رمان آنلاین پرگار بر اساس داستان واقعی قسمت ۲۶تا۳۰

فهرست مطالب

داستانهای واقعی داستانهای آنلاین پرگار صبا

رمان آنلاین پرگار بر اساس داستان واقعی قسمت ۲۶تا۳۰

داستان پرگار

نویسنده :صبا

#داستان_پرگار
#قسمت۲۶
وقتی برگشتم تو شرکت ازاده شمع کیک و فوت کرده بود
برف شادی رو موهاش ریخته بود
میخندید
خندش باعث شده بود که مثل پسر بچه ها ذوق کنم
کیک و برید و بزرگترین تیکشو داد به من
همه اعتراض کردن
بلند خندید
_خوب چیکار کنم من بلد نیستم اصلا خودتون ببرید
بعد خوردن کیک یهو جدی شد
_خوب لوس بازی بسه برید کاراتون مونده
از جاش بلند شد.همه خنده رو لبشون ماسیده بود
یهو زد زیر خنده
_پاشید جمع و جور کنید ساعت یک ناهار مهمون من همین رستوران سر خیابون
بچه خندشون گرفت.بلند گفتن هورااااا
مونده بودم هدیه اشو چجوری بدم
صدبار تو جیبم جعبه ی قرمز رنگ و با دستم لمس کردم
قلبم میزد
ازاده رفت تو اتاقش
بچه ها هم رفتن دنبال کارشون
زل زده بودم به مانیتور
چه بهونه ایی جور کنم برم تو اتاقش
یهو تلفن داخلیم زنگ زد
_مهدی دفتر اندیکاتور دست توه؟
_اره هنوز ننوشتم موارد دیروزو
_عیبی نداره بیار کار دارم
مثل فنر از جام بلند شدم
و رفتم تو اتاقش
سرش تو برگه ها بود
دستشو دراز کرد تا دفترو بگیره
اصلا نگام نکرد
جعبرو گذاشتم تو دستش
با بهت سرشو بالا گرفت
_این چیه؟
زبون بند اومده بود
با من من گفتم
_هدیه ی شما هست
_ا پس اون سکه چی هست؟
_اون به سلیقه بچه ها هست این سلیقه من هست
_عجب
جعبه رو باز کرد
_وای مهدی چقدر نازه از کجا میدونستی من عاشق طلای ظریفم
خندم گرفت و سرمو انداختم پایین
تو دلم گفتم
به خاطر اینکه برعکس سارا هستی
النگو برای سارا یعنی یه تک پوش گنده با وزن بالا
انگشتر هاش قد یه توپ
همیشه موقع خرید دنبال گنده ترین بود
النگو باید قطار بشن
هر وقت النگوهاشو مینداخت یاد رختشور مامان بزرگم می افتادم که حقوقشو النگو میخرید
بارها بهش گفتم و به روی خودش نمی اورد
اما ازاده از رو انگشتر ظریفش و دستنبد نازکش میشد فهمید عاشق طلاهای ظریف هست
_من چجوری جبران کنم؟
گردنبندشو دراورد و قلب و انداخت تو گردنبندش
موهای قرمزشو گرفت بالا
موندن تو اون اتاق برام سخت بود
کاش میتونستم بغلش کنم
معذرت خواستم و از اتاقش زدم بیرون
سرمو گذاشتم رو میزم قلبم میزد
سرمو گذاشتم رو میزم قلبم میزد
یک لحظه چهرش از جلو چشم کنار نمیرفت
کاوه صدام کرد
_چته مهدی .دعوات کرده؟
_کی؟
_رضوی دیگه .صورتت قرمز بود اومدی بیرون
_نه کارام مونده و حوصله ندارم
_بده من انجام بدم
بی حوصله بودم
کاش میشد باز برم تو اتاقش تو اتاقی که عطرش کنار اون همه گلدون پیچیده بود
ساعت یک رفتیم رستوران
فقط گفتن و خندیدن
من تو خودم بودم
یهو یکی از زیر میز زد به پام
نگاه کردم ازاده بود
با دست اشاره کرد که چم هست
با سر بهش فهموندم هیچی
بعد ناهار
همه خداحافظی کردن و رفتن خونه هاشون..
به سمت خیابون داشتم قدم زنان میرفتم که یکی برام بوق زد
برگشتم
ازاده بود
_خوشتیپارو میگیرن.بیا سوارشو میرسونمت
با ذوق سوار ماشین شدم…..
#نویسنده_صبا

@nazkhatoonstory
#داستان_پرگار
#قسمت۲۷
تو ماشین صدای موزیک اسپانیایی پخش میشد
ساکت بودیم .انگار ازاده تو فکر بودم
پشت چراغ قرمز بدون اینکه نگام کنه گفت
_امروز تو خودت بودی؟مهدی جریان چیه؟چند وقته تو حال خودت نیستی.
_هیچی .یه مشکلی هست .حل میشه
_مشکل مالی هست؟
_نه
_پس چی
_با خانمم مشکل دارم
_ای بابا تو هنوز نتونستی مشکلتو حل کنی.تا کی میخوای هم زندگی و برای خودت هم اون زهر کنی.مگه چیه تو رو انقدر داغون کرده
_انگار اونو از یه کشور دیگه اوردن تو یه کشور دیگه
_از کشور اومده از مریخ که نیومده که
_رک و پوست کنده دوستش ندارم
_خوب چرا گرفتیش
_خریت
فقط نگام کرد
باز سکوت شد
ادرس خونمونو گرفت که بره همون سمت
_اخرش میخوای چیکار کنی؟دلم برای زنت میسوزه .
_خودم هم نمیدونم
_مگه میشه ندونی .عقل داری شعوری داری .یه فکر کن.یا طلاقش بده یا مثل ادم باهاش زندگی کن
_طلاقش بدم زن من میشی؟
تازه فهمیدم چه گندی زدم.حرف دلمو به زبون اوردم و دیگه دیر شده بود
هیچی نگفت فقط جلورو نگاه میکرد
نزدیکای خونه بودیم
تو دلم خودمو فحش میدادم که چرا گفتم
زد کنار.ساکت بود
_ببخشید منظور بدی نداشتم
_بفرما خونتون
_ازاده به خدا منظوری نداشتم
_بفرما پایین
چشماشو بسته بود .از عصبانیت میلرزید
_بزار حرفمو بزنم
هیچی نگفت
یکم نگاش کردم
چشماش بسته بود
پیاده شدم
سریع گاز دادو رفت
عصبانی بودم
کاش حرفی نمیزدم.خدایا غلط کردم .از دستش دادم.کسی که مایه ی ارامشم بود و از دست دادم.
رفتم خونه.بوی وایتکس کل خونه رو گرفته بود.
حالم از این بو بهم میخورد
سارا تو حمام بود و داشت اونجارو با فرچه میشست
_ااا زود اومدی ؟سلام
_میخوای برم همون ساعت همیشگی بیام؟
_نه .برو لباساتو عوض کن الان چای میزارم.نمیخوام میخوام بخوابم
نگاش کردم مشغول شستن شده بود
نزدیک عید بود .کل خونرو شسته بود
یه تیکه از دامنش با وایتکس سفید شده بود
عصبانی شده
لگد زدم به تشت اب
_این لعنتی و استفاده نکنی میمیری.نگاه کن شلخته دامنت و به گ…کشیدی
_وا چته دامن کارم هست .میخواستم بندازم دور
_همه جارو بوی گند شوینده گرفته
_خوب باید تمیز بشه .عید مهمون میاد تو کثافت بشینه؟
_گور بابای مهمون خفم کردی
از در خونه زدم بیرون
الکی راه رفتم
هوا سرد بود
مردم درحال تدارک شب عیدشون بودن
نشستم تو پارک .یه پسره داشت سیگار میکشید
یاد ازاده افتادم .رفتم یه پاکت سیگار گرفتم و یکیشو روشن کردم
رفتم یه جای خلوت و شروع کردم به کشیدن
اولش داشتم خفه میشدم .اما بعدش کم کم عادت کردم و کشیدم…….
سه روز مونده بود به تعطیلات عید
ازاده باهام سرسنگین بود .خیلی سعی کردم از دلش در بیارم اما جواب نمیداد
سارا هم غرق چیدمان خونه و خرید لباس و پختن مربا و شیرینی عید بود
تنها بودم .از درون تنها بودم
اون روز ازاده تک تک بچه هارو میبرد تو اتاقش تا عیدی ها و قرار داد سال بعد و باهاشون ببنده
دو نفر اخراج شده بودن
دل تو دلم نبود
حتما اخراج میشم.ازاده این چند وقت بهم ثابت کرد از من خوشش نمیاد
همه ی بچه ها اضطراب داشتن
کاوه خوشحال از اتاق اومد بیرون
بهش حسودیم شد
هم زن خوب داشت هم زندگی و کار خوب
منتظر بودم صدام کنه
یک ربع گذشت
همه تعجب کرده بودن که چرا صدام نمیکنه
بعد یک ربع صدام کرد
تمام بدنم میلرزید رفتم تو اتاقش
داشت سیگار میکشید
یواش سلام کردم
با دست اشاره کرد بشینم
بدون اینکه نگام کنه گفت
_میخوای بمونی یا بری؟
از سوالش تعجب کردم هاج و واج نگاش کردم
_اینم عیدیت .اینم برگه قرار دادت خواستی بمون نخواستی برو
برگه رو نگاه کردم
بعد به صورتش نگاه کردم
_ازاده منو ببخش.به خدا قصد بدی نداشتم.حال روحیم خوب نیست
_طلاقش بده
نگاش کردم
خیلی جدی بود
_طلاقش دادی بعد بیا صحبت کنیم
برگه رو امضا کردم
پاکت چک پولو برداشتم
جدی نگاش کردم
رفتم جلوی در
_باشه .پس میبینمت…
#نویسنده_صبا

@nazkhatoonstory
#داستان_پرگار
#قسمت۲۸
تعطیلات عید شروع شد
کلافه بودم.نمیدونستم چه جوری از حال ازاده باخبر بشم.
روز عید بود
سارا سفره هفت سین و چید .با چراغ تزیین کرد
موهاشو مش کرده بود.ارایش کرده بود.یه پیراهن قرمز تنش کرده بود
خوشگل شده بود .اما دل من جای دیگه ایی بود.
انگار دیوارای خونه داشتن روم میومدن
حالم خوب نبود.سارا مانع رسیدن من به ازاده بود.
_لباساتو عوض کن یک ساعت دیگه توپ و میزنن‌.
رفتم سمت اینه.خودمو دیدم .
حالم از خودم بهم میخورد.
چیکار کنم سارا بره
لباس هامو پوشیدم.زندگیم کنار کسی که دوستش ندارم داره از بین میره
از اتاق زدم بیرون
_من میرم خونه ی بابام
_وااا الان ؟صبر کن توپ و بزنن بعد میریم
_نه دلم میخواد امسال اونجا باشیم
سارا یکم نگام کرد
بعد پشتشو کرد بهم و شروع کرد به خوندن قران
رفتم خونه ی بابام
هاج و واج نگام میکردن.
_مهدی چی شده .چرا اومدی اینجا .الان سال تحویل میشه .سارا کجاس؟
ترس تو چشماشون بود
دلم سوخت
نشستم پای سفره
_دلم میخواد کنارتون باشم .اون نخواست من اومدم
_اوا پاشو مادر یعنی چی دلم خواست برو یک ساعت دیگه بیا
با عصبانیت مامانو نگاه کردم
بابا سیگارشو روشن کرد
به مامان اشاره کرد بشینه
سال تحویل شد
سال هزار و سیصد و هشتاد
سال تغییر من تو زندگی…
بابا قران و بوسید
عیدی زینب و داد.رفت تو اتاق و صدام کرد
رفتم
تو تراس ایستاده بود.سیگار میکشید
رفتم کنارش
_چه مرگته؟چرا این دخترو انقدر اذیت میکنی.
_اون اذیت میکنه
_چیکار میکنه؟
_هیچکار.همین هیچکارش منو اذیت میکنه.
سیگارمو دراوردم و شروع کردم به کشیدن
بابام با بهت نگام میکرد
_چند وقته؟
_چی؟
با سر به سیگارم اشاره کرد
_چند ماهی میشه؟
_پس داغونی
_نشستم کف تراس و به دیوار تکیه دادم
_میشه کمک کنی طلاق بگیرم
بابا قرمز شد
با لگد زد به پام
_کثافت معلوم هست چی میگی
از جام بلند شدم
_نمیخوامش .از اول نمیخواستمش
_گ…خوردی از اول نگفتی
مامان و زینب دویدن تو تراس
_بیاد تو ابرومون رفت
رفتم تو اتاق بابا پشت سرم اومد تو اتاق
_هویییی کجا؟برای چی میخوای طلاقش بدی
_چی طلاق ؟کیو.
_نمیخوامش.به درد من نمیخوره .ما بهم نمیخوریم .من نمیخوامش.خستم کرده
مامان با چشمای گرد بین ما ایستاده بود.انگار دنبال چیزی میگشت
بابا یقمه امو گرفت
_خوبه دامادمون بگه خواهرتو نمیخوام .پسش بده
دستشو از یقم کشیدم کنار
داد زدم .هر چی صدا تو گلوم بود جمع کردم و داد زدم
_اره .اگه نفهمتش .اگه عذاب میکشه.اگه شبا مثل من گریه میکنه تا بخوابه.اگه زنش اونی که میخواد نباشه خواسته هاشو براورده نمیکنه.اره طلاقش بده
یهو صورتم خیس شد
_تف به تو.تو تو سفره من بزرگ شدی؟کثافت.از خونم گمشو بیرون
از در رفتم بیرون
سارا بین پله ها ایستاده بود
معلوم بود حرفامونو شنیده
گریه میکرد
از در حیاط رفتم بیرون و زدم تو خیابون….
#نویسنده_صبا

 
#داستان_پرگار
#قسمت۲۹
نمیدونم سارا سر سفره ی عید چه دعایی کرد که خیلی از سرنوشت هارو رقم زد.
ساعت دوزاده شب بود.نمیدونستم کجا برم
برگشتم خونم.سارا تو اتاق خواب بود.
منم رفتم کنارش خوابیدم
نور ماه رو صورتش بود.
لاغرتر شده بود.همیشه بهش میگفتم دوست دارم زن چاق باشه.اما همیشه مشکل معدشو بهونه میکرد
صبح از خواب بلند شدم
صبحانه اماده بود
اما میز چیده نشده بود
سارا مشغول بافتن فرشش بود
معلوم بود این چند وقت خیلی کم بهش سر زده بود.وگرنه باید ماه پیش میبریدتش.
صبحانمو خوردم
الکی تو خونه چرخیدم
مثلا روز اول عید بود
مامان اینا رفتن بیرون
بوی کباب تابه ایی بلند شد
سارا با پدرش صحبت کرد و گفت شب میریم خونشون
جوری میگفت که من بشنوم
نمیدونم دیشب چقدر شنیده بود
یا مامان اینا چی بهش گفته بودن که مونده بود تو خونه
میز ناهار و چید
کباب .برنج.سیب زمینی.گوجه.سالاد.دوغ
همه چیز تکمیل و عالی
اما از گلوی من پایین نمیرفت
یاد ازاده بودم
میخواستم کارو تموم کنم
گذاشتم غذاش تموم بشه‌.اخه فقط سر سفره ما میتونستیم حرف بزنیم
بعدش یا ظرف میشست یا قالی میبافت یا خواب بود.
_ما نمیتونیم باهم زندگی کنیم
وقتی این حرف و زدم سرم پایین بود.سرمو بالا گرفتم
با چشمای درشتش زل زده بود به من
یه نفس عمیق کشیدم
_سارا درک کن که هیچ وجه مشترکی بین ما نیست.
دیدم صورتش داره از عصبانیت قرمز میشه
_ببین بزار مثل دوتا ادم بزرگ حرف بزنیم.بدون جنگ و دعوا.هر جفتمون میدونیم از نظر جنسی و عاطفی تو سردی من گرم.من مال یه دنیای دیگم.تو مال یه جا دیگه.چرا همدیگرو زجر بدیم.جوونیم و تو این سکوت مزخرف حروم کنیم.
یهو میز برگشت
هر چی ظرف بود کف اشپزخونه ریخته شد.سارا فقط داد میزد
_کثافت.لعنتی.دیروز بابات میگفت سر زهرا وعوات شده .نگو سر من بوده.ازت نمیگذره ازت نمیگذرم.
مثل دیونه ها جیغ میزد.در کابینت هارو باز کرد و ظرف هارو میرخت زمین
رفت تو حال دنبالش رفتم
_سارا .ساراجان یکم اروم باش بزار حرف بزنیم
_به من دست نزن.به من دست نزن.تو یه نامحرمی.وقتی دلت پیش من نیست پس چجوری محرم منی ؟
جیغ میزد
رنگش کبود شده بود.میترسیدم سکته کنه
رفت تو اتاق در قفل کرد
بلند بلند گریه میکرد….
بعد نیم ساعت از اتاق اومد بیرون
چمدونش دستش بود.
به زور میکشید.چمدون از خودش بزرگتر بود
خواستم کمکش کنم
داد زد
بلند گفتم
_سنگینه نمیتونی ببری
یهو خیره شد بهم.اگه چاقو دستش بود حتما منو میکشت
با صدای گرفته گفت
_اره این اشغال هارو کجا ببرم.چیزایی که دست کثیف تو بهش خورده.من از اولش اشتباه کردم اینجا موندم.تو یه زن ج….میخواستی نه منو .
چمدون و گذاشت پشت در و از در رفت بیرون
بهت زده به حرفش فکر میکردم
خشکم زده بود
سارا هیچ وقت از این حرفا نمیزد.
رفتم سمت پنجره .
مامان اینا از در داشتن تو خونه میومدن……
#نویسنده_صبا
#داستان_پرگار
#قسمت۳۰
چادر سارا پخش حیاط شده بود
مامان التماسش میکرد
زینب روسریشو جلوی دهنش گرفته بود و گریه میکرد
زهرا و شوهرش هاج و واج نگاه میکرد
سارا از در حیاط رفت بیرون
بابا هم ماشین و از تو پارکینگ دراورد و رفت دنبالش
مامان وسط حیاط نشست و شروع کرد به گریه کردن
زهرا و زینب مامان و بلند کردن و بردن تو خونه
تو راه پله مامان نفرینم میکرد
_پنج سال عروسمون بود از دیوار صدا اومد از این عروسم نیومد.همسایه ها حسرت میخوردن.الهی بمیری بچه که اینطوری بی ابروم کردی.شیرمو حلالت نمیکنم .
هنوز دم پنجره ایستاده بودم
فکر کنم یه پاکت سیگارو کشیدم
همه جا سکوت بود
خواستم برم تو اتاق
یه شیشه ی بزرگ رفت تو پام
با بدبختی درش اوردم
کاش یکی بود حداقل درد منو میشنید
بابا اومد
یهو صدای جیغ مامان بلند شد
بابا محکم میکوبید رو در خونمون
با خونسردی رفتم درو باز کردم
کوبید تو صورتم
یه تف بزرگ هم کرد تو صورتم
تمام رگ های گردنش معلوم بودن.صداش خش دار بود.
_راحت شدی .بعد تعطیلات طلاق میگیره .بی ابرومون کردی .ای کاش هیچ وقت نبودی .از خدا پسر میخواستم به زور گرفتم این شد اخر و عاقبتم
بابا نشست رو زمین و شروع کرد به گریه کردن
مامان رو پله ها نشسته بود و گریه میکرد
بالاخره بغضم ترکید
رفتم کنار بابا نشستم
_مگه قتل کردم .دوستش نداشتم .نمیفهمیدمش.خودش هم داشت عذاب میکشید.نمیخواستم جونیش به پای من حروم بشه.
ببین حتی من بچه هم نخواستم ازش.همون سال اول فهمیرم نمیخوامش.تورو خدا اینطوری نکنید.به خدا زندگی این پنج سالم جهنم بود.درکم کنید.اونم درک کنید.میره ازدواج میکنه بچه دار میشه.بده خوشبخت بشه هم اون هم من؟
بابا نگام کرد
انگار مرده بود.صورتش سفید بود.صداش میلرزید
_تو مردی؟میدونی غیرت یعنی چی؟ناموست ،زنت بره با یکی دیگه.
محکم کوبید تو سرش
_ای خاک برسر من .ای خاک
بلند بلند گریه میکردم
دست بابارو گرفتم
_بابا جونم نکن جان من نکن.باشه میرم میارمش.پنج سال باهاش زندگی کردم و تحمل کردم بقیش هم روش.جان من نکن
بابا از جاش بلند شد
_تو هم بخوای من نمیزارم‌ اون طفل معصوم بیاد تو جهنم
درو محکم بست…..
هوا تاریک شده بود.برق هارو هم روشن نکرده بودم
بوی قرمه سبزی از پایین میومد
گشنم بود
رفتم سمت اشپزخونه
شیشه هارو یه گوشه جمع کردم
میدونستم کسی برام شام نمیاره.یه تخم مرغ خوردم
ساعت نه شب بود
داشتم دق میکردم.
الکی برای خودم قدم میزدم تو خونه
بعدش از خونه زدم بیرون
رفتم باجه ی تلفن .شماره موبایل ازاده رو گرفتم
جواب داد
نمیدونستم چی بگم.قطع کردم
من قول داده بودم بعد طلاقم برم پیشش….
روز سوم عید بود
حوصله ام خیلی سر رفته بود.صبحانه و شام و ناهارم شده بود نیمرو
مهمون خونه ی مامان میومد میرفت
ساعت پنج عصر بود که بابا اومد دنبال
_بیا پایین بریم خونه ی سارا .پدرش کارمون داره
با ترس و اضطراب لباس پوشیدم و رفتم.پیش بابا……
#نویسنده_صبا

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x