رمان آنلاین فخری داستان براساس سرگذشت واقعی قسمت ۱ تا۵

فهرست مطالب

رمان آنلاین , نازخاتون , داستان واقعی , داستان های نازخاتون , رمان, رمان فخری,رمان های ساغر

رمان آنلاین فخری داستان براساس سرگذشت واقعی قسمت ۱ تا۵

رمان آنلاین , نازخاتون , داستان واقعی , داستان های نازخاتون , رمان

اسم رمان: فخری

نویسنده : ساغر

داستان واقعی

#قسمت_اول

هر وقت بوی بارون میاد سریع میرم تو کوچه تا اب و خاک خیس خوردرو بو کنم
منو میبرن زمان بچگیام موقعی که بابام میومد با دوچرخش تو حیاط داد میزد فخری بابا بیا نوشابه
میدویدم تو حیاط
بابا بغلم میکرد میگفت فخری دختر خوبی بود؟
مامانم زیباترین زن شهر بود
چشما ابی و قد بلند
با یه لباس گل گلی که همیشه کلید گنجه تو گردنش بود
بابام پشت دوچرخش یه سبد بسته بود که من توش بشینم و بریم بیرون
بهترین روزهای زندگیم
شبا که میخوابیدم زیر کرسی ذغالی به سقف نگاه میکردم که از چوبای گنده بود که روش اسمای مختلف و امضا بود
یه خواهر کوچکتر به اسم بطول دارم که همیشه سر غذا دعوامون میشد
بتول همیشه گوشتای غذای منو میشمرد گاهی فکر کنم برنجام هم میشمردو میگفت مامان مال فخری بیشتره
مامان میگفت اون بزرگتره معدش گندتره بخور وگرنه میدم فخری بخوره
بتول عاشق موهاش بود
جلو اینه مدام شونه میکرد
سر هر چیزی موهای همو میکندیم
مدام دستمون تو موهای هم بودو میگفتیم ول کن تا ول کنم
اخر سر مامان با قاشق چوبی محکم میزد پشت ما میگفت گمشید مگه هارید

#قسمت_دوم

روزا گذشت و ما بزرگ شدیم و مامان بابا پیر
مامان وقتی من ۱۰ سالم بود در اثر سل مرد
یادمه حالش خوب نبود
بابا هی میبردتش شهر و منو بتول میزاشت خونه عمه
خونه عمه همش با دختر عمم بازی میکردیمو یاد مامان نمیکردیم
یه روز بابا اومد خونه عمه
عمه بغلش کرد و شروع کرد گریه کردن
همسایه ها ریختن خونه عمه
منو بطول و دختر عمم نگاه میکردیم.
همسایه ها دونه دونه سر مارو بوس میکردن
عمم میگفت وای داداش بمیرم من برات
روزخاک سپاری خالم پرید رو یه چیز سفید پارش کرد
دیدم مامانم اون تو هست
دویدم سمتش
مامان خواب بود
پس چرا موهاش خیس بود
گریه کردم وجیغ میزدم
عمم بغلم کردو مامانو خاک کردن
بابام میرفت تهران خرید میکرد میاورد دهمون
از چایی تا برنج
یه روز بابا دیگه نیومد
من ۱۲ سالم بود
همسایه ها میدویدن
عمم زد تو سرش دوید تو کوچه
دیدم از دور یه عالمه ادم جمع شدن
عمم جیغ میزد
مراسم خاک سپاری بابا مارو نبردن
گفتن سر مامانم تا چند روز خواب بودم و غذا نمیخوردم
بابام اتوبوسش موقع برگشت تو دره افتاده بود
منو بتول یتیم شدیم

#قسمت_سوم

خالم انقدر بچه داشت نمیتونست مارو قبول کنه
مادر بزرگم مارو قبول کرد البته به خاطر سن بالاش
پاس کاری میشدیم خونه عمه و عمو و خاله
گاهی عمم نیشگونم میگرفت چرا دخترشو کتک زدم
گاهی از بتول یک هفته خبر نداشتم
تا اینکه ۱۴ سالم شد
از مدرسه میومدم دیدم چند جفت کفش جلو در خونه مامان بزرگ هست
رفتم تو مهمون از تهران اومده بود
سلام کردم
مامان بزرگ اشاره کرد از سماور چایی بریزم
من بلد نبودم
یه چایی سیاه یکی روشن
تعارف کردم
دیدم مامان بزرگ با چشماش خطو نشون میکشه
نشستم یه پسر یه دختر و یه خانم بودن.کلی حرف زدن و رفتن
اول یه نیشگون از مامان بزرگ خوردم به خاطر چایی ها
مامان بزرگ بغلم کرد گفت دختر شانست زده اینا خواستگارن از تهران اومدن ببرنت
گریه کردم گفتم نه من میخوام پیش بطول باشم
یک هفته بعد خواستگارم با جیپ اومدن یه گوسفند از ده خریدن و اومدن خونمون
یه انگشتر با نگین ریز سبز دستم کردن
مادر پسره سرمو بوس کرد
قرار شد هفته دیگه عقد کنم
پسره ۲۰ ساله موها مشگی
یه قاچ هندونه گرفت سمتم گفت میخوری
گفتم نمیخورم
دویدم سمت حیاط
مامان بزرگم گفت ذلیل بشی
بچس شما ببخشید اما تربیتش خوبه
یاد بابام افتادم که رفته بود خر بخره
دندونای خره نگاه میکرد اقاه میگفت خوبه مهم اینکه رام
مگه من خرم اینطوری میگفتن
هفته بعد اومدن
حسن خواستگارم با کله قند اومده بود
یه گردنبند الله برای مامان بزرگ به النگو برای بطول.
همه به به چهچه میکردن
یه لباس که گفتن به تن خواهر حسن برام تهران دوختن اوردن بپوشم
همه به به میکردن عجب دوختی عجب پارچه ایی

#قسمت_چهارم

مادر حسن بهش ننه میگفتن منو برد اتاق پشتی
لباسمو دراورد برندازم کرد
گفت بچه یکم گوشت به مچ پات نداری که
لباس تنم  کرد
لباس زار میزد اما همه میگفتن به به
یه لباس سفید با استین شمشیری
پاپیون صورتی پشت لباس
گفت در بیار کثیف نشه فردا بپوش
فرداش بند انداز اوردن
درد میکشیدم همه دایره میزدن و میرقصیدنو تخمه میشکستن
تا اخ میگفتم میخندیدن و کل میزدن
موهامو ژل زدن مثل دم عقرب جلومو درست کردن
یه سایه ابی زدن چشم و گونمو قرمز کردن و رژ قرمز
تو اینه خودمو دیدم وحشت کردم
بیچاره حسن
دایره دنبک زدن
مادر بزرگ چندتا مخمل صورتی انداخته بود تو حال تا مهمونای داماد بشینن روش
عاقد اومد
گفت سنش کمه عقد نمیشه
صیغه میکنم تا سنش قانونی بشه
یه چندتا کلمه عربی گفت با نیشگون مامان بزرگ بله گفتم
دختر عممو بطول و بقیه دخترا بازی میکردن
گفتم منم میخوام بازی کنم
مامان بزرگم گفت زر نزن بشین
کنار حسن نشستم
ناهار دادن قیمه بود
ننه گفت خوب ما میریم تهران
تو دلم گفتم اخ جون میرن
اما مادر بزرگم چندتا بقچه داد دست منو حسن
گفت بقیشو میارم تهران
منو سوار جیپ کردن
گریه میکردم نه اما اونا میخندیدن
به زور سوار شدم
تو راه حسن گفت اجیل میخوری زدم زیر دستش گفتم نه
شب شده بود رسیدیم
یه تشک صورتی وسط یه اتاق بود ننه حسن با انسیه تو حال میخوابیدن
رفتم تو اتاق ترسیده بودم
مامان بزرگ با عمه وخالم یه چیزایی گفته بودن
ننه لباسامو دراود گفت بشین رو تشک
گریم گرفت اما مجبور بودم
صبح با بوی کله پاچه و نون سنگک بیدار شدم
حسن خواب بود
از اینکه لباس نداشتم خجالت کشیدم داشتم لباس میپوشیدم دیدم دستمو یکی گرفت
گفت هنوز زوده خانم
باز گریه کردم
نزدیک ظهر بود اومدیم بیرون ننه میخندید
حسن گفت پس انسی کو
ننه گفت دیشب رفت طبقه بالا پیش سوسن خانم
به سوسن خانم گفتم زشته شب زفاف دختر تو خونه باشه.
نیششو باز کرد دندون طلاش کنار دندونای پوسیدش خود نمایی میکرد
گفت حسن دیگه ظهره اینم ناهارو صبحونت یکی
ظرف کله پاچه گذاشت جلوم
چشای گوسفند به بختم میخندید

#قسمت_پنجم

انسیه از من متنفر بود میگفت اتاق گرمه مال تو هست.
روزا با عروسکاش بازی میکرد.یه روز بعد شستن ظرفا دیدم عروسکا وسط حال هستنو انسیه نیست.نشستم عروسک پارچه ای  بغل کردم.غرق بچگی شده بودم
یهو یکی موهامو گرفت کشید
گفت بندازشون ول کن عروسکامو
کل نیرومو جمع کردم و موهاشو گرفتم
یاد بتول افتادم
گفتم ولم کن موهامو کندی
ننه از راه رسید داد زد ول کنید
وقتی ولم کرد لای دستاش موهام بود
دوید سمت مامانش گفت مامان منو زد
ننه نگام کرد گفت حسن میدونه با تو
دم دراورده
حسن اومد من تو اتاق بودم
اومد تو اتاق گفت با خواهر من چیکار داشتی
خالم گفته بود  بی پدرمادری تربیت نداری موهای خواهرمو کندی وحشی
حسابی کتک خوردم نمیدونم چقدر کتک خوردم
ننه اومد تو اتاقم گفت حسن بسه
کشتیش ول کن
حسنو پرت کرد تو حال
دماغو لبم خونی بود
گفت ببین ننه حرف گوش نمیدی همینه
ببین با قیافش چیکار کرده
زندگی برای من جهنم شده بود
صبح از خواب بلند میشدم باید اول به ننه بعد انسیه سلام میدادم اگه یه دونه سلام میدادم شب جنجال میشد که محل ندادم
حسن یه کارگر بود تو کار خونه پارچه بافی
دو ماه گذشت
عممو بتول اومدن تا دیدمشون گریه کردم
به عمم گفتم کتک خوردم
گفت ای عمه ما هم کتک خوردیم از شوهرامون
عیبی نداره
گفتم منو ببرید
گفت وا کدوم دختری بعد شوهر بر میگرده
بشین زندگیتو کن
ببین چه اتاقی داری
چه کفشی
چه رخت خوابی
ننه اومد تو اتاق
عمم یه دست رختخواب و چند دست پارچه بقچه ای و لباس دوخته بود اورده بود
۳۰ تومن هم داد ننه گفت ظرف از تهران بخرید
براش
ننه پولارو دید ذوق زد گفت باشه باشه بهترین و میخرم

#ادامه_دارد

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x