رمان آنلاین عشقم عاشقم باش قسمت ۱تا۲۰

فهرست مطالب

عشقم عاشقم باش رمان واقعی داستان واقعی سرگذشت واقعی

رمان آنلاین عشقم عاشقم باش قسمت ۱تا۲۰

رمان:عشقم عاشقم باش 

نویسنده:صفایی

 

#عشقم_عاشقم_باش

قسمت اول
دوران پیش دانشگاهی رو میخوندم علاقه به درس و مدرسه نداشتم تو عالم خودم غرق بودم تفکرم این بود که ازدواج کنم و برم خارج از کشور سواربر ابرها بودم ….
تا اینکه یه روز عصر که از مدرسه اومدم خونه مادرم لبخند رو لبش بود پرسیدم چی شد ه مامان گلی که میخندی ….
گفت چی بهتر از این که دخترم میخواد عروس بشه خانم قبادی زنگ زده میخواد بیاد خواستگاریت برای پسرش …..
توی پوست خودم نمیگنجیدم ناخودآگاه خنده به لبم اومدخانم قبادی همسایه مادر بزرگم بود که یه پسر داشت پسرش توی بازار همراه باباش فرش فروشی داشتند در حقیقت در مغازه باباش کار میکرد ولی وضع مالی خوبی داشتند و این همه ملاکهای من برای ازدواج بود پدر و مادر من فرهنگی بودند و ما وضع مالی متوسطی داشتیم
دقیقا محمد پسر خانم قبادی رو میشناختم پسر ش قدش بلند بود و پوست سفیدی داشت هیکلی بود و موهاش کمی بور بود میشه گفت خرمایی تیره بود با مامانم رفته بودیم ازشون فرش خریده بودیم همون روز اول تو دلم آرزو کردم ای کاش شوهر منم مثل محمد خوشتیپ و سرزنده بود اخه دائما با مادرم در حال شوخی بود ….
دروغ نگم کشته مرده زیاد داشت …..بعد از صحبت های مامانم قند تو دلم آب شد رفتم توی اتاقم و ضبط رو روشن کردم سیر دلم رقصیدم خودم رو توی لباس رویاهام میدیدم وسط مجلس میرقصیدم….. تا شب به بهانه درس خوندن از اتاق بیرون نیومدم ولی کو درس ذهنم تا کجاها که نرفته بود پدرم عصرها توی آژانس کار میکرد وقتی که شب اومد خونه مادرم باهاش پچ پچی کرد و قضیه رو مطرح کرد ……
وفقط صدای پدرم رو شنیدم که برای فردا شب گفت بیان که میشد شب جمعه …..
شیفت صبح مدرسه بودم رفتم مدرسه دلم نمیخواست به کسی بگم ولی خنده رو لبام بود دیگه سکوی پرتاب من جور شده بود درس برام معنایی نداشت تو آسمونها بودم صدبار خودم رو توایینه دیدم و هر دفعه با خودم گفتم ای کاش ابروهام کمی مرتب تر بود زمان ما رسم نبود دختر ابرو برداره ابروهای منم که زیاد نبود ولی خیلی هم مرتب نبود
وقتی رسیدم خونه مامان کل خونه رو تمییز کرده بود نهار اماده بود بعد نهار خوابیدم و همش استرس داشتم نکنه محمد منو نپسنده نکنه من زن رویاهاش نباشم و هزاران امای دیگه از ذهنم گذشت دقیقه ها برام مثل گذشتن سال بود کش اومده بود
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۲۸]
#عشقم_عاشقم_باش

.
قسمت دوم ….داستان یک زندگی واقعی
دیگه زمان چندانی تا آمدن خانواده قبادی باقی نمانده نبود ، حموم رفته بودم، موهای بلندم رو که تا سر کمرم بود سشوار کشیدم ،بلوز و دامن قرمزم رو انتخاب کردم و پوشیدم قند تو دلم نبود ذوق و شوقی داشتم که حرفش هم نزن .مادرم که بال دراورده بود. از وقتی که اومدم خوشحال بود یکدونه داداشم علی هم دانشجو شهر دیگه ای بود و نبودش همه چیز مرتب بود من اماده بودم و منتظر ، ساعت ۱۰ تمام زنگ در زده شد اوه خدای من ، چقدر خوشتیپ تر شده بود اول پدر و مادر محمد وارد شدن و بعد محمد یه سبد بزرگ گل هم اورده بود بعد از تعارف ها ی همیشگی مهمونها نشستند چایی رو مامانم اورد و بحث شروع شد از همه چی صحبت شد و سرانجام خانواده قبادی اجازه خواستند که من و محمد با هم حرف بزنیم
هر دو بلند شدیم و رفتیم اتاق من …..
محمد که از من بزرگتر بود و پخته تر سر رشته حرف رو تو دست گرفت و شروع کرد به حرف زدن از سفرهاش گفت از دوستانش که حداقل یک جلسه در ماه همدیگر رو میبینن ….
و من غرق در رویا و حرفی برای گفتن نداشتم …فقط به درس نخوندن فکر میکردم که شرط بزارم من ادامه تحصیل نمیدم
در اخر بعد از کلی حرف زدن و لبخند زدن من محمد گفت: شما هیچ حرف نزدید حرفی ندارید …
به خودم اومدم و شروع به حرف زدن کردم اما چه حرفی یه دختر ۱۸ ساله میتونه داشته باشه دختری که مثل من دنیا و کوچیک میدید….از اتاق اومدیم بیرون از من جواب خواستند و من اعلام کردم که تا سه روز دیگه جواب میدیم خانواده قبادی رفتند و من موندم و رویاهایم، پدرم پرسید مهسا جان نظرت چیه …..و لبخند به لب من و پایین انداختن سرم خودش نشون از جواب مثبت من میداد پدر با خنده گفت پس مبارک …..مادرم چشم هاش برقی خاصی میزد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۲۸]
#عشقم_عاشقم_باش
قسمت سوم ….
مادرم چشم هاش برق خاصی میزد سریع پاشد رفت سمت تلفن زنگ زد به علی که مادر برای خواهرت خواستگار اومده پسر اقای قبادی فرش فروش امشب جلسه اول بود که اومدن برای خواستگاری. نگاهم به مادرم بود که با چه ذوق و شوقی حرف میزد و پدرم فقط نگاهش میکرد فقط یک لحظه متوجه شدم که مادرم مکث کرد و کمی اخم نمیدونم علی چی گفت و مادرم چی شنید که فقط جواب مادرم گفتن کلمه وا ……از زبون مادرم بود و چهره ای که در هم رفت .
صحبت های مادرم که تموم شد پدرم گفت خانم چی شد علی چی گفت که ناراحت شدی ….
مادرم گفت :علی میگه محمد پسر خوبی نیست رفیق باز ….دختر باز …. و بعدش مادرم سکوت کرد پدرم در جواب گفت بعید میدونم چنین چیزی باشه ولی خانم تحقیق میکنیم و توکلمون به خدا ….
شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم حرفهای علی برام مهم نبود خب هرچی بوده مال قدیم بوده حتما الان میخواد زن بگیره که دیگه دنبال کارهای گذشته اش نره و من چه ساده بودم ….
صبح که بیدار شدم مامانم میز رو چیده بود اثری از ناراحتی دیشب نبود موقع صبحانه ازم پرسیدمهسا جان خوب فکرهاتو بکن تا پدرت هم امروز بره تحقیق شاید خانم قبادی زودتر زنگ بزنه و جواب بخواد بنده خدا ها رو معطل نکنیم
نگاهی به مامانم کردم گفتم مامان هر چی شما بگید
مادرم گفت پدرت تحقیق کنه به امید خدا جواب مثبت رو بدیم راضی هستی ومن با سر تایید کردم
پدرم از همسایه مغازه حاج قبادی پرس و جو کرده بود و جز خوبی چیزی نشنیده همه تعریف حاج قبادی رو میکردن و حرفی از کارهای محمد به میون نبود روز دوم خانم قبادی زنگ زد گفت بیشتر از این طاقت نیاوردم امروز زنگ زدم که جواب رو بگیرم و مادرم جواب بله رو داد و تلفن رو قطع کرد
خدای خوبم یعنی من عروس شدم ….به آرزوی قشنگم رسیدم، قرار شد اخر هفته بیان برای بله برون …
علی هم اومد تا توی مراسم تنها خواهرش باشه اما اصلا دلش نبود ….بارها ازم پرسید خودت جواب دادی ومن هر بارگفتم بله….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۲۹]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۴
نمیدونم چرا حرفهای علی اصلا برام مهم نبود اصلا توجهی به غرغرهاش نداشتم با مامانم رفتیم خیابون بعد از گشتنهای زیاد اخرش یه پیراهن سفید دکلته خریدم دختر آزادی بودم میخواستم از اول نشون بدم که پوشش برام معنایی نداره هر چه به روز موعود نزدیک میشدیم استرس من بیشتر بیشتر میشد
شب جمعه رسید پیراهنم رو پوشیدم موهام رو کمی فر زدم که تاب داشته باشه به اصرار مامان یه کت کوتاه هم پوشیدم روی پیراهنم مهمونها رسیدن برخلاف ما که کسی رو خبر نکرده بودیم خانواده قبادی همه رو خبر کرده بودن خاله و عمه و دایی همه حضور داشتند محمد اخر همه وارد شد دلم ضعف میرفت از دیدنش سبد گل بزرگی همراه خودش اورده بود که بزور خودش از پشتش مشخص بود هلهله به پا شد بزن و برقص بعد از کمی پایکوبی، قرار عقد گذاشته شدبرای دوهفته دیگه که مصادف با ولادت حضرت علی بود مهریه سال تولدم تعیین شد حلقه نامزدی به دستم رفت حلقه ای پر از نگین های درخشنده …مادر محمد ۰ادر به سرم کرد جهت خوشبخت شدن یکدونه پسرش….
بعد از قرار و مدارها یواش یواش بساط رقصشون جمع شد و عزم رفتن کردن
مادر محمد از پدرم اجازه گرفت که توی این دو هفته ما چند مرتبه بیرون بریم و از پدرم خواست که فرداشب به خونشون بریم برای شام و آشنایی بیشتر …
پدرم پذیرفت و مخالفتی نکرد ……
فرداشب رفتیم خونشون محمد یواشکی جوری که کسی متوجه نشه یه گوشی به من هدیه داد که بیشتر باهم در تماس باشیم ……و من هر روز شادمان تر از این انتخاب …..اس ام اس بازی ما از همون شب شروع شد و محمد چه عاشقانه حرف میزد پیام هاش سراسر از عشق بود از روزی میگفت که با نگاه اول عاشقم شد زمان خرید فرش که من همرا مادرم بودم دوهفته مثل برق و باد گذاشت……
من شدم زن عقدی و رسمی محمد …..
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۳۰]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۵
یک هفته از عقدمون که گذشت محمد پیشنهاد سفر به ترکیه رو داد هر چی بهش گفتم خانواده من قبول نمیکنند توی عقد جایی بریم اونم خارج از کشور اصلا تو گوشش نمیرفت بلاخره با اصرارهای من و مامان محمد که به مامانم زنگ میزد پدرم قبول کرد که من همراه محمد برم ترکیه اما شرط گذاشت بعد از برگشتن حتما باید هر چه زودتر جشن عروسی گرفته بشه و خانواده محمد پذیرفتن ….
اولین سفر در کنار همسرم بود مطمئنا باید بهترین سفرم میشد اما نشد اونجا حرکات محمد خیلی ازارم میداد توجه بیش از حد به دختران جوانی که همسفر ما بودن …شوخی های خارج از عرف اونجا تلنگوری بهم خورد که علی در مورد محمد حق داشت …..اما متاسفانه توی سفرروابط ما فراتر رفته بوده و من با دنیای دخترانه خود وداع کرده بودم و با دنیای زنان آشنا شده بوده …..
دیگه نه راه پیش داشتم و نه پس با خودم زمزمه میکردم تحمل کن اولش وقتی بهت وابسته بشه مطمئنا هیچ زن دیگه ای به چشمش نمیاد حتی روی بیان این رو نداشتم که به محمد بگم حرکاتت آزارم میده ……
با خودم عهد بستم که وقتی به ایران رسیدم حتما با مامانم مشورت کنم اما کسی توی گوشم میگفت فقط آبروی خودت میره جلوی بقیه …..و باید جواب پس بدم که چرا توی عقد وارد رابطه زناشویی شدی ……
در هر صورت سفر تمام شد ما برگشتیم و من سعی کردم حرکات و رفتار محمد رو فراموش کنم تا کمتر به جسمم آسیب برسونم ….از اون علاقه اولیه ام کم شده افکار پیچیده ای ذهنم رو درگیر میکرد …..اما تنها راه حل رو سکوت میدونستم …..
مادرم مشغول خرید جهاز تنها دخترش بود سنگ تموم گذاشت و هیچی کم نذاشت پدر محمد خونه ای به اسم خودش خرید و گفت من پسرم رو میشناسم ولخرج مال جمع کن نیست دخترم این خونه و پسرم رو به تو سپردم جهاز من چیده شد و دقیقا سه ماه بعد از عقدمون توی عید جشن عروسی به پاشد شکوه و عظمت جشن که قابل وصف نبود اما من دلم با محمد نبود شب عروسی مست کرده بود و حرکاتش باعث آبروریزی خانواده ما شد ….اخر شب علی در گوشم گفت تا دیر نشده میشه جمعش کرد آبجی گلم دلت نیست بگو اما اون غافل از آنچه بود برای من اتفاق افتاده بود شب عروسی محمد تا صبح بستری شد صبح مرخص شد برای بهبود حالش یک هفته خونه پدرش بودیم توی اون یک هفته از صحبت ها و پچ پچ های اطرافیان من متوجه شدم محمد عاشق بوده و سالها با دختری دوست بوده چون خانواده قبادی دختر رو در شان خودشون نمیدیدن دست روی من گذاشتند تا هوای اون دختر از سر محمد بیافته ….
ای وای علاوه بر هوسرانی محمد دروغگو هم بود چون گفته بود خودم انتخاب کردم ……
وارد زندگی شدم که هر لحظه اش با شک گذشت ….هر لحظه انتظار داشتم محمد دست کسی تو دستش باشه و وارد خونه بشه …..
منی که به درس و مدرسه علاقه نداشتم تنها راه فرار از بی بندو باری و رفیق بازیهای شبانه محمد رو توی درس خوندن دیدم من چند ماه بود که عقب افتادم از درسها اما با مشورت با پدر محمد شروع به تحصیل کردم کلاس خصوصی رفتم و تونستم توی امتحانات خرداد قبول بشم جواب دانشگاه اومد و من دانشگاه ازاد قبول شده بودم ….
وقتی به محمد گفتم خوشحال شد برخلاف تمامی اخلاق های بدش اما ذره از پول از من دریغ نمیکرد …..
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۳۱]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۶
روزهای اول دانشگاه برام عجیب و لذت بخش بود که دختر و پسرها در کنار هم میشستند باهم حرف میزدن جذابیت داشت و به گذشته فکر میکردم به اینکه میخواستم درس نخونم و حالا با ازدواجی که انجام دادم برای تغییر شرایطم مجبور شدم درس بخونم ….چهار سال مثل برق و باد گذشت توی این چهار سال بارها و بارها من از محمد تخلف دیدم ….
یکروز که توی راه برگشت از دانشگاه به خونه بودم یه خانم رو سوار ماشین محمد دیدم و هر بار که بیان کردم چرا مگر من چه چیزی کم دارم کار به کتک کاری کشید و بعدش برای اینکه از دل من در بیاره و قضیه فراموش بشه تا به گوش حانواده ها نرسه یه سفر به خارج از کشور میرفتیم توی این چهار سال دوران دانشجویی چقدر بقیه دخترها حسرت زندگی منو میخوردن …..و ناراحت بودن که من شوهر پولداری دارم مخصوصا نازنین دوست صمیمیم که همیشه میگفت تو قدر محمد رو نمیدونی ای کاش منم مثل تو شوهر کنم و پولدار باشه ….
من مدرکم رو گرفتم وخونه نشین شدم هر چقدر تلاش کردم برم سر کار نشد هر وقت دلم میشکست و ناراحت بودم به دیدار پدر محمد میرفتم و درد دل میکردم هنوز محمد نتونسته بود مغازه ای بخره و با پدرش کار میکرد …
نازنین بعد از دانشگاه هنوز با من رفت و اومد میکرد و شاید بشه گفت هر روز هفته خونه من بود و من چه غافل بودم …..
به بهانه فوق لیسانس می اومد تا باهم درس بخونیم ….جواب دانشگاه اومد و من قبول شده بودم و نازنین نه ناراحتش بودم اما نازنین اصلا براش مهم نبود ….
دوباره برای من شروع شد توی این مدت من بارها به محمد گفتم بچه دار بشیم و اون زیر بار نمیرفت ….دلیلش درس خوندن من بود …
یکروز که از دانشگاه اومدم خونه با صحنه ای مواجه شدم که ای کاش هیچوقت ندیده بودم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۳۳]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۷
محمد رو دیدم که دوباره مشروب میخوره همه دوستاش هم جمع بودن با ناراحتی وارد شدم و خودشون رو جمع و جور کردند تا دیدم اوضاع خرابه درو بستم و با گریه رفتم سمت مغازه حاجی تا حاجی رو دیدم بابای محمد پرسید چی شده دخترم و هر آنچه رو دیده بودم گفتم توی گریه هام گفتم مگر محمد شب عروسی بع از اون آبروریزی نگفت که دیگه دنبال این کارها نمیرم حاجی آرومم کرد منو با خودش شب برد خونشون به حساب اینکه محمد ادب بشه و بگرده سراغم اما دریغ از ذره ای استرس از جانب محمد یک هفته بعد خبر رسید که محمد تو جاده شمال تصادف کرده الان توی بیمارستان بستری با چه دلشوره ای خودمون رو رسوندیم رشت و با بدن کاملا زخمی محمد و دستهای شکسته اش روبرو شدیم جای تاسف بارش این بود توی ماشین محمد دو دختر و یک پسر بودن که یکی از دخترها فوت کرده بود و هیچ نام و نشونی ازش نبود حاجی اونقدر ناراحت شد که گفت من برمیگردم تهران هرکه دوست داره با من بیاد من که نگرون محمد بودم نمی تونستم برگردم ماماندش هم نمیخواست و فقط خود حاجی باید برمیگشت به تهران اما لحظه اخر گفت :دختدم عمرت رو به پای پسر من نذار ادم بشو نیست ……
از طرفی هم درسته نگران بودم اما حقیقتش زیاد دلم به موندن نبود پس حرف حاجی بهانه ای شد که همراهش بگردم توی راه فقط سکوت بینمون بود به محض رسیدن مستقیم رفتیم محضر خونه ، حاجی باسلام علیک گرمی کرد و احوالپرسی بعدش منو به بقیه معرفی کرد که این دختر خانم تک عروسم اما مثل دختر خودم و شروع کرد از اخلاق من تعریف کردن دلم مثل سیر و سرکه میجوشید یعنی اومده بود طلاق منو از محمد بگیره ….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۳۳]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۸
خدایا کمکم کن یعنی تصمیم حاجی چی میتونه باشه صدای تپش قلبم توی مغزم پیچیده بوده صدای همهمه میشنیدم بی حس شدم و توان ایستادن نداشتم یکدفعه پاهام سست شد و افتادم. به هوش که اومدم دیدم داخل همون محضر خونه ام و حاجی بالای سرم ایستاده داره بهم آب قند میده تا چشمام رو باز کردم همگی صلواتی فرستادن و بقیه دور شدن و منگ بودم چیز زیادی حالیم نبود
حاجی گفت : بهتری دخترم ؟ گفتم بله بهترم ،وقتی حاجی مطمئن شد حالم بهتره شده .شروع به حرف زدن با محضر دار کرد و از محضر دار که دوستش بود خواست که سند یکی از خونه هاش که حتی من ادرسش رو بلد نبودم به اسمم بزنه یکدفعه خون به مغزم جاری شد سند خونه یعنی خدایا نمیخواد باعث جدایی ما بشه. بدنم گرم شد جون گرفتم من چند جا رو امضا زدم و حاجی گفت دخترم بقیه کارهاش با من خودم انجام میدم این هم جبران ذره از محبت تو به پسرم که به پاش وایسادی زن دیگه ای بود تا به امروز صد بار طلاق گرفته بود خدا سایه پدر و مادرت رو حفظ کنه که چین دختری رو بزرگ کردن از امروز صاحبخونه شدی فکرش هم نمیکردم یکروز خونه به نام بشه بعد از مدتها خندیدم و تشکر کردم .
محمد یکماه بستری بود و مادرش پا به پای محمد توی بیمارستان بود من وقت رفتن نداشتم چون کلاسهای دانشگاه بود که باید میرفتم فقط اخر هفته ها میرفتم رشت و یکروز می موندم بعدش با حاجی برمیگشتم برای اینکه تنها نباشم و خونه پدریم هم نمیخواستم برم از نازنین تقاضا کردم بیاد پیشم و اونم از خداش بود از دست مامانش فرار کنه پذیرفت که بیاد
خیلی خوب بود که کنارم بود توی این یکماه از خاطرات زندگی مشترکم با محمد تعریف میکردم از سفرهامون که با هم رفتیم و هر با کلی گریه میکردم و نازنین دلداریم میداد که درست میشه تحمل کردی بیشتر تحمل کن ….
از روزی تعریف کردم که توی ماشین محمد یه خانم دیدم و نازنین پا به پای من از خیانت محمد گریه کرد و افسوس خورد و تنها حرفش این بود که جدا بشو اما جدایی برای خانواده ما ننگ بود دلم نمیخواست علی بهم یاد اوری کنه که گفتم این بدردت نمیخوره….
یه شب که داشتم با نازنین حرف میزدم و باز هم بغض کردم نازنین برای اینکه جو رو عوض کنه گفت راستی از مهرنوش خبر نداری …..
گفتم مهرنوش کیه ….گفت باباتوهم خنگی زن استاد احدی رو میگم
آها تازه متوجه شدم منظور از مهرنوش کیه …. خبری ازش نداشتم اصلا خیلی باهاش صمیمی نبودم که بخوام ازش خبر داشته باشم در جواب نازنین گفتم هیچ خبر …مگر باهاش صمیمی .
نازنین: اره خیلی باهم صمیمی هستیم حس میکردم با تو هم صمیمی باشه دختر خوبی ولی اونم دلش خیلی پره از دست احدی ….احدی پسر جذابی که مهرنوش نتونست جذب خودش کنه اختلاف دارن و بارها تا پای جدایی رفتند
نازنین اصرار کرد حالا که جو زنونه است و مهرنوش هم فعلا تو قهره و خونه یکی از دانشجوهاست یه شب دعوتش کنیم و همگی مهمون نازنین باشیم ….
هر چند از اینکه خونم پاتوق بشه راضی نبودم اما پذیرفتم برای دل نازنین که مهر نوش رو دعوت کنم ….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۳۴]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۹
همیشه برام سوال بود نازنین از داشتن این همه دوست پسر خسته نمیشه دائما مشغول صحبت بود و چه عاشقانه حرف میزد تن صدا تغییر میکرد با عشوه و ناز صحبت میکرد یه شب که طبق معمول من و نازنین بودیم ازش پرسیدم خسته نمیشی اینقدر تنوع ….اولش لبخند زد و بعد از ته دل قهقه میزد ….
هاج و واج به رفتارش مونده بودم
گفت تو ساده ای که دلخوش کردی به محمد تنوع بده از حالت سنتی خارج بشو یکی واسه تابستون یکی واسه زمستون و باز بلند بلند خندید .
چقدر روحیه و افکار نازنین با من متفاوت بود حتی طرز لباس پوشیدن و آرایش کردنش دنیایی با من فرق داشت توی صحبت هاش نازنین جوری منو متوجه خودم کرد بیان کرد تو سنتی هستی و سنتی فکر میکنی شاید به خاطر همین که محمد میره سمت دیگران .راست میگفت نور امیدی توی دلم روشن شد پس من هنوز هم میتونستم این زندگی رو حفظ کنم ازش خواستم فردا بعد تایم دانشگاه با من بیاد خرید ..با جون و دل پذیرفت گفت جوریت کنم که محمد هیچه صد تا مثل محمد هم برات بمیرن فقط بسپارش به خودم …

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۳۵]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۱۰

برلی اولین بار مانتوی رنگ روشن میخریدم یه ست کامل لوازم آرایش هر چی به نازنین گفتم من آرایش کردن بلد نیستم فایده داشت حرفش این بود خودم نشونت میدم یه کفش پاشنه دار انتخاب کرد که نه مجلسی بود و نه اداری حد وسط این دو بود من اصلا بلد نبودم با کفش پاشنه بلند راه برم اما چون ریش و قیچی رو داده بودم دست نازنین مجبور بودم که به حرفهاش گوش بدم برق شوق تو چشمای نازنین بود خدارو شکر کردم نازنین کنارم که باعث دلخوشیم بشه با کلی خرید برگشتیم خونه هر کدوم رو میپوشیدم نازنین با ذوق و شوق میگفت تکی به خدا ….
آخر هفته بود و باید میرفتم به محمد سر بزنم مانتوی کرمی رو که خریده بودم با شال و شلوار سفید پوشیدم خیلی کم آرایش کردم و منظر اومدن حاجی بود به محض ورودم به ماشین حاجی نگاه تحسین براندازی بهم کرد و گفت افرین دخترم به خودت برس بزار تو چشم محمد بیایی خوب کردی از اون حالت افسرده درومدی هیچکس زن بی رنگ رو دوست نداره به فکر فرو رفتم من اگر لباسهای رنگ تیره میپوشیدم به خاطر آبروی حاج قبادی بود والا من خونه پسرم اصلا اینطور نبودم توی دلم از نازنین تشکر کردم بابت سلیقه ای که به خرج داده بود به عیادت محمد رفتیم مامانش رفته خونه تا استراحت کنه آخه حاجی براش یه خونه کرایه کرده با اسباب و اثاثیه تا برای استراحت مکانی داشته باشه محمد بهتر شده بود با دیدن من گل از گلش شکفت گفت خانم خانمها پوست انداختی یه مدت نبودم خوب مد روز شدی به خودت رسیدی ارایش کردی نکنه همونی که گفتم درست باشه …
با اخم نگاهش کردم شاید خجالت بکشه اما رودار از این حرفا بود که کم بیاره ادامه داد میگن ضعیفه نباید درس بخونه و شروع به خندیدن کرد داشت میخندید که حاجی اومد و باعث شد محمد دیگه حرف نزنه خوشحال بودم به خاطر تغییرات مثبتم …

#صفایی

#ادامه_دارد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۳۸]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۱
دیدن محمد و متلکهاش برام سخت بود به زور تحملش میکردم فقط از کجا میخواستم نجاتم بده آرزو میکردم ای کاش محمد توی اون تصادف مرده بود اما چه میشد کرد باید تحمل کرد با حاجی برگشتم تهران هر چی اصرار کرد بیا شام بریم بیرون بخوریم نپذیرفتم فقط دوست داشتم نازنین رو ببینم و بپرم بغلش ازش تشکر کنم حاجی وقتی دید اصرارش فایده نداره ناامید شد و در خونمون منو پیاده کرد سریع دکمه آسانسور رو زدم و خودم رو رسوندم خونه ،شماره نازنین رو گرفتم که بهش بگم بیا امشب اینجا گلی حرف دارم اما گوشی نازنین خاموش بود .خیلی تو ذوقم خورد که نتونستم با نازنین صحبت کنم شماره خونمون رو گرفتم مامانم گوشی رو برداشت صدای مادرم شاد بود پرسیدم مامان گلی چیزی شده اینقدر خوشحالی
گفت بله که شده داری زن برادر دار میشی علی دیشب گفت که میخواد زن بگیره یکی از همکارهاش به اسم سارا ،خوشحال شدم که بلاخره علی راضی به زن گرفتن شده برای دل مادرم هم شده بود کل کشیدم اخرهای صحبتمون مامان گفتراستی حال محمد بهتره در پاسخش گفتم بله .
گوشی رو قطع کردم و به فکر فرو رفتم توی این چند سال زندگی مشترکم من نتونسته بودم پدرو مادرم رو زیاد دعوت کنم و بهشون محبت کنم هر دفعه که میگفتم دعوتشون کنم محمد بهانه ای می اورد مامانم تا حدودی حس کرده محمد عیاش ولی هیچوقت به روی من نیاورد اصولا خونه مامانم تنها میرفتم و شب هم همونجا می موندم ….
چه شب غم انگیزی بود پیشنهاد حاجی رو پذیرفته بود به سمت آشپزخونه رفتم تا شام درست کنم ولی حوصله شام هم نداشتم فقط وضو گرفتم و رو به قبله نماز خوندم و دعا کردم خدایا خودت بشو بانی خیر ،خودت کمکم کن اخرای ‌راز و نیازم بود که صدای گوشیم بلند شد دیدم اسم نازنین افتاده جواب دادم …دیدم داره گریه میکنه پرسیدم چی شده لال شده بود فقط گریه میکرد داد زدم میگی چی شده فقط شنیدم که گفت خونه ای بیام ؟
گفتم بیا فقط شام هم با خودت بیار
نیم ساعت بعد نازنین اومد با ارایش زننده و لباسهایی که تا الان توی تنش ندیده بودم فقط اشک میریخت
بهش پیشنهاد دادم دست و صورتش رو بشوره و بیاد شام بخوریم
بعد از شام ارومتر شده بود ازش خواستم بگه چی شده و اون شروع به تعریف کرد
حقیقتش مدتی بود با یکی دوست بودم هر جا بگی با هم رفتیم هر خرجی بگی برام کرد کم نذاشت کم کم اعتمادم رو جلب کرد بعد مدتی گفت میخواد بیاد خواستگاری منم قبول کردم اما هر چی میگفتم زمان رو مشخص کن زمان دقیقی رو نمیگفت بعد از دوماه خسته شدم ازش خواستم تکلیفم رو روشن کنه یا رومی روم یا زنگی زنگ باید میفهمیدم دوستم داره و میخوادم تا منم براش سنگ تموم بزارم اونم از ترسش گفت اخر هفته میام خواستگاریت ….
اخر هفته شد خودش تنها اومد با یه دسته گل بزرگ که همش رز قرمز بود کمی تو ذوق پدر و مادرم خورد که تنها اومدم اما چون رضا تونست با خلاقش مجلس رو گرم کنه و بهانه ای برای نیومدن پدر و مادرش بیاره و قول بده که جلسه بعد حتما همراه خودش بیارشون چشم پدرم بسته شد حتی یه تحقیق ساده هم نرفت ….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۳۹]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۲
پدرم قبول کرد که ما برای شناخت از هم با هم باشیم تمام طول روز با هم در تماس بودیم بعد یک هفته اومد برای نامزدی با هم رفتیم حلقه گرفتیم اما این بار هم با خودش اومد ناراحت بودم علت رو ازش پرسیدم گفت پدر و مادرم راضی نیستند که من زن بگیرم از جهتی منم شرایطم جوری بود که پدر و مادرم دوست داشتن تا من زودتر ازدواج کنم تا کمتر باعث آبروریزیشون نشم باز هم سکوت کردم و به دل نگرفتم که تنها اومده بعد از نامزدی چندین بار خواست رابطه برقرار کنه من نمیخواستم تا عقد نکردیم دوست نداشتم حس کن من حد و مرز ندارم هر با گفتم نه و فرهاد پذیرفت .امشب منو شام برد بیرون بعد از شام ازم خواست بریم خونه دوستش که خارج از کشور میگفت خونه دست من امانت ممکن دزد بیاد منم پذیرفتم که باهاش برم اما قبلش قول گرفتم که اتفاقی نیافته ازم چیزی خارج از حد نخواد
فرهاد هم گفت :اخه عزیزم خونه مردم که نمیشه کاری کرد اون برای خونه خودمون …
با هم رفتیم خونه قشنگی بود فرهاد مشروب ریخت با هم خوردیم هر دو گرم بودیم در حال خندیدن که در باز زنی قد بلند ظاهر شد که توی یک دستش چمدون بود و با دست دیگه بچه ای رو بغل کرده ….
من مات و مبهوت اون بودم و اون هم برای لحظاتی مات من شده بود آهسته وارد شد بچه رو روی یکی از مبلها گذاشت و به سمت رضا حمله کرد رضا سکوت کرده بود و فقط کتک میخورد در حین کتک زدن من فقط میشنیدم که زن فرهاد میزد فرهاد بگو این کیه ….
بعد از کتک زدن رضا و خسته شدن زن نشست و خیلی اروم به رضا گفت وسایلت رو هر چه سریع تر جمع کن و برو من دیگه به الدنگی مثل تو نیاز ندارم اما خانم با شمام گول این احمق رونخور تمام این خونه و زندگی مال پدر من که داده به این داماد احمقش ….
خدای من چی میشنیدم رضا زن داشت و بچه داشت منو نامزد کرده بود به گریه افتادم حس شرمندگی داشتم از اون خانم عذر خواهی کردم و بهش گفتم من تقصیر کار نیستم فرهاد شما خودش رو به من رضا معرفی کرده و منو نامزد کرده زن خیلی اروم بود گفت نیاز به توضیح نداره چند سال خودم هم همینطور وارد زندگی یه زن بیچاره شدم با این تفاوت که من عاشق فرهاد بودم و میدونستم زن داره ….هرچی عوض داره گله نداره
با شرمندگی از خونه بیرون اومدم رضا یا فرهاد پشت سرم دوید فقط زمانی که نگاهش کردم که سیلی جانانه ای توی صورتش کوبوندم
ببین مهسا من شانس ندارم بعد عمری خواستم شوهر کنم صاحب زندگی بشم که اونم اینجوری شد من یه بدبختم نازنین گریه میکرد و من دلداریش می دادم
نازنین ما بین صحبت هاش بیان میکرد که اگر این زندگی مال اون بود سرتاپای محمدرو طلا میگرفت و همه تقصیرها رو گردن من مینداخت نمیدونم شاید منم تقصیر کار بودم و خودم خبر نداشتم …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۳۹]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۳
اخر شب که خواستیم بخوابیم به نازنین یاد اوری کردم که مهرنوش رو دعوت کن بیاد اینجا بهمون خوش بگذره ….
نازنین پذیرفت اما گفت میدونی در مورد احدی یه چیزی شنیدم که هنوز تو کفشم
گفتم چی ؟گفت شنیدم احدی با یه دختره دوست خود مهرنوش هم خبر داره و باعث شده تو دانشگاه باعث آبروریزی بشه و جنگی به پا کرده که نگو
گفتم نه بعید میدونم احدی اهل این کارا باشه
نازنین لبخندی زد و گفت تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها بزار مهرنوش بیاد خودش برامون تعریف کنه ….
حال محمد داشت بهتر میشد و به مرخص شدنش نزدیک میشد و این جمع دوستانه من داشت به پایان میرسید توی دلم یه نغمه غم انگیز داشتم که خودم هم دلیلش رو نمیدونستم .نازنین به مهرنوش گفته بود و اون پذیرفته بود که برای شب بیاد خونه ما من خونه رو مرتب کردم و نازنین که اوضاع روحیش بهتر شده بود قرار شد بره دنبال مهرنوش و شام هم بگیره و بیاد .
نازنین و مهرنوش اومدن شب شادی بود خنده هامون سقف آسمون رو میشکافت اخر شب یهو مهرنوش افتاد گریه خیلی بی دلیل ازش پرسیدیم چیه گفت حقیقت دیگه قصد نداره به زندگی گذشته ام فکر کنم اما نمیتونم و هر شب بغض میاد سراغم توی گریه هاش تعریف کرد که تازه عروس بود کتک کاریش شده چیزهایی تعریف کرد که من اصلا از استاد احدی انتظار نداشتم تعریف میکرد امیر بد دل ولی خودش توی دانشگاه هر دفعه تو بغل این دختر اون دختر …اوایل به روی خودم نمی آوردم میگفتم سنش کمه یه مدت میگذره ولی گوشش شنوا نبود حرفهای مهرنوش منو به فکر برد چقدر زندگی منو مهرنوش شبیهه هم بود پا به پای مهرنوش اشک ریختم بعد از اون همه خنده کلی گریه چسبید ….راست که ادم توی دنیا ادم های مثل خودش رو جذب میکنه با این تفاوت که مهرنوش توانایی داشت میخواست به زندگی خاتمه بده و جونی کنه ولی من نه ؛یه آدم ناتوان بودم که عرصه هیچ کاری نداشتم ….

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۴۰]
#عشقم_عاشقم_باش

 

حقیقتش تا صبح پلک روی هم نذاشتم حرفهای بچه ها روم تاثیر گذاشت چرا من باید جونیم رو به پای محمد بزارم ….
صبح دانشگاه رفتم احدی رو دیدم اصلا حسم بهش عوض نشده بود نمیدونم چرا مهرنوش رو مقصر میدونستم احدی جذاب بود ولی به پای محمد نمیرسید بعد از کلاس مستقیم رفتم خونه مامانم تصمیم داشتم از مامانم کمک بخوام سر صحبت رو بازکردم دیدم مامانم هم دلش از دست محمد پره گفت دخترجان منو بابات مدتهاست متوجه حرکات زشت محمد شدیم ولی چون خودت نمیگفتی ما به روی تو نیاوردیم از جهتی هم فکر آبروی حاج قبادی رو میکنیم حالا بگو ببینم قصدت جدایی؟؟؟؟
جدایی جدایی کلمه ای بود که توی گوشم زنگ میخورد واقعا میخواستم پایان بدم به همه چی ؟؟؟ چه یهو تصمیم گرفتم نکنه با حرفهای نازنین رفتم سر کار
به مامانم گفتم جدایی که نه ولی خب چی بگم …..باید بیشتر و بیشتر فکر کنم
مامانم گفت دخترم فکر کن منم به علی و بابات میگم ولی تصمیم نهایی با خودت این پسر ادم بشو نیست حیف حاج قبادی که این پسرش دخترم شوهر برات زیاده هم خوشگلی هم جذاب هم تحصیل کرده
مامان راست میگفت من باید تصمیم نهایی رو میگرفتم جدایی یا موندن و ساختن……
هر چی مامان اصرار کرد شب بمون گفتم نه خونه خودم راحت ترم توی راه برگشت به خونه سری هم به حاجی زدم حال و احوالی کردم وبعدش رفتم خونه دیگه حوصله هیچ کاری و نداشتم آلبوم عروسیم رو اوردم ببینم یکدفعه به خودم اومدم که دیدم عکسها پاره شده و من دارم گریه میکنم یاد تمام بدی ای محمد افتادم یاد روزی افتادم که اولین سیلی رو محمد به خاطر دختر خالش به من زد برای اینکه من جواب دختر خاله اش رو که گفته محمد به تو سر داده بودم مگر من چم بود سبزه بودم با چشمان درشتی که هر کس ارزوی داشتن چشم های منو داشت به خاطر حماقت های خودم گریه میکردم و به نازنین به خاطر زرنگیهاش غبطه میخوردم …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۴۱]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۴
پریشون بودم دیگه مهسای سابق نبودم مهسای آرومی که محمد رو تحمل میکرد پاهام توانایی رفتن به هیچ کجا رو نداشت حتی دانشگاه هم دیگه از لیست تفریحات من کم شده بود گیرم درس بخونم آخرش چی باید تا ابد اسیر محمد باشم یه زن خونه دار نهایتش با بزرگ کردن بچه خودم رو مشغول کنم راه میرفتم می شستم پریشون بودم خوابم نمیبرد مثل لیوانی بودم که لبریز شده بودم چقدر ما زنها بیچاره ایم اون از مهرنوش که دختر زیبایی بود اسیر امیر شده شد اما نمیدونم چرا اسم امیر می اومد یه احساسی بهم دست میداد باورم نمیشد که اینطور با مهرنوش رفتار کرده شاید اگر کسی هم داستان زندگی منو میشنید باور نمیکرد که زندگیم چطور بود با همین افکار خوابم برده بود …
صبح بعد از خوردن صبحانه راهی دانشگاه شدم ولی اصلا ذوق شوقی نداشتم کلاسم تموم شد تصمیم گرفتم مسیری رو تا خونه پیاده بیام بعدش سوار اتوبوس بشم قدم میزدم و فکر میکردم که صدای بوقی منو به خود اورد اول توجه نکردم برای بار دوم بوق رو شنیدم به راهم ادامه دادم بار سوم اومدم فحش بدم که دیدم عه استاد احدی با شرمندگی سلام کردم عذر خواهی کردم که حس کردم مزاحم امیر لبخند زد و گفت تشریف بیارید تا یه جایی میرسونمتون پذیرفتم در عقب رو باز کردم و نشیتم باز هم عذر خواهی کردم که ببخشید بی احترامی نشه من عقب نشستم توی راه امیر از همه چیز صحبت کرد از اینکه من یکی از دانشجوهای برترش بودم از پایان ترم و نمرات ترم گذشته من تمام حواسم به دستهای امیر بود که حلقه توی دستش نبود چطور تونسته بود از زنی مثل مهرنوش بگذره مهرنوش همچنان وفادار به امیر بود حلقه اش هنوز توی دستش بود توی افکارم بودم که احدی ازم پرسید خانم حسینی همسرتون چکاره است ؟
جواب دادم همراه پدرش فرش فروشی داره و کمی در مورد محمد توضیح دادم که چطور کار میکنه نزدیک های خونه بودیم و من خرید داشتم ازش خواستم نگه دار تشکر کردم و پیاده شدم برخلاف صبح که بی انرژی بودم چقدر الان حس خوبی داشتم

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۴۱]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۱۵

خریدکردم راهی خونه شدم خونه کثیف بود دست و دلم نمیرفت ولی چه باید کرد شروع به نظافت کردم دلم یه تحول عظیم میخواست نزدیکهای ظهر مامانم ز نگ زد حال و احوال کرد میدونستم میخواد بپرسه فکر کردم یا نه ولی من من میکرد منم چیزی نگفتم ترس داشتم از اینکه جدا بشه ترس از آبروریزی ….بعد از اتمام تماس دوباره شروع کردم به کار یاد سالهای اول ازدواجم افتادم که درسته محمد خیلی خرج میکرد ولی هیچوقت به دل من رفتار نمیکرد همیشه هر چی خودش دوست داشت انجام میداد و من در حقیقت گماشته اون بودم اینقدر تو فکر بودم که یادم رفت نهار بخورم نگاه ساعت کردم دیدم ۸ شب و بی وقفه کار کردم زنگ زدم سفارش غذا دادم خونه تمییز و مرتب شده بود آخر این هفته محمد می اومد و همراهش حتما مامانش هم می اومد چون ممکن بود به کارهام نرسم همین امروز کار رو یکسره کردم زنگ زدم نازنین گفتم کجایی ؟فقط یواش شنیدم که گفت فالگیر و تماس قطع شد فالگیر فالگیر با خودم زمزمه کردم نازنین هم چه دنیایی داشت کاملا دور از ذهن من شام رو خوردم شروع به مطالعه کردم خواستم بخوابم که به فکر رفتم اگر جدا بشم اگر نشم چی میشه
اگر جدا میشدم و ازدواج دوباره ام موفق نبود یا شاید اصلا ازدواج نمیکردم میشدم سرباری برای خانواده ام ولی نه من دارم فوق میگیرم دکترا هم میگرفتم و میرفتم برای تدریس در دانشگاه …نه نه خوب نبود من با محمد می موندم مثل ۶ سال گذشته و میساختم خب دیگه زندگی بالا و پایین داره ….خوابم برد

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۴۲]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۶

صبح دیدم ای وای نازنین ۱۷ بار تماس گرفته من متوجه نشدم زنگ زدم شاد بود گفتم چیه کبکت خروس میخونه گفت عصری میام خونت گفتم نه نهار بیا میخوام کتلت درست کنم پذیرفت و اعلام آمادگی جهت خوردن کتلت کرد نزدیک ظهر بود که نازنین اومد چایی ریختم تا بخوریم که گفت بیا بشین کارت دارم خبر دارم در حد بمب و شروع کرد به گفتن اینکه پیش فالگیر رفته بهش گفته با یه پسر خوشگل و پولدار ازدواج میکنی اما مانعی سر راهت که باید با همت خودت بلندش کنی میخندید و میگفت خنده رو لباش بود فقط آخرش گفت نکنه مهسا ازدواجم با فرهاد باشه مانع هم همسرش باشه
گفتم نه بابا گفته پسر پس حتما مجرد و ازش خواستم منم ببره خندید گفت مگر اعتقاد داری
در جواب با خنده گفتم تا الان نرفتم شاید برم و اعتقاد پیدا کنم سریع موبایلش رو دراورد و شماره ای گرفت حال و احوال کرد و یه وقت خواست اوکی اوکی باشه عصری میام برای دوستم …
چه زود …وقت داده شد بعد نهار خوابیدیم و عصری رفتیم پیش فالگیر یه سالن بزرگ بود که دورتادورش خانم و دختر جون نشسته بودن یه خانم تپل هم فال میگرفت عجب چیزی بود …چند نفر رفتن وبرگشتن تا نوبت من شد بی اراده دستام میلرزید تپش قلب گرفتم خدایا یعنی چی میخواد بگه نکنه بگه جدا پیشی نکنه بگه بچه دار نمیشی خدایا چه غلطی کردم منو ببخش. نوبت من شد پاهام میلرزید بار اولم بود اینجور جایی میرفتم فنجان قهوه را خوردم و نیت کردم فالگیر شروع به گفتن کرد تنها چیزی که شنیدم این بود که مواظب باش یه آقا کنارت میبینم که همسرت نیست پرسیدم زندگیم بهتر میشه گفت مابین دو راه گیر میکنی که هر کدوم رو انتخاب کنی پیروزی برات افتاده و دگرگونی …..
از شدت هیجانم کم شد ما بقی چرات و پرت بود چیزی که تو ذهنم موند این بود که مادر میشم و اینکه یه آقا کنارم تو راه برگشت هر چی نازنین حرف میزد من جایی دیگه بودم اون آقا کیه علی ؟بابام؟حاج آقا ؟؟؟اما کیلو کیلو قند تو دلم آب میشد من میخواستم مادر بشم تازه بعد از شام یادم اومد از نازنین بپرسم چرا دوباره گرفتی ؟
نازنین گفت خواستم مطمئن بشم که ازدواج تو طالع ام هست مهسا از جون و دل خوشحالم که من ازدواج میکنم و اینکه تو مادر میشی روز عروسی من تو حامله ای و هر هر خندید منم خندیدم …محمد فردا مرخص میشد و صحیح و سالم برمیگشت برای فردا شب مهمونی دادم خانواده خودم و خانواده حاج آقا رو دعوت کردم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۴۳]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۷

از صبح با نازنین مشغول آشپزی بودیم سنگ تموم گذاشتیم خسته بودم برای همین به نتزنین پول دادم بره برای محمد گل و هدیه بخره خودم هم حموم رفتم و یه بلوز و شلوار ساده پوشیدم نازنین برگشت با سبد گل و یکدونه ادکلن خوشبو واقعا ادکلن محشر بود شب همگی اومدن خدارو شکر محمد حالش خوب بود من هم سعی کردم همه چیز رو فراموش کنم چون میخواستم مامان بشم شب خوبی بود کلی شوخی کردیم اخر شب همگی رفتن من و محمد تنها شدیم و من از بوسه های داغ محمد در امان نماندم ادکلنش رو بهش دادم چقدر خوشش اومد میگفت تعجب میکنم اینقدر سلیقه به خرج دادی …و من لبخند زنان از کنارش رد شدم و گفتم بشر در حال تغییر …..اونشب با محمد صحبت کردم که دست از کارهاش برداره به زندگی بچسبه تا بتونیم در کنار هم یه خانواده کوچیک داشته باشیم خیلی صحبت کردم بهش گفتم دوستش دارم دوست ندارم این زندگی از هم بپاشه محمد گریه میکرد و قسم میخورد دوستم داره و قسم پشت قسم که دیگه خطایی نمیکنه .
یکماه با آرامش گذشت بدون جنگ و جدال زندگیم آرامش پیدا کرده بود بیشتر به خودم میرسیدم سعی میکردم به دل محمد رفتار کنم …
دوست داشتم با محمد سفر برم یه شب بهش گفتم محمد درسته سفر زیاد رفتیم درست منو خارج از کشور بردی ولی حقیقتش توی هیچ کدوم از سفرها بهم خوش نگذشت بیا یه سفر با هم بریم محمد چشماش برقی زد و گفت حتما ..هر جا تو بگی همونجا میریم منم کیش رو پیشنهاد دادم قرار شد بلیط بگیره تا بریم برق شادی توی چشمام بود حس آرامش داشتم .
صبح کلاس داشتم رفتم دانشگاه نازنین برای تسویه اومده بود می خواست بره سر کار برای همین نامه تسویه حساب می خواست وقتی دیدمش براش تعریف کردم که میخواییم بریم کیش .
به شوخی گفت خوش به حالت کاشکی منم شوهر داشتم دلداریش دادم گفتم پیش خدا قرض داری یه خوبش گیرت میاد از هم خداحافظی کردیم نازی رفت دنبال کارش منم قدم زنان از دانشگاه به سمت خونه میرفتم ماشینی ایستاد بوق زد ایندفعه کامل متوجه شدم ماشین احدی ایستادم حال و احوال کردیم خواست منو برسون منم پذیرفتم .
توی ماشین بهش گفتم استاد امروز پریشون بودی اتفاقی براتون افتاده مهرنوش خوبه …
اولش کمی جا خورد که من مهرنوش رو میشناسم اما سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت مشکل مربوط به زندگی منو مهرنوش مدتی با هم دچار مشکل شدیم مهرنوش رفته قهر و قصد برگشت هم نداره دارم تلاش میکنم برگرده پریشونم دوست نداشتم اینطور بشه بهش آرامش دادم و ازش خواستم بره دنبال مهرنوش برش گردون به هر زحمتی شده موبایل احدی رو گرفتم و بهش قول دادم که با مهرنوش صحبت میکنم و وادارش میکنم برگرده …

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۴۴]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۸

 

تا رسیدم خونه زنگ زدم نازنین و ازش خواستم شماره مهرنوش رو بده هر چی گفت برای چی میخوایی بهش نگفتم اخر مکالمه نازنین پرسید کی میری کیش ؟گفتم هر وقت محمد بلیط بگیره یه تعارف الکی بهش کردم گفتم دوست داری تو هم با هامون بیا سریع گفت باشه حالا که دوست داری میام من موندم بهت و حیرتم مکثی کردم گفتم پس به محمد میگم سه تا بلیط بگیره خداحافظی کردم نمیدونستم بردن نازنین درسته یا نه ؟به خودم تلنگر زدم که بیچاره مگر یه دختر بدبخت میخواد چی بکنه که اینقدر میترسی بلاخره سعی کردم افکار منفی رو دور کنم شماره مهرنوش رو گرفتم هر جور با هر بدبختی بود ازش خواستم که برگرده سر خونه و زندگیش اما مهرنوش پاشو کرده بود تو یه کفش که من بر نمیگردم میگفت به خودم و شعورم توهین کرده بعد از اینکه با اون دختره دیدمش قسم خورد که دیگه از این کارا نمیکنه اما باز هم کرد ازش پرسیدم اون دختره کی بود هر چی آدرس داد متوجه نشدم کی تازه مهرنوش کمی هم ناراحت شد که من زنگ زدم پرسید میشه بدونم چطور ازت خواسته بهم زنگ بزنی اصلا چقدر امیر رو میشناسی ای وای خدایا فکر اینجاش رو نکرده بودم بلاخره با دروغ هم شده بود سر و ته قضیه رو اوردم به هم و ازش قول گرفتم که فکر کنه .
شب از محمد خاستم سه تا بلیط بگیره گفتم قراره نازی هم همراهمون بیاد چیزی نگفت منم سکوت کردم حرفی نزدم و متوجه هم نشدم دلش که نازی بیاد یا نه .
محمد برای سه روز بعد بلیط گرفت توی این سه روز بارها با مهرنوش حرف زدم ولی راضی به برگشت نبود به احدی اعلام کردم بهش فرصت بده طول میکشه تا تو رو ببخش کلی حرف زدم و از اخلاق های خانم ها گفتم که دوست ندارند مردشون با کس دیگه ای باشه برخلاف میلم نتونستم جلوب دهنم رو بگیرم و گوشه کناری هم از زندگی خودم رو براش تعریف کردم اما سریع پشیمون شدم و کاری نمیشد کرد بار سفر رو بستم و رهسپار کیش شدیم.تمام هدفم این بود که توی این سفر بهمون خوش بگذره میخواستم تغییر کنم با خودم عهد بستم اگر محمد هر کاری کرد حرفی نزنم منم فقط شاد باشم محمد دو اتاق رزرو کرده بود که هر دو تخته بود برای استراحت ما به اتاق خودمون رفتیم نازنین هم اتاق خودش دو سه ساعتی خوابیدیم نازنین زودتر بیدار شده بود با زدن ضربه به در ما هم بیدار کرد اوه با دیدن نازنین جا خوردم حموم رفته بود موهاشو سشوار زده بود یه آرایش برنزه واقعا عالی شده بود مانتویی تنش بود که بیشتر به یه کت شباهت داشت فقط دوست داشتم بهش نگاه کنم نازنین قد بلند و تپل بود توی هپروت بودم که نازنین گفت چت شده بدو آماده شو تا بریم خرید که دیگه ممکنه فرصت نشه هر چقدر تلاش کردم مرتب باشم نشد به مرتبی نازی بشم هر سه راهی مغازه ها شدیم جهت خرید تعجب میکردم که نازنین در حین صحبت با جنس مخالف لحن صداش تغییر میکرد اینم یه مدلش بود وارد مغازه ای شدیم تی شرت مردونه داشت محمد قصد کرد بخره فروشنده پشت سر هم میگفت آقا نظر خانمتون رو هم بپرسید و نگاه به نازنین میکرد میگفت چطوره ؟خدایا پس من اونجا چی بودم جالب بود محمد هیچ توی اون مغازه به روی خودش نیاورد که همسرش منم و جالب تر این بود که حتی نظری از من نپرسید ولی مدام از نازنین نظر میخواست . چون با خودم عهد بسته بودم که آروم باشم به روی خودم نیاوردم اما خنده های محمد و نازی توی گوشم می پیچید محمد چند تا تی شرت خرید انصافا هم تی شرت های قشنگی بود از مغازه خارج شدیم نازی جلوتر رفت توی مغازه لوازم آرایشی خیلی آهسته از محمد خواستم توضیح بده چرا اصلا نظر منو نپرسید؟یا چرا اصلا به فروشنده نگفت که من زنشم …
محمد گفت خانم خانمای من خوشگل من قبول کن سلیقه نازی بهتر تازه چه فرقی داره فروشنده فکر کن اون زن من ما رو که نمیشناسه .عزیزم دوباره شروع نکن خودت که میدونی تو ماه تک زندگی منی ..
آروم شد خب راست میگفت نازی سلیقه اش بهتر بود حالم از چند دقیقه قبل بهتر شده بود وارد مغازه ای شدم که نازی رفته بود محمد هم اومد به شوخی گفت نازی خانم هر چی میخری برای خانم منم بخر میخوام مهسا خانم هم از حالت روح خارج بشه دهنم باز موند یعنی من به چشمش مثل روح بودم نازی هم نامردی نکرد ۴۰۰ تومن برای من لوازم آرایش خرید رو به محمد کرد و گفت خودم نشونش میدم که آرایش کنه و برات دلبری کنه محمد گفت تا اینجا که اومدیم خوبه از همون ادکلن که برام خریدی یکی دیگه بخرم اسمش چی بود ؟
اصلا یادم نبود که اسمش چی بود؟

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۴۵]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۹

نازی با طنازی تمام گفت اوه اوه خوشت اومده ازش اون به سلیقه من بود خوشحالم که پسندش کردی بزار یکی دیگه انتخاب کنیم تنوع باشه .
محمد :از اولش هم بعید میدونستم سلیقه مهسا باشه پس بگو از کجا آب میخوره .
فقط سکوت کردم سکوت درمان تمام درد هام بود محمد درست بشو نبود اصلا آدم زندگی نبود. نه محمد آدم زندگی بود آدم زندگی من نبود زده شده بودم توان ادامه زندگی رو نداشتم اما برام عجیب بود که مونده بودم بقیه خریدها با سکوت من و هیاهوی نازی و محمد تموم شد نازی هر چی برای خودش خریده بود برای منم خریده بود البته به حساب محمد .
شام رو در سکوت کامل خوردم خیلی زودتر از اونا از میز شام بلند شدم و به سمت اتاق راه افتادم شنیدم که محمد به نازی میگفت دیدی همیشه اینجوری بی حال اصلا خودش که حال نداره حس و حال بقیه هم میگیره .
دیگه حرفای محمد برام مهم نبود به اتاق رفتم دکمه پلی گوشیم رو زدم همراه با اهنگ گریه میکردم .
ساعت شد ۱۲ اما محمد نیومد خوابیدم انتظاری هم نداشتم که بیاد .
فرداش بعد از نهار خوابیدیم وقتی بیدار شدم اثری از محمد نبود فقط روی گوشیم اس داده بود خانم خانما من و نازی کاری رفتیم کنار ساحل خواب بودی دلم نیومد بیدارت کنم . گریه امانم رو برید در حین گریه هام گوشیم زنگ خورد اسم امیر احدی افتاد بار اول جواب ندادم .بار دوم زنگ خورد با صدای گرفته جواب دادم حال و احوال کرد گفت رفته سراغ مهرنوش اما به هیچ عنوان راضی نشده بیاد امیر قسم میخورد که اون زنی که مهرنوش توی ماشین من دیده هیچ نسبتی با من نداره فقط یه دانشجو بوده که برای کار پایان نامه اش منو دیده و سوار ماشین شده تا سوالاتش رو بپرسه امیر اشک میریخت و من هم این طرف خط اون برای زن و زندگیش تلاش میکرد و اشکهاش برای بقای زندگیش بود و من برای دل خودم که عزادار جونی از دست رفته ام بود امیر زودتر از من به خودش اومد پرسید چرا من گریه میکنم در جوابش گفتم دلم گرفته اما امیر راضی نشد و ادامه داد خیلی خلاصه براش گفتم که من کجا هستم و نازی و محمد کجا حالا نوبت امیر بود دلداریم بده و ازم بخواد تلاش کنم ازم قول گرفت ناراحت نباشم و اگر باز هم دلم گرفت حتما بهش پیام بدم یا تماس بگیرم صدای امیر آرومم کرد آبی روی آتش بود .اون ۵ روز توی کیش به سختی بر من گذشت چون من عضو اضافی و دردسر ساز برای محمد و نازی بودم

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۴۶]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۲۰

از سفر برگشتیم کلا قید محمد رو زدم اصلا برام مهم نبود اما یه هدف برای خودم گذاشتم انتقامم رو از زندگی بگیرم به مامانم اعلام کردم تا پایان فوقم صبر مبکنم به محض تمام شدن دانشگاه درخواست طلاق میدم مامانم هیچ مقاومت و مخالفتی نکرد شب با پدرم و علی مطرح کرده بود پدرم ناراحت شده بود از اینکه آخر عاقبت زندگی یکدونه دخترش اینجوری شده فردا صبحش علی زنگ زد توی این سالها کم پیش می اومد علی تماسی با من بگیره گفت نگران نباش خودم پشتیبان مالیت خواهم بود اطمینان داد زندگی بهتری در انتظارم حتی پیشنهاد داد اگر موندن تو ایران برات سخت بود خودم کارهات رو انجام میدم و میفرستمت هر کشوری که بخواه اصلا علی از اول هم دلش به این ازدواج نبود .
نازی رفت و اومدش به خونه ما زیاد شده بود خیلی راحت برخورد میکرد من به بهانه درس خوندن کمتر آشپزی میکردم اما اون برخلاف من آشپزی میکرد در چند مدل حتی روزهایی هم که خونه ما نبود از غذاهایی که درست کرده بود میخوردیم و محمد چقدر خوشحال بود برای دل من میگفت خانم خانما کلفت آوردی .
کلفت نازنین نبود بلکه من سالها کلفت محمد بودم .
یه روز عصر رفتم مغازه حاجی منتظر موندم تا مغازه خلوت بشه چایی برام ابهویچ و بستنی سفارش داد اوردن در مغازه شروع به خوردن کردن در حین نوشیدنش خیلی حرفها رو به حاجی زدم در حقیقت درد دل کردم و حاجی همانند پدری مهربون گوش داد پدری که انگار دخترش داره از دردهاش میگه چهره حاجی در هم رفت غصه دار شد در اخر تیر خلاص رو زدم و گفتم حاج اقا اگر اجازه بدید میخوام تکلیف رو یکسره کنم اما الان نه .برای سال دیگه اما الان اومدم بگم که دو روز دیگه محمد انگی به من نبنده و شما از من ناراحت نشید .
حاجی بلند شد راه رفت قدم زد به پیشونیش کوبید عصبی بود حق بهش میدادم وقتی کمی آروم شد من بلند شدم که خداحافظی کنم فقط لب باز کرد و گفت دخترم هر تصمیمی بگیری بهترین تصمیم من میدونم محمد مرد زندگی نیست تو برو اون سرش به سنگ میخوره فقط ازت خواهش میکنم آه نکش نفرینش نکن محمد خودش نفرین شده خدایی هست .
نفس عمیقی کشیدم و خداحافظی کردم .
توی راه خودم بارها با خودم حرف زدم بریده بودم شکسته بودم من علاقه ای به محمد نداشتم .

#صفایی
#ادامه_دارد
@nazkhatoonstory

4.5 2 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
1 دیدگاه
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
1
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x