رمان آنلاین ماهی خانم بر اساس داستان واقعی قسمت ۶تا۱۰

فهرست مطالب

رمان آنلاین ماهی خانم ناهیدگلکار داستان واقعی

رمان آنلاین ماهی خانم بر اساس داستان واقعی قسمت ۶تا۱۰

داستان ماهی خانم

نویسنده :ناهید کلگار

#قسمت ششم-بخش اول
با عصبانیت گفتم : فکر می کنی جلوی منو بگیری من چیکار می کنم؟ اینجا پر از سنگه یکی
می خوره تو سرت که دیگه هوس این کارا رو نکنی … حالا فهمیدم چرا از همون اول ازت بدم اومد … مامان جونت می دونه هر روز میای اینجا ؟
گفت یک سئوال دیگه ازت داشتم ….. چرا نمی خواهی زن من بشی ؟…
.گفتم تا جونت در بیاد و یک سنگ بر داشتم و گفتم تو منو نشناختی می زنم؛؛ با کسی هم شوخی ندارم؛؛ دیگه سر راه من سبز نشو ….
و با سرعت راه افتادم همون جا وایستاده بود داد زد من تو رو میگیرم حالا می بینی ….
تنم شروع کرد به لرزیدن و گلوم خشک شد … نکنه راست بگه و مجبور بشم زن این عوضی بی شخصیت بشم ؟ از این فکر حالم بهم خورد و خودمو رسوندم خونه …مامان سفره رو پهن کرده بود و منتظر من بودن ….
گفت زود اومدی و به من نگاه کرد ترسید هیچ وقت منو اینطوری ندیده بود پرسید چی شده ماهی حالت خوب نیست ؟!!..
.گفتم : پسره ی احمق دوباره اومده بود…فکر کن منِ بیچاره فقط دلم به همین قطار خوش بود اونم دیگه نمی تونم برم ….
علی از جاش بلند و شد با عصبانیت رفت کفش بپوشه و بره که به حسابش برسه .
گفتم : نه ولش کن رفت دیگه خودم حقشو گذاشتم کف دستش بی شعور هر روز میاد که ازت سئوال دارم …..
علی گفت : حتما فردا هم میاد اونوقت می ببینه دنبال ناموس مردم افتادن یعنی چی ….خندیدم و گفتم : وای به روز من که ناموس توام …… پاشو خودتو جمع کن نمی خواد به خاطر من دعوا کنی اگر کسی تو کوچه خیابون مزاحمت شد بگو من بیام …..
ننجون گفت : این راهش نیست ننه یک بار بشین درست مثل آدم باهاش حرف بزن و بهش بفهمون که تو لقمه ی دهن اون نیستی تموم شد و رفت؛ این موش و گربه بازی ها چیه ننه ؟ اصلا اگر این بار اومد بیارش خونه تو خیابون بده مردم می ببینن حرف در میارن …..
مامان گفت : نه بابا اونی که من دیدم اگر بیاد خونه دیگه نمیره؛؛ نه این کارو نکن بزار اگر بازم اومد سر راهش باباتو می فرستم در خونه شون به مادرش بگه ….
من همون جور با لباس مدرسه نشستم روی لبه ی باریک حوض کوچیکی که کنار حیاط بود مامان تازه اونو تمیز کرده بود و دوتا ماهی قرمز هم توش انداخته بود که یکسالی بود زنده مونده بودن و این به خاطر ماهرخ بود که خیلی ماهی دوست داشت …..من چشمم افتاد به اون ماهی ها …بی هدف و به فکر به هر طرف می رفتن و براشون فرقی نمی کرد که این منم کنار حوض یا ماهرخ ..نمی دونستن تو اطرافشون چی میگذره هر چی بیشتر نگاه کردم خودمو بیشتر توی اون ماهی ها دیدم منم همین طور بودم…….
می رفتم بر می گشتم می خوردم و می خوابیدم بدون اینکه هیچ هدف و مقصدی داشته باشم با خودم گفتم خوب دختر تو این دنیا چیکار می کنی ؟ کجا داری میری ؟ می خوای واقعا مثل این ماهی باشی ؟ یک وقت زن اون احمق نشی و فردا زیر دست مادرش بیفتی ؟ و به قول مامانم بشی یک کلفت تو خونه؛؛؛نه نمی خوام …. دلم می خواد خودم برای خودم تصمیم بگیرم ….دستم بردم توی آب و یکی از ماهی ها رو گرفتم و اونم خودشو سر داد و از دستم در رفت …
خندم گرفت گفتم : منم مثل تو تن در نمی دم ؛؛می خوام برای خودم کسی بشم که اینقدر حسرت نخورم از کسی نترسم … کسی برای من تصمیم نگیره …بهت قول میدم ماهی جون ….. مامان داد زد پاشو بیا کمک کن دارم از خستگی میمرم؛؛ یا نیستی یا سر خودتو به یک چیزی بند می کنی ……
فردا نرفتم کنار راه آهن ولی علی رفته بود و گفت کسی اونجا نبود ….ننجون که اینو شنید دستشو برد بالا و دوتا بشکن زد و ابروهاشو بالا و پایین کرد و گفت : می دونستم ماهی از پسش بر میاد ….

#قسمت ششم-بخش دوم
ولی هنوز هوا تاریک نشده بود که صدای زنگ در خونه اومد باید یک غربیه باشه چون هنوز در خونه لاش باز بود و تا اومدن بابام باز میموند و در و همسایه و فامیل راست میومدن تو ….
علی بلند و شد رفت ببینه کیه بعد درو بست و اومد تو و گفت : مامان باز سر و کله ی اینا پیدا شده مامان پرسید کیا ؟ گفت همون پسره با یک زنه اومده ….
مامان گفت : خوب چرا درو بستی نفهم بالاخره مهمونه؛ در خونه ی ما رو زده …و بلند شد و گفت خدا به خیر کنه ….
ننجون گفت : ننه عصمت خانم تو از همه رودروایسی داری بزار خودم جواب بدم یا بگو آقاش نیست برن فردا بیان……
مامان همینطور که چادرشو سرش می کرد گفت :نه اینکه آقاش هست کاری می کنه….. حرفا می زنی ننجون ….نه خودم جوابشون می کنم نترس ….
من فقط نگاه کردم ولی یک ترس گنگ تو دلم افتاده بود نکنه پسره همون طور که گفت بالاخره منو بگیره … خودمو دلداری دادم و گفتم غلط می کنه من لیزم به این زودی دم به تله نمیدم ……. و همون طور که کنار دیوار لم داده بودم تکون نخوردم …..
ولی چشمم به حیاط بود و یک دفعه از جام پریدم و گفتم ای بابا باز اینا رو آورد تو ننجون کاش خودتون می رفتین راست گفتین ‌ مامان از خودشم رودروایسی داره …..
ننجون استکان چایی شو گذاشت زمین و بلند شد و گفت بزار خودم برم …
حالا بلند شده بود ولی کمرش خشک شده بود و راست نمی شد منو علی داشتیم کمر اونو می مالیدم که از هم باز بشه مامان اومد …..
از صورتش که حالت التماس به خودش گرفته بود معلوم بود که ازم چی می خواد ..
گفت : ماهی جان فدات بشم …..من نگذاشتم حرفش تموم بشه با صدای بلند گفتم ….من فدایی نمی خوام شوهرم نمی خوام دست از … سر .. من بردارین ای بابا چی می خواین از جون من …… و انگشتمو گرفتم جلوش و گفتم مامان یک کلمه دیگه نگو من نمیام برو خودت باهاش عروسی کن اگر خیلی خوشت اومده …..اون که دید من خیلی قاطع دارم حرف می زنم و احتمالا نمی تونه منو راضی کنه دست به دامن ننجون شد و گفت : ننجون تو رو خدا دارن بیچاره ها التماس می کنن که ده دقیقه پسره با ماهی حرف بزنه خوب من چی بگم؟ عسل نیست که انگشتش بزنن خوب برو حرف بزن اگر بازم نخواستی بگو نه … بد میگم ننجون ؟ ….ننجون یک فکری کرد و گفت: خوب ننه نمی خواد حرف چی بزنه؟ ….. ولی حالا ماهی جان ننه دیگه کاریه که شده بیرونشون نمیشه که کرد خواستگاره میاد و میره اوووووو حالا اینقدر برات خواستگار بیاد که خسته بشی باید صبر داشته باشی؛؛اگه برا هر کدوم اینقدر بی تابی کنی که نمیشه ننه؛؛
دختر همینه دیگه برو حاضر شو برو؛؛ دست و روی اینارو بشور و بمال بهم طوری که برن پشت سرشون رو نگاه نکنن …….
کلافه شده بودم به علی گفتم پس کو اون غیرتت وایستادی نگاه می کنی ؟گفت : به من چه اومدن تو خونه حالا من برم بزنمش ؟…. گفتم : …ننجون تو رو خدا حوصله ندارم می خوام راحت باشم ….
گفت برو ننه برو حاضر شو ناراحتی نداره منم زیر آب تو رو پیش مادره می زنم که دیگه خلاص بشیم ….
یک بلوز شلوار راحتی تنم بود روی همون مانتو تنم کردم و همین طور که موهام دورم ریخته بود و یک روسری که فقط قسمت وسط موهامو می گرفت سرم کردم و با همون شلوار رفتم …..
#قسمت ششم-بخش سوم

هر دو جلوی پام بلند شدن ..سلام کردم و گفتم خواهش می کنم بفرمایید ….
مادره فورا گفت : نه من میرم پیش مامان شما یک کم با هم حرف بزنین انشالله به نتیجه می رسین ….و با هم رفتن بیرون یک مرتبه یادم اومد چه بلبشویی تو اون اتاق بود کتابای منو علی اون وسط ؛؛ ریخت و پاش ماهرخ … استکان و نعلبکی اون وسط و …خلاصه آبروی مامانم دوباره رفت ….

زودتر از اون من نشستم و بهش هیچی نگفتم دست کرد تو جیبشو یک جعبه در آورد و نشست روبروی من و چشماشو خمار کرد و گفت : من از روزی که تو رو دیدم عاشقت شدم دیگه خودتم اینو فهمیدی …. دیگه چشمم کس دیگه ای رو نمی بینه من حتی برات انگشتر هم خریدم اگر با من ازدواج کنی تو رو خوشبخت ترین زن دنیا
می کنم ….
گفتم : ولی من عاشق تو نیستم و نخواهمم شد … حالا چیکار کنیم؟ اگر برعکس این بود؟ تو میومدی خواستگاری من ؟؟!!!اگر از من خوشت نمی اومد می رفتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ؟ حتی اگر من بهت التماسم می کردم این کارو نمی کردی چون مردی ؛منم حق دارم چرا تو باید از من خوشت بیاد؟ چرا تو باید تصمیم بگیری ؟ خوب منم حق انتخاب دارم …. می دونی چیه آقا محسن من از زنی که خودشو زیر پای یک مرد بندازه منتفرم با من خوشبخت نمیشی برو سراغ یکی دیگه …..از بچگی من زیر بار حرف زور نرفتم جایی بزرگ شدم که همه می خواستن تو سرم بزنن ولی اونقدر وایستادم تا منو آدم حساب کردن … تو این دوره و زمونه فقط خودتی که باید خودتو حساب کنی نکنی کلاهت پس معرکه است …..من آدمم و دلم می خواد با کسی ازدواج کنم که دوستش داشته باشم ، روشن وواضح ؛؛؛….مثل شما که برای خودت حق قائلی …. تموم شد و رفت ….
گفت : حالا فکر کنم اگر منو بشناسی نظرت عوض میشه ….
گفتم چرا باید این کارو بکنم دلیلش چیه ؟ بازم چشماشو خمار کرد و به صورت من خیره شد و گفت : خواهش می کنم با اجازه ی مادر و پدر تون یک بار با هم بریم بیرون اصلا شما نمی دونی من چطوری فکر می کنم شاید من نظرتون رو جلب کنم …..
خنده ی تمسخر آمیزی زدم و گفتم : ببخشید شما غرور ندارین ؟ میگم نمی خوام چرا حالیت نیست خوب الان شما خوب,, عقاید تون هم خوب,, وقتی من از شما خوشم نیاد که نمیشه … می خوام مسیر زندگیمو خودم تعیین کنم دوست ندارم فردا مادر شما اجازه بده من درس بخونم یا نخونم یا کسی خرج تحصیل منو بده می خوام رو پای خودم وایستم تا کسی به من امر و نهی نکنه بدم میاد دوست ندارم ….. سرم مثل بدبخت ها بندازم پایین و دستمو جلوی کسی دراز کنم متوجه شدین ؟
سرشو انداخت پایین سکوت کرد و آه عمیقی کشید …….
دلم براش سوخت گفتم ببین دختر زیاده همه آماده ی ازدواج و تو سری خور و منتظرن که یکی مثل شما پیدا کنن و ( بازم نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم ) برن زیر دست مادر شما که تو سرشون بزنه … ولی من نیستم …..
گفت : کی گفته ؟ مادر من زن خیلی خوبیه و هیچ وقت این کارو نمی کنه شما اشتباه می کنین ……

#قسمت ششم-بخش چهارم
گفتم : شاید ولی من دلم می خواد خودم پول در بیارم و خرج خودمو بدم تا زیر بار بعضی حرفا نرم …..
اگر الان قبول کنم هیچ کدوم روی خوش نمی بینیم …
گفت : باشه بیان عقد کنیم من صبر می کنم تا شما دانشگاه قبول بشی و بری سر کار بعد عروسی می کنیم …..
با لحن مسخره ای گفتم : اونوقت اسم دخترمون رو چی بزاریم …..آقا بلند شو برو چرا اصرار می کنی همه ی خواستگارا این طورین ؟ نمی ببینی من چقدر رک و بی حیا هستم ؟چرا می خوای خودتو بدبخت کنی؟؟ بدبخت!!!
گفت : ببین یک کم به حرفم گوش کن من خیلی دختر دیدم ولی هیچ کدوم مثل تو نبودن نمی دونم چرا این طوری عاشق تو شدم خوب اگر خدایی هست مهر منم به دل تو میندازه …باشه میشه در موردش فکر کنی ؟
برای اینکه از سرم باز بشه و زودتر بره گفتم باشه …. و بلند شدم و رفتم بیرون و مادرشم که منو دید بلند شد و خداحافظی کردن و رفتن ….. دم در که رسیدن بابام اومد تو سلام و علیک کردن و پسره با بابام گرم گرفت و شروع کرد به چاخان کردن اون ……
بیچاره نمی دونست بابای من براش فرقی نمی کنه کی دامادش بشه یا اصلا من عروسی کنم یا نکنم ……..
ننجون پرسید چی گفتی ننه ….سرمو بردم تو سینه اش و خودمو لوس کردم و گفتم : بهش گفتم اسم دخترمون رو چی بزاریم …..ننجون پرسید واااا؟؟؟راس میگی؟گفتم به خدا گفتم ننجون ….
با تعجب گفت : چه وقت این حرفا بود ننه زود نبود ؟ گفتم نه دیگه ننجون مشکل من اسم دخترم بود که دیگه خیالم راحت شد….یک دفعه دیدم مامان هراسون اومد تو اتاق و اون جعبه ی انگشتر دستشه پرسید این چیه ؟ گفتم بیچاره جا گذاشته ؟
گفت نه مادر گذاشته بود رو طاقچه … عمدا نبرده با خودش …..
گفتم : بزار همون جا پس حتما دوباره سر و کله شون پیدا میشه ای خدا چه گرفتاری شدم ؛؛؛بابام دیگه به زبون اومد مثل اینکه چاخان های پسره کار خودشو کرده بود گفت : چته ؟ چرا میگی نه پسر به این خوبی داره التماس می کنه توام خرتو دراز بستی … مثل شترمی مونی هیچ چیزت به همه نمی مونه ما از اول هم با تو مکافات داشتیم ……
ننجون گفت : خیلی دلت بخواد ننه آدم حض می کنه بهش نیگا می کنه زود شوهر کنه که چی نه اهل دَدَر و دودوره نه بد ترکیب؛؛ برا چی باید زن این بشه که نمی خواد ؟ یک انگشتر جلوی چشمتون رو نگیره بزارین خودش بخواد ….
منم دوباره ننجون رو بغل کردم و تا اونجا که ممکن بود فشارش دادم که جیغ و هوارش در اومد ……
فردا تو حیاط مدرسه داشتم با دوستام حرف می زدیم و می خندیدیم که خانم مدیر از کنار ما رد شد …. یک کم که رفت برگشت و منو نگاه کرد ..
و اومد جلو و گفت : ماهی خانم دخترم من یک تشکر به شما بدهکارم ….
گفتم برا چی خانم ؟ گفت برای اینکه شما متوجه شدین و مقرارت رو رعایت کردین ….. و رفت … دنبالش دویدم و همین طور که پشت سرش راه می رفتم …گفتم منم یک تشکر به شما بدهکارم مرسی که اینقدر خوبین کاش شما یکی از نزدیک های من بودین مرسی خانم مدیر …می خوام مثل شما باشم ….
#قسمت هفتم-بخش اول
برگشت و با مهربونی به من گفت بیا دفتر من … دنبالش رفتم ….
خیلی آروم و متین رفت و پشت میزش نشست و گفت : یک چیزی بهت بگم به کسی نمیگی ؟ گفتم نه خانم به خدا نمیگم ؛؛ گفت من دلم می خواست مثل تو باشم …جسور و شجاع,,
گفتم راستی خانم ؟
گفت : اما یک ولی داره دخترم ماهی خانم,, سعی کن این خصلت خوب باعث بشه تو زندگی موفق بشی .. اونو درست بیان کن و به موقع … شلوغ نکن و کمی صبور باش ….. تا یک وقت خدای نکرده از زندگی سر نخوری …. یک چیزی بهت بگم ناراحت نمیشی ؟
گفتم نه خانم شما هر چی بگین من غلط کنم ناراحت بشم …
گفت : گاهی شما با لحن بدی با دیگران حرف می زنی خوب این با شجاعت فرق داره شما قبول نداری ؟ نظرتون چیه ؟
گفتم کی خانم ما نظرمون چیه ؟ فکر کنم خانم شما از کره ی مریخ اومدین این همه سال من درس خوندم کسی از من نپرسید چی دوست داری؟ چی نداری ؟ فقط به من گفتن هر چی ما گفتیم باید انجام بدی ..و من با اینکه نمیفهمم مفهوم اون چیه و چرا؟ خیلی کارا کردم …..که اصلا نمی دونستم چی هست ولی باید بدون چون و چرا انجام می دادم من می خوام معلم بشم معلمی که به نظر شاگرداش احترام بزاره وبا هاشون مثل شما مهربون باشه ….
گفت : خیلی خوبه عالیه تو لیاقت معلم شدن رو داری و من خیلی خوشحالم که تصمیمت اینه …. پس چیزی نمونده تا همکار بشیم انشالله … گفتم نظرمون رو بگیم خانم ….
گفت آره دخترم بگو ….
گفتم حرف شما رو قبول می کنم ولی به خدا هیچ کس با من با ادب حرف نزده که من بزنم اگر من الان اون طوری بشم همه فکر می کنن من خُل شدم خانم ….
خندید و گفت : راست میگی …ولی کم کم شروع کن تا متوجه نشدن ..ولی حتما این کارو انجام بده ، برای خودت بهتره مخصوصا اگر می خواهی معلم بشی …
گفتم چشم خانم ….
گفت : موفق باشی حالا برو سر کلاست …..
اون روز من تو آسمون ها سیر می کردم حرفای دلنشین اون زن تا اعماق وجودم رخنه کرده بود و مثل اینکه پوستی روی من کشیده بودن و حالا تونسته بودم از اون پوست بیام بیرون …. بر خلاف همیشه که با عجله می رفتم کنار راه آهن این بار آهسته و قدم زنان به فکر آینده و تصمیمی که در یک آن گرفته بودم از کوچه ها رد می شدم بدون اینکه به چیزی توجه کنم … خودمو در قالب یک معلم تصور کردم با بچه هایی که منو دوست داشتن و منم عاشق اونا هستم … درس رو شروع کردم …و این بهم لذتی داد که دنیا رو فراموش کردم ….
یک مرتبه خودمو جلوی خط آهن دیدم …..و قطار رفته بود … برگشتم برم خونه …دیدم محسن یک کم دورتر وایستاده محلش نزاشتم و رفتم و وانمود کردم اونو ندیدم …..وقتی رفتم خونه کنار حوض نشستمو گفتم : ماهی من می خوام معلم بشم ,, تو می خوای چیکار کنی ؟ توام یک کاری بکن دیگه چقدر ول می گردی ؟

#قسمت هفتم-بخش دوم
یک ماه گذشت من از اون روز دیگه کنار راه آهن نرفتم نمی خواستم دوباره محسن رو ببینم ولی اون گهگاهی سر راهم سبز میشد ، بدون اینکه حرفی بزنه ؛؛ با نگاهی مسخره می خواست عشقشو به من ثابت کنه یا منو تحت تاثیر قرار بده ولی یک نیروی دافعه منو از اون دور می کرد هر چی اون لجاجت بخر می داد من بیشتر ازش بدم میومد ….
در حالیکه اون انگشتر هنوز روی طاقچه ی اتاق ما بود….دوباره برای من خواستگار اومد هر چی به مامانم گفتم من شوهر بکن نیستم گوش نکرد انگار خودشم یک جورایی از این کار خوشش اومده بود ….
می گفت اینا آدم حسابی هستن از فامیل های رباب خانمن و پسرشون مهندسه رباب خانم میگه خیلی هم شیک و امروزی هستن چون تعریف تو رو خیلی کرده اونا می خوان بیان تو رو ببینن …..
گفتم مادر من اگر این جوری که میگی باشه خوب چرا بیان منو بگیرن؟ ……
مامان سری تکون داد و آه عمیقی کشید و گفت شاید شانس در خونه ی تو رو هم زد …از بابا که شانس نیاوردی ….. ای داد بی داد …..
مامان از صبح زود مشغول کار شد و طفلک ننجون رو هم بکار گرفته بود … زهرا خانم همسایه مون هم اومده بود کمک و فرش و پشتی هاشو که از مال ما بهتر بودن آورده بود یک دست زیر دستی و قاشق چنگال هم که مامانم فکر می کرد مرغ همسایه غازه آورده بود که من دیدم مال خودمون بهتره …..ولی من همش نق می زدم و می گفتم : مامان تو رو خدا نکن یکسال دیگه صبر کن بزار درس بخونم دوباره مکافات درست نکن برامون …
آخه من که دارم میگم نمی خوام شوهر کنم … شما چرا این کارا رو می کنی؟ به خرجش نمی رفت که نمی رفت ……..
اون می گفت رباب خانم خیلی سفارش کرده که من لباس خوب بپوشم …و برای من یک دست لباس هم از زهرا خانم گرفته بود که من تا چشمم افتاد به اون قشقرقی راه انداختم که اون سرش نا پیدا …
گفتم : خودت می دونی از تظاهر خوشم نمیاد من لباس کسی رو نمی پوشم همین که هست می خوان بخوان نمی خوان نخوان برن گمشن الهی …. اگر منو مجبور به کاری بکنی بهشون میگم که فرش مال ما نیست خودتم می دونی که میگم …..
ننجون منو آروم کرد و گفت : ننه مامانت می ببینه تو از اون خواستگار قبلی خوشت نیومده میگه اینا که بهترن شاید پسندیدی خوب آبروی تو رو می خواد ننه به حرفش گوش کن بد تو رو که نمی خواد……..
گفتم ننجون من آبرو رو به اینا نمی دونم ….این مامانمه که مرتب آبروش میره و میاد ول کن بابا ابرو چیه حالا اینا که میان خودشون چقدر آبرو دارن ؟ من میگم همین که هستیم بزار ببینن خواستن ما بهشون میگیم نه ..اگرم .نخواستن که چه بهتر….
#قسمت هفتم-بخش سوم

باز بابام توی لباس پوشیدن لفتش می داد سیگار پشت سیگار روشن می کرد و بلند نمیشد و حرص مامانو در آورده بود و داشتن با هم جر و بحث می کردن که صدای در اومد ….
(من به علی می گفتم در باز کن ) گفتم: در باز کن بدو………… بابام در اتاق رو بست و تازه سیگارشو روشن کرد …
ننجون باز رفت بالای اتاق نشست و منم تو آشپزخونه پشت پرده قایم شدم و از کنار اون نگاه کردم….. دوتا خانم شیک با کفش های پاشنه بلند و شال به سر که هر دوتا موهاشون پیدا بود که تو محله ی ما ننگ محسوب می شد اومدن تو با یک جعبه کیک ,,و پشت سرشون یک جوون بلند قد با یک سبد گل وارد شد…..مامان مرتب تعارف می کرد و دستپاچه شده بود …و رفتن تو اتاق …
مامانم از قبل میوه و شیرینی رو گذاشته بود اونا رو گذاشت جلوی اونا و تعارف کرد ولی هیچ کدوم چیزی بر نداشتن ….
ننجون که خواستگارا رو تر و تمیز دیده بود گفت: بفرمایید تمیزه خوب شستیم …..خانمه گفت نه میل نداریم,, حتما البته که تمیزه ….. خوب سکوت کرده بودن حرفی با هم نداشتن که بزنن… یک مدت همین طور ساکت موندن … مامان اومد دنبال منو گفت : بزار من چایی بریزم تو بردار بیار …
گفتم باشه مامان جان اینقدر هول نباش حالا مگه کین ؟کسی نیستن که سرشو به علامت تاسف تکون داد و چایی رو ریخت و داد دست من و رفت سراغ بابام و پرسید مگه تو نمیای؟ گفت : باباش که نیومده من بیام چیکار؟ …… مامان آه عمیقی کشید که نفسش بالا بیاد زیر لب گفت به درک …… و رفت تو اتاق و منم پشت سرش…. سلام کردم و نشستم …..یکی از اون زن ها مادرش بود و یکی دیگه خواهرش هر دو طوری نشسته بودن که انگار روی زباله دونی نشستن به نظرم اومد دلشون می خواد فرار کنن …با تحقیر به اطراف نگاه می کردن و خداییش ما در حد اونا نبودیم,, پس من با اخلاقی که داشتم می فهمیدم که اونا از اومدنشون پشیمون شدن حساب کار دستم اومد ..
با خودم گفتم پس بزار وقتی رفتن دلم نسوزه و فکر کنم تحقیر شدم ……….. مادره ازم پرسید … ببخشید اسم شما چیه ؟ گفتم اسمم ماهیه عوضم نمی کنم….گفت چه جالب تا حالا نشنیدم قشنگه …ببخشید شغل پدرتون چیه …..
مامان میوه را پیش دستی کرد و گفت : تو اتوبوس رانی کار می کنن ….
من بلند گفتم پدرم بلیط فروشن ….دختره خندش گرفت … من پرسیدم شوهر شما شغلوشون چیه ….
گفت : رئیس بانک هستن …و من با صدای بلند خندیدم ….پرسید برای چی می خندین ؟ گفتم نمی دونم فکر کردم اگر شغل پدرشو آدم بگه خنده داره دخترتون خندیدن منم از روی ادب خندیدم ….
مامان یک سقلمه زد به من و گفت ببخشید ماهی یک کم شوخه …..
مادره گفت : نه اشکال نداره شما دبیرستان میرین ؟
گفتم :بله امسال که بیاد میرم سال آخر …. پرسید می خواین بعدش چیکار کنین گفتم تا خدا چی بخواد می خوام معلم بشم گفت : چرا مهندسی نمی خونین ..جواب دادم: گفتم که می خوام معلم بشم دوست دارم …من اصلا عادت دارم هر کاری رو دوست دارم انجام میدم ….. ننجون که از جبروت اونا نطقش کور شده بود به حرف اومد و گفت ….راست میگه ننه هر کاری دوست داشته باشه می کنه ..نه کار بد،،، خیلی دختر خوبیه …..
پسره داشت به ما نگاه می کرد پرسید صدای قطار اذیت تون نمی کنه ؟ من گفتم : نه,, منو که نه ,, مامان گفت عادت کردیم چاره نداریم …. گفتم من برعکس خیلی هم دوست دارم …. مامانه گفت : سه تا قطار از اون موقع رد شده آدم دیوونه میشه …سر و صداش خیلی زیاده … خوب ما دیگه مزاحم نمیشیم ببخشید که وقت شما رو گرفتیم . و با سرعت نور از خونه ی رفتن …. و همه می دونستیم که ما اصلا از دماغشون بالا نرفتیم …
#قسمت هفتم-بخش چهارم
برای من فرقی نمی کرد از اون پسره هم خوشم نیومده بود ، چون عزمم رو برای اینکه زندگی بهتری برای خودم بسازم بیشتر کرد مامان تا دم در رفته بود ننجون یک نگاهی به من کرد و گفت : فکر کنم ما رو نپسندین ننه ….
گفتم : فکر شو نکن ننجون بهت قول میدم زن از این بهتراش بشم خودم میرم خواستگاری یک آدم درست و حسابی ………
گفت : وااا به حق چیزای نشنیده …………… هنوز مامان در و نبسته بودکه صدای دعوا و مرافه از بیرون اومد …..همه بهم نگاه کردیم صدای فحش و جیغ و هوار همه با هم دویدیم دم در محسن بود؛؛ با پسره گلاویز شده بود و داشتن همدیگر رو می زدن و مامان و خواهر پسره داشتن جیغ می کشیدن و فحش می دادن ..
مادره خیلی هم ترسیده بود گفت شما که دخترتون نامزد داشت چرا به ما گفتین بیام ؟ و بابام و علی رفتن و اونا رو جدا کردن…..
مادرش گفت بیا بریم الان میریزن سرمون ما رو می کشن اینجا کجا بود ما رو آوردن چه غلطی بود کردیم …. و با سرعت سوار ماشین شدن ودوتا گاز محکم دادن و رفتن…………از دماغ و دهن محسن خون میومد بابام گفت: بیا تو .. صورتت رو بشور بعد برو ………
تو خونه ی ما که همه آدمای ساده و بی پرایه ای بودن همه دلشون به حال اون سوخته بود ولی من که یک کم پیرایه داشتم با اعتراض بهش گفتم : من کجا نامزد توام ؟ بی خود کردی دعوا راه انداختی حقت بود نگاهی به من کرد و رفت لب حوض تا صورتشو بشوره.

بابام داشت نصیحتش می کرد که : آخه بابا جان این راهش نیست تو دعوا نقل و نبات خیر نمی کنن یک وقت کار دست خودت میدی اگر الان میرفتن شکایت می کردن برای چند روز از کار و زندگی میفتادی …..
ننجون یک حوله برداشت آورد و علی چند تا دستمال کاغذی؛؛ دادن بهش ….
صورتشو خشک کرد و دماغشو که هنوز کمی خون میومد با دستمال نگه داشت و همون طور گفت : حاج آقا اگر نمی خواد شوهر کنه پس چرا خواستگار قبول کردین برای اینکه ماشین شیک داشتن ؟
مامان که انگار گناهی مرتکب شده گفت : نه به حضرت عباس ماهی نمی خواست… اینارم جواب کرد….
رباب خانم اصرار داشت اینا بیان …..
گفتم : نه خیر مامان خانم چون ماشین شیک داشتن گفتیم بیان حالا چی میگی؟ حرف حسابت چیه ؟عصبانی که بود بیشتر آتیش گرفته بود و بی پروا گفت : به ولای علی اگر بزارم…. مگه از رو جنازه ی من رد بشی… حاج آقا ببخشید ا ولی نمی زارم به خدا قسم نمی زارم ……حالا می بینی ؟
اگر با من نشد با هیچ کس نباید بشه … و بغض کرد و از در رفت بیرون ……
همه بهم نگاه کردیم بابام نشست کنار دیوار درست جایی که سبد گل خواستگار ها رو گذاشته بودیم و سیگارشو روشن کرد و گفت : درد سر نشه برامون ….
مامانم با طعنه گفت : شما خودتو ناراحت نکن درد سرشم مال منه شما خودتو توی اون اتاق قایم کن ….ننجون گفت : ولی ننه این پسره حسابی خاطر خواه تو شده اگر یک بار آقا بزرگ خدا بیامرز برا من این کارو می کرد همون شبونه باهاش میرفتم والله به خدا دلم سوخت …
گفتم فدات بشم ننجون هر کی منو خواست باهاش برم ؟ شاید فردا هم یکی دیگه خواست با اونم برم ؟ وسط دوانگشت شو گاز گرفت و سه تا تف کرد رو زمین و گفت : خدا اون روز نیاره دختر حرف بدی زدی توبه کن …توام تف کن رو زمین تا دهنت پاک بشه …من که از دیدن بابام کنار اون سبد گل قشنگ خندم گرفته بود گفتم : ننجون نگاه کن چقدر بهم میان ؟ ننجون که خیلی با حال بود فهمید من چی میگم اونم با صدای بلند خندید.
#قسمت هشتم-بخش اول
فردا رباب خانم مدعی اومد در خونه ی ما… توپش پر بود؛؛ مثل اینکه ما آبروشو برده بودیم و کلی لیچار بار ما کرد و رفت .
اون نمی دونست که با معرفی ما خودش آبروی خودشو برده بود…..
ما بچه های نزدیک قطار به بد بختی زندگی کردن محکوم بودیم ….
باید زن کسی مثل محسن می شدیم که چهار تا خیابون بیشتر با ما فاصله نداشته باشه …در اون صورت خونه هاشون مثل ما بود و به صدای قطار عادت داشتن و عذابشون نمی داد ….
همه فرش های ماشینی و حیاط های تنگ و بد ترکیب داشتن ….دخترای اینجا باید از این خونه به خونه ای شبیه این می رفتن و باز زیر دست مادر شوهر به زندگی نکبت بار ادامه می دادن …..
ولی هیچ کدوم راضی نبودن و رنج می بردن همکلاسی های من تو اون سن همه همین مشکل رو داشتن و بیشتر اونا از بس سختی کشیده بودن با دیدن انگشتر و پارچه های رنگ و وارنگ تحت تاثیر قرار می گرفتن و ازدواج می کردن …..
در حالیکه یکی دیگه رو دوست داشتن اینو از همه پنهون می کردن ….. به جز دوست من که اونم عاشق یک پسره تو محله ی خودشون شده بود و چون اون پسر هنوز جوون بود و بی چیز خانواداش سخت جلوش وایستاده بودن و هر روز در گیر بود…. و می خواستن مجبورش کنن که با خواستگارش عروسی کنه ….

روزای آخر مدرسه و امتحان بود و الهام غایب بود …و این باعث تعجب همه شده بود به خونه شون تلفن کردن ولی کسی گوشی رو برنداشت… روز بعدم نیومد … و من دیگه طاقت نیاوردم و بعد از امتحان رفتم در خونه شون در زدم یک پسر بچه هفت ؛هشت ساله ای در باز کرد گفتم الهام رو می خوام برو صداش کن ..
گفت : الهام خوابیده …
گفتم برو بیدارش کن بگو ماهی اومده .
پسره با تعجب پرسید ماهی؟ ….
گفتم آره اسم من ماهیه ….
گفت : چه اسم مسخره ای داری …
گفتم : نه کجاش مسخره است ماهی یک حیوون خوشگله …
گفت: مثل این که اسم منو بزارن الاغ …
گفتم خوب الاغ بده ماهی خوشگله گفت : خوب بزارن قو بازم بده دیگه با غیظ گفتم من اسمم ماهیه ولی خودم نهنگِ خطرناکی هستم تا نزدم لت و پارت نکردم ….. برو الهام رو صدا کن بچه پرو ….
مامان الهام از تو خونه داد زد کیه مسعود ؟ سرشو بر گردوند و گفت : ماهی ….
#قسمت هشتم-بخش دوم
گفت ؟ چی ؟
جواب داد :میگه ماهی دوست الهامم ….
گفت : بگو نیست درو ببندبیا زود ….پامو گذاشتم لای در و گفتم : مسعود الهام چیزی شده ؟
صورتش رفت تو هم و گفت : کتک خورده …گفتم کی زدش ؟
گفت بابام ….هلش دادم رفتم تو مامانش داشت رخت می شست ….گفتم سلام با الهام کار واجب دارم ..میشه بگین بیاد …از سر طشت بلند شد و دستشو زیر شلنکی که آب ازش میرفت شست و گفت : چیزی شده ؟ گفتم امتحان داشتیم نیومده باید بهش بگم چیکار کنه ….
گفت : الان که خونه نیست به من بگو بهش میگم ….با سرعت رفتم در اتاقشون رو باز کردم روبروی در چند تا پله بود که می رفت طبقه ی بالا و دست چپ؛؛؛ چند تا پله دیگه بود که میرفت به زیر زمین ….. من زیر زمین رو انتخاب کردم و رفتم پایین یک اتاق بود و کنارش آشپز خونه و یک پیرمرد مریض تو رختخواب از خونه ی ما خیلی بدتر ….ولی الهام نبود……. دویدم بالا مادرش گفت چیکار داری می کنی توخونه ی مردم؟ به چه حقی اومدی تو؛؛ دختره ی پر رو؟…..من به حرفش گوش نکردم و توی طبقه ی بالا الهام رو دیدم با صورت ورم کرده و کبود توی رختخواب افتاده بود اون صدای منو شنیده بود و نیم خیز شده بود الهام منو میشناخت و می دونست که اگر در خونه شون رفتم ,,حتما اونو پیدا می کنم ….کنارش نشستم مامانش هم اومد و شروع کرد به گریه کردن …. الهام هم گریه اش گرفت ….پرسیدم کی تو رو به این روز انداخته ؟ به جای اون مادرش گفت : باباش دستش بشکنه الهی …الهی داغ ننه و باباشو ببینه گور به گور شده زد بچه ی منو به این روز انداخت جز جیگر بزنه الهی ……
گفتم : خوب آخه واسه چی؟ گفت : می خواد شوهرش بده اینم خوب تقصیر داره دوبار تو خیابون با یک پسره اونو دیده خوب مَرده دیگه غیرتش قبول نمی کنه حالا میگه زود تر شوهر کنه تا آبروی ما رو نبرده ….الهام به سختی با لب باد کرده گفت : من زن اون مرده نمیشم منو بکشین هم نمیشم ….. اون زن داشته بچه داره چرا می خواین منو بدین به اون …. حالا من برم از بچه های یکی دیگه نگهداری کنم ؟ امکان نداره…..پرسیدم خوب چرا خاله جون حیف الهام نیست چرا می خواین بدین به مرد زن دار …. گفت : زن نداره که زنش مرده دوتا بچه داره جوونه بیچاره زنش مرده خیلی هم خاطر الهام رو می خواد پول دارم هست …..گفتم : تو رو خدا این کارو نکنین اگر دلش نمی خواد چرا می خواین به زور شوهرش بدین ؟ …
با چشم و ابرو به من اشاره می کرد که ساز مخالف نزنم که یک وقت نکنه الهام رو حرفش پافشاری کنه ……گفتم : به خدا که بعضی وقتا از خودم که زنم بیزار میشم شما که مادرشی چرا رضا میشی دخترت بدبخت بشه …..جلوی شوهرتون وایستین از دخترتون حمایت کنین ….
بلند شد و گفت شما زودتر برو تا باباش نیومده مکافات میشه برو دختر جون تو چه می دونی از دل خوشم که نیست ……..
گفتم بزار بیاد ببینم چه حرفی داره؟ برای چی این دختر رو به این روز انداخته ……بازوی منو گرفت و با خودش کشید و گفت : تو رو خدا بیا برو دختر جون دخالت نکن بدتر میشه بابای اینو نشناختی …..گفتم آخه نمی فهمم مگه موجی شده ؟ گفت : آره خوب ,,تو جبهه موجی شده وقتی عصبانی میشه دیگه هیچی حالیش نیست ……گفتم ای بابا من همین طوری گفتم نمی دونستم ولی به خدا این بهانه است اگر حالش نیست خودشو بزنه چیکار به بقیه داره ….. الهام جون زیر بار نرو قربونت برم ….مامانش منو کشون کشون برد دم در…….. و من بدون اینکه بتونم درست با اون حرف بزنم از خونه بیرون کرد و در بست …..
#قسمت هشتم-بخش سوم
خیلی ناراحت بودم آیا زن ها به جز گریه کردن برای خودشون کار دیگه ای نمی تونن بکنن؟ اگر الهام رو بدن به اون مرد و بدبخت بشه ..مقصر کیه ؟ الان الهام باید چیکار کنه؟……..
خدا رو شکر بابای من بی طرفه انگار اینجوری بهتره ….ولی غمی سنگین تو دلم نشسته بود از این ظلم و از این بی عدالتی دلم بشدت گرفته بود تا خونه فکر کردم و بالاخره راه نجات رو خانم مدیر تشخیص دادم اون که برای منم مثل فرشته ی نجات بود شاید می تونست برای الهام هم کاری بکنه …..
وقتی تو اتاق با مامانم و ننجون حرف می زدیم جریان رو براشون تعریف کردم ننجون اعتقاد داشت … خوب باباشه اختیارشو داره …دختره حتما دَ دَری بوده وگرنه هیچ پدر مادری بد بچه رو نمی خواد گفتم : ننجون این حرف رو نزن هیچ پدر مادری حق نداره بچه شو بزنه اونم اینطوری …
ننجون گفت : طورش دیگه معلوم نیست؛؛ یک دفعه از دست آدم در میره آقا بزرگت یک بار منو اونچنان زد که یکماه از جام بلند نشدم دیگه همون شد یاد گرفتم به حرفش گوش کنم …..
با همه ی عشقی که به ننجون داشتم از حرفش بدم اومد و فهیمدم که این ما زن ها هستیم که اجازه میدیم به ما ظلم بشه همون جا اگر جلوی شوهرش وامیستاد غلط می کرد دست روی ننجون من دراز کنه ……

سر شب بابام که اومد خونه یک مدت دم در با کسی حرف می زد و بعد خوشحال اومد تو صورتش خندون و کیفش کوک بود دستشم پر ….
مامان تعجب کرد و گفت : دیگه از علائم ظهور امام زمونه که تو چیزی خریدی اومدی خونه ….. علی و ماهرخ ریختن دورش که چی خریدی ؟ اونا رو داد به مامان و گفت بیار بچه ها بخورن …..,,آجیل,, …..باور کردنی نبود,, آجیل ,, باسلق و خرما و انجیر مامان فورا مقداری از اونا رو ریخت تو ظرفو آورد گذاشت جلوی ما که همه بی تاب بودیم و ما هم با ولع شروع کردیم به خوردن …..
این یک واقعه بی نظیر تو زندگی ما بود خوشحال و شاد و خندان تا ته اونو در آوردیم … مامان گفت خوب شد خریدی دیدی بچه ها چقدر خوشحال شدن ؟ تو رو خدا بازم از این کارا بکن پولی که به من میدی به هیچی نمی رسه …..
گفت : من نخریدم که پول این چیزا رو ندارم … اون پسره محسن اومد برای تشکر اینا رو آورد که دیشب مزاحم ما شده بود و عذر خواهی کرد …. به خدا هر چی خورده بودم داشت از گلوم میومد بالا حالم بهم خورد از خودمو بابام و این روزگار داد زدم ای وای بابا چیکار کردی ؟ می خواستی ما رو مدیونش کنی که دیگه نتونیم از این خونه بیرونش کنیم ؟ کجاست مامان بقیه اش دست نزن تا پرت کنم جلوش پسره ی بیشعور اگر حسابشو نرسیدم؟ ببین حالا چیکار می کنم…
ننجون گفت بشین دختر با یک کم آجیل که آدم مدیون نمیشه حرفا میزنی نترس کسی نمی تونه تو رو وادار کنه؛؛ حرص و جوش بی خودی نخور ….
مامان هم نگاه چپ ؛چپی به بابام کرد و گفت آخه این کار بود شما کردی ؟ اونم پرید به من که مگه چه عیبی داره پسره خیلی هم از سرت زیاده به خدا اینقدر به من احترام گذاشت و با من نشست حرف زد که دلم براش سوخت بیچاره آواره شده میگه نمی تونه درس بخونه … گفتم تو رو خدا بابا چی داری میگی ؟ منو فروختی به اون؟ من چیکار کنم خوب بره درس بخونه به خدا اگر یک دفعه ی دیگه سر و کله اش پیدا بشه و شما ها تحویلش بگیرین می زارم از این خونه میرم میگین نه امتحان کنین ..

#قسمت هشتم-بخش چهارم
فردا دم مدرسه وایستادم تا خانم مدیر بیاد خانم حسنی گیر داده بود بریم سر جلسه و من نتونستم ببینمش ….. امتحان که تموم شد خودمو رسوندم به دفترش و در زدم گفت بفرمایید رفتم تو و گفتم : سلام خانم حالا نگین ما بی تربیتیم و هی مزاحم شما میشیم ….ولی یک کار واجب داشتم ….
گفت : نه دخترم من برای همین اینجام تا مشکلات شما رو رفع کنم بگو ببینم چی شده مشکلت چیه ؟ جریان رو از اول تا آخر براش تعریف کردم با صبوری گوش داد و اول گفت : خدا رو شکر که در مورد تو اشتباه نکردم خوب صبر کن من فکر کنم تو رو در جریان می زارم با مشورت هم یک کاری می کنیم می دونی که تو مسائل داخلی مردم اینجا دخالت کردن کار خیلی سختیه مخصوصا که پای دوست پسرم در کار باشه …… شما می خوای بری خونه ؟ گفتم اگر لازمه می مونم گفت : خونه نگرانت نمیشن ؟ گفتم نه به من اعتماد دارن …..
گفت : خوب قابل اعتماد هم هستی ….باشه من شما رو صدا می کنم …یک کم دیگه منو صدا کرد و گفت : شما برو خونه من با خانم حسنی ترتیبشو میدیم پای شما وسط نباشه بهتره …… اون آخرین امتحان من بود و ممکن بود دیگه به زودی مدرسه نیام برای همین پرسیدم خانم من چطوری با خبر بشم حالش خوبه و اتفاقی براش نیفتاده ؟ گفت : شماره ی مدرسه رو داری ؟ زنگ بزن من باهات حرف می زنم ولی شما سراغش نرو …..
باز تمام راه رو به الهام فکر می کردم و دلم می خواست خودش برای خودش یک کاری بکنه …. وقتی رسیدم خونه هنوز ظهر نشده بود….رفتم سراغ مامان که داشت ناهار درست می کرد تا چشمم افتاد به قابلمه داد زدم بازم کوکو سیب زمینی؟ ای بابا چقدر این غذا رو درست می کنی خوب چیز دیگه ای شما بلد نیستی ؟ گفت: مادر ایراد نگیر از دل خوشم که نیست چشم فردا برات مرغ درست می کنم ….
گفتم با برنج باشه ها …گفت باشه چشم چیز دیگه ای میل نداری ؟ کشتی منو شوهرم نمی کنی بری از دستت راحت بشم ….گفتم دعا کن برم سر کار خودم همه چیز برات می خرم و هر روز پلو و خورشت می خوریم دیگه نمی زارم لب به پای مرغ بزنی چیه یک کیلو پای مرغ رو سه وعده سوپ درست می کنی و میبندی به ناف ما ….
ننجون گفت : ننه خوب قوت داره همینه که با این همه که مادرت دست تنگه شما هیچ وقت مریض نمیشین بهتون میرسه قلم گاو می گیره پای مرغ می گیره ……ببین تو چقدر قوی و سر حالی علی و ماهرخ رو ببین ……
#قسمت هشتم-بخش پنجم
پرسیدم ننجون روی سری نو از کجا مبارکه ؟ گره ی روسری رو سفت کرد و گفت : ننه داشتم تو بقچه ام بود گفتم بزار سرم کنم؛؛؛ واسه کجا نیگرش داشتم؟ احساس کردم همین طور که داره با من حرف می زنه هی به مامانم نگاه می کنه مثل اینکه دارن بهم اشاره می کنن …….
گفتم غلط نکنم یک کاسه ای زیر نیم کاسه هست بگو ننجون تو رو خدا از کجا آوردی ؟ ….مامان گفت : پاشو برو اسباب سفره رو حاضر کن من دیگه خسته شدم ….
گفتم تا نگین روسری از کجا اومده من از جام تکون نمی خورم …….ننجون تا اون موقع هم به زحمت خودشو نگه داشته بود گفت : ننه اون پسره …..داد زدم ای بابا بازم محسن آخه شما ها نمگین فردا دیگه نمی تونیم از این خونه بیرونش کنیم …
نمی فهمین داره به شماها رشوه میده ….مامان هم داد زد صداتو بیار پایین یک روسری خریده دیگه,؛ طلا و جواهر که نبوده ؟
گفتم به خدا اگر طلا و جواهر خریده بود شما ها منو همینطوری میدادین می گفتین بردار برو می خوای عقدش کن می خوای عقدش نکن …شما ها آدمای خیلی بدی هستین چرا به فکر من نیستن ؟ من نمی خوام زن اون بشم… بعد اون آقا ازش آجیل می گیره ننجون روسری میگیره …. ننجون یواش رو سری رو از سرش برداشت و گفت :خوب ننه اینو داده بود به بابات؛؛ بهت نگفتیم تو ناراحت نشی باشه بهش پس میدم تو خودتو ناراحت نکن ……کیفم رو بر داشتم و از خونه زدم بیرون راستش از این کار بدم میومد که گریه کنم ولی نمی دونم چرا اینقدر دلم گرفته بود که تا کنار راه آهن گریه کردم ……
وایستادم تا قطار اومد فکر می کردم که اگر محسن رو دیدم حسابشو بطور کلی بزارم کف دستش …..
قطار زوزه کشان از دور پیدا شد و من خیره به اون و مسافراش مونده بودم که به یک باره سر جام میخکوب شدم اون نگاهی که یک بار دیده بودم کنار پنجره بود و با اشتیاق منو نگاه می کرد طوری خودشو به پنجره چسبونه بود که من ببینمش …
قلبم فرو ریخت یک آن احساس کردم دیگه نمی تونم نفس بکشم ………صورتم داغ شد و قلبم به تپش افتاد …..وقتی قطار دور شد دستمو گذاشتم روی قلبم و دوتا نفس بلند از شوق کشیدم و گفتم عاشق شدم …..آره همینه من دنبال این نگاه می گشتم من عاشق شدم ……. بعد دوبار دور خودم چرخیدم و از ذوق بالا و پایین پریدم …. و رفتم به طرف خونه …با خودم گفتم ماهی چیکار می کنی عاشق چیه؟ اون یک مسافره رد شده رفته دیگم نمی بینیش …… به خودم جواب دادم باشه نبینم؛؛ ولی من عاشق اون شدم و دست خودمم نیست اگر خدا خواسته که برای بار دوم اونو ببینم حتما بازم می بینم …..
به یک باره من شدم یک ماهی دیگه,, عاشق,, و شیدا …اصلا اطرافم رو هم طور دیگه ای می دیدم …وقتی رسیدم خونه ننجون طفلک رو سری شو عوض کرده بود و گذاشته بود تو همون کادویی که بهش داده بود و گذاشت جلوی من وبا ناراحتی گفت نمی خوام ننه بده به بابات پسش بده من دو متر کفن بیشتر نمی خوام که؛؛ روسری می خوام چیکار ؟
گفتم ننجون شما بزرگتری هر طوری خودت صلاح می دونی بکن …مامان داد زد کار خودتو کردی پیر زن رو ناراحت کردی حالا اینو می گی … بیا ناهار بخوریم گفتم : من نون و پنیر می خورم کوکو دوست ندارم ..شما ها بخورین …
باز مامان گفت : اگر تو نخوری ما هم نمیخوریم بیا برات لقمه کردم.. ترشی هم داریم می چسبه ….. دیگه برای امروزمون بسه حرصم نده …..
#قسمت نهم-بخش اول
دیگه برام فرقی نمی کرد چی بخورم ….اصلا تو حال خودم نبودم و اون دوتا چشم از جلوی نظرم نمی رفت ….
همین جور لقمه می کردم و میذاشتم دهنم …. آخر مامان گفت : خوب شد دوست نداشتی مادر ترکیدی بسه دیگه …..یک لیوان آبم پشتش خوردم و بلند شدم و ظرفا رو که همیشه مال من بود شستم و رفتم با خیال راحت که دیگه امتحان ندارم بخوابم …
یک بالش گذاشتم و یک چادر کشیدم روم؛؛ تا زیر اون خوب به اتفاقی که او روز افتاده بود فکر کنم …..
یک کم بعد علی اومد تو اتاق و یواش از مامان چیزی پرسید اونم گفت : نمی دونم اگر ماهی بفهمه قیامت می کنه …
علی گفت : به اون چه؟ خودم از پسش بر میام حالا برم یا نه ؟بزار برم دیگه محسن گفته گه برم باشگاه فوتبالم خیلی بهتر میشه اون میگه الانم از خیلی ها بهترم …..
می خواد برام کارت باشگاه بگیره تازه گفته برای بازی فردا بلیط می گیره سه تایی با بابا بریم …

رویا هام روی سرم خراب شد یک کم فکر کردم با خودم گفتم تنها راهش اینکه خودم حساب اونو برسم این طوری فایده نداره اینا دارن از من پنهون می کنن و اعتراض منم ظاهرا به جایی نمیرسه ، الانم حوصله ندارم با علی جر و بحث کنم اینقدر خرج اینا رو بده تا جونش در بیاد ………
فردا وقتی رفتم سراغ قطار محسن اونجا بود …. جرات پیدا کرد و اومد جلو ….یواش ؛یواش میومد که ببینه من چه عکس العملی نشون میدم…من هیچی نگفتم تا رسید به من در همون موقع قطار اومد و من اینبار مشتاق و هراسون به پنجره های قطار نگاه می کردم ….. ولی اون نبود …
حالا یک نفس بلند کشیدم و رو کردم به محسن و گفتم : یک روز ازم یک سئوال کردی ؟ اون روز بهت راست گفتم ولی حالام می خوام یک حقیقت رو بگم من الان توی قطار دنبال کسی می گردم که عاشقش شدم و اینقدر اینجا وایمیستم تا بالاخره بیاد …..مثل اینکه حرفمو باور نکرد چون گفت : درست مثل من اینقدر اینجا می مونم تا دل تو نرم بشه …..گفتم با رشوه دادن به خانواده ی من موفق نمیشی,, بیخودی پولاتو خرج نکن من بدتر لج می کنم مزاحم من نشو تو اگر تمام پولای دنیا رو به پای خانواده ی من بریزی نمی تونی دل منو به دست بیاری چون کس دیگه ای رو دوست دارم ….
گفت : باشه هر وقت اومد و دیدم از من بیشتر دوستت داره میرم کنار ….
صدامو بلند کردم و گفتم : تو الان وسط نیستی که بری کنار…….. تو رو خدا از زندگی من برو بیرون خسته ام کردی چرا نمی فهمی من از تو خوشم نمیاد …
عجب کَنه ای هستی ها ولم کن برو دنبال کارت به خدا قسم این بار بیایی سراغم یک کاری دستت میدم …..
با عصبانیت گفت : توام بدون اگر بفهمم کس دیگه ای رو می خوای هم تو رو می کشم هم خودمو فکر نکن تهدید می کنم …این کارو می کنم ….و با سرعت رفت ….من مونده بودم چیکار کنم زندگی داشت با من چیکار می کرد؟ …
منی که فکر می کردم همه چیز رو می تونم خودم انتخاب کنم و اگر عرضه داشته باشم زندگیمو عوض می کنم حالا کسی جلوی راهم بود که با زبون بی زبونی به من میگفت : همه چیز دست تو نیست ….ولی بازم با خودم گفتم نه ماهی تسلیم نشو ….
تو باید به خواسته ی خودت برسی …..
#قسمت نهم-بخش دوم
فردا زنگ زدم مدرسه تا از حال الهام با خبر بشم خانم حسنی گوشی رو برداشت و وقتی فهمید منم با سردی گفت : خانم مدیر کار دارن نمی تونن حرف بزنن و گوشی رو گذاشت ….
چند دقیقه کنار باجه وایستادم و دوباره زنگ زدم و این بار با لحن تندی گفتم : لطفا گوشی رو بدین به خانم مدیر که ایشون با من کار داره زود گوشی رو بدین ….
خانم مدیر با همون لحن آروم و مهربونش گفت : ماهی جان کاری نمیشه کرد تو ام دیگه دخالت نکن چون فردا عقدش می کنن و هر چی با باباش حرف زدیم فایده نداشت دیگه داشت ما رو هم می زد ….
پرسیدم با خودش حرف زدین ؟ گفت : نه زیاد ولی تو ناراحت نباش مثل اینکه رضا شده یا از روی اجبار داره این کارو می کنه ولی به من گفت که حرفی نداره که با اون مرد ازدواج کنه به هر حال نشد کاری براشون بکنم ……
بغض گلومو گرفت و گفتم : دست شما درد نکنه زحمت کشیدین ……
بغضم بیشتر برای خودم بود با تله ای که محسن برای من درست کرده بود و خانواده ی منم باهاش همکاری می کردن درست راهی رو می رفتم که الهام رفته بود …
هر دو نوعی از جهل بود و با اینکه روش کارشون با هم فرق داشت ولی نتیجه یکی بود …
برای اولین بار منه بی خیال دلشوره گرفته بودم …
نمی خواستم به سرنوشت الهام دچار بشم و با مردی ازدواج کنم که دوستش نداشتم ….
حالا هر روز با شوق دیدن کسی که اصلا نمی شناختم کنار قطار منتظرمی موندم …تابستون گرم و افتاب سوزان سر ظهر هم نتونست جلوی رفتن منو بگیره …. ولی خبری نشد
پاییز هم اومد و رفت و زمستون رسید و من هنوز بی وقفه هر روز اونجا حاضر بودم …
گاهی محسن هم اون نزدیکی ها می پلکید و چون می دیدکه خبری از کسی نیست خیالش راحت شده بود و فکر می کرد من بهش دورغ گفتم ….
ولی رابطه ی خوبی با یکی یکی اعضا خانواده ی من پیدا کرده بود حتی ماهرخ هم از دیدنش خوشحال می شد و از خوراکی هایی که براش میاورد استقبال می کرد ….
ولی من با اینکه بشدت درس می خوندم تا بتونم تربیت معلم قبول بشم روز به روز غمگین تر می شدم و دیگه از اون ماهی شاد و شنگول خبری نبود هر وقت هم کسی می پرسید درس رو بهانه می کردم …..
تا جایی که ننجون به مامان گفت : الهی این دفتر و کتاب ور بیفته ….خونه بدون ماهی صفا نداره انگار نیست یک دکتر ببرش ننه ببین چشه ؟
#قسمت نهم-بخش سوم

یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم زمین سفید شده و داره برف میاد …
من که کما کان هنوز لباس گرم مناسب نداشتم … و روزهای سرد زیر مانتو چند تا بلوز می پوشیدم رفتم مدرسه …و وقتی تعطیل شدم …با همون لباس نا مناسب رفتم کنار راه آهن … و با اینکه امیدی نداشتم منتظر موندم تا قطار رد بشه ….
خیلی سرد بود و داشتم می لرزیدم برف روی برف می نشست و مقنعه ی منو کاملا خیس کرده بود از سرما قوز کرده بودم و چشمم به راه بود……..
تا قطار با تاخیر رسید ….توی اون برف و کولاک چراغ های قطار روشن بود و سر وصدای و بوق های پشت سر هم نزدیک شد….. آهسته تر از همیشه ….
و من تو همون حالی که برف نمی گذاشت چشمم رو باز کنم اونو دیدم که همون طور به شیشه چسبیده بود و با خوشحالی دستشو تکون میده ….
منم بی اختیار دستم رو بلند کردم و آهسته تکون دادم و بعد تند تر و تند تر دنبال قطار توی اون برف دویدم با اشاره ی دست و لبهاش یک چیزایی می گفت من از شوق دیدنش نمی تونستم بفهمم چی میگه و اون از من سبقت گرفت و رفت …..
دیگه سردم نبود حال عجیبی داشتم که نمی تونم باز گو کنم …
اینکه اونو دیدم خوشحال باشم یا از اینکه رفت و معلوم نیست که بتونم دوباره اونو ببینم ناراحت ؟…
.این نگاه آشنا و مهربون تا عمق وجودم رخنه کرده بود و با اینکه امیدی به دیدن دوباره اش نداشتم امیدی تازه تو دلم انداخته بود ….. خوشحال برگشتم خونه مثل موش آبکشیده خیس بودم ….مامان و ننجون …هر دو با هم منو سر زنش می کردن و تند و تند لباسهای من در میاوردن ….حالا مگه تموم میشد …یک ژاکت زیرش مانتو زیرش چهارتا بلوز و زیرش لباس گرم و تقربیا بیشتر اونا خیس بودن …بعد یک گرم کن پوشیدم و کنار بخاری خوابیدم ……… خوابیدن همان و سه روز با حال بد تو رختخواب موندن همان …..
روز سومی بود که حالم کمی بهتر شده بود ولی تب داشتم ….. که محسن با مادر و خواهرش و بچه ی خواهرش اومدن به عیادت من …
مقدار زیادی میوه و کمپوت و یک جعبه شیرینی دستشون بود و اومدن تو حیاط …. مامان با عجله اتاق رو جمع و جور کرد و اونا رو آوردن کنار بستر من که از تب می سوختم …. از اومدن اونا عصبانی بودم ولی نمی تونستم حالا که تو اون برف زحمت کشیده بودن و به عیادت من اومدن روی بدی از خودم نشون بدم؛؛؛؛ولی روی خوش نشون دادن هم همان و تن به اون ازدواج دادن همان،،، این بود که خودمو زدم به بی حالی و چشمو بستم طوری که انگار از حال رفتم …. اونا هم اصرار می کردن که با ماشین منو ببرن دکتر و مامان که می دونست من دارم چیکار می کنم هی حرف رو عوض می کرد ….مادر و خواهرش طوری حرف می زدن که انگار من دیگه عروس اونا هستم و دلشون برای من می سوزه ……
اونقدر چشممو بسته نگه داشتم و ناله کردم تا اونا از رو رفتن …. زحمت رو کم کردن …..
با باز شدن پای خانواده ی محسن به خونه ی ما دیگه واقعا اوضاع از دست من در رفته بود و نمی تونستم بر خلاف جهت آب شنا کنم ….کاری که همیشه کرده بودم و حالا با یک عشق عجیب و غریب و با خواستگار عجیب و غریب تر …. افتادم تو جریان آب؛؛ و اون داشت منو با خودش می برد ….

بچه ی خواهرش با ماهرخ جون در جونی شدن مامان و ننجون با مادرش دوست شد و سر درد دلشون باز شد و خودشم که وانمود می کرد عاشق بابام و علی شده و بدون اونا نمی تونه زندگی کنه …
و حاصل اون دیدار من پای قطار منجر شد به نزدیک شدن به محسن و خانواده اش به ما …..
#قسمت نهم-بخش چهارم
زمستون تموم شد و بهار اومد و پشت سرشم تابستون .. من دیپلم گرفتم و دانشسرای تربیت معلم قبول شدم،، ولی دیگه هر چی رفتم پای قطار اونو ندیدم خواستگار زیاد میومد ولی دیگه مامان جواب می کرد و می گفت ماهی نشون کرده است در حالیکه هنوز همه می دونستن که من راضی نیستم به روی خودشون نمیاوردن و حرف خودشون رو می زدن ….من دلم می خواست زندگیمو عوض کنم و از اون چیزی که سرنوشت برای من رقم زده بود فرار کنم با مردی که دوستش داشتم و توی قطار بود برم ……
چند روز بیشتر نرفته بودم دانشسرا که دنبال کار گشتم هر در زدم نشد,, صبح ها که کلاس داشتم … و بعد از ظهر ها هم کاری نبود که من انجام بدم………..
و بازم اون چیزی که فکر می کردم نشد …. آخرای پاییز مادر محسن تنها اومد به هوای اینکه مامان رو ببینه نشست و مدتی صغرا ؛کبری چید و گفت : خوب کی ما شروع کنیم برای کارای عروسی ؟ من زود تر از مامان جواب دادم که شما گفتین برای دوستی با مامان میاین اینجا من هنوز می خوام درس بخونم و معلم بشم و پول در بیارم ….
گفت : مثلا چقدر پول در بیاری ؟ با معلمی که نمیشه پول در آورد تازه بعد از دوسال که بری سر کار …. اینقدر می گیری که خرج رفت و آمد خودت نمیشه…. اونم اگر بری؟..مگه چقدر بهت حقوق میدن؟ برای پول در آوردن دختر جون باید یک رشته ی دیگه می خوندی اونم تازه اومد نیومد داره اینقدر لیسانه های کامپیوتر دور و ور ما هست همه بیکار و بی عار دارن راه میرن چی فکر کردی ؟ …
به این راحتی ها نیست که … شما تکلیف ما رو روشن کن بیا برو سر خونه و زندگیت و هر کاری می خوای بکنی بکن که به خدا از دست محسن پدرم در اومده؛؛؛ الان درسشم تموم شده،، خدا رو شاهد میگیرم به هر دختری می گفتم زن محسن میشی؟ با سر قبول می کرد ولی اون زیر بار نمیره که نمیره میگه فقط توی دنیا یک دختر هست اونم ماهیه …
چیکار کنم؟ …داره ما رو هم مثل خودش خار می کنه …این طوری شو ندیده بودیم به والله .. دورغ میگم ننجون شما خودتو بزار جای ما ببین چه حالی من دارم ؟
#قسمت نهم-بخش پنجم
روزی صد دفعه از خدا پهنون نیست از شما چه پنهون تو سر و کله ی هم می زنیم باباش که دیگه کاردش بزنی خونش در نمیاد ، بابا هر چیزی حدی داره دیگه …ماهی جان لگد به بخت خودت نزن محسن خیلی خاطرتو می خواد همه چیز خودش خریده ما وضع شما رو می دونیم تو فقط با لباسهای تنت بیا قدمت روی چشم ما ولی دیگه تو رو خدا ما رو اذیت نکن اگر الان گفتی نه به جون بچه هام دیگه پا نمی زارم اینجا ولی اگر قبول کردی .. چشم و دل ما رو روشن می کنی .. و با سلام وصلوات تو رو می بریم خونه مون و تاج سرمون می کنیم … خوبه ؟ هان ؟ چی میگی ؟

برای اولین بار من اونو به چشم دیگه ای نگاه کردم و دلم گرفت حالا حق با من بود یا اونا اینم نمی دونستم ….
گفتم : باور کنین من تا الان هیچ وقت نه به کسی امید دادم نه اصلا حرفی زدم یا حرکتی کردم که باعث امیدواری کسی بشه قسم می خورم کاری نکردم که پسرتون این کارو با شما بکنه ….. حالا شما بگو تقصیر من چیه این وسط ؟ الان بازم شما دارین منو تحت فشار می زارین یک کم منو به حال خودم بزارین تا تصمیم بگیرم ….
دلم با پسر شما نیست چیکار کنم دست خودم نیست که …ولی الان به شما میگم چشم حالا در موردش فکر می کنم اما اگر اصرار دارین الان جواب بدم منو ببخشید جوابم نه است ولی اگر بهم فرصت میدین یک مدت دیگه من روش فکر کنم برای اون موقع هم قولی نمیدم فقط میگم برای اولین بار به احترام شما بهش فکر می کنم …..
بیچاره پرسید مثلا تا کی ؟
گفتم ..تا اونور عید صبر کنین اگر زودتر شد که چه بهتر اگر نشد من خودم با شما صحبت می کنم ….
گفت : ماهی جان تا اون موقع خیلی طول می کشه مگه می خوای چیکار کنی؟
اگر اون موقع گفتی نه چی میشه ؟ گفتم : به خدا نمی دونم از یک طرف شرمنده ی شما هستم از طرفی نمی خوام کسی رو گول بزنم .. من این کارو خیانت می دونم زمانی باید زن کسی بشم که قلبم هم مال اون باشه اونوقت هر کاری براش می کنم ….ولی اینطوری انگار شما رو گول زدم … نه من نمی تونم چنین کاری رو با شما بکنم …
گفت : باشه من با محسن حرف می زنم ولی فکر نکنم بتونه بیشتر صبر کنه …ولی خوب مثل اینکه چاره ای هم نداره …..
وقتی مادر محسن رفت ننجون هاج و واج منو نگاه می کرد ….پرسیدم چی شده ننجون ؟ دوتا پلک زد و گفت : اینقدر دلم می خواست بابا بزرگت اینجا بود و حرفای تو رو گوش می کرد؛؛ فکر کنم همون موقع سکته می کرد و می مرد ….
گفتم چرا ننجون مگه من چی گفتم ؟ مامان به جاش جواب داد که : دیگه چی می خواستی بگی مادر من داشتم از خجالت آب میشدم می رفتم تو زمین فرو …بابا تو یک ذره حیا نداری بازم اون بیچاره ها رو سر دوندی من جای زنه بودم دوتا می زدم تو دهنت و می رفتم و پشت سرمو نیگا نمی کردم ……
ننجون گفت اونم والله دلش می خواست ولی از محسن می ترسید …حالا باشه که یک روز این کارای تو رو تلافی کنه ……گفتم اوووووومگه چی گفتم ؟ تا حالا گفته بودم می خوام و حالامیگم نه ؟این شما هستین که باید خجالت بکشین اونا رو امید وار کردین نه من ……

#قسمت نهم-بخش ششم
از فردای اون روز محسن خوشحال از این که من فقط گفتم بهش فکر می کنم میومد و می رفت …
مامان براش تدارک می دید و فکر می کرد من نمیفهمم مثلا، یک شب شام پلو خورشت بادمجون با گوشت درست کرده بود …. با تعجب پرسیدم: چه خبره مامان خانم ما که همیشه شام سوپ پای مرغ یا سیب زمینی پخته داشتیم امشب چی شده پلو و خورش درست کردی ؟ اون خودش خیلی مظلوم و دلسوز نشون داد و گفت: طفلک بابات تازگی ها ضعیف شده نا نداره راه بره ناهار که نیست؛؛ بزار شامش درست و حسابی باشه ….
گفتم خدا کنه شما راست بگی پس به قول خودت از علائم ظهور امام زمونه ……
وقتی آقام اومد خونه محسن هم باهاش بود وسط حیاط با صدای بلند که من بشنوم مامان گفت : تو رو خدا آقا محسن منزل خودتونه بفرمایید تو …اونم گفت :نه مرسی باید برم؛؛؛؛؛ آقام با صدای بلند تر پرسید شام چی داریم خانم ؟
مامان باز بلند تر از اون گفت : خورشت بادمجون … دوست داری آقا محسن ؟ …..اونم گفت : دوست که دارم ولی مزاحم نمیشم …آقام گفت : نه تا اینجا اومدی نمی زارم بری بیا شام بخور و بعد برو بفرما غریبگی نکن بیا تو و اونو با خودشون بردن تو اتاق مهمون خونه ……من می فهمیدم دارن چیکار می کنن ….یعنی همه با هم فیلم بازی می کردن که شب محسن شام بیاد خونه ی ما …
رفتم به مامان و ننجون گفتم :به خدا شورشو در آوردین فکر نکنین من نمیفهمم شما دارین چیکار می کنین؟ ….
ننجون گفت: وااااننه فهمیدی ؟ آره داریم گور محسن رو می کَنیم ننه؛؛؛ بیچاره اش می کنیم داریم تو رو بهش قالب می کنیم …ننه مثل تو آپارتی و بی حیا ندیدم …که ننه و بابا و مادر بزرگ ازش بترسن….. حالا وای به روز اون بدبخت که با هزار اور و اطفار می خوای زنش بشی خوب فردا مثل میخ طویله می کوبیش بره تو زمین فرو …. ما به اون لطف نمی کنیم داریم بد بختش می کنیم اونه که نمی فهمه ،،،.
ول کن دیگه ننه چقدر ناز می کنی هر چیزی حدی داره از حدش که گذشت میره و پشت سرشم نیگا نمی کنه اونوقته که آهش تو رو می گیره و بدبخت میشی ….
مامان گفت : والله به خدا میگن ناز کش داری ناز کن نداری پاتو دراز کن…..
حالا این محسن هم داره اشتباه می کنه…ولت کنه بری گمشی؛؛ بعدا مگه می تونه تو رو با یک خروار ادعا جمع کنه بدبخت؛؛والله به خدا من دلم برای اون می سوزه تا بچه ی خودم …..
گفتم خوبه به خدا ؛؛یک چیزی هم من به شما بدهکار شدم …..
من میگم نیاد اینجا که امیدوار نشه چرا نمی فهمین ….. مامان که عصبانی بود گفت : باز زر زدی مگه ما فرستادیم دنبالش ؟ اون امید واره که میاد؛؛ به ما چه؟ اینم عوض دستت درد نکنه است ….
خلاصه هر چند شب یک بار از این برنامه ها داشتیم ……
با خودم شرط کردم اگر تو این مدت خبری از کسی که توی قطار دیدم شد که هیچی اگر نشد با همون محسن ازدواج می کنم و قال قضیه رو میکَنم …..

تا یک هفته به عید.
#قسمت دهم-بخش اول
مامان داشت خونه تکونی می کرد و تمام فرش ها رو آورده بود تو حیاط و اونا رو می شست و بابام طبق معمول کنار حیاط داشت سیگار می کشید و براش مهم نبود که مامان داره چیکار می کنه .
علی و من و ننجون کمکش می کردیم …..ولی من بی قرار و نا آروم بودم…. باید برای زندگیم که خیلی هم مهم بود تصمیم می گرفتم…
و این در اون موقعیت کاره سختی بود چون هنوز جز اینکه دلم برای محسن می سوخت تغییری نکرده بودم راستش حالا دیگه خودم هم خجالت می کشیدم بهش جواب نه بدم…. اصلا به حضورش عادت کرده بودم اگر یک روز نمیومد همه نگرانش می شدیم و من نا خود آگاه چشم براهش می شدم اون پسر خوبی بود و تو این مدت که زمان زیادی هم بود … ما جز خوبی و صبوری از اون چیزی ندیده بودیم .
و این کارِ منو مشکل و مشکلتر می کرد….
هر روز اون به ما نزدیک تر می شد و امید وار تر همیشه با دست پر میومد و با سری پایین و شرمنده میرفت …… دیگه از نگاه های اون بدم نمیومد و داشتم عادت می کردم……. ولی سر ساعت خودمو به قطار می رسوندم و گاهی که کلاسهام طولانی می شد و دیر می رسیدم دلشوره می گرفتم و می ترسیدم اون همون روز توی قطار بوده باشه و من اونو نبینم ……
دیگه بچه نبودم و می دونستم که اینا همش فکرای بچه گانه است و من باید دست از این انتظار احمقانه بر دارم ……
با وجود اینکه روز جمعه بود و همه خونه بودن و کارم زیاد داشتیم نتونستم جلوی خودمو بگیرم در میون اعتراض مامان و ننجون لباس پوشیدم و گفتم زود میام قول میدم و با عجله خودمو رسوندم کنار راه اهن ……. باز از دور قطار اومد و من با نا امیدی به پنجره های اون نگاه می کردم که یک دفعه دیدمش…..خودش بود .. یک کاغذ چسبونده بود به شیشه قطار و روش با ماژیک نوشته بود فردا همین جا ؛؛؛؛و دست دیگه شو برای من تکون می داد ….من هیچ عکس العملی نشون ندادم …فقط نگاه کردم و اون دور شد …..
قطار رفت و من شوکه وایستاده بودم اون می خواست بیاد منو ببینه شاید همون احساسی که من به اون داشتم اونم به من داشت و این خیلی برام جالب بود …..با خودم فکرای جور و واجوری می کردم …. ، خوب ماهی داره میاد تو رو ببینه پس چرا خوشحال نیستی ؟ ….چرا این طوریم ؟……. نه دلم نمی خواد بیاد ….نه بزار بیاد مگه اون عشق تو نبود ؟ گیج شده بودم …. نمی تونستم احساسم رو بفهمم ……
احساس می کردم دارم به محسن خیانت می کنم و روبرو شدن با اون دیگه برام آسون نبود بارها و بارها توی ذهنم لحظه ی که با اون رو در رو می شدم رو مجسم کرده بودم ….. با خودم گفتم اون که جای منو بلد بود… چرا تا حالا این کارو نکرده بود ؟….اصلا به این فکر نکرده بودم….
اونو یک آدم دست نیافتی می دونستم و حالا که گفته بود میاد اینجا یک چیزی منو اذیت می کرد ……با خودم گفتم پس قبلا هم می تونست این کارو بکنه و این همه مدت نکرد …….و این شوق دیدن اونو از دلم برد ….حیرون و سر گردون شدم ….
دو سال عمرم رو با یک رویا گذروندم و حالا که قرار بود بهش برسم باید سر از پا نشناسم ولی اینطور نبود….. گیج شده بودم و نمی دونستم حالا دلم می خواد اونو ببینم یا نه؟؟ ……
#قسمت دهم-بخش دوم
وقتی رسیدم خونه همه متوجه تغییر حالت من شده بودن …..
نگاهی کردم به فرش ها که هنوز روی زمین پهن بود …. مامان و علی داشتن با برس اونو تمیز می کردن ……
پاچه ی شلوارم رو کشیدم بالا و بردم بالای زانوم و یک بشقاب بر داشتم و شروع کردم به فرش شستن و در میون حیرت و ناباوری اهل خونه تا تونستم فرش شستم …
ننجون می گفت به خدا یک چیزی هست ببین چش شده الان خودشو می کشه ……..
فرش ها رو کنار دیوار با علی پهن کردیم ….. بعدم حیاط رو تمیز کردم و به مامان کمک کردم شام رو حاضر کنه و ظرفا رو شستم که ننجون با حالتی بر افروخته سر من داد زد : بسه دیگه ننه الان ما رو سکته میدی دارم دق می کنم بیا یک کم به ما تشر بزن حالمون جا بیاد این طوری دوست نداریم تو رو ببینیم ……
ننه بیا بگو چت شده ؟ گفتم هیچی ننجون.. جنی شدم … گفت ؟ واااا با چشم خودت دیدی ؟ گفتم نه با چشم بابام دیدم …ننجون رفت تو فکر و از مامان پرسید راس میگه ؟ مامان گفت : اون خیلی دری وری میگه شما باور نکن …
اونشب تا صبح نخوابیدم دلم می خواست چند تا فرش دیگه داشتیم و من اونا رو می شستم .. چون اصلا نمی تونستم روی کاری که باید فردا بکنم تمرکز کنم …. من فردا باید می رفتم دانشسرا و نمی تونستم زمانی که اون گفته بود اونجا باشم…. مگر نمی رفتم سر کلاس …….و برای اولین بار در عمرم من شب رو بیدار موندم … همیشه سرمو که میذاشتم توی بالش خواب بودم ولی فکرای جور و واجور نمی گذاشت که بخوابم و عجیب بود که توی این فکرا محسن هم بود ….
دلم نمیومد ناراحتش کنم یاد نگاه های التماس آمیزش میفتادم و آشفته تر می شدم …………

صبح زود از خونه رفتم بیرون بدون اینکه حتی یک لحظه خوابیده باشم .. و تصمیم گرفتم سر قرار نرم و بی خیال اون ملاقات بشم …..و این چند دلیل داشت یکی اینکه تا اون زمان این کارو نکرده بودم دوم اینکه از کاری که می کردم مطئمن نبودم و سوم احساس می کردم دارم به محسن خیانت می کنم و همین ها کافی بود که بی خیال اون بشم ……
اون روز تا ساعت یک کلاس داشتم ولی تمام حواسم به اون کسی بود که امروز منتظر من میشه ….. برای همین وقتی برگشتم نتونستم خودمو نگه دارم و رفتم کنار راه آهن …به محض اینکه از کوچه پیچیدم به طرف راه آهن کسی رو دیدم که نزدیک درختی که همیشه من منتظر می موندم وایستاده …..قدمهام کند شد و سر جام موندم پاهام کشیده نمیشد …..از روبرو شدن با اون واهمه داشتم ….
انگار منو از دور شناخت با عجله اومد به طرف من برگشتم و با سرعت پا به فرار گذاشتم که منو صدا کرد ماهی ….
ماهی صبر کن منم احمد ….
یک لحظه میخکوب شدم ….اون اسم منو می دونست ….
احمد کیه ؟ من احمد نمیشناسم با خودم گفتم خودتو خر نکن ماهی وایستا ببین کیه که تو رو میشناسه ……خودشو به من رسوند برگشتم و نگاهش کردم ولی چیزی توی خاطرم نیومد پرسیدم اسم منو از کجا می دونی ؟
#قسمت دهم-بخش سوم
گفت : ماهی من احمدم منو نشناختی ؟
گفتم نه …..
گفت : بچه بودیم؛؛ روی پشت بوم,,..من هنوز به یادتم و همیشه بهت فکر می کردم و اصلا باورم نمیشد دوباره این طوری بهت برسم ….ما الان تو نواب زندگی می کنیم …
میرم دانشگاه سمنان قبول شدم …..فکر می کردم شما ها از اینجا رفته باشین …..
گفتم : ولی نزدیک دوسال پیش تو منو اینجا دیدی …گفت : آره از همون موقع دوباره یادت افتادم و همش بهت فکر می کنم ….گفتم چه دل گُنده ای داری …….
گفت :مثل اینکه توام مثل منی …
گفتم : برای خودت قصه نباف من از بچگی دوست داشتم بیام پای قطار و برای مسافرا دست تکون بدم اینایی که میگی مال خیلی وقت پیشه …
خیلی خوب از دیدنت خوشحال شدم خداحافظ..
با تعجب گفت : داری ناز می کنی ؟ چشمامو ریز کردم و با ناراحتی گفتم …تو چرا اینقدر از خودت متشکری ؟ برای تو ناز کنم؟ برو بابا اگر گوش داشتی شنیده بودی بهت گفتم که اون چیزایی که گفتی مال بچگیه الان ماشالله بزرگ شدی خیلی خوب… گفتم که خوشحال شدم تو رو دیدم …..
گفت: ماهی من دیدم که چطوری به من نگاه می کردی الان داری خجالت می کشی ..مگه نه ؟..
.گفتم: من ماهی هستم از کسی رو در واسی ندارم …. یا رو پشت بوم از دور؛؛ یا توی قطار از دور از نزدیک از کسی خوشم نمیاد الان اینو فهمیدم …… و با عجله رفتم ….. دنبالم اومد ولی معلوم بود مثل یخ وارفته بود …راستش اصلا ازش خوشم نیومد …با خودم گفتم نکنه ماهی ننجون راست میگه؟ من یک عیب و ایرادی دارم چرا اینجوریم ؟ …..ولی این اون چیزی که من تو خیالم باهاش زندگی می کردم نبود ….
اونشب باز بابام با محسن اومد خونه ولی معلوم بود که مامان منتظرش نبود ….
چون دستپاچه شده بود و هی تعارفش میکرد بیا تو مادر چرا دم در وایستادی گفت اگه میشه به ماهی یک چیزی بگم و برم …
مامان گفت تو رو خدا منو با اون در ننداز ..به من بگو بهش میگم ببخشیدآ …من از جام بلند شدم و رفتم بیرون گفتم : سلام بیا تو ….از خوشحالی روی پاش بند نبود وقتی اومد جلو بیچاره دستش می لرزید ..
مامان یک اشاره کرد به بابامو با هم رفتن تو .. من نشستم لب حوض و گفتم با من چیکار داری ؟
گفت : میشه منم بشینم ؟
گفتم آره بیا بشین ….
کنارم روی لبه حوض نشست ولی سرش پایین بود ….با خودم فکر کردم چقدر اون نجیب و مظلومه برعکس من؛؛ به قول ننجون واقعا حیف اون که منو بگیره ….
پرسیدم خوب چی می خواستی به من بگی ؟ گفت : رفتم سر کار؛؛ تو یک آژانس هواپیمایی کار گرفتم؛ چون کار خوبیه گفتم به تو بگم شاید خوشحال بشی …..
گفتم آره ….آره خوشحال شدم خوب شد …از در مغازه کار کردن بهتره …..ساکت موند و نمی دونست اینکه من برای اولین بار داوطلب شدم باهاش حرف بزنم چه منظوری دارم ….
گفتم : محسن ؟ یک مرتبه از جاش پرید و گفت جانم …جانم …
گفتم : اگر بفهمی که من …..نه ولش کن چیزی نیست …
گفت نه ،نه بگو تو رو خدا بگو …گفتم : چیزی نیست …واقعا نیست یک مرتبه چشمم افتاد به پنجره ی اتاق اعضا خانواده چراغ رو خاموش کرده بودن و هموشون پشت پرده سنگر گرفته بودن و ما رو دید می زدن …..آهسته سرمو بردم کنار گوش محسن و گفتم : نگاه نکن سرتو بلند نکن … دارن از پشت پنجره زاغ سیاه ما رو چوب می زنن بیا اذیتشون کنیم …..ذوق زده پرسید باشه چیکار کنیم ؟ گفتم بهترین کار اینه که بزنیم تو ذوقشون ….بیا با هم الکی دعوا کنیم ….
گفت : من نمی تونم با تو دعوا کنم به شوخی هم نمی تونم ….
گفتم بلند شو جلوی من وایسا …..هر کاری گفتم بکن ….
بیچاره اونم اومد جلوی من پشت به اونا وایساد ، بعد من بلند شدم وانگشتمو گرفت به طرف در و گفتم برو بیرون دیگه اینجا پیدات نشه برو……..
مثل خِنگ ها پرسید حالا چیکار کنم …..زیر لبی گفتم برو دیگه ….
خندش گرفت و گفت نکنه این بار می خوای اینجوری منو بیرون کنی …
گفتم : نه برو …برو دیگه الان اونا میان نجاتت میدن تو برو بعد بلند داد زدم دیگه این طرفا پیدات نشه ….
هنوز محسن چند قدم بیشتر نرفته بود که همشون ریختن بیرون و ننجون و مامان پریدن به من و بابام علی هم رفتن که محسن رو بیارن …
که منو محسن زدیم زیر خنده ….
#قسمت دهم-بخش چهارم
اونا هاج و واج به ما نگاه می کردن ، مامان که به بازی های من عادت داشت به محسن بدبخت گفت دست شما درد نکنه آقا محسن شما چرا خودتو میدی دست ماهی ما که مُردیم از ترس ……
ننجون گفت : آخه یک کاری کرد که ازش بعید نبود …
ولی همه شروع کردن به خندیدن از این که منو محسن با هم براشون نقشه کشیده بودم خوشحالم شده بودن…..
دیگه فکر کنم به مرگ گرفته بودمشون که به تب راضی شدن ….
مامان گفت آقا محسن شام سوپ داریم می مونی ….
نگاهی به من کرد و گفت : اگر ماهی اجازه بده … قبل از اینکه من حرفی بزنم در خونه به صدا در اومد …. همه بهم نگاه کردن …علی درو باز کردن … و بابام هم رفت جلو …پرسید: کو ماهی ؟ …
بابام هاج و واج دم در مونده بود همه کنجکاو شدیم و من با شنیدن اسم خودم رفتم جلو … احمد بود اومده بود در خونه با یک جعبه شیرینی …
گفتم : اینجا چی می خوای ؟
گفت : می خوام با پدر مادرت حرف بزنم ….محسن هم پشت سر من وایستاده بود به خدا صدای قلبشو شنیدم داشت تو سینه اش می کوبید و من اینو احساس کردم و قلبم به سوی اون کشیده شد برگشتم و دستمو بردم تو دست محسن و گفتم : با نامزدم حرف بزن…. تته پته افتاده بود و نمی دونست چی بگه …پرسید مگه تو نامزد داری …محسن جسور شده بود و اومد جلوی من و گفت : بله ماهی نامزد منه شما کاری دارین؟ …..
گفت : نه می خواستم ازش خواستگاری کنم نمی دونستم نامزد داره ببخشید .
محسن در حالیکه دست منو دیگه ول نمی کرد با پاش در و کوبید بهم ….دستمو کشیدم و گفتم اووو چته ؟….این طوری گفتم که بره دنبال کارش توام زود جو گیر نشو …. با لبخندی گفت : باشه بازم خوبه …
مامان و ننجون با سرعت نور رفتن که با هم کتلت درست کنن محسن گفت : ماهی بریم خرید کنیم ؟
گفتم بریم …و درمیون چشم های از حدقه در اومده ی بقیه ی اعضا خونه من لباس پوشیدم و با محسن رفتیم خرید …..تا سوپر محله راهی نبود … هر دو ساکت بودیم …اون از من سئوال داشت ولی احساس می کردم از جواب من می ترسید خوب شد نپرسید چون من هنوز خودمم نمی دونستم دارم چیکار می کنم ….نوشابه و ماست و چیپس و یک کم دیگه خرت و پرت خریدیم و اوردیم خونه بدون اینکه در مورد چیزی حرف بزنیم……
محسن به چشمم یک شکل دیگه میومد آقا ،،با صبر؛؛ با گذشت و مهربون اونو می دیدم و انگار یک جورایی برام مهم شده بود …..
از این که منو باز خواست نکرد که اون کی بود و تو اونو از کجا می شناختی ؟ ازش خوشم اومد.

فردای اونشب من تو دانشسرا برای اولین بار تدریس داشتم باید یکی از درسهای علوم کتاب اول راهنمایی رو برای استاد و دانشجو ها تدریس می کردم ……
وقتی درس رو شروع کردم دیدم چقدر این کارو دوست دارم من اون دانشجو ها رو به شکل شاگردام دیدم دلم می خواست اونچه که تو وجودم بود نثار اونا کنم ….
چنان با آب و تاب درس دادم که خودمم خیلی خوشم اومده بود می خواستم همونی بشم که دوست داشتم معلمی تو خونم بود ……. یک کم از درس که گذشت….نمی دونم چی شد که رفتم تو حس و گفتم ….مهم نیست که چی یاد میگیرین مهم اینه که چطوری از اون چیزی که یاد گرفتین استفاده می کنین ….
#قسمت دهم-بخش پنجم

بچه های من سعی کنین در زندگی نزارین هر کس هر طرف خواست شما رو بکشه به جهتی برین که خودتون می خواین در مقابل ظلم سکوت نکنین سکوت شما عین مُردنه …

یاد بگیرین خودتون رو دوست داشته باشین هیچ کس مهم تر از شما نیست و برای خودتون حق قائل باشین ….
حق دادنی نیست؛؛ اونو خودتون باید بگیرین وقتی ساکت باشی تو مُردی و مُرده حق نداره ….
با عشق زندگی کنه و نزارین قلبتون خالی از اون بمونه من معلم شما بهتون میگم دوستتون دارم و با عشق شما اومدم …..
در مقابل شما نیستم در کنار شمام …از شما امتحان میگیرم که ببینم خودم چطور درس دادم نه اینکه از تو انتقام بگیرم ….
کاری می کنم که تو دوست داری …چون اینجا مهم تو هستی و من به واسطه ی تو معلم شدم ……
بعد بغض کردم و دیگه نتونستم حرفمو تموم کنم …..
استاد بلند شد و با اینکه من از موضوع پرت شده بودم شروع کرد برای من دست زدن و بقیه هم برام دست زدن.

استاد گفت :آفرین …با اینکه درس رو کامل نکردی .. اون چیزی که گفتی برای من خیلی با ارزش بود امیدوارم در آینده چنین معلمی بشی ….
گفتم : میشم استاد چون اینقدر از نگاه های تحقیر آمیز معلم های خودم رنج بردم و اینقدر از این که تو دهن من زدن و گفتن هر چی ما گفتیم تو تکرار کن عذاب کشیدم که می خوام تا زنده هستم به شاگردانم عشق و امید و جسارت بدم …….

 

4 3 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x