رمان آنلاین سوگند قسمت ۶۱تا۸۰

فهرست مطالب

سوگند آرام رضایی داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین سوگند قسمت ۶۱ تا ۸۰

رمان:سوگند

نویسنده:آرام رضایی

قسمت۶۱

بعد با یه لبخند شیطنت آمیز گفت:
“قابل توجه اون دانشجوهایی که سر کلاس دائم چرت میزنن” بعد یه نگاه گذری به جمع ما چهار نفر کرد و به آقای اکبری همونی که آزمایشگاهو بلد بود گفت: “لطفاً نشونمون بدید.”
بخاطر حرف استاد کلی خجالت کشیدم. نمیدونستم میفهمید که خوابم میگیره یا نه. اما هیچوقت به روی خودش نیاورده بود. من خوش خیالو بگو فکر میکردم با وجود عینک کسی متوجه‌ی چشمای چپ شده از خواب من نمیشه.
سعی کردم خودمو پشت بچه‌ها قایم کنم و وقتی وارد آزمایشگاه شدیم روی اولین صندلی خالی کنار دوستام نشستم.
آزمایشگاه پر بود از وسایل شیشه‌ای و دستگاه‌های مختلف و محلول‌ها و ترازوها با اندازه و دقت‌های مختلف. وسط آزمایشگاه یه میز بزرگ بود. میز که چه عرض کنم بیشتر شکل یه سکوی سرامیکی یا کاشی‌کاری شده بود که به صورت U انگلیسی بود.
در واقع یه مربع که یه ضلع نداشت و روبروش یه تخته بود. همه‌ی صندلی‌ها هم دور تا دور این مربع توخالی چیده شده بود. وسط میزها یعنی وسط مربع خالی یه صندلی بود که پیدا بود برای نشستن استاد یا مسئول آزمایشگاه بود.
همه دور تا دور میز نشستیم و استادم صندلیش و کشید عقب و روش نشست. یه نگاهی به تخته کرد و بعد خطاب به آقای اکبری گفت:
“خب آقای اکبری حالا که زحمت پیدا کردن جارو کشیدید لطفاً زحمت آوردن ماژیکو هم بکشید. برید آموزش یه ماژیک بگیرید بیارید تا درس رو شروع کنیم.” آقای اکبری هم یه چشمی گفت و از جاش بلند شد تا بره دنبال ماژیک. جلسه‌ی قبل که کلاس داشتیم استاد امتحان گرفته بود و قرار بود جلسه‌ی بعد هم امتحان بگیره. بچه‌ها هم شروع کرده بودن با استاد در مورد امتحان صحبت کردن. استاد از بچه‌ها پرسید امتحان جلسه‌ی قبل چه طور بود و همه میگفتن استاد خیلی عالی بود. ما راضی بودیم. امتحان راحتی بود. جالب اینجا بود که به نظر من خیلی هم سخت بود و من فکر میکردم جواب‌های ناجوری به سؤالات دادم. برگشتم یه نگاه به مهسا کردم دیدم اونم با من موافقه. بهش گفتم: “کجای امتحان آسون بود؟ من که خراب کردم. پس این سؤالایی که اینا میگن کجا بود که ما ندیدیم؟”
مهسا:”آره منم افتضاح نوشتم. به نظر منم سخت بود.”
هر دو با تعجب و لبخند داشتیم با هم پچ پچ می‌کردیم چون یا ما امتحان و حسابی خراب کرده بودیم یا بچه‌ها و بخاطر همین موضوع خندمون گرفته بود.
منو مهسا دقیقاً رو به روی استاد معینی نشسته بودیم و در تیررس نگاه استاد بودیم. استاد حواسش به ما بود. ما که به خیال خودمون داشتیم یواشکی حرف میزدیم و میخندیدیم یه دفعه با صدای استاد خشک شدیم و خندمون رو صورتمون ماسید.
استاد:”مشکلی پیش اومده خانم اریا؟”
من:”نه … نه استاد چه مشکلی؟”
استاد:”پس میشه بگید به چی میخندید تا ما هم بخندیدم؟”
هم خجالت کشیده بودم هم نمیدونستم چی بگم اونم جلوی کل بچه‌های کلاس از دختر و پسر بگم ما گند زدیم به امتحانمون واسه همین میخندیدیم؟ نمیگه شما خلید آخه؟
با تته پته و بریده بریده گفتم:
“راستش استاد … چیزه … یعنی امتحان جلسه‌ی قبل … خب …” استاد که منتظر بود من حرفمو کامل کنم با بی‌صبری گفت: “خب …” دلمو زدم به دریا و مستقیم به استاد نگاه کردم و گفتم: “خب ما خراب کردیم.”
بعد که دیدم ابروهای استاد از تعجب بالا رفت برای تصحیح حرفم گفتم:
“یعنی خب به نظر ما امتحان سختی بود.(با دست خودم و مهسا رو نشون دادم.) اما با توجه به اینکه تقریباً اکثریت کلاس میگه امتحان آسونی بود پس حتماً ما امتحانمون خراب شده که یه همچین احساسی داریم.” از خجالت جرأت نمیکردم غیر از استاد به کس دیگه‌ای نگاه کنم. چون با تموم شدن حرفم بچه‌ها شروع کرده بودن به پچ پچ کردن. واسه همین هم تغییر حالت صورت استادو کاملاً درک کردم. تو چشماش خنده بود و گوشه‌ی لبش جمع شده بود. پیدا بود که داره جلوی خودشو میگیره که نخنده. استاد یه سرفه کرد و روشو برگردوند طرف یکی از دخترها که ازش سؤال کرده بود. منم یه نفس راحت کشیدم. چون استاد معینی جوون بود نمیخواست به بچه‌ها رو بده. همینجوری هم نمیشه از پس دانشجوها براومد چه برسه به اینکه لیلی به لالاشون بذاره. بخاطر همین سعی میکرد جلوی بچه‌ها مخصوصاً دخترها نخنده. حقم داشت. بچه‌ها میخواستن درمورد امتحان جلسه‌ی بعد یه چیزایی بدونن و سعی میکردن با سؤال کردن زیاد از زیر زبون استاد حرف بکشن هر کسی یه سؤال میکرد. : “استاد امتحان سخته؟”
+: “اگه مثل این دفعه سؤال بدید خیلی خوبه.”
*: “استاد نمره‌ی این امتحانا چقدر تأثیر داره تو نمره‌ی پایان ترم؟”
استاد با یه لبخند به بچه‌ها نگاه میکرد. انگار کیف میکرد که میدید بچه‌ها سعی میکنن ازش حرف بکشن. جوری نگاه میکرد که انگار منظره‌ی هیجان‌انگیزی جلوشه.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۷٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۹]

قسمت۶۲

مهسا محو استاد شده بود. یکم صداشو نازک کرد و با عشوه‌ای که همیشه تو صداش بود گفت:”استاد نمیشه سؤالات رو یکم ساده‌تر بگیرید؟ آخه خیلی سخته.”
داشتم از دست مهسا حرص میخوردم. زیرلبی گفتم:
“مهسا نمیبینی استاد چه جوری میخنده؟ عمراً به حرف ماها گوش کنه. مطمئنن کار خودشو میکنه. اینجوری فقط خودمونو ضایع میکنیم. نمیخواد چیزی بگی.” اما مهسا اصلاً به من توجهی نمیکرد. ظاهراً اصلاً صدای منو نمیشنید. دوباره مهسا اومد خودشو لوس کنه واسه همین گفت:”استاد نمیشه همه‌ی سؤالا تستی باشه؟” میخواستم مهسا رو ساکت کنم تا کمتر خودشو ضایع کنه واسه همین با پام کوبیدم به ساق پاش. فکر کنم یکم محکم کوبیدم چون بی‌هوا یه آخی گفت که خداروشکر تو سروصداهای بچه‌ها گم شد و کسی غیر از من نشنید. بعد با دست پاشو گرفت و به من چشم غره رفت. سرمو بلند کردم که ببینم کسی متوجه شده یا نه. تا سرمو بلند کردم استاد و دیدم که از رو به رو متوجه‌ی ماهاست از روی لبخندی که زورکی سعی میکرد جلوشو بگیره فهمیدم که همه چیزو دیده. وای خدا از خجالت سرخ شدم. از طرفی هم کاری که کرده بودم و قیافه ی استاد اونقدر خنده‌دار بود که نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم. برگشتم به مهسا نگاه کردم اونم استادو دیده بود. دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم. سرمو گذاشتم روی میز و از خنده‌ای که سعی میکردم بیصدا باشه کبود شده بودم. مهسا هم دسته کمی از من نداشت. هر وقت خندش شروع میشد دیگه تمومی نداشت. همچین میخندید که تمام تنش تکون میخورد. هروقت این حالتی میشد ما میگفتیم مهسا رفته رو ویبره. این ویبره‌ی مهسام مزید بر علت شده بود که خندم بیشتر بشه. فقط یه لحظه سرمو بلند کردم دیدم استاد چشمش به ماست و اونم نمیتونه جلوی خندش رو بگیره. از طرفی یکی از بچه‌ها ازش سؤال پرسیده بود و منتظر جواب بود اما استاد به جای جواب‌دادن کبود شده بود. یه دفعه شروع کرد به خندیدن و برای توجیح خندش فقط گفت: “بچه‌ها من از اینجا پاهاتونو میبینم …”
بچه‌ها از این حرف استاد خیلی تعجب کردند اما از اونجایی که استاد چشمش به ما بود و من و مهسا هم سرمون رو میز بود و داشتیم میخندیدیم، شصتشون خبردار شد که هرچی هست مربوط به ماست و ما یه کاری کردیم. اصلاً یادم نیست بقیه‌ی کلاس چجوری گذشت چون هر وقت سرمو بلند میکردم تا چشمم به استاد یا مهسا میفتاد ناخودآگاه خندم میگرفت و برای جلوگیری از خندیدن دوباره اصلاً جرأت نکردم تا آخر کلاس سرمو از رو میز بلند کنم. در طول کلاس زل زده بودم به برگه‌ی جلوی روم.
بعد کلاس همه‌ی بچه‌ها دور من و مهسا جمع شدند تا ببینن موضوع به طور کامل چی بوده.
منم که اصلاً حوصله‌ی توضیح دادن نداشتم. از طرفی هم بس که خندم رو قورت داده بودم دل درد گرفته بودم.
سریع وسایلمو جمع کردم تا از کلاس برم بیرون. گذاشتم مهسا داستانو برای بچه‌های کنجکاو تعریف کنه.
از کلاس که بیرون اومدم چشم تو چشم استاد شدم ناخودآگاه گفتم:
“ببخشید.” استاد با یه لبخند شیطنت آمیز گفت: “واسه چی؟ برای اینکه زدی پای دوستتو ناکار کردی ؟؟ یا واسه اینکه من پاهاتون رو دیدم؟؟ خب حیف بود یه همچین صحنه‌ای رو از دست بدم.”
از خجالت سرخ شده بودم از طرفی دهنمم یه متر باز مونده بود. یعنی این همون استاد معینی عصا قورت داده است که داره باهام شوخی میکنه؟؟؟ نمیدونستم چی بگم واسه همین دوباره گفتم:
“ببخشید.” استاد دقیق بهم نگاه کرد و گفت: “اشکالی نداره. خودتو اذیت نکن.”
بعد راهشو کج کرد و از سالن خارج شد.
منم تا میتونستم به خودم بد و بیراه گفتم که چرا نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خودمو ضایع کردم…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۷٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۵۰]

قسمت۶۳

معمولاً سر کلاس‌ها بچه‌ها موبایلشونو خاموش نمیکنن میزارن رو حالت سکوت و ویبره که اگه تلفن‌شون زنگ خورد بفهمن و از کلاس برن بیرون و جواب بدن. معمولاً هم مشکلی پیش نمیاد. تقریباً همه همین کارو میکنن. استاد معینی زیاد خوشش نمیومد کسی سر کلاسش از جاش بلند شه و بره بیرون.
همیشه میگفت حواسم پرت میشه و رشته‌ی کلام از دستم در میره.
سر یه جلسه یکی از بچه‌های کلاس که موبایلش رو ویبره بود گوشیشو دستش میگیره و از کلاس میره بیرون که جواب بده. کلاس،کلاسِ استاد معینی بود.
همیشه بچه‌ها گوشیشونو میزاشتن توی جیبشون تا استاد نبینه و به هوای دستشویی رفتن میرفتن بیرون از کلاس و برای اینکه تابلو نشه میزاشتن کامل از کلاس برن بیرون و یه چند قدم دور از کلاس به موبایلشون جواب میدادن.
اما اون جلسه اون دختر موبایلشو تو دستش گرفته بود و هنوز کاملاً از کلاس بیرون نرفته گوشیشو جواب داد و مشغول حرف زدن شد. استاد معینی هم در حین درس دادن بود و داشت روی تخته یه نکاتی رو مینوشت. وقتی این دختر از جاش بلند شد حواس استادم پرت اون شد و از لحظه‌ای که دختره از جاش بلند شد تا لحظه‌ای که از کلاس خارج بشه چشم استاد بهش بود.
اون دختر هنوز به طور کامل از کلاس خارج نشده بود که تلفنشو جواب داد. همه‌ی بچه‌ها دهنشون از این کار و دل و جرأت اون دختره باز مونده بود.
همه یه نگاه به دختره میکردن و یه نگاه به استاد. نارضایتی از چهره‌ی استاد پیدا بود. استاد معینی از اینکه اون دختر همکلاسیم وسط حرف استاد از جاش بلند شد و میخواست کلاسو ترک کنه به اندازه‌ی کافی عصبانی بود وقتی که دید دختره داره با تلفن حرف میزنه خونش به جوش اومد.
پشت سر دختره رفت و درو باز کرد و با عصبانیت گفت:
“خانم بفرمائید توی کلاس.” دختره چشماش از تعجب گشاد شده بود و اونقدر از کار استاد شوک زده بود که نمیتونست تکون بخوره. استاد با عصبانیت زیاد دوباره تکرار کرد: “تلفن تون رو قطع کنید بفرمائید سر کلاس.”
بعد استاد درو باز گذاشت و تکیه داد به در تا دختره که خیلی ترسیده بود بیاد توی کلاس. بعد استاد با چشماش اونو تعقیب کرد تا سر جاش نشست. استاد چشماشو بست و یه نفس بلند کشید تا عصبانیتش کمتر بشه. بعد با صدایی که عصبانیت درش دیده میشدگفت:
“از این به بعد حق ندارید سر کلاس من با تلفن روشن بیاید. اگه تلفنی زنگ بزنه یا کسی از جاش بلند شه بره بیرون تا تلفنشو جواب بده، بهتره دیگه تو کلاس برنگرده و از همون طرف بره درسشو حذف کنه.” همه‌ی بچه‌ها حسابی ترسیده بودن. هیچکس استادو تابحال اونقدر عصبانی ندیده بود. هیچکس هم جرأت حرف زدن نداشت. از اون روز به بعد هیچ احدالناسی جرأت نداشت جلوی استاد معینی به گوشیش حتی نگاه کنه چه برسه به اینکه دستش بگیره. استاد معینی خیلی جذبه داشت. با اینکه جوون بود و بخاطر همین باید حرف زدن باهاش خیلی راحت‌تر از استادهای دیگه بود اما به خاطر جدیتی که استاد داشت هیچکس از دختر و پسر جرأت نداشت تنهایی باهاش حرف بزنه. همیشه هرکس با استاد کار داشت سعی میکرد کم کم یه نفرو با خودش ببره تا تنها نباشه. مهسا با پروژه‌ای که استاد معینی بهش داده بود مشکل داشت و از صبح که اومده بود دانشگاه یکریز غر زده بود و گله کرده بود. دیگه حسابی روی اعصاب بود. من:“وای مهسا کشتی منو آخه تو مشکلت چیه دختر؟”
مهسا:”نمیفهمم .اصلاً نمیدونم اینی که استاد بهم گفته یعنی چی. اصلاً نمیدونم چی کار باید بکنم.”
من: “خب چرا از صبح نشستی ور دل منو غر میزنی. برو از استاد بپرس چکار باید بکنی.”
مهسا به نشانه ی نه دستاشو تو هوا تکان داد و با ترس گفت:
_”نه، نه، نه مگه خل شدم. هنوز جوونم از جونم سیر نشدم. من اصلاً جرأت ندارم برم پیش استاد معینی.”
باکلافگی گفتم: “آخه چرا؟ مگه استاد میخوردت؟”
مهسا: “نه منو میکشه.”
با عصبانیت گفتم:”دیوونه ای؟ آخه کی تا به حال به خاطر سؤال پرسیدن کسی رو کشته که استاد معینی دومین نفرش باشه؟”

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۴]

قسمت۶۴

مهسا:”خب نمیدونم شاید اولین نفرش باشه. در هر صورت من میترسم تنهایی برم پیشش. سوگند جونم میشه تو هم بیای؟”
من:”من؟ من بیام بگم چی؟ آخه من که کاری ندارم.”
مهسا قد پنج دقیقه رو مخم راه رفت و حرف زد تا راضیم کرد با هم بریم پیش استاد. تا گفتم باشه بریم سریع از جاش پاشد و دستمو کشید و یه جورایی کشون کشون منو برد دم اتاق استاد معینی.
دم دفتر استاد که رسیدیم تازه فهمیدم میخوام چی کار کنم. یه آن به خاطر تعریف‌های مهسا از استاد ترسیدم. آخه واقعاً این موضوع به من هیچ ربطی نداشت و من نخود آش شده بودم. اما تا اومدم به خودم بجنبم مهسا در اتاق رو زده بود.
استاد از داخل اتاقش گفت:”بفرمائید.”
مهسا هم درو باز کرد و اول خودش رفت تو و بعد منو کشید تو اتاق.
استاد پشت میزش نشسته بود و وقتی ما وارد شدیم سرش رو از روی برگه‌های جلوش برداشت و به ما نگاه کرد.
هر دو تا سلام کردیم و استاد با لبخند جواب سلاممونو داد و بعد گفت:
“خب فرمائید با من کاری داشتید؟” مهسا:”بله استاد. راستش در مورد پروژه‌ام میخواستم کمکم کنید. اصلاً نمیفهممش.” استاد با لبخند گفت: “کدوم قسمتشو نمیفهمید؟”
مهسا برگه‌هاشو از توی کیفش درآورد و داد دست استاد. استاد معینی هم همون جور که برگه‌ها رو از مهسا میگرفت گفت:
“خب شماها بنشینید تا من ببینم مشکل از کجاست؟ بفرمائید.” یه نگاه به دورو برم کردم. یه صندلی جلوی میز استاد بود که چسبیده بود به میز، مهسا برای اینکه به استاد نزدیکتر باشه و روی برگه‌ها مسلط باشه اونجا نشست. یه صندلی هم روبروی میز استاد بود که چسبیده بود به دیوار. من رفتم روی اون نشستم. داشتم با کنجکاوی به دفتر نگاه میکردم. اتاق چندان بزرگی نبود اما ظاهراً وسایل لازم و داشت. یه کتابخونه که توش پر بود از کتاب‌های درسی و علمی. یه میز و صندلی برای استاد که روش کامپیوتر و وسایل جانبیش بودن، یه فایل برای ورقه‌ها و مدارک. یه جالباسی برای لباس‌ها که یه کت و یه پالتو روش آویزون بود. چند تا صندلی برای نشستن مراجعه‌کننده‌ها. داشتم به دوروبر اتاق نگاه میکردم که دیدم استاد متوجه منه. یه لبخندی بهم زد و گفت: “حوصله‌تون سررفته؟ خیلی آروم نشستید. بفرمائید شکلات بردارید تعارف نکنید.”
به یه ظرف پر از شکلات روی میز اشاره کرد و با اصرار مجبورمون کرد که یکی یه دونه شکلات ورداریم. استاد مشغول توضیح دادن مشکل مهسا بود و سعی میکرد موضوع رو ساده بیان کنه تا مهسا کاملاً درکش کنه.
منم تو عالم خودم بودم که یه دفعه دیدم از یه جایی یه صدای آهنگ میاد. همه‌مون با تعجب بهم نگاه کردیم تا ببینیم این صدا از کجا میاد. یه دفعه رنگ و روم سفید شد و دستم شروع کرد به لرزیدن. تازه فهمیده بودم این صدا، صدای زنگ گوشی منه که به کل یادم رفته بود. بس که مهسا هولم کرده بود یادم رفته بود گوشیمو خاموش کنم. یاد عصبانیت اون روز استاد تو کلاس افتادم. با دست لرزون زیپ کیفمو باز کردم و گوشیمو درآوردم و با منگی فقط بهش زل زدم که با صدای استاد به خودم اومدم. با لبخند داشت بهم نگاه میکرد و میگفت:
_”نمی خوای جواب بدی؟ گوشیت داره میترکه بس که زنگ خورد.”…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۵]

قسمت۶۵

“نمی خوای جواب بدی؟ گوشیت داره میترکه بس که زنگ خورد.” با گیجی و ترس به خودم اومدم و دکمه‌ی وصل موبایلو فشار دادم و طبق عادت گفتم: “الو سلام .”
اما صدا نیومد.
دوباره گفتم: الو.. الو…
دیدم صدا نمیاد تلفنو قطع کردم. یه نگاه به استاد کردم ببینم چقدر عصبانیه اما با تعجب دیدم نه نتها عصبانی نیست بلکه یه لبخند هم رو لبشه و داره به برگه‌های توی دستش نگاه میکنه.
رو صورت استاد زوم کرده بودم که دوباره گوشیم زنگ خورد. برای اینکه زودتر خفش کنم سریع برش داشتم و گفتم:
“الو… سلام.” اما یخ کردم از چیزی که شنیدم یخ کردم. :”دوباره رفت رو منشی تلفنی.”
وای خدا … این صدا … این جمله … مگه یادم میره …
هیچ صدایی نمیشنیدم حتی نفهمیده بودم این صدا رو از تو گوشی شنیدم یا نه. به خودم اومدم دیدم گوشی دستمه و روجا پشت خطه و هی الو الو میکنه. با منگی جوابشو دادم. اصلاً نفهمیدم چی گفت و من چی حواب دادم.
حال عجیبی داشتم مطمئن بودم که اون صدا و اون جمله‌ی آشنا رو شنیده بودم اما کی؟ کی میتونست اون حرفو زده باشه؟ بغض کرده بودم. برای اینکه آروم شم چشمامو بستم.
صدایی که میشنیدم همون صدا بود. همون صدایی که خیلی منتظر شنیدنش بودم. همونی که حاضر بودم هرچی دارمو بدم تا یه بار دیگه بشنومش.
جرأت نمیکردم چشمامو باز کنم میترسیدم وقتی چشممو باز کنم ببینم صدا رفته. خیلی آروم چشمامو باز کردم.
اولین چیزی که جلوم بود استاد معینی بود. به دهنش خیره شده بودم. بعد از یکماه و نیم تازه فهمیده بودم که چرا هروقت استاد حرف میزد به نظرم اینقدر آشنا بود.
اشتباه نمیکردم. این صدا صدای مهران بود. خودش بود. چند دقیقه‌ای طول کشید تا صدا و قیافه رو از هم جدا کنم.
اما حاضر بودم قسم بخورم که صدای مهران بود که داشت برای مهسا توضیح میداد. بغض گلومو فشار میداد و داشتم خفه میشدم. تو چشمام اشک جمع شده بود و با همون چشما زل زده بودم به استاد. انگار دفعه‌ی اول بود که استاد و میدیدم.
استاد بعد از کلی توضیح به مهسا گفت:
_”خب حالا فهمیدی چی شد؟”
مهسا با لبخند:”بله استاد خیلی ممنون که راهنمائیم کردین.”
استاد خندید:”خواهش میکنم وظیفمه بازم اگه مشکلی داشتی بهم بگو.”
مهسا: “چشم استاد.”
استاد: “خوبه.”
سرشو بلند کرد و دید دارم نگاهش میکنم. یه دفعه چشم تو چشم شدیم. نگاهش عجیب بود انگار توش نگرانی بود.
استاد: “خانم آریا حالتون خوبه؟”
یه دفعه به خودم اومدم دیدم با چشمای اشکی زل زدم به استاد. سرمو پائین انداختم و گفتم: “بله استاد خداروشکر.”
از جام بلند شدم و با مهسا از اتاق استاد بیرون اومدیم. هنوز گیج بودم. نمیدونستم حدسم درست بوده یا نه. اما یه احساسی بهم میگفت استاد معینی همون مهرانیه که من میشناسم…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۶]

قسمت۶۶

صدا که همون صدا بود. اما من هیچوقت مهرانو ندیده بودم. من حتی نمیدونستم اسم استاد معینی چیه؟ بدبختی اینکه هیچوقت فامیلی مهرانو نپرسیده بودم.
خیلی گیج بودم. نمیدونستم چی کار کنم. داشتم از فضولی میمردم اما راهی برای فهمیدن موضوع نبود. مهسا هم تو عالم خودش بود. باذوق میگفت:
_”خب شد رفتیم پیش استاد الان کاملاً میدونم چی کار کنم. اما راستی اونجوریام
که از استاد تعریف میکنن نیست. بیچاره خیلی خوش اخلاقه.”
حوصله‌ی حرفای مهسا رو نداشتم. حوصله‌ی هیچ کاری رو نداشتم. دلم میخواست الان خونه بودم. تو اتاقم، روی تخت راحت دراز میکشیدم و به امروز فکر میکردم.
یه هفته‌ی تموم کارم این شده بود که از هرکسی که میشناختم در مورد استاد معینی بپرسم. اما هیچکس اونو درست نمیشناخت.
کارم شده بود به استاد فکر کردن سعی میکردم که صداش و قیافه‌اش و با حرف‌هایی که ازش شنیده بودم مچ کنم ببینم که این استاد همون مهران هست یا نه؟ اما همیشه یه جای شکی وجود داشت. هیچوقت با اطمینان نمیتونستم بگم که مهران هست یا نیست. دیگه بیخیال موضوع شده بودم. چون اونقدر بهش فکر کرده بودم که از کارو زندگی افتاده بودم و مغزم دیگه کشش فشار بیشترو نداشت.


تو حیاط دانشکده با بچه‌ها نشسته بودیم داشتیم صحبت میکردیم. صحبت که چه عرض کنم داشتیم دعوا و بحث میکردیم. دعوا سر این بود که کدوم یکیمون بره از روی برگه‌هایی که از یکی از بچه‌ها گرفته بودیم فتو کنه. هیچکس از این کار خوشش نمیومد. چون همیشه دم انتشارات یک صف طولانی بود و همیشه‌ی خدا همه با هم سر اینکه نوبت کدومشون بود دعوا میکردن. در واقع یه جنگ حسابی بود. درهرحال هرکسی میرفت دم انتشارات زودتر از یک ساعت برنمیگشت حالا از اعصاب خوردیش بگذریم.
من: “من نمیرم. چرا همیشه شما کارای سختو میدید به من؟ میریم بیرون من مامان میشم میرم سفارش میدم وحساب میکنم. سؤال دارید من میرم بپرسم. خسته شدم. یه دفعه هم شما یه کاری انجام بدید. من اعصاب ندارم برم اونجا صف وایسم.”
مهسا:”سوگند جون تو که میدونی من خیلی ضعیفم و زود خسته میشم. نرفته پشیمون میشم بر میگردم اونوقت کارمون لنگ میمونه.”
مریم:”منم که اصلاً این برگه هارو نمیخوام.”
روجا:”منم که گفتم بدید من برای خودم از روش مینویسم نمیخوام کپیش کنم.” من:”اه… شمام که خیلی لوسید. یکیتون یه کار درست انجام نمیدید.”
بعد با عصبانیت از جام بلند شدم و برگه‌ها رو از دست مهسا کشیدم و همونجوری که میرفتم سمت انتشارات رومو برگردوندم سمت بچه‌ها و گفتم:
“اما یادتون باشه این دفعه‌ی آخره که من واستون کار انجام میم. لطفاً یکم بزرگ شید.” اینو گفتم و پیچیدم پشت ساختمون که میانبر بزنم تا زودتر برسم به انتشارات. یه دفعه چشمام سیاهی رفت و محکم خوردم به یه چیز سفت. خیلی دردم گرفته بود. سرمو گرفته بودم و همونجوری که میمالیدم نگاه کردم ببینم به چی خوردم یهویی. وای خدا از این بدتر نمیشد. جلوم استاد معینی واستاده بود و با لبخند بهم نگاه میکرد. با همون خنده‌ی توی صداش گفت: “خانم آریا کجا میرفتید با این عجله که
حتی به جلوتونم نگاه نمیکردید؟”
با شرمندگی گفتم:
“ببخشید استاد. واقعاً شرمنده. اصلاً ندیدمتون. ببخشید.” داشتم از خجالت آب میشدم. اما استاد انگاری خوششم اومده بود . با لبخند و یه نگاه مهربون نگام میکرد. استاد: “بله کاملاً پیداست که حواستون نبود وگرنه من آدمی نیستم که دیده نشم.”
با استفهام و تعجب نگاهی به استاد کردم که یعنی منظورت چیه؟ استاد یه اشاره به خودش کرد و گفت:
“طبیعتاً هیچکس نمیتونه یه همچین قد و قواره ای رو ندیده بگیره.” راست میگفت. آخه کی غیر از من خنگ اون قد بلند و اون هیکلو نمیدید جز منِ کور؟ من:”شرمنده استاد. معذرت میخوام.” استاد لبخندی زد و گفت: “بیخیال نمیخواد خودتون رو ناراحت کنید. اصلاً مهم نیست. خوب بفرمائید به کارتون برسید ظاهراً عجله دارید. خداحافظ. راستی مراقب باشید.”
اینو گفت و همونجور که میخندید رفت. منم سر جام وایساده بودمو از پشت رفتنش رو نگاه میکردم. یهو دیدم مهسا و مریم و روجا سه تایی ریختن رو سرمو هی میگفتن چی گفت؟ چی گفت؟ هولشون دادم کنار و گفتم:
_”اه… ولم کنید… کی چی گفت؟”
روجا:”استاد چی میگفت؟ دعوات کرد؟”
مریم:”نه بابا دعوا چیه مگه ندیدی داشت میخندید.”
مهسا:”ما دیدیم در حال غرغرکردن رفتی تو شکم استاد. خیلی صحنه‌ی جالبی بود. اگه یکی نمیدونست میگفت استاد بغلت کرده.”
من:”اه خفه شید شماهام. تا یه چیزی میبینن سوژه میکنن.”
مهسا:”کاش من اونجوری رفته بودم تو شکمش.”
من:”مهسا ساکت میشی یا نه؟ چی شده. خانم والاها از جاشون بلند شدند؟ شماها که سیل میومد از جاتون تکون نمیخوردید؟ حالا که پا شدید بیاید همه با هم بریم انتشارات.”
مریم:”گفتم همون جا بشینم به خودم زحمت بلند شدن ندما. اه…”

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۶]

قسمت۶۷

خلاصه زوری زوری همه رو با خودم بردم دم انتشارات و یه ۴۵ دقیقه بعد تونستیم بعد کلی چونه زدن برگه‌هامون رو فتو کنیم.
امتحانای ترم نزدیک شده بود و همه‌ی بچه‌ها استرس داشتن چون هم باید درس‌های ترمشون رو می‌خوندن و برای امتحانای ترم آماده میشدن و هم چند روز بعد از تموم شدن امتحانا کنکور ارشد برای تمام رشته‌ها شروع میشد.
همه‌ی بچه‌ها کلافه بودن. واقعاً سردرگمی چیز بدیه. برای امتحانا یه هفته فورجه داشتم اما چه هفته‌ای. من خودم به شخصه وقتی استرسم زیاد میشه گیج میزنم و نمیدونم چی کار باید بکنم. یکم از امتحان میخوندم یکم جزوه‌هایی که برای کنکور بود. بیشتر وقتم هم صرف ناله کردن بود که “وای خدا چی کار کنم”
همش خودمو نفرین میکردم که چرا زودتر درس خوندنو شروع نکردم. اما واقعاً کارها پیش نمیرفت. بیشتر از هزاربار به خودم قول داده بودم که درس‌ها رو بخونم اما همین که میرفتم سر کتاب و جزوه هزارتا فکر میومد تو سرم. از اتفاقاتی که تو روز تو خونه، دانشگاه افتاده گرفته تا کارهایی که قبلاً انجام دادم یا بعداً میخواستم انجام بدم. خلاصه هر کاری میکردم غیر از درس خوندن. فکر کردن به امتحانم بیشتر حالمو بد میکرد. همش تلفن دستم بود و به اینو اون زنگ میزدم تا ببینم حال بقیه چه طوره و اونا چی کار میکنن. اما انگار این مشکل فراگیر بود و همه دچارش شده بودن.
همه با هم همدردی میکردیم و بهم دلداری میدادیم. بالاخره یه هفته‌ی پر استرس گذشت و امتحانا شروع شد. با بیشتر استادامون قبلاً درس داشتیم و تقریباً میدونستیم که چجوری سؤال میدن و چجوری نمره میدن. استادایی که هم مال گروه خودمون نبودن هم مشکلی نبود چون همیشه یه عده‌ای بودن که در موردشون بدونن. سیستم اطلاع‌رسانی توی دانشگاه خیلی قوی بود. همه دنبال بچه‌هایی بودن که با اون استاد مورد نظر قبلاً کلاس داشتن و زیر و بم کارها رو در می‌آوردن. اینا هیچکدوم مشکل نبود. اما همه‌ی بچه‌ها از درس استاد معینی میترسیدن چون اولین سالی بود که تدریس میکرد و قبلاً هم کسی با اون کلاس نداشت و نمیدونست چجوری نمره یا سؤال میده.
اما چون در طول ترم کلی امتحان ازمون گرفته بود تا حدودی به نحوه‌ی سؤال دادنش آشنا شده بودیم. تقریباً همه‌ی امتحاناش تستی و تشریحی با هم بود. اما برای این که بتونی به سؤالاتش جواب بدی باید درسو خیلی کامل و دقیق میخوندی و هیچ نکته‌ای رو از قلم نمی‌انداختی. مهسا به خاطر پروژه‌ای که با استاد معینی داشت باید مرتب میرفت دفترش و ازش سؤال میکرد و هیچ وقتم جرأت نمیکرد تنهایی بره و همیشه منو هم دنبالش میکشید
میبرد. هر کاری میکردم نمیتونستم از دست مهسا خلاص شم. بعد اون روزی که تو دفترش بودیم و حس کردم که معینی همون مهرانه دیگه جرأت نمیکردم مستقیم جلوش قرار بگیرم. هرچند تلاشم بی‌فایده بود و خیلی ناخواسته باهاش رودررو میشدم ولی با این حال تمام سعیمو میکردم که نبینمش ولااقل تنها نبینمش. اما خب مگه این مهسا میزاشت. به زور منو با خودش میبرد…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۷]

قسمت۶۸

اون روزم منو با خودش برد البته به زور. هرچی بهش گفتم:
“مهسا بزار من تو نمازخونه بمونم به خدا هیچی نخوندم. یه ساعت دیگه باید بریم سر جلسه.” مهسا:”نه باید بیای. از صبح تا حالا دارم دنبال استاد میگردم. تازه اومده تو دفترش میترسم اگه الان نبینمش بعد امتحان دیگه نتونم پیداش کنم.” خلاصه منو کشید و برد دم دفتر استاد. یه در کوچیک زد و بعد از شنیدن صدای استاد وارد دفترش شدیم. بعد از گذشت یه ترم یخش آب شده بود دیگه استاد مثل اون اوایل عصا قورت داده و جدی نبود. البته سر کلاس هنوز همون جوری بود و به کسی رو نمیداد اما وقتی کارش داشتیم و ازش سؤال میکردیم با لبخند و مهربونی جوابمونو میداد. رفتیم تو دفتر و استاد مارو که دید یه لبخند زد و جواب سلاممونو داد و تعارف کرد بنشینیم. من روی یه صندلی کنار میز استاد نشستم اما مهسا چون باید برگه‌هاشو نشون میداد همون جا ایستاد و برگه‌هاشو داد به استاد. استادم با دقت به حرف‌های مهسا گوش داد و براش رفع اشکال کرد. مهسا کارش که تموم شد من از استاد پرسیدم: “استاد سؤالای امتحانو طرح کردین؟” مهسا:”استاد ما خیلی نگرانیم. همه از امتحان میترسن. مثل همیشه سؤال میدید؟” استاد با لبخند: “نه هنوز سؤالات رو طرح نکردم. آره ممکنه مثل قبل سؤال بدم ولی شما خوب بخونید. نمیخواد نگران باشید.”
خلاصه استاد داشت یه جورایی مارو میپیچوند و هیچ جواب درستی به ما نداد. کارمون که تموم شد تشکر کردیم و از دفتر استاد اومدیم بیرون. تا امتحان نیم ساعت بیشتر نمونده بود و تازه استرس امتحان اومده بود سراغم. جزومو باز کردم و سعی کردم تو این دقیقه‌های آخر یه چیزایی بخونم. همیشه دقیقه‌های آخر بهترین کارایی رو داره هرچی تو اون دقیقه‌ها میخونم خیلی خوب تو ذهنم میمونه. با کلی استرس رفتیم سر جلسه. امتحان چندان سختم نبود. تند تند جوابارو نوشتم و منتظر موندم. وقتی دیدم مهسا از جاش بلند شد منم پا شدم و برگمو دادم و با هم اومدیدم بیرون سالن. همه‌ی بچه‌ها دور هم جمع شده بودن و یکی یکی جوابای سؤالا رو میگفتن یکی خوشحال میشد که جواب درستو نوشته یکی هم میزد تو سرش که وای اشتباه نوشتم. مهسا هم رفته بود وسط جمعشون و هی سؤال میپرسید. روجا اومد کنارم و گفت:
_”اینا چه دل خوشی دارن‌ها. من فقط خوشحالم که امتحان تموم شد. حالا هرجور که میخواد باشه. دیگه نمیخوام به سؤالا و جواباشون فکر کنم. پس فردا امتحان داریم و من هیچی نخوندم. همینجوری مخم کار نمیکنه دیگه نمیخوام به امتحانایی که گند زدم فکر کنم.”
با روجا موافق بودم. همین که یه بار سؤالا رو خوندم و جواب دادم کافی بود دیگه نمیخواستم دوباره این کارو بکنم. رفتم جلو و دست مهسا رو کشیدم و به زور آوردمش که بریم خونه. تا تو ماشین همش غر زد که شماها نذاشتین من ببینم امتحانو چی کار کردم. به زور ساکتش کردیم. به شهر که رسیدیم هر کدوم راه خودمون رو رفتیم. دو روز تا امتحان استاد معینی وقت داشتیم. با این استاد رودروایستی داشتم و اصلاً دلم نمیخواست امتحانو خراب کنم. برای اولین دفعه تو زندگیم تمام جزوه و کتابو خط به خط و کامل خوندم. مطمئن نبودم چه جوری سؤال بده واسه همین سعی کردم یه جوری بخونم که اگه از یک کلمه توی یک صفحه‌ی جزوه پرسید بتونم کل صفحه رو توضیح بدم. یه پنج صفحه‌ی آخر جزوه مونده بود که دیگه هنگ کردم و گفتم بابا تستی هم سؤال میده و اون پنج صفحه رو به صورت تستی خوندم. خلاصه دو روز مثل باد گذشت و روز امتحان رسید. همه‌ی بچه‌ها با کلی استرس رفتیم سر جلسه. برای اینکه استرسم کم بشه و از خدا کمک بگیرم پنج بار حمد و سوره رو خوندم و چشمامو بستم تا برگه‌ها رو پخش کردن بین بچه‌ها. وقتی مراقبا گفتن میتونید شروع کنید چشمامو باز کردم. وای خدا جون چی میدیدم. نصف صفحه از سؤال پر بود. ده تا سؤال همشونم تشریحی. برگه رو برگردوندم ببینم اونورش سؤال نیست دیگه. و با کمال تعجب دیدم امتحان همون ده تا سؤاله که ظاهراً هر کدوم قد نصف صفحه جواب داشت و یه جورایی کل جزوه رو با ده تا سؤال ازمون میخواست و ما باید تمام جزوه رو کامل مینوشتیم. یه نگاه به دورو برم کردم دیدم بقیه هم مثل من گیج شدن و مات به برگه‌شون نگاه میکنند. بعد پنج دقیقه به خودم اومدم و شروع کردم به جواب دادن سؤالات. نیم ساعت از امتحان گذشته بود که دیدم سروصدا شده. سرمو بلند کردم دیدم استاد اومده و همه‌ی بچه‌ها دستشون و بلند کردن که استاد بیاد پیششون و ازش سؤال بپرسن.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۷]

قسمت۶۹

بیشتر بچه‌ها معمولاً سؤال خاصی ندارن بیشتر استاد و میکشن بالای سرشون و ازش میخوان در مورد سؤالی که جوابشو بلد نیستی توضیح بده. معمولاً هم استاد یه جوری توضیح میده تا اونا بتونن جواب سؤالو بفهمن حتی بعضی از استادا وقتی توضیح میدن و میبینن دانشجو هنوز جوابو یادش نیومده انقدر توضیح میدن تا یه مقدار از جواب یاد دانشجو بیاد. مهسا همیشه از استادا سؤال میپرسه و استادها هم کلی کمکش میکنن. اما من هیچوقت نفهمیدم چجوری میشه بدون ضایع شدن از استاد سؤال پرسید. خیلی دلم میخواست مثل مهسا بودم. اینجوری آدم کلی جلو میفتاد. اما اصلاً از پس سؤال کردن بر نمیومدم واسه همین بیخیال سؤال کردن شده بودم. داشتم فکر میکردم که جواب یکی از سؤالا یادم بیاد. همون جور که فکر میکردم خیره شدم به
جلوم. یه دفعه یه صدایی کنار گوشم گفت:
“سؤال داری؟” داشتم سکته میکردم خیلی ترسیده بودم. حسابی تو فکرم غرق شده بودم که اون صدا رو شنیدم. برگشتم دیدم استاد معینی خم شده کنار گوشم و زل زل بهم نگاه میکنه. دستم ناخودآگاه رفته بود رو قلبم و رنگ از روم پریده بود. انگار استادم فهمیده بود ترسیدم. یه لبخند شیطنت آمیز رو لباش اومد و آروم گفت: “ترسیدی؟”
با سر جواب مثبت دادم.
استاد:”دیدم داری جلوتو نگاه میکنی فکر کردم سؤال داری.”
من:”نه سؤال ندارم.”
یه نگاه به برگه‌ام کرد تا ببینه چی نوشتم. منم که نمیخواستم برگه‌ام رو ببینه چون خیلی خرچنگ قورباغه نوشته بودم دستمو که رو برگم بود باز کردم که استاد نتونه چیزی ببینه. استادم متوجه شد. با یه لبخند از ته دلش گفت:
“خانم مهندس سؤالا چه طوره؟” فهمیدم منظورش چیه. از قصد سؤال کرده بود میخواست لج منو دربیاره. یه جورایی فکر میکردم از عمد این مدلی سؤال داده که ماها رو حرص بده چون خوب میدونست که بچه‌ها چقدر بخاطر این امتحان استرس و نگرانی داشتن. فقط تونستم بگم: “خب خوبه.”
استاد:”سؤالا همون جوریه که انتظار داشتی؟”
من:”تقریباً.”
ابروهاش از تعجب به طرف بالا رفت و با یه خنده که شیطنت ازش میریخت بهم زل زد. داشتم به چشماش نگاه میکردم یه حسی داشتم یه احساس قشنگ. یه نگاه شیطون با یه لبخند شاد جلوم بود. یه بوی خوبم از لباسش میومد. واقعاً ادکلنش خیلی خوشبو بود. دلم میخواست میتونستم همون‌جا نگهش دارم تا بوی ادکلنش همش تو بینیم باشه اما نمیشد. همه‌ی این اتفاقا شاید سرجمع دو سه دقیقه بیشتر طول نکشید اما وقتی از کنارم بلند شد و داشت میرفت فکر میکردم انگار یک ساعته که زل زدم تو چشماش. وقتی دوباره برگشت و یه نگاه بهم کرد تازه به خودم اومدم و سرمو انداختم پائین و رو امتحانم تمرکز کردم. مامانم همیشه میگه موقع امتحان سعی کن که برگه‌تو تا آخر جلسه ندی. سعی کردم به حرف مامانم گوش بدم و تقریباً تا آخر امتحان سر جلسه نشسته بودم. مراقبها که گفتن “وقت تمومه” بلند شدم و برگمو دادم. از ساختمون اومدم بیرون. مهسا و روجا و مریم منتظرم ایستاده بودن و با هم حرف میزدن. مهسا تا چشمش به من افتاد سریع گفت:”چی شد سوگند چرا اینقدر طولش دادی؟”
من:”هیچی نشستم شاید یه چیزایی یادم بیاد بنویسم. اما تا لحظه‌ی آخر سعی میکردم بارم سؤالایی که مطمئن بودم درسته رو حساب کنم ببینم ۱۰ میشم یا نه.”
روجا:”خب؟….”
من:”آره خدا رو شکر ۱۰ میشم. البته بیشتر نوشتم اما مطمئن نیستم درست باشه.”
مریم اومد یه چیزی بگه که فوراً دستهامو بردم بالا و با خستگی گفتم:
_”تورو خدا فقط راجبه امتحان حرف نزنید. دیگه کشش ندارم.”
کلی چهار نفری نشستیم و در مورد امتحان غرغر کردیم و دلمون که سبک شد رفتم ماشین گرفتم بریم توی شهر و از اونجام هر کسی رفت خونه‌ی خودش…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۸]

قسمت۷۰

یک هفته‌ی بعد کنکور داشتیم و صبح زود از خواب بیدار شدم چون همه‌ی دخترا توی یک شهر و یک دانشگاه جمع میشدند واسه امتحان و پسرها هم یه شهر دیگه. مامانم اینا منو بردن واسه امتحانو خودشون توی شهر گشت زدن تا امتحانم تموم بشه. با این که خیلی خونده بودم اما سر جلسه اشکم داشت در می‌اومد. به نظر سؤالات خیلی عجیب غریب بود. اصلاً نمی‌دونستم از کجا و کدوم کتاب‌ها سؤال دادن. وقت که تموم شد و برگه‌ها رو ازمون گرفتن مطمئن بودم که قبول نمیشم و کلی غصه‌دار بودم. تقریباً همه‌ی همکلاسی‌هام توی سالنی بودن که من بودم. این که همه با هم یه جا بودیم یه ذره قوت قلب بود چون دیدن قیافه‌های آشنا به آدم امید می‌داد. از حرف‌های بچه‌ها پیدا بود که اونام اصلاً راضی نبودن و همه گله داشتن که خیلی سخت بود. از دانشگاه اومدم بیرون و دیدم مامان اینا منتظرم هستن. با بچه‌ها خداحافظی کردم و رفتم سوار ماشین شدم و تو جواب مامان که پرسیده “چه طور بود ” فقط گفتم افتضاح. مامان سعی کرد دلداریم بده واسه همین گفت:”غصه نخور. من دلم روشنه که تو قبول میشی. خیلی درس خوندی. الان هم ولش کن دیگه.”
دیگه حرفی نزد و گذاشت تا خونه تو حال خودم باشم.


ترم دوم سال تحصیلی همیشه زود میگذره تا میاد شروع بشه اسفند تموم شده و عید اومده و نصفی از فروردین گذشته که باید دوباره بریم دانشگاه. امتحانات پایان ترم هم تو خرداد شروع میشه و بچه‌ها از اول خرداد کلاس‌ها رو تعطیل میکنن و میرن واسه فرجه‌ها. واسه همین استادها سعی میکردن از تموم وقتشون استفاده کنن تا عقب نیوفتن. بعد کنکور یه روز با بچه‌ها قرار گذاشتم تا بریم بیرون و حال و هوامون عوض بشه. خیلی خوب بود. از حالت دپرسی بعد امتحان و کنکور دراومدیم. این ترم هم یه درس با استاد معینی داشتیم. هنوز نمره‌ی درس‌ها به طور کامل داده نشده بود. اما استاد معینی نمره‌ها رو رد کرده بود. روزی که با ترس و لرز رفتم توی سایت دانشگاه تا نمره‌ام رو ببینم داشتم از ترس
سکته می‌کردم. همش به خودم میگفتم:”من سعی خودمو کردم پس مهم نیست که چند شدم.”
اما وقتی نمره‌ها بالا اومد و دیدم درس استاد معینی رو شدم ۱۵٫۵ کلی ذوق کردم. داشتم بال در می‌آوردم. کلی قربون صدقه‌ی استاد رفتم که این قدر خوب نمره داده بود. اما یکی از استادایی که واقعاً انتظار داشتم بهم نمره‌ی خوبی بده منو با ۱۰ پاس کرده بود. دهنم از تعجب باز مونده بود چون امتحانش رو خیلی خوب داده بودم. عجیب بود چون این استاد که استاد تقریباً پیری هم بود منو دوستامو خیلی دوست داشت. معمولاً توی کلاس وقتی میخواست از کسی تعریف کنه از ما چهار نفر تعریف میکرد و به بچه‌های دیگه میگفت از ماها یاد بگیرن. حالا چه تو زمینه‌ی درسی چه رفتار چه تیپ و قیافه. جالب اینجا بود که وقتی با بچه‌ها حرف زدم فهمیدیم فقط به ما چهار نفر این نمره رو داده و بقیه بچه‌ها نمره‌های خوبی گرفتن و کلی هم بهشون ارفاق کرده. وقتی رفتیم پیش استاد تا ببینیم موضوع از چه قراره فقط گفت:
“اعتراض وارد نیست. نمره ی شما همینه.” بعد با یه اخم و کنایه رو کرد بهمون و گفت: “شنیدم دوست پسر دارید. برا همین به درستون نمیرسید و حواس پرتید. من از این کارها خوشم نمیاد. واسه همین نمره‌تون اینقدر شده. تا یاد بگیرید دنبال این کارا نباشید و سرتونو به درستون گرم کنید.”
دهنمون از تعجب باز مونده بود. این دیگه
چی میگه. حالا بیا با قسم و آیه بگو نه ما دوست پسر نداریم مگه باورش میشد. خلاصه سوژه شده بودیم واسه بچه‌ها و همه برامون دست گرفته بودن. موضوع اونقدر غیر قابل باور بود که ما به جای ناراحتی همش بهش میخندیدیم. آخه خودمونم باورمون نمیشد که کشکی کشکی یه همچین نمره‌ای گرفته باشیم. آش نخورده و دهن سوخته.
قبل از عید فقط سه هفته رفتیم کلاس و بعد دانشگاه تعطیل شد. همه‌ی استادها عیدو پیشاپیش تبریک گفتن و استاد معینی علاوه بر تبریک گفت:
_”امید وارم این عید باعث نشه از درساتون جا بمونید. شما هنوز یه کنکور دیگه دارید. مخصوصاً اونایی که از کنکور سراسری راضی نبودن باید بیشتر تلاش کنن تا کنکور آزادو با موفقیت بگذرونن. امیدوارم به نصیحتم گوش بدید.”
خلاصه تعطیلات شروع شد و من به شخصه تو تعطیلات همه کاری کردم غیر از درس خوندن. البته فکر نکنم کار زیادی هم کرده باشم چون بیشتر وقتم صرف خوابیدن شده بود. دوست داشتم هر چه زودتر عید تموم بشه و برگردم دانشگاه. حوصله‌ام حسابی سر رفته بود. البته عید یه خوبی‌هایی هم داشت. وقتی همه دور هم جمع میشدیم خیلی خوب بود. یه دفعه در خونه باز میشد و دو سه تا خانواده میومدن خونمون. دیگه بچه‌هام بزرگ شدن و یه دفعه می‌دیدی تو خونه پر شده از دختر و پسر جوون. همه با هم از هر دری حرف میزدن. دلم واسه عیدای بچگیم تنگ شده بود…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۶٫۱۸ ۰۰:۱۱]

قسمت۷۱

اون موقع همش دلم می‌خواست بریم مهمونی چون هر جا که میرفتیم بهمون عیدی میدادن و ما به عشق عیدی گرفتن دوست داشتیم هی بریم مهمونی. آخر عید که میشد کلی پول جمع کرده بودیم. اما الان از وقتی که به این سن رسیدیم دیگه هیجان عیدی و عید دیدنی خیلی کم شده. درهرحال عید هم گذشت. روز سیزده به در از اول صبح که از خواب بیدار شده بودم می خواستم وقتی رفتیم توی جنگل برای برآورده شدن آرزوهام سبزه گره بزنم. هر سال صبح روز سیزده به در یادمه که این کارو بکنم اما شب وقتی میام خونه میبینم یادم رفته این کارو بکنم. اون روزم طبق معمول یادم رفت سبزه گره بزنم و کلی ناراحت شدم بعد یادم اومد که نمیدونم چه آرزویی باید میکردم به خاطر همین زودی بیخیالش شدم. صبح روز بعد با هیجان از خواب بیدار شدم و زودی حاضر شدم رفتم دانشگاه. مهسا اومده بود. با دیدنش کلی خوشحال شدم. قدم‌هامو تند کردم که زودتر بهش برسم و تا رسیدم بهش بغلش کردم. کلی دلم براش تنگ شده بود. یه ربع بعد روجا و مریم هم اومدن و بعد از چهارده، پانزده روز که از هم دور بودیم کلی حرف داشتیم که با هم بزنیم. تا شروع کلاس‌ها حرف زدیم و پنج دقیقه مونده به شروع شدن کلاس خودمونو رسوندیم.
استادا میومدن کلاس و عیدو تبریک میگفتن و سال خوبی برامون آرزو میکردن و شروع میکردن به درس دادن. ترم آخر بودیم و بیشتر سعی میکردیم با دوستامون باشیم. چون فقط یکی، دو ماه وقت داشتیم که پیش هم باشیم. بعد از تموم شدن درسمون هر کسی میرفت شهر خودش و شاید دیگه هیچ وقت پیش نمیومد که اینجوری با هم باشیم واسه همین سعی میکردیم از تموم وقتمون برای با هم بودن استفاده کنیم. حتی اگر میخواستیم درس بخونیم سعی میکردیم با هم بخونیم. چند تا از استادها سعی میکردن کمکمون کنن و مجبورمون کنن تا کنکور آزاد و هم به اندازه‌ی سراسری جدی بگیریم. اما من چندان امیدی نداشتم. آخه واسه سراسری کلی خونده بودم و از بهترین جزوه‌ها استفاده کردم اما امیدی به قبولی نداشتم. دیگه آزاد که جای خود دارد. خیلی سر به هوا شده بودم و گاهی یادم میرفت درس بخونم و سر کلاس مدام حواسم پرت میشد. یه بار سر کلاس استاد معینی وسط درس یه چیزی یادم اومد که همون
لحظه رومو کردم طرف روجا تا بهش بگم. داشتم زیرزیرکی با روجا حرف میزدم و اون گوش میداد که یه دفعه دیدم استاد بالا سرم ایستاده و بهم چشم غره میره. هم خجالت کشیدم هم ترسیدم. آروم بهم گفت بعد کلاس بیا دفترم. فقط همین، هیچ توضیح بیشتری هم نداد. اونقدر ترسیدم که تا آخر کلاس اصلاً تکون نخوردم و فقط به استاد نگاه کردم و به درس گوش دادم. بعد کلاس با کلی ترس و لرز رفتم دم دفتر استاد معینی. بچه‌ها تو راه کلی دلداریم داده بودن و سعی میکردن آمادم کنن تا اگه استاد حسابی دعوام کرد اشکم در نیاد. یا اگه خودم عصبانی شدم البته به خاطر دعواهای استاد مثل دخترای خیره زل نزنم تو چشمای استاد که استادم لج کنه و ترم آخری منو بندازه و بدبختم کنه. دم در اتاق یه نفس عمیق کشیدم و در زدم….

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۶٫۱۸ ۰۰:۱۱]

قسمت۷۲

با شنیدن صدای بفرمائید استاد رفتم تو. استاد سرش رو برگه بود و حتی برای جواب سلام دادن به من سرش و بلند نکرد. پیدا بود خیلی از دستم عصبانیه اما خونسرد نشون میداد. بعد از دو، سه دقیقه که برام مثل دو، سه سال گذشت سرش رو از روی برگه‌هاش برداشت و به پشتی صندلیش تکیه داد و دقیق به من نگاه کرد. نفس کشیدن زیر اون نگاه پرجذبه برام سخت بود. به زور آب دهنمو قورت دادم. عصبانیتش کاملاً قابل لمس بود چون معمولاً با لبخند جواب سلامو میداد و تعارف میکرد که بشینم. اما حالا… نه تعارفم کرد و نه تحویلم گرفت، خیلی جدی زل زد به من. بعد با یه صدای محکم گفت:
“خب خانم آریا بفرمائید مشکل کجاست؟” من که گیج شده بودم با من من گفتم: “ببخشید استاد… کدوم مشکل؟”
یکی از ابروهاشو به نشانه‌ی تعجب بالا برد؛ خودشو جلو کشید به سمت میزش و گفت:
“مشکل شما… مشکل نمره‌هاتون… مشکل کم‌حواسی و بی‌توجهی تو کلاس… و خیلی چیزهای دیگه. بازم بگم…” با خجالت سرمو انداختم پائین چیزی نداشتم که بگم. آخه چی میگفتم؟ میگفتم حوصله و حس درس خوندن ندارم؟ سکوت من بیشتر عصبانیش کرد با صدایی که سعی میکرد به زور عادی جلوش بده گفت: “چرا چیزی نمیگید؟ حرفی نداری؟… باشه. حتماً استاد امیری راست میگن.”
با تعجب نگاهش کردم. گوشام تیز شد . استاد امیری چی میگه؟ خیلی جدی بهم نگاه کرد و گفت:
“خانم آریا شما دوست پسر دارید؟” من که از تعجب دهنم باز مونده بود فقط تونستم با چشمای گشاد نگاهش کنم چون زبونم بند اومده بود. صورت استاد از عصبانیت سرخ شده بود. با عصبانیت از جاش بلند شد و ایستاد و دستهاش رو کوبید روی میز و با صدایی که داشت بالا میرفت گفت: “خانم چرا ساکتید و فقط به من نگاه میکنید؟ چرا جوابمو نمیدید؟ پرسیدم آیا شما دوست پسر دارید؟ همین موضوع باعث افت تحصیلیتون شده؟ به درس بی توجهید؟”
اگه بازم ساکت میموندم حتماً منفجر میشد. با ترس و تعجب برای دفاع از خودم خیلی تند تند شروع کردم به حرف زدن. حتی یادم رفته بود دارم با کی حرف میزنم فقط میخواستم از خودم دفاع کنم:
“نه استاد، آخه این چه حرفیه؟ دوست پسر کیلویی چنده؟ منو چه به این کارها. من اصلاً خوشم نمیاد. نمیدونم استاد امیری چرا این حرفو زده و اصلاً از کجا یه همچین برداشتی کرده و به این نتیجه رسیده. ترم قبل هم به خاطر همین موضوع کلی از نمره‌ی امتحانم کم کردن و حتی نذاشتن توضیح بدم و از خودم دفاع کنم. به خدا استاد من اصلاً اهل این کارا نیستم اونم تو این شرایط که ترم آخرمو کنکور هم دارم. اگه نمره هام کم شده به خاطر اینه که درس نخوندم. سرم شلوغ نبود فقط تنبلی کردم. بعد کنکور انگیزمو از دست دادم. فکر میکنم هر چه قدر هم تلاش کنم به نتیجه‌ای که میخوام نمیرسم. اصلاً نمیدونم چی کار باید بکنم.”
اینا رو پشت سر هم بدون حتی نفس گرفتن گفتم و خودمم نفهمیدم چطور تونستم همه‌ی اینا رو با این سرعت اونم به استاد معینی بگم. حتی یادم نمیومد درست حرف زدم یا بازم از اون کلمات مخفف و اصطلاحات کوچه و بازاری که بین دوستامون استفاده میکنم به کار بردم. نفسم بند اومده بود. یه نفس گرفتم و به استاد نگاه کردم. دیگه عصبانی نبود. حتی سعی نمیکرد جدی باشه. آروم بود و خیلی راحت. میخندید و بهم نگاه میکرد. از تنگ روی میزش یه لیوان آب پر کرد و بهم داد و خیلی مهربون گفت:
“بیا بگیر بخورش. یکم آروم باش و نفس بگیر. درضمن هیچوقت تلاش‌های آدم بی‌نتیجه نمیمونه. باید قول بدی که از الان بچسبی به درست و واسه کنکور حسابی بخونی. من مطئن هستم که تو قبول میشی.” همون طور که آبو قورت میدادم با سر حرفاشو تأیید کردم و قول دادم. هنوز داشت میخندید. با یه مهربونی که تا حالا ندیده بودم بهم نگاه میکرد. اما انگار حواسش پرت بود. به من نگاه میکرد اما فکرش یه جای دیگه بود. انگار داشت یه خاطره‌ای رو زنده میدید. استاد: “حرف زدنت واقعاً خاصه. یکریز و پشت هم و بدون نفس کشیدن. دفاع کردن، سفارش کردن، توصیه کردن…”
تنم داغ شد “سفارش کردن” یه صدا تو سرم میپیچید:
«مهران میخوام بهت سفارش کنم پس خوب گوش کن و تا حرفم تموم نشده جواب نده. باشه؟ آفرین. مواظب خودت باش. داری از خیابون رد میشی این ورو اون ورتو نگاه کن. نبینم فکر مردن تو سرت باشه‌ها. رفتی اونجا قلیون نکش با بچه‌ها خوش باش. نکنه زیادی با این دخترا گرم بگیری‌ها خوشم نمیاد منو فراموش میکنی…”
منو فراموش میکنی! ناخودآگاه این جمله رو بلند گفتم. استاد با شنیدن این جمله یهو به خودش اومد و با تعجب و یکم استرس بهم نگاه کرد و گفت:
_”چیزی گفتی؟”
دهنم خشک شده بود. میخواستم بپرسم. بپرسم منظورش از حرفش چی بود چرا گفت حرف زدنم خاصه؟ همین که دهنمو باز کردم که یه چیزی بگم تو جام خشکم زد و چشمام از تعجب گشاد گشاد شده بود…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۶٫۱۸ ۰۰:۱۲]

قسمت۷۳

جوری که حس میکردم الانه که چشمم از حدقه بزنه بیرون. چیزی که میدیدمو باور نمیکردم. استاد که دید دارم سکته میکنم با نگرانی گفت:
“چیه؟ چی شده؟” فقط تونستم با دست به صورتش اشاره کنم. با گنگی دستشو به طرف صورتش برد و یه دفعه انگار فهمید چی شده سریع یه دستمال از رو میز برداشت و پشتش رو کرد به من و تقریباً داد زد و گفت: “برو بیرون. از اتاق برو بیرون.”
نفسم بند اومده بود نمیدونم چجوری از دفترش اومدم بیرون. فقط تونستم خودمو کشون کشون تا وسط سالن برسونم و روی اولین پله‌ای که دیدم ولو شدم. صورتمو با دستام پوشونده بودم و مدام صحنه‌ی چند لحظه قبل جلوی چشمم ظاهر میشد. هنوزم باورم نمیشد. تا اومده بودم حرف بزنم یه دفعه یه چیز قرمز از بینی استاد آروم آروم سرازیر شد. چند ثانیه‌ای طول کشید تا مغزم بفهمه چی شده. خدایا از بینی استاد خون اومده بود و اون نمیخواست من اونجا باشم و اونو تو اون وضعیت ببینم واسه همین منو از اتاق بیرون کرد. فقط یه فکر تو سرم بود:”اون مهرانه”. اگه شک داشتم الان یه حس خیلی قوی بهم میگفت اون مرد خود مهرانیه که من میشناسم. اون خودشه. با تمام وجود حس میکردم. صداش، نگاه مهربونی که هر چند وقت یه بار تو چشماش میدیدم و حالا این خون‌دماغ شدش. نمیدونم چقدر اونجا نشسته بودم که دیدم مهسا با نگرانی داره تکونم میده.
مهسا:”سوگند، سوگند… حالت خوبه؟ چرا اینجایی؟ چی شده؟ چرا ماتت برده.”
خودمو انداختم تو بغل مهسا و آروم آروم اشکم سرازیر شد. مهسا با نگرانی سرمو نوازش میکرد و سعی میکرد آرومم کنه مدام میپرسید:
“چی شده؟ چرا گریه میکنی؟ استاد دعوات کرده؟ مگه بچه شدی که این جوری گریه میکنی؟” فقط تونستم یه لحظه سرمو بلند کنم و بگم: “مهسا، اون مهرانه…”
مهسا: “حالت خوبه؟ چی گفتی؟ کی کیه؟ مهرانه یعنی چی؟ چی؟ مهران…”
انگار تازه فهمیده بود چی میگم. من رو از خودش جدا کرد و مجبورم کرد تمام ماجرا رو براش تعریف کنم. منو از جا بلند کرد و مثل یه مادر کمکم کرد و بردم توی حیاط تا نفس بکشم. بعد خیلی آروم گفت:
_”ببین سوگند عزیزم شاید اشتباه میکنی. خیلی‌ها خون‌دماغ میشن. یکیش خود من، توی بهار خیلی‌ها به خاطر حساسیت و چیزای دیگه این مشکلو دارن یا اصلاً دختر خاله‌ی من به خاطر انحراف بینی که داره معمولاً خون دماغ میشه. بعدشم تند تند حرف زدن تو برای خیلی‌ها جالبه. شاید استاد از حرفی که زد منظوری نداشت.”
من:”صداش چی؟ صداش که دیگه دروغ نیست.”
مهسا: “نه دروغ نیست اما شاید توهم باشه. شاید چون تو دوست داری که استاد معینی همون مهران باشه فکر میکنی که صداشون یکیه. تازشم تو صدای مهرانو فقط از پشت تلفن شنیدی نه از نزدیک و رو در رو.”
مهسا هر چی دلش میخواست میتونست بگه من مطمئن بودم که معینی همون مهرانه. فقط نمیتونستم ثابتش کنم. مهسا به زور مجبورم کرد که برم خونه و استراحت کنم. شایدم حق داشت حسابی ترسیده بود. رنگم مثل گچ سفید شده بود و دستام میلرزید. فشارمم افتاده بود. به زور منو سوار ماشین کرد تا برم خونه. به خونه که رسیدم خدارو شکر کسی نبود واسه همین مجبور نشدم به خاطر حال بدم به کسی توضیح بدم. سریع رفتم تو اتاقم و گرفتم خوابیدم. چند روز از اون ماجرا گذشته بود و من به خاطر تلقین‌های مهسا باورم شده بود که همه‌ی اتفاقاتی که افتاده بود فقط به خاطر توهمی بوده که من داشتم و اصلاً مسئله‌ی جدی نبود و وقتی استاد معینی رو دیدم که خیلی عادی و طبیعی انگار نه انگار که اتفاقی افتاده رفتار میکرد به حرف‌های مهسا ایمان آوردم و باورم شد که من فقط به خاطر این که دوست دارم مهران رو ببینم اون تصورات و خیالات رو کردم. خلاصه ماجرا رو کلاً فراموش کردم. با توصیه و راهنمایی استاد معینی و بخاطر قولی که بهش دادم هر روز کلی درس میخوندم و با تموم شدن هر جزوه تست‌های مربوط به اون درس رو میزدم. اوایل خیلی سخت بود. اما کم کم راه افتادم. استاد شیوه‌ی درست درس خوندن و تست زدنو بهم یاد داد. اون موقع بود که تازه فهمیدم تا حالا چقدر عقب بودم و صرفاً داشتن جزوه‌های خوب ملاکی بر قبولی توی کنکور نیست. برای کنکور دادن باید میرفتم تهران. چون ارشد رشته‌ی مارو فقط توی دانشگاه تهران تدرس میکردن و اونجا نزدیک‌ترین شهر به ما بود. روز قبل از امتحان با پدرم رفتیم تهران و شبو خونه‌ی خالم اینا بودیم و صبح با کلی امید و آرزو رفتم سر جلسه‌ی امتحان. با اینکه سؤالات خیلی مجهول بود و بیشتر وقتم صرف فهمیدن سؤالات میشد اما به نظر جواب دادن بهشون ساده و راحت بود. وقتی از جلسه‌ی امتحان خارج میشدم از خودم و امتحانم راضی بودم و مطمئن بودم که قبول میشم. کلی ذوق زده بودم و کلی ممنون استاد معینی که مجبورم کرد درس بخونم. دلم میخواست برم حسابی ماچش کنم….

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۶٫۱۸ ۰۰:۱۲]

قسمت۷۴

اگه قبول میشدم همش به خاطر زحمت‌ها و کمک‌ها و فشارهای استاد معینی بود. دوست داشتم زودتر برم دانشگاه و این خبرو به استاد معینی بدم. وقتی پدرمو دیدم با خوشحالی تو جوابش که پرسید چه طور بود فقط گفتم:
“عالی بود. حتماً قبول میشم.” بابام هم با ذوق گفت: “من مطمئن هستم که قبول میشی.”
همون شب حرکت کردیم و برگشتیم خونه چون روز بعد کلاس داشتم. از خستگی زودی خوابم برد و صبح با تکون‌های مامان از خواب بیدار شدم. سریع آماده شدم و بدون صبحانه خوردن رفتم دانشگاه. یه ده دقیقه یه ربعی صبر کردم تا دوستام اومدن. با هیجان براشون تعریف کردم که امتحان چه طور بود و با حسرت گفتم:
“اگه شما هم کنکور میدادید میتونستیم باز هم تو ارشد با هم همکلاسی باشیم.” خلاصه بعد از کلی حرف رفتیم سر کلاس تا ظهر یکسره کلاس داشتیم. موقع ظهر مریم و روجا رفتن سلف که ناهار بخورن. من و مهسا هم که قصد ناهار خوردن نداشتیم. در واقع من نمیخواستم ناهار بخورم. مهسا هم ناهار اون روز و دوست نداشت. واسه همین با هم رفتیم پشت ساختمون گروه که چهار تا درخت داشت تا زیر درخت‌ها بنشینیم و حرف بزنیم. بیشتر بچه‌ها رفته بودن سلف و بوفه واسه‌ی ناهار. تکو توک بچه‌ها تو حیاط بودن. استادهام یا سمت دفترشون میرفتن یا میرفتن سلف.سر راه، مهسا یکی از دوستاش رو دید وایساد تا باهاش حرف بزنه. من یه سلامی کردم و یکم ازشون فاصله گرفتم تا راحت حرفاشونو بزنن. به سمت جلو میرفتم اما هر چند ثانیه یه بار برمیگشتم ببینم مهسا حرف زدنش تموم شده یا نه. از دور استاد معینی رو دیدم که داشت به سمت ساختمون میومد. هیچوقت ندیده بودم تو سلف ناهار بخوره. سعی کردم حواسم هم به مهسا باشه هم منتظر استاد باشم تا بهش بگم امتحان چه طور بود. زل زده بودم به استاد که داشت بهم نزدیک میشد تو سه قدمیم بود که بهش سلام کردم و استاد با لبخند جوابمو داد. یه قدم مونده بود بهم برسه و درست کنارم وایسه. خیلی سریع یه نگاه به پشتم کردم که ببینم مهسا در چه حاله. همون لحظه شنیدم یکی داره از دور کسی و صدا میکنه:”مهران… مهران.” همیشه فضول بودم واسه همین حواسم به همه جا بود. درآن واحد هم می خواستم به مهسا نگاه کنم هم به استاد هم بفهمم کی با مهران که نمیدونم کیه کار داره که یهو همه چی بهم ریخت. چشمم به مهسا بود که شنیدم استاد که بهم رسیده بود تقریباً با یه صدای رسا تو جواب کسی که مهران رو صدا میکرد گفت:”بله…” تو همون لحظه اومدم برگردم ببینم درست شنیدم یا نه که نمیدونم چی شد یهو محکم با زانو و دو دست افتادم زمین. ضربه‌ی خیلی بدی بود. زانوهام و دستهام حسابی درد گرفته بود و دستهام میسوخت. استادم که برگشته بود ببینه کی کارش داره از صدای افتادن من برگشت و وقتی دید افتادم یهو با نگرانی نشست رو زمینو گفت: “چی شده؟ حالت خوبه؟”
سعی کرد بهم کمک کنه و زیر بغلمو بگیره تا پاشم. انگار اصلاً یادش رفته بود کجاست و این کارش چقدر میتونه براش بد باشه. با ترس و لرز سریع گفتم:
“خوبم.” و سعی کردم دستشو کنار بزنم. همون لحظه به طور هم زمان مهسا و استاد حمیدی بهمون رسیدن. ظاهراً مهسا از دور افتادنمو میبینه و خودشو برای کمک میرسونه. و استاد حمیدی همون کسی بود که مهران رو صدا میکرد. در واقع استاد معینی رو به اسم کوچیک صدا میکرد. به من که رسید گفت: “خانم آریا حالتون خوبه؟”
من که سعی میکردم بلند بشم در همون حالت گفتم:
“بله استاد.” استاد معینی هم که دید مهسا اومده کمکم قبل از اینکه از جاش بلند بشه گفت: “خانم محمدی خانم آریا رو ببرید توی دفتر من تا بیام.”
بعد برگشت ایستاد تا ببینه استاد حمیدی چی کارش داره. اما هر چند دقیقه یه بار با نگرانی به من نگاه میکرد و سعی میکرد خیلی سریع مکالمه‌اش رو تموم کنه. با کمک مهسا از جام بلند شدم و لنگ لنگان شروع کردم به راه رفتن. هنوز از شوک چیزی که شنیده بودم و کشف کرده بودم در نیومده بودم واسه همین با تعجب و گنگی برمیگشتم و به استاد معینی نگاه میکردم. قلبم داشت وامیستاد. مهسا منو برد دم دفتر استاد معینی و با کلیدی که استاد بهش تو لحظه‌ی آخر داده بود درو باز کرد و منو روی اولین صندلی کنار در نشوند. دستام خراشیده شده بود و ازشون خون میومد. زانوهام هم سائیده شده و درد میکرد. مهسا سعی داشت به دستهام نگاه کنه که از شدت درد ناله‌م دراومد. با بی‌تابی گفتم:
“مهسا دست نزن خیلی میسوزه و درد میکنه.” مهسا:”آخه دختر حواست کجاست ببین با خودت چی کار کردی.” داشتم ناله میکردم که در باز شد و استاد با نگرانی وارد اتاق شد و به من نگاه کرد و خطاب به مهسا گفت: “چی شد خانم محمدی؟”
مهسا:_”پاش که انگار ضرب دیده اما دستش بدجوری خراشیده داره خون میاد.”…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۶٫۱۸ ۰۰:۱۳]

قسمت۷۵

استاد کت و کیفش و روی اولین صندلی سر راهش انداخت و اومد بالای سرمو یه نگاه به دست‌هام کرد و بعد به مهسا گفت:
“شما لطفاً برید بهداری چند تا گاز استریل بگیرید بیاید من بتادین دارم تا زخمشونو ضد عفونی کنیم.” مهسا چشمی گفت و خیلی سریع از اتاق بیرون رفت. استادم با دستپاچگی به طرف کمدش رفت و یه بطری آب و بتادین و بسته‌ی دستمال کاغذی رو با خودش آورد. کنارم زانو زد و رو دستم خم شد. چند تا دستمالو با آب خیس کرد دستمو تو دستش گرفت تا تمیزش کنه. از تماس دست‌های یخ کردش با دست‌های خودم که مثل گوله‌ی آتیش بود تکونی خوردم انگار جریان الکتریسیته بهم وصل کرده باشن. استاد متوجه شد. سرشو بلند کرد و با نگرانی و مهربونی به چشمام نگاه کرد و دلسوزانه گفت: “درد میکنه؟”
با سر جواب مثبت دادم. چند ثانیه تو چشمام زل زد و بعد سرشو انداخت پائینو شروع کرد به تمیز کردن دست‌هام بعد از تمیز کردنشون چند تا دستمال دستش گرفت و گذاشت زیر دستمو یکم بتادین ریخت روی زخم‌هام. به خاطر سوزش دستم سعی کردم دستامو عقب بکشم اما اون محکم دست‌هامو گرفته بود. خیلی آروم گفت:
“میدونم میسوزه. خواهش میکنم تحمل کن عزیزم.” داغ کردم. این الان چی گفت؟ عزیزم؟ دوباره اون حس آشنای لعنتی اومده بود سراغم. داشتم به سرش نگاه میکردم. انگار تو حال خودش بود. آروم آروم زیر لبی میگفت: “با خودت چی کار کردی سوگند؟ اینجوری میخواستی مراقب خودت باشی؟ اینجوری قول داده بودی؟”
بغض داشت خفم میکرد. به زور نفس میکشیدم. اشکی که مدت‌ها تو چشمام جمع شده بود دیگه طاقت نیاورد و سرازیر شد. فقط تونستم از بین لب‌های بهم فشردم با ناله و بغض بگم:”مهران…”
مهران یه تکونی خورد و انگار خشک شده باشه بی‌حرکت ثابت موند. به خودم جرأت دادم و دوباره گفتم:
“تو مهرانی مگه نه؟…” دستمو ول کرد و بدون اینکه به من نگاه کنه از جاش بلند شد و رفت پشت پنجره. پشتش به من بود و من صورتشو نمیدیدم. نمیدونستم این کار یعنی چی؟ یعنی آره. اون مهرانه یا یعنی نه. مهران نیست. نمیدونستم چی بگم. اومدم دوباره صداش کنم که دیدم در میزنن و مهسا وارد شد. تو دستش چند تا گاز استریل بود. ای بمیری مهسا که همیشه خروس بی‌محلی. مهران با دیدن مهسا جلو اومد و گازها رو ازش گرفت و بدون نگاه کردن به من شروع کرد به بستن دست‌هام. کارش که تموم شد از جاش بلند شد و گفت: “خانم آریا سعی کنید یه مدت به دستتون استراحت بدید تا زودتر خوب بشه. بیشتر هم مراقب خودتون باشید.”
اصلا به من نگاه نمیکرد. با اینکه با من حرف میزد اما به همه جا غیر از من نگاه کرده بود. عصبانی و متعجب بودم. استاد یه سری سفارشم به مهسا کرد و مهسا هم جای من از استاد تشکر کرد و بعد اومد زیر بغلمو گرفت و کمکم کرد تا از دفتر استاد بیرون بیام. لجم گرفته بود از اینکه نه استاد جوابمو داده بود و نه اینکه دیگه بهم نگاه کرده بود.
با اینکه داشتم خفه میشدم تا با یکی حرف بزنم اما نمیخواستم چیزی به مهسا بگم. چون باور نمیکرد. میدونستم بازم میگه خیالاتی شدم و اشتباه میکنم. واسه همین دهنمو بستم و ساکت موندم. سعی کردم بهش فکر نکنم چون از دست استادم عصبانی بودم. خلاصه با هر زحمتی بود تا عصر که کلاسام تموم میشد دووم آوردم و با دست‌های باند پیچی شده سر کردم. بعد کلاس‌ها خیلی زود سوار سرویس شدیم و رفتیم تو شهر و از اونجا هر کسی رفت سمت خونه‌ی خودش. به خونه که رسیدم قبل از اینکه بتونم برم توی اتاق خودم مجبور شدم برای مامان توضیح بدم که چی شده. البته با یکم سانسور.
فقط بهش گفتم زمین خوردم اونم تو حیاط دانشگاه. بعدم یکم آه و ناله که وای آبروم رفت جلوی اون همه آدم افتادم و از این حرف‌ها تا مامان دلش برام بسوزه و به خاطر دستو پا چلفتی بودن دعوام نکنه. بعد از خلاصی از دست مامان زودی رفتم تو اتاقم و تا شب و موقع شام بیرون نیومدم. خیلی داغون بودم. نمیتونستم رو چیزی تمرکز کنم. هر وقت میومدم کاری انجام بدم یه دفعه چشمای مهران میومد تو ذهنم و قدرت هر کاری رو ازم میگرفت. حسابی گیج بودم. با اینکه مطمئن بودم مهرانه اما نمیتونستم حرفی بزنم. چون هر چی میگفتم کسی باور نمیکرد. مهران هم هیچ عکس‌العمل خاصی نشون نمیداد. بعد از قضیه دفترش خیلی ناراحت و افسرده شده بودم. همش با خودم فکر میکردم که چرا مهران چیزی نمیگه. چرا حتی به روش نمیاره که منو میشناسه! اونم وقتی این قدر بهم نزدیکه؟ یعنی منو فراموش کرده؟ به همین راحتی؟ نه نمیتونستم باور کنم که منو از یاد برده … نه نمیتونستم باور کنم … نه این امکان نداشت. نگاه‌های گرمی که هر چند وقت یه بار بهم میکرد اینو ثابت میکرد. اما چرا چیزی نمیگفت؟ هم عصبانی بودم هم ناراحت.کم حرف شده بودم و گوشه‌گیر…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۶٫۱۸ ۲۳:۱۳]

قسمت۷۶

رفتارم کاملا نشون میداد که از چیزی ناراحتم. هر چی بچه‌ها اصرار میکردن که بگم چمه با یه لبخند زورکی میگفتم:”بابا چیزیم نیست فقط چند وقته که مریضم.”
مریضی رو بهانه میکردم تا راحتم بزارن و دست از سرم وردارن. خسته شده بودم. دلم نمی خواست با کسی حرف بزنم و براش توضیح بدم. تو خونه هم مامانم میگفت:
“سوگند تو چند وقته یه چیزیت هست. اما زبون وا نمیکنی بگی چی شده. من که سر از کار تو یکی در نمیآرم.” چیزی نداشتم که بگم. حرفی نبود که بزنم. چیزی که بیشتر آتیشم میزد رفتار عادی و طبیعی استاد معینی بود. هنوزم سر کلاس‌ها کاملا جدی و دقیق بود. یه غرور و جدیتی تو کاراش بود که همه رو وادار به احترام گذاشتن میکرد. دلم نمیخواست بهش نگاه کنم. اگه دست خودم بود حتی نمیخواستم صداشو بشنوم. خیلی از دستش ناراحت و دلگیر بودم و دوست داشتم که اونم متوجه‌ی ناراحتیم بشه. اما اون انگار نه انگار که چیزی میفهمه. سر کلاسش سعی میکردم بهش نگاه نکنم. چیزی هم نمینوشتم. تمام مدت سرمو می‌انداختم پائین و به دستم که روی میز بود نگاه میکردم. یه بار مهسا اعتراض کرد و گفت: “سوگند تو چته؟ معلومه چه مرگته؟ سر کلاس استاد معینی انگار یه چیزیت میشه. حتی استادم ناراحته از دستت. تمام مدت آروم نشستی و به میز نگاه میکنی حتی وقتی اسمتو میخونه سرتو بلند نمیکنی تا جواب بدی فقط دستتو میاری بالا. دیروز استاد همچین با ناراحتی نگاهت کرد که من قلبم وایساد. گفتم الانه که یه چیزی بهت بگه. خیلی مرد بود که جلوی خودشو گرفت. اگه من بودم همچین محکم میزدم تو سرت که با صورت بخوری به میزی که اینقدر دوسش داری و نگاش میکنی. آخه تو چته سوگند؟”
هیچی نگفتم. فقط رومو برگردوندم و یه طرف دیگه که بچه‌ها ایستاده بودنو نگاه کردم. سکوت من کفر مهسا رو در آورد. با حرص گفت:
_”واقعاً که لج درآری سوگند. تو دیگه شورشو در آوردی.”
ته دلم خوشحال بودم که استاد متوجه‌ی ناراحتیم شده و فهمیده دارم بهش بی‌محلی میکنم. حقش بود تا اون باشه که منو نادیده نگیره.
اون روز باید یه کاری انجام میدادم. باید از یکی از استادام برای یک کاری یه نامه میگرفتم. از صبح دنبالش بودم.
همه‌ی کارهای نامه رو کرده بودم و امضای همه رو هم گرفته بودم فقط مونده بود امضای مهندس علوی. مشکل هم همین بود. هر جا که میرفتم میگفتن پنج دقیقه زودتر اومده بودی مهندس بود. یه بار میگفتن رفته سر کلاس. یه بار میگفتن جلسه داره. یه با میگفتن کار داشت از دانشگاه خارج شده تا یه ساعت دیگه برمیگرده. خلاصه این دویدن‌ها تا عصری طول کشید. ظاهراً استاد ساعت آخر کلاس داشت و بعد کلاسش با یکی از اساتید کار داشت و یه بیست دقیقه هم اینجا طولش داد تا بیاد و خلاصه کلی منو کاشته بود. مهسا و روجا و مریم هم که کلاس‌هاشون تموم شده بود و دیگه کاری نداشتن دو ساعت قبل رفته بودن خونه‌هاشون. دانشگاه هم دیگه کم کم داشت تعطیل میشد. تقریباً همه رفته بودن. فقط چهار تا مستخدم و نگهبان مونده بودن و من بدبخت که باید حتماً همون روز امضا میگرفتم. خیلی عصبی شده بودم. دیرم شده بود. همه رفته بودن و من تنها مونده بودم اونجا منتظر. با ناراحتی به آخرین سرویسی که دانشگاهو ترک میکرد نگاه کردم و تو دلم کلی بد و بیراه نثار استاد محترم کردم که یکجا بند نیست و اینقدر منو علاف خودش کرده بود. به ساعتم نگاه کردم از هفت و نیم گذشته بود. خدایا چی کار میکنه این استاد. همونجور زیر لب غرغر میکردم که دیدم استاد داره میاد. ذوق زده از همون فاصله سلام کردم و رفتم جلو.
براش توضیح دادم که من احتیاج به امضای ایشون دارم. نامه رو از دستم گرفت و یه نگاه به کل صفحه کرد و امضاهاش و دید و وقتی دید مشکلی نداره با منت خودکارش رو درآورد و یه امضای ناقابل پای نامه‌ام کرد و برگه رو داد دستم. خیالم راحت شده بود که حداقل زحمتم هدر نرفت و بالاخره امضا رو گرفتم. با خوشحالی برگه رو گرفتم و از دفترش اومدم بیرون. یه نگاهی به ساعتم کردم وآهم در اومد. خدایا چقدر دیر شده بود. دیگه ماشینی هم نبود. ماشین گرفتن تو این جاده‌ی دانشگاه هم خیلی خطرناک بود. اما چیکار میتونستم بکنم. با دو خودمو به در دانشگاه رسوندم و بقل جاده ایستادم تا ماشین بگیرم. ماشین مناسبی برام نمی‌ایستاد. همش ماشین‌های شخصی بود و آدمهایی که من اصلا جرأت سوار شدن تو ماشینشونو نداشتم. با ناامیدی منتظر تاکسی بودم که دیدم یه ماشینی از پشتم بوق میزنه. برگشتم دیدم یه ماکسیمای مشکی پشتمه و با بوق بهم اشاره میکنه. فکر کردم میخواد بره تو جاده و من سر راهشم واسه همین خودمو کشیدم کنار تا بتونه راحت رد بشه . اما انگار قصد رفتن نداشت. دوباره بوق زد. فکر کردم مزاحمه واسه همین رومو کردم اون ور و بهش توجهی نکردم. اما دست بردار نبود….

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۶٫۱۸ ۲۳:۱۴]

قسمت۷۷

ماشینو یکم تکون داد و اومد کنارم ایستاد و گفت:
“خانم مهندس بفرمائید سوار شید من میرسونمتون به شهر.” تعجب کردم. برگشتم دیدم استاد معینی تو ماشین نشسته. شیشه‌ی سمت راننده رو داده پائین و به من نگاه میکنه. هم تعجب کرده بودم هم یه حس عجیبی داشتم. بعد اون همه موش و گربه بازی کردن و اوقات تلخی و دلخوری میخواست بهم کمک کنه. اما من که هنوز از دستش ناراحت بودم قصد سوار شدن نداشتم واسه همین گفتم: “ممنون استاد مزاحمتون نمیشم. با تاکسی میرم.”
عصبانی شده بود. با عصبانیت گفت:
“این ساعت تو این جاده تاکسی پیدا نمیشه. سوار شو گفتم میرسونمت.” خیلی عصبانی بود و با صدای محکمی حرف میزد که راستش منو حسابی ترسوند. زیرچشمی نگاهش کردم دیدم دست‌هاشو رو فرمون مشت کرده و چشماشو بسته که خودشو کنترل کنه. خواستم یه چیزی بگم و سوار نشم: “مرسی خودم می…”
حرفمو قطع کرد و تقریباً داد زد:
“سوار شو.” از صدای بلندش ترسیدم. گفتم یه ذره دیگه وایسم منفجر میشه. بدون حرف اضافه رفتم که سوار ماشین بشم. در عقب و باز کردم که استاد خیلی جدی و در عین حال عصبانی گفت: “من رانندتون نیستم خانم. جلو بنشینید.”
خجالت کشیدم و یکم بهم برخورد آخه همش سرم داد میکشید. اما چیزی نگفتم و درو بستم و در جلو رو باز کردم و رفتم نشستم تو ماشین. همچین گاز داد که ماشین از جاش کنده شد. سرعت ماشین انقدر زیاد بود که به پشتی صندلی چسبیده بودم حتی فرصت نکرده بودم کمربندم و ببندم. با ترس دستامو که میلرزید سمت کمربند بردمو کمربندمو بستم و برای اینکه حرفی زده باشم با ترس گفتم:
“سلام.” یه نیم نگاهی بهم کرد و دید دارم از ترس سکته میکنم و الانه که بمیرم بیوفتم رو دستش. سرعت ماشینو یکم کم کرد و آرومتر شد و آروم گفت: “علیک سلام. اینو میتونستی همون اول بگی خانم نه اینکه بزاری حسابی عصبانی بشم بعد بگی.”
سرمو انداختم پائین و برای اینکه صلحو برقرار کنم گفتم:
“ببخشید.” یه خنده‌ای کرد و گفت: “بخشیدم.”
دوباره یه نگاهی بهم کرد و گفت:
“حالا خانم میشه بگید چرا تا حالا دانشگاه بودید؟ فکر کنم دانشجوها خیلی وقته که رفتن.” خیلی کوتاه گفتم: “کار داشتم.”
ابروش رو بالا انداخت و با یه شیطنتی تو
صداش دوباره پرسید:
“خب چه کاری داشتین؟ اونم تا این موقع. میشه به منم بگید؟ آخه دارم از فضولی میمیرم.” از لحن حرف زدنش خندم گرفته بود. یه نگاه بهش کردم. الان که کنارش نشسته بودم و از نزدیک میدیدمش بیشتر حس میکرم که یه پسر جوون و شیطونه نه یه استاد جدی. با اون هیبت و جدیتی که تو کلاس داره آدم فراموش میکنه که اختلاف سنی زیادی باهاش نداره. فکر میکنی با یه مرد چهل ساله طرفی. اما الان مثل یه پسر بچه‌ی شیطون و در عین حال فضول شده بود. منم که خسته بودم و سر درد و دلم باز شده بود بدون اینکه بفهمم با کی دارم حرف میزنم مثل اینکه دارم با صمیمی‌ترین دوستم دردودل میکنم تند تند شروع کردم به حرف زدن: “چه میدونم والله… از صبح تا حالا لنگه یه نامه و یه امضام. از صبح دنبال مهندس علوی دارم میدوم. اما نیست. یا جلسه، یا کلاس، یا بیرون، خلاصه منو کشته تا بیست دقیقه‌ی پیش منتظرش بودم که آقا تشریف بیارن. آقا مثل علی بی‌غم شاد و خوشحال سلانه سلانه راه میرفتن انگار نه انگار که من بدبخت از صبح تا حالا مثل سگ پا سوخته وایسادم سرپا منتظر ایشون اومدن و بعد کلی منت و چشم و ابرو اومدن نامه رو امضا کردن. بعد هم همچین نگاهم کرد انگار واسم کوه کنده. کفرمو در آورده بود. اگه یکم بیشتر تو دفتر میموندم حتماً خفش میکردم.”
حرفم که تموم شد از سر آسودگی یه نفس بلند کشیدم. یه دفعه به خودم اومدم دیدم استاد بلند بلند و از ته دلش داره میخنده. تازه یادم اومد این حرفا رو به کی زدم. سکته کردم. با دست محکم جلوی دهنمو گرفتم که چیز اضافه‌تری نگم و کارو از این خرابتر نکنم. برای اینکه یه جوری قضیه رو ماست مالی کنم به خودم فشار آوردم و به زور گفتم:
“وای استاد ببخشید اصلا حواسم نبود که دارم با شما حرف میزنم. تورو خدا هر چی گفتمو فراموش کنید.” همون جور که میخندید با بدجنسی گفت: چی رو فراموش کنم؟ اینکه میخواستی مهندس علوی رو خفه کنی؟”
من:”وای استاد خواهش میکنم.”
داشتم قبض روح میشدم اگه بدجنسی میکرد و میرفت حرفامو به استاد علوی میزد بدبخت بودم ترم آخری اخراج میشدم. هرچی نباشه اینا همکار بودن . همکاره رو ول نمیکرد بیاد من دانشجوی بیچاره رو بچسبه که. از ترس داشتم میلرزیدم و مثل گچ سفید شده بودم. معینی همون جور که میخندید یه نگاه بهم کرد و وقتی رنگ و روم و لرزش بدنمو دید با تعجب و دستپاچه و هول گفت:
_”خواهش برای چی؟ چرا این شکلی شدی. دختر آروم باش الان سکته میکنی‌ها. باشه باشه من چیزی به کسی نمیگم. اصالا انگار نه انگار که این حرف‌ها رو شنیدم.”
من:”واقعا؟”
استاد : “آره بابا نمیگم.”

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۶٫۱۸ ۲۳:۱۴]

قسمت۷۸

من که خیالم راحت شده بود یه نفس بلند کشیدم و آروم تو جام نشستم.
استاد:”اما جدی خیلی با حال بود. خوشم اومد و کلی هم خندیدم.”
خیالم راحت شده بود. داشتم به استاد نگاه
میکردم که داشت از ته دلش میخندید. یه دفعه شروع کرد به سرفه کردن. اونقدر سرفه کرد که قرمز شد. ماشینو یه گوشه پارک کرد. سرفه‌اش بند نمیومد. با ترس بهش نگاه میکردم و نمیدونستم چی کار کنم میترسیدم از سرفه‌ی زیادی خدایی نکرده خفه بشه. کاملا به سمت استاد برگشته بودم و با نگرانی نگاهش میکردم. یه دفعه دیدم داره از بینی‌اش خون میاد. خودش اصلا نفهمید یعنی این سرفه‌ی لعنتی نمیگذاشت چیزی حالیش بشه… نمیدونستم چی کار کنم. یه نگاه به دورو برم کردم و جعبه‌ی دستمال کاغذیو روی داشبورت دیدم. با عجله چندتا دستمال از توش ورداشتم. یه نگاه به مهران کردم. سرفه‌اش بند اومده بود اما هنوز دستش جلوی دهنش بود و خم شده بود. داشت سعی میکرد نفس بگیره. با احتیاط خودمو کشیدم جلو خیلی آروم گفتم:
“مهران اجازه میدی؟” با چشمای بی‌رمقش یه نگاهی به من کرد و هیچی نگفت. کمکش کردم تا به صندلی تکیه بده و سرشو با دست بالا گرفتم و آروم آروم با دستمال‌ها سعی کردم خون‌های رو صورتشو پاک کنم اما نمیشد. خونریزی هنوز بند نیومده بود. اگه همین جوری پیش میرفت تمام لباسش هم خونی میشد. چند تا دستمال دیگه برداشتم و گذاشتم روی بینیشو نگه داشتم. دستمال‌ها از خون پر شده بود. یه دو سه دقیقه بعد دستمو برداشتم دیدم خونریزی بند اومده. یه نگاهی به داخل ماشین کردم و یه بطری آب معدنی دیدم. درشو باز کردم و به مهران کمک کردم یکم ازش بخوره. مثل یه پسر بچه‌ی حرف گوش‌کن به حرف‌هام گوش میکرد. شایدم جونی براش نمونده بود که مقاومت کنه. با چند تا دستمال که با آب خیسشون کرده بودم شروع کردم به پاک کردن صورتش. وقتی تو اون حال دیدمش دلم ریش ریش شد. خیلی سعی کردم خودمو مقاوم و قوی نشون بدم اما دیگه نمیتونستم. همونجور که صورتشو پاک میکردم ریز ریز اشکام سرازیر میشد. مهران با چشم‌های ناراحت بهم نگاه میکرد. به خودم اومدم دیدم مهران دستشو گذاشته روی دستمو و با دست دیگش اشکامو پاک میکنه. با صدای ضعیفی گفت: “گریه نکن سوگند. خواهش میکنم. گریه نکن. هیچوقت دلم نمیخواست ناراحتت کنم. اما همیشه باعث میشم اشکت در بیاد.”
خدایا داشت اعتراف میکرد. بعد این همه مدت داشت قبول میکرد که من راست میگم. اون مهران بود. مهران من. با اینکه خیلی سعی کرده بود اما نتونسته بود گولم بزنه. تو چشماش نگاه کردم تا شاید بفهمم علت این همه پنهان کاری چیه؟ اما وقتی چیزی دستگیرم نشد با بغض گفتم:
_”چرا مهران؟ چرا؟ چرا هیچی نگفتی؟ چرا با اینکه پیشم بودی سعی میکردی خودتو ازم دور کنی؟ چرا سعی میکردی بهم بقبولونی که اشتباه میکنم و حسم غلطه؟ چرا؟”
بغضی که گلومو فشار میداد دیگه اجازه نداد بیشتر از این ادامه بدم. فقط با چشمای اشکی بهش خیره شده بودم. همونجور آروم بهم نگاه میکرد و صورتمو ناز میکرد.
مهران: “به خاطر خودت. نمیخواستم اذیت بشی. بهت گفته بودم فراموشم کن. اما خودم نتونستم فراموشت کنم. وقتی از آلمان برگشتم میدونستم وقت زیادی ندارم. دکترهای اونجام نتونستن برام کاری بکنن. نمیخواستم برگردم و دوباره باعث رنجت بشم. اما هیچوقت صدات و نگاهتو از یادم نمیرفت. تنها دلیلی که میتونست سرپا نگهم داره تو بودی سوگند. واسه همین اومدم اینجا تا کنارت باشم و مراقبت. میخواستم کمکت کنم تا به چیزایی که میخوای برسی. اومدم و شدم استادت. بهت سخت می‌گرفتم تا بیشتر درس بخونی. میدونستم که باید حس درس خوندنت بیاد تا بری سراغش واسه همین سعی کردم با سختگیری‌هام مجبورت کنم. دعوات میکردم و میخواستم با جری کردنت باعث شم درس بخونی. فکرم کنم موفق شدم. تو عالی بودی سوگند. میدونم همه‌ی تلاشتو کردی. حالا احساس میکنم بی‌استفاده نبودم و زنده موندنم حتی برای یه مدت کوتاه بی‌دلیل و انگیزه نبوده. با اینکه همه‌ی تلاشمو کردم که تو منو نشناسی اما تو زرنگتر از اون چیزی بودی که فکرشو میکردم. وقتی بار اول تو دفترم منو به اسم صدا کردی خشکم زد. میخواستم خودمو لو بدم و با صدای بلند بگم “آره. آره عزیزم منم مهران” اگه خانم محمدی یکم دیرتر سر میرسید حتماً خودمو لو میدادم. اما خدارو شکر بموقع اومد و منم دهنمو بستم. نمیخواستم عذابت بدم. این که نزدیکت باشم ولی از دور نگاهت کنم خیلی زجرآور بود ولی به خاطر تو تحمل کردنش شیرین میشد. فقط میخواستم نزدیکت باشم. نمیخواستم عذاب بکشی. من این حقو نداشتم تو رو تو دردام سهیم کنم.”
صورت هر جفتمون از اشک خیس شده بود. دلم میخواست فقط نگاهش کنم. نمیخواسم چیزی بگم. همین که کنارش بودم آروم بودم. نمیدونم چقدر طول کشید تا به خودمون اومدیم. هوا تاریک شده بود و ما نزدیک شهر کنار جاده بودیم…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۶٫۱۸ ۲۳:۱۵]

قسمت۷۹

مهران انرژیشو بدست آورده بود و حالش بهتر شده بود. یه لبخند شیرین بهم زد و گفت:
“فکر کنم دیگه باید بریم حتماً مامانت کلی نگرانت شده. ساعت از هشت ونیم گذشته.” با تعجب یه نگاه به ساعت کردم و دیدم راست میگه. نمیدونستم چجوری زمان به این سرعت گذشته. مهران با دستمال صورتشو تمیز کرد و خون و اشک‌ها رو پاک کرد. یه دستمالم سمت من گرفت وگفت: “بیا بگیر. صورتتو پاک کن سوگند نمیدونی چقدر خنده‌دار شدی.”
با تعجب بهش نگاه کردم و چیزی از حرفش نفهمیدم. یه نگاه به آینه‌ی ماشین کردم و از چیزی که می‌دیدم ترسیدم. به خاطر گریه‌هایی که کرده بودم تمام آرایشم بهم ریخته بود. پای چشمم سیاه شده بود و بس که دماغمو بالا کشیده بودم دماغم قرمز شده بود. حالا تصور کنید دو تا چشم و یه دماغ قرمز یه صورت راه راه سیاه شده با یه لب رنگ پریده چه قیافه‌ای میشه. تند تند صورتمو تا جایی که میشد پاک کردم و زیر لب همش غر میزدم.
من:“وای خدا چرا این شکلی شدم. آقا مهران شما که منو نگاه میکردین یه لطفی میکردین یه ندا میدادین من صورتمو پاک میکردم الان مثل اژدها نمیشدم. آخه من که نمیتونستم خودمو ببینم بفهمم چه ریختی شدم. اصلا من نمیدونم تو دوساعته به من خیره شدی و داری این قیافه‌ی راه راه قرمز مشکی رو نگاه میکنی.” مهران یه خنده‌ای از ته دلش کرد و گفت: “اتفاقاً خیلی جالب بود تا حالا تورو
شکل اژدها و پاندا ندیده بودم که الان دیدم. اگه زودتر میگفتم مزش میرفت.”
همون جور که من حرص میخوردم مهران سرشو آورد نزدیک گوشمو خیلی آروم گفت:
“من این صورت اژدهایی رو هم دوست دارم.” تنم داغ شد و صورتم گُر گرفت. میدونستم لپام گل انداخته. سعی کردم خودمو بزنم به نشنیدن. مهران هم متوجه شده بود واسه همین حرفی نزد و فقط با لبخند بهم نگاه میکرد. کارم که تموم شد و یکم قیافه‌ام مثل آدمیزاد شد مهران گفت: “بریم سوگند خانم.”
منم طبق عادت گفتم:
“بفرمائید استاد.” یهو یادم اومد که لازم نیست الان بهش بگم استاد. یه نگاه بهش کردم و دوتایی زدیم زیر خنده. همون جور که مهران ماشین رو روشن میکرد گفت: “مهران. اینجا بهم بگو مهران. استاد فقط مال دانشگاه و جلوی بچه‌هاست.”
یه چشم بلند گفتم و راه افتادم. مهران منو تا سر کوچه‌مون رسوند. ازش تشکر کردم و پیاده شدم. درو که بستم. مهران شیشه رو پائین کشید و گفت:
“خانم مهندس.” سرمو خم کردم تا درست ببینمش و گفتم: “بله؟”
مهران:
“میشه موبایلتون رو ببینم؟” با گیجی گفتم: “موبایل؟ … بله.”
موبایلمو از توی کیفم در آوردم و دادم دستش. یه نگاه به گوشیم کرد و یه شماره گرفت و گوشی و گذاشت دم گوشش دیدم یه صدای زنگی از تو ماشین میاد. مهران موبایلش و از جیبش درآورد و یه الو گفت و گوشیو قطع کرد. بعد هم موبایل منو بهم پس داد و با لبخند گفت:
“مواظب خودت باش سوگند.” همون جوری که دنده رو عوض میکرد گوشیشو تو هوا یه تکون داد و گفت: “بهت زنگ میزنم.”
منم مات مونده بودم و رفتنش رو نگاه میکردم وقتی حسابی دور شد تازه فهمیدم منظورش چی بود و یه ذوقی کردم و گوشیمو به خودم چسبوندم…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۶٫۱۸ ۲۳:۱۶]

قسمت۸۰

بعد با عجله و با دو خودمو رسوندم به خونه. مامانم خیلی نگرانم شده بود. منم گفتم کارم طول کشید و مجبور شدم تا کلی وایستم تا یه تاکسی پیدا کنم. خلاصه قضیه رو یه جوری ماست مالی کردم رفت. یه ساعت بعد بابام اومد خونه و همه با هم شام خوردیم و من زودی کارامو کردم و اومدم تو اتاقم بس نشستم و زل زدم به گوشیم. همونجور که تو فکر بودم دیدم گوشیم زنگ میخوره با عجله گوشی و برداشتم و گفتم :
“الو، سلام…” مهران:”باز رفت رو پیغام گیر. بابا تو نمیخوای جمله‌تو عوض کنی؟” با بدجنسی گفتم: “نه نمیخوام همین جمله باعث شد کشفت کنم آقا.”
مهران:”منو کشف کنی؟”
من: “آره همون روز که با مهسا تو دفترت بودم و موبایلم زنگ خورد. همونجا که فهمیدم جناب استاد معینی محترم همون مهران جونی خودمه. آخه اون روزم گفتی رفتم رو پیغام گیر.”
خندید. یه خنده از ته دلش.
مهران:”واسه همینه که میگم جمله‌تو عوض کن که خودم لو نرم.”
من:”خب چی بگم.”
مهران: بگو الو سلام عزیزم.”
خودش بلند خندید. منم از رو بدجنسی گفتم:
“یعنی هر کسی زنگ زد بدون اینکه ببینم کیه بگم الو سلام عزیزم؟ اومدیم و یه آدم ناشناس غریبه بود؟ اونوقت چی؟” یکم ساکت شد و بعد گفت: “نمیخواد تو همون جمله‌ی خودتو بگو فقط به من بگو سلام عزیزم.” بلند خندیدم و یه چشم بلند گفتم. یه یه ساعتی با هم حرف زدیم و بعد قطع کردیم که بگیریم بخوابیم. به زور چشمامو بستم اما بخاطر گریه‌ای که کرده بودم چشمام خسته بود و زود خوابم برد و یه کله تا صبح خوابیدم. صبح با انرژی و هیجان از خواب بیدار شدم. وقتی به روز قبل فکر میکردم ناخواسته لبخند روی لب‌هام میومد. خیلی سرحال از جام بلند شدم و حاضر و آماده و صبحانه خورده منتظر بقیه شدم. هیچی نمیتونست حال خوبمو خراب کنه. نه دیر کردن داداشام. نه حتی دعوای معمول بابام. دم سرویس که رسیدم دیدم مهسا و روجا وایسادن. مریم معمولا دیر میرسید به سرویس و مجبور میشد تاکسی بگیره تا دانشگاه. خوشحال جلو رفتم و با لبخند بهشون سلام کردم. سعی میکردم آروم باشم اما نمیشد. با این رازی که تو دلم بود چه جوری میتونستم خودمو کنترل کنم که چیزی بهشون نگم. اگه بخاطر قولی که به مهران داده بودم نبود همون دیروز زنگ میزدم و همه چی رو براشون تعریف میکردم. اما مهران که از فضولی ذاتی من خبر داشت به زور ازم قول گرفته بود که فعلنه به کسی چیزی نگم. دوست نداشت تو محیط دانشگاه انگشت‌نما بشیم. البته بیشتر به خاطر من میگفت. منم زورکی جلوی خودمو گرفته بودم. فکر اینکه یه راز دارم که کسی چیزی ازش نمیدونه و نباید بدونه داشت خفم میکرد. واسه همین تند تند حرف میزدم و هر چی به ذهنم میومد تعریف میکردم که فکر راز و این حرف‌ها رو از خودم دور کنم. سرویس بعد ده دقیقه اومد و ماها سوار شدیم یه بیست دقیقه بعد رسیدیم دانشگاه. دم در دانشگاه پیاده شدیم و سلانه سلانه وارد دانشگاه شدیم و به سمت ساختمون‌ها حرکت کردیم. همونجور راه میرفتیم که دیدم از پشت سرمون ماشین داره میاد. یکی دوتا از استادها و کارمندهای دانشگاه با هم وارد شده بودن البته با ماشین منتها با وجود اون همه دانشجوی پیاده. سر راهشون مثل مورچه حرکت میکردن. بین اون ماشین‌ها ماشین مشکی مهران هم دیده میشد. دلم تاپ تاپ میکرد و احساس سرخی تو صورتم میکردم. فکر کردم الانه که با رفتارم تابلو کنم که یه خبری هست. همه‌ی بچه‌ها سرک میکشیدند و به ماشین‌ها نگاه میکردن. چشمم به مهران بود که احساس کردم با چشماش از زیر عینک دودیش به من خیره شده. به نشانه‌ی سلام سرمو یکم خم کردم و اونم یه لبخند محو زد و سرشو کمی خم کرد تا زیاد تابلو نشه. اما نمیدونم این مهسای فضول‌تر از من از کجا متوجه‌ی مهران شد که یه دفعه با هیجان و کنجکاوی گفت: “دیدید بچه‌ها … استاد معینی به ما نگاه میکرد. اگه اشتباه نکنم سلام هم کرد. انگاری استاد اخلاقش بهتر شده.”
منم خودمو زدم به اون راه و گفتم:
_”جدی به ما سلام کرد؟ تو چه چشمی داری دختر من که چیزی ندیدم.”
خلاصه یکم پشت سر مهران غیبت کردیم یعنی من بیشتر شنونده بودم و بچه‌ها غیبتشو میکردن. تا به در کلاس رسیدیم. اون روز ساعت اول کارگاه داشتیم. همه‌ی بچه‌ها تو کارگاه جمع بودیم و هرکس سرش به کار خودش بود. درواقع هرکی هر کاری دوست داشت میکرد. همهمه‌ای بود تو کارگاه صدا به صدا نمیرسید. یه دفعه همه ساکت و آروم شدن. یعنی بچه‌های جلوی در ساکت شدن و این سکوت مثل موج پیش رفت تا به ته کلاس رسید. ما که اون ته‌های کارگاه بودیم اصلا نمیدونستیم چرا ساکت شدیم فقط به تبعیت از بقیه این کارو کردیم. مثل بقیه هم زل زدیم به در اونجا بود که فهمیدیم موضوع از چه قراره…

@nazkhatoonstory

5 1 رای
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x