میخوام تو زندگی سختی‌های دیگرو تجربه کنم و سعی کنم موفق بشم.”
خیلی خوب بود. داشت به زندگیش امیدوار میشد. حالا واسه خودش هدف داشت اونم چه هدفی. من همیشه عاشق کمک کردن بودم. اونم به بچه‌های یتیم. همیشه دلم میخواست که یکی از این بچه‌ها رو بزرگ کنم. می‌خواستم مثل مادر واقعیشون دوسشون داشته باشم. همش دلم میخواست که توی یه همچین جاهایی کار کنم. فکر میکنم که مهران خسته شده بود چون دیگه جواب نداد. منم گذاشتم تا با فکراش تنها باشه. فردا امتحان داشتم و چیز زیادی نخونده بودم. آخر شب با کلی غصه رفتم بخوابم آخه تقریباً نصف درسم مونده بود. گفتم چه غلطی کردم این یه هفته بیکار فقط ول گشتم. جالب اینجاست که همش تو خونه بودم ولی درس نخوندم. گفتم فردا زود میرم دانشکاه میخونم. امتحان ساعت ۴ بود. خوابیدم اما چه خوابیدنی انگار ۴۰ سال نخوابیده بودم.کاش راحت میخوابیدم با کلی استرس چشمام بسته شد. فردا صبح که بیدار شدم خیلی تند حاضر شدم و صبحونه نخورده رفتم دانشگاه. جالب اینجا بود که کارت دانشجوییمو پیدا نمیکردم. ظاهراً گم شده بود.
بعداً فهمیدم که دست یکی از دوستام جا مونده و تا چهارشنبه اونو نمیدیدم یعنی دو تا امتحان بدون کارت. چه افتضاحی. خلاصه رفتم دانشگاه. از قبل با یکی از دوستام هماهنگ کرده بودم اونم بیاد. رفتیم تو نمازخونه نشستیم که مثلًا درس بخونیم اما خوب تا یکی دو ساعت اول هر کاری میکردیم غیر از درس خوندن. بعد از یه هفته که همدیگر و ندیده بودیم کلی حرف واسه گفتن داشتیم و وقتم کم می‌آوردیم. اما بالاخره ساعت ۹:۳۰ و ۱۰ بود که دوتایی گفتیم حرف زدن بسه دیگه بریم سروقت درسا. نشستیم درس بخونیم. تازه ساعت دو بود که استرس گرفتم.
ظاهراً هرجور که بود نمیتونستم تموم کنم و این افتضاح بود. شنیده بودم سؤال‌ها هم تستیه و هم تشریحیه. اما چه جوری میخواست سؤال بده نمیدونستم. اینقدر آیه داشت و آنقدر شبیه هم بودن که تا یه آیه رو با تفسیر میخوندم یاد میگرفتم میدیدم آیه قبلی یادم رفته. نمیدونستم چی کار کنم. اینقدر به خودم فحشو بدوبیراه گفتم که چرا قبلًا این درسه به این سختی رو نخوندم. در آن واحد توجهی هم به توهین‌هام نمیکردم چون میدونستم عمراً قبلاً این درس رو میخوندم. اخه فقط وقتی که تو درس و امتحانام یه کوچولو جو زده میشم که درس بخونم پس قبل از امتحان اصلًا نمیخونم.خلاصه خیلی احتیاج داشتم که یکی بهم دلداری بده هیچ کسم نبود. بقیه دوستام از من بدتر بودن با اینکه دو دور خونده بودن همچین استرسی داشتن که همش جلوم راه میرفتن و میخوندن جوری که سردرد گرفتم. ساعت ۲:۲۰ گوشیمو دستم گرفتم و گفتم یکم از استرسم کم کنم. ‌sms زدم به مهران…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۵٫۱۸ ۲۱:۳۷]

قسمت۱۴

ساعت ۲:۲۰ گوشیمو دستم گرفتم و گفتم یکم از استرسم کم کنم. Sms زدم به مهران و گفتم:
“سلام خوبی؟ داره اشکم درمیاد. دو ساعت دیگه امتحان دارم هنوز تموم نکردم. هر چی هم که خوندم یادم رفت تازه خوابمم میاد. امتحان فردا رو هم نخوندم.” از امتحان امروزی میگذشتیم، حالم حسابی گرفته بود آخه فردا هم یه امتحان داشتم که حتی یه بارم جزوشو نگاه نکرده بودم. همچین غصه‌م گرفته بود که نگو. دوباره شروع کردم ادامه درسو خوندن. یه ده دقیقه‌ی بعد جواب Sms منو داد. نوشته بود: “نگران نباش. وقتی رفتی سر جلسه یه نفس راحت بکش و هر چی میدونی بنویس. خدام کمکت میکنه. بعد امتحان دو ساعت بخواب بعد بشین درس بخون.”
خوب گفته بود ولی اگه میخوابیدم دیگه تا صبح بیدار نمیشدم. مدلم این جوری بود. به خواب کم قانع نبودم.گفتم:
“آخه تا ۶ امتحان دارم. امتحان فردامم ساعت ۱ شروع میشه. چی کار کنم؟ وای مامانی مدد. دارم سرگیجه میگیرم. همه‌ی آیه‌ها قاطی شده. Help.” دیگه جوابمو نداد. حتماً دید با چه دختر پاچه‌گیری طرفه. بالاخره با کلی استرس رفتم سر جلسه. سؤال‌ها کم بودن و نسبتاً خوب با اینکه یکمی قاطی کرده بودم ولی تقریباً راضی بودم. یعنی اونقدرها هم افتضاح نبود. سرجلسه به اون آقایی که کارت دانشجویی رو نگاه میکرد گفتم جاگذاشتم خونه. آقاهه گفت دیگه جا نذارید. خوب شد به خیر گذشت. امتحانم ساعت ۴:۴۰ تموم شد. وقتی از جلسه اومدم بیرون داشتم میخندیدم. بچه‌ها هم حرص میخوردن میگفتن تو نخوندی با ما که خوندیم فرقت چیه؟ هممون که یه جور امتحان دادیم. سریع یه Sms دادم به مهران که بهش بگم امتحانمو خوب دادم. “سلام تبریک بگو. امتحانمو خوب دادم. بچه‌ها حسودی میکنن که کشکی امتحان دادم. اما من خوندم. مرسی بابت قوت قلبی که بهم دادی. تشکر.”
با بچه ها سوار ماشین شدیم تا وارد شهر بشیم. آخه دانشگاهمون یکم خارج شهره. به شهر که رسیدیم از بچه ها خداحافظی کردم. مهران جوابمو نداده بود. منم کفری شدم. سوار تاکسی که شدم براش Sms دادم.
” یادمه خودت گفتی جواب Sms مثل سالم واجبه. Ok ایراد نداره. خوش باشید. بای.” از دستش ناراحت شده بودم. تازه Sms من send شده بود که دیدم sms داد. توش چیزی نوشته بود که از تعجب دهنم واموند. ” ناراحت شدی اومدم دانشگاه؟”
یعنی چی کدوم دانشگاه؟ اصلًا سردر نمیاوردم. این حرف یعنی چی؟ با گیجی جواب دادم.
“چی؟ کجا رفتی؟ من فکر کردم دَرست تموم شده. منظورت کدوم دانشگاست؟” تا پیامو فرستادم دیدم برام sms داد. خیلی عصبانی بود با لحن تندی گفته بود: “یعنی چی بای میفهمی چی داری میگی مگه من چی گفتم زود سریع بگو؟”
” فکر کردم کار داری گفتم مزاحمت نشم. تو بگو کدوم دانشگاه؟ منظورت چی بود؟” ” داری باهام شوخی میکنی. اومدم دانشگاه تو که شاید ببینمت.”
داشتم گیج میشدم. چرا اومده بود دانشگاه ما. اصلًا مگه منو میشناخت که میگفت شاید ببینمت. اگه میخواست منو ببینه چرا بهم نگفته بود. پس یعنی منو میشناخت. داشتم گیچ میزدم. سرکوچمون از ماشین پیاده شدم ولی حوصله‌ی خونه رفتن نداشتم. یه دور ۱۸۰ درجه زدم و خونمونو دور زدم تا راهم یکم دورتر بشه. میخواستم قدم بزنم و یکم فکر کنم. بااین که خیلی خسته بودم اما میخواستم راه برم.کلی چیز تو مغزم بود.
_” تو؟ کی؟ من با سرویس اومدم داخل شهر. تو چه جوری اومدی اونجا؟ کی اومدی؟”
داشتم دیونه میشدم اما ظاهراً از دستم عصبانی بود و جوابمو نمیداد و من به جوابش نیاز داشتم تا آروم بشم…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۵٫۱۸ ۲۱:۳۷]

قسمت۱۵

داشتم دیونه میشدم اما ظاهراً از دستم عصبانی بود و جوابمو نمیداد و من به جوابش نیاز داشتم تا آروم بشم.
” جواب بده لطفاً. اگه کار داری مزاحمت نمیشم. خوش بگذره.” “خیلی ازت شاکیم بی‌معرفت به خاطر تو یک ساعت منتظر شدم دعا کردم، نذر کردم میخواستم نزدیکت باشم تا بتونی به خودت بیای و امتحانتو خوب بدی مرسی از اینکه درکم کردی. من دارم میرم امام‌زاده تا نذرمو بجا بیارم ولی خیلی ناامیدم کردی. مطمئن باش که خوشی تو زندگی من وجود نداره.”
خیلی خجالت کشیده بودم . کلی هم تعجب کرده بودم. حرف آخرش جیگرمو آتش زده بود. آخه اصلًٌا نمیخواستم اذیتش کنم اونوقت اون یه همچین فکری کرده بود. با خجالت گفتم:
“واقعاً ممنونم. تو از کی اومدی؟ بهتر نبود که به من میگفتی؟ اصلًا راضی نبودم که این همه زحمت بکشی. چه جوری جبران کنم؟ نمیدونم چی بگم. معذرت.” نمیدونستم چی کارکنم. ازم ناراحت بود و جوابمو نمیداد. منم زبونم بند اومده بود اصلًا فکرشو نمیکردم یه همچین کاری بکنه. میخواستم یه جوری از دلش دربیارم و سر لطفش بیارم. ” آقای مهران از دستم ناراحتید؟ من که معذرت خواستم. من که چیزی نگفتم فقط گفتم جواب smsمو بدید لطفاً.”
” چی بگم دل‌شکسته‌ای بیش نیستم از همه جا رونده شدم تو با اینکه منو ندیدی ولی…! میخوام هر وقت که شد صداتو بشنوم تا بتونیم راحت‌تر صحبت کنیم تا بتونم حرفاتو بشنوم و جواب بدم.” “اوکی .ممنونم که بخشیدیم. من فردا ساعت یک امتحان دارم حتی یک کلمه هم نخوندم. باید تا صبح بیدار باشم اگه بتونم، الانشم داره خوابم میبره.”
“اوکی سعی کن دو ساعت بخوابی تا سرحال بشی بعد درس بخون.” چه راحت میگفت دو ساعت بخواب من که کارم با دو ساعت راه نمیفتاد من چشمامو رو هم میذاشتم صبح بیدار میشدم. رفتم خونه یکم غذا خوردم نشستم سر درسم اما اینقدر زیاد بود که نمیدونستم چی کارکنم. خلاصه تا ساعت ۲۱ بیدار بودم گفتم میخوابم دو یا سه صبح بیدار میشم بقیشو میخونم. اما ساعت ۲۱:۴۰ با صدای sms از خواب بیدار شدم. مهران بود. ” زندگی کردن بلد نیستم، خوب زندگی نمیکنم. میخوام بمیرم، خوب میمیرم. دوست داشتن بلد نیستم، ولی به خاطرت یاد میگیرم… حرف زدن بلد نیستم، خب اونم به خاطرت یاد میگیرم. ولی به خاطرم درس بخون، همین. به نظرت خواسته‌ی بزرگیه؟”
جالب بود. این همه کار میخواست بکنه در عوضش فقط از من میخواست که واسه‌ی خودمو زندگیم درس بخونم.
حرفاش قشنگ بود. با این که از خواب پریده بودم ولی می‌ارزید.
” نه. میخونم. دارم از خواب میمیرم میخوام بخوابم ساعت ۳ بیدار بشم بخونم. فردا صبح اگه بیدار بودی ۸ به بعد من دانشگاهم. خوشحال میشم صداتو بشنوم.” “منم همینطور. اگه دوست داشتی میتونی ساعت ۴ به بعد sms بدی اگه بهم احتیاج داشتی نمیخوام از درست عقب بیوفتی. ok؟ من دارم میرم تهران تا ماشین و خونه و مغازه‌ی تهرانو بفروشم تصمیم گرفتم بیام تا برای همون بچه‌ها یه جای بهتری بسازم . خودم همون جا بمونم تا از نزدیک بزرگ شدنشونو ببینم. آخه دلم خیلی براشون سوخت حتی بیشتر از خودم. اگه بودی زندگیشونو میدیدی از زندگیت بیزار میشدی. اما تو که عزیزی بشین درستو بخون.”
یه دفعه دلم گرفت. احساس کردم داره ازم دور میشه. نمیدونم چرا دوست نداشتم بره…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۸ ۲۱:۲۰]

قسمت۱۶

یه دفعه دلم گرفت. احساس کردم داره ازم دور میشه. نمیدونم چرا دوست نداشتم بره.
“کی میخوای بری تهران؟ چرا یهو؟ منم دوست داشتم ببینمشون اما نمیدونم کجان. نمیدونم تصمیمت درسته یا نه ولی اینکه به فکر اونا هستی خیلی خوبه.” “ساعت ۴ بیدار میشم حرکت میکنم. خیلی دوست داشتم که تو این سفر تنها نباشم اما خب سعی میکنم خوابم نبره چون از خواب متنفرم خیلی نامرده خونوادمو همین نامرد گرفت… اما!”
“یعنی چی مگه روز رو ازت گرفتن؟ خب بخواب صبح برو یا ظهر برو. نمیشه ۴ حرکت نکنی؟ اصلًا باید حتماً فردا بری؟ چقدر عجله داری؟” نمیخواستم بره اونم اون وقت صبح میترسیدم و نگران بودم. ای کاش میشد نره. ای کاش یه چیزی منصرفش میکرد. اما چی نمیدونم. ای کاش میتونستم بهش بگم نرو و اونم گوش بده اما من چه حقی داشتم که بهش بگم نرو. خب بهم میگفت به تو چه من میخوام برم تو چیکار داری؟ “آخه قرار گذاشتم با وکیلم ساعت ۸ باید تهران باشم.”
“اوکی! همیشه اینقدر زود تصمیم میگیری و زود عمل میکنی؟ کاش بیشتر فکر میکردی. مواظب باش. الانم بخواب که صبح باید بیدار شی. راستی تو پژو داری؟” این سؤالو برای این پرسیدم چون دم دانشگاه یه پژوی مشکی دیده بودم. میخواستم ببینم اون بوده یا نه. ” نه من ماکسیما مدل ۸۴ دارم چه طور مگه مهمه؟ ولی دیگه اینا واسم مهم نیست.”
“نه آخه امروز جلوی دانشگاه فقط یه ماشین دیدم مشکی بود ولی مدلشو ندیدم. تو سرویس بودم. اصلًا مهم نیست. مواظب خودت باش برادر مهران.” “من اگه جای تو بودم و پولشو داشتم که به این بچه‌ها کمک کنم راه‌های بهتری از فروش اموال بلد بودم که بیشتر به نفعشونه وقت کردی با کسی مشورت کن. هر چی باشه با مشورت تصمیم‌ها بهتر گرفته میشه. ولی فکر میکنم که تو فقط به حرف خودت گوش میکنی. نمیشه فردا نری؟”
دیدم جواب نداد. هم بهم برخورده بود هم ناراحت شده بودم. هم دلم میخواست که جوابمو بده.
” خوب بخوابی ولی این دور از ادبه که جواب sms آدمو ندی. من با اینکه خواب بودم جوابتو دادم. اصلًا دیگه مهم نیست شب خوش.” “شرمنده شارژ گوشیم تموم شده بود الان گذاشتم شارژ شه تو هم خوب بخوابی ولی من تا یک بیدارم خوابم نمیگیره.”
” از اون همه sms فقط آخری رو دیدی؟ خب بگو دوست ندارم جواب بدم. این که راحت‌تر از طفره رفتنه. ولی دیگه مهم نیست. خوشم نمیاد نادیده گرفته بشم.” ناراحت شده بودم. میخواستم اونم بفهمه که ناراحتم. همیشه از بی توجهی بدم میومد. آخه خودم به همه توجه میکنم. واسه همین دوست ندارم کسی بهم بی توجه باشه. ” به خدا نمیدونم چرا همه پاک شده بود. گوشیمو روشن کردم فقط یکی اومده بود که جواب دادم حالا بپرس جواب میدم.”
” نمیخواد برو به کارت برس مزاحمت نمیشم.” “یعنی برم گمشم دیگه. باشه فقط درک میکردی خوب بود.”…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۸ ۲۱:۲۱]

قسمت۱۷

یعنی چی این پسره چرا اینطوری بود. داشتم ناز میکردم فکرکرده دارم فحش میدم. اصلًا چش بود من که همچین چیزی نگفته بودم از خودش در میاورد. چقدرIQ بود.
” من گفتم برو بخواب چرا حرف تو دهنم میزاری؟ الان smsمو دوباره میفرستم. چه زودرنجی هستی.” “منتظرم.”
دوباره sms رو فرستادم و منتظر جوابش شدم.
” خب جای من که نیستی.” “آره نیستم تو که میتونی مشورت کنی. در ضمن وقت کردی آخرشم بخون آقای مهران.”
مهران:” چشم حتماً میخونم سؤال کردم نزدیک ۷۰۰ میلیون ساختش هزینه داره ولی من حسابم ۲۰۰ بیشتر نیست.”
” تو میخوای چیکار کنی؟ به نظر من که میدونم اصلًا برات مهم نیست این کارت اشتباهه. از طریق sms نمی تونم بگم چرا. الان میگی به تو چه. پس فضولی بسه.” ” آخه چه فضولی اگه دوست نداری خب sms نده.”
” وای تو چقدر زود ناراحت میشی. یه sms تا آخر نخوندی بعداً اینو میگی. آخه چند تا sms بفرستم تا منظورمو کامل برسونم؟ من که بیخیال خواب شدم.” ” باشه شرمنده که مزاحم خوابت شدم. بهتره بخوابی فردا با هم صحبت میکنیم.”
” خواهش میکنم. من دارم درس میخونم تو بخواب که صبح تو راهی. مواظب باش و با دقت رانندگی کن. سفر خوش. موفق باشید.” ” من خوابم نمیاد بیدارم. ولی تو درستو بخون.”
منم دیگه بیخیال sms شدم. مهران باید میخوابید تا فردا خواب نمونه. یکم درس خوندم و بعد گرفتم خوابیدم.
فکر کنم ساعتو عوض کرده بودم واسه ساعت ۴ صبح. وقتیم زنگ زد تحویلش نگرفتم. خاموش کردمو گرفتم خوابیدم. من چقدر پرو بودم آخه. از رو هم نمیرم که. ساعت ۶:۲۴ صبح دیدم مهران sms داد.
“سالها توی زندگیم گشتم و گشتم. دنبال نیمه گم شدم میگشتم و اما قصه‌ی دلم وقتی شیرین شد، مثل گل شد، اومدی تو سرنوشتم. از همون شب قشنگ آشنایی که گذاشتی دست توی دستم گرفتم، هنوزم اما شب و روز با تو هستم. با تو هستم، گل افشون کن، گل افشون کن. نکنی عشقتو پنهون، شب شادی و شوره برقص و گل برافشون.” “سلام. نرفتی هنوز؟ من هنوز خوابم میاد. دیگه غلط میکنم تو فرجه‌ها درس نخونم. دفعه‌ی آخرم بود.”
“سلام من تو راهم تا ۷ میرسم. خیلی تنبلی خواب آلو.” “وقتی رسیدی به مقصد sms بزن. در حین رانندگی هم نه sms بخون نه sms بزن. خوبه گفتم مراقب باش. عجب بچه‌ی حرف گوش کنی هستی تو.”
_” من عادت دارم نگران نباش.”
کفرم در اومده بود. عادت داشت یعنی همیشه همین کارو میکرد. در تعجب بودم که این پسره چه جوری تا حالا سالم مونده. عجب بچه‌ی تخسی بود. دیگه این جوریشو ندیده بودم. استثنا بود. پشت رلو sms بازی مثل اینکه بگی در حین رانندگی آشپزی کن. هم تصادف میکنی هم غذات میسوزه…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۸ ۲۱:۲۲]

قسمت۱۸

بلند شدم حاضر شدم. صبحانه هم نخوردم. با بابا رفتم دانشگاه. دیروز باز به دوستم گفتم زود بیاد درس بخونیم البته این یکی دیگه از دوستام بود بین ما ۴ تا دوست صمیمی فقط ۲ نفر این درسو گرفته بودن. درست مثل روز قبل یک ساعت حرف زدیم بعد رفتیم سراغ درس. انصافاً بیشتر از دیروز خوندم اما بازم یکمی از درسم موند. اتفاقاً توی امتحان بیشتر از این قسمت که نخونده بودم سؤال اومد. سر امتحان یه چیزایی نوشتم که فکر میکنم استاد موقع تصحیح ورقه‌ام کلی خندیده باشه. نصف چیزایی که نوشتم از خودم در آوردم. مثلًا یه سؤال داشت که اصلًٌا نمیدونستم چیه همین جوری از روی اسمش چرت و پرت نوشتم.
ساعت ۱۱ تا ۱۲ و ۱ هر کار کردم smsهام فرستاده نمیشد. سیستم دوباره مشکل پیدا کرده بود. نمیتونستم به هیچکس sms بدم. اعصابم خورد شده بود. بعد از امتحان هرچی سعی کردم با sms به مهران خبر امتحانمو بدم نشد. میخواستم با دوستام برم خرید. آخه تولدم بود و بابام گفته بود برو هر چی میخوای بخر. به شهر که رسیدیم قرار بود جزوه‌ی یکی دیگه از دوستامو بهش بدم. وقتی اومد توی هوای سرد فقط یه مانتو پوشیده بود و زودی اومده بود منم طفلکی رو با همون لباس کم بردمش بیرون. توی راه وقتی دیدم هر کاری میکنم sms هام نمیرسه گفتم بزنگم لااقل بهش بگم که سیستم خرابه. نه که بچه زودرنج بوده گفتم ناراحت میشه تحویلش نگرفتم.
اما هر کاری میکردم یعنی هرچی زنگ میزدم گوشیش جواب نمیداد. یعنی بوق میخورد ولی کسی برنمیداشت.
خلاصه یکم بیخیال شدم. رفتم یه هدیه از طرف باباهه و مامانه برای خودم خریدم و از همون ور رفتیم یه عطرفروشی و یکی از دوستام یه عطر گرفت. دیگه داشتیم برمیگشتیم خونه که مامانم زنگ زد و گفت که ازهمون طرف برم خونه‌ی دائیم چون شام اونجا دعوت بودیم، نمیخواستم با ماشین برم چون زود میرسیدم. از طرفی داشت نم نم بارون میومد منم که عاشق بارون بودم میخواستم زیر بارون قدم بزنم. داشتیم با دوستام بر میگشتیم خونه که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره، یه نگاه به گوشیم کردم دیدم مهرانه. اما تا جواب دادم قطع شد.
فکر کردم بازیش گرفته یعنی فکر کرده بود من این همه زنگ زدم Call Miss بوده؟ عجب IQ بود. خلاصه داشتیم میرفتیم و جلوی مغازه‌هایی که خوشمون میومد وایمیستادیمو نگاه میکردیم. دوباره گوشیم زنگ زد. این دفعه وقتی گوشی رو ورداشتم دیگه قطع نکرد. سلام کرد. جوابشو دادم. گفت:
“شما سوگند هستید؟” گفتم آره. بعد گفتم: “ببخشید که از صبح کلی مزاحمتون شدم. فقط میخواستم بگم که از صبح هرچی sms م زنم هیچ کدومشون فرستاده نمیشه. فکر کنم خطا خرابه. یه وقت فکر نکنید که من نخواستم sms بدم. “
“آره خطا خرابه آخه منم هرچی میفرستم نمیره. الان یه sms برای شما دادم که فرستاده نشده.” “نگران شدم اما هر چی زنگ زدم گوشی رو برنمیداشتید گفتم نکنه اتفاقی افتاده باشه.”
“نه آخه سرما خوردم حالم خوب نیست. خوابیده بودم. گوشیم بالا بود. فهمیدم که داره زنگ میخورده اما نای بلند شدن نداشتم. تا اینکه گفتم برم ببینم کیه که اینقدر زنگ زده شاید کار مهمی داشته باشه دیدم شمایید.” “خدا بد نده. کاملًا از صداتون پیداست که سرما خوردید. اونجا هوا سرده؟ اینجا که داره بارون میاد. منم کلی دارم کیف میکنم. من از بارون خیلی خوشم میاد. “
“زیر بارون راه میرید خوبه که دوست دارید ولی سرما خوردن بعدشم دوست دارید؟” “بارون بدون سرما خوردن که مزه نداره. همه‌ی لطفش به سرمائیه که میخورید.”
تا اینو گفتم شروع کردم به سرفه کردن. خندش گرفت گفت:
“بفرمائید اینم بازم میگید دوسش دارید؟” “آره بازم دوسش دارم. این سرفه‌هام مال الانم نیست مال پنج، شش ماه قبله که دو ساعت زیر بارون راه رفتم. از اون موقع بر طرف نشده هنوز گه‌گاه بهم سر می‌زنه. نکنه شما هم زیر بارون راه رفتید که این جوری سرما خوردید؟”
_”نه من زیر بارون راه نرفتم ولی چند شب پیش یه چند ساعتی توی هوای سرد که سوزم داشت ایستاده بودم. منتظر کسی بودم. گفته بود اگه خواستم خودمو بکشم خبرش کنم اونم میاد. اما بعد گفت پشیمون شدم.”
فهمیده بودم. منظورش به من بود. داشت متلک میگفت…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۸ ۲۱:۲۳]

قسمت۱۹

فهمیده بودم. منظورش به من بود. داشت متلک میگفت. خندم گرفته بود. بهش گفتم: “آخه من نه، شما بگید. من یه دختر ساعت ۹ شب شال و کلاه کنم از جلوی ننه باباهه رد بشم بگم ببخشید شما از جاتون تکون نخورید من میخوام برم بیرون با یکی قرار دارم میخوام برم خودمو بکشم. اونوقت به نظر شما اونا میذاشتن من از در خونه پامو بیرون بزارم؟ باباهه با کمال لطف و محبت میگفت عزیزم لازم نیست تو این وقت شب بری بیرون اونم با یه پسر غریبه بری خودتو بکشی. بیرون نرفته من خودم تو رو میکشم تا زحمتت کمتر بشه. تازه گناهم نمیکنی واسم خودکشی هم روش نیست. این بهتره. آخه من چه جوری میومدم بیرون خودمو بکشم. شما بگید. تازه من از مردن صرفه نظر کردم. کلی کار هست که میخوام انجام بدمشون که اگه بمیرم نمیشه.” “کار بسیار خوبی میکنید. منم از مردن پشیمون شدم میخوام برم واسه بچه‌های یتیم یه کاری بکنم.”
“خوبه. واقعاً خوشحال شدم. ولی اگه قراره همه چیزتونو بدید به اونا خودتون چیکار می کنید؟ خودتون کجا زندگی میکنید؟” “خب منم پیش اونا. دولت یه اتاق بهم میده منم با اونا زندگی میکنم.”
داشت میخندید. منم خندم گرفته بود. گفتم:
“یعنی شما میشید سرایدار اونا. خوبه این همه درس خوندید بشید سرایدار. واقعاً عالیه.” یکی از دوستام داشت خداحافظی میکرد دیگه از ما جدا میشد. باید ماشین میگرفت. گفتم چند لحظه گوشی. خداحافظی کردمو دوباره گوشی رو ورداشتم گفتم: “ببخشید دوستم داشت خداحافظی میکرد ببخشید معطل شدید.”
“خواهش میکنم. الان شما تنهائید؟ دارید میرید خونه؟” “نه تنها نیستم یکی از دوستام همراهمه. خونه هم نمیرم دارم میرم خونه‌ی دائیم. اخه شام دعوتیم. منم از فرصت استفاده کردمو دارم راهمو دور میکنم تا بیشتر زیر بارون باشم. دوستم همش جیغ میکشه میگه سوگند
لااقل از گوشه رد شو که بارون کمتر بهت بخوره. مثل دیونه ها از وسط پیاده رو رد میشی مردم فکر میکنن خلی. سر تا پات خیس شده. ولی کی به حرفش اهمیت میده. بارونو عشقه.”
خندش گرفته بود. دیگه رسیده بودیم به یه
جایی که به قول خودم چون میخواستم میون بر بزنم باید از توی این کوچه رد میشدم. از دوستام خداحافظی کردم.
دیگه تنها شده بودم. همون جور که با تلفن حرف میزدم راهم میرفتم. به خیال خودم راه رو بلد بودم اما نمیدونم چرا یه جا که باید مستقیم میرفتم جلوی راهم یه ساختمون بود. منم گفتم یه کم به راست بعد مستقیم میرم اما یکم راست رفتنم خیلی طول کشید هیچ کوچه ای نبود که من بپیچم و راه اصلیمو برم. یه دفعه گفتم:
“وای گم شدم.” “چی؟ اتفاقی افتاده؟ گفتید گم شدم؟”

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۸ ۲۱:۲۴]

قسمت۲۰

خجالت کشیدم. آخه آدم توی شهر خودش گم میشه. روم نمیشد بگم آره. اما چی کار می‌کردم. ضایع بود. حرفمو شنیده بود. از طرفی شاید می‌دونست که من الان کجام. اگرم نمی‌گفتم وقتی که از کسی آدرس می‌پرسیدم می ‌فهمید.
گفتم: “آره، مثل اینکه گم شدم. نمی‌دونم کجام یا کجا دارم میرم. نمی‌دونم چی شد. داشتم درست می‌رفتم اما یهو از اینجا سر درآوردم.”
گفت: “از کجا آمدید و کجا می‌خواید برید؟”
گفتم: “از کوچه‌ی روبروی خیابون اومدم تو. باید مستقیم می‌رفتم اما راه نداشت منم اومدم راست که بعد بپیچم اما نمی‌دونم این راسته چرا تموم نمیشه.”
مهران:”نباید میومدید راست. باید می‌رفتید چپ. حالا اشکال نداره. همین راهو اونقدر برید تا برسید به آخرش. من بهتون میگم کجا برید.”
منم همون کارو کردم. رفتم تا رسیدم به آخرش یه دوراهی بود یکی راست و یکی چپ.
گفتم: “حالا چی؟ من اصلًا اینجاها رو نمیشناسم. اصلًا کجا هستم؟”
مهران: “رسیدید به دو راهی؟”
گفتم:
“آره” مهران: “خوب سمت چپتون یه پتوفروشی داره. سمت راستتون یه سوپر مواد غذایی.” یه نگاه به سمت چپ و راستم کردم دیدم آره واقعاً همین مغازه‌ها هستن اونجا. با دهنی که از تعجب یه متر باز مونده بود.گفتم: “آره می‌بینمشون.”
گفت: “خب از سمت چپ برید می‌رسید به یه دوراهی که باید از سمت راست برید. سر دوراهی دو تا مغازه بقالی داره. این راهو مستقیم برید. میرسید به یه جایی که یه تاکسی تلفنی داره از اون رد میشید. می‌رسید به یه دو راهی. سمت راست می‌خوره به… سمت چپ می‌خوره به همون خیابونی که شما می‌خواید. “
من که اصلًا نمی‌تونستم جلوی تعجبمو بگیرم. حتی نمی‌تونستم دهنمو ببندم که هنوز باز مونده بود. همچین صحبت می‌کرد که آدم شک می‌کرد. انگار کنارم داشت راه می‌رفت. انگار نه انگار که الان توی یه شهر دیگه بود. شهری که یه ۶،۵ ساعتی با اونجایی که من بودم فاصله داشت.
گفتم: “همچین حرف می‌زنید و خوب آدرس کوچه‌ها و مغازه‌ها رو میدید که انگار همین جایید.”
مهران: “آره. من پشت سرتم. “
همچین ترسیدم که ناخودآگاه برگشتم پشتمو نگاه کردم. کوچه تاریک تاریک بود. هیچ کسیم جز من توش نبود.
ترس برم داشت. گفتم:
“نگید این جوری می‌ترسم.” مهران: “حقم دارید. این جایی که شما هستید خیلی خطرناکه من موندم چرا تا حالا کسی بهتون گیر نداده.” داشت تو دلمو خالی می‌کرد. از ترس دیگه داشتم می‌دوییدم. وقتی به دو راهی آخر رسیدم از اونجا به بعدش برام آشنا بود. همچین ذوقی کرده بودم که نگو. گفتم: “آخ جون پیداش کردم. دیگه اینجاها رو بلدم.”
مهران: “خسته نباشید. رسوندمت به خیابون اصلی تازه میگی اینجاها رو بلدم. آفرین بر شما. شما در این مسابقه نفر اول شدید.”
خندم گرفته بود و داشتم بلند بلند میخندیدم. از طرفی موش آب کشیده شدم.
گفتم: “فکر نمیکنم زن داییم توی خونه راهم بده. از سر و روم آب میچکه. میگه اگه بیای توی خونه همه جارو خیس میکنی. خیسی به پوست تنم هم رسیده. دارم یخ میکنم. راستی تو چه جوری اینجاها رو اینقدر خوب بلدی؟ مگه خونتون کجاست؟”
مهران: “من کل شهر رو خوب بلدم. از این خیابون اگه بپیچید سمت راست و مستقیم برید… “
خلاصه قشنگ منو رسوند تا توی کوچشون و اسم کوچشونم گفت.
گفتم: “خوب اگه اسم آپارتمان و طبقتون رو بگید من زنگ خونتونم میزنم. میتونی در رو واکنی.”
مهران: “بیای توی کوچه از هر کسی که بپرسی اسم منو میدونه وآدرس خونمو بهت میده. تو هنوز خونه‌ی داییت اینا نرسیدی؟”
_ “نه هنوز نرسیدم. ببخشید حسابی انداختمتون تو زحمت. کلی هم خرج تلفن رو دستتون مونده. شرمندم.”
مهران: “نه بابا اگه الان میخواستید برگردید خونه من باهاتون حرف میزدم تا دم خونه برسید. اصلًا مسئله‌ای نیست من خیلی خوشحال شدم باهاتون حرف زدم. الانم تا دم خونه‌ی داییتون همراهیتون میکنم.”
_:”منم همینطور. مرسی.”
خلاصه تا دم خونه دائیم باهام حرف زد و منو کلی شرمنده کرد. یه چیزاییم در مورد خودش گفت. مثلًا فهمیدم مدیریت خونده و یه شرکت پخش دارو داره که مرکزش تهرانه اما اینجا هم یه شعبه داره و خودش مدیر اونجاست. البته نه کاملًا آخه همش توی خونه چپیده. مامان و بابا و یه خواهر و برادرش توی تصادفی که توی جاده‌ی تهران بوده فوت میکنن. اون چون همراهشون نبود زنده میمونه. یه بارم موقع شنا توی دریا غرق شده که بعد از ۲۴ ساعت نیمه جون میاد به ساحل و زنده میمونه و خیلی چیزای دیگه.
دم خونه دائیم اینا ازش تشکر و عذرخواهی کردم و گفتم امیدوارم شب بهتون خوش بگذره. آخه قرار بود با یکی از دوستاش شام برن فرحزاد. اونم تشکر کرد و گفت مرسی ولی فکر نکنم خوش بگذره آخه اصلًا حوصله ندارم و رفتنم زوریه.
خداحافظی کردمو رفتم خونه‌ی دائیم. اونقدر خیس شده بودم که تا رسیدم اونجا یه دست لباس گرفتمو لباسامو عوض کردم. من که اصلًا سرمایی نبودم خودمو چسبوندم به بخاری و خوابیدم…

@nazkhatoonstory

3 2 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x