رمان آنلاین نسل سوخته براساس داستان واقعی ( مهران ) قسمت۲۶تا۳۰

فهرست مطالب

داستان نازخاتون ,رمان مذهبی, شهید سید طاها ایمانی, رمان آنلاین ,داستان واقعی

رمان آنلاین نسل سوخته براساس داستان واقعی ( مهران ) قسمت ۲۶تا۳۰

رمان با داستان واقعی

سرگذشت واقعی

نام رمان : نسل سوخته

نویسنده : شهید سیدطاها ایمانی
?قسمت بیست و ششم?
نماز شکر
ایستاده بودم و محو اون حدیث قدسی، چند بار خوندمش تا حفظ شدم، عربی و فارسیش رو.
دونه های درشت اشک، از چشمم سرازیر شده بود.?
– چقدر بی صبر و ناسپاس بودی مهران. خدا جوابت رو داد، این جواب خدا بود.
جعبه رو گذاشتم زمین، نمی تونستم اشکم رو کنترل کنم. حالم که بهتر شد از جا بلند شدم و سنگ مزار شهید رو بوسیدم.
– ممنونم که واسطه جواب خدا شدی.
اشک هام رو پاک کردم. می خواستم مثل شهدا بشم، می خواستم رفیق خدا بشم و خدا توی یه لحظه پاسخم رو داد. همون جا روی خاک، کنار مزار شهید، دو رکعت نماز شکر خوندم.
وقتی برگشتم، پدرم با عصبانیت زد توی سرم.
– کدوم گوری بودی الاغ؟
اولین بار بود که اصلا ناراحت نشدم. دلم می خواست بهش بگم: وسط بهشت، اما فقط لبخند زدم.
– ببخشید نگران شدید.
این بار زد توی گوشم.
– گمشو بشین توی ماشین، عوض گریه و عذرخواهی می خنده.
مادرم با ناراحتی رو کرد بهش.
– حمید روز عیده، روز عیدمون رو خراب نکن، حداقل جلوی مردم نزنش.
و پدرم عین همیشه شروع کرد به غرغر کردن.
کلید رو گرفتم و رفتم سوار ماشین شدم. گوشم سرخ شده بود و می سوخت، اما دلم شاد بود. از توی شیشه به پدرم نگاه می کردم و آروم زیر لب گفتم:
– تو امتحان خدایی و من خریدار محبت خدا، هزار بارم بزنی باز به صورتت لبخند میزنم.
☺️ .

?قسمت بیست و هفتم?
والسابقون

#قرآن رو برداشتم، این بار نه مثل دفعات قبل، با یه هدف و منظور دیگه، چندین بار ترجمه فارسیش رو خوندم.
دور آخر نشستم و تمام خصلت های مثبت و منفی توش رو جدا کردم و نوشتم. خصلت مومنین،
خصلت و رفتارهای کفار و منافقین،
قرآن که تموم شد نشستم سر احادیث،
با چهل حدیث های کوچیک شروع کردم.
تا اینکه اون روز، توی صف #نماز_جماعت مدرسه، امام جماعت مون چند تا کلمه حرف زد.
– #سیره_اهل بیت یکی از بهترین چیزهاست، برای این که با #اخلاق و منش اسلامی آشنا بشیم. برید داستان های کوتاه زندگی اهل بیت رو بخونید. اون ها الگوی ما برای رسیدن به خدا هستن.
تا این جمله رو گفت، به پهنای صورتم لبخند زدم.?
بعد از نماز، بلافاصه اومدم سر کلاس و نوشتمش. همون روز که برگشتم، تمام اسباب بازی هام رو از توی کمد جمع کردم. ماشین ها، کارت عکس #فوتبالیست ها، قطعات و مهره های کاوش الکترونیک،که تقریبا همه اش رو مادربزرگم برام خریده بود.
هر کی هم هر چی گفت، محکم ایستادم و گفتم:
– من دیگه بزرگ شدم، دیگه بچه دبستانی نیستم که بخوام بازی کنم.
پول تو جیبیم رو جمع می کردم، به همه هم گفتم دیگه برای تولدم کادو نخرید، حتی لباس عید.
هر چقدر کم یا زیاد، لطفا پولش رو بهم بدید. یا بگم برام چه کتابی رو بخرید.
خوراکی خریدن از بوفه مدرسه هم تعطیل شد.
کمد و قفسه هام پر شده بود از کتاب، کتاب هایی که هر بار، فروشنده ها از اینکه خریدارشون یکی توی سن من باشه حسابی تعجب می کردن.
و پدرم همچنان سرم غر می زد و از فرصتی برای تحقیر من استفاده می کرد.
با خودم #مسابقه گذاشته بودم.

امام صادق (علیه السلام) فرموده بودند:” مسلمانی که ۲ روزش عین هم باشه #مسلمان نیست.” چهل حدیث امام خمینی رو هم که خوندم، تصمیمم رو گرفتم. چله برمی داشتم، چله های اخلاقی، و هر شب خودم رو محاسبه می کردم.
اوایل، اشتباهاتم رو نمی دیدم یا کمتر متوجه شون می شدم. اما به مرور، همه چیز فرق کرد. اونقدر دقیق که متوجه ریزترین چیزها می شدم. حتی جایی رو که با اکراه به صورت پدرم نگاه می کردم.
حالا چیزهایی رو می دیدم، که قبلا متوجه شون هم نمی شدم.
☺️
.
.
?قسمت بیست و هشتم?
پسر پدرم
.
.
هر چه زمان به پیش می رفت، زندگی برای شکستن کمر من اراده بیشتری به خرج می داد.
چند وقت می شد که سعید، رفتارش با من داشت تغییر می کرد. باهام تند می شد، از بالا به پایین برخورد می کرد، دیگه اجازه نمی داد به کوچک ترین وسائلش دست بزنم، در حالی که خودش به راحتی به همه وسائلم دست می زد و چنان بی توجه و بی پروا که گاهی هم خراب می شدن.
با همه وجود تلاش می کردم بدون هیچ درگیری و دعوا رفتارش رو کنترل کنم، اما فایده ای نداشت. از طرفی اگر وسایل من خراب می شد، پدرم پولی برای جایگزین کردن شون بهم نمی داد.
وقتی با این صحنه ها رو به رو می شدم بدجور اعصابم بهم می ریخت و مادرم هر بار که می فهمید می گفت:
– اشکال نداره مهران، اون از تو کوچیک تره، سعی کن درکش کنی و شرایط رو #مدیریت کنی. یه آدم #موفق، سعی می کنه شرایط رو مدیریت کنه نه شرایط، اون رو.
منم تمام تلاشم رو می کردم و اصلا نمی فهمیدم چی شده؟و چرا رفتارهای سعید تا این حد در حال تغییره؟گیج می خوردم و نمی فهمیدم
تا اینکه اون روز،
از مدرسه برگشتم. خیلی خسته بودم. بعد از نهار، یه ساعتی دراز کشیدم. وقتی بلند شدم، مادرم و الهام خونه نبودن. پدرم توی حال، دست انداحته بود گردن سعید و قربان صدقه اش می شد.
– تو تنها پسر منی. برعکس مهران، من تو رو خیلی دوست دارم. تو خیلی پسر خوبی هستی. اصلا من پسری به اسم مهران ندارم. مادرت هم همیشه طرف مهران رو می گیره. هر چی دارم فقط مال توئه. مهران ۱۸ سالش که بشه از خونه پرتش می کنم بیرون.
پاهام سست شد، تمام بدنم می لرزید. بی سر و صدا برگشتم توی اتاق، درد عجیبی وجودم رو گرفته بود. درد عمیق بی کسی
، بی پناهی، یتیمی و بی پدری و وحشت از آینده.
زمان زیادی برای #مرد شدن باقی نمونده بود. فقط ۵ سال ، تا ۱۸ سالگی من
? .

?قسمت بیست و نهم ?
هادی های خدا .
خداوند میفرمایند:”بنده من، تو یه قدم به سمت من بیا، من ده قدم به سمت تو میام”
اما طرف تادوتاکار #خیر می کنه و دو قدم حرکت می کنه، میگه کو خدا؟ چرا من نمی بینمش؟
فاصله توتاخدا، فاصله یه ذره کوچیک و ناچیز از این جا تا آخرکهکشان راه شیریه. #پیامبر خدا، که #شب_معراج، اون همه بالا رفت، تا جایی که جبرئیل هم دیگه نتونست بالا بیاد، هم فقط تا حدود و جایی رفت.
حالابعضی هاتادوقدم میرن طلبکار هم میشن. یکی نیست بگه برادر من، خواهر من، چند تا قدم مورچه ای برداشتی؟ تازه اگر درست باشه و یه جاهایی نلرزیده باشی. فکر کردی چقدر جلو رفتی که معرفتت به حدی برسه که…
تازه چقدر به خاطرخدا#زندگی کردی؟ چند لحظه و ثانیه زندگیت در روز به خاطر خدا بوده؟ ازمالت گذشتی؟از آبروت گذشتی؟ از جانت گذشتی؟

آسمان بار #امانت نتوانست کشید
#قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

اما با همه اون اوصاف عشق ، این راه چند میلیون سال نوری رو، یک شبه هم می تونه بره. اما این#عشق ، دردداره، سوختن داره، ماجرای شمع و پروانه است.
لیلی و مجنونه. اگر مرد راهی و به جایی رسیدی که جرات این وادی رو داری، بایست بگو:
خدایا ، خودم و خودت.
و الا باید توی همین حرکت مورچه ای بری جلو.این فرق آدم هاست که یکی یک شبه ره صد ساله رو میره ، یکی توی دایره محدود خودش ،دور خودش می چرخه.
واکمن به دست ، محو صحبت های سخنران شده بودم و اون ها رو ضبط می کردم. نماز رو که خوندن، تا فاصله بین #دعای_کمیل رو رفت بالای منبر.
خیلی از خودم خجالت کشیدم. هنوز هیچ کار نکرده از خدا چه طلبکار بودم. سرم رو انداختم پایین، و توی راه برگشت تمام مدت این حرف ها توی سرم تکرار می شد.
اون شب، توی رختخواب، داشتم به این حرف ها فکر می کردم که یهو
چیزی درون من جرقه زد و مثل فنر از جا پریدم.
– مهران، حواست بود سخنرانی امشب، ماجرای تو و خدا بود. حواست بودبرعکس بقیه پنجشنبه شب ها، بابا گفت دیرمیاد و مامان هم خیلی راحت اجازه دادتنها بری دعای کمیل.
همه چیز و همه اتفاقات درسته،
خدا تو رو برد تا جواب سوالات رو بده.
و اونجا و اولین باری بود که با مفهوم #هادی ها آشنا شدم.
اسم شون رو گذاشتم #هادیهای_خدا نزدیک ترین فردی که در اون لحظه می تونه واسطه تو با خدا باشه.
#واسطه_فیض و من چقدر کور بودم. اونقدر کور که هرگز متوجه نشده بودم.
دوباره درازکشیدم درحالی که اشک چشمم بند نمی اومد. همیشه نگران بودم. نگران غلط رفتن ، نگران خارج شدن از خط ، شاگرد بی استاد بودم.
اما اون شب ، خدا دستم رو گرفت و برد و بهم نشون داد
. خودش رو
راهش رو
طریقش رو
و تشویق اینکه تا اینجا رو درست اومدی.? … اونقدر رفته بودم که هادی ها رو ببینم و درک کنم. با اون قدم های مورچه ای، تلاش بی وقفه ۴ ساله من☺️

?قسمت سی ام?
دعوتنامه .
اون شب، بالشتم از #اشک_شوق خیس بود. از شادی گریه می کردم. تا اذان صبح خوابم نبرد. همون طور دراز کشیده بودم و به خدا و تک تک اون حرف ها فکر می کردم.
اول، جملاتی که کنار تصویر اون شهید بود، هر کس که مرا طلب کند می یابد.
من ۴ سال، با وجود بچگی، توی بدترین شرایط، خدا رو طلب کرده بودم و حالا
و حالا خدا خودش رو بهم نشون داد. خودش و مسیرش و از زبان اون شخص بهم گفت: این مسیر، #مسیر_عشق و درده اگر #مرد_راهی قدم بردار و الا باید مورچه ای جلو بری. تازه اگه گم نشی و دور خودت نچرخی.
به ساعت نگاه کردم، هنوز نیم ساعت تا اذان باقی مونده بود. از جا بلند شدم و رفتم وضو گرفتم.
جا نمازم رو پهن کردم و ایستادم. ساکت، بی حرکت، غرق در یک سکوت بی پایان. – خدایا، من مرد راهم، نه از درد می ترسم نه از هیچ چیز دیگه ای. تا تو کنار منی تا شیرینی زیبای دیدنت، پیدا کردنت، و شیرینی امشب با منه؟ من از سوختن نمی ترسم. تنها ترس من از دست دادن توئه. رهام کنی و از چشمت بیوفتم. پس دستم رو بگیر و من رو تعلیم بده. استادم باش برای عاشق شدن که من هیچ چیز از این راه نمی دونم. می خوام تا ته خط اون حدیث قدسی برم. می خوام عاشقت باشم . می خوام عاشقم بشی.
دست هام رو بالا آوردم، نیت کردم
و الله اکبر … هر چند فقط برای #نماز_وتر فرصت بود، اما اون شب، اون اولین #نماز_شب من بود.
نمازی که تا قبل، فقط شیوه اقامه اش رو توی کتاب ها خونده بودم. اون شب، پاسخ من شده بود، پاسخ من به دعوتنامه خدا.
چهل روز، توی دعای دست هر نمازم، بی تردید اون حدیث قدسی رو خوندم و از خدا، خودش رو خواستم.
فقط خودش رو تا جایی که بی واسطه بشیم.
من و خودش و فقط عشق
و این شروع داستان جدید من و خدا شد.
هادی های خدا، یکی پس از دیگری به سمت من می اومدن. هیچ سوالی بی جواب باقی نمی موند. تا جایی که قلبم آرام گرفت.
حتی رهگذرهای خیابان، هادی های لحظه ای می شدند.
واسطه هایی که خودشون هم نمیدونستن.
و هر بار، در اوج فشار و درد زندگی، لبخند و شادی عمیقی وجودم رو پر می کرد. خدا، بین پاسخ تک تک اون هادی ها، خودش رو، محبتش رو ، وجهش رو بهم نشون می داد.
معلم و استاد من شد.
من سوختم. اما پای تصویر اون #شهید، تصویری که با دیدنش من رو در مسیری قرار داد که به هزاران سوختن می ارزید. و این آغاز داستان عاشقانه من و خدا بود.
?
.
ادامه_دارد

 

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
1 دیدگاه
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
1
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x