رمان آنلاین عشقم عاشقم باش قسمت۶۱تا ۸۰ 

فهرست مطالب

عشقم عاشقم باش رمان واقعی داستان واقعی سرگذشت واقعی

رمان آنلاین عشقم عاشقم باش قسمت۶۱تا ۸۰ 

رمان:عشقم عاشقم باش 

نویسنده:صفایی

 

#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۶۱

اینقدر مهرنوش گفت من تغییر میکنم من به خاطر تو حجاب میکنم و در اخر حرفهاش افتاد گریه که باور کردم تغییر میکنه من زود باور بودم و باور نداشتم که عاشقی ۴۰ شبه .
بعد از صحبت با مهرنوش به خونه اومدم حال دلم خراب بود کی میگه مرد گریه نمیکنه اتفاقا مردها احساساتی ترن من اونشب کلی گریه کردم به خاطر دلم نمیتونستم ازش بگذرم بارها تصمیم گرفتم به مامانم بگم و بارها پشیمون شدم با خواهر بزرگترم راحت بود خواهرم الهه محرم اسرار من بود اما این بار این سر درون من بود و گفتنش سخت بود از خدا کمک خواستم که نشونه نشونم بده اگر منو مهرنوش خوشبخت نمیشیم تا من بکشم کنار اما مگر می شد از عشق و عاشقی کنار کشید باز هم سراغ مازیار رفتم ازش کمک خواستم براش تفاوتها رو گفتم که خودت میدونی من مذهبی ام و خانواده ام هم دختر مذهبی میپسندن اما مهرنوش میگه من تغییر میکنم چادر میپوشم و باب دل تو میگردم .
مازیار کمی فکر کرد آخرش هم دستم رو تو پوست گردو گذاشت و نتونست حرف باب دل منو بزن آره من دوست داشتم بشنوم که مهرنوش تغییر میکنه اما مازیار جوری دیگه ای بیان کرد که شاید برای من عشق واقعی باشه اما برای مهرنوش زود گذر . من برای مهرنوش زوگذر نبودم هنوز هم مطمئنم دوستم داره ولی ما متفاوت بودیم و نتونستیم تفاوت ها رو بپذیریم.اون روز مازیار ازم خواست باز هم با مهرنوش صحبت کنم و من باز هم به بهانه درس به خونشون رفتم اینبار تصمیم داشتم تمام حرفهام رو بزنم جنگ اول به از صلح آخر بود به مهرنوش گفتم حتما باید درست رو ادامه بدی .هر وقت خواستی از خونه بری بیرون باید از من اجازه بگیری ،حجابت باید کامل باشه و خحاب کامل از چشم من یعنی چادر ،آرایش هرگز؛ من دوست ندارم برای دیگران باشه فقط برای من آرایش کن جالب بود که مهرنوش پذیرفت خواستم ببینم درجه عشقش چقدر گفتم نماز و روزه حتما لبخندی زد و گفت باشه اما نه هروز.
به این جوابش خنده ام گرفت آخه مگر میشد با خدا نسیه کار کرد .
اونروز حرفامو زدم و در آخرش گفتم باید بمونم تا جواب دانشگاه بیاد تا بتونم بگم برید برام خواستگاری اما خودم از صمیم قلب میدونستم جواب دانشگاه بهانه است و هیچ وقت مادرم من ترم اول دانشگاه برای من زن نمیگیره .
مهرنوش حرفی نزد نمیدونم راضی بود یا نه .شب روی گوشیم اس اومد بازش کردم از یه شماره ناشناس بود

 

عاشقم
اهل همین کوچه‌ بن‌بست کناری
که توازپنجره‌اش
پای به قلبِ من دیوانه نهادی
توکجا
کوچه کجا
پنجره‌ی باز کجا؟
من کجا عشق کجا
طاقت آغازکجا؟
متوجه نشدم اس ام اس از جانب کیه ولی به دلم نشست چند دقیقه بعد دوباره برام اس ام اس اومد

عاشقم باش
هر چند همه بگویند
که رسیدنمان بهم
محال ترین اتفاق تاریخ است
عاشقم باش
و بگذار که به همه ثابت شود
ما همان ممکن ترین محالِ دنیا خواهیم‌ بود
اینبار حس کردم که که اس ام اس میده آدم آشنایی نوشتم شما؟؟و تا جواب بده هزار بار تکرار کردم مهرنوش .
جواب اومد یه آشنای غریبه .اونشب رو هیچ وقت فراموش نمیکنم تا خود صبح بهم پیام میدادیم عشق مانند جوانه ای در وجودم بود که تازه شروع به رویش کرده بود مهرنوش با کلمات بازی میکرد از عشق میگفت و من هر لحظه عاشق تر میشدم . اونشب من تصمیمم رو گرفتم من میموندم مگر اینکه مثل امروز مهرنوش بره .بغض راه گلوی احدی رو بسته بود و نم نم اشک چشمانش رو تر کرده هنوز هم عاشق مهرنوش بود هنوز هم یادش بود که جواب اولین پیام رو چی داده بود
تـو همان صبحِ عزیزی
و دلیلِ نفسی
که اگر باز نیایی به تنم
جانی نیست …!

مهرنوش جان و دل من بود
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۲۳]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۶۲

مهرنوش عشق رو در من زنده کرد یادم میاد آخرین پیام مهرنوش به من

“تـــــو”

نباشى

من به یک پلــک زدن

خواهم مُـــرد…
دور از جونش من دوست نداشتم مهرنوشم بمیره از اونشب دیدارهای منو مهرنوش بیشتر شد به بهانه درس میرفتم خونشون درس دادن مهرنوش رو سخت گرفته بودم دوست نداشتم نتونه درسش رو پاس کنه و خانواده اش فکر کنند من سو استفاده کردم .توی تمام اون مدت که من میرفتم خونشون مهرنوش روسری سرش میکرد و من راحت ترم بود هرشب کارمون شده بود پیام دادن یکروز که خونشون رفته بودم برای تدریس یه مسئله سختی بود که هر چی توضیح میدادم متوجه نمیشد عصبانی شده بود دلم نمی اومد باهاش قهر کنم اما بهش گفتم تا حلش نکنی نگاه نمیکنم صورتم رو کردم سمت دیگه ای تا مهرنوش تلاشش رو بکنه دستم روی میز بود ناگهان لبی رو روی دستم حس کردم خدایا مهرنوش چکار کرد دستان منو بوسید جا خوردم این بوسه برای من شیرین ترین گناه بودنگاهش کردم مات مونده بودم اشک توی چشماش بود گفت دوست ندارم نگاهم نکنی باهام قهر کنی و اشک های مهرنوش سرازیر شد خدا اصلا دوست نداشتم چشمای مهرنوشم گریون بشه هر چی التماسش کردم گریه نکن زشته گوش نمیداد لحظه ای از خود بی خود شدم و مهرنوش رو بغل کردم آره آغوش من شد پناه مهرنوش تا به خودم اومد سریع بلند شدم و خیلی زود از مامان مهرنوش خداحافظی کردم وخارج شدم توی کوچه همش به فکر گناهی که کردم بودم هزار بار تا رسیدن به خونه توبه کردم.خدا خودت میدونی من میخوام با مهرنوش ازدواج کنم وقتی رسیدم خونه …

احدی دیگه ادامه نداد چون من رسیده بودم نزدیک خونمون فقط لحظه اخر ازش خواستم اگر میتونه برام کار دانشجویی درست کنه حوصلم توی خونه سر میرفت و باید یه جوری خودم رو مشغول میکردم نیاز مالی نداشتم ولی نیاز روحی داشتم .
شب با خلوت خودم کلی اشک ریختم که من حتی نتونستم لحظات عاشقانه ای با محمد داشته باشم
احدی هنوز هم اسم مهرنوش که میاد کلماتش بوی عشق میگیره …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۲۷]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۶۳

 

شروع به کتابی کردم که احدی بهم داده بود برام جذاب نبود ولی خب برای تغییر روحیه هم شده بود میخوندمش چیز چندانی تا عید نمونده بود همه دنبال خرید لباس و وسایل بودن بازها شلوغ بود دانشگاه هم تعطیل شده بود من هم بیشتر اوقات مامانم رو همراهی میکردم توی یکی از روزهایی که به خرید رفته بودیم با دست پر منتظر تاکسی بودیم که ماشینی وایساد بوق زد نگاه کردم احدی بود به مامانم اشاره داد سوار بشه .
هر دوسوارشدیم ازش تشکر کردم.گفت اومده خرید خونه که ما رو دیده احدی سکوت کرده بود دمغ بود ناراحت بود جلوی مامانم نشد ازش بپرسم .وقتی رسیدم خونه بهش زنگ زدم گفت پشت فرمونم نیم ساعت دیگه زنگ میزنم نیم ساعت گذشت و احدی زنگ زد از حال خرابش پرسیدم که گفت :مهریه مهرنوش قسط بندی شده و من حتی ندارم قسط اولش رو بدمش پشت تلفن صدای گرفته اش مشخص بود می گفت امروز هر چی التماسش کردم که برگرده قبول نکرد .مهرنوشم رو از دست دادم .همسرم رفیق روزهای دانشگاهم رفیق شبهای امتحانم مونس و تمام وجودم رو از دست دادم دیگه نتونست ادامه بده و مکالمه تمام شد .
توی عید مراسم علی بود من سعی کردم به بهانه اینکه آرایشگاهم طول کشیده دیر برم تا کسی سوالی ازم نپرسه البته با اینکه دیر رفتم ولی باز هم زیر موشک بارون سوالها قرار گرفتم سخت بود اما گذشت .علی هم از خونه ما رفت و این غمی به غم های من اضافه کرد یک هفته از عید گذشته بود حوصله ام سر رفته بود جایی برای رفتن نداشتم مامانم همراه پدرم رفته بودن عید دیدنی تنها توی خونه بودم احدی زنگ زد گفت روحیه ام خوب نیست میایی بریم بیرون .گفتم اره حتما .گفت اماده باش تا یکساعت دیگه میام .
سریع وسایل کیک رو آماده کردم گذاشتم توی فر تا آماده بشه دوشی گرفتم آرایش ملایم بله کیک هم آماده شده بود چایی توی فلاسک ریختم و منتظر موندم تا بیاد .
هر چند ریسک بزرگی بود که من همراه احدی باشم تعطیلات بود و همه در گشت وگذار هر لحظه ممکن بود کسی ماهارو با هم ببینه احدی اصلا از گذشته نگفت اینبار از روز دادگاه گفت که مهرنوش رو آرایش کرده دیده میگفت نکنه با کس دیگه ای باشه موهای مشکی ابریشمیش رو مش ورده بود توی این سالها من نمیذاشتم رنگش کنه اخه اولین بار با دیدن اون موها عاشقش شدم حالا میفهمم که تقصیر من بود محدودش کرده بودم بهش گفتم بره در خونه پدر مهرنوش شاید بتونه راضیش کنه یا چرا اصلا با مازیار حرف نمیزنید که برگرده چشماش برقی زد اما به فکر رفت چرا به فکر خودش نرسیده بود کیک و چایی رو خوردیم گفت دست پختتون بی نظیره دا روحیه اش تغییر کرده بود انگار جرقه ای خورده باشه منو گذاشت در خونه و رفت که بره آماده بشه تا بره خونه مهرنوش .
تا نیمه شب منتظرش بودم که خبری بده اما گوشیش خاموش بود خدای من یعنی چی شده بود ….

 

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۲۸]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۶۴

فردا هم تا نزدیکهای ظهر گوشیش خاموش بود بلاخره جواب داد گفت دیروز رفتم در خونشون مهرنوش در و باز کرد همون دم در حرفمون شد کار بالا کشید پدر مهرنوش اومد نمیدونم چه اتفاقی افتاد هر دو طرف عصبانی بودیم کا به کتک کاری کشید دیشب بازداشتگاه بودم خیلی خلاصه صحبت کرد دیگه نمیتونستم بیشتر ازش بپرسم خداحافظی کردم اخه مهرموش چرا ؟احدی که اینقدر عاشق تو هست .
کارهای طلاق من داشت پیش میرفت گاهگاهی زمزمه هایی از مامانم و علی میشنیدم از خدا میخواستم هر چه زودتر تموم بشه و حداقلش فکرم آزاد میشد . بعد از دوهفته احدی رو توی دانشگاه دیدم اولین حرفی که بهم زد گفت پیشنهاد دادم به آقای رضایی که برای کار ثبت نمرات شما برید کمکش حالا قراره جوابش رو بده.
خوشحال شدم از اینکه هنوز به فکر بوده و خوشحالتر میشدم اگر درست میشد به ایام امتحانات نزدیک میشدیم باید درس میخوندم کمتر دانشگاه میرفتم فقط مشغول مطالعه بودم با وکیلی که علی گرفته بود سرعت کارهای طلاق من خیلی سریع پیش میرفت چون محمد توانایی پرداخت داشت پس مقداریش رو باید بصورت کامل میداد و من دست گذاشتم روی خونه ای که یک زمان خونه من بود روز دادگاه محمد نپذیرفته بود اما حکم صادر شده بود و باید خونه رو بنام من میزد و مابقی بصورت اقساط پرداخت بشه خوشحال بودم از اینکه روی نازنین خانم کم میشد خوشحال بودم که آواره میشد….
امتحانات برگزار شد با موفقیت سپری کردم آقای رضایی هم پذیرفت که من برم کمکش من اصلا نیاز مالی نداشتم فقط برای پر کردن وقتم میرفتم احدی کمتر دانشگاه می اومد مشغول کار دادگاه بود
دلم تنگ بود برای عاشقانه های احدی بهش پیشنهاد دادم که بریم بیرون پذیرفت بعد از مدتها منو احدی رفتیم بیرون ….
اونروز رسیدم خونه مستقیم رفتم حموم درسته بوسیدن مهرنوش شیرین بود اما گناه بود در اولین فرصت میخواستم به الهه بگم درسته تفاوت سنیش با من زیاد بود اما میشد بهش گفت .
یه روز که اومد خونمون وقتی مامانم با بچه هاش مشغول بازی بود به الهه گفتم حقیقتش از یه دختری خوشم اومده الان هم اومدم صلاح و مشورت کنم الهه مات نگاهم کرد گفت باید خوشحال باشم اما خودت که میدونی بابا وضع چندانی نداره تو هم کار نداری هنوز هم دانشگاه نرفتی سربازی نرفتی اصلا گیرم بابا بپذیره خانواده دختر چی اونا توقع طلا و خرید عروسی و خونه و ماشین ندارن .
آب پاکی رو ریخت روی دستم پس ازدواج غیر ممکن بود .دیگه ادامه ندادم به الهه گفتم حق با تو .راست میگی گفت حالا کی بود گفتم نمیدونم فقط چند بار گذری تو کوچه دیدمش .اونم خیلی راحت دروغ منو پذیرفت .بعد از روزی که مهرنوش منو بوسید با خودم عهد بستم که توی مکان بسته با مهرنوش نباشم مهرنوش دختر گرم و شیطونی بود پس کنترل سخت بود ممکن بود من هم کنترلم رو از دست بدم واقعا هم سر عهدم موندم و دیگه خونشون نرفتم اما چه کنم که دل از دست داده بودم من و مهرنوش با هم دوست شدیم مهرنوش درس ریاضی رو قبول شد و وارد سال سوم دبیرستان شد من هم تونستم توی کنکور موفق بشم و رشته کامپیوتر قبول بشم خوشحال بودم وارد دانشگاه شدم دخترهای زیادی بود همیشه دست روی دست زیاده از مهرنوش قشنگ تر هم زیاد بود اما چه کنم که هیچکس مهرنوش من نمیشد چندین بار به صورت ناشناس اومد سر کلاس اما از روزی که دختری با من حرف میزد مهرنوش قهر میکرد و آشتی کردن باهاش کار سختی بود ما همچنان با هم در ارتباط بودیم گرمای وجودی مهرنوش منو به زندگی امیدوار کرده بود پاتوق همیشگیمون کافه خورشید بود همیشه اونجا میرفتیم اوایل برام سخت بود که مهرنوش دست منو میگرفت اما تمام فکرم این بود چون قصدم ازدواج گناهی نداره گاهی وقتها از زیر میز پا روی پام میذاشت همیشه مواظب بودم نکنه جای پاش روی کفشم بمونه و مامانم متوجه بشه دوستی من و مهرنوش ادامه داشت دوستی که چون مخفیانه بود شیرین بود مازیار از دوستی من و مهرنوش با خبر بود .توی دوران دوستی بارها سر اینکه موهای مهرنوش بیرون بود با هم درگیر شدیم مهرنوش آزاد و رها بود بدونه هر گونه قید و بند بود …
ازش میخواستم آرایش نکنه اما هر دفعه مهرنوش یه رنگ آرایش داشت و من اصلا اینا رو به چشم نمیدیدم حس میکردم بعدا میتونم درستش کنم اما نشد توی دانشگاه کار دانشجویی میکردم اندک اندک جمع میکردم برای دانشجوهای ضعیف تر کلاس تقویتی می گذاشتم یا حتی دوستای خود مهرنوش پیش من می اومدن برای ریاضی و تمام سعی ام این بود پس اندازی داشته باشم تا زودتر مستقل بشم اواخر ترم دوم بود به واسطه یکی از دوستان پدرم توی قسمت اداری دانشگاه اومدم سر کار هیچ وقت یادم نمیره چقدر ذوق داشتم مثل
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۳۰]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۶۵

 

کویری تشنه بودم من تشنه وجود مهرنوش بودم . با پس انداطهای قبلیم یه حلقه ساده برای مهرنوش خریدم ازش خواستم بپوشه دستش تا روزی که بتونم برم خواستگاری از دستش درش نیاره . مهرنوش از دیدن حلقه خوشحال شدم توی خیابون روی دوپاش بند نبود ولش میکردم میرقصید و من
از خوشحالی عزیز دلم از مهرنوشم عاشقانه پرستش میکردم .وضع مالی پدری مهرنوش خوب بود اما به حلقه ای که من براش خریده بودم ذوق داشت دقیقا روز تولدم یه زنجیر و پلاک از مهرنوش هدیه گرفتم که مزین به اسم الله بود ازم خواست همیشه گردنم باشه تا از بلایا دور بمونم از هدیه خیلی خوشحال شدم اما آخه من چطور میتونستم استفاده کنم طلا برای مرد خوب نبود و من اینو چطور باید به مهرنوش میگفتم به خاطر دلش انداختم گردنم و هیچوقت هم از گردنم در نیومد همیشه سعی ام رو میکردم که خانواده ام نبیننش در زمان حضور توی خونه از گردنم درش میاوردم اما توی سالهوی متاهلی ام همیشه گردنم بود
زنجیر هنوز هم گردن احدی بود درسته من هیچ وقت آویزش رو ندیده بودم اما برق زنجیر گاهی جلب توجه میکرد. سال دوم دانشگاه بودم اندک پولی جمع کرده بودم تونستم وام بگیرم برای ازدواج نیاز به خونه داشتم پس تصمیم گرفتم طبقه دوم خونه پدری ام رو بسازم چقدر پدرو مادرم از این کار من شاد بودن .مهرنوش زیاد خوشحال نبود دوست نداشت با مادرم زندگی کنه اما بداش توضیح دادم که توانایی خرید خونه مستقل رو ندارم
من به فکر کنکور مهرنوش بودم به فکر آینده هر دومون دوسال بود باهم دوست بودیم دوسال بود که من گوش به عاشقانه های دخترونه مهرنوش میدادم .مهرنوش دفتر شعری درست کرده بود که تمامش شعر عاشقانه بود که بعدها به من هدیه دادش .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۳۰]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۶۶

 

هنوز هم بعد از دوسال نتونسته بودم مهرنوش رو تغییر بدم با جنس مخالف راحت برخورد میکرد بارها بهش گفتم تو به من قول دادی که تغییر میکنی و اون هر بار میگفت دروغ نگفتم الان که خونه پدرم هستم بیام تو خونه تو تغییر میکنم و این محال ترین کار بود .
کار ساختن خونه تمام شده بود نمیگم چیز عالی بود ولی میشد روش حساب کرد برای یه زندگی ابتدایی من با پشتکار کار میکردم و درس میخوندم مهرنوش هر دفعه برای من سورپرایز ویژه ای داشت فکر میکردم توی عالم تک هیچ کس دیگه مثل مهرنوش برای من نخواهد بود .من هم بواسطه کارم که با دخترای دانشجو زیاد برخورد داشتم دیگه کم رو نبودم میتونستم صحبت کنم و قرمز نشم دوسال و نیم از عاشقی ما گذشته بود که اولین خواستگار برای مهرنوش اومد .من استرس داشتم نکنه مهرنوش قبول کنه نکنه حالا که شرایط خواستگار از من بهتر اونو قبول کنه چه شبی بود شب راز و نیاز من و اینبار نوبت عاشقی من و خدا بود بلاخره بعد از یه هفته جواب منفی داده شد .دیگه یواش یواش باید مطرح میکردم که من میخوام زن بگیرم دنبال فرصت میگشتم اما چطور میگفتم ؟اصلا چی میگفتم ؟میدونستم به شدت مخالفت میکنن اما من دیگه تاب و تحمل نداشتم که کنار مهرنوش باشم و مهرنوش مال من نباشه .بلاخره یکروز دل و زدم به دریا به مامانم گفتم مامان اگر صلاح بدونید من میخوام زن بگیرم .
مامانم باور نمیکرد خوشحال شد گفت از خدا خواستم که همسر خوبی نصیبت کنه حالا که خودت پیشنهاد میدی معلوم خدا صدای منو شنیده اتفاقا تو سفر آخرم از مشهد یه قوار چادر سفید آوردم که بدم به عروسم که سرش کن .
مادر من خبر نداشت دختری رو که من انتخاب کردم اصلا اهل حجاب نیست .من دیگه نتونستم ادامه بدم که چه کسی رو پسندیدم و از اون روز مامانم دنبال دختر میگشت چه دخترهایی که معرفی نشد و من هر کدوم رو گفتم نه .تیر آخر دختر خالم بود که مامانم معرفی کرد سنش از من کمتر بود گفتم نه .و مادرم چه غوغایی به پا کرد که اون الیزابتی رو که میخوایی معرفی کن تا برم برات خواستگاری مادرم هیچ وقت فکر نمیکرد من یه الیزابت دارم یا بگم یه پرنسس و اون حرف رو از روی عصبانیت زد.
من در اوج ناباوری مادرم مهرنوش رو معرفی کردم .مادرم سرخ شد سفید شد گ۴ت اون دختره بی حیا بی چشم رو ؛رو میگی که میگن دوست پسر داره آمارش رو تو روضه دادن که می پلکه خودش برای دوستاش گفته دختر منیر خانم همکلاسش گقته دوست پسر داره .
گفتم اره درست گفتن .مادرم چشماش گرد شد گفت میدونی خب خداروشکر دورش خط بکش .
گفتم نه مادر ؛من با این قضیه مشکلی ندارم صدای مادرم بالا رفته بود میگفت تو غلط کردی که مشکلی نداره منو بابات مشکل داریم .
چطور میخوایی دست دختری رو بگیری که قبلا دستش تو دست یکی دیگه بود .
من که راضی نیستم خودت به بابات بگو .
ناراحت از دست مادرم بودم من چطور میتونستم به پدرم بگم .شب خود مادرم قضیه رو مطرح کرد چهره پدرم دیدنی بود فقط مونده بود منو از خونه بیرون کنه فریاد میزد که زمان ما مد نبود خودمون تعیین کنیم حالا جونها گستاخ شدن اونم کی …اون دختره لاغر مردنی رو
توی فریادهاش داد میزد اصلا کجا دیدیش مامانت میگه با پسر می پلکه خودش تعریف کرده.
با سر پایین با چهره برافروخته گفتم میدونم اما برام مهم نیست .این جمله رو گفتم سیلی محکمی از پدرم دریافت کردم که عجب پر رویی هستی تو چشم من میگی میدونی دوست پسر داره
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۳۱]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۶۷

خدایا کمکم کن از خدا کمک خواسته بودم پس درست میشد تمام توانم رو جمع کردم رو به روی پدرم که چند لحظه قبل سیلی بهم زده بود ایستادم و با لحن آرامی گفتم میدونم پدر دوست پسر داره و اون کسی نیست جز خودم . من سالهاست با مهرنوش دوستم .پدرم داغ شد خشم رو توی صورتش میدیدم
سیلی دوم رو نوش جان کردم پدرم از شدت عصبانیت دستاش به لرزه افتاده بود قلب مادرم گرفت طبق معمول گوشه ای نشست و دستش رو روی سینه اش گذاشت اما من سبک شدم راحت شدم چیزی که اذییتم میکرد فقط فقط بغض توی گلوم بود که جواب پدرم رو داده بود سریع رفتم از آشپزخونه آب اوردم دادم دست مادرم ؛اما مادرم ازم رو برگردوند گفت از دست تو آب نمیخورم گفتم نجس که نیستم بلند شد و گفت دیگه پسر من نیستی اونروز کلی جنگیدم با پدر و مادرم و از موضع ام پایین نیامدم یا مهرنوش یا هیچکس .
آخرین حرفم رو زدم که من از این خونه میرم و در عین ناباوری شندیدم که پدرم گفت همون بهتر که بری مایه ننگ خانواده .
در اولین فرصت بلیط گرفتم و راهی مشهد شدم یکراست رفتم حرم آقا ازش خواستم کمکم کنه گفتم تو غریب منم غریب منو به مهرنوش برسون تقریبا ۲۴ ساعت بود که بی خبر اومده بودم رگبار زنگ ها بود روی گوشیم الهه، مامانم،الناز خواهر دومی و الهام خواهر آخرم اما جواب نمیدادم دلم شکسته بود انتظار چنین برخوردی رو از پدرم و مادرم نداشتم نمیشه گفت قبول میکردن انتظار مخالفت بود اما نه سیلی نه اخراج از خونه و زندگیت …
روز سوم دیگه دلم طاقت نیاورد جواب گوشی رو دادم الهه بود پرسید مرض گرفته کجایی ؟گفتم مرض گرفتم اومدم حرم امام رضا تا شفام بده .
گفت خوبه خوبه نمک نریز پاشو بیا برگرد بابا رو راضی کردم بریم خواستگاری فقط شرط و شروط دارند که مهرنوش باید بپذیره قربونت برم آقا که همینجا حاجتم رو دادی سریع بلیط برگشت گرفتم دل تو دلم نبود …توی راه به مهرنوش خبر دادم گفت هر چی بگه میپذیرم خوشحال بودم که دارم به عشقم میرسم . پیامی از مهرنوش گرفتم

بگو دوستم داری

بگذار در قلبِ عاشقم

غوغا به پا شود
دوست داشتن مهرنوش از قلبم بود اما در جوابش نوشتم

هزاران هزار بار دوستت دارم مهرنوشم .

رسیدم خونمون خسته بود روز دوم بود پدرم صدام زد گفت میخوام شرایطم رو بیان کنم و شروع به گفتن کرد
باید چادر بپوشه
نماز و روزه
گفت گفت چیزهایی که سالها قبل گفته بودم و مهرنوش پذیرفته بود پدرو مادرم باهام سرسنگین بودن قرار خواستگاری گذاشته شد و من حال پریشونی داشتم با هیچ دعا و ثنایی آتش درون خاموش نمیشد . زنگ زدم مهرنوش و پشت تلفن تا سلام کرد بهش گفتم

عاشقانه هایت را فقط؛
به من بگوو …
همانطور که آغوشت فقط
مال من است …
با لبخند زیبایت بیا و مرا در
آغوشت بگیر …
همیشہ،
عاشقانہ …
دوستت خواهم داشت
می خندید میگفت خب نمیزاری والا وگرنه آنچنان محکم در آغوشت میگرفتم که نفست بند بیاد.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۳۲]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۶۸

بهش گفتم مهرنوش روز خواستگاری بابام هر چی گفت بگو باشه قبول کرد هر دو روی ابرها پرواز میکردیم هرچند توی خونه ما جو خراب بود خواهرام کاملا مخالف بودن مهرنوش رو دختره هرزه ای می پنداشتند همین که با من دوست بوده براشون سنگین بود اما یک چیز رو فراموش کرده بودن که یک طرف قضیه هم من بودم برادرشون باعث دوستی شده بود پدرم اصلا توجهی به من نداشت مادرم که اگر دست به چیزی میزدم صدبار میشستش.
یه روز عصر خواب بودم که الهام و الهه و مامانم داشتند سبزی پاک میکردن لا به لای حرفاشون شنیدم که الهام میگفت زودتر بگیریتش تا آبروریزی نشه نکنه حامله بشه دیگه جلو شوهرامون نمیتونیم سر بلند کنیم ..
چقدر ذهن خواهر من بسته بود یا شاید هم هیچوقت معنی واقعی عشق رو درک نکرده بود تا کجاها پیش رفته بود همین تفکرات بود که منو از چشم پدر و مادرم انداخته بود. هر روز به روز خواستگاری نزدیکتر میشدیم و دلشوره من بیشتر بیشتر میشد .
احدی به ساعتش نگاه کرد خیلی دیر شده بود و هیچکدوممون متوجه گذشت زمان نشده بودیم خیلی زود منو رسوند خونه و خودش رفت و منو با کولباری از عشق های جوانی تنها گذاشت .
در خونه رو باز کردم مامانم و با بام تو راه پله پریشون حال نشسته بودن پرسیدم اتفاقی افتاده مامانم گفت دخترم کجا بودی چند بار زنگ زدیم گوشیت جواب ندادی دلواپست شدیم عذر خواهی کردم فقط تنها حرف پدرم که تو ذهنم حک شد گفت دخترم شما یه زن تنها هستید خوبیت نداره تا این وقت بیرون باشی ….باز هم شرمنده پدر شدم .
گوشیم رو نگاه کردم دیدم بله خیلی تماس بی پاسخ داشتم همون لحظه احدی زنگ زد پرسید که مادرو پدرم چیزی نگفتن نگران بود .
از بابت خودم خیالش رو راحت کردم گفتم نه مشکلی نبود و ازش بابت عاشقانه های قشنگش تشکر کردم اونشب احدی ازم خواست اگر مشکلی ندارم گاهی اوقات از طریق نت بهم پیام بده یا به اصطلاح از طریق تلگرام …
شاید همون شب بود دقیق یادم نیست که اولین پیام رو از احدی دریافت کردم میدونم این زندگی واقعی حتی توی نت هم دست از سر ما برنمیداشت احدی برام نوشت که هیچ وقت نتونست به عنوان یه مرد درک کنه که چرا محمد با من برخوردهای خوبی نداشته .
راست میگفت مردی که خودش معنی عشق رو درک کرده باید هم متوجه نشه که محمد کی بوده و چکارا که نکرده .
حضور امیر احدی برای من نعمت بزرگی بود وقتی فکر میکنم میبینم اگر اونروزها احدی نبود من بازنده تمام عیار میدون میشدم . اما وجودش و راهنمایی هاش آرامش به من میداد .
حکم طلاق من صادر شد و این یعنی پایان یه زندگی ۶ ساله ؛و آغاز رسمی زندگی نازنین .
هیچ وقت از خدا خوشبختی یا بدبختی محمد رو نخواستم بعد از درک زندگی احدی ته مانده ناراحتی هایم از جدایی ام رنگ میباخت اما ناراحتی من برای جوانی ام بود که با تجربه های تلخ توی خونه مردی سپری شد که عشق رو با هرزگی اشتباه گرفته بود تجربه هایی که تاوان سنگینی داشت . وقتی با هزار امید و آرزو زن محمد قبادی شدم هرگز فکرش رو هم نمیکردم که توی ۲۵ سالگی مهر بیوه بودن روی پیشونیم زده بشه.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۳۲]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۶۹

من توی ۲۵ سالگی یه زن بیوه پولدار بودم توی اون دوران بی ارزش ترین چیز تو زندگیم پول بود اونم پول بابای محمد .محمد از زندگیم پاک شد روز طلاق روز سختی بود نازنین و محمد همراه هم آمده بودن یه زن چقدر میتونه بدبخت شده باشه که روز طلاقش دست یکی تو دستای همسرش باشه اینقدر محکم مشت هامو بسته بودم که ناخن هام توی دستم رفته بود فقط سعی میکردم آروم باشم اما مگر میشد از ۶ سال زندگی گذشت اشکهام جاری بود نه به خاطر نازنین که حالا جای من بود نه نه هرگز بلکه به خاطر دل داغدارم محمد ارزش نداشت که بخوام براش گریه کنم نازنین و محمد از کنارم رد شدن نازنین به طعنه گفت محمد حیف تو نبود که ۶ سال با این مرده متحرک گشتی .بلند شدم فریاد زدم نه حیف محمد نبود حیف من بود که با یه آدم هوسباز ساختم مفت چنگت نازنین خانم هرزه خانم .خنده نازنین فضا رو پر کرد روشو کرد سمتم و گفت میدونم داری میسوزی که محمد مال من شد .خنده ای از سر مسخره کردنش کردم و گفتم تو بسوز که سوختن من تمام شد اشک میریختم کار من و نازنین به کتک کاری کشید اون موهای مش شده اش رو توی دست گرفته بود و به جیغ های نازنین توجه نمیکردم شدیدا داغ دلم رو خالی میکردم اطرافیان واسطه شدن از هم جدامون کردن خونه محمد به نامم شد و ما بقیش قسط بندی شد .پاهام توان اومدن به خونه رو نداشت روی پله ها نشسته بودم و زار زار گریه میکردم التماسهای علی برای بلند کردنم بی فایده بود دل زخم خورده بود زخم خورده حماقت هام بودم شب تا صبح توی تب سوختم چند روز کارم فقط گریه بود طول کشید تا به خودم اومدم توی مهمونیها نمیرفتم حوصله نداشتم ازم سوال بپرسن که چکار کردی .فقط توی این مدت با احدی تلفنی حرف میزدم از کارهای روزانه ام میگفتم از دانشگاه میگفتم و گاهگاهی از شکستنم از دل خورده شده ام و اشک میریختم توی اون لحظات سخت امیر احدی کنارم بود گاهی وقتها شوخی میکرد میگفت به پول رسیدی ببین منو که دارم بی پول میشم بدونه عشق میشم هرگز دوست نداشتم حرفی پشت سرمون زده بشه و دیگران فکر ناجور بکنند بیرون رفتنم با احدی رو کم کرده بودم کلاس زبان میرفتم تنها هدفم این بود که برای زندگی برم خارج از کشور دقیقا زندگی با محمد منو برگردونده بود به ۶ سال قبلم و ارتباط من با احدی خلاصه شده بودبه پیام و زنگ .پاییز بود که طلاق گرفتم دقیقا یکسال طلاقم طول کشید بوی ماه مهر می اومد دانشگاه شلوغ شده بود بوی ماه عاشقی بود آغاز هوای دونفره بود ولی چه کنم که همیشه توی این دو نفره ها من تنها بودم همچنان سر کار میرفتم مدتی بود احدی رفته بود سفر واقعا که تنها شده بودم توی حیاط خونه نشسته بودم ظهر پاییز بود مامانم برگهای خشک رو جمع میکرد و من به صدای خرد شدنشون گوش میدادم آفتاب ملایم پاییزی وادار به فکرم کرد که بعد از دانشگاه چکار کنم این ترم درس چندانی نداشتم وقتم آزاد بود ترم آخر بودم موبایلم زنگ خورد حس میکردم احدی با سرعت بلند شدم دویدم سمت گوشیم درست حدس زده بودم احدی بود خبر داد که رسیده و میخواد منو ببینه خنده روی لبهام اومد خودم هم متوجه خنده ام نشدم فقط مامانم گفت کی پشت خط بود که اینجوری خنده به لبت اومد .چشمکی بهش زدم و مشغول آماده شدن شدم بافت پاییزی لیمویی و نارنجیم رو پوشیدم شال لیمویی روشنم رو هرگز آرایش نکردم فقط منتظر اومدن احدی بودم زنگ زد گفت دارم میام قرار شد چهار راه پایینی منتظرش باشم .
منتظرش بودم چهره اش خسته بود گفت حقیقت خسته ام اما خواستم قبل از اینکه برم خونه شما رو ببینم و داشبورد رو باز کرد یه هدیه داد دستم گفت مال شماست خوشحال شدم اما ته دلم حس میکردم نکنه من دارم به مهرنوش خیانت میکنم شاید مهرنوش قصدش برگشت باشه تو همین فکرها بودم که حس کردم احدی فکرم رو خوند شاید هم چون کادو تو دستم بود و خودم خشک شده بودم گفت نگران نباش از این قشنگترش رو برای مهرنوش گرفتم امروز میرم در خونه بهش بدم خوشحال شدم که به یادم بوده بازش کردم یه شال بافتنی بود که رنگهای شادی داشت ازش تشکر کردم گفت من میخوام برم نهار بخورم شما هم اگر دوست داشته باشید باهم بریم پذیرفتم‌ به سمت پیتزا فروشی رفت با اینکه من نهار خورده بود اما باز هم همراهیش کردم در حین خوردن شروع به تعریف کرد

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۳۳]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۷۰

 

شب خواستگاری رسید من و الهه و مامانم و بابام آماده شدیم رفتیم اما چه رفتنی تا اونجا مامانم گریه کرد که برای یکدونه پسرم برنامه داشتم ببین این دختره چکار کرد چطور پسرم رو ام گرفت اونشب پدرم قصد برهم زدن خواستگاری رو داشت دقیقا مشخص بود شرایطش رو مطرح کرد
چادر پوشیدن بیرون نرفتن و تلفن نداشتن خونه نماز خوندن لاک نزدن اینقدر گفت که شاید خودش هم خسته شده بود آخرش هم گفت فکر نمیکنم دختر خانمتون قبول کنه.
مهرنوش اونشب به احترام پدرم چادر پوشیده بود در جواب پدرم گفت من همه شرایط رو میپذیرم توی دلم قند آب شد خنده روی لب الهه ماسید این سه نفر با برنامه اومده بودن اونشب قرار عقد و عروسی گذاشته شد پدرم گفت فردا نگید نگفتید این پسر هیچ چیز نداره بی پول نداره طلا بخره .
پدر مهرنوش که تا اون لحظه سکوت کرده بود در جواب پدرم گفت زندگی به طلا و ماشین نیست سنشون کمه انشاالله با هم میخرن همین که دلشون با هم یکی و دلشون پاک خودش دنیایی ارزش داره امیر هم مثل مازیار برای من میمونه نجابت این پسر زبانزد خاص و عام همین کافی بقیه اش رو خدا درست میکنه .
نوبت تعیین مهریه بود پدرم انگار میخواست دختر بیوه ای رو عقد کنه از ۱۴ سکه شروع کرد بحث بالا گرفت یک لحظه عصبانی شدم پدرم داشت به آرزوش می رسید از بقیه خواستم که چون زندگی من و مهرنوش خودمون تعیین کنیم و به مهرنوش گفتم شما بگو اگر زیاد بود اون موقع در مورد صحبت میکنیم مهرنوش با تاریخ تولدش گل مریم خواست و تعداد ۱۱۴ سکه طلا همین و از نظر من اصلا چیز سنگینی نبود خودم هم مقداری طلا بهش اضافه کردم و از همگی خواستم که بپذیرند اونشب گذاشت هفته بعد عقد من و مهرنوش بود توی اون یک هفته چه حرفا که نشنیدم فقط سکوت میکردم خواهرام با هم حرف میزدند میگفتند عقدش کنه یه مدت بعد طلاقش میده این هوس زود گذر بعدش میریم ساناز دختر خاله مریم رو براش میگیریم و من به حرفهاشون میخندیدم تازه مهرنوشم داشت مال من میشد موهای ابریشمیش مال خودم میشد .
با مهرنوش رفتیم لباس برای عقد بخریم کلی گشتیم تا لباسی بخریم که محفوظ باشه اما همون روز مهرنوش ازم قول گرفت که لباس عروسیش باز باشه پذیرفتم چکار میتونستم بکنم دختر بود و هزاران هزار آرزو داشت نیم ستی انتخاب کردم مهرنوش اصرار میکرد پول نداری نخر اما نپذیرفتم و بلاخره براش خریدم مال به چه دردم میخورد فقط دل مهرنوش مهم بود .
خریدها رو نشون خانواده ام ندادم و فقط طلا رو اوردم خونه هر کس دید یه ایرادی گرفت برام مهم نبود .
مهرنوش تلفنی کلی ازم تشکر کرد و خواست خودم رو زحمت نندازم روز عقد از جانب من فقط خانواده خودم بودن با یکی از خاله هام اما از جانب مهرنوش زیاد دعوتی داشتند مهرنوش رو توی اون لباس و با آرایش دیدم این خانم زیبا ملکه من بود پرنسس رویاهام بود اما توی اون روز شاد دلم گرفت وقتی بعد از اینکه خطبه عقد خونده شد پدرو مادرم سریع مجلس رو ترک کردن .و من موندم و باری از تنهایی خواهرام که گوشه ای نشسته بودن بعد از شام همگی رفتند و من کنار سفره عقد بغض توی گلوم رو بیرون ریختم توی کت و شلوار دامادی اشک میریختم دستی روی شونه ام حس کردم برگشتم دیدم پدر مهرنوش گفت پسرم همه چیز درست میشه فقط زمان نیازه همون شب ازم خواست که مهرنوش رو برای زندگی نبرم طبقه بالا و من چه احمق بودم که به حرفش گوش نکردم .جایی برای رفتن نداشتم نمیشد اونشب هم خونه مهرنوش اینا بخوابم با مکافاتی خودم رو رسوندم خونه همه بیدار بودن خونه که خونه نبود ماتم کده بود انگار که امیرشون مرده بود …
گذشت اما به سختی …اونشب و شبهای دیگه اما من خودم رو به بی خیالی میزدم بیشتر لحظاتم با مهرنوش بودم مهرنوش اون سال کنکور قبول نشد و به تاریخ عروسی نزدیکتر میشدم مادرم به طعنه گفت :عروسی مال دختر نه مال زن تو مفهومش برام غریب بود نمیتونستم درک کنم چی میگه .
هیچوقت نشده بود تو روی مادرم به ایستم وجوابش رو بدم اما اونروز با عصبانیت فریاد زدم میشه بس کنید مگر شما چیزی میدونید که من نمیدونم لیوانی که روی میز بود رو برداشتم پرت کردم سمت دیوار و هزار تکه شد همراهش دل من هم هزار تکه شد فشار عصبی این مدت بهم پیشتر از پیش فشار اورده بود اونروز اونقدر داد زدم که تا مدتها صدام گرفته .حرکات اونروز من باعث شد همگی حساب کار دستشون بیاد و دیگه از بی اعتنایی خبری نبود یکماه بود عقد کرده بودیم اما من هنوز نتونسته بودم مهرنوش رو بیارم خونمون توی فریادهام گفتم مهرنوش رو میارم توی این خونه امان از کسی که بی اعتنایی به زنم کنه دیگه منو نمی بینید .

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۰]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۷۱

 

یک هفته بعد من مهرنوش رو برای شام دعوت کردم از مامانم خواستم غذای مورد پسند مهرنوش رو درست کنه استرس داشتم حس میکردم اتفاقی می افته من و مهرنوش دست تو دست هم وارد خونه شدیم خواهرام که هیچ کدوم نبودن پدرم تا دید مهرنوش چادر سرش نیست اخماش رفت تو هم که من گفته بودم چادر سر کنی
و شما پذیرفته بودی مهرنوش فقط نگاه من میکرد و از این استقبال جا خورده بود مادرم و پدرم اونشب کلا هیچ اعتنایی به ما نگذاشتند مادرم بعد از شام مشغول شستن ظرفها شد و پدرم به بهانه سر درد رفت توی اتاق در رو بست به مهرنوش اشاره دادم ناراحت نباشه . چیزی رو که میخواستم مطرح کنم خیلی سخت بود تقریبا بی حرمتی به مهرنوش و خانواده اش بود اما چه کنم که اگر مطرح نمیکردم بعدها جز مشکلات بزرگ زندگیم میشد .میوه گذاشتم توی ظرف به بهانه لپ تاپ مهرنوش رو بردم توی اتاق خودم سعی کردم آروم باشم اما لرزش دستام همه چیز رو نشون میداد میوه براش پوست کندم حالا مهرنوش زن شرعی من بود توی بغلم گرفتمش و بوسیدمش لبخندی زد و گفت چیزی میخوایی بگی ؟از دل آشوب من خبر نداشت بهش گفتم مهرنوش میخوام یه چیزی مطرح کنم در موردش فکر کن دوست نداشتی انجام نده با موهاش بازی کردم بهش گفتم میشه ازت خواهش کنم با مامانم بری دکتر ؟
چشمای مهرنوشم گرد شد چهره اش جذاب تر از قبل شده بود گفت امیر دکتر چی ؟گفتم چه میدونم والا میگم خانواده من سنتی ان فردا پس فردا حرفی ازش در نیاد بگن قبلا ازدواج کردید خودم هم دقیق نمیدونستم چی دارم میگم فقط بنا به گفته های چند روز قبل مامانم حرف میزدم .
مهرنوش ناراحت شد گفت امیر یعنی من به جز تو با کس دیگه ای بودم .
گفتم نه نه اصلا تو عشق منی تو عزیز دل منی من اصلا بهت شک ندارم ولی قبول کن که مادرم زن سنتی پس عقایدش هم سنتی .
مهرنوش همون شب اعلام کرد که میره دکتر . آخر شب خودم مهرنوش رو بردم در خونشون رسوندم .صبح به مامانم گفتم که با مهرنوش بره دکتر وقتی خواستند برن دیدم الهه هم همراهشون گفتم تو دیگه چرا فضول خانم ؟
گفت میخوام ببینم آقا داداشم دسته گل به آب داده بعدش هر هر خندید.
نمیدونم اونروز توی مطب چی گذشته بود که وقتی رفتم دنبال مهرنوش توی خیابون اومد بغل و اشک میریخت برام مهم نبود توی خیابونیم فقط دل شکسته مهرموشم برام مهم بود بردمش آبمیوه فروشی آبمیوه خوردیم هر چی تلاش کردم نتونستم اونروز خنده روی لبهاش بیارم .
مادرم شب به بابام میگفت دختره سالم بود .افکار پوچشون هر لحظه منو بیشتر آزار میداده .
آخر شب برای مهرنوش پیام فرستادم کمی شرم داشتم ولی به خاطر خندوندن مهرنوش ارسالش کردم

 

یادِ آن شب…
که بِچَسبَد لَبِ مَن بَرلَبِ تو
تو دَر آغوش ِ مَنو،
مَن شُده مَست اَز لَبِ تو
وَلی اِمروز دَریغا زِ تو دورَم چه کُنم؟
دلِ دیوانهٔ ما
کَرده هَوایِ لَبِ تو

مهرنوش زنگ زد میخندید از پیامم گفت افرین به راه اومدی داری یاد میگیری و میخندید
خوشحال از خوشحالی مهرنوشم شدم خوشحال از اینکه نذاشتم با ناراحتی بخوابه .
برام عجیب بود که محمد هیچ وقت هیچ پیامی توی گوشیش نداشت اما احدی فایلی درست کرده بوده و تمام پیام هاشو تو کپی کرده تازه میگفت توی لپ تاپش همه رو داره هر بار که احدی رو میدیدم از شدت حسودیم به مهرنوش بیشتر میشد که چه احمقانه داره یه زندگی رو از دست میده .بعد از نهار از احدی جداشدم و خودم قدم زنان به خونه اومدم .

 

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۱]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۷۲

رسیدم خونه احدی زنگ زد گفت نگران بودم هوا سرده سرما نخورید گفتم ممنونم خوبم به احدی نگفتم اما گلوم درد گ فته بود انگار که خشک شده بود شب تا صبح نتونستم بخوابم تب شدید داشتم . مرخصی گرفتم و دانشگاه نرفتم مامانم و بابام هم بلیط داشتند که ظهر برن مشهد دوست نداشتم مامانم نگرانم بشه اصلا بهش نگفتم حالم خوب نیست .اماده شدم به بهانه دانشگاه رفتم دکتر مراجعه کننده ها زیاد بود تا نوبتم بشه خیلی طول کشید وقتی رسیدم خونه مامانم دم در بود گفت ما رفتیم شبا بری خونه علی گفتم باشه. چون دیرشون بود متوجه حال خراب من نشدن تا عصری خوابیدم اصلا جون نداشتم حتی بلند بشم چیزی بخورم عصری با هزار مکافات بلند شدم زنگ زدم آژانس خودم رو رسوندم درمانگاه تا سرمم تزریق بشه روی تخت دراز کشیدم چشمام توان نداشت با سرم توی دست خوابم برد با صدای گوشی چشمام رو باز کردم احدی بود پرسید امروز دانشگاه نرفتی ؟گفتم نه .
گفت چرا ؟؟
گفتم حالم خوب نبود نیاز به استراحت داشتم برای همین مرخصی گرفتم .
احدی:الان کجایی ؟چرا اونجا اونقدر شلوغ
مهسا:درمانگاه هستم سرم زدم
احدی :جدی ؛چرا نگفتی بگو کدوم درمانگاه تا بیام .
هرچی اصرار کردم نمیخواد بیایی قبول نکرد ادرس رو دادم احدی در کسری از ثانیه خودش رو رسوند اتاق تزریقات خلوت بود از خانم پرستار خواهش کرد برای لحظه ای بیاد داخل .
اومد بالای سرم میخدید گفت ببین چه بلایی سر خودت اوردی مگر ماشین نبود که پیاده رفتی . الان میبرمت یه جایی تا خوب بشی خندیدم نگام کرد اما ناگهان سرش رو انداخت پایین و سریع از اتاق خارج شد .
متوجه حرکاتش نشدم تا پایان سرم منتظرم موند .حواسش بهم بود نیافتم خودم رو توی ماشین جا دادم اما هنوز حرکاتش برام سوال بود .
حرکت کرد گفت بریم جگرکی تا جونی بهت بیاد .
گفتم میشه یه سوال بپرسم .نگاهی بهم کرد گفت حتما .
پرسیدم چرا توی اتاق یک دفعه سرتون رو انداختید پایین و از اتاق خارج شدید
نگاهم کرد چقدر نگاه احدی رو دوست داشتم شاید عشق به مهرنوش باعث این همه لطافت در وجود این مرد شده بود و یا شاید قلب پاکش بود که نگاهش سراسر مهربانی بود ضربه ای به فرمون زد و گفت اخه چطور بگم ؛ ولی عیب نداره حالا که شما اینقدر نکته سنج هستید میگم که ناراحت نباشی .حقیقتش خنده دار دلم نمیخواست از یه مریض به دوتا مریض تبدیل بشیم آخه من اومدم تا تو خوب شی نه منم بیام تخت بغلی …

چطور مهرنوش برام تعریف میکرد که با دختر یوده چطور میتونست نگاهش رو کنترل کنه پس هرگز نمیپذیرم که با کسی بوده باشه
از ماشین پیاده شد شلوار جین آبی تیره ای به پا داشت و کاپشن سرمه ای قرمزی خیلی خواستنی بود دلم براش سوخت که مهرنوش جواب عشق پاکش رو به خوبی نداده .
با سینی پر از جگر کباب شده برگشت خودش سریع نمک زد و شروع به خوردن کرد گلوی من عفونت کرده بود نمیتونستم چیزی بخورم اما به خاطر دل احدی چند لقمه خوردم .
به مامانم زنگ زدم گفتم من بیرونم شب هم خونه علی نمیرم با یکی از دوستانم هستم مامان آهسته پرسید احدی گفتم بله گفت مواظب خودت باش .
تماس رو قطع کردم هنوز مشغول خوردن بود گفت چیزی نخوردی ها من همش رو خوردم عجیب بود برام احدی بیشتر اوقات غذای بیرون رو میخورد

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۱]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۷۳

 

گفتم نوش جان پرسید بهترم گفتم آره خدارو شکر بهترم ولی حقیقتش شدید خوابم می اومد نمی شد جلوی احدی بگم .
گفت حالا که خوبی بریم آلاچیق یکی از دوستام جای خوبیه .نه نگفتم پذیرفتم توی راه خوابم برده بود تا برسیم نزدیک یکساعت تو راه بودیم وقتی رسیدیم بیدارم کرد خانم حسینی خانم حسینی چشمامو باز کردم دیدم احدی گفت رسیدیم .
پیاده شدم جایی بود که شامل چند تا آلاچیق میشد که دور تا دورشون پلاستیک بود وارد یکیشون شدیم و سفارش چایی داد چند تا بالشت اونجا بود وسط آلاچیق حالت بخاری بود که با هیزم روشن بود چایی با نبات آورد احدی چایی ریخت و ازم خواست بالشت بزارم زیر دستم و راحت باشم خدا خیرش بده چون خیلی دلم میخواست لم بدم ..بهش گفتم اقای احدی من با این حالم منتظر عاشقانه های شما هستم .خندید و گفت والا امیر بگی راحترم تو این مدتها یا اقای احدی بود یا استاد .لبخندی زدم و پذیرفتم .چایی رو با نبات خورد نگاهی به ساعتش کرد پرسید چه ساعتی باید برگردیم .گفتم پدرو مادرم رفتن مشهد زیارت به مادرم هم گفتم همراه شما هستم هرساعتی بشه برمیگردیم .
گفت خب پس تعریف میکنم برای غروب برمیگردیم و شروع به تعریف کرد .

بعد از تماس مهرنوش با خیال راحت خوابیدم .مشغول کار بودم که یکی از همکارام گفت وام گرفتم اما پشیمون شدم تو نمیخواییش گفتم بزار محاسبه کنم یه حساب کتابی کردم دیدم میتونم قسطش رو بدم گفتم باشه بدش به من .با وامی که گرفته بود تصمیم داشتم ماشین بخرم تا با مهرنوش راحت تر بریم گردش یک هفته دنبال خرید ماشین بودم آخرش یه پراید کار کرده خریدم رفتم در خونه مهرنوش زنگ زدم موبایلش گفتم سریع آماده شو تا یک ربع دیگه بیا دم در .
مهرنوش بعد یک ربع حاضر بود در خونشون رو باز کرد منو سوار پراید دیدم خندید اومد نشست تو ماشین گفت مال کیه .گفتم مال پرنسس منه .خانم قشنگمه .میگفت شوخی نکن گفتم شوخی کجا بوده وام گرفتم خریدم میخندید دستش رو برد ضبط رو روشن کرد ازم خواست سر حوصله رانندگی نشونش بدم بعد از کلی گشت و گذار گوشه ای خیابون نگه داشتم بستنی بخوریم صورت مهرنوش سمت من بود موهاش کاملا پیدا بود آرایشش از همیشه غلیظ تر بود آهنگ چاووشی بود دوستی ساده ما غیر معمولی شد مهرنوش باهاش میخوند دستم رو بردم سمت موهای مهرنوش کمی دادم داخل گفتم قشنگ من کیه ؟گفت معلومه منم همونجور که دستام لا به لای موهاش بود گفتم پس قشنگیاش هم مال منه .مهرنوشی من مگر قول بهم ندادی که رعایت کنی گفتم چادر بپوشی قبول کردی حالا که نمیپوشی حداقل زلف بر باد مده .شونه هاشو داد بالا گفت وا امیر تو دوست داری من مثل پیره زنها بگردم من نمیتونم جلوی دوستام مثل ننه قمرها بگردم .جا خوردم انتظار این جملات رو نداشتم من این مدت به خاطر مهرنوش خودم رو زیر بار کلی قسط بدهی برده بودم تحت فشار خانواده بودم اما کوتاه نیومدم اما مهرنوش نمیخواست قبول کنه به خاطر من حجابش رو رعایت کنه .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۲]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۷۴

 

اصلا به روی خودم نیاوردم که مهرنوش چه جوابی بهم داده .من به خاطر مهرنوش از همه چی گذشته بودم دوبار دستم رو بردم توی موهاش به شوخی کمی کشیدم گفت اخ دردم اومد گفتم : سفارش شده زن نافرمانی کرد تنبیهه شود حالا هم این سزای نافرمانی تو بود من به شوخی گفتم اما خواستم که مهرنوش در جریان باشه .مهرنوش خندید وقتی دیدم به شوخی گرفته گفتم خانم خوشگل من اصلا نیاز به آرایش نداره اونم به این غلیظی .تازه دوست دارم خانمم تو روز عروسیش تغییر کنه .
من این جملات رو گفتم ولی انگار با دیوار صحبت کرده بود مهرنوش به شوخی گرفته بود با خودم عهد بستم آهسته آهسته به مهرنوش بگم که ناراحت نشه و برای اونروز بس بود مهرنوش رو در خونشون گذاشتم و خودم رفتم خونه وقتی خبر ماشین خریدنم رو گفتم هیچ عکس العملی ندیدم درمیان جمع بودم اما تنها بودم .
شاید توی همون روزها بود که با وجود عشقم به مهرنوش اما احساس پشیمونی کردم اما نذاشتم کسی متوجه بشه .صبح سرکار بودم که مهرنوش زنگ زد که عمه ام برای آخر هفته دعوتمون کرده گفته به خودت هم زنگ میزنه .گفت نیازی نیست همون که به خودت گفته کافی باشه میریم .
گفت عصری میایی سراغم میخوام تا یه جایی برم .گفتم نه اضافه کارم خیلی کار دارم نمیتونم بیام حالا کجا میخوایی بری ؟
گفت هیچ جا .
منم دیگه نپرسیدم مهرنوش خونه پدرش بود و زمانی که وارد زندگی من میشد باید ازش توقع داشت که هر حرفی رو میزد ساده گذشتم از کنار مسئله .
فردا عصر رفتم سراغ مهرنوش تا بریم لباس بخره با دیدن مهرنوش جا خوردم میخ کوب شدم خدایا یعنی خود مهرنوش بود چندین بار چشمامو باز و بسته کردم اره درست میدیدم .
مهرنوش سوار ماشین شد اخمهام رفته بود تو هم دست خودم نبود عصبانی شده بودم .
مهرنوش گفت تبریک نمیگی ؟دستی کردم توی موهاش گفتم چه تبریکی ؟این چه رنگی زدی مگر من شوهر تو نبودم نمیخواستی یه نظر بپرسی .موهای مهرنوش طلایی روشن بود به قول خودش کاهی کرده بود .خون خونم رو میخورد دردم کم بود این یکی هم اضافه شد جواب مامانم رو چی میدادم در ضمن خودم عاشق موهای مشکی مهرنوش بودم .ابروهاشو برده بود بالا ؛موهاشو روشن کرده بود چیز عجیبی شده بود سرم رو گذاشتم روی فرمون سعی میکردم خودم رو کنترل کنم اما نمیشد .بهش گفتم همین الان پیاده میشی میری با چادر میایی .گفت من چادر نمی پوشم .
گفتم منم شما رو جایی نمیبرم حق هم نداری از خونه در بیایی .اشک توی چشماش جمع شد برام مهم نبود باید حکمم رو اجرا میکرد مهرنوش لباس میخواست و دیگه زمانی برای خرید نبود با حرص پیاده شد رفت تو خونه در و محکم بست ده دقیقه بعد با چادر اومد سوار ماشین شد و اشکهاش می اومد گفت انتظار داشتم خوشحال بشی .
طاقت اشکهاش رو نداشتم سرش رو چسبوندم به سرم گفتم تو چشمام نگاه کن با همون حالت گفتم خب عصبانی میکنی ادم رو نبینم گریه کنی .حالا اشکهاتو پاک .سرش رو از سرم جدا کردم و حرکت کردم توی مسیر مهرنوش ازم خواهش کرد چادر رو در بیاره نپذیرفتم باید عادت میکرد .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۳]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۷۵

 

ناراحت بودم اما من روز اول با مهرنوش اتمام حجت کرده بودم و پذیرفته بود ماشین رو پارک کردم هر دو پیاده شدیم مهرنوش اخماش تو هم بود خواستم دستش رو بگیرم قبول نکرد مغازه های زیادی رفتیم لباسهایی که مهرنوش انتخاب میکرد مشکل داشتند یا یقه هاشون باز بود یا آستین کوتاه بود بلاخره مشکلی داشت بعد از کلی گشتن و بالا و پایین کردن یک دست کت و دامن کرم شکلاتی خریدیم که به مهرنوش خیلی می اومد .با خرید لباس اخمای مهرنوش کمی باز شد .برای چادر پوشیدنش خواستم بهش جایزه بدم براش یه آبنبات چوبی خریدم و موفق شدم با جایزه ای که بهش دادم خنده به لبش بیارم .شام رو بیرون خوردیم مهرنوش رو رسوندم در خونشون اما نذاشتم پیاده بشه گفتم :خانم خانما باهاتون صحبت دارم نگاهم کرد منظورش این بود بگم.دستش رو گرفتم توی دستم گفت مهرنوش جان بابت امروز معذرت میخوام اما به منم حق بده که کارت اشتباه بوده من موهای مشکیت رو دوست داشتم حیف نبود نابودش کردی چرا چهره معصومت رو خراب کردی مهرنوش دل نازک بود سرش رو انداخت پایین اشک تو چشماش جمع شد گفت :می خواستم خوشحالت کنم قصد بدی نداشتم .دستش رو محکم فشار دادم گفتم میدونم که قصدت خوشحال کردن من بوده ولی من ناراحت شدم میشه بری آرایشگاه بدی برات تیره ترش کنه قبول کن من اینجوری دوست ندارم بزار رفتیم سر خونه زندگیمون هر جور دوست داشتی رنگ کن .حالا هم دلخور نباش .
گفت من از چادر دلخورم دوست ندارم بپوشم اصلا بلد نیستم .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم ولی مهرنوش من روز اول بهت گفتم و تو پذیرفتی و الان میزنی زیر حرفت و قول و قرارهامون .
گفت : من نمیدونستم اینقدر سخت باشه .
چکار باید میکردم گیر کرده بودم اگر میگفتم نپوش بعد از عروسی غوغایی داشتیم وصف نشدنی از طرف خانواده ام بگم بپوش این دختر سنش کم بود دوست داشت مثل بقیه دوستاش بپوشه .
بهش گفتم عیب نداره مثل دوره کارآموزی یه مدت تو عقد بپوش بقیه اش خدا بزرگه .بغلش کردم بوسیدمش و ازش خواستم مواظب خودش باشه .
روز مهمونی عمه مهرنوش رسید بار اولم بود تو جمع خانوادگیشون میرفتم مهرنوش گفته بود اسپرت بپوشم من هم تیپ اسپرت زدم به مامانم هم گفتم مهمونم شب تا دیر وقت نمیام .
رسیدم در خونشون همه منتظر من بودن تا حرکت کنیم .هر دم از این باغ برای من بری میرسید مهرنوش موهاشو تیره کرده بود انصافا بهش می اومد و آرایشگاه رفته بود موهاشو جمع کرده بود از روز عقدمون قشنگ تر شده بود به سمت خونه عمه اش حرکت کردیم .
رسیدیم همگی پیاده شدن با استقبال گرم عمه و شوهر عمه مهرنوش وارد خونه شدیم خونه که خونه نبود کاخ بود اولین شوک زمانی بهم دست داد که مهرنوش خیلی راحت با پسر عمه اش دست داد شوک دوم این بود که مهرنوش روسریش رو دراورد و شوک سوم نهایی زمانی بود که به پاهای مهرنوش نگاه کردم دیدم جوراب نازک رنگ پا پوشیده .
داغ شده بودم دمای بدنم بالا رفته بود در اولین فرصت مهرنوش رو صدا زدم گفتم روسریت رو بپوش گفت تو رو خدا امل بازی در نیار .گفتم امل بازی نیست میگم بپوش .گفت الان نمیشه بزار یه وقت دیگه جلوی دیگران زشت بود اگر به بحثمون ادامه می دادیم ممکن بود متوجه بشن به بهانه ای رفتم توی اتاق و مهرنوش رو صدا زدم .توی اتاق کلی بحث کردیم و اولین مهمونی مشترکمون شد مسبب اولین جنگ و قهر ما دوتا مهرنوش روسری نپوشید و به حرکاتش ادامه داد.مهرنوش خودمختار بود اونروز من فقط زجر کشیدم مهرنوش با پسر عمه اش شروع به ورق بازی کرد .حقیقتش پشیمون بودم از انتخابم اما راه برگشتی نبود از جانبی هم همون موقع ها بود که متوجه شدم مهرنوش عوض بشو نیست توی مهمونی بارها با خودم تکرار کردم این زندگی آغاز نشه بهتره خودم هم میتونستم حدس بزنم عاقبت خوبی نخواهد داشت .اونشب ما باهم حرف نزدیم وعلاوه بر خودمختاری لجباز هم بود حرف حرف خودش بود کاری رو که دوست داشت انجام میداد شب تا صبح نتونستم بخوابم آینده ای بس مشکل رو میدیدم .صبح منتظر پیام از جانب مهرنوش بودم اما نه زنگ زد و نه پیامی .بعد از کار رفتم گل خریدم ورفتم در خونشون پدرش درو باز کرد اخم هاش تو هم بود تعارفم کرد رفتم داخل همگی رفتارشون یه جوری بود الا مازیار .مهرنوش اومد ناراحت بود میگفت من پشیمونم نمیخوامت تو رفتارت تغییر کرده بهش گفتم : من روز اول بهت گفتم که من مذهبی ام خانواده ام مذهبی ان و تو پذیرفتی .مهرنوش افتاد گریه پدرش رو به سمت من کرد گفت دختر که اسیری نبردی این امل بازیها چی بوده دیروز دراوردی اگر اینجوری باشه طلاقش بدی بهتره .حرفی نزدم این ازدواج مثل یه مرداب بود که منو کشونده بود داخلش توان بیرون اومدن هم نداشتم .سخت بود برم اعلام کنم پشیمون شدم مازیار پا درمیونی کرد و حق رو به من داد و از مهرنوش خواست که بیشتر رعایت کنه اونروز هر جور بود گذشت منو مهرنوش آشتی کردیم اما حقیقتش دل چرکین شدم کاشکی کمی بیشتر دقت میکردم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۴]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۷۶

 

مهرنوش رو دوست داشتم اما دوست داشتن فقط یه قسمت زندگی بود بعد از اون ماجرا سعی کردم کمتر به کارهای مهرنوش توجه کنم .شاید عشق من و مهرنوش یکطرفه بود و فقط از جانب من بود .تولد مهرنوش نزدیک بود پول چندانی نداشتم اما با هزار زحمت پولی رو جور کردم و برای مهرنوش انگشتری خریدم حقیقت انگشترش باریک بود مهرنوش چند روز جلوتر گفت میخواد دوستاشو دعوت کنه برای خوشحالی مهرنوش قبول کردم گفتم پس من شب میام مزاحمتون نباشم مهرنوش گفت نه حتما بیا بچه ها هستند روز تولد رفتم هیچ حرفی برای گفتن باقی نمونده بود دوستای مهرنوش با دوست پسرهاشون اومده بودن تولد مختلط بود زجر کشیدم قابل گفتن نبود بارها قصد کردم که از جشن خارج بشم اما نه موندنم بهتر بود موندم اما اخمام تو هم بود سرخ شده بودم صورتم ورم کرده بود دقیقه دقیقه اش برام عذاب بود اینجور نمی شد مهمونها که رفتند گوشه ای مازیار رو گیر اوردم و گفتم بیا مازیار حرف دارم .
و براش گفتم واقعا دارم زجر میکشم نمیتونم رفتارهای مهرنوش رو تحمل کنم مازیار خیلی راحت بهم گفت من از اولش گفتم بدرد هم نمیخوریداما گوش نکردید .الان هم کاری ندارم خودتون دوتا فکر کنید به نتیجه برسید .فردای تولد رفتم سراغ مهرنوش سوار ماشین شد سرسنگین جوابش رو دادم گفت جایی که من ناراحت باشم با اون انگشتری که اوردی تو ناراحتی آبروم رو جلوی دوستام بردی گفتم بس کن حوصله ندارم بحث نکن تو هم با حرکاتت آبروی منو بردی من زن اینجوری نمیخوام .بحثمون بالا گرفت کنترل از دستم خارج شد سیلی محکمی به صورتش زدم افتاد گریه طاقت اشک هاشو نداشتم ولی حقش بود گفتم طلاقت میدم حوصله بچه بازی های تو رو ندارم فکراتو بکن یا درست میشی یا هرکس بره پی کار خودش.در خونشون پیادش کردم و خودم ساعتها تو خیابون بودم از کار خودم پشیمون بودم اما یه جایی باید کار یکسره میشد تا یک هفته نه زنگ زدم نه پیامی فقط بهش اعلام کردم اخر هفته میام سراغت حرفت رو بزن تا تکلیف مشخص بشه .اون یک هفته برای من هر دقیقه اش سالی گذشت حقیقت گیر کرده بودم چطور به خانواده ام میگفتم و حرف اونا به حقیقت می پیوست که عاشقی ۴۰ شبه .
آخر هفته رفتم دیدن مهرنوش در عین ناباوری دیدم مهرنوش ارایش نکرده و موهاش داخل بود .
تا سوار شد گریه افتاد گفت این یه هفته بهم سخت گذشت دیگه ولم نکن قول میدم به حرفت گوش بدم .
اون سیلی و یک هفته قهر جرقه ای شد برای ذهن مهرنوش …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۵]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۷۷

 

مهرنوش بهتر شد ولی عالی نشد هنوز لج میکرد اما من میساختم کلا از خانواده طرد شده بودم اگر مهرنوش هم از دست میدادم یعنی اول بازی بازنده بودم توقع مهرنوش بالا بود اصلا به جیب بی پول من توجه نمیکرد هروقت کم اعتنایی میکردم بیشتر سمتم می اومد به تاریخ عروسیمون نزدیک میشدیم حتی ذره دل خانواده ام به رحم نیومده بود و ای کاش همون موقع کار یکسره شده بود که امروز اینقدر من در عذاب نباشم من حتی به آینده مهرنوش فکر میکنم که چطور خواهد شد میدونم تمام کارهاش از روی لجبازیه اما چه میشه کرد .یه شب نزدیک عروسی مهرنوش رو راضی کردم بیاد به قول معروف به دست و پای پدر و مادرم بیافته تا شاید دلشون به رحم بیاد میدونم سخت بود اما مهرنوش به خاطر من پذیرفت که بیاد .میدونم سختش بود اما پذیرفت هیچ وقت اونشب یادم نخواهد رفت که پدرو مادرم چه بی حرمتی کردن شیرینی و گل خریده بودیم وارد خونه شدیم همین که مهرنوش شروع به حرف زدن کرد پدرم گفت نمیخوام بشنوم تو میایی تو این خونه زندگی میکنی چون شوهرت ساخته اگر خونه من بود هرگز اجازه نمیدادم که پاتو بزاری توی خونه من ما از در تو کوچه رفت و اومد میکنیم که تو رو نبینیم هر چه زودتر هم پول جمع کنید و از اینجا برید دلم شکست وقتی دیدم مادرم دفاع نکرد و بلند شد رفت توی آشپزخونه دلم شکست وقتی مهرنوش اشک هاش سرازیر شد خونه ما دوتا در توی دوتا کوچه داشت پدرم ادامه داد اینجا خونه بابات نیست اینجا خونه من بزرگ خاندان احدی توی دلم خنده ام گرفت کل فامیل ما پنجاه نفر هم نمیشد بعد پدرم شده بود بزرگ خاندان آخرش هم بدون شام خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون کاملا پشیمونی رو توی چهره مهرنوش میدیدم برای لینکه از دلش در بیارم بردمش خیابون گشتیم آخرش یه مانتوی خوشگل باب طبع خودم براش خریدم شام هم بیرون خوردیم در طول مسیر براش آهنگ خوندم خیلی پکر شده بود بردمش یه مغازه که همش پاستیل داشت براش آبنبات رنگی خریدم ولی مهرنوش انگار خنجر خورده بود توی خودش بود ناراحت بودم آخه چرا پدرم اینکار رو کرد.
تا صبح فکر کردم نگاهم به سقف بود عیب نداشت مهرنوش ناراحت شده بود اما من از دلش در می اوردم .
احدی چایی دومش هم خورد گفت دیر شده بریم مسیر طولانی هر دو از آلاچیق ها خارج شدیم به سمت ماشین رفتیم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۶]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۷۸

 

از صحبتهای احدی کمی ناراحت شده بودم مهرنوش هم سختی زیاد کشیده بود پدر محمد رو با پدر احدی مقایسه میکردم میدیدم من همیشه مورد لطف حاج قبادی بودم هر چی فکر میکردم میدیدم خداوند پازلهای زندگی ماها رو درست نچیده یه پدر با خصوصیات اخلاقی تند فرزندی مثل امیر داشته باشه و یه پدر مثل حاج قبادی فرزندی مثل محمد نه شاید هم ما ها بچگی کردم کار خدا که صد درصد بیحکمت نیست توی فکر بودم شبی رو از ذهنم میگذروندم که مهرنوش رفته عذر خواهی و رفتار تندی باهاش شده احدی صدام زد گفت به چی فکر میکنید در جوابش گفتم به مهرنوش که اونم عاشق شما بوده به خاطر شما پا روی غرورش گذاشته .
احدی فکر کرد گفت اره درسته اما عشق همه چیز نیست فرهنگ توی ازدواج موثر تربیت خانوادگی خیلی موثر و بزرگترین اشتباه من این بود که مهرنوش رو در کنار خانواده ام جا دادم که نباید اینکار رو میکردم .
خانواده من توی این شرایطی که هستم بی تقصیر نبودن اما فکر میکنم برای امشب بس باشه شما هم خیلی ناراحت شدید هر چی بود گذشته پس جای ناراحتی نداره .
جاده خلوت بود و احدی همراه موزیک زمزمه میکرد و روی فرمون ضربه میزد
نگاهی به احدی انداختم برای لحظه ای آرزو کردم که ای کاش این مرد من بود سرم رو ناخواسته تکون دادم نه نه من نباید اینجور فکری بکنم امیر احدی مال مهرنوش هنوز قلبش برای مهرنوش میتپه احدی پرسید اتفاقی افتاده گفتن نه جوری محکم جواب دادم که خودم هم جا خوردم .بارون شروع به باریدن کرد شیشه ماشین خیس میشد چقدر این لحظات رو دوست داشتم با اینکه میدونستم امیر مرد مهرنوش و هرگز مال نبوده و نخواهد بود اما کنارش بودن رو دوست داشتم . شام به پیشنهاد احدی به یه رستوران سنتی رفتیم و جوجه کباب سفارش دادیم همون لحظه مامانم تماس گرفت حالم رو پرسید من که میدونستم هدف مامان چیه ولی نگفتم تا خودش بپرسه .یواش پرسید با اون پسره ای ؟وا مامانم چطور میپرسید انگار اون پسره دوست منه گفتم بله مامان در کنار اقای احدی هستم گفت پس مزاحمت نشم شب رفتی خونه درها رو قفل کنی خیلی هم دیر نری خونه زشته .باشه ای گفتم و تلفن رو قطع کردم.
تا کباب ها آماده بشه زمان بود داشتم فکر میکردم چی بگم که سکوت بینمون از بین بره که خود امیر پیش قدم شد
گفت به نظرتون آزادی توی زندگی مشترک چقدر معنا داره ؟؟؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۶]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۷۹

 

سوال سختی بود چون من توی زندگی با محمد کاملا آزاد بودم هیچوقت سختگیری که امیر به مهرنوش کرده بود محمد با من نکرده بود اما من با تمام آزادی هایی که داشتم همیشه رعایت کردم لحظه ای فکر کردم و بعدش به امیر گفتم : میدونید لفظ آزادی شاید در سوال شما ایجاد ابهام کنه…اما نظر من آزادی یعنی احترام به عقاید هم، ما در عصری هستیم که با ملت های دیگه به شکل مجازی هم شده آشنایی داریم و میطلبه و باید اینجوری باشه که با پدر و مادر هامون متفاوت باشیم چون جامعه مون و روابطمون با اون جامعه که مادر و پدرامون بزرگ شدن فرق داره.
آزادی یعنی اینکه دوست دارم میدونم دوستم داری در کنار هم خیلی از لحظه ها فعالیت ها تجربه ها رو کسب میکنیم ولی در عین حال فعالیت های مخصوص به خودمون رو داریم….از اینکه فضای خالی برای شریکمون قائل بشیم نمیترسیم…با هم مشورت کنیم ولی در نهایت به حق انتخاب شریک زندگی احترام بزاریم.
و البته به نظرم گام اوله همه اینها انتخابه اولیه طرف مقابلمون…. نباید انقدر دور از لحاظ فرهنگی باشیم که نفهمیم هر کدوم چی میخوایم.
امیر آقا شاید این حرفها که میزنم و دیدی هست که الان دارم بر حسب تجربه ای که داشتم به دست اومده…. دیدی که شش سال پیش اصلا نداشم
امیر تحسینم کرد گفت :
چقدر قشنگ توضیح دادید….دقیق که فکر میکنم تو همه ی این سالها فقدان احترام رو بین خودم و مهرنوش احساس میکردم…انگار همیشه قرار بود حرف یکی درست باشه و این تقصیر دوتامون بود. آره آزادی همینه قرار نیست همه اونی باشن که تو میخوای..آزادی در زندگی مشترک هم به تلقی من یعنی سلام میشه اجازه بدی تو مسیر پیشرو همراهت باشم،هواتو داشته باشم، شریک غم و شادیت باشم، مشاورت باشم چون من از این که هستی خوشم میاد همینجوری…..نه قراره تغییرت بدم نه تو منو تغییر بدی، تو این مسیر ازت یاد میگیرم شاید تو، تو این مسیر ازت یاد میگیرم شاید تو هم از من یاد بگیری و در نهایت شاید تغییر کنیم ولی باهم در راه عشقمون نه یکی برای طرف
دیگه

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۳۷]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۸۰

شام رو آوردن شروع به خوردن کردیم هر دو حرفی نمیزدیم شاید داشتیم به حرفهای هم فکر میکردیم باز هم نگاهم به امیر افتاد یه حس عجیبی ته دلم رو مور مور میکردم اصلا دوست نداشتم به این حس جواب بدم دوست نداشتم شکست دوم رو از کسی بخورم که حس دوست داشتن رو باهاش حس کرده باشم محمد رو همون اوایل زندگی از قلبم بیرون کرده بود و تمام ناراحتیم بعد از طلاق از جونی خودم بود که توی خونه محمد از دست داده بودم اما امیر چیز دیگه ای بود شام رو خوردیم خیابون از بارون عصر خیس بود انعکاس چراغ های خیابون کف زمین افتاده بود کاش امشب عاشقانه ترین شب زندگیم میشد ای کاش امیر قلبش مال هیچکس نبود حتی به فکر کردن به امیر لذت بخش بود اما نه هرگز من نباید هیچ وقت به امیر فکر میکردم پس فرق من و نازنین چی بود من هم داشتم عاشق یه مرد زن دار میشدم .امیر نگران بود اصرار میکرد که منو ببره در خونه برادرم تا شب اونجا بخوابم اما من از زندگی با محمد تجربه شب تنها بودن رو داشتم .پس مطمئنش کردم که نمیترسم و اگر اتفاقی افتاد حتما خبرش میکنم .
نگران بود از اینکه من شب تنها باشم تا رسید خونه زنگ زد میگفت میخوایی صحبت کنیم تا خوابت ببره من مطمئن بشم خوابیدی بعدش من بخوابم .بهش گفتم شما بخوابی من راحترم حتما اگر مشکلی بود با شما تماس میگیرم خداحافظی کردیم لحظه آخر گفت مواظب خودتون باشید .
به شبی فکر کردم که توی تاریکی شب تک و تنها از خونه اومدم بیرون و محمد هیچ واکنشی نداد
میان ماه من تا ماه گردن
تفاوت از زمین تا آسمان است .
بارون به شیشه پنجره اتاقم میخورد صدای بارون باعث میشد خوابم نبره وضو گرفتم و شروع به نماز خوندن کردم از خدا خواستم مهر امیر رو از دلم بیرون من نباید به امیر حسی پیدا میکردم سجاده ام رو جمع کردم از فرشته عشق خواستم که دیگه منو عاشق نکنه من تحمل عشق یک طرفه رو نداشتم من آدم تصرف قلب مرد دیگری نبودم این مرد ؛مرد مهرنوش بود فرقی نداشت چه مهرنوش چه هر زن دیگه من چنین آدمی نبودم .اصلا خواب به چشمام نمی اومد کتابی رو برداشتم و همونجور دراز کشیده بازش کردم فقط میخواستم سرگرم بشم

 

نشود فاش کسی آنچه میان من و تست

تا اشاراتِ نـظر، نامه رسان من و تست

گوش کن ! با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست

روزگاری شد و کس مردِ رهِ عشق ندید

حالیا چشمِ جهانی نگران من و تست

گرچه در خلوتِ رازِ دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه عشقِ نهان من و تست

اینهمه قصه فردوس و تمنای بهشت

گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست

نقش ما گو ننـگارند به دیباچه عقل !

هر کجا نامه عشق است ، نشان من و تست

سایه ! ز آتشکده ماست فروغ مَه و مِهر

وه از این آتش روشن که به جان من و تست
#هوشنگ_ابتهاج
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x