رمان آنلاین عشقم عاشقم باش قسمت۲۱تا ۴۰ 

فهرست مطالب

عشقم عاشقم باش رمان واقعی داستان واقعی سرگذشت واقعی

رمان آنلاین عشقم عاشقم باش قسمت۲۱تا ۴۰ 

رمان:عشقم عاشقم باش 

نویسنده:صفایی

#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۲۱

 

گریه امانم رو بریده بود‌. توی خونه مثل مرغ پر کنده بودم پریشون بودم سعی میکردم آروم باشم اما نمیشد دفتر خاطرات دانشگاهم رو باز کرد و شروع به خوندن کرد توی یه صفحه اش خودم نوشته بودم :
داستان از آنجایی برایمان شروع شد که ترسیدیم یک نقطه بگذاریم آخرش و همه چیز را تمام کنیم. هر چه که به سرمان آمد باز هم پایانش را نقطه نگذاشتیم. گفتیم نه، خب شاید فلان طور شده، شاید بسار طور بوده و همه چیز را ادامه دادیم! شاید ترسیدیم و شاید هم شک به درونمان رخنه کرد اما مهم این بود که آخرش یک نقطه نگذاشتیم و تمام اش نکردیم. هر رکبی که در دنیا وجود داشت را به ما زدند و ما هم تا آنجایی که جا داشتیم خوردیم و آخ‌مان هم در نیامد. پیش خودمان گفتیم جبر روزگار است،ن حتما مجبور بوده، حتما وادار به این کار شده، حتما این تنها راه چاره ی نجاتش از بن بست روزگار بوده و باز هم نقطه نگذاشتیم و ادامه دادیم!

درست در جلوی چشمانمان طوری خیانت را دیدیم که آدمی از انسان بودنش پشیمان میشد اما ما در مقابل چه کار کردیم؟ نقطه آخر را نگذاشتیم، گفتیم لابد شرایط طوری بوده که اینطور شد، تمامش نکردیم و ادامه دادیم. باورهایمان، باورهایی که حاصل سال ها زحمت، تلاش و اعتماد بود را زیر لگدهایشان سیاه و کبود کردند و ما تنها نظاره گر بودیم و باز هم با گذاشتن یک ویرگول به جای نقطه آخر کارمان را ادامه دادیم!

من فکر میکنم که گذاشتن این نقطه آخر جرات بسیار زیادی میخواهد، خیلی زیاد. اینکه وقتی همه چیز را دیدی و شنیدی، وقتی فرو ریختن دیوار بلند اعتماد را نظاره کردی، وقتی سقوط مستقیم آدم ها از روی چشمانت را دیدی، تصمیم آخرت را بگیری و محکم تر و پررنگ تر از همیشه نقطه ی آخرش را بگذاری و بگویی تمام. تمامِ تمام.

خیلی از ما آدم ها چوب همین نقطه نگذاشتن ها را میخوریم. چوب همین تمام نکردن ها و ادامه دادن های بی فایده را. روزی کسی به من گفت دویدن در جاده ای که اشتباه انتخابش کردی، نتیجه اش میشود گم شدنت. هرچقدر بیشتر بدوی، بیشتر گم میشوی. راه برگشت را خراب نمیکنند برای همین روزها. میدانی تقصیر دیگران نبود، از همان اول اولش اشتباه خودمان بود. به ما تمام کردن را یاد نداده بودند، به ما گذاشتن نقطه ی آخر را یاد نداده بودن .همین
پویان _احدی
اره نویسنده درست نوشته بود من نقطه سر خط بلد نبودم اصلا من اعتماد به نفس نداشتم مگر محمد چی داشت که من بازیچه دست محمد شدم و به پاش وایساده بودم .دلم تنگ بود آغوش مادرم رو میخواست دیگه حالم بدتر از اون بود که بخوام از بقیه مخفی کنم زنگ زدم آژانس سر کوچه درخواست یه ماشین دادم و خودم رو کمتر از نیم ساعت رسوندم خونه مادرم .
خودم رو کنترل کردم که گریه نکنم اما سر میز نهار بغضم ترکید گریه امانم رو برید هیچکس حرفی نزد همه سکوت کرده بودن تا من آروم بشم توی صحبت هام گفتم که با حاج قبادی صحبت کردم و از قصد و هدفم آگاهش کردم برای بار اول بود که مطرح کردم حاجی مدتها پیش خونه به نامم زده هم ناراحت بودن و غصه منو میخوردن و هم لبخند شادی روی لبای مادرم و پدرم اومد .علی اصرار میکرد که تا پایان دانشگاه صبر نکن و همین حالا اقدام بشه بهتر ولی من نه محکمی گفتم و بیان کردم دوست دارم با مدرک فوق طلاق بگیرم تا وقتی اومدم خونه بابام کسی نتونه سرکوفتی بزنه .
دوست داشتم برای بار یا بارهای اخر هم شده محمد رو امتحان کنم …

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۳۴]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۲۲

 

نهار خوردیم در حین شستن ظرفها شروع به حرف زدن کردم از کیش رفتنمون گفتم از نازنین براش تعریف کردم از رفتارهاش مامانم سرخ شد صورتش ورم کرد گفت این حرکات یعنی چه ؟دختر چقدر تو ساده ای ؟نکنه محمد با این دختره دوست شده یا صیغش کرده که اینجور بوده ؟گفتم نه مامان صیغه کجا بوده .مادرم گفت مادر درسته تصمیم به جدایی گرفتی اما تا لحظه اخر مبارزه کن نزار فردای روزگار بگی ای کاش فلان کار رو میکردم و پشیمون باشی پای این دختره نازنین هم از زندگیت ببر.نزار بیاد و بره .به خودم اومدم مادرم بد هم نمی گفت نکنه نازنین شریک دزد و رفیق قافله باشه .
دم غروب بود که رفتم خونه شام از خونه مامانم آورده بودم پس وقت داشتم به خودم برسم از لوازم آرایشی که از کیش خریده بودم کلی خودم رو آرایش کردم پیراهن کوتاهی داشتم که قرمز رنگ بود پوشیدم و منتظر موندم تا محمد بیاد .
سعی کردم برای اینکه زمان بگذره شروع به کتاب خوندن کنم اما نه حوصله نداشتم تلویزیون رو روشن کردم و مشغول سریال دیدن شدم ساعت از ۱۲ گذشته بود اما خبری از محمد نبود توی ذوقم خورد دلخور شدم بلند شدم آرایشم رو پاک کردم لباسم رو عوض کردم کمی شام خوردم اصلا دوست نداشتم به محمد زنگ بزنم فایده نداشت هیچ وقت از تماسهام نتیجه ای حاصل نشده بود.
نصف شب دقیقا یادم نیست چه ساعتی که تلفن خونه زنگ خورد جواب دادم مامان محمد بود گفت بگو محمد بیاد حال حاجی بده .
گفتم محمد خونه نیست موبایلش رو بگیرید ولی من الان میام
گفت پس زودتر بیا هیچکس نیست .با آژانس رفتم خونشون آمبولانس اومده بود وای خدایا قلبم به تپش افتاد حاجی مثل پدرم بود با آمبولانس رفتیم بیمارستان ،تحت مراقبت های ویژه قرار گرفت خدارو شکر تا صبح بهتر شد ولی هیچکس نتونست محمد رو پیدا کنه مامانش با خشم بهم گفت تو اگر زن زندگی بودی میدونستی الان شوهرت کجاست نه اینکه ولش کن به امان خدا .نگاهش کردم با صدای بلند در جوابش گفتم تو که مادر دلسوزش هستی چرا نتونستی تو مجردی جمعش کنی .چرا الان نمیدونی کجاست اگر مادر فداکاری بودی که یکدفعه سوزشی رو روی صورت حس کردم محمد بود با حال اشفته از خوردن مشروب دیشب منو سیلی زد اونم تو حیاط بیمارستان ،ناخودآگاه دستم بالا رفت و با تمام توان سیلی به صورتش کوبیدم ته دلم افرین به خودم گفتم که نذاشتم کارش بی جواب بمونه داد میزد جواب مادر منو میدی گستاخ شدی دختره غربتی داد زدم غربتی تویی بیشعور سیلی بود که محمد میزد و من چنگ به اوهمه چیز رو باخته بودم حتی دیگه برام مهم نبود که کجا هستم و کی ممکنه ببینم مادرش تلاش میکرد از هم جدامون کنه و نمیتونست صورتش جای چنگ های من بود خون می اومد نگهبان اومد از هم جدامون کرد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۳۴]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۲۳

وحشی شده بود .شاید میخواستم تقاص این۶ سال زندگی رو ازش بگیرم صورت محمد با خون یکی شده بود مادرش اومد جلو گفت :ازت انتظار نداشتم .گفتم منم انتظار نداشتم که زندگی تباه بشه ،جوانیم به پای پسر شما بسوزه و بدون خداحافظی ترکشون کردم مستقیم رفتم خونه خودم لباسهام رو جمع کردم من دیگه جایی توی این خونه نداشتم باید میرفتم دنبال سرنوشتم در حین جمع کردن لباسهام زنگ زدم به علی که اگر میتونی بیا سراغم کارت دارم بارم سنگین ،علی اومد چمدونها رو دید جا خورد صورتم هم کبود شده بود گوشه لبم پاره شده بود مات و مبهوت موند بعد از چند دقیقه به خودش اومد و گفت چه اتفاقی افتاده براش تعریف کردم که محمد کم بود حالا مادرش هم وارد گود شده.علی هزار رنگ شد تا ماجرا رو شنید گفت آماده شو تا بریم باید این بشر رو یه گوش مالی داد.چمدونها رو تو ماشین گذاشت و حرکت کردیم توی ماشین سکوت بود هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت .نزدیکهای خونه علی به حرف اومد گفت یه دوست وکیل دارم فردا حتما میریم پیشش باهاش مشورت میکنیم پذیرفتم که با وکیل حرف بزنم حرفهای علی بیشتر دلم رو می سوزوند میگفت تازه ۲۴ سالت راه زیاده که بری و من به شکستم توی ۲۴ سالگی ام فکر میکردم علی حرف میزد و من جای دیگه سیر میکردم راست میگفت همیشه یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایان .
بماند که آنشب چه شبی بر من و خانواده ام گذشت .تا صبح روی هم نذاشتم بارها حرفمون شده بود و بارها کتک خورده بودم اما هیچ وقت در ملاء عام نبود این یعنی اوج فاجعه .صبح بعد از خوردن صبحانه با علی راهی دفتر وکالت شدیم ،وکیل جوانی بود اما مشخص بود توی کارش خبره است دفترش شلوغ بود نشستیم تا نوبتمون بشه وارد شدیم بعد از حال احوال با علی ازمن خواست کوتاه در مورد زندگیم بگیم ومن خلاصه توضیح دادم .و بعدش آقای مهرابی همون وکیل جوان شروع به صحبت کرد از قانون کشور گفت که حق رو به زنان نمیدن و من باید یه دلیل مورد پسند دادگاه داشته باشم وقتی براش توضیح دادم که من بارها کتک خوردم گفت چرا پزشکی قانونی نرفتی .پس هیچ مدرکی نیست اما امروز حتما پزشکی قانونی برو و کبودی صورتت رو نشون بده و تشکیل پرونده بده من هم توی این راه کمکت میکنم خداحافظی کردیم و به سمت پزشکی قانونی رفتیم توی راه علی از سارا گفت از اخلاقش از خصوصیات رفتاریش و در اخر گفت درست دوستش داشتم و عاشقش بودم ولی لحظات اخر متوجه شدم بدرد هم نمیخوریم درست سخت بود اما باید به ندای عقل جواب داد مهسا قبول کن که تو به ندای عقلت پاسخ ندادی و انتخابت درست نبود تا ظهر توی پزشکی قانونی گذشت .پزشک اونجا میگفت بدون شکایت نمیشه و حتما باید کلانتری شکایت بشه صورتجلسه بشه تا پرونده ای نباشه نامه پزشکی قانونی فایده نداره در هر صورت پرونده تشکیل شد تا ما بریم کلانتری شکایت کنیم و تشکیل پرونده بدیم هرگز فکر نمیکردم روزی پاهام به اینجور جاهایی برسه .شکایت از محمد شد و قرار شد شکاینامه بدستش برسه دلم برای حاج قبادی میسوخت آبروی اون در خطر بود اما چاره دیگه ای نبود .
خسته و کوفته نهار رو خوردم تمام انرژی رو از دست داده بودم شماره نازنین روی گوشیم افتاد دوست نداشتم جواب بدم ولی بار ششم مجبوری جواب دادم فکر کرده من متوجه نمیشم از طرف محمد زنگ زده .میپرسید چرا خونه نیستی پاشو بیا سر خونه و زندگیت .زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند .اصلا بهش نگفتم شکایت کردم فقط گفتم زمان میخوام برای بازگشتو مکالمه رو خاتمه دادم با وجود خستگی زیاد رفتم بیمارستان ،کشیک کشیدم که محمد و مادرش نباشن رفتم دیدن حاجی ؛حاجی با دیدن کبودی صورتم گفت دستش بشکنه اونکه تو رو اینطوری کرده .حالش بهتر بود براش گفتم دیشب نرفتم خونه قول داد از بیمارستان مرخص بشه خودش بیاد دنبالم .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۳۵]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۲۴

 

سه روز بود که خونه پدرم بودم که حاج قبادی مرخصی شد برای شب بعد قرار گذاشتند که بیان و مثلا منو از قهر در بیارن غافل از این بودنند که من مدتها توی دلم با محمد قهرم .
حاج قبادی و محمد و حاج خانم اومدن برای آشتی کنون صورت محمد زخم بود و صورت من کبودیش کمرنگ شده بود حاجی شروع به صحبت کرد .از همه چیز گفت عذر خواهی کرد بابت رفتار حاج خانم که یکهو حاج خانم گفت من دروغ نگفتم زنی که ندونه شب شوهرش کجاست زن نیست .
منم گفتم یکبار گفتید جوابتون رو دادم تربیت مادرش خوب نبوده بحث بالا گرفت .بلاخره با ختم صلوات همه آروم شدن محمد گردنبندی رو از جعبه دراورد و انداخت گردنم منم پذیرفتم که برگردم سر خونه و زندگی خودم اما نه امشب بلکه فردا صبح بعد دانشگاه برم .
صبح با احدی کلاس داشتم حال و روزش خراب بود آشفته بود حتی موهاشو شونه نکرده بود خیلی زود هم کلاس رو تموم کرد .موندم تا بچه ها برن از کلاس بیرون ازش پرسیدم چیزی شده .
گفت :مهرنوش رفته قهر خونه پدرش با مادرم رفتیم که بیاریمش اما با برادر مهرنوش حرفم شد کار به کتک کاری کشید حالا اونا رفتن دادگاه شکایت کردن من آبرو دارم دوست نداشتم کارم به دادگاه بکشه .مهرنوش رو دوست دارم ولی همیشه برخلاف میلم عمل میکرد و باعث عصبانیت من می شد.
احدی ازم خواست برسونتم تا بقیه اش رو توی راه تعریف کنه سوار ماشین شدیم و باز امیر شروع به حرف زدن کرد میگفت تمام کارهای مادرم رو به پای دخالت و فضولی میذاشت مادرم از سر مهربونی می اومد خونه ما رو تمییز میکرد مهرنوش میگفت حتما منظورش این بوده که من کثیفم ….
درد دل امیر هم زیاد بود شاید رفتار مهرنوش باعث شده بوده از خونه و زندگی فراری بشه ازش خواستم صبور باشه و تا جایی که میتونه با آرامش برخورد کنه و سعی کنه از دل مهرنو ش در بیاره و هردو برگردن سر زندگیشون .
کسی نبود به من بگه که تو خودت نیاز به مشاور و راهنمایی داری رسیدم ازش خداحافظی کردم وارد خونه شدم جا خوردم مدل اسباب ها تغییر کرده بود مبلهای قدیمی نبوشدن و جاشون رو مبلهای نو گرفته بود .کلا تم خونه عوض شده بود .
وارد اتاق خواب شدم تخت خواب چوبیم عوض شده بود و جاش رو یه تخت سفید تاج دار گرفته بود جای تعجب بود که محمد از این کارها کرده بود باز به خودم گفتم دیدی مهسا محمد اونقدرها هم که فکر میکنی بد نیست خواسته دل تو رو بدست بیاره.خیلی خوشحال بودم توی دلم به خودم ناسزا میگفتم که چرا اینقدر دیدم نسبت به محمد بده شام درست کردم شمع روشن کردم زنجیری که برام خریده بود انداختم گردنم زیبا بود با نگین های سبز حالت نیم ست بود توی این سالها محمد طلا زیاد برام خریده بود محمد اومد خونه شام خورده بود و خسته بود خیلی هم سرد برخورد کرد مستقیم رفت خوابید من موندم و خستگی یکروز کامل خستگی آشپزی حتی فرصت نداد به خاطر وسایل ازش تشکر کنم .شمع ها رو با گریه خاموش کردم تقصیر من بود نباید گول محمد رو میخوردم .خدایا چقدر من ساده بودم.چقدر ابلهه بودم .یواش یواش تمام اعتماد به نفسم رو داشتم از دست میدادم شام نخوردم میز رو جمع کردم و آرایشم رو پاک کردم رفتم بخوابم که محمد با دیدن من پشتش رو کرد و خوابید .دردی به درهایم اضافه شد .
یک روز خسته میشویم؛
از این همه عشق یک طرفه ای که داشتیم،
از بوسیدنِ صورتش از روی این صفحه سرد،
از حسرت خوردن برای گرفتن دستانش و دلتنگی برایِ چشمانش وقتی هر حسی نسبت به ما تو وجودش بود الا دلتنگی…
یک روز خسته میشویم از اینهمه
شعر گفتن برای گودی روی گونه هایش و سرخی نشسته رویِ لبهایش،
از رویا بافتن کنارِ کسی که کوچک ترین رویایش هم نبودیم…
بالاخره طاقتمان طاق میشود،
دیگر تمام حواسمان را نمیدهیم پیِ کسی که حواسش پیشِ ما نیست،
دیگر شب تا صبح با تصویر کمرنگ نشدنی اش سر نمیکنیم،
دیگر حتی برای چهارخانه هایی که در آغوشش میگیرند و تارهایش که آزادانه سرشانه هایش را بوسه باران میکنند هم نمیمیریم…
بالاخره دل میکنیم؛
از خاطراتِ زجر آور،
یادگاری ها را دور میریزیم و اسم ها را فراموش میکنیم،
اشکها را از صورتهایمان و یادشان را از روی قلبمان پاک میکنیم…
بالاخره دلمان به جز دوست داشتن دوست داشته شدن میخواهد
و عوضِ بوسه باران کردن، بوسه باران شدن طلب میکند،
بالاخره ته دلمان ضعف میرود برای یکی که از گره شدن ابروهایمان دردمان را بفهمد
و بند کفشهایمان که باز شد خم شود برای بستنشان…
یک روز خسته میشویم؛
از این همه حس های یک طرفه ی بی مقصد،
بی رسیدن،
آنوقت میفهمیم
رسیدن بهتر از دائم سرگردان بودن است،
رسید
حتی به مقصدی که هیچ وقت انتظارش را نکشیدیم…
#فاطمه_جوادی
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۳۶]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۲۵

صبح رفتم خونمون برای مامانم تعریف کردم که اسبابها عوض شده بنده خدا خیلی خوشحال شد مامانم برخلاف علی که واقعا راضی به طلاق من نبود خب حق داشت جلوی همه میخواست جواب بده میخواست بگه اونی که ۶ سال از خوبیهاش گفتم همش دروغ بود وقتی دیدم مادرم چقدر خوشحال شد بقیه ماجرا رو تعریف نکردم که چه اتفاقی افتاده نگفتم چی شد .اما برای علی تعریف کردم علی ناراحت شد خیلی آروم بهم فهمون قضیه بودار بیشتر مواظب محمد باش .علی منطقی میگفت ،میگفت باید بتونی دلیل قانع کننده برای دادگاه بیاری و تو میتونی از حرکات محمد دلیل پیدا کنی .بعد از ظهر رفتم خونه دیگه دست و دلم به پختن شام نمیرفت اخه برای کی ،اصلا مگر شام دیشب خورده شده بود که بخوام امشب هم شام بپزم نزدیک امتحاناتم بود شروع کردم به درس خوندن مشغول مطالعه بودم که موبایلم زنگ خورد نازنین بود دیگه تمایلی به حرف زدن باهاش نداشتم پشت سر هم زنگ میزد و امون نمیداد بلخره جواب دادم .صدای نازنین می اومد که میگفت دختر کجایی خبری ازت نیست از ما خبر نمیگیری ..فرصت نمیداد جواب سوالهاش رو بدم اخرش بعد از کلی چرت و پرت گفتند گفت شام مهمون من میام خونت .گفتم من شام دارم خواستی بیا بهانه اورد که نه من شام میخرم و میارم .یکساعت نشد که نازی اومد موهاشو بلوند کرده بود چقدر از این رنگ متنفر بودم آرایش غلیظی کرده بود چقدر شاد بود کبکش خروس میخوند .سفارش شام داده بود از در که اومد تو با دیدن اسباب ها اصلا جا نخورد فقط گفت مطمئنم یه آدم با سلیقه اینا رو خریده .دوست نداشتم متوجه بشه من و محمد مشکل داریم دیگه رفیق سابقم نبود که بخوام همه چیز رو بهش بگم یکدفعه نگاهش به گردنم میخ شد زنجیر رو توی گردنم دید گفت مبارک باشه به چه مناسبت خریدی ؟حس زنانه ام بروز کرد خواستم کمی اذییتش کنم گفتم محمد برام خریده آخه میدونی چیه پشیمون شده از رفتارهایی که با من داشته .نازنین جا خورد دیگه نازنین چند دقیقه پیش نبود اما سریع گفت مبارک تا باشه از این جور چیزها .منم رنگ موهاشو بهش تبریک گفتم .
نازنین خودش رو با ماهواره سرگرم کرد و من حتی حوصله چایی دم کردن هم نداشتم خودش بلند شد چایی درست کرد گفتم نازی راحت باش محمد دیر میاد شاید هم نیاد پس هر جور دوست داری بگرد.
گفت وا چه حرفا .من جلوی کی ناراحت بودم که بخوام جلوی محمد ناراحت باشم برخلاف شب گذشته محمد زود اومد کلی میوه و شیرینی خریده بود انگار حدس زده بود شاید مهمون داشته باشی. کتابهامو جمع کردم جای درس خوندن من نبود باید از محمد آتو میگرفتم چقدر محمد امشب بامزه شده بود و چقدر هرلحظه تن صدای نازنین نازک تر میشد جوکهایی که نازی تعریف میکرد خیلی بی مزه بود ولی نمیدونم چرا برای نازی خنده دار بود شام رو اوردن خوردیم میز رو جمع کردم رفتم چایی بریزم و میوه بیارم که صدای بلند موزیک کمی اذییتم میکرد اومدم بگم کمی صداشو کم کنید که دیدم نازی داره میرقصه .برام جالب بود که نازی هیچ وقت جلوی من نرقصیده بود اما اینبار جلوی محمد قر میداد محمد هم مات و مبهوت شده بود هر دو از من غافل بودن یعنی تو دنیای خودشون بودن گوشیم رو برداشتم و شروع به فیلم گرفتن کردم چه حرکات لوندی میکرد .مخصوصا با دوربین رفتم نزدیک تر تا به خودش بیاد من کلی فیلم گرفته بودم بغض داشتم اما با صدای بلند تحسینش کردم گفتم ای کلک تا الان نرقصیده بودی گفت تازه رفتم کلاس یاد گرفتم یکدفعه با این موزیک از خود بی خود شدم ….
با حالت چندش برانگیزی گفت ناراحت نشدی که جلوی محمد رقصیدم .
من:اصلا چرا باید ناراحت بشم خیلی هم لذت بردیم هم من هم محمد دستت درد نکنه روحیم عوض شد و این تیر خلاصی بود به نازنین .محمد مرد .محمد از دست رفته بودم اما من زنده بودم و جوان باید زندگی میکردم.محمد بلند شد با شیشه مشروب اومد برای خودش و نازی ریخت منم که نمیخوردم پس خودشون شروع به خوردن کردن.بهشون شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاق خواب فیلم رو بارها دیدم دیگه نمیتونستم کنارشون بشینم و تحمل کنم .صدای خندشون کل خونه رو برداشته بود فکری به ذهنم رسید .راه رفتم سبک و سنگین کردم اخرش دل رو به دریا زدم شماره ۱۱۰ رو گرفتم و گفتم همسایمون مهمونی داره گویا پارتی خیلی صدای خندهاشون اذییتمون میکنه لطفا بررسی کنید و ادرس خونه رو دادم .
۱۰ دقیقه نکشید که صدای زنگ اومد محمد مست مست بود ولی مجبور بود بره در رو باز کنه خودم رو زدم به خواب تو ذوقشون خورده بود صدای موزیک کم شد اما باز هم صدای در زدن و ز نگ خونه اومد محمد با اکراه رفت سمت در و درو باز کرد صدای صحبتش می اومد که نه ما پارتی نداریم .مامور ۱۱۰ به محمد مشکوک شده بود و ازش خواسته بود تست الکل بده جواب مثبت بود اونشب از هر سه ما تست گرفتند و هر سه رو به کلانتری بردن برای مزاحمت و ایجاد آلودگی صوتی و خوردن مشروب البته تست من منفی بود توی کلانتری زنگ زدم علی اومد شرح دادم که اوضاع بوده و نازی و محمد

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۳۸]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۲۶
روانه بازداشتگاه
شدن و من اومدم خونه پدرم از ته دل شاد بودم که بزمشون رو به عذا تبدیل کردم …..توی ماشین علی یه دکلمه پخش میشد با صدای یه خانم که منو به گریه انداخت

حذف کردن آدمها ولی نه دردناک است نه ترسناک…
فقط کافیست چشمانت را ببندی،
تک تک لحظات بدی که با حضورشان رقم زدند را یادت بیاوری…
فقط کافیست دست بکشی به سمت چپ سینه ات و از درد زخم هایی که به قلبت زدند صورتت مچاله شود…
فقط کافیست یاد روزها و شبهایی بیفتی که اشک مهمان صورتت بود و دلیلش فقط همان آدم بود و بس…
فقط کافیست یاد مهربانی هایی که جوابش شد دل شکستن و پشیمانی بیفتی…
حذف کردن آدمها نه دردناک است نه ترسناک،
فقط کمی دل و جرات میخواهد و یک حافظه قوی…
#فاطمه_جوادی
علی کارم رو تحسین کرد از اینکه تونسته بودم یه شب رو بهشون کوفت کنم علی با رییس کلانتری صحبت کرده و گفته اون کسی که زنگ زده من بود فقط خواسته بود نامه بده که چه اتفاقی افتاده تا بعدها دردی از دردهامون رو دوا کنه .
فردا صبح محمد و نازی آزاد شدن چون شاکی خصوصی نداشتند محمد هیچ وقت متوجه نشد که اون شب رو چه کسی کوفتش کرد ….
هفته که هفت روز بود چهار یا پنج روزش نازی خونه من بودم اصلا با هیچ صراطی نمیشد بیرونش کرد نیاز به پذیرایی نداشت خودش میپخت میسشت میخورد بهانه اش این بود تنها پدر و مادرش رفتن مسافرت من هم امتحاناتم رو میدادم روز امتحان احدی بود سر جلسه امیر رو دیدم چقدر پیر شده بود یا بهتر بگم با ریشهایی که گذاشته بود سنش رفته بود بالاتر توی سالن قدم میزد کنارم ایستاد و دید دارم جواب میدم گفت فردا شب زنگ بزن تا بگم نمره ات چند شده لبخندی زدم و تشکر کردم …
مادر محمد میخواست بره مشهد اومد گفت حلالم کن خواب بدی دیدم میترسم اتفاقی بیافته اونروز من ناراحت بودم که سر تو خالیش کردم من ازش ناراحت نبودم چون توی این دوران بار اولی بود که چنین برخوردی با من شده بود به شوخی گفتم خواب چی دیدی که حلالیت میخوایی
گفت خواب دیدم مرده بودم داشتن میبردنم اون دنیا تو آسمونها نگهم داشتند گفتند نه این رو نیارید یکی ازش راضی نیست ولی حاجی رفت ….به خنده گذروندمش و ازش خواستم اونجا من هم دعا کنه شب حرکت میکردن سمت مشهد .
فردا صبحش خواب بودیم که موبایل محمد زنگ خورد نه یکبار بلکه چند بار محمد قصد جواب دادن نداشت با صدای گرفته جواب دادم بفرمایید گفت خانم من از بیمارستان تماس میگیریم دیشب تصادفی شده که یه خانم مصدوم شده لطفا تشریف بیارید ما این شماره رو از توی کیفشون پیدا کردیم.
محمد رو بیدار کردیم باهم راهی بیمارستان شدیم چه حس غریبی داشتم کنار محمد یادم نمی اومد که کی سوار ماشینش شدم و هر دو به جایی رفتیم رسیدیم بیمارستان مادر محمد فقط دستش شکسته بود و صورتش زخمی بود اما پدرم عزیزم مونس تنهایی هام یعنی حاج قبادی در اثر تصادف سکته کرده بود و مرده بود بیمارستان رو توی سر گرفتم خدایا تنها حامیمو ازم گرفتی فریاد میزدم جوری که هر کس می دید میپرسید دختر مرحوم بود و همه میگفتن نه عروسش بوده .گویی تکه ای از قلبم کنده شده بود یاد تمام محبت هاش می افتم تکیه گاهم بود توی روزهایی که نمیخواستم خانواده ام متوجه بشن که چی تو زندگیم میگذره …
صورتم با خون یکی شده بود از بس چنگ انداخته بودم محمد اشک میریخت و برای آروم کردنم منو بغل کرد با تمام ناراحتی هام نمیدونم چرا توی بغل محمد مرد زندگیم احساسی بهم دست داد دوست داشتم این آغوش فقط مال من بود برای دل خودم اشک ریختم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۴۰]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۲۷

اشک میریختم دستام رو توی موهام میکردمو میکندمشون و زجه میزدم محمد پا به پای من گریه میکردم و منو غرق بوسه میکردم ازم میخواست آروم باشم حاج خانم از بیمارستان مرخص شد حال اون بدتر از من بود آشفته و پریشون رفیق سالهای زندگیش رو از دست داده بود یاد خوابش می افتاد فریاد میزد ای کاش قلم پاش میشکست و به این سفر نمیرفتم .توی تشیع جنازه بارها من بیهوش شدم و تنها کسی که منو آروم میکرد محمد بود هر دفعه که توی بغل محمد میرفتم حس ارامشم بیشتر بیشتر میشد مرد من توی لباس مشکی خواستنی تر شده شب اول بود که مراسم تموم شد اومدیم خونه خودمون تا استراحت کنیم برای فردا آماده بشیم .
چایی دم کردم تا بخوریم در حین شستن استکانها بودم که محمد رو پشت سرم حس کردم موهای بلندم رو کنار زد و بوسه ای به گردنم زد وقتی برگشتم دیدم اشک تو چشم های محمد از صمیم قلب در آغوش کشیدمش گفت مهسا بی کس شدم و اشک ریخت ازم خواست حلالش کنم میگفت مهسا تو فقط فقط تو قلب منی به خدا من بی نهایت دوستت دارم اما نمیدونم چرا نمیتونم خودم رو کنترل کنم .نمیتونم جلوی حرکاتم رو بگیرم محمد اشک میریخت و من بدتر از اون هر دو در بغل هم بودیم همون وسط آشپزخونه نشستیم و هردو در آغوش هم بودیم محمد اعتراف میکرد که بارها توبه شکسته اما هیچ وقت و هیچ کجا چهره من از جلوی چشم هاش دور نشده اعتراف کرد همه افرادی که وارد زندگیش شدن عروسکی بیش نبودن و من هر لحظه حال قلب شکسته ام بدتر میشد .
محمد حرف میزد و اشک میریخت و من گویی جهانم سبز شده باشد .عشقی که سالها بود مرده بود در قلبم جوانه میزد

معذرت
اگه کمم واسه دلت
نگفتم حرفامو بهت
گذاشتم عاشقم بشی
شدم تموم عاملت
سردی جای دائمت
نفهمیدی که عشق من تو زندگیت مزاحمه
معذرت اگه دادمیزدم سرت
اگه چشات همش تره
اگه بعد از این بازیا
گفتم بار اخره
شکستمت جلو چشام
دروغام میشد باورتت
منو ببخش …
❤️❤️

مرهم زخم‌های کهنه‌ام
کنج لبان توست!
بوسه نمی‌خواهم
چیزی بگو …
با خودم در کلنجار بودم که واقعا محمد پشیمون شده البته حق رو بهش میدادم محمد پسر زیبایی بود که چشم ها همه به سمتش بود پس چطور میتونست خودش رو کنترل کنه شب تا صبح تو آغوش محمد بودم و از گرمای وجودش بهره بردم شوک از دست دادن پدر برای محمد سخت بود تا صبح چندین بار بیدار شد فریاد زد و در تمام کابوسهای شبانه اش فقط نام من بود .من از خدا همین یه بغل با کل قلبش رو میخواستم چیز زیادی نبود…..
صبح رفتیم خونه حاج قبادی باز هم با دیدن عکسش داغم تازه شد با دختر خاله های محمد شروع به پختن حلوا کردیم که پرستو اومد توی این مدت پرستو ازدواج کرده بود و با یه پسر بچه از همسرش طلاق گرفته بود مشغول اماده کردن و تزئین حلوا ها بودم که با کنایه بهم گفت از تو خوش سلیقه تری نبود که دادن این کارها رو تو بکنی ….سر بلند کردم که جوابش رو بدم که صدایی جلوتر از من گفت : چی شنیدم ،پرستو نگو که داشتی زن منو مسخره میکردی که یه عذای دیگه اینجا به پا میکنم اره محمد بود که توی در وایساده بود پشت سر پرستو ،درشت میشندیم یعنی محمد از من دفاع کرده بود پرستو متحیر مونده بود که چی شنیده از رو نرفت دستش رو تو هوا تکون داد گفت هوی محمد خودتی که داری از این عقب مونده دفاع میکنی .محمد نگاه غضبناکی بهش کرد گفت عقب مونده تویی خانمی که از کل دنیا عقب موندی ببین الان داغ و دلی همه چی رو تو سرت خراب میکنم فقط زودتر برو پرستو دست پسرش رو گرفت و با شتاب از اتاق خارج شد تمام غصه از دست دادن حاجی رو فراموش کردم محمد بی صدا رفت و منو تو دنیای خودم گذاشت مامانم با عجله اومد تو گفت چی شده پرستو داد و هوار راه انداخته که محمد بی حرمتی بهم کرده رو کردم به مامانم و گفتم مامان محمد داره عوض میشه…..مامانم خدارو شکر کرد و گفت سریع اینا رو اماده کن برای مسجد میخواییمش سه روز عذا داری کردیم برای پدری که از دادیم و سه روز من ماتم عالم توی دلم بود روز سوم بود که نازنین برای همدردی اومده بود خانم مسافرت تشریف داشتند وارد شد داد و بیداد راه انداخت که وای من ناراحت شدم شنیدم مجلس گرم کنی شده بود که وسط داد و بیدادهاش مامان محمد یکدفعه فریاد زد بسه دیگه اینو از اینجا ببرید

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۴۰]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۲۸

حوصله فریاد ندارم و بعدش از هوش رفت نازنین توی ذوقش خورد چند دقیقه بعد خداحافظی کرد و رفت بعد از شام همگی خداحافظی کردند و رفتند فقط ما موندیم هرچی به حاج خانم اصرار کردیم که شب بیا خونمون نیومد گفت باید عادت کنم فقط لحظه اخر در گوشم جوری که محمد نشنوه گفت مادر من خوبیت رو میخوام نزار این دختره زیاد بیاد و بره حسم بهش خوب نیست مخصوصا مجرد هم هست .چشم گفتم ولی هر چی اصرار کردم که چیزی دیدی حاج خانم گفت نه ولی من تجربه دارم بشنو حرف منو . سوار ماشین شدیم محمد بی حوصله بود من هم ذهنم درگیر حرفهایی بود که حاج خانم زده بود برای همین من هم تا خونه سکوت کردم و فقط فکر کردم .توی خونه محمد روی مبل دراز کشید گفت مهسا خیلی سخته که من فردا برم در مغازه و حاجی نباشه برام سخته که تنها باشم دلداریش دادم سعی کردم آرومش کنم …
صبح که محمد رفت یادم افتاد که باید برم دنبال نمره هام اول زنگ زدم به احدی عذر خواهی کردم گفتم پدر شوهرم فوت کرده تسلیت گفت بعدش هم گفت ۱۶ بردم ولی ۲ نمره به همه ارفاق کرده ۱۸ شدم حال مهرنوش رو پرسیدم …
اول سکوت کرد بعدش گفت پا به جفت وایساده و طلاق میخاد منم طلاقش نمیدم تا موهاش رنگ دندوناش بشه حرفی برای گفتن نداشتم مکالمه رو کوتاه کردم وازش خواستم باز هم تلاش کنه برای حفظ زندگیش ….حالا که داشتم محمد رو بدست میاوردم دوست نداشتم با مرد غریبه صحبت کنم …
دلم بچه میخواست با خودم عهد بستم اگر محمد تا ۴۰ حاجی درست و حسابی رفتار کرد با اصرار هم شده حامله بشم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۴۱]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۲۹

بعد اینکه تلفن با احدی تموم شد با خودم گفتم حالا که محمد داره تغیر میکنه بذار منم بش بیشتر محبت کنم با خودم فکر ‌کردم شاید منم تو این سالها برا محمد کم گذاشتم محمد زن امروزی و سانتی مانتال میخواست یه زن پر انرژی که پایه همه چی محمد باشه ولی من همیشه ساده بودم همیشه مادرمو تو ساده بودنم مقصر میدونستم اون بود که از بچگی تو گوش من خونده بود دختر باید خانم و ساده باشه دختر و چه به لوندی و قرتی بازی…با خودم گفتم دیشب محمد گفت که امروز در مغازه با وجود نبود حاجی بش سخت میگذره بذار من غذا درست کنم ببرم در مغازه…هم سورپرایز میشه هم بعد چند روز غذایی بخوره تو این چند روز مراسم دست و دل من و محمد به غذا نمی رفت.. دست بکار شدم غذای مورد علاقه محمد مرغ مجلسی بود همزمان که مرغ رو درست میکردم سوپ شیر هم درست کردم نگاهی به ساعت کردم ساعت ۱۲:۳۰بود که کار من تمام شد غذاها رو بسته بندی کردم همه چی آماده بود خودم هم آماده شدم، هر کاری کردم دست و دلم به آرایش نرفت فقط یه رژ ملایم زدم یه پالتو چرم مشکی پوشیدم و یه شال مشکی سرم کردم تو اینه نگاه خودم کردم و با خودم تکرار کردم مهسا حالا این تویی که باید این زندگی رو نجات بدی..تو میتونی..آژانس گرفتم و راهی مغازه حاجی شدم…تو راه چقدر با خودم فکر کردم که خداروشکر همه چی داره درست میشه با خودم گفتم محمد سرش به سنگ خورده همش حرفای محمد و عذر خواهیش…طرفداری من جانب دخترخالش میومد تو ذهنم..با خودم گفتم همه چی و از سر شروع میکنیم…بچه دار میشیم..مگه من چی از بقیه کم دارم یه زندگی آروم..اره هدف من فقط یه زندگی آروم و یه شوهر اهل زندگی بود تو همین فکرا بودم که راننده گفت رسیدیم خانم…کرایه رو حساب کردم و با انرژی وارد مغازه شدم کاش قلم پام می شکست و هیچ وقت مغازه نمی رفتم ….
محمد از دیدن من جا خورد چشماش چهارتا شد..گفت مهسا تو اینجا چی میکنی…گفتم برات غذا آوردم که یهو صدای نازنینو از اتاقک انباری مغازه شنیدم که با ناز میگفت محمدددد با کی حرف می زنی بیا غذا سرد شد..یهو انگار خون تو رگام یخ بست ظرف غذا از دستم افتاد نازنین با صدای افتادن ظرف از اتاق بیرون اومد و یهو منو دید….نازنین داشت پشت سر هم حرف میزد ولی من دیگه هیچ صدایی رو نمیشنیدم فقط روبروم مردی رو میدیدم که روزی با امید و آرزو پا تو خونش گذاشتم ولی حالا بعد ۶سال چی نصیب من شده بود..چقدر من احمق و ساده بودم که فکر میکردم محمد سرش به سنگ خورده…عین ۶سال زندگیم مثل یه فیلم خیلی کوتاه از جلو چشمام رد شد..یه لحظه به خودم اومدم و سریع از مغازه اومدم بیرون و شروع به دویدن کردم محمد پشت سرم میدویید و صدام میکرد داشتم نفس کم میاوردم که محمد از پشت لباسمو کشید و برم گردوند گفت مهسا توضیح میدم..ولی من چه توضیحی میخواستم چیزیو که با چشم خودم دیدم نیاز به توضیح نداشت تنها کاری که کردم کشیده ای تو صورت محمد زدم و گفتم گمشو کثافت
دستم و جلو ماشینی که رد شد تکون دادم و سوار شدم راننده رفت و من هیچ مقصدی نداشتم توی راه به زندگی نابود شدم فکر کردم به محمدی که واقعا ارزش زندگی نداشت…انقدر راننده دور شهر زده بود که صداش درومد گفت کجا برم خانم
بهترین جا برای من تو این وضعیت کجا بود؟کسی که فقط به حرفام گوش کنه کسی که فقط دو تا گوش شنوا داشته باشه
یهو یاد احدی افتادم

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۴۲]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۳۰

آدرس دانشگاه رو به راننده دادم و خواستم فقط رسید بهم بگه که پیاده بشم نم نم بارون روی شیشه ها میریخت انگار آسمون هم با من همدرد بود باید یاد بگیرم
تا وقتی از عشق کسے
مطمئن نشده ام
با او خاطره ای نسازم
چراکه تاوان خاطرات
جنون است و بس.
راننده پرسید خانم چیزی شده ؟میتونم کمکتون کنم .
اخه از وقتی سوار شدید دارید گریه میکنید.
گفتم :نه آقا ممنونم شما لطف کنید زودتر منو ببرید دانشگاه اونجا پیاده میشم
گفت :خانم اگر غریبی بیا خونه ما خانمم مهمان نواز بمونید تا جایی رو پیدا کنید
راننده چه میدونست عشق یکطرفه چیه .چه میدونست من از این شهر خاطره دارم قطره قطره اشکم سرازیر میشد وای به حال دلی که شکسته بدترین شکل عاشق شدن…
عشق “یکطرفه س” …
وقتی که…
دنیا دنیا احساستُ
لحظه لحظه بودنتُ
قطره قطره اشکاتُ
دونه دونه نفساتُ
ذره ذره وجودتُ
براش میدی و نمی بینه…
راهی نداری جز زجر فراموشی…
تویی و همین یه دردِ “نخواستنش”…
شاید گذر زمان رو دلت مرهم بذاره و حتی شاید بعدها دوباره عاشق شی…

اما ازعشق یکطرفه بدتر…
زندگی با خاطرات یه نفره!

“جدایی”
ازکسی که باهاش یک دنیا خاطره ساختی و بعد رفتنش تو میمونی و هزارتا درد…

وقتی دلت پرمیزنه یه بار دیگه اسمتُ با “میم” مالکیت صدا بزنه…
وقتی صدای خنده هاش تو گوشت میپیچه و گریه کردنت شروع میشه…
وقتی یخ میزنی تو سرمای نبودش و دلت لک میزنه واسه گرمی دستاش…
وقتی که شماره ش رو گوشیت “♡زندگیم♡” سیو شده و آرزوت میشه یه بار دیگه بهت زنگ بزنه….
وقتی هرجا میری خودش وخاطره هاش قبل ازتو اونجان…
وقتی شبا که میخوای بخوابی زل میزنی به صفحه گوشیت و دیگه نیست که بهت “شب بخیر گلم” بگه…
وقتی همه ازت سراغشُ میگیرن و تو نمیدونی چی باید بگی…
وقتی قولهایی که بهت داده بودُ یادت میادو جای خالیش کنارت بغض میشه تو گلوت…

جدایی واسه یه عاشق یعنی هرلحظه مردن…
و حتی هزاربار زجرآورتر از مردن…

“جدایی” از اون آدم عاشق یه آدم غمگین میسازه که احساساتش رو لای خاطراتش دفن کرده و دیگه کسی حرفای قشنگ و حال خوبش رو نمیبینه..
این آدم دیگه هیچوقت نمیتونه باکسی خاطره بسازه…
دیگه تا آخر عمرش تو کوچه وخیابون بین آدما دنبال یه چیز میگرده؛ “شریک خاطره هاش”
یا بابودنتون واسه کسی خاطره نسازین یا تا آخر بمونین و رفیق نیمه راه نباشین…

رفتن باکلی خاطره یعنی تقدیم مرگ به عاشق..

#صفایی
#ادامه_دارد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۲۵]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۳۱

در دانشگاه پیاده شدم توان راه رفتن نداشتم .اما از امروز باید قوی تر راه می رفتم چون من زنی تنهاتر از قبل بود تکیه گاهم رو یکی پس از دیگری از دست داده بودم کل زندگی و جونیم رو باخته بودم .خودم هم هیچوقت بیاد نیاوردم چرا اونروز پیش احدی رفتم و هیچوقت هم بیاد نیاوردم که چطور خودم رو به اتاق احدی رسوندم احدی مدیر گروهمون بود وارد اتاقش شدم شلوغ بود همهمه بود چون ترم داشت شروع میشد پس سر احدی شلوغ تر بود توی این روزها .گوشه ای پیدا کردم و نشستم سرم در حال انفجار بود سر دردی عجیبی داشتم توی حال خودم بودم که صدایی منو متوجه خودم کرد لطفا همه از اتاق برید بیرون این صدا آشنا بود بارها شنیده بودم سر بلند کردم دیدم احدی داره همه رو بیرون میکنه نگاهش کردم با نگاه بهم فهموند که نه تو بمون اتاق خلوت شد هیچ کس توی اتاق نمونده بود جزمن و احدی برای لحظاتی از اتاق خارج شد و با یه لیوان آب برگشت و اصرار میکرد که آب رو بخورم لیوان رو سر کشیدم و فقط نگاهش کردم حتی تشکر هم نکردم .گفت هر وقت آروم شدی بگو چی شده شاید بتونم کمکت کنم خدای من ،من که آروم بودم ،من که حرفی نزده بودم پس از کجا فهمیده بود که چی شده زبونم بند رفته بود فقط نگاهش میکردم .خدا چرا احدی هر لحظه داره بزرگتر میشه چرا اتاق دور سرم میچرخه و از حال رفتم .چشمامو که باز کردم رو تخت بیمارستان بودم و سرمی به دستم بود احدی هم روی صندلی کنارم نشسته بود نگاهش کردم کت و شلوار نوک مدادی تنش بود بوی ادکلنش فضای اتاق رو پر کرده بود تا نگاهش به چشمام افتاد گفت خدارو شکر به هوش اومدی چیزی نبود ضعف کرده بودی .لبهای خشکم رو تر کردم و ازش بابت این همه محبت تشکر کردمبا لبخند گفت خواهش میکنم هر کاری کردم وظیفه بوده خب حالا اگر حالتون بهتره بگید چی شده چه اتفاقی افتاده که اینقدر پریشون شدید.گفتم امروز روز اولی بود که محمد بدون پدر رفته بود در مغازه و شروع به تعریف هر آنچه دیده بودم کردم سیل اشکهام بود که از چشم هام روانه شده بود تا اخرش بدون وقفه تعریف کردم چهره خنده روی استاد احدی به سرخی میزد و دیگه اثری از خنده بود ناراحت شده بود از جفایی که در حقم شده بود .گفت باید به فکر چاره بود اشک و اه واویلا کاری از پیش نمیبره شما خانم جوانی هستی که میتونی دوباره زندگیت رو بسازی میون صحبت هاش پرستار اومد و سرم رو جدا کرد احدی هم گفت حالا بریم بقیه اش روی توی ماشین براتون میگم بزور بلند شدم و از درمانگاه خارج شدیم احدی در جلو ماشین کنار راننده رو باز کرد برخلاف قبلا که عقب می نشستم امروز جلو نشستم بعد خودش سوار شد بخاری ماشین رو زد تا گرمم بشه و شروع به حرکت کرد توی فکر بود هنوز هم داشت بارون می اومد چقدر این نم نم بارون برام عذاب آور بود سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشمام رو بستم آهنگی که از ضبط پخش میشد آهنگ نارفیق از ستار بود .

رفیق نا رفیقم
در پشت پا استادی
جواب خوبیها رو
چه نامردونه دادی
راهت دادم تو قلبم
با یک دنیا صداقت
رو دست خوردم دوباره
تو گرمی رفاقت
ای قلبای کوچولو
دریا دلی چه خوبه
تو وحشت غریبی
افسوس که بکوب به کوهه

ای آرزوی خفته
بخواب که وقت خوابه
دوست دارم گفت ها
چشم اندازش سرابه
برای جلب یاران
مکن تلاشی ای دل
یاران جونی جونی
تو چهرشون نقابه

پشت هر پسکوچه
گرگی
در کمین
کرده پنهان دشنه ای
در آستین
دوست از من
کنده پوست
ضربه ی کاری
نه از دشمن
از اوست

از پشت من خنجر را
بردار که مردن من
هرگز نمیرسونه
تو رو به اوج شهرت
پرورشگاه کینه
نذار بشه قلبامون
بیا که تن در ندیم
به لحظه های نفرت

رفیق نا رفیقم
در پشت پا استادی
جواب خوبیها رو
چه نامردونه دادی
راهت دادم تو قلبم
با یک دنیا صداقت
رو دست خوردم دوباره
تو گرمی رفاقت
ای قلبای کوچولو
دریا دلی چه خوبه
با خودم زمزمه میکردم از پشت من خنجر را بردار که مردن من هرگز نمیرسونه تو رو به اوج شهرت …
احدی سکوت کرده بود حرفی نمیزد بیشتر توی فکر بود .متوجه شدم ماشین یه جا ایستاد چشم باز کردم دیدم در مغازه آبمیوه فروشی .
احدی پیاده شده رفت بعد از مدتی با دوتا لیوان بزرگ آبمیوه برگشت حوصله خوردن نداشتم بزور اصرار کرد بخور آبمیوه رو خوردم باز هم چشمامو بستم و توی دنیای خودم غرق شده بودم که احدی گفت :من درد خودم بدتر از شماست ولی دوست دارم عاقلانه تصمیم بگیرید تصمیمی که بعدها پشیمون نشید شما طبق گفته خودتون بارها بهش فرصت دادید ای کاش امروز هم میذاشتید دلیل برای کارش بیاره میدونم سخت ولی میشه تحمل کرد امشب برید خونه و ازش بخوایید براتون توضیح بده که چی شده …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۲۶]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۳۲

به فکرم رسید برم خونه پدرم اما نه احدی راست میگفت بهتر بود برم خونه و از محمد بخوام جواب بده هیچوقت برای ترک خونه دیر نبود به احدی گفتم پس لطفا منو در خونه پیاده کنید .
لبخندی زد و گفت آفرین دانشجوی نمونه برو امشب و ازش توضیح بخواه اما اگر خدایی نکرده بحث بالا گرفت و اتفاقی افتاد حتما با من تماس بگیر خودم میام سراغتون .گرسنه بودم نهار نخورده بودم حال و حوصله آشپزی هم نداشتم از احدی خواستم در یه رستوران نگه داره تا غذا بگیرم شاید از این سر درد رها میشدم . به نزدیک ترین رستوران نگه داشت پیاده شد و رفت یک ربع طول کشید که اومد با دوتا پرس جوجه کباب و چند سیخ جیگر .ماشین رو جای مناسبی پارک کرد و گفت بفرمایید ببخشید من اصلا به ذهنم نرسید که نهار نخوردید .لبخند زدم و گفتم من باید عذر بخوام که کلا امروز مزاحم شما شدم .نگاهم کرد و گفت دیگه هیچ وقت این حرف رو نزنید حالا هم شروع کنید به خوردن تا سرد نشده همونجا تو ماشین خوردیم من دیگه جا نداشتم برای جیگر ولی با اصرار زیادش باعث شد بخورم .نیم ساعت بعد دم در خونه پیاده ام کرد و گفت من شب منتظر تماس یا پیام شما هستم حالا هر ساعتی بود .خداحافظی کردم و پیاده شدم از آسانسور بالا رفتم وارد خونه شدم چراغها روشن بود معلوم بود محمد اومده خونه و رفته .موبایلم رو دراوردم بزنم شارژ که دیدم وای ۲۳ تماس بی پاسخ از محمد داشتم و ۵ تماس از تلفن مغازه برام مهم نبود که بخوام باهاش تماس بگیرم مسکنی خوردم و سعی کردم که بخوابمتوی خواب و بیداری بودم که گوشیم زنگ خورد محمد بود مردد بودم جواب بدم اخرش با صدای بلندی گفتم بله
گفت کجایی هر چی زنگ میزنم نیستی
مهسا : به تو ربطی نداره کجا هستم ببخشید خلوت عاشقانه ات رو بهم زدم
محمد:بسه دیگه چرت نگو بگو کجایی
مهسا:کجا باید باشم تو قبرستونی که تو ساختی و تلفن رو قطع کردم بیشتر از این تحمل صدایش رو نداشتم .دوباره چشمام رو بستم و قصد خواب کردم اینبار پیام بود که اومده بود نگاهی به گوشی کردم پیام از استاد احدی بود
وجود عشق
برای آن نیست تا
مارا خوشحال کند؛؛؛
من اعتقاد دارم
وجود دارد تا
به مانشان دهد
که چقدر میتوانیم
تحمل کنیم…. هرمان هرسه
اره تحمل …چه پیامی بود باید تحمل کنم، ایندفعه چشم هامو بستم و به خواب رفتم نمیدونم چند ساعت بود که خواب بود که صدای کلید اومد که در داره باز میشه هنوز دوست نداشتم بیدار بشم پس به خوابم ادامه دادم اما یه چیز باعث شد که مثل برق سه فاز بپرم و اون چیزی نبود جز صدای محمد و نازنین..
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۲۷]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۳۳

 

ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و وارد خونه شدم اولین کار برای بدست اوردن آرامشم این بود چایی دم کنم کتری رو پر آب کردم و گذاشتم جوش بیاد روی مبل دراز شدم امروز رو مرور کردم اول صبح نامه دادگاه بدستم رسید که شکایت از طرف برادر مهرنوش بود نزدیکهای ظهر مهسا حسینی اومد با اون حال و احوالش خدایا وقتی درد این زن رو میبینم تمام دردهای خودم فراموشم میشه خدایا کمکم کن بتونم درست راهنماییش کنم توی حال خودم بودم که صدای سر رفتن کتری بلند شد پاشدم زیرش رو خاموش کردم اما حوصله نداشتم چایی درست کنم .دست و صورتم رو شستم و وضو گرفتم رو به قبله نشستم از ظهر همینطور با شدت بارون می اومد سجاده ام رو باز کردم و شروع به راز و نیاز کردم .خدایا خودت میدونی که من تقصیری ندارم و بی گناهم و خودت بهتر از من میدونی حرفهای مهرنوش فقط زائیده ذهن خیال باف خودش خدایا چرا این دختر اینقدر حساس .خدایا کمکم کن دستهامو بگیر که هم خودم رو نجات بدم و هم خانم حسینی رو از این همه درد رها کنم .
خدایا من مهرنوشم رو از صمیم قلب دوست دارم خودت به فریادم برس که تو بهترین فریادرسی .
بخواه تا که بیفتد
آن اتفاقِ خوبِ نیفتاده
بخواه تا که قلبت آرام گیرد
بخواه تا که رخ دهد
معجزه ای محال،
آنجا که نشانی از نور نیست
بخواه تا که برآورده شود
آن آرزویِ شیرینِ فراموش شده

بخواه تا که دردها اسیر شوند
آنجا که روی آرامش را بوسیده ای
بخواه تا که بشود. .!
بگذار دنیا سرش را پایین بیندازد
آنگاه که سجاده ات را
تنها به سوی دلت پهن کرده ای. . .

حاتمه_ابراهیم_زاده
سر همون سجاده خوابم برده بود اصلا یادم رفته بود که به حسینی قول داده بودم منتظر میمونم تا بهم خبر بده چی شده فقط با پیام اول شب ازش خواستم تحمل کنه .هرچند تا اینجا هم خیلی تحمل کرده بود .نیمه ای شب بود که از شدت سرما بیدار شدم نگاه به موبایلم کردم ببینم ساعت چنده که دیدم چندتا پیام دارم پیام اول از مهرنوش عزیزم بود خیلی خوشحال پیام رو باز کردم نوشته بود . شنیدم با مهسا خانم میپری مبارکت باشه . ای وای خدایا چی فکر میکردم چی شد دست و دلم به پیام دوم نمیرفت اما بازش کردم از مهسا حسینی بود

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۲۷]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۳۴

اول محمد وارد شد بعدش نازنین وارد شد روی مبل نشستم مثل مجسمه ای خشک که فقط روبرو رو میبینه محمد شام گرفته بود روی میز گذاشت و اشاره کرد به نازنین که بشینه نازی نشست و من فقط نگاهش میکردم هزارن فکر از ذهنم گذشت به همه چیز فکر کردم بلند داد زدم مار تو آستینم پرورش میدادم ها جواب بده محمد با فریاد من از تو اتاق درومد هاج و واج بوده داد زدم از تو کثیف تر ندیدم نازی ، دستم به گلدون کریستال روی میز رفت و به سمت نازنین پرتش کردم برام مهم نبود چی میشه نازنین در آنی از ثانیه جا خالی داد و گلدون به دیوار خورد و هزار تکه شد به سمت هجوم بردم موهای بلوندش رو توی دستام گرفته بود و میپیچیدم محمد اومده بود از هم جدامون کنه نمیتونست ،هم خوردم هم زدم چنگ به صورتش انداختم آرزو داشتم جاش بمونه تا هر لحظه یاد من بیافته .محمد فریاد میزد بسه دیگه تمومش کنید .اخرش محمد سیلی به من زد تا آروم بشم جواب یکدونه سیلی که زد رو با دوتا سیلی پست دادم تف انداختم تو صورتش بهش گفتم آشغال تر از تو ندیدم تا دوشب پیش قربون صدقه ام میرفتی جواب پرستو رو میدادی چی شد ارواح خاک بابات رو قسم خوردی حاجی هنوز کفنش خشک نشده . نازنین لبخند زد که از چشمم دور نموند گفتم بخند که یه روزی هم دنیا به تو میخنده هرزه خانم .
محمد نشوندم ازم خواست خودم رو کنترل کنم توضیح داد که اصلا هیچ رابطه ای وجود نداره امروز هم نازنین به طور اتفاقی رفته در مغازه وقتی دیده که محمد ناراحت و جای خالی باباش اذیتش میکنه برای آروم کردن محمد سفارش نهار داده .لبخند زدم گفتم آره جون خودت اصلا چرا باید بیاد در مغازه ، مگر چه نسبتی باهاش داری ؟ رو کردم به نازنین گفتم کور خوندی اگر فکر کردی من از این زندگی میرم .
نازی سکوت کرده بود دستش رو روی زخم هاش میکشید محمد گفت چکار کنم باور کنی هیچی بین ما نیست اصلا از فردا خودت بیا در مغازه ببین کی میاد ،کی میره . من قسم خاک بابام رو خوردم که توبه نشکنم امروز هم همش تقصیر این دختره بود که اینجوری شد
نازی نگاهی کرد و گفت :هوی مواظب حرف زدنت باش این دختره اسم داره .
محمد حالا همگی بلند شید تا بریم شام بخوریم وای اگر هوی بشید من هرشب باید بیام موهای شماها رو از کف اتاق جمع کنم .نازی سریع بلند شد من میل نداشتم بی اعتنا بهشون ولشون کردم رفتم توی اتاق روی تخت دراز کشیدم صدای رعد و برق آزارم میداد . برخلاف دفعات هم که صدای خندشون می اومد اینار نه حرفی زده شد و نه صدایی شام رو توی سکوت خوردن نازی بعد از شام سریع رفت .گوشیم رو برداشتم به استاد احدی اس دادم که خیالتون راحت باشه اتفاقی نیافتاد.سپاسگزارم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۲۸]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۳۵

وقتی اون هرزه خانم رفت از اتاق اومدم بیرون محمد داشت ماهواره میدید کنترل رو برداشتم خاموشش کردم گفت عه دیونه شدی گفتم کو تا دیونه شدن ،خواستم بهت بگم اون چیزی که منو فرض کردی خودتی من فردا به همه میگم چه گندی زدی تا حالت جا بیاد محمد روزگارت رو سیاه میکنم .
محمد :تو خر کی باشی که بتونی از این کارا کنی جو گیر شدی چهار بار بهت گفتم عزیزم نه اون موقع از روی هوس بود که بهت گفتم والا کی نگاه تو میکنه
داغ شدم خون به مغزم نمیرسید کنترل رو پرت کردم و به سمت محمد هجوم بردم اولین کتک رو من زدم بعدش اون زد تا تونستم موهاشو کندم بدبختی حتی یادم نداده بودن که چطور از خودم دفاع کنم هردو خونین شده بودم و عصبی لحظه اخر کنتدل رو برداشتم پرت کردم سمت ال سی دی ؛ال سی دی شکست محمد فریاد میزد دختره احمق لبخندی زدم بهش گفتم نه تو احمقی که نتونستی یه زندگی رو جمع کنی پاشو از این خونه برو نمیخوام ببینمت .
محمد :ههه کی به کی میگه سریع وسایلت رو جمع کن گورت رو گم کن برو
دیگه جای موندن من نبود رفتم سمت اتاق تا چمدونم رو جمع کنم محمد داد زد چیزی از خونه من نبری هرچی از خونه آقا جانت آوردی ببر داد زدم خفه شو دروغگو اصلا بگو ببینم تو که منو نمیخواستی چرا وسایل رو عوض کردی .
خندید گفت میگم خری میگی نه من برای تو وسایل رو عوض نکردم اینا رو برای دل نازنین خریدم که دیر یا زود میخواستم بگیرمش امروز هم خودم بهش گفتم بیاد اما دیدم تو زود گول میخوری منتش رو سر تو گذاشتم.دنیا دور سرم چرخید این وسایل سلیقه نازی بود برای همین میگفت صد درصد یه آدم خوش سلیقه خریدش ..لباسهامو توی سکوت جمع کردم زنگ زدم آژانس بیاد سراغم طلاها رو مخفی کردم هیچ چیزی نباید از من توی این خونه میموند تکه تکه وجود شکسته شده ام رو جمع کردم موقع رفتن نگاهش هم نکردم فقط داد زدم منتظر درخواست طلاق باش
گفت لطفا به همین زودی اقدام کن
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۲۸]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۳۶

 

سوار آژانس شدم توی این موقع شب یه دختر تنها… نمیشد خونه پدرم برم پس آدرس خونه حاج خانم رو دادم تا به مقصد برسم دلم هزار راه رفت بند کیفم توی دستم بود که اگر راننده حرکتی کرد بندازم دور گردنش مسیر کوتاه بود رسیدیم آژانس نگه داشت پیاده شدم در زدم پیره زن با دل خوش اومد استقبالم با دیدن چمدونم جا خورد گفت کجا به سلامتی .گفتم اومدم مهمونی چند وقت مزاحمتون باشم و اشکهام سرازیر شد این مدت فقط اشک ریخته بود چقدر من ناتوان بودم خدایا اخه چرا من اینقدر زود ازدواج کردم چقدر من بیعقل بودم بغلم کرد بردم داخل خونه میوه برام آورد یه لیوان هم آب اصرار کرد اب رو بخورم بعدش براش تعریف کنم چی شده .آب رو سر کشیدم شروع به تعریف وقایع اخیر مخصوصا امروز کردم .هیچ وقت انتظار نداشتم که حاج خانم محمد رو نفرین کنه به سینه اش کوبید گفت خیر نبینی پسر حاجی مال حلال بهت داد ولی نمیدونم تو به کدوم حرامزاده ای رفتی که اینطور از آب درومدی حقیقتش منم مدتها پیش این دختره رو تو ماشین محمد دیدم برای همین بهت گفتم بیشتر دقت کن بیشتر مواظبش باش حالا دخترم میخوایی چکارکنی ؟
گفتم ببخشید حاج خانم پسرتون ولی میخوام ازش جدا بشم تصمیم الانم هم نیستمن مدتها پیش به حاجی گفته بودم حقیقت دیگه اون خونه جای من نیست فردا با برادرم میرم و مهرم رو میزارم اجرا محمد مفت چنگ نازنین و امثال نازنین.
نگاهم کرد حرفی برای گفتن نداشت شاید هم دلش نمیخواست که حرفی بزنه بعد از مدتی بلند شد همونطور توی سکوت رفت و رختخوابها رو پهن کرد فردا روز جدیدی برای من بود با خودم باید عهد میبستم که قوی باشم تا نصفه شب خوابم نمیبرد بلند شد از قرصهای مادر محمد آرامبخشی برداشتم و خوردم تا ساعت صبح خوابیدم .
صبح چشم باز کردم اولش کمی فکر کردم ببینمچی شده که سریع یادم اومد دیشب چه اتفاقی افتاده نگاه آیینه کردم وحشت برم داشت اصلا با این چهره نمیشد رفت خیابون داشتم خودم رو نگاه میکردم صدای در اومد حاج خانم رفته بود نون تازه خریده بود میدونست من سنگک دوست دارم بنده خدا رفته بود برا خریده بود دید دارم نگاه آیینه میکنم باز هم کوبید به سینه اش گفت عیب نداره این زخم ها خوب میشه دخترم فکر کردم من یه زنم نمیتونم بهت بگم بمون و زندگی کن درست یه طرف قضیه پسرم ولی برو پی زندگیت از خدا میخوام خوشبخت و عاقبت بخیر بشی جز اینکه بمونی و خوار بشی هیچ دیگه نیست .صبحانه رو خردم زنگ زدم علی که بیا سراغم من خونه حاج قبادی ام ،علی اومد سوار ماشین شدم با دیدن صورتم خودش پی برد که چه اتفاقی افتاده فقط نمیدونست سر چی بوده گفتم براش چیها بارم کرده مستقیم رفت کلانتری پرونده رو انداخت تو جریان بعدش پزشکی قانونی نهار رو بیرون خوردیم گفت با این چهره نیایی خونه بهتره چند روز بمون ورم که خوابید بیا .
توی کلانتری بهم قول دادن تا سه روز آینده شکایت نامه بره در مغازه دلم قرص شد .قرار شد فردا با علی بریم دادگاه و مهرم رو بزارم اجرا کارمون تقریبا برای امروز تموم شده بود من در خونه حاج قبادی مرحوم پیاده شدم و عصری در کنار حاج خانم بودم حرف زد خاطره گفت فقط برای اینکه من به فکر فرو نرم شام برام کتلت درست کرد که دوست داشتم مثل مادری کنارم بود .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۲۹]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۳۷

اما هر چی بود من عروس اون خانواده بودم حالا که داشتم جدا میشدم دیگه جای موندنم نبود شب موقع خواب همش با خودم تکرار میکردم

میروم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را….
برای یه دختر جون ۲۵ ساله این همه درد زیاد بود تنها شده بودم اشکهایم بالشت رو خیس کرد میترسیدم از همه آینده چقدر یه مرد میتونه بی غیرت باشه که یه دختر جون رو توی یه شهر بزرگ توی شب رها کنه به کجا رسیده بود خواب به چشم هام نمی اومد سخت بود برام اسم جدایی خودم به خودم دلداری میدادم
شاید این جدایی به نفع ماست اصلا،
شاید نبودنم،نبودنت حال جفتمان را بهتر میکند،
شاید وقت آن رسیده خاطرات را به دست فراموشی بسپاریم،
شاید باید کسانی را به جای یکدیگر راه بدهیم توی زندگیمان،توی قلبمان…
شاید آن همه عاشقانه،آن همه نجوای عاشقانه تقدیرشان بوده که فراموش شوند…
شاید من و تو از اول برای هم نبودیم،
از اول هم برای هم ساخته نشده بودیم…
شاید سرنوشتمان باهم نبودن است…
شاید،شاید…
بیا لااقل با این شاید ها کمی دردمان را تسکین دهیم
بیا لااقل با این شاید ها مرهم بگذاریم روی دل های هزار تکه شده ی خودمان…
خواب بی معنا بود بلند شدم نشستم راه رفتم اما بی فایده بود ناآروم بودم تپش قلب داشتم دوبار ارامبخش خوردم و سعی کردم بخوام صبح آماده شدم با علی رفتیم دادگاه همون اولش جا زدم ولی راهی بود که باید تا اخر میرفتم دوست علی هم که وکیل بود اومده بود بارها سر پله نشستم و بلند شدم علی بازوم رو گرفته بود چه صحنه های دردناکی که ندیدم خدارو شکر کردم فرزندی ندارم.مهریه ام رو اجرا گذاشتم و نامه گرفتم برای بردن جهازم از خونه محمد .از طرف دادستانی زنگ زدن به محمد بیا خونه جهاز میخواد برده بشه جا خورد گفت من طلاق نمیدم …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۲۹]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۳۸

هنوز هم که فکر میکنم متوجه تغییر رفتار محمد توی اون چند روز آخر نمیشمو با نماینده دادستان رفتیم سمت خونه علی برای پدرو مادر گفته بود چی شده زن زد مامانم هم بیاد کمکم کنه اسباب زودتر جمع بشه موبایلم زنگ خورد مامان محمد بود جواب دادم گفت دلشوره دارم چی شد ؟گفتم میخوام برم جهاز رو جمع کنم تا بقیه روال ادامه پیدا کنه ممکن طول بکشه ولی بردن جهاز بلا مانع است پیره پشت تلفن افتاد گریه گفت منم الان حرکت میکنم میام همزمان با محمد رسیدیم در خونه اولش مانع شد نمیزاشت وارد بشیم اما حکم دادستان کم چیزی نبود در حضور محمد در رو باز کردیم وارد شدیم خونه امید و آرزوهام نابود شد بارها با خودم تصور میکردم توی این خونه بچه دار میشم همونجا نشستم و گریه کردم غذا روی گاز بود بوی قرمه سبزی می اومد علی با باربری تماس گرفته بود و درخواست یه کامیون داده بود مامانم و حاج خانم هم رسیدن حال اونا بهتر از من نبود مادرش سیلی زد تو گوشش گفت میزاشتی کفن بابات خشک بشه پول ارث بره تو جیبت بعد دور برمیداشتی تو دیگه هیچوقت پسرم نیستی حلالت نمیکنم محمد فرصت حرف زدن نبودن زیر گاز رو خاموش کردم و همگی دست به کار شدیم برای جمع کردن وسایل نیم ساعتی گذشته بود که نازنین با پلاستیکی پر از میوه رسید چه آرایشی کرده بود پالتوی پوست ماری تنش بود با همین کارهاش خودش رو تو دل محمد جا کرده بود پرسید چی شده هیچکس نگاهش نکرد چه برسه به اینکه جوابش رو بده رفیق نا رفیقم زندگیم رو به تاراج برد وسایلم رو جمع کردم فقط خاطره ها رو جا گذاشتم کار طول کشید نهار از بیرون گرفتیم خودمون و دوتا کارگرهایی که اومدن کمک خوردیم دوباره مشغول کار شدیم نزدیکهای غروب بود که دیگه کار تموم شد علی پول کرایه ماشین رو داد گفت بمونه فردا آدرس بهتون میدم که کجا بیاریتش….همه خسته بودیم جز محمد و نازنین که در طول روز روی مبل نشسته بودن که نکنه مبلهای جدید رو من ببرم امشب روی کدوم تخت میخوابیدن لحظه اخر خوب نگاهشون کردم یه دل سیر واگذارشون کردم به خدا …
گاهاً باید یک نقطه بگذاری و تمام! دوباره لبخند
بزنی و گریه کنی و بجنگی «از نو شروع»
کنی! باز بیفتی و البته این‌بار محکم‌تر سرپا شد
گاهی باید یک لبخند بزنی و “فراموش نکنی که”
فقط خودت می‌توانی به داد خودت برسی
دلم نبود کسی کنارم باشه دوست داشتم تو تنهایی هام غرق بشم نم بارون باریده بود ببار باران به حال دل زخم خورده من
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۳۰]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۳۹

 

مامانم اصرار میکرد برو وسایلت رو بردار بیار نپذیرفتم گفتم فردا میام با حاج خانم رفتیم خونه هنوز هم بارون می اومد صدای رعد و برق اذییتم میکرد امشب آسمون هم با من همدرد بود علی زنگ زد پرسید میخوایی وسایل رو چکار کنی گفتم ببخششون من دیگه نیازی به اون وسایل و لباسها ندارم بندازشون دور هر کاری میتونی بکن فقط دیگه جلو چشمم نباشه شام رو خوردیم حاج خانم از شدت خستگی توان راه رفتن نداشت سفره رو جمع کردم کنار بخاری نشستم تا سرد شدن چایی ام به فکر رفتم به آینده ای که در انتظارم توی فکر بودم که گوشیم زنگ خورد اسم محمد بود دیگه از جونم چی میخواست نکنه پشیمون شده نگاه گوشی میکردم نمیدونستم باید چکار کنم بلاخره جواب دادم بله بفرمایید
محمد:سلام خوبی
مهسا:شما
محمد :عه چه زود غریبه شدم فردا عصر میام سراغت باهات حرف دارم میدونم خونه مامانم هستی
مهسا:من حرفی ندارم
محمد :من میام برای ساعت ۴ آماده باش
تلفن رو قطع کردم سریع تماس گرفتم علی گفتم محمد زنگ زده ازم خواست برم ببینم چی میگه در هر صورت محمد هنوز شوهر قانونی من بود .
اونشب بارها از خواب پریدم و هربار خواب میدیم تمام خیابون رو آب گرفته جوری که آب تا شونه های من بود اما من با هزار زحمت از این آب میگذشتم صبح به سراغ تعبیر خواب رفتم تعبیرش این بود که از سختی ها رها میشم.
تا عصری که محمد بیاد دل تو دلم نبود یعنی چی میخواست بگه ساعت ۴ پالتوی خز دارم رو که بهم ابهت میداد پوشیدم سعی کردم با پنکیک کبودی صورتم رو مخفی کنم رژ گلبهی ملایمی زدم موهامو سشوار کشیدم شال کرم رنگم رو پوشیدم که به پالتوی قهوه ایم بیاد کیفم رو کج انداختم و منتظر بودم بیاد دقیقا ساعت ۴ اومد سوار ماشین شدم ازش خواستم هرچه زودتر حرفهاشو بزنه ماشین رو روشن کرد و شروع به حرکت اینقدر از دستش دل چرکین بودم که حتی علاقه ای به صدای اسمش نداشتم چه برسه به اینکه بخوام باهاش هم صحبت بشم در حین حرکت حرف زد از روزهای خوب زندگی مشترکمون گفت از سفرهایی که رفتیم پرسیدم اگر دوستم داشتی چرا هر بار دلم رو لرزوندی اشکم رو دراوردی
گفت حقیقتش من از روز اول هم تو رو دوست نداشتم همش حس میکردم بهت علاقه مند میشم اما نشدم
❤️:
انقدر صورتم یخ کرده بود که دیگه حس نمى کردم هربار که شیشه ى پنجره و ماشین رو بالا پایین میکنم صورتم از بارون خیس میشه..
صداش رو میشنیدم
توجه نمى کردم…
آخه حرف خاصى نمى زد
میگفت انقدر شیشه رو بالا پایین نکن خراب میشه..
این که حرف مهمى نبود..
آخرین حرف مهمش رو چند دقیقه ى پیش زد
گفت “دوست ندارم”
گردنبندم رو باز کردم همونی که بار آخر برای آشتی کنون آورده بود …
گرفتم توى مشتم..
دستم رو گرفتم بیرون و دونه هاى تند بارون دستم رو خیس کرده بود..
صداش هنوز تو گوشمه..
“دیگه دوست ندارم”
مشتم رو باز کردم…
حرف مهمى نمى زد..
مى گفت،چرا گردنبندت رو انداختى بیرون دیوونه؟؟!
من سه میلیون پول اون گردنبند رو داده بودم..
من کلى وقت گذاشته بودم واسه پیدا کردنش..
گفتم: “دیگه دوستش ندارم”
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۳۰]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۴۰

میگفت همون اوایل که نذاشتم بچه دار بشیم باید به این قضیه پی میبردی من دختر ساده نمیخواستم روزی که اومدید برای خرید فرش بابام تو رو پسندید اینقدر تو گوشم خوند که منم باور کردم که بهت علاقه دارم مهسا منو ببخش بارها خواستم بهت بگم برو ولی توانش رو نداشتم داشت حرف میزد فریاد زدم نگه دار میخوام پیاده بشم گفت هنوز حرف دارم گفتم میگم نگه دار …
پیاده شدم بی هدف میرفتم مقصدم معلوم نبود بعد یکساعت که متوجه حالم شدم ماشین گرفتم و رفتم خونه حاج خانم وسایلم رو جمع کرد هر چی حاج خانم اصرار کرد بمون گفتم نه من دیگه متعلق به این خانواده نیستم زنگ زدم آژانس ماشین اومد چمدونم رو بردم که بزار صندوق عقب که دیدم محمد از ماشینش پیاده شد اومد سمتم دستش رو دراز کرد گردنبند تو دستش بود گفت بیا یادگاری ببر برای خودت خدای من نگو زمانی که من حالم خوش نبوده متوجه نشدم این نگه داشته و زنجیر رو برداشته گفتم ببرش برای معشوقه جدیدت نیازش میشه فریاد میزدم زمان و مکانش برام مهم نبود هیچ فکر نمیکردم یک عمر حاجی تو این کوچه با آبرو زندگی کرده همسایه ها دونه دونه از خونه اومدن بیرون و این من بودم که معرکه گیر شدم بود دیوانه وار فریاد میزدم و به سر و بدن محمد میکوبیدم حاج خانم بزور دستامو گرفت برد سوار ماشینم کرد و به راننده گفت حرکت کنه آبروی چندین ساله حاجی رفت همه فهمیدن چه پسر هرزه ای داشته در خونه پدرم پیاده شدم و چمدون رو برداشتم زنگ در رو زدم مادرم درو باز کرد بدون هیچ حرفی وارد شدم هوا سرد بود اما سرمای زندگی من بیشتر بود کنار بخاری نشستم مادرم حرف زد و من فقط سکوت اخرش خسته شد رفت توی آشپزخونه شام درست کنه پدرم و علی اومدن منو دیدن خوشحال شدن پدرم ناراحت بود اما به روی خودش نمیاورد

#صفایی
#ادامه_دارد
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x