رمان آنلاین عشقم عاشقم باش قسمت۴۱تا۶۰ 

فهرست مطالب

عشقم عاشقم باش رمان واقعی داستان واقعی سرگذشت واقعی

رمان آنلاین عشقم عاشقم باش قسمت۴۱تا۶۰ 

رمان:عشقم عاشقم باش 

نویسنده:صفایی

#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۴۱

اون روزها دانشگاه و خونه تنها جاهایی بود که من میرفتم نزدیک چهلم حاجی بود باید میرفتم درسته پسرش در حقم جفا کرده بود ولی بقیه که گناهکار نبودن یکروز قبل از مراسم رفتم آرایشگاه موهامو مش کاهی زدم ابروهام رو که توی این مدت برنداشته بودم برداشت نمیخواستم جلوی نازنین و محمد کم بیارم چون نمیتونستم آرایش کنم دادم برام مژه کاشت میدونم صبح که رفتم آرایشگاه غروب برگشتم هیچوقت فراموش نمیکنم چقدر پدرو مادرم خوشحال شده بودند که من رخت عذای زندگیم رو از تنم دراورده بودم درسته داغدار حاجی بودم اما درد خودم بدتر بود .صبح بیدار شدم دوشی گرفتم موهاموسشوار کشیدم بعد از نهار هم آرایش کمرنگی کردم پالتوی مشکی که تازه خریده بودم یقه اش و آستینهاش خطهای طلایی ریزی داشت رو پوشیدم شال مشکی که لبه اش طلایی بود سرم کردم چکمه چرمم رو پوشیدم و با خانواده راهی مراسم شدیم .مراسم عصر توی مسجد برگزار شد نازنین نبودش محمد هم توی مردونه بود تمام سعی ام این بود که نبینمش .برای شام به رستوران رفتیم در حین خوردن شام وکیل حاجی در گوش پدرم زمزمه ای کرد پدرم با حرکت سر موافقت خودش رو اعلام کرد بعد از شام همه خداحافظی کردن و رفتندمن هم اصرار به علی که بریم پدرم زمزمه وار چیزی گفت نشنیدم بار دوم پرسیدم دوباره با همون صدای آهسته گفت صبر کن وقتی رستوران خلوت شد حاج خانم و محمد مونده بودن با خانواده من و خانواده عموی محمد با وکیل خانوادگیشون .وکیلشون بیان کرد که وصیت نامه ای وجود داره که باید در حضور شما عزیزان باز بشه تا ادعایی مبنی بر دستکاری وصیت نامه باقی نمونه چشمای محمد برق میزد مرگ پدر رو فراموش کرده بود امشب به پول کلانی میرسید اما اونجا جای خوندن وصیت نامه نبود همگی سوار ماشین هامون شدیم و راهی خونه حاج قبادی .همگی رسیدیم اما حواسم بود که محمد نبود بعد از خوردن چایی بود که محمد از در وارد شد نازی هم همراهش بود چقدر هر دو خوشحال بودند نازی به ارزوی دیرینه اش رسید شوهر پولدار خونه و زندگی خوب ماشین خوب اما به بهای نابودی زندگی من هرچند همه تقصیرها متوجه اون نبود محمد عامل اصلی بود.خانواده عموی محمد با دیدن نازی چهرهاشون در هم رفت در شان خانواده خود نمی دیدن که مردی پدر مرده و داغدار پدر دست معشوقه خود رو بگیره و بیاره به همه معرفی کنه . وکیلشون آقای بهاران پاکت بزرگ مهر شده ای دراورد و از همگی اجازه گرفت پاکت رو باز کرد و وصیت نامه رو دراورد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۵۱]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۴۲

نفسها حبس شده بود تا وصیت نامه خونده بشه اوایل وصیت نامه که با ایات قرآن خونده شده در وصیت نامه قید شده بود که حاجی از ۲۰ سال پیش ۴ فرزند رو به فرزندی قبول کرده که این چهار فرزند پدر و مادرشون رو توی تصادف از دست دادن و توی این سالها خرجشون با حاجی بوده لبخند روی لبهای محمد ماسید اما حاج خانم هیچ تغییر چهره ای نداشت وکیل از حاج خانم پرسید قبول دارید که این ۴ فرزند وجود داره و همسر شما سرپرستشون بوده حاج خانم با صدایی که همه بشنون گفت بله وجود داشته من بارها دیدمشون و ادرسشون رو دارم و بهشون سر میزدیم .وکیل ادامه داد به هر کدوم از فرزندان یک باب مغازه در بازار که در دست مستاجر میباشد داده شده در ادمه گفت این خونه و مغازه در بازار که خود حاجی در ان کار میکرده در زمان حیات به اسم حاج خانم شده و محمد باید کار میکرد و حقوقی از مادرش دریافت میکرد خشم توی چهره نازنین پدیدار شده بود اما محمد نوبت محمد بود همون آپارتمانی که یکروز خونه من بود و توی اون زندگی میکردیم به محمد داده شده بود و همچنین ویلای شمال اما نفر بعدی وجود داشت که هیچوقت فکر نمیکردم من باشم اما حاجی فکر همه چیز رو کرده بود نوشته بود که در زمان حیاتم منزلی به اسم تنها عروسم زده ام که از ارث حاج میشود و به عنوان هدیه میباشد اما از اندوخته و دارایی من مغازه ای باقی میمونه که به تنها عروسم میرسه و همچنین مبلغ۱۰۰ میلیون تومان در حسابی به اسم خودش گذاشته ام تا بتواند امورات زندگی رو بگذرونه مابقی اموالم رو به خیره میبخشم .خنده به لبم اومد نه برای اینکه اسم من هم در وصیت نامه بود بلکه برای اینکه محمد باخته بود …چون قرار بود مهریه منو پرداخت کنه و مجبور میشد خونه یا ویلای ارث رسیده بهش فروخته بشه دلم برای نازی میسوخت که به هدفش نرسید اخر مراسم ازمون خواسته شد تا به دفتر وکالت بریم و مراحل قانونی رو طی کنیم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۵۲]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۴۳

 

تو لحظه آخر نگاهم به نازنین افتاد حال خرابش دست کمی از محمد نداشت…آنچنان دستاشو مشت کرده بود و فشار میداد که هر آن حس میکردم خون از دستاش سرازیر بشه انقدر زورش اومده بود که داشت پوست لبشو با دندون میکرد..راستش دلم خنک شد بکش نازنین خانم ،بکش ای رفیق نارفیق…خیلی دلم میخواست برم دوتا حرف بش بزنم دلش و بیشتر بسوزونم ولی من سپردم به خدا…میدونم خدا جوابشونو میده…میدونم خدا جواب این صبر ۶ ساله من هم میده..
وقتی اومدیم خونه رفتم یکراست رفتم حمام …با لباس رفتم زیر دوش…حالم خیلی بد بود هیچ وقت فکر نمی کردم تو ۲۵سالگی تو اوج جوونیم ،زندگیمو ببازم
زیر دوش گریه کردم به حال۶سال که چه عرض کنم به حال لحظه به لحظه های زندگیم گریه کردم..بارها با خودم گفتم کاش میشد بر می گشتم به۶سال پیش…یه انتخاب اشتباه باعث شد به اینجا برسم..
اگه زندگی دکمه برگشت داشت من دیگه محمد رو انتخاب نمی کردم اگه عقل داشتم بجای اینکه بعد ازدواج درس بخونم همون دوران درس میخوندم و دانشگاه میرفتم…مگه من چی کم داشتم..من زشت نبودم خانواده پایینی نداشتم ولی تو این سالها محمد اعتماد به نفس منو ازم گرفته بود..همیشه توی هر جمعی حس میکردم از همه پایینترم
از شب اول خواستگاری مرور کردم…اگه من عاقل بودم باید همون دوران نامزدی که علی هی تو گوشم میخوند این پسر رفیق بازه بدرد تو نمیخوره وارد زندگی با محمد نمی شدم…از حق نگذریم محمد خیلی دست و دل باز و لارج بود تو این سالها هیچ وقت هیچ چیز از من دریغ نکرد ولی اخه مگه همه چی پوله…چرا من اون دوران نامزدی فقط به چهره و پول محمد توجه میکردم ..من خام بودم ولی جواب خام بودنم را به بدترین نحوه ممکن گرفتم…روزگاری همه حسرت زندگی منو میخوردن،زندگی که ظاهرش مردم رو میسوزوند و باطنش خودم…تا برای دوستان دردل میکردم همه می گفتن تو دیگه چرا ولی هیچکس از دل من خبر نداشت ، همه حسرت خونه و زندگی و شوهر پولدار و خوشتیپ منو میخوردن و من در حسرت یه زندگی آروم…اگر به اون دوران برمیگشتم دیگه پول و قیافه برام ملاک نبود..دیگه ماشین و قد و بالای ظرف برام مهم نبود..مهم دل طرف بود..اره ..مهم دلش بود که برای من باشه..بغیر من کسی تو دلش نباشه
دل محمد با من نبود از اول هم نبود …انقدر زیر دوش وایساده بودم و فکر گذشته رو کرده بودم اشک ریختم که دیگه توانی برام نمونده بود…از حموم درومدم ساعت ۳بود…چقدر نیاز به آرامش داشتم..این آرامش و فقط راز و نیاز با خدای محبوبم بمن میداد..خدایی که من بنده گنهکار فقط تو مواقع سختی میرم درگاهش ولی خدای من آغوشش همیشه بروی من بازه، موهامو خشک کردم و رفتم وضو گرفتم.چادر سفید گل ریز نماز و سجاده دوران مجردیم هنوز تو کمد اتاقم بود درش آوردم پهنشون کردم و اقامه بستم به نماز..دورکعت نماز خوندم و رکعت دوم لحظه قنوت باز هم چشمه اشک من جاری شد بعد سلام نماز از صمیم قلبم خدا رو صدا زدم گفتم خدا کمکم کن دشمن شاد کنم نکن من زندگیمو باختم
تو کمکم کن … نذار بیشتر از این اینه دقی جلو پدر و مادرم باشم..بعد راز و نیاز با خدای مهربانم من سبک شدم انگار که ارام بخش قوی خورده باشم،به راستی که الا بذکر الله تطمئن القلوب
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۵۲]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۴۴

صبح که بیدارشدم آرو آروم بودم اما آغاز روزهای بی هدف زندگیم بود یاد خونه خودم افتادم که هر روز کلی کار داشتم از نظافت گرفته تا آشپزی یعنی الان نازی داشت توی اون خونه زندگی میکرد و به آرزوی شوهر کردنش رسیده بود با خودم خندیدم چقدر بدبخت بود که به محمد راضی شد سرم رو تکون دادم نباید میذاشتم افکار منفی به ذهنم هجوم بیاره .بیکار بودم مامانم هم نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم از شدت بیکاری تصمیم گرفتم برم دانشگاه درسته کلاس نداشتم اما برای روحیه ام خوبه بودپالتو مشکی ام رو پوشیدم مقنعه که پوشیدم خودم رو توی آیینه اتاقم دیدم چقدر لاغر شده بودم باید بیشتر به خودم میرسیدم نباید میذاشتم نازنین حس کنه برنده میدون شده چون مش داشتم چهره ام بی حال شده بود کمی آرایش کردم تا از بی حالی دربیام مامان که دید آماده شدم پرسید کجا میری عزیزم گفتم میرم دانشگاه و ازش خداحافظی کردم تا ایستگاه دانشگاه پیاده رفتم با اولین اتوبوس رفتم دانشگاهتا اتوبوس برسه به همه چیز فکر کردم به اینکه باید کاری پیدا کنم تا ازاین بیکاری در بیام و کمتر فکر کنم وقتی رسیدم دانشگاه بی هدف توی محوطه راه رفتم اخرش تصمیم گرفتم برم کتابخونه بشینم به کتاب خوندن اهسته قدم برمیداشتم صدایی منو متوجه خودش کرد برگشتم دیدم احدی سلام کردم بعد از احوالپرسی ازم پرسید خبری ازتون نیست کلاسهاتون هم که نامنظم میایید .خنده به لبم اومد خبر که زیاده هر زمانی فرصت داشتید براتون تعریف میکنم .
احدی:الان کلاس داری؟
مهسا :نه کلاسی ندارم داشتم میرفتم سمت کتابخونه
احدی :پس الان زمانی خوبیه چون من کلاس ندارم و بیکارم برو سمت ماشین منم برم تا اتاقم کیفم رو بیارم
به سمت پارکینگ اساتید حرکت کردم کنار ماشین احدی که ۲۰۶ سفیدی بود ایستادم تا خودش بیاد از دور دزدگیر رو زد درها باز شد و من سوار ماشین شدم به محض اینکه از دانشگاه خارج شد گفت من منتظر شنیدن صحبتهای شما هستم بفرمایید ‌.
شروع به تعریف کردم از همون شب کذایی براش گفتم و از اتفاقاتی که افتاده بود گاهی بغض کردم و گاهی باریدم وقتی احدی حال خراب منو دید گفت هیچی بیشتر از یه آش داغ نمی چسبه
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۵۳]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۴۵

 

پس به سمت خوردن آش…خندید با منم ناخودآگاه خندیدم بخاری ماشین رو شروع کرد گفت جایی میریم که آش بهمون بچسبه منطقه کوهستانی رفتیم که با وجود برف اونجا خیلی شلوغ بود پر از دختر وپسرهای جون که مشغول برف بازی بودن صدای خنده از همه جا می اومد توی سالهای زندگی با محمد هیچ وقت اینجور جایی با هم بریم سفر میرفتیم اما چه سفری از اول تا آخرش محمد چشم هاش مثل تلسکوپ بود و من زجر میکشیدم اصلا بهتر که کابوس با محمد بودن داشت تموم میشد صدای احدی منو به خودم آورد من برم آش بخرم و پیاده شد و منو تو غریبانه های خودم تنها گذاشت کاشکی منم همسری داشتم که بیشتر از اینکه همسرم باشه دوستم باشه رفیق زندگیم باشه دستمو بگیره با هم از برف سر بخوریم جیغ بزنم وای حدایا این افکار داشت دیونه ام میکرد سردرد هام داشت شروع میشد خوب شد احدی زود اومد دوتا کاسه آش خریده بود سوار شد گفت بهتر پیاده نشدی خیلی سرده بفرمایید اینم آش رشته بخورید تا سرد نشده یه کاسه داد به من و خودش شروع به خوردن کرد گاهی نگاه بیرون میکرد شاید احدی هم به خاطرات با مهرنوش بودن فکر میکرد شاید هنوز هم از رفتن مهرنوش ناراحت بود ولی اصلا حرفی نمیزد فضولیم گل کرد پرسیدم از مهرنوش چه خبر .گفت خبری نیست قصد برگشت نداره مهریه اش رو گذاشته اجرا گفتم خب میخوایی چکار کنید گفتم یه روز همه کسم بود تمام زندگیم بود دوست ندارم آزارش بدم اذییتش کنم اما متاسفانه اونه که داره زجرم میده و منو وادار میکنه که مثل خودش رفتار کنم یکدفعه حرفش رو قطع کردو گفت آشت رو بخور گذشته ها گذشته .نم نم برف میبارید اون صحنه برام جذاب بود دوست داشتم پیاده بشم و منم مثل بقیه فریاد بزنم و خودم رو تخلیه کنم اما جلوی احدی زشت بود پیشنهاد دادم کمی قدم بزنیم لباس زمستونی تنش نبود اما پذیرفت و همزمان هردو پیاده شدیم …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۵۳]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۴۶

پیاده شدیم و شروع به قدم زدن روی برفا کردیم…صدای قرچ قرچ شکستن برفا زیر چکمه ام لذت بخش بود خیلی وقت بود کلمه لذت رو از یاد برده بودم شاید از همون روزی که فهمیدم محمد چشم چرونه..اهل زن باز یه.. بازم افکار منفی داشت به سمتم هجوم میآورد.. نه من نمیخواستم بیشتر از این داغون بشم…احدی هم آروم راه میرفت و تو فکر بود.بخاطر اینکه دیگه خاطرات گذشته عذاب آور رو مرور نکنم سر صحبت رو با احدی باز کردم مونده بودم چی بگم که این سکوت رو بشکنم همین حین یه دختر و پسر دست تو دست هم از کنارمون رد شدن داشتن میخندیدن،رد نگاه احدی رو گرفتم دیدم اونم مثل من داشت نگاه دختر و پسر میداد انگار بغض کرده بود گفتم چرا منو محرم اسرارت نمیدونی.من کل زندگیمو برات گفتم ولی شما هیچ چی نمی گی،چرا،
گفت دوست ندارم تو رو وارد مشکلاتم کنم تو به اندازه کافی مشکل داری گفتم نه بابا این حرفا چیه
چند ثانیه ای ساکت بود انگار داشت فکر میکرد از کجا شروع کنه
احدی: دبیرستانی که بودم با یکی از دوستان صمیمی چند ساله ام بخاطر کنکور رفت و آمدم بیشتر شد منو و مازیار دوستان خیلی خوبی بودیم آخر هفته ها خونه مازیار می رفتیم درس میخوندم من بچه درس خونی بودم ریاضی من همیشه خوب بود ‌من میدونستم مازیار یه برادر بزرگتر از خودش داشت که چند سالی بود رفته بود کانادا و همونجا موندگار شده بود یه خواهر کوچیکتر داشت که گهگاهی صداشو وقتی میوه ای چیزی میآورد از پشت در شنیده بودم خواهر مازیار ، بعدها شد مهرنوش من…باز احدی به اینجا تعریف که رسید بغض کرد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۵۴]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۴۷

 

احدی: مهرنوش سه سال از ما کوچیکتر بود همیشه مازیار سوالات ریاضی مهرنوش رو میآورد و من حل میکردم یه روز که رفتم خونشون،از پشت در صدای مهرنوش رو شنیدم که اصرار بع مازیار میکرد که بیاد اتاق و مسئله رو برای خودش توضیح بدم مازیار قبول نمی کرد انقدر اصرار کرد تا مازیار قبول کرد مهرنوش همراه مازیار اومد تو اتاق و کتاب ریاضیش هم دستش بود..احدی رفت تو فکر..انگار که واقعا تو اون دوران داره سیر میکنه
یکدفعه احدی یه لبخند تلخ زدو نگاه ساعتش کرد گفت وای داره دیر میشه خانوادتون نگران میشن بهتره برگردیم منم قبول کردم و سوار ماشین شدیم تو راه بر گشت دیگه من نه حرفی زدم نه احدی فقط صدای موزیک ملایمی تو ماشین پخش میشد..احدی منو رسوند و پاشو گذاشت رو گاز و با سرعت رفت.
اون شب دیگه فقط به فکر زندگی خودم و محمد نبودم به زندگی امیر احدی و مهرنوش هم فکر کردم در آخر لحظه ای که میخواستم بخوابم از خدای خوبم خواستم که هر چی صلاح و خیرمون در اونه سر راه ما چهار تا قرار بده..آرمین
یارب تویی دادرس
جز تو ندارم هیچ کس
یارب به فریادم برس
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۵۵]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۴۸

 

صبح که بیدار شدم توی تخت برای خودم برنامه ریزی کردم باید تمام وقتم رو پر میکرد تا زمانی برای فکر کردن نداشته باشم اره این بهترین کار بود پس از امروز شروع میکردم اولین و مهمترین هدفم این بود که هرگز جلوی دیگران بغض نکنم گریه نکنم نمیخواستم تا زنده ام داغ دل مادرو پدرم باشم با انرژی بلند شدم رفتم تو آشپزخونه مامانم اونجا بود با هم صبحانه خوردیم از کارهای روزانه ام گفتم براش خندید گفت موفق باشی .علی از سرکار باهام تماس گرفت گفت برو پزشکی قانونی دنبال کارهات یادت نره گفتم نه یادم نمیره سریع آماده شدم آژانس گرفتم و رفتم پزشکی قانونی نامه از پزشک معالجم اومده بود ثبت پرونده شده بود پرسیدم چی میشه گفتند چون کبودی بوده دیه برای همسرت بریده میشه لبخند زدم این روزها نمیدونم چرا از ته دل خوشحال میشدم محمد ضرر مالی کنه .بعد پزشکی قانونی رفتم دانشگاه کلاس داشتم بعد از کلاس رفتم کتابخونه دوتا کتاب رمان گرفتم برگشتن از در اتاق احدی رد شدم دیدم خلوت گفتم بهتره بابت دیروز ازش تشکر کنم وارد اتاقش شدم احوالپرسی گرمی کرد ازم خواست بشینم تا کارهای یه دانشجو که اونجا بود تموم بشه بعد رفتن دانشجو پرسید تمایل داری نسکافه بخوریم و هنوز من جواب نداده بودم بلند شد دوتا لیوان درست کرد خودش کنار پنجره وایساد و بیرون رو نگاه میکرد توی فکر رفته بود هر چی فکر کردم چکار کنم از فکر در بیاد چیزی به ذهنم نمیرسید بلاخره خودم رو جمع کردمو گفتم به چی فکر میکنید ؟
برگشت به سمتم اینبار نگاهش به من بود گفت به روزگاری که دست تو دست مهرنوش وارد دانشگاه میشیدم و اخر وقت با هم خارج میشیدم چه روزگار شیرینی بود بعدش این شعر رو برام خوند
گفتم از دل برود چون ز مقابل برود
غافل از اینکه چو رفت از پی او دل برود
درسته مدتها مهرنوش رو ندیدم ولی تمام فکر و ذهنم پیشش .گفتم میشه بقیه ماجرای آشناییتون رو بگید لبخند کمرنگی زد و پشت میزش نشست ادامه داد مهرنوش وارد شد نا خودآگاه جلوش بلند شدم سلام داد جوابش رو با خجالت دادم کتاب ریاضیش دستش بود چقدر در نگاه اول به دلم نشست آخه حقیقتش ما یه خانواده به شدت مذهبی بودیم و توی تمام مهمونیهام زن و مرد جدا بودن اگر هم دختر جونی توی جمعمون بود با چادر بود و اصلا چهره اش مشخص نبود اولین باری بود یه دختر رو با بلوز و شلوار میدیدم موهای مشکی و لخت مهرنوش یک طرف صورتش رو پوشونده بود توی دلم با خودم در کلنجار بودم که نگاه نکنم اما مگر میشد به اون ابریشم مشکی نگاه نکرد مهرنوش سوال ریاضیش رو پرسید و از حال دلم خبر نداشت ذهنم متمرکز نبود نمیتونستم فکر کنم و جواب سوال رو بدم گفتم برام روی کاغذ بنویسید من شب حلش میکنم فردا میدم مازیار براتون بیاره سریع بلند شدم هر چی بهم اصرا کردن بمون بهانه آوردم که مامانم منتظرم باید جایی بریم لحظه خداحافظی فقط من بودم مازیار ،مازیار عذر خواهی کرد گفت حدس میزدم ناراحت بشی ولی خیلی اصرار کرد که بیاد تو صدبار بهش گفتم تو پسر مذهبی هستی گوش نداد .
نگاهی به مازیار کردم و گفتم اشتباه نکن اصلا ناراحت نشدم باور کن کار دارم باید برم بوسیدمش و از خونشون خارج شدم حال دلم عجیب خراب شده بود هرگز به عشق در نگاه اول باور نداشتم مدتی بی هدف راه رفتم عجیب بود بارها موهای مشکی مهرنوش جلوی چشمان آمد و من هر با توبه کردم و از خدا طلب آمرزش کردم به خونه رفتم اینقدر حال دلم ناجور بود که دوست نداشتم کلمه ای صحبت کنم بعد از شام مادرم پرسید چیزی شده اینقدر آرومی گفتم نه خسته ام اونشب خیلی زودتر شب از شبهای دیگه از جمع خانواده خدا شدم و به اتاقم پناه بردم تا نیمه ای شب بیدار بودم نصف شب وضو گرفتم و رو به قبله نشستم خدا حال دلم رو خوب کن خدایا من آدمی نبودم که با یک نگاه حال دلم پریشون بشه و در همون تاریکی شب شروع به نماز خوندن کردم .از خدا خواستم حال دلم رو آروم کنه خواستم اگر آتشی در وجودم روشن شده خاموشش کنه اینقدر التماس خدا کردم که روی سجاده ام خوابم برده بود .
نگاهی به ساعتش کردو گفت با اجازتون من الان کلاس دارم باید ببرم بقیه اش بمونه برای بعدا .سریع بلند شدم خداحافظی کردم و از اتاق خارج شدم به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم توی مسیر دانشگاه به خونه فکر کردم به زندگی احدی که با عشق شروع شده و اینکه هنوز هم با این همه مشکلات حلقه اش هنوز دستش بود و با هر نگاه بهش لبخند به روی لبش می اومد شاید با دیدن حلقه اش یاد اولین عشقش می افتاد . نهار ماکارانی بود غذای مورد علاقه من با اشتها خوردم و بعد از نهار خوابیدم توی عالم خواب و بیداری صحبت های مامانم با علی رو میشنیدم ….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۵۵]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۴۹

مامانم اصرار میکرد که زودتر بریم خواستگاری اما علی فقط در جواب مامان میگفت دست نگه دارید دوست ندارم توی شرایطی که مهسا ناراحت حس کنه من به فکرش نیستم دوست دارم اگر دست زنم رو گرفتم قلبم پیش زنم باشه نه پیش یکدونه خواهرم اما مادرم دست بردار نبود میگفت انشاالله مهسا هم به زودی تکلیف زندگیش مشخص میشه از اون محمد بی همه چیز طلاقش رو میگیره از خدا خواستم بخت خوبی نصیبش بشه بغض کردو ادامه داد دختر عزیز گرامیمم توی اوج جونی بدبخت شد .علی در جواب مامانم گفته بسه مامان بغض و گریه نداره همتون تقصیر کار بودید چرا بهتون اصرار کردم محمد ادم نیست دختر بهش ندید گوش ندادید الان هم چیزی نشده مهسا چهره خوبی داره تحصیل کرده است مطمئنا بخت خوبی نصیبش میشه اما اشک های مامانم کلا خواب رو از سرم پروند بلند شدم رفتم روبروی مامانم نشستم گفتم فدای تو بشم گریه برای چی محمد ارزش و لیاقت اشکهای شما رو نداره به خدا ارزش اشک های شما خیلی بیشتر بخند مامانم خندید و بلند رفت سه تا چایی آورد رو به علی کردمو و گفتم پس بسلامتی عزیز دلم داره داماد میشه فدای قد و قامتت حالا بگو این دختر خوشبخت کیه ؟
علی سرش رو پایین انداخت گفت اگر تو ناراحتی اصلا پا پیش نمیزارم به خدا اگر بدونم ذره ای ناراحتی صبر میکنم تا به آرامش برسی بعد اقدام میکنم .گفتم اصلا حرفش رو نزن در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست پس خیلی زود اقدام کن کلک نگفتی کیه ؟
گفت همکارم مدتهاست با هم توی یه جا کار میکنیم دختر خیلی زیبایی نیست اما اخلاقش عالی من شیفته اخلاقش شدم الان هم مدتی با هم چت میکنیم تا اینجا که متوجه شدم دختر بسازی .
گفتم چی از این بهتر که انتخاب خودت ولی خیلی سبک و سنگین کن که دور از جونت عاقبت مثل من نشه .مامان شاد بود برق شادی توی چشمش بود گفت پس که بابات اومد بهش میگم قرار بزار برای اخر هفته بریم خواستگاری علی با سر نشون داد راضی …
ته دلم ترس داشتم دوست داشتم علی با شناخت کامل بره خواستگاری تا قبل از ماجرای مهرنوش فکر میکردم چون من سنتی ازدواج کردم شکست خوردم اما دیدم نه گاهی عشق و عاشقی هم جواب نمیده .
اون هفته به سرعت گذشت آخر هفته بود مامان و علی و بابام داشتند حاضر میشدن برای رفتن به خواستگاری اما من نمیخواستم برم چون حس میکردم یومن ندارم
علی در اتاق رو زد و وارد شد گفت چرا حاضر نیستی گفتم من نمیام شما برید انشاالله برای جلسات بعدی من میام ولی به هیچ عنوان نپذیرفت و با اصرارهای علی من مجبور شدم که برم چقدر یکدونه برادرم توی کت و شلوار سرمه اش زیبا بود الهی فداش بشم با چه ذوقی دسته گل رو آورد توی ماشین گذاشت چقدر چمشاش برق داشت خوش به حال تمام دخترانی که با عشق راستینشون ازدواج میکردن به خونه عروس رسیدیم چون از قبل با هم صحبت کرده بودن همون جلسه اول قرار عقد رو گذاشتند به جای عروسی هم میخواستند برن ماه عسل خیلی ساده گرفتند تا به علی سخت نگذره علی سه سال از من بزرگتر بود خوشحال بودم که انتخابش عاقلانه بوده .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۵۶]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۵۰

 

شب موقع خواب از خدا خواستم نگهدار تنها برادرم باشه صبح منو مامانم رفتیم بازار طلا فروشها تمام مغازه رو با دقت نگاه میکردیم آخرش تونستیم یه حلقه زیبا که فقط یکدونه نگین داشت رو بخریم در حین صحبت با مامانم بودم که صحنه ای برق چشمام رو گرفت خدایا درست میدیدم محمد و نازنین دست تو دست هم از این مغازه به اون مغازه میرفتن نازنین انتخابهاشو به محمد نشون میداد مادرم متوجه حال من شد رد نگاهم رو گرفت وتازه متوجه شد که چی حالم رو خراب کرده دستم رو گرفت کشید و منو به سمت دیگه ای برد سریع آبمیوه خرید خودش رو زد به اینکه متوجه نشده گفت فکر میکنم قندت افتاده بیا بخور دخترم از اون لحظه دیگه متوجه بقیه خریدها نشدم همراه مادرم بودم اما فقط جسمم بود روحم جای دیگه ای بود هیچ وقت محمد از من نخواست با هم بیرون بخریم و به سلیقه من طلا بخره همیشه انتخاب خودش بود نازنین چه نامردانه خنجر رو به من زد چادر هم خریدیم هر دو خسته بودیم هیچ چیز حالم خرابم رو خوب نمیکرد علی اومد سراغمون توی ماشین مامانم به علی گفت که چی شده علی از آیینه نگاهی بهم کردو گفت ناراحت نباش هر چیزی بهاری داره بهار نازنین خانم هم سر می رسه تازه خواهر من تو هیچ وقت از زندگیت راضی نبودی نازنین تیر آخر بود باید ازش تشکر کنی که تو رو نجاتت داد از اون زندگی تا کی میخواستی جونیت رو بزار برای یه آدم نفهم اما من توی عالم خودم بودم اشک هام روان بود خدایا به فریادم برس خدایا صبورم کن
هیچکس با من نیست
هیچکس با من نیست…
مانده ام…
مانده ام تا به چه اندیشه کنم…
مانده ام در قفس تنهایی…
تنگدل میخوانم
چه غریبانه شبی است
شب تنهایی من…
هر چقدر دلداریم دادن فایده نداشت داغ دلم تازه شده بود بارها صحنه دست تو دست بودن نازنین و محمد جلوی چشمم اومد من هیچ وقت پالتو به اون کوتاهی که تن نازنین بود نپوشیده بودم آرایش هر بار که میدمش غلیظ تر بود خدا مسبب تمام بدبختی های من کیه خودم بودم که نتونستم خودم رو به روز کنم خدایا من که تلاشم رو کردم رسیدیم خونه قرص آرامبخش خوردم و خوابیدم اصلا دوست نداشتم با کسی حرف بزنه توی غار تنهایی خودم فرو رفتم موقع شام مامانم بیدارم کرد صدای بابام می اومد که میگفت دخترم بیا شام رو با هم بخوریم عزیز دل بابا منتظرتم به خاطر دل پدر و مادرم رفتم شام بخورم اما باز هم سکوت کردم حرفی نمیزدم بعد شام علی گفت جلسه دادگاه برای آخر ماه نیاز نیست ما بریم خود وکیلمون میره یکدفعه جو آروم شد پدرم رو به قبله نشست و شروع به خوندن قرآن کرد خبر داشتم که تو دلشون غوغا ولی به روی خودشون نمیارن ….

#ادامه_دارد

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۲۸]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۵۱
صبح کلاس با احدی داشتم اصلا حوصله دانشگاه رو نداشتم برای همین نرفتم موندم خونه اصلا حوصله نداشتم مامانم گلدونها رو آب میداد و من از پنجره بیرون رو نگاه میکردم ۶ سال بود از این خونه رفته بود اما هیچ چیز تکون نخورده بود درخت خرمالوی توی حیاط همون بود گلدونهای مامانم اصلا تکون نخورده بود فقط من بودم که رفته بودم و زیرو رو کرده بودم و برگشته بودم موبایلم زنگ خورد نگاهش کردم دیدم اسم احدی گفته جواب دادم سلام کرد گفت مشکلی پیش اومده امروز نیومدین گفتم نه حال روحیم خوب نبود حوصله نداشتم گفت اخه چرا ؟جوابی برای گفتن نداشتم گفتم خودم هم نمیدونم .
گفت تمایل دارید عصری بریم کافه …
پذیرفتم اسم کافه رو داد برای ساعت ۵ قرار گذاشتیم .
بی حالی چند دقیقه پیش رو نداشتم خون به رگهام جاری شده بود احدی یعنی نقطه آرامش زندگی من ؛همدردم بود و درد اون سخت تر بود .
بعد از نهار حموم رفتم سشوار کشیدم آرایش ملایمی کردم پالتوی کرمم رو پوشیدم حلقه شومم رو از دستم دراوردم پرت کردم جایی که کمتر ببینمش شال قهوه ای روشنم رو پوشیدم و به سمت کافه حرکت کردم برف میبارید دونه های ریزش روی صورتم میریخت خدایا رو شکر کردم به خاطر دونه های برفش بلاخره رسیدم ماشین احدی رو دیدم وارد کافه شدم نشسته بود بیرون رو نگاه میکرد سلام کردم و نشستم سفارش کیک و چایی دادیم هیچ چیز برای من توی این سرما خوشمزه تر از کیک نبود با یه چایی گرم احدی گفت منتظره قشنگیه درست گفتم بله خیلی قشنگ و این آغاز حرف زدن ما شد از حال خرابم براش گفتم از نازنین و محمد از خرید حلقه فقط در جوابم یادم میاد گفت
خواهی جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
و این هیچ وقت از ذهن من پاک نشد توی خودش هزاران حرف داشت ازش خواستم برام از دوران عاشق شدن مهرنوش بگه شده بود برام مثل یک سریال که هر وقت احدی رو میدیم یه پارت جدید رو میشنیدم همونطور که چشمش به بیرون بود شروع به تعریف کرد روی سجاده خوابم برده بود مامانم برای نماز صبح بیدارم کرد وضو گرفتم نماز صبح رو خوندن اون زمان من پشت کنکوری بودم صبح کلاس داشتم رفتم دانشگاه مازیار رو دیدم جواب سوال رو خواست اوه کوبیدم به پیشونیم اصلا یادم رفته بود حلش کنم عذر خواهی کردم گفتم حتما عصری برات میارمش در خونتون .
بعد از نهار مسئله رو حل کردم عصری بردمش در خونشون مامان مازیار در و باز کرد روم نشد حرفی بزنم سرمو انداختم پایین سرخ شده بودم گفت مادر مازیار خونه نیست جواب رو دادم دستش گفتم اینو برای مازیار اوردم گفت دستت درد نکنه زحمت این بچه ها افتاده باشما گفتم نه چه زحمتی .گفت پسرم صبر کن آش درست کردم یه کاسه هم بدم برای مامانت ببر
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۲۸]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۵۲

باشه ای گفتم و هرچی اصرار کرد بیا تو نپذیرفتم همونطور که دم در وایساده بودم مهرنوش رو از دور دیدم که با مانتو شلوار مدرسه بود مانتو شلوار سرمه ای تنش بود موهای ابریشمیش برخلاف دیروز که بیرون بود امروز کاملا با مقنعه پوشیده شده بود سلام کرد سرم رو پایین انداختم و جوابش رو دادم خدایا چرا این آش اینقدر دیر رسید من تازه داشتم دل رفته رو بدست می اوردم بهش گفتم جواب سوالتوم رو دادم پادرتون گفت پمنونم ولی من اپروز امتحان داشتم و اون مسئله رو برای امروز میخواستم ناگهانی سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم شرم کردم که دیروز حلش نکردم و ناراحت شدم یکدفعه از دهنم پرید که عیب نداره امتحان بعدی انشاالله همین یک جمله کافی بود تا مهرنوش تو هوا بگیرتش و بگه جدا .واقعا برای امتحان بعدی کمکم میکنید.مات و مبهوت بودم لال شده بودم مریم خانم مادر مهرنوش با کاسه ای آش اومد عذر خواهی کرد طول کشیده اینقدر هول شده بودم که بدون تشکر و خداحافظی کاسه رو گرفتم و قدمی برداشتم تازه یادم اومد تشکر کنم و عذر خواهی .مهرنوش لحظه اخر گفت من هفته دیگه امتحان دارم از فصل جدید پس روی قولتون حساب کنم با سر تایید کردم و حرکت کردم سمت خونمون از پیچ کوچشون رد شدم خودم توی دلم به خودم فحش میدادم آخه احمق بیشعور اگر بابات بفهمه میری یه دختر نامحرم رو درس میدی خب سرت کنده است .کاش میمردم و برای بار دوم نمیدمش .
نگاهم به احدی بود باورم نمی شد استادی که امروز تدریس میکنه و خیلی راحت با دخترها برخورد میکنه چند سال پیش اینقدر خجالتی بوده هوا داشت تاریک میشد و بهتر بود من زودتر از پدرم برسم خونه پس میون حرفهای احدی پریدم و ازش خواستم کیکش رو بخوره چون دیگه زمان چندانی فرصت نداریم آهی کشید آهی سوزناک کاش میتونستم مهرنوش رو برگردونم احدی اون چیزی نبود که مهرنوش فکر میکرد .هنوز هم عاشقانه مهرنوش رو دوست داشت .هر دو از کافه خارج شدیم برف پا گرفته بود و تموم خیابون سفید شده بود هوای عاشقی و دونفره بود اما چه کنم که پن تک نفره بودم از احدی خداحافظی کردم اصرار داشت منو برسونه اما نپذیرفتم من یه زن بودم که داشتم طلاق میگرفتم و هنوز تکلیف زندگیم مشخص نبود جلوی همسایه ها زشت بود اگر ما رو با هم میدیدن و هزارتا فکر میکردن ….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۲۹]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۵۳

 

احدی رفت من هم قدم زنان توی برف میرفتم غروب بود و چراغهای خیابون روشن شده بودم و من زنی تنها در آستانه فصلی سرد بودم رسیدم خونه اولین کار این بود که کنار بخاری نشستم و چایی داغ نوشیدم مامانم پرسید مهسا کجا بودی دلم هزار راه رفت ماجرای مهرنوش رو برای مادرم تعریف کردم و ازصحبت کردن با احدی گفتم تا جایی که اسم مهرنوش بود مادرم ناراحت شده ولی تا گفتم من با احدی بودم استغفرالله گفت بعدش ادامه داد مهسا جان عزیز دل مادر الان تو وضعیتی نیستی که بخوای با یه مرد هم صحبت بشی اونم مردی که معلوم زن داره یا نه؟
حرف مادرم بی منطق نبود اما من حوصله ادامه بحث نداشتم من در کنار احدی از حسهای منفی دور میشدم در ضمن من هیچ وقت به خودم اجازه نمیدادم که حسی به احدی داشته باشم مادرم زن سنتی بود که افکارش سنتی اش همیشه همراهش بود اگر ۶ سال پیش گذاشته بود من از خودم و جنس مخالف آشنایی بیشتری داشته باشم الان توی ۲۵ سالگی سرد ترین زمستون عمرم رو تجربه نمیکردم ساعت حدود ۱۰ شب بود من توی اتاقم مشغول خوندن رمان بودم که گوشیم زنگ خورد برام عجیب بود اسمی رو که روی گوشیم میدیدم با شتاب بلند شدم و به سمت گوشی رفتم و جواب داد انتظار هر چیزی رو داشتم الا اون جملاتی رو که شنیدم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۲۹]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۵۴

درست میشنیدم خدایا درست قضاوت میشدم مهرنوش اون طرف خط فرصت حرف زدن نمیداد فریاد میزد که خوب افتادی با امیر اصلا از اولم هم قصدت بهم رسوندن ما نبود نیتت این بود ببینی من برمیگردم یا نه ؟که خیال خودت راحت بشه من بر میگردم یا نه ؟هرزه خانم همون امیر بدرد هرزه هایی مثل تو میخوره و من فقط گوش میدادم و حرفی برای گفتن نداشتم آخرش گفتم:فرصت بده حرف بزنم به خدا اون چیزی نیست که تو فکر میکنی تلفن رو قطع کرد بی حال شدم دیگه توان حرف زدن نداشتم یکبار دیگه مردم و زنده شدم خدایا من چقدر بدبخت بودم .ناراحت از این بودم که دید مهرنوش به من مثل دیدمن به نازنین بود با این تفاوت که نازنین واقعا با محمد بود
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۰]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۵۵

تلفن که قطع شد حالم بد بود اتاق دور سرم میچرخید کجای کارم اشتباه بود به خدا من قصدم خیر بود هیچ چیز بین منو احدی نبود شماره مهرنوش رو گرفتم خطش خاموش بود خدایا تقاص کدوم کارم رو داشتم پس میدادم به کدام گناه باید مجازات میشدم گریه کردم با صدای خفه اشکهام میریخت مهسای بدبخت بکش گوشیم زنگ خورد احدی بود خواستم جواب ندم بار اول جواب ندادم اما بار دوم با خودم گفتم شاید مهرنوش به اونم زنگ زده جواب دادم سلام کرد تا صدای منو شنید گفت داشتید گریه میکردید حرفی نزدم باز هم پرسید گفتم بله گفت دوست ندارم حدس بزنم چی شده ولی حس میکنم حدسم درست باشه مهرنوش تماس گرفت اشکهام بیشتر شد به هق هق افتادم گفتم بله پرسید چی گفت .گفتم حس کرده من زندگیش رو نابود کردم حس کرده من با شما بقیه اش به دهنم نیومد گفت میدونم زنگ زد همون حرفها هم زد اما من به دل نمیگیرم چون با هرکس حرف زدم مهرنوش فکر کرد من باهاش رابطه دارم کلا مهرنوش بد دل همیشه منفی نگر و این زندگی منو نابود کرد شما هم ناراحت نباشید من از طرف مهرنوش از شما عذر خواهی میکنم قول بدید دیگه گریه نکنید حرف زدن با احدی آرومم کرد و به قولم عمل کردم ناراحت بودم حسم بد بود ولی دیگه اونشب گریه نکردم ناراحت بودم از اینکه مهرنوش حتی فرصت حرف زدن به منو نداد .
به نامزدی علی نزدیک میشدیم حوصله نداشتم دل رفتن نداشتم ولی مگر میشد توی جشن نامزدی تنها برادرم نباشه مهرنوش شکست خورده مهرنوش باخته .حرفی برای گفتن نداشت .
به اصرار مامانم رفتم آرایشگاه یه پیراهن بلند گیپور سنگ دوزی شده هم مامانم بدون اینکه من بدونم برام خریده بود خودم رو توی آیینه آرایشگاه دیدم خوب شده بودم مدتها بود اینجوری خودم رو ندیده بودم من باید امشب جز بهترینهای شبهای عمرم میشد رفتیم خونه عروس تقریبا نصفی از فامیل اونجا بودن مجبور بودم به همه توضیح بدم چرا و پچ پچ هاشون رو تحمل کنم جالب بود که یه عهده میگفتن حیف که نتونستی به پاش بمونی پسر خوبی بود خوب زندگی داشتی و من از درون هر بار شکسته تر میشدم صدای خرد شدنم می اومد .اون شب گذشت اما بهترین شب عمرم کوفت ترین شب عمرم بود .
خیلی سخت بود که ناگهانی بشنوی که بگن از خوشی زیاد بود و هیچ کس از درون زندگیت خبر نداشته باشه.
از شبی که مهرنوش تماس گرفت سعی میکردم کمتر احدی رو ببینم نزدیک به جلسه دادگاهم بود و من هر روز حالم بدتر میشد تپش قلب میگرفتم کارهای من به دانشگاه و خونه ختم میشد سر کلاس هم اصلا حواسم به درس نبود .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۰]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۵۶

 

اولین جلسه دادگاه برگزار شد محمد از وکیلم خواسته بود که من مهریه رو ببخشم تا طلاقم بده ولی من به هیچ عنوان راضی نمیشدم که مهریه ام رو ببخشم این جلسه مربوط به مهریه بود و جلسه بعدی مربوط به دیه میشد بابت زد و خوردی که داشتیم و کبودی بدن من در زمان جلسه دادگاه درسته من در دادگاه نبودم اما حال پریشونی داشتم بطوری که به خاطر افت فشار توی بیمارستان بستری شدم و بعد از اون از علی خواستم هرگز هرگز در مورد دادگاه با من حرف نزنه در مواقع ضروری خودش تصمیم بگیره و فقط زمانی که حکم طلاق داده شد به من خبر بده دچار تنش های عصبی شده بود بی علت به همه عصبانی میشدم پیش روانپزشک رفتم شرح حال دادم ازم خواست چون خیلی جونم دارو مصرف نکنم اما نمیدونست من توی ۲۵ سالگی مرده بودم و فقط جسمم حرکت میکرد اصرار کردم دارو بنویسه و شروع به خوردن داروی آرامبخش کردم الان که فکر میکنم میبینم روزگار رو سخت گرفته بود با خوردن داروها بیشتر میخوابیدم و بیشتر باعث اشکهای مادرم میشدم پدر و مادرم با دیدن من هر روز شکسته تر میشدن ، اما توی اون زمان من عالم و آدم رو مسبب بدبختی خودم میدونستم . هیچوقت نتونستم تصویر نازنین و محمد رو از ذهنم موقع خرید حلقه فراموش کنم .
داشتم به امتحانات میان ترم نزدیک میشدم اصلا درسی نخونده باید شروع به درس خوندن میکردم دانشگاه رفتم متوجه شدم دو تا از درسهام به خاطر اینکه دانشگاه نرفتم حذف شده ای وای خدای من .مستقیم رفتم اتاق احدی وارد اتاق شدم مشغول مطالعه بود سلام کردم سرش رو بالا اورد و جوابم رو داد با خنده گفت پارسال دوست امسال آشنا خبری ازتون نیست و دعوت به نشستنم کرد اینقدر بی حوصله بودم که حال حرف زدن نداشتم خیلی خلاصه توضیح دادم دوتا از درسهام حذف شده ازتون کمک میخوام . حالا که فکر میکنم میبینم چقدر طلب کارانه حرف زده بودم انگار سهم زندگی با خته ام رو باید از دیگران میگرفتم و در جواب تند حرف زدن من احدی با آرامش
اسم درسها رو پرسید جلوی خودم با استادها تماس گرفت و کارم درست شد از حالم پرسید اینقدر حالم خراب بود که رنگ رخسارم خبر از سر درونم میداد .فقط نگاهش کردم مات و مبهوت لحظه ای بد لیوانی آب قند بدستم داد و ازم خواست بخورمش .بعدش شروع به حرف زدن کرد از حال درونش گفت از پریشون حالیش اما یاد آوری کرد که درمان قلب شکسته اش فقط وجود خداست من هنوز هم ساکت بودم ازم خواست از خدای خودم کمک بخوام و اینکه درست ۶ سال زمان کمی نبوده خواست واقع بینانه رفتارکن محمد الان خوشحال زندگی جدیدش رو شروع کرده و تو خودت رو داری خرد میکنی اخرای حرفش عصبانی بود گفت این رفتارت نشون میده به حکمت خدا اعتقاد نداری خداوند خودش وعده بعد از هر سختی آسانی است ولی شما کلا بی اعتقاد شدی؛متاسفم براتون ناامید نمیشن از رحمت خدا مگر مردمان کافر خشم رو توی احدی دیدم گفت من کلاس دارم برید اگر کلاس ندارید برید خونه و به حرفهام فکر کنید زنگ میزنم نتیجه اش رو بهم بگید .
مرده متحرکی بودم که فقط حرکت میکردم به سمت خونه اومدم حوصله فکر کردن نداشتم تا رسیدم خونه رفتم حموم آب سرد رو باز کردم تا آتیش درونم خاموش بشه
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۲]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۵۷

از حموم درومدم حوصله نهار نداشتم از مامانم خواستم بیدارم نکنه اما خواب بهانه بود به اتاقم رفتم با موهای خیس دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم به حرفهای احدی فکر کردم من نامید شده بودم حتی از خدای خودم هم نا امید شده بودم نزدیکهای ساعت ۵ بود که احدی زنگ زدم ازم پرسید بهتر شدم به حرفهاش فکر کردم ؟
گفتم اره دارم فکر میکنم .
گفت از امشب نماز بخون و فقط و فقط از خدا آرامش بخواه .
باشه ای گفتم .اصرار کرد بریم بیرون گفتم نه دوست ندارم مسبب دل شکسته مهرنوش من باشم .
گفت هیچ وقت این حرف رو نزن چون مهرنوش خودش با دستهای خودش وبا افکارش خودش رو بیچاره کرد بیا ببینمت تا برات تعریف کنم .
گفتم باشه هر وقت خواستید خبرم کنید .
و مکالمه تموم شد اینروزها اینقدر حالم خراب بود که مامانم برای آروم کردن من حال احدی رو میپرسید مادر بود فکر میکرد که من از حرفش دلم شکسته میخواست دلداریم بده .
بعد از امتحانات میان ترمم بود نزدیک های عید بود احدی ازم خواست بریم بیرون اما اینبار من بگم کجا بریم هر چی فکر میکردم جایی به ذهنم نمی رسید که بریم .اخرش گفتم حقیقت من جایی به ذهنم نمیرسه و شما بگید کجا بریم .
اینبار اصلا آرایش نکردم راستش مدتها بود که آرایش نمیکردم منو برد به باغ یکی از دوستاش درسته اون باغ سرما زده بود ولی زیبایی خاصی داشت آتیشی روشن کرد و هردو مقابل هم نشستیم در کنار آتیش …
سیب زمینی ها رو زیر ذغال ها گذاشت و شروع به حرف زدن کرد از اینکه اونشب بعد دیدار مجدد مهرنوش باز حال دلش پریشون میشه و اینکه هر چقدر فکر میکنه میبینه شرایط زن گرفتن نداره پس باید قید دوستی با مازیار رو میزدم تا دیگه مهرنوش رو نبینم اما نه این نمیشد مازیار از دوستهای خوب من بود پس با خدای خودم عهد بستم اگر قسمت من مهرنوش با هم نیست یه نشونه بهم نشون بده
صبح مامانم صدام زد که بیا تا این کاسه نشکسته ببرش و ازشون تشکر کن .پس این نشونه بود که خدا خودش میخواد من اون سمتها برم با حال خوب کاسه پر از نبات رو از مامانم گرفتم و راه افتادم در زدم مهرنوش در و باز کرد بدون روسری بود موهای ابریشمی مشکیش روی شونه هاش ریخته بود محو چشمان درشت مشکیش شدم و سلام کردم بعدش با همون سری که پایین انداخته بودم کاسه رو دادم و تشکر کردم موقع خداحافظی ازم خواست برای دقایقی بمونم تا بیاد بعدش که اومد دفتری بدستم داد گفت میشه این مسائل رو برام حل کنید برای آخر هفته میخوامش باشه ای گفتم و دفتر رو گرفتم .
نه نه مهرنوش بدرد من نمیخورد من خانواده مذهبی بودم مهرنوش دختر آزادی بود این اولین قدم بود و شناخت اما چه کنم که هم دلم رو از دست داده بودم و هم چشمامو کلا قید عقل هم زده بودم و تنها تپش تند قلبم بود که نشون از عاشق شدن من بود .
اینبار اولین کاری که کردم تا رسیدم خونه دفتر رو باز کردم اما این دفتر بیشتر به دفتر شعر بود تا دفتر ریاضی …صفحه اولش با خط خوش نوشته شده بود …
تو را من چشم در راهم شباهنگام …

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۳]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۵۸

 

صفحه دوم و سوم خبری نبود اما توی صفحه چهارم نوشته شده بود

از من بعید بود ولى عاشقت شدم
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود…

اما اونجور که مشخص شده بود مهرنوش عاشق بود حالا عاشق چه کسی معلوم نبود مسائل ریاضی رو حل کردم دفتر رو بستم اما دلم طاقت نیاورد دوباره دفتر رو باز کردم با دقت بیشتری مرور کردم آخرین برگه ها بود که نوشته شده بود
اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی …
و این اتمام همه حدسها بود پس طرف مقابلش هم ازش خوشش می اومد نا امید شدم این دفتر آبی بود بر آتش دلم و آرامشی عمیق …
عصری مازیار رودیدم ازش خواستم بیاد در خونمون تا دفتر مهرنوش رو بهش بدم و بعد از اون دفتر من سعی کردم دیگه خونه مازیار نروم سخت بود اما شد هر وقت هم مازیار مشکلی داشت سعی میکردم دعوتش کنم که بیاد خونمون ۶ ماه در بیخبری گذشت من بیشتر توی خونه بودم و درس میخوندم کنکور رو دادیم و حالا تا زمان نتایج کنکور بیکار بودیم یکروز مازیار گفت امیر برات زحمتی دارم مهرنوش درس ریاضی رو تجدید شده خودت که میدونی منم رابطه خوبی با ریاضی ندارم اگر میشه بیا درسش بده . دو دل بودم آخرش با تردید پذیرفتم .قرار شد هفته ای دو جلسه با مهرنوش حل تمرین داشته باشم .
سعی کردم مامانم رو آگاه کنم که حرفی از رفت و اومد من به خونه مازیار اینا در نیاد .
جلسه اول شروع شد مهرنوش خیلی راحت با بلوز و شلوار و بدون روسری اومد .در تمام طول کلاس سعی کردم چشمام به چهره و موهاش نیوفته مهرنوش خنگ نبود اما حواسش هم به درس نبود آخرین مسئله رو حل کردم دفتر رو بستم عجله برای رفتن داشتم مهرنوش تشکر کرد و ازم پرسید اگر بخواهید این مدت که اینجا می آیید همش سرتون پایین باشه که آرتروز میگیریدو خندید .خنده اش شیطنت دخترونه داشت برای لحظه ای نگاهش کردم چشمانش برق عجیبی داشت شاید همین برق بود که مرا گرفت ‌
در جواب سوالش گفتم تا زمانی که شما بی حجاب باشید اوضاع همینطوره .
خنده اش روی لبهاش ماسیده شد شاید هرگز فکر نمیکرد جوابش رو بدم .
لحظه اخر پاکتی رو توی دستم گذاشت و خواست بخونمش و به کسی نگم .
سرخ شدم صدای تپش قلبم رو خودم میشنیدم ….
توی کوچه حالت دویدن داشتم فقط‌ میخواستم زودتر به خونه برسم پاکت رو باز کنم .تا رسیدم خونه مستقیم رفتم تو اتاقم و پاکت رو باز کردم ….

نامه رو باز کردم نامه با خط خود مهرنوش نوشته شده بود اولش با این شعر بود
توساز باشی من خوشترین ترانه ام

تو شمع و من به دور تو پروانه ام

تو بهترین بهانه ای برای قلب عاشقم

بیا کنار من بمان تو عشق جاودانه ام
و بعد از اون از ناراحتی نبود من گفته بود که ۶ ماه منتظربودم تا ببینمت و قلبش پیش منه ازمن پرسیده بود که آیا من هم تمایلی به مهرنوش دارم .
نامه کوتاه بود اما همون چند خط دل عاشق منو عاشق تر کرد پاکت پر از برگ گلهای خشک شده بود.بارها نامه رو خوندم بارها با خودم تکرار کردم مهرنوش مهرنوش انگار این اسم رو بار اولی بود که میشنیدم .دست به قلم شدم چیزی بنویسم اما نه برای خانواده ام زشت بود جواب پدرم چی بود اگر متوجه میشد .کاغذ ها بارها پاره شد و چیزی نوشته نشد.
گیر کرده بودم دو دل شده بودم باید چکار میکردم من تک پسر بودم و چهارتا خواهر داشتم هیچ کسی کنارم نبود که راهنماییم کنه به کی دردم رو

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۳]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۵۹

 

بین دوراهی بدی قرار گرفته بودم..دوراهی عقل و دل..انتخاب سخت بود….من نه شرایط ازدواج داشتم نه مهرنوش مورد پسند خانواده مذهبی من ..
شب تا صبح خوابم نبرد مهرنوش رو دوست داشتم،تصمیم گرفتم باش صحبت کنم اره بهترین راه حل صحبت بود ولی چجوری،مازیار رو چکار کنم؟!
مازیار دوست قدیمی من بود من نمیتونستم از اعتماد دوست قدیمی سو استفاده کنم به هر سختی بود مازیار رو تو جریان گذاشتم البته نگفتم که این حس دو طرفس، نگفتم که عشق من آتیش زیر خاکستر بوده و مهرنوش آتیش رو زیرو رو کرده ..مازیار فقط گوش میکرد مازیار خیلی منطقی بود ولی من خودمو برای هر رفتاری آماده کرده بودم اخه هر چی باشه مهرنوش خواهرش بود ولی من در کمال تعجب دیدم که پس از حرفای من مازیار گفت من تو رو خوب می شناسم از خدامه که یار و همسفر مهرنوش باشی ولی امیر تفاوت ها رو ببین بعد تصمیم بگیر
مازیار قبول کرد که منو مهرنوش با هم صحبت کنیم قرار براین شد با مهرنوش صحبت کنه یه روز برای کمک تو درساش رفتم خونشون ،صحبت کنیم
وای خدای من هیچ وقت فراموش نمیکنم روزی ‌که رفتم خونشون ،تصمیم داشتم از تفاوت ها بگم ازین که شرایط خوبی ندارم ولی وقتی مهرنوش اومد تو اتاق، با دیدن مهرنوش که روسری پوشیده بود انگار مهر زدن رو لب من،انگار نه انگار که چقدر حرف آماده کرده بودم،مهرنوش با این کار نشون داد که اهل تغیره…
احدی به اینجا که رسید لبخند تلخی زد و گفت خیلی خام بودم فکر میکردم آدم میتونه اعتقاداتشو عوض کنه غافل از اینکه آزادی و راحت بودن مهرنوش و خانوادش حرف یه روز دو روز نبود که تغیر پذیر باشه..خلاصه اون روز من کلا یادم رفته بود چی میخوام بگم مهرنوش خیلی راحت برخورد میکرد گفتم من شرایط ندارم من خانوادم مذهبیه من خودم مذهبیم گفتم دوست دارم ولی فکر نمیکنم بتونیم در کنار هم خوشبخت باشیم فقط تنها یه چیز یادمه ‌که مهرنوش اصرار به ماندن داشت میگفت من تغیر میکنم تو منو بخواه تو منو دوست داشته باش بت قول میدم تغیر کنم
احدی سیب زمینی از زیر آتیش دراورد و داد دستم،دیگه ادامه نداد
بعد سیب زمینی که خیلی بمن چسبید منو گذاشت خیابون نزدیک خونمون و رفت
هر وقت که احدی رو میدیدم حسرت میخوردم به حال مهرنوش…خوش به حالش که احدی دوسش داشت…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۴]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۶۰

 

درد احدی صد برابر از من بیشتر بود اما قوی تر از من بود دلیلش رو نمیدونستم شاید یکی از دلایلش همون نماز خوندنش بود شروع کردم به نماز خوندن سعی میکردم کمتر آرامبخش بخورم زندگی رو مثل چرخ فلکی میدیدم که امروز من پایین ایستاده بود اما باید سعی میکردم خودم رو برسونم بالای چرخ ‌.نزدیکهای عید بود و قرار شده بود برای عید عقد علی باشه .علی از خونه ما میرفت و من تنها تر میشدم و این همه خودش درد بدتری بود تصمیم گرفتم تغییر کنم به فکرم رسید اولین تغییرات از اتاقم باشه از پدرم خواستم رنگ برام بخره همیشه به رنگ یاسی علاقه داشتم پدرم خوشحال از تغییر روحیه من بود در اولین فرصت رنگ رو خریده بود اتاق رو رنگ کردم یک هفته طول کشید اما برام جذاب بود هر وقت نگاه اتاقم میکردم بهش ذوق میکردم برای پرده ها هم فکری کرده بودم با مامانم رفتم بازار ترکیب صورتی و بنفش روشن خریدیم و این گام موثر در روحیه من بود پرده ها رو مامانم دوخت و نصب کردیم .
یک هفته بود که خبری از احدی نداشتم گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم صداش گرفته بود ازش پرسیدم اتفاقی افتاده گفت جلسه دادگاه داشتم هر چقدر تلاش کردم که برگرده قبول نکرد .ذوقم کور شد نتونستم در مورد اتاقم بهش بگم فقط به حال و احوال اکتفا کردن موقع اذان مغرب بود نمازم رو خوندم و از خدا خواستم که دل امیر رو آروم کنه و دل مهرنوش رو نرم کنه تا برگرده سر خونه و زندگیش ….
به خودم جرات دادم شماره مهرنوش رو گرفتم اما خطش خاموش بود .
صبح رفتم دانشگاه کلاس داشتم تا دیر وقت دانشگاه بودم .موقع برگشت خیلی خسته بودم توی ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بودم گوشیم زنگ خورد احدی بود گفت دیدم تو ایستگاهی بیا بیرون دانشگاه تا برسونمت خسته تر از اونی بودم که بخوام تعارف کنم سریع بلند شدم و به بیرون دانشگاه رفتم سوار ماشین شدم و ازش تشکر کردم کتابی رو داشبورد بود سمتم گرفتش گفت دو جلو خریدم یکی برای خودم و یکی برای شما حتما بخونیتش.
کتاب ذهنت را عوض کن تا زندگیت عوض شود بود باز هم تشکر کردم.
روحیه اش گرفته بود ولی بروز نمیداد بهش پیشنهاد دادم تا الان من مهمونش بودم اینار قبول کنه که مهمون من باشه و بریم شیر کاکائو و کیک بخورم لبخند سردی زد و پذیرفت .
باز هم عاشقانه های امیر احدی شروع شد هر لحظه که تعریف میکرد حس میکردم ذره ای از وجودش رو از دست میده و اینبار نیز شروع کرد به گفتن لحظه های خوش عاشقیش ….

#ادامه_دارد

 

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x