رمان آنلاین طناب ابریشمی بر اساس سرگذشت واقعی قسمت ۲۶تا آخر

فهرست مطالب

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی طناب ابریشمی داستان های نازخاتون

رمان آنلاین طناب ابریشمی  بر اساس سرگذشت واقعی قسمت ۲۶تا آخر

طناب ابریشمی

نویسنده:ساغر

 
#قسمت_۲۶
خواب بودم
انگار تو اب بودم و داشتم دست و پا میزدم
هوا نبود
دستمو تکون میدادم که یه جایی و بگیرم
یهو یکی جیغ زد
از خواب پریدم
زن عمو و سعیده داشتن جیغ میزدن
روسریمو سر کردم و پریدم تو حیاط
زن عمو رو زمین نشسته بود
عمو تو سرش میزد
سعیده صورتشو چنگ میزد
مامان اومد سمت من .چشماش قرمز بود
_برو زنگ بزن عمت بگو بیاد.جنازه رضا پیدا شده
انگار تک تک اعضای بدنم داشتن از هم جدا میشدن.
دست مامانمو گرفتم
_کی؟کجا؟
_یه پیرمرد تو جنگل پیداش کرده.
دیشب بارون اومده خاکارو شسته دسش بیرون اومده.برو زنگ بزن.زن عمو خودشو کشت
دویدم سمت خونه ی پریناز دوستم
اونا تلفن داشتن
با لکنت زبون همه چیز و به پریناز گفتم و شماره ی عمه رو گرفتم
چند بار شماره رو جابه جا گرفتم
انگار استخون هام میخواستن از هم جدا بشن
سرد بود
خیلی سرد بود
فکم میلرزید
بعد تلفن
دستمو به دیوارهای خونه ها گرفتم و برگشتم سمت خونه
از خونه ی عمو صدای زجه ها میومد
رفتم خونه ی خودمون
حالم بد بود
تهوع داشتم
نشستم دم در حموم
یهو حالم بد شد
کاش سیاوش پیشم بود
کاش الان اون ارومم میکرد.
کاش بارون هیچ وقت نمی اومد.زن عمو جیغ میزد
کاش پسری به اسم رضا پسر عموی من نبود.
کاش کاش کاش

#قسمت_۲۷
دو روز از پیدا شدن رضا میگذشت
همه ساکت بودن
فقط شب ها برای خواب میومدیم خونه.تمام ده میومدن خونه ی عمو‌.
داشتیم صبحانه میخوردیم
سجاد یهو گفت
طرف چقدر نامرد بوده.یه چاقو تو قلبش کرده دو تا تو شکمش.
لقمه پرید تو گلوم
مامانم محکم میزد پشتم
نفس نداشتم
فقط سعی میکردم راهی پیدا کنم نفس بکشم
بابا یهو دست انداخت ته گلوم و لقمرو دراود
مامانم یهو خودشو زد بعد سجادو
_ای بمیری وقت گفتن هست کثافت.نزدیک بود بچم بمیره
اشک از چشمام میومد
بابا تکیه داد به دیوار و سیگارشو روشن کرد
_خوبی بابا
با سر بهش جواب دادم که خوبم
مامان اب برام اورد
گلوم میسخوت
اما تو فکر حرف سجاد بودم
کی دوتا چاقو تو شکم رضا زده‌
رفتم تو اتاقم
مامان چادرشو سر کرد و اومد تو اتاقم
_یکم حالت بهتر شد بیا اونور کلی کار داریم
از پنجره نگاه کردم که بره.بعد از در پشتی رفتم سمت خونه ی عموی سیاوش.
سیاوش داشت یه چیزی مینوشت
صداش کردم
_ببخشید اقا یه بره ی کوچیک سفید ندیدید؟
سیاوش با چشم گرد نگام کرد
_نه .ندیدم
_ممنون .از اغل فرار کرد حتما اونور هست
رفتم سمت شالیزار
بعد چند دقیقه دیدم داره میدوه سمتم
_دیدی اخر پیداش کردن گلی
_اره اما با سه تا ضربه چاقو نه یه ضربه
یهو سیاوش رنگش پرید
نشست رو زمین
بلند بلند شروع کرد به گریه کردن
_سیاوش کار کی بوده؟
_من
_چی؟
سیاوش از جاش بلند شد
دستمو گرفت.
_من ترسیده بودم .موقعی که خواستم خاکش کنم دیدم نفس میکشه
هول شدم دوتا دیگه هم زدم به شکمش
بعد تند تند خاکش کردم .به خدا دارم دیونه میشم گلی.
حالم بد بود .باورم نمیشد
_پس واقعا کشتیش
خواستم برم خونه که محکم تر دستمو گرفت.حالتش عوض شد.انگار یه ادم دیگه جلوم بود
_تو اصرار کردی .تو پای خانوادمو کشیدی وسط.اگه اون حرفارو نمیزدی من میرفتم یکیو میاوردم الان هم زنده بود
داد زدم
_من فکر کردم مرده.نه اینکه زنده بوده بعد کشتیش
دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و رفتم سمت خونه…..

#قسمت_۲۸
پارت اول
فردای اون روز تو حیاط نشسته بودم .مامان خونه ی عمو بود
جنازه رضارو هنوز تحویل نداده بودن
حس ترس و عذاب وجدان باعث شده بود که همش تو خودم باشم
گاهی با خودم حرف میزدم
گاهی نفس هام به شماره می افتاد.نقشه میریختم.داشتم دیونه میشدم
من باعث شدم رضا بمیره.رضا نفس میکشید .من اصرار کردم خاکش کنه.
یهو دیدم سجاد میدوه سمت خونه ی عمو.فهمیدم با خودش خبری داره
_هی سجاد کجا؟
دویدم سمتش.نفس نفس میزد
_برادر زاده ی حاج داوود اعتراف کرد.برادر زاده حاج داوود اعتراف کرد
بالاخره سیاوش اعتراف کرد.
_میدونی چیا گفته
_نه .من میرم به مامانینا بگم
رفتم سمت حیاط خونمون.پس اعتراف کرد
بعد چند ساعت بابا و عمو اومدن
باهاشون رفتم داخل خونه ی عمو
بابا شروع کرد به تعریف کردن
_والا یه سری بچه دیده بودن سیاوش داشته لباسشو اون روز تو رودخونه میشسته.یکی هم گفته صبح اون روز خودش سیاوش و با موتور برده رسونده دم جنگل.تا مامورا رفتن ازش بپرسن اعتراف کرده.
یاد چهره ی رضا افتادم .یاد لباس خونیش.یاد خواب هایی که دیده بودم
حالم بد شد دویدم سمت حیاط
پای یه درخت نشستم
مامان و بابا نگران اومدن کنارم
_از بس غصه ی اینارو خوردیم خودمون هم مریض شدیم.وای خدا کی این حرفا تموم میشه.
بابا کمکم کرد از جام بلند بشم.اما انقدر حالم بد بود که رو دست بابا بی هوش شدم

پارت دوم
تو رخت خوابم خوابیده بودم و به صدای پرنده ها گوش میکردم
قراره فردا جنازرو تحویل بدن برای مراسم خاکسپاری
مامان از دیروز که حالم بد شده بود اجازه نداد برم خونه ی عمو.
یهو صدای ماشین پلیس اومد
مثل فنر از جام بلند شدم
رفتم سمت پنجره
همه از خونه ی عمو ریختن بیرون
بعد یکم صحبت مامان نشست زمین و دو دستی کوبید تو سرش
پس سیاوش منو هم لو داد؟اون که میگفت نمیگم.
بابا اومد سمت خونه
از جام بلند شدم و وسط اتاق ایستادم
بابا در اتاق و باز کرد.با صدای گرفته بدون اینکه نگام کنه گفت
_گلناز .میخوان ببرنت چند تا سوال کنن ازت
لباس هامو پوشیدم
مامور زن در و برام باز کرد
مامان تو سرش میزد
عمو و زن عمو نبودن
رفتم به سمت اداره ی پلیس
اثر انگشت ازم گرفتن
بعد منو بردن تو یه اتاق
یه اقایی با پرونده ی قرمز رنگ اومد تو اتاق
_خوب خانم گلناز….شما اقای حبیب …میشناسید ؟
داشتم فکر میکردم حبیب کی هست.
_البته سیاوش صداش میکنن.
_بله
_چه نسبتی دارن با شما
_قرار ازدواج باهم گذاشتیم
_پس چرا خانوادت بی خبر هستن
_قرار بود این هفته بیاد خواستگاری
_شما روز یکشنبه ساعت ده کجا بودید
_خونه
_اما سیاوش یه چیز دیگه میگه
مثل برق گرفته ها شدم .پس همرو گفته
_با سیاوش تو جنگل بودم.رضا سر رسید
تند تند همه چیزو گفتم
یهو یه اقا اومد تو اتاق
یه برگه داد و رفت
_اثر انگشت شما رو اون تکه سنگی که کنار رضا بوده شناسایی شده
یه برگه سر داد سمتم
_هر چی که میدونید بنویسید
از اتاق رفت بیرون.
دستام میلرزید
خودکارو برداشتم
نمیدونستم از کجا شروع کنم
به نام خدا……

#قسمت_۲۹
همه چیزو نوشتم .منو بردن تو یه اتاق.روز بعد منو خواستن انتقال بدن زندان.
دنبال خانوادم بودم اما خبری نبود
یه وکیل مرد اومد پیشم و گفت پدرم ازش خواسته کمکم کنه
باز هم همه چیز و توضیح دادم
اما وکیلم گفت
_متاسفانه شما شریک جرم هستید و شما سیاوش و تشویق کردید که رضارو دفن کنه.اثر انگشت شما رو سنگ بوده که موقع درگیری به سر رضا زدید و خودتون هم گفتید که بارها مانع شدید که سیاوش بیاد برای اعتراف و اینکه خودتون رفتید و چاقورو پاک کردید و انداختید سر جاش.من تمام سعیمو میکنم که از جرم شما کم بشه اما تمام مدارک بر علیه شماس.
_سیاوش چی گفته؟
_اون همچنان پافشاری میکنه که تنها بوده و خودش رضا رو به تنهایی به قتل رسونده و اصلا شما نبودید.اما حرفای شما با مدارکی که موجود هست بیشتر میخوره تا حرف های سیاوش.
با چشمای گرد وکیلمو نگاه کردم
_پس اون منو لو نداده؟
_نه اصلا
دیگه یادم نمیاد چی شد.چی شنیدم.
زمان چجوری میگذشت.کجا بودم .فقط به دیوار اتاق زل میزدم .
اولین دادگاه تشکیل شد
تو جایگاه هر وقت میرفتم نگاه میکردم .انگار مادرزاد لال بودم.سیاوش هم هیچی نمیگفت.اما نگاه هامون به هم خیلی حرف ها داشت
دادگاه دوم شد
قاضی حکم و اعلام کرد
همهمه شد.یهو صدای جیغ اومد.برگشتم مادر سیاوش بود.چقدر چهرش مهربون هست.
مادرش بیهوش شده بود اما همچنان چهرش مهربون بود.به وکیلم گفتم
_چی شد؟
وکیلم نگام کرد.
استین کتشو گرفتم .فهمید هنوز تو خودم نیستم
_سیاوش اعدام میشه و شما پانزده سال حبس بهتون خورد.
_پانزده سال؟یعنی چقدر؟
وکیلم رفت سمت میز قاضی
_گلناز ،رضا پسر عموت بود.از خونت بود .
زن عمو بود.چقدر لاغر شده .
دنبال بابام بودم .یه مرد مچاله وسط جمعیت .چقدر پیر شده بابا
مامانم بی هوش رو دست خالم افتاده بود.چی شده .اخه چرا اینطوری شد.قرار بود عروسی بگیرم .قرار بود خنچه بیارن
سیاوش و بردن .نگام کرد .چشاش خیس اشک بود
به گردنش نگاه کردم .وای نه .طناب قراره دور گردن سفید سیاوش بیافته؟سیاوش کت شلوار نگرفته هنوز
به سرباز بغل دستم نگاه کردم
_چه سالی هستیم
سرباز نگام کرد.انگار دلش برام سوخت یواش گفت
_هفتاد و یک
_پس هشتادو شیش میتونم عروسی بگیرم؟
یه خانم کمکم کرد از اونجا برم بیرون
چادرمو مرتب کردم
پاهام میلرزید
از در اتاق اومدم بیرون
سیاوش پاهاشو میکشید رو زمین
انگار داشتن میبردنش اعدامش کنن.میلرزید.به روبه رو خیره شده بود.از کنارش رد شدم
صدام کرد
_گلی .گفتم بزار اونجا خودم با اون روسری اعدام کنم.دردش کمتر بود گلی.با عطر تو خودمو خفه میکردم .با تو .کنار تو.
ازش دور شدم
گریه میکرد
کاش کنارش بودم کاش…..

#قسمت_۳۰
چند ماه گذشت .
هیچ کس ملاقاتم نیومده بود.
یه خانم داشت اواز میخوند و منم طبق معمول به دیوار زل زده بودم
اسممو صدا کردن
ملاقات دارم؟
ایستادم وسط اتاق
زینب خانم یهو گفت
_د بدو دختر ملاقات داری .منتظرش نزار
دویدم .تو اون جمعیت دنبال یه اشنا بودم
بابام؟این بابام هست؟چرا انقدر پیر هست
نشستم.
نگام کرد
ریش هاش بلند بودن
چشماش قرمز
گوشی و برداشتم
_خوبی بابا
بلند بلند گریه کردم .نمیتونستم حرف بزنم .صدا نداشتم .نمیتونستم حرف بزنم .پر بغض خورده بودم
بابا یه روزنامه دراورد
_دانشگاه قبول شدی .انتخاب رشتت مونده.چی بزنم بابا
سرمو گذاشت رو میز.
بابا زد رو شیشه
سرمو بلند کردم
_حرف بزن
تمام قدرتمو جمع کردم تو صدام
_چی بگم.بابا شرمندم .چی بگم بابا
_ماه دیگه اعدام میشه.
انگار منو از یه ساختمون چند طبقه انداخته بودن پایین.رو هوا دست و پا میزدم.
دیگه هیچی نمیفهمیدم .نمیدونم دیگه بابا چی گفت.اصلا حرف زد؟
فقط بهم گفتن بلند بشو برو
بابا نبود
گشتم .نبود.
دیگه هیچ وقت نبود
دوسال بعد خبر فوت بابارو اوردن.
هر روز شکسته تر از روز قبل میشدم.بعد سه سال درخواست دادم خیاطی اموزش ببینم
روزهام شد دوختن و کوک زدن .
امروز و وصل فردا میکردم.
پانزده سال گذشت.
روز ازادیم
همه تبریک میگفتن
از یک هفته قبلش هر چی نامه و سفارش داشتن دستم
وقتی بگه رو با ساک لباس هامو مقداری پول دادن دستم خوشحال بودم
اما وقتی بیرون اومدمو در پشت سرم بسته شد
وحشت کردم
مثل یه نوزاد تازه متولد شده که وحشت کرده از دنیای بیرونش
گیج و گنگ ایستاده بودم وسط جاده
هیچ کس دنبالم نیومده بود
نشستم رو زمین و تکیه دادم به دیوار
نمیدونم چند ساعت گذشت
کجا برم؟پیش کی برم؟
بابا که ندارم پشتم باشه.تو اون ده هم قاتل شناخته شدم
کجا برم
مایه ی ننگم
بلند شدم در زدم.گفتم میخوام
مسئول زندان و ببینم.مسئول زندان اومد
_من جایی ندارم برم
مسئول زندان یکم فکر کرد
_باشه بشین زنگ بزنم .یه تلفن کوچیک از جیبش دراورد
زنگ زد
با یکی صحبت کرد
بعد بهم گفت
_اژانس برات میگیرم .برو به این ادرسی که میگم
با اژانس رفتم به یه مرکز
یه جای خواب بهم دادن .وقتی پروندم و برسی کردن قبول کردن بهم جا و کار بدن
یه تولیدی معرفی شدم و اونجا مشغول کار شدم .با یه خانم خوب و مهربون هم خونه شدم که جفتمون با درامدمون کرایه خونرو میدادیم .تا الان که اون خونرو خریدیم و الان من سرکارگر اون تولیدی هستم…..
پایان

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
2 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
2
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x