رمان آنلاین پنجره قسمت ۱۸۶تا آخر

فهرست مطالب

پنجره فهیمه رحیمی رمان آنلاین

رمان آنلاین پنجره قسمت ۱۸۶تا آخر

رمان:پنجره 

نویسنده:فهیمه رحیمی 

 
#۱۸۶ فانی بیسکویتی برداشت و گفت «من باید همۀ کارها را یاد بگیرم تا پدر مجبور نباشد خودش کار کند». پرسیدم «وقتی پدرت کار می کند، منظورم کار خانه است، مادرت چه می کند؟» فانی به روبه رو چشم دوخت و گفت «هیچ؛ مات و بی حرکت می نشیند پدرم را نگاه می کند. دستهای مادرم از بس دارو خورده می لرزد و نمی تواند چیزی را نگه دارد». گفتم «دخترم! اگر مادرت بیمار نبود شاید می توانست به پدرت کمک کند». از کلام (دخترم) که بر زبانم جاری شده بود گونه اش گلگون شد و گفت «می شود این جمله را تکرار کنید؟» جمله را تکرار کردم و او با خوشحالی گفت «شما مرا دخترم صدا کردید. من هم برایتان عزیز هستم؟»
سرش را در آغوش گرفتم و گفتم «البته که تو هم برایم عزیز هستی. من از این ساعت به جای یک دختر دو تا دختر دارم». سرش را بلند کرد و به صورتم نگاه کرد و گفت «دوستتان دارم مادر». هر دو به گریه افتادیم. از این که فانی مرا مادر نامیده بود و به این وسیله می خواست کمبودش را جبران کند، هم اندوهگین شدم و هم خوشحال. خوشحال از این که توانسته بودم با او رابطه برقرار کنم و آن دختر کوچک اسرارش را برایم فاش کند. حالا دیگر به کلی خودم را نسبت به او و به سرنوشت او مسئول احساس کردم و تصمیم گرفتم آنچه در توان دارم برای خوشبختی او به کار گیرم. ملاقات با فانی، به صورت عادت درآمد و اگر او هر روز به موقع نمی آمد نگران می شدم. احساسی که به او پیدا کرده بودم، درست همانند احساسی بود که روزی به ورده و احد یافتم؛ با این تفاوت که فکر می کردم او جزئی از وجود مردی بود که در گذشته ها همچون جان دوستش می داشتم؛ گاهی فکر می کردم که او ثمرۀ عشق من است و من مادر واقعی او هستم.
مادر از این که می دید به فانی علاقه پیدا کرده ام و او را هم دوست دارم، غمگین می شد و می گفت (نمی دانم خدا برای تو چه سرنوشتی را قلم زده! شاید تو را خلق کرده تا مادر یتیمان باشی). در مقابل سخنش خندیدم و گفتم «اما فانی یتیم نیست. مادر و پدر دارد. من اگر او را دوست دارم، به این دلیل است که او کمبود محبت دارد. دلم نمی خواهد وقتی او بزرگ شد عقده ای باشد». مادر گفت «اما تو از زندگی خودت غافل می مانی. فراموش نکن که تو در اوج جوانی هستی و باید به فکر آیندۀ خودت هم باشی. زمانی که تصمیم گرفتی با آن خدا بیامرز ازدواج کنی، می توانستم درک کنم که چرا این کار را می کنی. تو آن زمان عشق آقای قدسی را از دست داده بودی و او به جای تو دخترعمویش را انتخاب کرده بود و تو می خواستی از او بگریزی و همین کار را هم کردی. اما حالا تو به جای اولت برگشته ای؛ یعنی مثل این است که هنوز ازدواج نکرده ای؛ ولی او برعکس تو هم زن دارد و هم بچه. درست است که او در زندگی زناشویی اش خوشبخت نیست، اما این در ماهیت موضوع تغییری نمی دهد؛ مگر این که تو بخواهی آن را تغییر بدهی». گفتم « من هرگز نمی خواهم کاری بکنم که رشتۀ زندگی اش از هم بگسلد. برعکس، می خواهم کاری کنم که زندگی اش را از نابودی نجات بدهم و او خوشبخت شود. من در کنار طائر روزهای خوشی را گذراندم و دلم می خواهد که او هم طعم و مزۀ خوشبختی را بچشد. او این حق را دارد که خوشبخت و سعادتمند باشد.
@nazkhatoonstory
#۱۸۷ وقتی فکر می کنم که ده سال او را متهم به بی وفایی کرده ام از خودم بیزار می شوم. با این که هنوز هم نمی دانم چرا یهدا را به من ترجیح داد، درک می کنم که در زندگی روی سعادت را ندیده. مادر، می دانم که هنوز دوستم دارد؛ و این را هم می دانم که هنوز غرورش اجازۀ ابراز علاقه نمی دهد؛ اما یک روزی احساسش را بروز خواهد داد، حتی اگر نزدیک موتمان باشد. سرنوشت من و او، این است که یکدیگر را دوست بداریم، اما جدا از یکدیگر زندگی کنیم. قیودات زندگی ما را از هم جدا می کند. او در جوانی، عشق و احساس خودش را سرکوب کرد تا راه مرا هموار کند، او می خواست با من و در کنار من مسیر زندگی را طی کند، غافل از این بود که تقدیر چیز دیگری قلم زده و ما مسیرمان از هم جدا می شود. ولی حالا با هم هستیم هر روز صبح تا غروب در کنار هم و در طول یک راه گام برمی داریم. ما به هدفمان رسیده ایم؛ بگذار جسممان فرسوده شود، اما نباید روحمان اسیر و دربند باشد. هیچ کس قادر نخواهد بود تا روح ما را از هم جدا کند. ما هر دو در ابدیت آزاد خواهیم بود و هیچ قفلی اتاقمان را بسته نخواهد کرد». مادر پرسید «یعنی دیگر خیال ازدواج نداری و می خواهی بقیۀ عمرت را مجرد بمانی؟» گفتم «بله، همین کار را خواهم کرد، چون می ترسم دیگر مردی به خوبی طائر پیدا نکنم. اما برای این که خیالتان را راحت کنم، می گویم که اگر روزی چنین مردی بود ازدواج می کنم. حالا آسوده شدید؟» مادر گفت «من فقط آرزو دارم تو را خوشبخت ببینم و یک روزی تو فرزند خودت را بزرگ کنی؛ فقط همین». دستش را گرفتم و گفتم «مادر همۀ بچه ها عزیز هستند و باید دوستشان داشت. شما و پدر آنچه در توان دارید برای شادی احد و ورده به کار می برید. در صورتی که آنها فرزندان شما نیستند». مادر گفت «بله، همین طور است. من و پدرت آنها را دوست داریم». گفتم «منظور من هم همین است. من می دانم که اگر نتوانم فرزندی از خود به یادگار بگذارم، بچه هایی که دوستشان دارم و برای بزرگ کردنشان تلاش کرده ام مرا از یادشان نخواهند برد». مادر دستی به شانه ام زد و گفت «با همۀ این حرفها، من دلم می خواهد که تا زنده ام بچۀ خودت را ببینم. بچه ای شاد و سرحال».

با شروع امتحانات، کمتر فرصت یافتم تا فانی را ملاقات کنم. سرجلسۀ امتحان وقتی به اتفاق آقای قدسی کنار هم ایستاده بودیم و به امتحانات نظارت می کردیم، این مسئله را عنوان کردم و از او پرسیدم «فانی کم پیدا شده، دیگر به دیدنم نمی آید؟» گفت «او هم سرش به امتحانها گرم است». پرسیدم «کمکش می کنی؟» آه کوتاهی کشید و گفت «تا حالا که فرصت نکرده ام؛ اما اگر توانستم کمکش می کنم». گفتم «هیچ کاری مهمتر از رسیدگی به فانی نیست. دوست ندارم که فکر کنم نسبت به سرنوشت او بی تفاوت شده ای». با گفتن (فرصت ندارم) از کنارم دور شد و خودش را به آخر سالن رساند. همان شب به خانه شان رفتم و از شکوه خانم اجازه گرفتم تا در اتاق فانی کمی به درس او کمک کنم. با خوشحالی پذیرفت. من و فانی بالا رفتیم. اتاق سابق آقای قدسی، به فانی اختصاص داده شده بود. برای این که به او کمک کنم، می بایست خاطرات گذشته و صحنه هایی که در این اتاق دیده بودم را فراموش کنم. سعی کردم پرده ای ضخیم بر روی خاطراتم بکشم و با این تلقین که این اتاق، اتاق فانی است و باید به او کمک کنم، کتابش را باز کردم.
فانی نشان داد که شیفتۀ آموختن است. سخنانم را با دقت گوش می کرد و به حافظه می سپرد. ما درس می خواندیم و آقای قدسی در آشپزخانه مشغول کار بود. گاهی کنار در می ایستاد و نگاهمان می کرد. دلم می خواست می توانستم به یاریش بشتابم. اما می ترسیدم غرورش جریحه دار شود و خجالت بکشد. آن شب هم یهدا در خانه نبود و من نتوانستم با او ملاقات کنم. از فانی آزمایشی به عمل آوردم. و او به سؤالاتم به خوبی پاسخ داد. خوشحال شدم و خستگی را فراموش کردم. وقتی کتاب را بستم و به دستش دادم، گفتم «دخترم تو فردا موفق می شوی، اما باید بعد از این که از مدرسه آمدی، درس دیگرت را مرور کنی». پرسید «فردا شب هم می آیید؟» گفتم «اگر بتوانم می آیم. اما قول بده که اگر من نیامدم خودت درست را بخوانی». دستم را گرفت و بر گونه اش گذاشت و گفت «قول می دهم». بلند شدم تا خانه شان را ترک کنم، فانی با صدای بلند پدرش را خواند و گفت «پدر! مادر دارد می رود». آقای قدسی خودش را به ما رساند و با تعجب پرسید «مادرت کو؟» فانی به من اشاره کرد و گفت «منظورم میناخانم بود. من فراموش کردم که به شما بگویم یک مادر خوب پیدا کرده ام. میناخانم مرا مثل دخترش دوست دارد. این طور نیست؟» گفتم «چرا عزیزم، تو را مثل دخترم دوست دارم. تو هم دختر خودم هستی».
آقای قدسی سرش را به چارچوب گذاشت و گفت «متشکرم. از این که به فانی کمک کردی متشکرم. بنشین برایت چای بیاورم، بعد اگر خواستی برو». فانی دستم را کشید و روی صندلی نشاند و آقای قدسی برای آوردن چای رفت. @nazkhatoonstory
#۱۸۸ ه فانی گفتم «فانی! می خواهم از تو خواهشی بکنم. قول می دهی این کار را بکنی؟» با سر آمادگی خود را اعلان نمود. گفتم «می خواهم خواهش کنم که مرا جلو پدر و خانواده ات مادر صدا نزنی. تو باید بدانی که مادر داری و او هم دوستت دارد. تو دختر من هستی، اما نه توی این خانه. منظورم را می فهمی؟» باز سرش را حرکت داد و گفت «بله، می فهمم. من نباید در مقابل پدر و مادربزرگ به شما مادر بگویم؛ چون آنها ناراحت می شوند». گفتم «بله، همین طور است». گفت «بسیار خوب، قول می دهم. اما وقتی خانۀ شما هستم باید بگذارید مادر صدایتان کنم. قبول است؟» صورتش را بوسیدم و گفتم «بله قبول است». آقای قدسی فنجان چای را جلویم گذاشت و خودش روبه رویم نشست و پرسید «چطور بود؟ از عهدۀ امتحان برمی آید؟» گفتم « او شاگرد ممتاز می شود. من این را به شما قول می دهم».
وقتی از خانۀ آنها خارج شدم، آقای قدسی تا خانۀ خودمان همراهیم کرد و در بین راه گفت «فانی بی اندازه به تو علاقه مند شده. من از این رابطه می ترسم». پرسیدم «چرا باید بترسی؟ من هم به فانی علاقه دارم». گفت «می دانم، اما می ترسم فانی سرنوشتی مثل پدرش پیدا کند و سرخورده شود. او به این محبتها عادت ندارد و ممکن است روزی تو محبتت را از او دریغ کنی و او ضربه ببیند. من دارم او را عادت می دهم که بدون محبت مادر، بزرگ بشود. اما رفتار تو تلاش مرا خنثی می کند». گفتم «من هیچ موقع محبتم را از او دریغ نمی کنم. اما اگر واقعاً من باعث اختلالی در تربیت تو می شوم، می توانم از او فاصله بگیرم و دیگر به دیدارش نیایم». کلافه و سردرگم دستهایش را درون موهایش فرو برد و گفت «نمی دانم، درست نمی دانم که باید چه بکنم. اگر او پسر بود بهتر می توانستم درکش کنم؛ اما چون دختر است نمی دانم. از روزی که با تو رابطه برقرار کرده دیگر آن دختر کسل و افسرده نیست. توی چشمهایش امید و اشتیاق موج می زند. او به امید دیدن تو راه می رود و حرف می زند. و با اشتیاق به دیدن تو می شتابد. اگر نگذارم بیاید صدمه می بیند و اگر بیاید و بیش از این به تو علاقه مند بشود، باز هم می ترسم صدمه ببیند. مانده ام که چه بکنم و چه تصمیمی بگیرم».
نزدیک خانه رسیده بودیم. ایستادیم و من گفتم «تصمیم با توست. هر طور که تو صلاح بدانی من عمل خواهم کرد، اما لطفاً اجرای تصمیم ات را بگذار تا پس از امتحانات فانی. او نباید در این مورد چیزی بداند. اگر تصمیم گرفتی که این رابطه را قطع کنی، باید بعد از امتحانات باشد. قبول می کنی؟» سرش را به عنوان تأیید حرکت داد و با گفتن (زحمت کشیدی) خداحافظی کرد و به کوچه بازگشت. در درونم غوغایی برپا شده بود. نمی توانستم بپذیرم که او دخترش را از دیدن من منع کند. ما هر دو به هم علاقه مند شده بودیم و من هم مثل فانی به او عادت کرده بودم. سر میز غذا، فقط بازی بازی کردم. احد پرسید «مادر اتفاقی افتاده؟» نگاهش کردم و گفتم «نه». اما وقتی به بستر رفتم کنترل خودم را از دست دادم و گریستم. از صدای گریه، احد به اتاقم آمد و چراغ را روشن کرد و پرسید «مادر، گریه می کنی؟» سعی کردم اشکم را از او پنهان کنم. گفتم «نه، گریه نمی کنم». او لب تختم نشست و گفت «چرا شما گریه می کنید؟ دلتان نمی خواهد با من صحبت کنید. قول می دهم فقط گوش کنم». اشکم بیشتر سرازیر شد و نالان گفتم «این طور حرف نزن؛ تو مرا یاد پدرت می اندازی. او هم وقتی غمگین بودم و گریه می کردم همین را می گفت». احد سکوت کرد تا من گریه کنم و بعد علت آن را بگویم. دستم را گرفت و گفت «حالا که او نیست با من صحبت کنید». نگاهش کردم و همان نگاه طائر را در چشمان او دیدم و آنچه میان من و آقای قدسی گذشته بود برایش باز گفتم. وقتی سکوت کردم گفت «شما از فانی جدا نمی شوید. چون خدا نخواهد گذاشت. آن دختر به محبت احتیاج دارد و شما بی دریغ به او محبت می کنید. من مطمئنم که آقای قدسی او را از شما جدا نخواهد کرد. آرام بگیرید و آسوده بخوابید. خدا با شماست. دستش را گرفتم و گفتم «متشکرم از این که به حرفهایم گوش کردی. اگر تو را نداشتم چه می کردم؟» از کنار تختم بلند شد و گفت «ما اگر شما را نداشتیم و اگر همۀ ما خدا را نداشتیم چه می کردیم؟ مادر تا خدا با ماست نباید نگران باشیم شب بخیر». به شب به خیرش پاسخ دادم و با یاد خدا به خواب رفتم.@nazkhatoonstory
#۱۸۹صبح آن روز جدالی را با خودم آغاز کردم. می خواستم تا او تماس نگیرد و مرا نخواند، به دیدار فانی نروم. در مدرسه نیز خودم را از او دور نگه داشتم تا بتواند آزادانه تصمیم بگیرد؛ اما اقرار می کنم که در تمام ساعتها گوش به صدایش داشتم که مرا به نام بخواند و بگوید که می توانم فانی را دوست بدارم و او را ملاقات کنم. با خود می گفتم که فانی بعد از امتحان با من تماس خواهد گرفت و از نتیجه اش مرا مطلع خواهد ساخت. مسافت مدرسه تا خانه را با شتاب طی کردم تا هرچه زودتر خود را به خانه برسانم. وقتی رسیدم از مادر پرسیدم «فانی تلفن نکرد؟» مادر سرش را به این سو و آن سو حرکت داد و گفت «نه، او تلفن نکرد، اما مرسده امشب می آید». باید از شنیدن این خبر خوشحال می شدم، اما چون نگران بودم این طور نشد و برای تعویض لباس بالا رفتم. چراغ اتاق فانی خاموش بود و نشان می داد که هنوز بازنگشته است. وقتی به آشپزخانه رفتم تا به مادر کمک کنم، احد هم رسید. پرسیدم «امروز کلاست زود تمام شد؟» کلاسورش را روی میز گذاشت و گفت «امروز کلاس نرفتم». و در جواب مادر که پرسید (چرا نرفتی؟) سردرد را بهانه کرد و از آشپزخانه بیرون رفت. @مادر گفت «برو ببین اگر سردردش شدید است او را دکتر ببریم». وقتی وارد اتاق احد شدم او سرش را میان دو دست گرفته بود و فکر می کرد. کنارش نشستم و پرسیدم «احد اتفاقی افتاده؟» نگاهم کرد و پرسید «امروز آقای قدسی را دیدی؟» گفتم «بله». پرسید «او حرفی نزد؟ نگفت که شما می توانید فانی را ببینید؟» به علت سر درد احد پی بردم و گفتم «عزیزم تو به خاطر من نگرانی و به همین دلیل کلاس نرفتی؟» بار دیگر نگاهش را به صورتم دوخت و گفت «نمی دانستم که می توانید تحمل کنید یا نه». پرسیدم «تحمل چه چیزی را؟» گفت «تحمل این که او فانی را از شما دور نگه دارد». خواستم او را از ناراحتی درآورم، به زور خندیدم و گفتم «فراموش کردی که تحمل مادرت زیاد است. من وقتی امید را از دست دادم، هیچ کس گمان نمی کرد بتوانم تحمل کنم، اما عشق تو و ورده این تحمل را به من داد و حالا هم چون شما را دارم، می توانم دوری از فانی را هم تحمل کنم. مطمئن باش ضربه نخواهم دید». گفت «مادر! گاهی فکر می کنم که ازدواج شما با پدر اشتباه محض بود. شما می توانستید با مرد دیگری ازدواج کنید و خانواده ای خوشبخت داشته باشید، اما زندگی با پدرم این شانس را از شما گرفت و شما مجبور شدید مسئولیت دو فرزندی را به عهده بگیرید که بیش از چند سال با آنها اختلاف سن نداشتید. شما به جای این که مادر من باشید و من احساس مادری به شما داشته باشم، می توانستید خواهرم باشید». پرسیدم «از این که مرا مادر خطاب می کنی ناراحتی؟» اشک در چشمانش حلقه زد و گفت «ابداً، من از نام مادر لذت می برم. شما بهترین امکان را به من می دهید تا این کلمه را به زبان بیاورم، اما از این ناراحتم که چرا شما باید جوانی تان را وقف من کنید. من می خواهم از اینجا بروم و اگر شما اجازه بدهید با ورده زندگی کنم. شما باید به آینده تان فکر کنید. وجود من مانع از این کار است». حرفهای احد وجودم را به آتش کشید و احساس کردم دیگر قادر به نفس کشیدن نیستم. دنیا پیش چشمانم سیاه شد. نزدیک بود بیهوش شوم. احد با صدای بلند مادر را به کمک طلبید. مادر خودش را بالا رساند و در کنارم نشست و پرسید «چه شده؟» زیر لب زمزمه کردم «من بدون احد می میرم. او عزیز من است، هر چند که از من متولد نشده باشد. به او بگو ترکم نکند و مرا تنها نگذارد». احد با صدای بلند گریست. سرش را روی دستم گذاشت و گفت «ترکت نمی کنم مادر! قول می دهم. اگر حرفی زدم به خاطر این بود که تو راحت باشی و بتوانی تصمیم بگیری». گفتم «من هر تصمیمی بخواهم بگیرم، بدون مشورت با تو نخواهد بود». مادر به احد گفت «جان مینا را آسانتر می توانستی بگیری تا این که از او بخواهی از تو و خواهرت چشم بپوشد. او شما را دوست دارد و صادقانه هم دوستتان دارد. اگر می خواهی باعث رنجش او نشوی دیگر از جدایی صحبت نکن! تو زمانی از مینا جدا می شوی که ازدواج کنی و تشکیل خانواده بدهی. تا آن روز دیگر دلش را به درد نیاور و تنها به درسهایت فکر کن». احد بلند شد و در حالی که به سمت دستشویی می رفت، گفت «به خاطر همه چیز ممنونم مادر!» @nazkhatoonstory
#۱۹۰ آن شب پی بردم که توجه به فانی، موجب شده که احد گمان کند من محبتم را نسبت به او از دست داده ام و دیگر چون گذشته به فکر او و خواهرش نیستم. او جوانی بود که به زودی از دبیرستان فارغ التحصیل می شد و داشت خودش را برای ورود به دانشگاه آماده می کرد؛ اما هنوز چون ایام کودکی خودش را محتاج محبت می دید و از این که من قسمتی از محبتم را وقف فانی کرده بودم، نگران شده بود. به او فهماندم که هر کدام از آنها در قلبم جای مخصوص به خودشان را دارند و ابراز علاقه به فانی، به این معنی نیست که دیگر آنها را دوست ندارم. احد گفته هایم را درک کرد و آنگاه پرسید «مادر! من می توانم کاری کنم که آقای قدسی اجازه بدهد شما فانی را ببینید؟» گفتم «نه عزیزم، او باید خودش تصمیم بگیرد که آیا لازم است من با دخترش مأنوس بشوم یا نه، و من و تو تنها می توانیم انتظار بکشیم و صبر کنیم».
من برای یاری به فانی نرفتم و او هم تلفن نکرد. امتحانات پایان گرفته بود و روزهای عادی مدرسه آغاز شده بود. رابطۀ من و آقای قدسی در حد سلام و صبح به خیر و سپس خداحافظی محدود شده بود و جز این چند کلمه، دیگر با هم صحبت نمی کردیم. کم کم به این نتیجه رسیدم که او مایل نیست فانی مرا ملاقات کند. من همۀ ماجرا را برای مرسده شرح داده بودم و او هم مرا به این ترغیب می کرد که هیچ گونه عکس العملی از خود نشان ندهم تا آقای قدسی بتواند آزادانه فکر کند و تصمیم بگیرد.
یک هفته از آخرین دیدار من و فانی گذشته بود. عصرها بعد از تعطیل شدن مدرسه، به خانۀ ورده می رفتم و خودم را با طفل او مشغول می کردم. اواخر شب هم احد می آمد و مرا به خانه بازمی گرداند.
اواخر هفتۀ دوم بود؛ من داشتم خودم را برای رفتن به خانۀ مرسده آماده می کردم که تلفن زنگ زد و مادر گوشی را برداشت. بعد از مکالمه ای کوتاه، گوشی را به طرف من گرفت و آهسته گفت «آقای قدسی است. با تو کار دارد». گوشی را گرفتم و سلام کردم. پاسخم را داد و پرسید «چند دقیقه می توانی به خانۀ ما بیایی». پرسیدم «اتفاقی افتاده؟» گفت «نه، اما می خواستم اگر امکان دارد چند لحظه تو را ببینم». گفتم «بسیار خوب الآن می آیم». گوشی را که گذاشتم، مادر پرسید «چی شده؟ اتفاقی افتاده؟» گفتم «نمی دانم، چون چیزی نگفت. من برای چند دقیقه می روم و زود برمی گردم. اگر خیلی طول کشید شما منتظر من نمانید و بروید. من تنها خواهم آمد». این را گفتم و خانه را ترک کردم. خود را با شتاب به خانۀ آنها رساندم و زنگ را فشردم. خودش در را به رویم گشود و به داخل دعوتم کرد. او از پله ها بالا رفت و مرا به دنبال خود کشاند. جلو در اتاق فانی که رسیدیم، مکث کرد و گفت «پیش از داخل شدن باید موضوعی را به تو بگویم». نگران شده بودم. گفتم «چه می خواهی بگویی؟ زود باش حرف بزن». گفت «یهدا توی اتاق است و می خواستم قبلاً به تو بگویم که او حال عادی ندارد و اگر حرفی برخلاف نزاکت زد نرنجی». نفس عمیقی کشیدم و گفتم «تو که جانم را به لب رساندی. فانی کجاست؟» گفت «او مریض است و می خواهد تو را ببیند و …» نگذاشتم ادامه دهد. در اتاق را گشودم و وارد شدم. اما از چیزی که دیدم بر جای میخکوب شدم. یهدا با حالتی چون دیوانگان روبه روی فانی نشسته بود و در دستش شیشه ای بود و چهره اش تکیده و موهایش پریشان روی شانه ریخته بود. او دیگر آن یهدای زیبا و دوست داشتنی نبود. عجوزه ای بود که نام یهدا را با خود می کشید. مرا که دید، چشمان بی فروغش را تنگ کرد و گویی می خواست مرا به یاد آورد. شیشه را به سینه فشرد و با حالت مستی پرسید «من تو را قبلاً جایی ندیده ام؟» به جای جواب به آقای قدسی نگریستم. او آرام گفت «به سؤالش جواب بده». گفتم «چرا مرا قبلاً دیده ای من مینا هستم. به یاد می آوری؟» نشان داد که فکر می کند و سعی می کند مرا به خاطر بیاورد. او را در همان حال گذاشتم و کنار تخت فانی نشستم و دستش را در دستم گرفتم و آرام گفتم «فانی عزیزم! من اینجا هستم. چشمهایت را باز کن». فانی آرام آرام دیده گشود و مرا نگریست و در حالی که لبخند می زد گفت «بالاخره آمدی؟ نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود». خم شدم و صورتش را بوسیدم و گفتم «دل من هم تنگ شده بود. متأسفم که زودتر نتوانستم بیایم». دستم را در دست کوچکش گرفت و گفت «می دانی که پدر قدغن کرده. اما پدر نمی داند اگر من شما را نبینم از غصه می میرم». گفتم «بس است عزیزم! اگر بخواهی از این حرفها بزنی می روم و دیگر برنمی گردم». یهدا به روی تخت فانی خم شد و گفت «او دروغ می گوید به حرفهایش گوش نکن. این دختر شیطان را درس می دهد. فریب چشمهای قشنگش را نخور». فانی به طرف او چرخید و گفت «اگر من دروغگو هستم پس چرا مریض شده ام؟ چرا دکتر گفت که حتماً میناخانم باید مرا ببیند؟ دکتر گفت که من به علت غصه خوردن مریض شده ام. این طور نیست پدر؟» آقای قدسی سر تکان داد و گفته اش را تصدیق کرد.@nazkhatoonstory
#۱۹۱ یهدا قاه قاه خندید و گفت «هر دوی شما دروغگوهای خوبی هستید. اگر هیچ کس شما را نشناسد من می شناسم. تو و پدرت مثل هم هستید». چشمان یهدا به رنگ خون در آمده بود. آقای قدسی دست به زیر بازوی او انداخت و گفت «دیگر کافی است. تو باید بروی استراحت کنی». آن گاه رو به من نمود و گفت «شما پیش فانی می مانید تا من برگردم؟» قبول کردم و او یهدا را در حالی که زیر لب ناسزا می گفت از اتاق خارج کرد. تا مدتی صدای ناسزا گفتن او هنوز به گوش می رسید؛ اما کم کم صدا خاموش شد و آقای قدسی توانست نزد ما برگردد.
هنگامی که با خستگی خودش را روی صندلی انداخت، گفتم «شما هم خسته اید؛ بروید استراحت کنید. من مراقب فانی هستم». اما او با گفتن (این کار هر روز من است. من به این کار عادت کرده ام) همانجا نشست. فانی دستم را به گونه اش فشرد و گفت «خوابم می آید، قول می دهید وقتی بیدار شدم شما پیشم باشید؟» من قول دادم و فانی به خواب رفت.
آقای قدسی سیگاری روشن کرد و گفت «زندگی مرا دیدی؟ دیدی که چقدر خوشبختم؟» گفتم «متأسفم، دلم برایت می سوزد». پک محکمی به سیگارش زد و گفت «بله، دلسوزی، این کاری است که باید بکنید. اما من از دلسوزی خسته شده ام و به ترحم دیگران نیاز ندارم». گفتم «من برای شما نیست که دلم می سوزد، به خاطر فانی است که مجبور است هر روز این صحنه را ببیند و تحمل کند». گفت « اما یهدا مادر اوست و او باید بتواند مادرش را تحمل کند».از استدلال او به خشم آمدم و گفتم «این چه حرفی است؟ شما دلتان به حال دخترتان نمی سوزد که این را می گویید». سر به زیر انداخت و گفت «او دختر واقعی من نیست. اما دوستش دارم و برایش دلسوزی می کنم». در مقابل بهت من افزود «یهدا پیش از ازدواج با من فانی را حامله بود. من همان شب عروسیمان به این حقیقت پی بردم. پدر فانی من نیستم و هرگز دستم بدن یهدا را لمس نکرده. من قربانی هوس بازی یهدا شده ام و این دختر ثمرۀ آن است. آن شب که یهدا خبر نامزدی مان را مطرح کرد به یاد می آوری؟ او آن شب مرا غافلگیر کرد من آن شب دریافتم که او حال عادی ندارد. نمی خواستم شخصیت و غرور او را خرد کنم. به همین دلیل لبم را بستم و هیچ نگفتم. اما نامزد عزیز بنده هنگام اعلان این خبر حامله بود. او با ریا و تزویر و با همدستی پدر و مادرش مرا فریب داد و در معذورات اخلاقی قرار داد. تمام فامیل بر علیه من جبهه گرفته بودند و فکر می کردند که من خواسته ام با نام و شهرت عمویم بازی کنم و دختر او را بیچاره کنم. جوی که بر خانه حاکم شده بود و گریه زاریهای مادر و اطرافیانم، مرا مجبور کرد تا قبول کنم و یهدا را عقد کنم. اما شب عروسی، پیش از آن که به قول معروف وارد حجله بشوم، یهدا که در اثر خوردن می حال عادی نداشت، پرده از راز کثیف خود برداشت و حقیقت را گفت. او اعتراف کرد که فریب خورده و از من خواست تا گناه او را ببخشم. تو نبودی تا حال مرا ببینی. احساس کردم که دنیا در مقابل چشمانم تیره و تار شده. حال خودم را نفهمیدم و یهدا را به قصد کشت کتک زدم. او کتک می خورد اما به جای گریه می خندید. به جنون مبتلا شده بود. دلم برایش سوخت و این راز را مخفی نگه داشتم. حال یهدا تا پیش از تولد فانی آنقدرها بد نبود. او شبها دچار کابوس می شد و می گفت دختری در لباس سفید، با تاج گلی از یاس قصد دارد او را نابود کند. او گریه می کرد و کمک می خواست. یهدا را دکتر بردم. دکترها می گفتند که او تحت فشار روانی شدیدی قرار دارد و باید بستری شود. مدتی او را توی بیمارستان بستری کردم؛ اما در بیمارستان اقدام به خودکشی کرد و عمویم با التماس، درخواست کرد که او را به خانه برگردانیم. او روزها آرام است و اذیتی ندارد؛ اما شب دچار کابوس می شود و فانی را آزار می دهد. او در صورت فانی دختری را می بیند که می خواهد نابودش کند. او نه طاقت دارد که دور از فانی باشد و نه می تواند وجود او را تحمل کند. من فانی را دوست دارم چون می دانم که این دختر بیچاره گناهی مرتکب نشده. اما در حقیقت هردوی آنها زندگی ام را نابود کردند». @nazkhatoonstory
#۱۹۱ کلمات کاوه چون پتکی بر سرم فرود می آمدند و من در اثر ضربات آن خرد می شدم. با خود فکر می کردم که (چرا سرنوشت باید بدینگونه با ما بازی کند و ما دو نفر زندگیمان را وقف کسانی کنیم که از ما نیستند؟ آیا ما این حق را نداریم که در کنار هم زندگی کنیم؟) نگاه پر اندوهم او را واداشت تا بگوید «برایم دلسوزی نکن! چون اگر بدانم محبت تو به دلسوزی تبدیل شده نابود می شوم. دلم می خواهد گمان کنم که هنوز کسی هست که دور از ترحم و دلسوزی دوستم دارد. خواهش می کنم اگر از علاقۀ گذشته هنوز اثری در قلبت مانده، آن را با ترحم آمیخته نکن و مرا مأیوس نکن. من با گذشته و با خاطرات خوشی که از آن زمان به یادگار مانده زندگی می کنم. باید به من قول بدهی که سرنوشت نکبت بارم روی علاقه ات تأثیر نگذارد و همان طور مرا نگاه کنی که روزی بودم. قول می دهی؟» نگاهش کردم و گفتم «در وجود من هیچ چیز تغییر نکرده. من همان مینای گذشته هستم، با همان علائقی که در گذشته داشتم. اگر می بینی به زندگی ات کنجکاو شده ام و علاقه نشان می دهم، به خاطر جبران غفلتی است که خودم کرده ام. من سالها با خودخواهی زندگی کردم و فراموش کردم که تو چطور دستم را گرفتی تا بتوانم از سنگلاخها عبور کنم، بدون آن که آسیب ببینم. من سالها با این فکر مسموم که گمان می کردم تو به خاطر هوای نفس مرا به بازی گرفتی و زندگی ام را نابود کردی، به سر می بردم. حالا دلم می خواهد به جبران آن همه خطا، برایت کاری انجام بدهم. من برای تو دلسوزی نمی کنم، بلکه به روزگار خودم دلم می سوزد. این من هستم که باید از تو بخواهم که مرا ببخشی و اجازه بدهی در کنارت قرار بگیرم و دوشادوشت این بار را حمل کنم. من به فانی علاقه دارم و می توانم او را برای آینده ای روشن آماده کنم. این شانس را از من دریغ نکن و بگذار فکر کنم که می توانم قدمی برای تو بردارم».
نگاهم کرد و گفت «اما توی این راه نابود می شوی و مشکلات زندگی من تو را از پا می اندازد». گفتم «اگر قرار است نابود شویم بگذار با هم باشیم. ولی من می دانم که این طور نمی شود. من از فردا مسئولیت تعلیم و تربیت فانی را به عهده می گیرم و با تلاش یکدیگر از او انسانی خوب درست می کنیم». لبخندی بر لبش نقش بست و گفت «تو موفق می شوی! چون به هرچه که خواسته ای رسیده ای». سر به زیر انداختم و سکوت کردم. دلم می خواست می توانستم به او بگویم که – من هنوز به آرزوی بزرگ خود نرسیده ام-.
فانی که چشم گشود، دستش را گرفتم و گفتم «ما از فردا با هم هستیم و پدر این اجازه را می دهد که تو به خانۀ ما بیایی. فکر می کنم که دیگر زمان غصه به پایان رسیده و زمان خوشحالی و امیدواری است». فانی به صورت کاوه نگریست و چون لبخند رضایت بر لبان او دید، نفس راحتی کشید و گفت «فردا می آیم». صورتش را بوسیدم و گفتم «من هم منتظرت هستم ولی حالا دیگر باید بروم». غباری از حزن در چشمش ظاهر شد. ولی وقتی گفتم (در خانه منتظرم هستند) قانع شد و گفت «فردا من می آیم». احساس کردم تا فردا برایش یک قرن می گذرد. بی اختیار گفتم «اگر حالت خوب بود تو را همراهم می بردم». کلامم به پایان نرسیده بود که مثل برق گرفته ها از جا پرید و گفت «من حالم خوب است و می توانم با شما بیایم». از حرکت او من و کاوه متعجب شدیم و بالاخره من او را با خود همراه کردم.@nazkhoonstory
#۱۹۲ در خانۀ مرسده، فانی با فرزندان او زود طرح دوستی ریخت و با آنها مأنوس شد. به همۀ آنها گفتم که چه راهی را انتخاب کرده ام و هدفم چیست. مادر با حزن و اندون گفت «تو جوانی ات را در این راه از دست می دهی». گفتم «می دانم مادر، اما شما فکر نمی کنید که اگر بتوانم دختری خوب و شایسته به جامعه تحویل بدهم دین خودم را ادا کرده ام؟ یک روز شما گفتید که آقای قدسی فداکاری بزرگی در حق من کرده و من زندگی ام را مدیون او هستم. من اینک می دانم که اگر آن روز آقای قدسی از خانه خارج نشده بود و مرا که بیهوش روی زمین افتاده بودم، به موقع به درمانگاه نمی رساند، این زمان زیر خروارها خاک خفته بودم. شما به من گفتید که آقای قدسی به هنگام رساندن من به درمانگاه، به شدت تصادف می کند و با این که خودش به شدت زخمی می شود، با این حال مرا به درمانگاه می رساند. نه تنها به دلیل محبتی که او در حق من کرده، بلکه چون دوستش دارم حاضرم برای او هر کاری انجام بدهم. او به خاطر یهدا و فانی از زندگی اش گذشته و خودش را فدای آنها کرده، اما حالا من و او با هم هستیم و با پشتوانۀ هم می توانیم مصائب و مشکلات را حل کنیم. اما باید برای رسیدن به هدفمان، از خود گذشتگی نشان بدهیم؛ و من با کمال میل راضی به این کار هستم و از همۀ شما تمنا می کنم که فانی را دوست داشته باشید و او را جزئی از خانوادۀ خودمان بدانید. این دختر به محبت تک تک ما نیازمند است. این محبت را از او دریغ نکنید». احد گفت «مادر شما روح بزرگی دارید. من حرفهای شما را درک می کنم. من به سهم خود حاضرم تا شما را یاری کنم». دستش را در دست گرفتم و گفتم «متشکرم عزیزم. بیش از همه روی تو حساب می کنم. دلم می خواهد زمانی که فانی به خانه مان می آید، او را در درسهایش یاری کنی. چون آقای قدسی دیگر فرصت این که به درسهای فانی برسد ندارد. او بعد از مسئولیت مدرسه باید کارهای خانه را انجام بدهد و این طور که از فانی شنیده ام یهدا اجازه نمی دهد تا شکوه خانم پا به طبقه بالا بگذارد. من می خواهم کاری کنم که یهدا مرا دوست خودش بداند و من بتوانم از طریق دوستی، او را از این منجلاب نجات بدهم». آقای ادیبی آه بلندی کشید و گفت «هدفت والاست؛ به نظر من کار از این حرفها گذشته و او زندگی اش را باخته». گفتم «می دانم که ممکن است تلاشمان بی ثمر باشد، ولی چون یقین نداریم می خواهیم امتحان کنیم». @nazkhatoonstory
#۱۹۳ آن شب در خانۀ مرسده، فانی به جمع خانواده پیوست و مادر پذیرفت که با یاری شکوه خانم، وسایل آسایش او را فراهم سازد. تلاش من برای نزدیک شدن به یهدا نتیجه داد و او مرا به یاد آورد. روزهای اول به شرح وقایع می گذشت. من از این طریق می خواستم او را به گذشته بازگردانم و روحیۀ شاد او را دوباره زنده کنم. عصرها وقتی به ملاقات یهدا می رفتم، آقای قدسی به نظافت خانه مشغول می شد و ما با هم به گفت وگو می نشستیم. ملاقات هر روز، باعث شد تا یهدا با من انس بگیرد و از غم و اندوه و از کابوسهای شبانه اش بگوید. او از دختری خیالی می ترسید و یقین داشت که او می خواهد نابودش کند. می دانستم که حرفهایش حقیقت دارد و او دچار وهم و کابوس نشده است، اما این که چگونه می توانستم او را نجات بدهم را نمی دانستم. یک روز به او گفتم «شاید آن دختر به این دلیل می خواهد تو را نابود کند که می بیند زندگی را به کاوه تلخ کرده ای. اگر او ببیند که تو هم مثل تمام زنان، وسایل آسایش همسرت را فراهم می کنی، آسوده می شود و از زندگی ات بیرون می رود». یهدا قهقه ای مستانه سر داد و گفت «من زندگی کاوه را نابود می کنم یا او؟ سالهاست که ما با هم زندگی می کنیم، اما او حتی یک بار حرف محبت آمیز به من نزده. او آرزو می کند که من هرچه زودتر نابود بشوم و از دستم خلاص بشود. من یک بار در زندگی اشتباه کردم؛ اما او هر روز و هر لحظه برای آن اشتباه تنبیهم می کند. ببین از من چه ساخته؟ من آن یهدای زیبای گذشته هستم؟ او هرگز مرا به خاطر اشتباهم نبخشید. می دانم که نباید او را فریب می دادم، اما او حتی حاضر نیست با من هم کلام بشود.من حاضرم خطایم را جبران کنم، اما او و فانی کمر به قتل من بسته اند و مرا زجر می دهند. این دختر پدرش را بیشتر از من دوست دارد و خجالت می کشد که بگوید من مادرش هستم. هیچ کدام از آنها مرا نمی خواهند و من مجبورم تنها و با خودم زندگی کنم».
گفتم «تو اشتباه می کنی. آقای قدسی مرد فداکاری است. او اگر مرد بدی بود هرگز حاضر نمی شد وجود تو را توی این خانه تحمل کند. فانی هم تو را دوست دارد و دلش می خواهد وقتی از مدرسه برمی گردد مادرش را شاد و سرحال ببیند. اما تو به آنها چه می دهی؟ هیچ! فکر نمی کنی وقت آن رسیده که خودت را از چنگال اعتیاد رها بکنی و سعی کنی که زندگی آسوده ای برای آنها فراهم کنی؟ اگر بخواهی می توانم کمکت کنم تا همان یهدایی بشوی که زیباییت چشم همه را خیره می کرد. دوست داری کمکت کنم؟» از روی تأسف سر تکان داد و گفت «من می توانم از آن دو تا بگذرم، ولی از این نمی توانم». و با دست به شیشۀ مشروبش اشاره کرد. گفتم «اشتباه می کنی دوست من. تو خودت را فدای شیطان می کنی. این شیشه، زهری است که آرام آرام وجودت را مسموم و نابود می کند. تا این شیشه هست، کابوسهای وحشت آور هم خواهند بود. اگر می خواهی از کابوس رها بشوی، باید این شیشه را بشکنی و خودت را از دست آن نجات بدهی». لبخند تمسخرآمیزی بر لب آورد و در حالی که شیشه اش را در بغل می گرفت گفت «تو دوست من نیستی. من می دانم که تو هم با آنها هستی و با این حرفهایت می خواهی مرا شکنجه بدهی. دیگر دوست ندارم به حرفهایت گوش کنم مرا راحت بگذار». این را گفت و با شیشۀ مشروبش به اتاقش پناه برد و در را روی خودش بست. @nazkhatoonstory
#۱۹۴ نیمه های شب از صدای جیغ وحشتناکی بیدار شدم. تمام ساکنان خانه هم بیدار شده بودند. چراغ اتاق آقای قدسی هم روشن بود. صدای ضجۀ شکوه خانم ما را وادار کرد تا از خانه خارج شویم. وقتی وارد کوچه شدیم، آقای قدسی را مسخ شده کنار بدن نیمه جان یهدا که از پنجره خود را به کوچه پرت کرده بود دیدیم. احد و پدر خودشان را به او رساندند. اما ناله و فغان شکوه خانم که اسم فانی را برزبان می آورد، ما را به طرف او کشاند. شکوه خانم التماس می کرد تا فانی را نجات دهیم. از صدای هیاهو، همسایه گان دیگر نیز به کوچه آمدند و آقای داوری خود را به شکوه خانم رساند و پرسید «چه اتفاقی افتاده؟» شکوه خانم یارای صحبت کردن نداشت. در حالی که از هوش می رفت فقط توانست بگوید «فانی ام مرد».
احد و آقای داوری خود را به طبقۀ بالا رساندند. من به دنبال آنها حرکت کردم. فانی روی تخت، غرق در خون افتاده بود و بر روی تختش شیشۀ شکستۀ مشروب دیده می شد. فهمیدم که فانی بر اثر ضربات شیشۀ مشروب مضروب شده است. آقای داوری به طرف تلفن دوید و به کلانتری و سپس به اورژانس خبر داد. در فاصله ای که به انتظار ماندیم، مادر، شکوه خانم را به هوش آورد. او و آقای قدسی را به داخل اتاق آوردیم. صدای آژیر آمبولانس بقیۀ همسایگان را نیز بیدار کرد و در اندک زمانی محلۀ ساکت و دنج ما غلغله شد و بازار شایعات رونق گرفت. من از مشاهدۀ فانی که غرق در خون بود، مشاعرم را از دست داده بودم و مات نگاهشان می کردم. هنگامی که مأمورین اورژانس جسم نیمه جان فانی و یهدا را روی برانکارد گذاشتند و حرکت کردند، قادر نبودم آنها را همراهی کنم. خانم داوری با مأمورین سوار آمبولانس شد و با آنها رفت. با رسیدن مأموران کلانتری، آقای قدسی سعی کرد وقایع را شرح بدهد. او چیز تازه ای به مأمورین نگفت. یهدا طبق معمول هر شب دیر به خانه آمده بود و بدون کوچکترین برخوردی به بستر رفته بود. نیمه های شب با شنیدن ناسزا بیدار می شود و می بیند که در اتاق فانی باز است. وقتی خودش را به آنجا می رساند، یهدا از دیدن او هراسان می شود و خودش را پایین پرت می کند.
تمام سخنان او را مأمورین شنیدند و صورت جلسه کردند. بعد از رفتن آنها پدر به اتفاق آقای قدسی، راهی بیمارستان شد. اما من و مادر کنار شکوه خانم ماندیم و مادر سعی می کرد او را دلداری بدهد.
تا صبح که خورشید طلوع کرد، از مجروحین بی خبر بودیم. من با مدرسه تماس گرفتم و گفتم برای دختر و همسر آقای قدسی حادثه ای پیش آمده و ما امروز به مدرسه نمی آییم. آنگاه به بیمارستان رفتم تا از نزدیک از حال آنها جویا شوم. چشمان اشکبار پدر و آقای قدسی نشانگر فاجعه ای عظیم بود. خودم را به پدر رساندم و پرسیدم «فانی! فانی چطور است؟» پدر اشکش را زدود و گفت که (او بر اثر ضربات وارده به مغزش فوت کرد و تلاش دکترها بی ثمر ماند). اگر پدر بازویم را نگرفته بود از حال می رفتم.
فانی مرده بود. نه، این امکان نداشت!! من و او همان شب با هم درس خوانده بودیم. او می خواست کنفرانس تاریخ بدهد. چگونه ممکن بود که او اینک زنده نباشد. نه چنین چیزی غیرممکن بود. به طرف اتاق عمل دویدم و با صدای بلند فریاد کشیدم «فانی! دخترم! من اینجا هستم. من آمده ام تا تو را به مدرسه ببرم. بیا با هم برویم! مدرسه ات دیر می شود. فانی ببین من اینجا هستم! خواهش می کنم جواب بده دخترم!» دستهای قوی و محکمی که شانه هایم را گرفته بودند، اجازۀ داخل شدن نمی دادند. مجبور شدند برای این که آرام شوم، آمپولی به من تزریق کنند.
یهدا به شدت مضروب شده بود و در بیهوشی به سر می برد. آقای قدسی مات و متحیر بود و قادر به انجام هیچ کاری نبود. کامران و فریدون به کمک همسایگان جسد کوچک فانی را به خاک سپردند.
درتمام مراسم او، آقای قدسی حتی یک قطره اشک نریخت و همچنان در بهت فرو رفته بود. کامران و کتایون سنگ سپیدی بر مزار او گذاشتند. فانی عزیز برای همیشه به ابدیت پیوست.
یک هفته پس از فانی یهدا هم بدون آن که به هوش آید، در حال اغما به فانی پیوست و زندگی اسف بار آقای قدسی همه را تحت تأثیر قرار داد. همه برای او دلسوزی می کردند.

یهدا، با نابودی فانی، به کابوس شبانۀ خودش خاتمه داد و روح سرگردان (فانی، دختری با تاج گل یاس) با از میان رفتن یهدا آرام گرفت. انتقام یهدا از فانی به دلیل رهایی از کابوس بود. و انتقام آن روح سرگردان از یهدا، برای آرامش مرد محبوبش بود.
هیچ کس جز من و مرسده نمی دانست که یهدا راست می گفته و حقیقتاً روحی قصد نابودی او را داشته است.
@nazkhatoonstory
#۱۹۵ چند ماه از مراسم سوگواری آنها می گذشت. یک روز برابر تابلو ابدیت ایستادم و به آن چشم دوختم. نسیمی سرد صورتم را نوازش داد. فانی کوچک را دیدم که با تاجی از گلهای یاس در حالی که دستش در دست فانی بود، قدم زنان از زیر طاقی می گذشتند. فانی را صدا زدم؛ هر دوی آنها به طرفم برگشتند و در حالی که هر دو به رویم لبخند می زدند، برایم دست تکان دادند و به طرف برج مخروبه به راه افتادند. صورت شاد آنها گویای این بود که آن دو در کنار هم آسوده و آزاد زندگی می کنند. با چشم آنها را تا کنار در برج دنبال کردم. در برج به رویشان گشوده شد. در میان در امید کوچکم را دیدم که برای آنها دست تکان می داد. با دیدن امید به هیجان آمدم و با شوق فریاد کشیدم (امید! فرزندم! من هستم، مادرت!) اما او صدایم را نمی شنید و همچنان محو تماشای دو دختری بود که با تاجی از گلهای یاس به سویش می رفتند. هنگامی که آنها وارد شدند، در برج بسته شد و نسیم هم قطع شد.
با صدایی که مرا می خواند به خود آمدم. آقای قدسی کنار در ایستاده بود. پرسید «حاضری مرا در پیدا کردن خانه ای نو کمک کنی؟» نگاهش کردم و پرسیدم «خیال داری از اینجا بروی؟» گفت «بله، دیگر حاضر نیستم در اینجا زندگی کنم. با مادر توافق کردیم که نقل مکان کنیم. من باید این خانه و خاطراتش را فراموش کنم و می دانم که فانی هم با عقیدۀ من موافق است». خندیدم و گفتم «بله، او به هر کاری که تو انجام بدهی راضی است و من می دانم که آن دو تا آسوده و راحت زندگی می کنند». دستش را دراز کرد و دستم را گرفت و گفت «پس این را هم باید بدانی که اگر بداند من مادر رؤیاهایش را به همسری برگزیده ام بیشتر خوشحال می شود». گفتم «ما هرگز نباید او را فراموش کنیم. فانی برای همیشه در یاد ما زنده خواهد ماند».

ما با هم ازدواج کردیم و به خانه ای نزدیک مدرسه نقل مکان کردیم. احد ترجیح داد تا با پدر و مادر زندگی کند، اما هر شب به ما سر می زند و چون برادری دلسوز از برادر کوچکش مراقبت می کند. من و کاوه هر روز با هم قدم در مکانی می گذاریم که چشمهای هزاران مشتاق به راه ما دوخته شده است. ما سعی می کنیم آنها را با نور علم و معرفت آشنا کنیم و راهشان را برای فردایی روشن هموار سازیم. روبه رویمان دریچه ایست که به دشت پر از اقاقی گشوده می شود و آسمانش پر از ستارۀ امید است. @nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
13 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
13
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x