رمان آنلاین نسل سوخته براساس داستان واقعی ( مهران ) قسمت ۸۱تا۸۵

فهرست مطالب

داستان نازخاتون ,رمان مذهبی, شهید سید طاها ایمانی, رمان آنلاین ,داستان واقعی

رمان آنلاین نسل سوخته براساس داستان واقعی ( مهران ) قسمت ۸۱تا۸۵

رمان با داستان واقعی

سرگذشت واقعی

نام رمان : نسل سوخته

نویسنده : شهید سیدطاها ایمانی

 
?قسمت هشتاد و یکم?

مأموریت
ـ اون ایام، هر چند جمعیت خیلی از الان کمتر بود، اما #اتوبوس ها تعدادشون فوق العاده کم تر بود، تهویه هم نداشتن، هوا که یه ذره گرم می شد پنجره ها رو باز می کردیم. با این وجود توی فشار جمعیت، بازم هوا کم می اومد. مردم کتابی می چسبیدن بهم، سوزن می انداختی زمین نمی اومد. می شد فشار قبر رو رسما حس کرد.
ظهر بود، مدرسه ها تعطیل کرده بودن که با ما تماس گرفتن. وقتی رسیدیم به محل…
اشک، امانش رو برید?
ـ یه نفر از پنجره #ککتل_مولوتف انداخته بود تو همه شون. ایستاده حتی نتونسته بودن در رو باز کنن. توی اون فشار جمعیت، بدون اینکه حتی بتونن تکان بخورن، زنده زنده سوخته بودن، جزغاله شده بودن، جنازه هاشون چسبیده بود بهم، بچه ابتدایی هم توی اتوبوس بود.
خیلی طول کشید تا آروم تر شد، منم پا به پاشون گریه می کردم.
ـ بوی گوشت سوخته، همه جا رو برداشته بود. جنازه ها رو در می آوردیم، دیگه شماره شون از دست مون در رفته بود. دو تا رو میاوردیم بیرون، محشر به پا می شد، علی الخصوص اونهایی که صندلی هم آب شده بود و ریخته بود روشون. یکی از بچه ها حالش خراب شده بود با مشت می زد توی سر خودش.
فرداش #حکم_مأموریت اومد. بهمون مأموریت دادن، طرف رو پیدا کنیم.
نفس آقا مهدی که هیچ، دیگه نفس منم در نمی اومد.
ـ پیداش کردید؟
? .

?قسمت هشتاد و دوم?

شرافت
تمام وجودش می لرزید.
ـ پیداش کردیم. یه دختر بود. به زور سنش به ۱۶ می رسید، یکم از تو بزرگ تر.
نفسم بند اومد. حس می کردم گردنم خشک شده. چیزی رو که می شنیدم رو باور نمی کردم.
ـ خدا شاهده باورم نمی شد. اون صحنه و جنازه ها می اومد جلوی چشمم، بهش نگاه می کردم، نمی تونستم باور کنم. با همه وجود به زمین و زمان التماس می کردم، اشتباه شده باشه.
برای #بازجویی رفتیم تو. تا چشمش به ما افتاد، یهو اون چهره عادی و مظلوم، حالت وحشیانه ای به خودش گرفت. با یه نفرت عجیبی بهم زل زد و گفت: اگر من رو تیکه تکیه هم بکنید، به شما کثافت های آدم کش هیچی نمیگم. من به آرمان های حزب خیانت نمی کنم. می دونی مهران؟ اینکه الان شهرها اینقدر آرومه، با وجود همه مشکلات و مسائل، مردم توی امنیت زندگی می کنن، فقط به خاطر #خون_شهداست. #شرافت و #هویت مردم هر جایی به خاکشه. ولی شرافت این خاک به مردمشه. جوون های مثل دسته گل، که از عمر و جوونی شون گذشتن.
این نامردها، شبانه می ریختن توی یه خونه، فردا، ما می رفتیم جنازه تکه تکه شده جمع می کردیم.
توی مشهد، همون اوایل، ریختن توی یکی از بیمارستان * ، بخش کودکان، دکتر و پرستار و بچه های کوچیک مریض رو کشتن. نوزاد تازه به دنیا اومده رو توی دستگاه کشتن. با ضرب، سرم رو از توی سر بچه کشیده بودن. پوست سرش با سرم کنده شده بود.
هر چند، ماجرای مشهد رو فقط عکس هاش رو دیدم، اما به خدا این خاطرات، تلخ ترین خاطرات عمر منه. سخت تر از دیدن شهادت و تکه تکه شدن دوست ها و همرزم ها. و می دونی سخت تر از همه چیه؟ اینکه پسرت توی صورتت نگاه کنه و بگه: مگه شماها چی کار کردید؟ می خواستید نرید. کی بهتون گفته بود برید؟
یکی از رفیق هام، نفوذی رفته بود. لو رفت. جنازه ای به ما دادن که نتونستیم به پدر و مادرش نشون بدیم.
ما برای خدا رفتیم، به خاطر خدا، به خاطر دفاع از مظلوم رفتیم، طلبی هم از احدی نداریم. اما به همون خدا قسم، مگه میشه چنین جنایت هایی رو فراموش کرد؟ به همون خدا قسم، اگه یه لحظه، فقط یه لحظه وسط همین آرامش، مجال پیدا کنن، کاری می کنن بدتر از گذشته.
? .
.

?قسمت هشتاد و سوم?

فصل عقرب

شب، تمام مدت حرف های آقا مهدی توی گوشم تکرار می شد و یه سوال، چرا همه این چیزهایی که توی ده روز دیدم و شنیدم، در حال فراموش شدنه؟ ما مردم فوق العاده ای داشتیم که در اوج سختی ها و مشکلات، فراتر از یک #قهرمان بودند. و اون حس بهم می گفت: هنوز هم مردم ما #انسان های_بزرگی هستند، اما این سوال، تمام ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود.
صادق که از اول شب خوابش برده بود. آقا مهدی هم چند ساعتی بود که خوابش برده بود. آقا رسول هم.
اما من خوابم نمی برد. می خواستم شیشه ماشین رو بکشم پایین، که یهو آقا رسول چرخید عقب
ـ اینجا فصل #عقرب داره. نمی دونم توی اون منطقه هستیم یا نه، شیشه رو بده بالا. هر چند فصلش نیست اما غیر از فصلش هم عقرب زیاده.
فکر کردم شوخی می کنه. توی این مدت، زیاد من و صادق رو گذاشته بودن سر کار.
– اذیت نکنید، فصل عقرب دیگه چیه؟
ـ یه وقت هایی از سال که از زمین، عقرب می جوشه، شب می خوابیدیم، نصف شب از حرکت یه چیزی توی لباست بیدار می شدی. لای موهات، روی دست یا صورتت. وسط جنگ و درگیری، عقرب ها هم حسابی از خجالت مون در می اومدن. یکی از بچه ها خیز رفت، بلند نشد. فکر کردیم ترکش خورده، رفتیم سمتش، عقرب زده بود توی گردنش. پیشنهاد می کنم نمازت رو هم توی ماشین بخونی.
شیشه رو دادم بالا و سرم رو تکیه دادم به پنجره ماشین و دوباره سکوت، همه جا رو فرا گرفت. شب عجیبی بود.
? .
.

?قسمت هشتاد و چهارم?

پاک تر از خاک

نفهمیدم کی خوابم برد. اما با ضرب یه نفر به پنجره از خواب بیدار شدم. یه نفر چند بار، پشت سر هم زد به پنجره. چشم هام رو باز کردم و چیزی نبود که انتظارش رو داشتم.
صورتم گر گرفت و اشک بی اختیار از چشمم فرو ریخت. آروم در ماشین رو باز کردم و پا روی اون خاک بکر گذاشتم.
حضور برای من قوی تر از یک حس ساده بود. به حدی قوی شده بود که انگار می دیدم و فقط یه پرده نازک، بین ما افتاده بود. چند بار بی اختیار دستم رو بلند کردم، کنار بزنمش تا بی فاصله و پرده ببینم، اما کنار نمی رفت. به حدی قوی که می تونستم تک تک شون رو بشمارم. چند نفر و هر کدوم کجا ایستاده.
پام با کفش ها غریبی می کرد. انگار بار سنگین اضافه ای رو بر دوش می کشیدند.
از ماشین دور شده بودم که دیگه قدم هام نگهم نداشت.
#مائیم_و_نوای_بی_نوایی
# بسم_الله_اگر_حریف_مایی
نشسته بودم همون جا، گریه می کردم و باهاشون صحبت می کردم. درد دل می کردم، حرف می زدم، و می سوختم. می سوختم از اینکه هنوز بین ما فاصله بود، پرده حریری که نمی گذاشت همه چیز رو واضح ببینم.
شهدا به استقبال و میزبانی اومده بودن. ما اولین زائرهای اون دشت گمشده بودیم.
به خودم که اومدم، وقت نماز شب بود و پاک تر از خاک اون دشت برای سجده فقط #خاک_کربلا بود.
وتر هم به آخر رسید.
– #الهی_عظم_البلاء…
گریه می کردم و می خوندم. انگار کل دشت با من هم نوا شده بود. سرم رو از سجده بلند کردم. خطوط نور خورشید، به زحمت توی افق دیده می شد.
? . .

?قسمت هشتاد و پنجم?

اولین قدم
غیر قابل وصف ترین لحظات عمرم رو به پایان بود. هوا گرگ و میش بود و خورشید، آخرین تلاشش رو برای پایان دادن به بهترین شب تمام زندگیم به کار بسته بود. توی حال و هوای خودم بودم که صدای آقا مهدی بلند شد.
– مهران
سرم رو بلند کردم، با چشم های نگران بهم نگاه می کرد. نگاهش از روی من بلند شد و توی دشت چرخید.
رنگش پریده بود و صداش می لرزید. حس می کردم می تونم از اون فاصله صدای نفس هاش رو بشنوم.
توی اون گرگ و میش، به زحمت دیده می شد، اما برعکس اون شب تاریک، به وضوح تکه های استخوان رو می دیدم. پیکرهایی که خاک و گذر زمان، قسمت هایی از اونها رو مخفی کرده بود. دیگه حس اون شبم، فراتر از حقیقت بود.
از خود بی خود شدم، اولین قدم رو که سمت نزدیک ترین شون برداشتم، دوباره صدای آقا مهدی بلند شد. با همه وجود فریاد زد:
ـ همون جا وایسا
پای بعدیم بین زمین و آسمان خشک شد. توی وجودم محشری به پا شده بود.
از دومین فریاد آقا مهدی، بقیه هم بیدار شدن. آقا رسول مثل فنر از ماشین بیرون پرید.
چند دقیقه نشستم، نمی تونستم چشم از استخوان #شهدا بردارم. اشک امانم نمی داد.
ـ صبر کن بیایم سراغت
ترس، تمام وجودشون رو پر کرده بود. علی الخصوص آقا مهدی که دستش امانت بودم.
ـ از همون مسیری که دیشب اومدم برمی گردم.
گفتم و اولین قدم رو برداشتم.
? .
ادامه_دارد

4 1 رای
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x