رمان آنلاین کاش یک زن نبودم قسمت۱۱ تا ۲۰  

فهرست مطالب

کاش یک زن نبودم داستانهای نازخاتون داستان آنلاین

رمان آنلاین کاش یک زن نبودم قسمت۱۱ تا ۲۰  

رمان :کاش یک زن نبودم 

نویسنده :علی رضا امینی مقدم 

#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۱۱

من از عموی نامردم متنفرم من نمی خوام به خانه اون لعنتی برگردم
سیامک مچ دستمو خیلی محکم گرفت و گفت : تو به من دروغ گفتی بنشین تو ماشین می رسونمت در خونه عموت هر چی باشه اون فامیلتونه
توی بد مخمصه ای گیر کرده بودم دیگه نمی خواستم سرنوشت دیشب شبهای دیگه هم برام تکرار بشهدوست داشتم مثل دخترهای دیگه تهرونی زندگی کنم احساس کمبود محبت شدیدی میکردم
سیامک با لباس خریدنش و با پیشنهاد آپارتمانش و داشتن ماشین شیک و رستوران بهم ثابت کرده بود که پامو بد جایی نذاشتم و باید هر طوری شده حتی از روی ترحم اونو برای خودم حفظ میکردم چون بهش احتیاج داشتم
انگار شرایط جدیدم از من یک مارال جدید ساخته بود با شخصیت جدید اون مارال ساده و صادق که وقتی یک دروغ میگفت تمام طول شب استغفار میگفت دیگه مرده بود من اون سادگی رو تو هم.ون اتوبوسی که باهاش تهران اومدم همراه چادرم جا گذاشته بودم
به سیامک گفتم :” من حرف اخرم رو میزنم اونوقت خودت تصمیم بگیر .از وقتی بچه بودم همه به من توجه میکردن حتی مردهای فامیل بخاطر زیبایی که داشتم و زنها در عوض با من لج بودن چون فکر میکردن من باعث میشم شوهراشون زل بزنن به من . ولی خانوادم یک تکیه گاه بودن برای من که همیشه حافظم بودن
تا اینکه اون اتفاق وحشتناک افتاد و زلزله همه رو از من گرفت عموم با رویباز اومد شهرمون و منو با خودش اورد تهران اما زن عموم از من متنفر بودچون میدید عمو بینهایت به من توجه میکنه و مرتب منوکتک میزد و جلوی همه خوارم میکرد
عموی من ادمه هرزه ای بود که مست به خونه میامد ومعتاد بود چند بار من وبه زور فرستاد تا براش مواد بیارم و لی از همه بدتر این بود که یک روز که زن عمو و بچه هاش خونه نبودن عمو مست خونه امد درو از پشت قفل کرد و برای نیت پلیدش شروع کرد به دویدن دنبال من به هر بدبختی بود من خودمو به اتاقی رسوندم و درو از پشت قفل کردم زندگی برام توی اون چهنم دیگه غیر ممکن بود منم وسایلمو جمع کردم و از پنجره پریدم بیرون و فرار کردم
حالا سیامک می خوام منصفانه قضاوت کنی تو بودی به این خفت تن میدادی ؟…..
سیامک حیران نگاهم میکرد و پشت سر هم سیگار میکشید …

ادامه دارد……………..

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۲٫۱۸ ۱۸:۳۶]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۱۱

تو مغزم کلمات و جملات را پشت سر هم میچیدم تا اگر دوباره سیامک ازم سوالی پرسید بتونم قانعش کنم دلم برای سیامک می سوخت ولی چاره ای نداشتم
سکوت عمیقی بین ما حکمفرما شده بود سکوتی که هرچقدر بیشتر کش پیدا میکرد بر دلشوره من اضافه میکرد سیامک پشت هم سیگار میکشید و معلوم بود خیلی از من دلخوره .
فکر میکردم سیامک تصمیمشو گرفته و منو حتما از ماشینش پیاده میکنه و به همه دروغهام پی میبره ترجیح دادم بیشتر از این خودمو خرد نکنم
در ماشینو باز کردم تا پیاده بشم رو به سیامک کردم و گفتم :” سیامک جان لازم نیست حرفی بزنی من خودم جوابمو میدونم از همه زحمتهایی که امروز برام کشیدی ازت ممنونم . تو واقعا، واقعا …….بی نظیری
خواستم پیاده بشم که سیامک مچ دستمو گرفت و با کمی ملایمت گفت :” فقط چند روز می تونی تو آپارتمان من باشی بعد از اون باید یک فکر اساسی بکنی
از خوشحالی نمیدونستم باید چیکار کنم پریدم در آغوش سیامک و از سیامک تشکر کردم و گفتم که محبتشو هیچوقت فراموش نمیکنم.
سیامک لبخند جذابی زد و گفت :” خیلی خوب خودتو لوس نکن ، می ریم آپارتمان من برو بالا لباسهاتو عوض کن بعد ناهار با هم میریم بیرون
من با شیطنت دخترانه ای گفتم : چاکر شما هم هستیم .. اطاعت میشه قربان
آپارتمان سیامک بسیار شیک و تمیز بود در منطقه زعفرانیه تهران . معلوم بود که بینهایت به دکوراسیون و تمیزی خونه اش اهمیت میده چیزی که بیش از همه توجه منو به خودش جلب کرد قاب عکسی بود که در اتاق خوابش به دیوار زده بود عکس سیامک و همسرش در لباس عروس
دلم هری ریخت پایین ، نکنه سیامک زن داره ؟ اصلا به صلاحم نبود که به روی خودم بیارم لباسهامو پوشیدم و همراه با سیامک به رستوران رفتیم
وقتی وارد رستوران شدیم همه سیامک و میشناختن و با احترام تمام بهش سلام میکردن
سیامک بهم گفت که پدرش از تاجرهای معروفه که اکثرا ایران نیست چندین رستوران هم در تهران داره که سیامک اکثرا نظارت بر رستورانهای پدرشو و کارای حساب کتاب رستورانها رو بر عهده داره
سیامک یکبار ازدواج کرده بود و از همسرش جدا شده بود
سیامک ۲ خواهر داشت که در آمریکا زندگی میکردند
سیامک تر جیح میداد که گاهی وقتا تنها باشه بخاطر همین خانه مجردی داشت ولی اکثرابه خانه پدریش می رفت مخصوصا زمانهایی که پدرش در سفر بود و مادرش تنها بود
تمام روز با هم در خیابانها ی تهران گشتیم و خرید کردیم .
بودن با سیامک به من احساس قدرت میداد احساس میکردم چقدر خوش شانس بودم که با سیامک آشنا شدم
شب سیامک تا آپارتمانش رسوند و کلید رو به من داد و خودش به منزل مادرش رفت
وقتی می خواستم پیاده بشم سیامک بهم گفت :” مارال ،تو خیلی زیبایی چشمان خیره کننده ای داری امروز به من خیلی خوش گذشت
و من گفتم :” عزیزم تو چشات قشنگ میبینه . سیامک میشه یه خواهش کنم ازت
گفت : آره بگو
گفتم :” میشه هر چه زودتر برام یک کار پیدا کنی ؟ دوست دارم دستم توی جیب خودم باشه . من که نمیتونم تا ابد توی آپارتمان تو باشم باید فکر یه سر پناه برای خودم باشم
سیا مک گفت :” باشه حتما برات یه کار پیدا میکنم . فکر میکنم نامزد دوستم سعید برای مطب جدیدش دنبال یه منشی خوش تیپ و خوشگل میگرده مطمئن باش از حالا استخدامی ، می خوای فردا باهاش قرار بذارم و همه با هم آشنا بشیم ؟
گفتم :” آره عالیه . سیامک جان ،محبتاتو هیچوقت فراموش نمیکنم تو بهترین مرد روی زمینی امروز بعد از اون همه بدبختی وسختی دوباره لذت خوشبخت بودنو احساس کردم ، بخاطر همه چیز ازت ممنونم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۲٫۱۸ ۱۸:۳۷]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۱۲

سیامک لبخندی زد و کلید آپارتمانو به من داد و با هم خداحافظی کردیم.
وقتی تنها وارد آپارتمان شدم احساس استقلال میکردم احساس میکردم که هر کاری دلم میخواد میتونم انجام بدم همیشه دوست داشتم .
احساس کردم چقدر بی کس و بدبختم ، به اون راننده تاکسی ..به پولهایی که از دست دادم … به مادرم به پدرم و………فکر میکردم
شاید خنده دار باشه ولی از اینکه مجبور نبودم که دیگه خود واقعیمو و عقایدمو پشت اون چادر پنهان کنم و از اینکه میتونستم راحت باشم خوشحال بودم همیشه دوست داشتم مثل خیلی از دخترها شال سرم کنم و نصف موهام از پشت سرم معلوم بشه . دوست داشتم موهامو رنگ کنم آرایش کنم مانتوی تنگ بپوشم ووو دوست داشتم میتونستم آزادانه سیگار بکشم
دوست داشتم در جمعهایی باشم که همه به زیبایی من غبطه بخورن
همینطور که هجوم افکار مختلف به مغزم می اومد پشت هم از سیگارهای سیامک میکشیدم و احساس آرامش میکردم ولی ته دلم دلتنگ پدر و مادرم بخصوص مادرم بودم
در این دو روز چه ها که بر من نگذشته بود و میدونستم که خانوادم تا حالا همه جارو دنبالم گشتن و تا حالا حتما نا امید شدن دیگه
با ترس و لرز و تردید شماره دوستم سپیده رو گرفتم تا یک سر و گوشی آب بدم
سپیده :” الو بفرمایید
مارال :” الو سلام سپیده منم مارال
سپیده :” مارال تویی ؟ کجایی دختر خانوادت همه جارو گشتن تا تو رو پیدا کنن . مادرت بنده خدا اصلا حالش خوب نیست ……..مارال آدرستو بده تا پدر و مادرت از نگرانی در بیان
از اون طرف خط صدای فریادهای مادر سپیده رو شنیدم که با داد وبیداد گوشی رو از سپیده گرفت و با لحن بسیار تندی گفت :” دختره عوضی دیگه حق نداری اینجا زنگ بزنی تو بی آبرویی . دختری که از سر سفره عقد فرار کنه معلومه چه جونوریه دیگه . با کی فرار کردی؟ تو لایق همچون خانواده ای نیستی تو لایق مردنی
با اشک و بغض گوشی رو قطع کردم نمیتونستم دیگه این توهینهای مادر سپیده رو تحمل کنم ولی دلم عجیب برای مادرم شور میزد .
ولی چاره ای نداشتم و هیچکاری از دستم برنمیامد
تا صبح کابوس دیدم خواب میدیدم در چاهی هستم که از زیر این چاه آتیش بلند میشد و من فریاد میزدم و کمک می خواستم ولی بهراد بالای چاه ایستاده بود و به من می خندید .
صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم سیامک بود می خواست تاکید کنه که برای ناهار با دوستش سعید و نامزدش قرار گذاشته از من خواست شیکترین لباسهامو بپوشم و یه کمی به خودم برسم
نزدیک ظهر لباسهایی که سیامک برام خریده بود پوشیدم انگار آرزوهای کوچیک من داشتن بر آورده میشدن موهامو از پشت شالم گذاشتم بیرون و چندین بار آرایش میکردم و پاک میکردم اینقدر که از این کار لذت میبردم و دوست داشتم چهرمو با آرایشهای مختلف ببینم
وقتی سیامک اومد دنبالم با ذوق گفت : وای مارال چقدر زیبا وجذاب شدی . چقدر این لباسها بهت میاد
من با حالت دلبرانه ای گفتم : ممنونم عزیزم ….چشمات قشنگ میبینه
سعید دوست سیامک و رها نامزدش آدمهای خونگرمی بودند و خیلی بنظر زوج خوشبختی می اومدن . رها دختری کاملا امروزی سروزبون دار خوش تیپ بود و یک قیافه معمولی داشت که تا منو دید گفت وای سعید ببین مارال چقدر خوشگله . سیامک شانس اوردی که همچین ملکه زیبایی رو تور کردیا
همه با هم خندیدیم و با این حرف رها من احساس نزدیکی بیشتری بهش کردم.
میگفت اگر تو منشی من بشی حتما بیمارام بیشتر هم میشن چون نصفه شون برای دیدن تو هم که شده حتما میان مطب .
و من نمیدونستم که در برابر این همه اظهار لطف رها چی باید بگم .
از فردای اون روز توی مطب دندانپزشکی رها مشغول کار شدم.
زمان به سرعت میگذشت اینقدر غرق در ظاهر و علایقم شده بودم که کمتر احساس دلتنگی برای خانوادم میکردم .بعد از گذشت یکماه اصلا قابل تشخیص نبودم که همون مارال ساده ای بودم که با یک روسری ۱۵۰۰ تومانی و یک مانتوی ۵۰۰۰ تومانی از شهر ستان به تهران اومده بودم و از نظر ظاهر هم خیلی عوض شده بودم
برای کارآموزی توی یک آرایشگاه مشغول شدم و عصرها به مطب رها میرفتم و اکثرا بعد از مطب با سیامک میرفتیم یه گشتی میزدیم یا با دوستهای جدیدم مشغول بودم
سیامک از اینکه من هر روز خودمو به یک ریخت و قیافه در میاوردم ناراحت بود ولی به روی خودش نمیاورد
ولی من مثل یک تشنه ای بودم که انگار خیال سیر شدن هم نداشت .
سعی میکردم با حرفام با بیان احساسات الکی دل سیامکو بدست بیارم سیامک تشنه محیت بود و عشق رو میشد در نگاه سیامک دید
رابطه من و سیامک هر روز بهتر میشد سیامک به من گفته بود که از همسرش نوشین جدا شده چون با هم تفاهم اخلاقی نداشتن و نوشین از نظر سیامک یک بیمار روانی بود .
سیامک از لحاظ مالی پشتوانه بینهایت خوبی برای من بود بطوری که بعد از گذشت یکماه یک سیم کارت و گوشی موبال بسیار گرون برام خرید و هر دفعه برای لباس و لوازم آرایش می خرید چون فهمیده بود من به تنوع در تیپک بسیار علاقه دارم و اونم دوست داشت

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۲٫۱۸ ۱۸:۳۷]
همیشه با ظاهری جدید جلوی دوستاش ظاهر بشم .
در آرایشگاه با خانمهای مختلفی آشنا شدم ولی همیشه گرایش به افرادی پیدا میکردم که با همه فرق داشته باشن .هم خوش پوش تر باشن هم یه جورایی مثل خودم باشن.
با سار و شقایق در آرایشگاه اشنا شدم از اون دختر پولدارهای غرب تهران بودن که خانه مجردی داشتن. ممن از اینکه احساس میکردم دوستای به این باحالی و شاد وشیطونی دارم خوشحال بودم و کم کم سعی میکردم من هم خیلی از رفتارها و تکه کلامهای اونهارو تقلید کنم اغلب آرایشگاه رو دودر میکردیم و میرفتیم استخر و سینما و فالگیر و……
یک روز در مطب رها مشغول به کارم بودم که احساس کردم اصلا حالم خوب نیست سرم گیج میرفت و دایما حالم بهم می خورد .
رها متوجه این شد که من حالم خوب نیست با سیامک تماس گرفت تا بیاد دنبالم .
رها گفت :” مارال جان زنگ زدم به دوستم شادی که پزشکه سفارشتو کردم الان که سیامک اومد باهم برید اونجا. منم از احوال خودت با خبر کن حتما با من تماس بگیر عزیزم
سیامک بعد از نیم ساعت هراسان اومد
سیامک :” وای عزیزم چی شده ؟من صبح که خواستم برسونمت آرایشگاه احساس کردم حالت خوب نیست باید استراحت میکردی .
رها آدرس شادی رو به سیامک داد و به اتفاق به درمانگاهی که دوست رها اونجا کار میکرد
شادی کمی منو معاینه کرد و بهم یک سرم وصل کردن و ازم آزمایش خون گرفتنو سفارش کرد که زود جواب آزمایش و بدن
سیامک مدام قربون صدقم می رفت و موهامو نوازش میکرد .
بعد از یکساعت شادی اومد تو اتاق و خواست که با سیامک صحبت کنه
سیامک پیشونی منو بوسید و از اتاق خارج شد ولی برگشتن سیامک خیلی طول کشید سرمم دیگه تموم شده بود ولی خبری از سیامک نبود
از یکی از پرستارها پرسیدم :ببخشید این آقایی که با من امده بودن اینجارو شما ندیدی؟
پرستار کمی فکر کرد و گفت : همون آقایی که پیراهن خاکستری تنشون بود ؟چرا …. ایشون با خانم دکتر صحبت کردن کردن . نمیدونم خانم دکتر چی بهشون گفتن که خیلی ناراحت شدن و رفتن
با تعجب پرسیدم : رفتن ؟من منتظرشم که باهم بریم خونه .. میشه دکتر موسوی رو ببینم
با سر علامت مثبت داد و من رفتم اتاق شادی تا ببینم چه اتفاقی افتاده
پرسیدم : سیامک کجا رفته ؟ چی شده شادی جون ؟ مگه من چمه که به سیامک گفتین ناراحت شده؟
شادی لبخندی زد و جواب آزمایش و بطرفم دراز کرد و گفت : مبارکه داری مادر میشی. فکر کنم شوهرت از بچه زیاد خوشش نمیاد چون وقتی شنید اینگار بهش شوک وارد شده . ولی خوشگل خانم حتما بچتم مثل خودت خوشگل میشها
دنیا روی سرم خراب شده بود بیچاره سیامک . تنها مردی بود که مثل یک برادر بامن برخورد کرد و اینقدر قابل اعتماد بود .. حالا باید این قضیه رو چطوری جمع و جور میکردم ….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۲٫۱۸ ۱۸:۳۸]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۱۳

یک ماشین دربست گرفتم و خودمو به خونه سیامک رسوندم ولی سیامک اونجا نبود

دلم می خواست بهش زنگ بزنم وازش گله کنم که چرا منو با اون حالم تو درمانگاه تنها رها کرد و رفت ولی دستم به طرف تلفن نمی رفت میدونستم که اون برای این کارش دلیل داشته واتفاقا حق رو هم بهش میدادم

نمیدونستم چطور میتونم این ماجرا رو جمع و جور کنم .

تو این افکار بودم که زنگ موبایلم به صدا دراومد ، رها بود .

رها : الو مارال سلام منم رها

مارال : سلام رها جان خوبی؟

رها : آره خوبم ولی انگار تو بهتری . شنیدم داری مادر میشی

مارال : تو از کجا خبردارشدی ؟

رها :من زنگ زدم به درمانگاه خواستم احوالتو از شادی بپرسم شادی هم همه چیزو بهم گفت ……….مارال تو واقعا آدم پستی هستی !!!!!!!!!

مارال : رها این چه طرز حرف زدنه می فهمی داری چی میگی؟

رها : خیلی پررویی ، اصلا انگار نه انگار که چیزی شده . بیچاره سیامک اون از وقتی از درمانگاه اومده رفته پیش سعید و زار زار داره گریه میکنه . من هیچوقت اونو به این حال و روز ندیده بودم

مارال : آخه چرا ؟ مگه حالا چی شده ؟ بخاطر اینکه من باردارم ؟

رها : یعنی تو نمیدونی چی شده یا می خوای خودتو به موش مردگی بزنی . سیامک اصلا بچه دار نمیشه

بیچاره ، تو، تورتو بدجایی پهن کردی

مارال : چی میخوای بگی رها ؟ متوجه هستی چه تهمتی داری به من میزنی

رها :آره خوب میدونم ، تو یک آدم بی هویت فراری هستی بیچاره سیامک که به تو جا ومکان داد اصلا تو میدونی چرا نوشین وسیامک از هم جدا شدن ؟ چون نوشین عاشق بچه بود و سیامک بچه دار نمیشد برای درمان به کشورهای خارجی هم رفتند ولی همه متفق القول گفتند که احتمال بچه دار شدن سیامک صفره . نوشین هم از سیامک طلاقشو گرفت و با یک نفر دیگه ازدواج کرد . حالا بازم میخوای انکار کنی؟ من شرم دارم که تو از جنس منی .. سیامک میگفت تو از مردها گریزانی و به هیچکدوم اعتماد نداری اون با رفتاراش میخواست به تو ثابت کنه هنوز مردانگی نمرده و همه مردها مثل هم نیستن بخاطر همین مثل یک برادر باتو رفتار میکرده و بعد از اینکه تو رفتی خونش همیشه خونه پدر ومادرش میمونده شبها و کلا اون خونه رو در اختیار تو گذاشته بود ولی تو ، مارال لیاقت عشق پاک اونو نداشتی و از آزادی که در اختیارت گذاشت تو سو استفاده کردی…. تو لایق مردنی ………لایق مردن

رها حرفهاشو زد و گوشی رو قطع کرد.

درها یکی یکی روم بسته میشد از این موجود نا خواسته که در وجودم بود متنفر بودم . چقدر همیشه آرزوی مادر شدن داشتم چقدر تو رویاهام آرزوی یه دختر سفید و کپل و داشتم ……….و حالا

تک تک آرزوهام مرده بودن

برای بار دوم زندگی احساس خوشبخت بودن رو ازم گرفت

به یاد اون راننده تاکسی افتادم و اون شب وحشتناک و حرفهای اون راننده که شیطان رو میشد توی چشماش دید .

باید همه جریانو برای سیامک تعریف میکردم باید بهش میگفتم که از اعتمادش سواستفاده نکردم . در اون لحظه احساس میکردم چقدر به سیامک علاقه دارم و به حمایتش احتیاج دارم

گوشی رو برداشتم و به موبایل سیامک زنگ زدم

مارال : الو سلام منم مارال . آقا سعید شمایید ؟میشه خواهش کنم گوشی رو بدید به سیامک

سعید : سیامک حالش خوب نیست و نمی خواد با شما صحبت کنه

مارال : آقا سعید تو رو به هرکسی می پرستید گوشی رو بدید به سیامک من باید باهاش صحبت کنم و خیلی چیزارو براش تو ضیح بدم

سعید قبول کرد ..بعد از یک سکوت طولانی سیامک گوشی رو از سعید گرفت با صدای گرفته که میشد ناراحتی رو توش احساس کرد

مارال :الو عزیزم . بخدا تو در مورد من اشتباه میکنی من عاشقتم و دوستت دارم من هیچوقت به تو خیانت نکردم من از اعتماد تو سو استفاده نکردم

سیامک : ببین ، دیگه نمی خوام صداتو بشنوم تو در حق من خیلی بدی کردی جواب خوبیهای من این بود ؟

مارال : به جون عزیزت اشتباه میکنی سیامک بذار برات توضیح بدم ، تو که همیشه منطقی بودی عزیزم

 

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۲٫۱۸ ۱۸:۳۸]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۱۴

سیامک فریاد زد : بس کن دیگه ، اینقدر عزیزم عزیزم به من نگو .. دیگه چی رو میخوای توضیح بدی ؟میخوای بازم به اون دروغات ادامه بدی ؟تو یه دختر فراری هستی مارال ، اینو خیلی وقته میدونم وقتی عکستو جزء گمشده ها توی روزنامه دیدم ، ولی من احمق اینقدر عاشقت شده بودم که راضی نشدم که به کسی خبر بدم من چشمامو روی همه چیز بسته بودم ، من حتی می خواستم روز تولدم از تو خواستگاری کنم

حالا هم از خدا ممنونم که زودتر منو متوجه اشتباهم کرد تو یه آشغالی که با فریب خودتو به من نزدیک کردی

همین الان وسایلتو جمع میکنی و از خونه من میری بیرون تو لیاقت محبتهای منو نداشتی .. ازت متنفرم مارال ، متنفر ، تک تک وسایل خونمو میام چک میکنم که چیزی ازش کم نشده باشه . صبح که اومدم اونجا نمی خوای چشمم به ریختت بیافته و اگر هنوز اونجا بودی خودم تحویل پلیس میدمت .

مارال : الو الو سیامک جان بذار برات توضیح بدم تو رو به کسی که می پرستیش قطع نکن .

گوشی رو گذاشتم و زار زار شروع به گریه کردم . خفت و خواری از این بیشتر؟

من که زمانی همه بهم نازکتر از گل نمیگفتن حالا چقدر بدبخت شده بودم . با صدای بلند بهراد و نفرین کردم و اون راننده تاکسی که باعث بدبختی من شدن و آرزو کردم کاش هیچوقت یک زن نبودم .

کاش یک مرد بودم کاش نذر ونیازهای پدرو مادرم هیچوقت برآورده نمیشد و خدا بهشون دختر نمیداد

تمام طول شب راه رفتم ،بلند بلند گریه کردم و از خدا گله کردم

به این فکر میکردم که در این شرایط سخت باید چیکار کنم . از خدا کمک خواستم که راهی رو جلوی پام قرار بده .

اینقدر خسته و پریشان حال بودم که بالاخره صبح ساعت ۶ تازه خوابم برد

ساعت ۱۱ صبح با صدای زنگ شقایق از خواب بیدار شدم . من فکر کردم که سیامکه . با عجله پریدم روی گوشی و گفتم : الو سیامک جان میدونستم زنگ میزنی تمام دیشب منتظر تماست بودم

شقایق از اون طرف خط بلند بلند زد زیر خنده

گفت : بابا سیامک جان کیه ؟ منم شقایق جان……. آدممم اینقدر دوست پسر ذلیل نوبره ………پایی بریم استخر از اونورم با یه اکیپ توپ بریم دربند؟

با بی حوصلگی گفتم : شقایق تویی ؟ اصلا امروز حسش نیست .. حالم خوب نیست

شقایق گفت : چته ؟امروز میزون نیستی ..خیلی خوب الان من میام پیشت ببینم خانم خوشگل ما چشه ؟

غم دنیا روی دلم سنگینی میکرد دلم می خواست تمام آنچه رو که تا بحال برام اتفاق افتاده بود بی کم وکاست برای یکنفر تعریف میکردم دلم میخواست یک سنگ صبور داشته باشم دلم می خواست هر چی حرف دارمو برای یکنفر بزنم و خود واقعیمو لا اقل به یکنفر نشون بدم .

یک ساعت بعد شقایق شاد وخوشحال مثل همیشه اومد پیش من .

وقتی شقایق و دیدم ناخود آگاه پریدم بغلش و تا میتونستم گریه کردم شقایق بیچاره از همه جا بی خبر فقط می گفت چی شده ؟

منم تمام اتفاقاتی رو که این مدت برام افتاده بودو برای شقایق تعریف کردم شقایق مثل یک سنگ صبور خوب همه حرفامو گوش داد بدون اینکه بخاطر اتفاقاتی که افتاده بود منو تحقیر م کنه یا منو مقصر بدونه .

وقتی حرفام تموم شد شقایق لبخندی زد و گفت : پشو دختر جمعش کن حالا فکر کردم چی شده / چیزی که زیاده پسرای امثال سیامکه مخصوصا برای تو که اینقدر خوشگلی ، تازه این مشکلم که گفتی حل شدنیه فقط یک کم خرج داره که خودم برای اینکه از شر این کوچولو خلاص بشی خرجشم میدم . همه چیز مثل یک آب خوردن میمونه فقط کافیه اراده کنی . شقایقت که هنوز نمرده که تو زانوی غم بغل کردی

وجود شقایق برام مثل یک فرشته نجات میموند حرفاش آرومم میکرد

شقایق در حالیکه آیینه جیبیشو در آورده بود و داشت آرایششو تجدید میکرد یه نگاه به من کرد و گفت : ا نیگا دختره هنوز نشسته ، پشو پشو می خوام از این حال و احوال بیرونت بیارم دیگه هم اخماتو باز کن یادته اون پسر خوشگله توی گلستان بهت شماره داد هممون تو کفش مونده بودیم اونوقت تو مثل حالوها گفتی نه من بهش زنگ نمیزنم نمیتونم به سیامک خیانت کنم . یادته تو مهمونی فریبا روزبه خودشو کشت تا تو فقط بهش نیگا کنی ولیی تو مثل بغل العمر نشسته بودی میگفتی الان اگه سیامک زنگ بزنه بفهمه من اینجام ناراحت میشه ……..اون زمان فکر اینجاهاشو نمیکردی ولی خوشگل خانم الانم دیر نشده برو وسایلتو جمع کن دیگه نمی خواد منت سیامک و بکشی اون وقتی حتی نذاشت تو حرفاتو بهش بزنی اصلا لایق این نیست که بخوای بخاطرش یه قطره از اشکای قشنگتو بریزی …. این قیاف ماتمم به خودت نگیر بیا از این سیگار بکش آرومت میکنه

حرفای شقایق بدجوری روم تاثیر گذاشته بود سیگارو ازش گرفتم و با ولع شروع کردم به کشیدن .

شقایق می گفت : این مردا اصلا لیاقت هیچی رو ندارن حتی لیاقت عشقو ندارن نونه اش پدر من

با تعجب پرسیدم : پدر تو!!!!!!!!!!!!!!!!

گفت : آره تا حالا از خودت پرسیدی چرا من تنها زندگی میکنم در حالیکه پدرم توی تهران زندگی میکنه؟

گفتم : راستش نه

یک پکی به سیگار زد وگفت

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۲٫۱۸ ۱۸:۳۸]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۱۵

بچه که بودم شدیدا به مادرم وابسته بودم تک دختر بودم

مادر وپدرم عاشق هم بودن زندگیشونو با عشق شروع کرده بودن و بدون رضایت خانوادهاشون

۱۰ سال پیش وقتی من ۱۳ سالم بود پدر ومادرم برای فوت یکی از بستگانمون رفتن شمال و منو چون مدرسه داشتم گذاشتن پیش مادر بزرگم

شقایق در حالیکه داشت تعریف میکرد چشماش پر از اشک شد و ادامه داد : توی راه برگشت ماشین پدر و مادرم تصادف میکنه و پدرم زخمی میشه و مادرم هم متاسفانه فوت میکنه در حالیکه مقصر پدر شناخته شد

من موندم و پدر و افسردگی شدید من از فوت مادرم

پدرم برای شاد کردن من هر کاری میکرد ولی من نمیتونستم با غم از دست دادن مادرم کنار بیام و از طرفی نمیتونستم پدرمو ببخشم از پدرم متنفر شده بودم که مادرمو ازم گرفت

پدرم خیلی پولداره وقتی مادرم فوت شد دوستای بابا م اطرافشو گرفتن تا تسکین غم پدر باشن هر شب جشن ، هر شب مهمونی و پدر بدون در نظر گرفتن من اکثرا مست به خونه میامد

کم کم با مراجعه به دکترای مختلف حالم بهتر شد ولی فهمیدم پدرم معتاد شده و محبت پدر روز به روز به من کمتر میشد و من هر چی بزرگتر میشدم بیشتر شبیه مادرم میشدم و پدرم دیگه دوست نداشت حتی منو ببینه فقط هر روز صبح یک دسته اسکناس میذاشت روی میز و از خونه میرفت بیرون و شب برمیگشت

من می موندم با زهره خانم کلفتمون بود

بعد از یه مدتی سر وکله سروناز توی زندگی بابام پیدا شد دختر ۲۷ ساله ای که منشی پدرم بود یک عقده ای پول ندیده که حالا به یه مرد پولدار رسیده بود اونها با هم ازدواج کردن و سروناز خانم شدن خانم خونه ما

وقتی دانشگاه قبول شدم درسمو بهونه کردم و گفتم مهمونیهای شما منو آزار میده و نمیتونم به درسام برسم

پدرم هم از خدا خواسته یه خونه برام خرید تا تنها برم اونجا زندگی کنم و برای رفت و آمدم به دانشگاه هم برام یه ماشین شیک خرید و هر ماه پول هنگفتی به حسابم واریز میکرد

منم به عناوین مختلف از پدرم پول میکشیدم . دیگه پدرم کاری به کارم نداشت حتی گاهی وقتا یکماه یکماه هم همدیگرو نمیدیدم .

اوایل تنهایی برام خیلی سخت بود ولی کم کم عادت کردم حالا هم اینقدر دوست ورفیق اطرافمو گرفتن که اصلا احساس تنهایی نمیکنم احساس آزادی میکنم تا هر وقت دلم بخواد از خونه بیرون میمونم مهمونی میگیرم و بچه هارو دور هم جمع میکنم و خوش میگذرونیم ……….زندگی یعنی این مارال ، زندگی یعنی آزادی ، زندگی یعنی دم رو غنیمت شمردن و غصه روزهای رفته رو نخوردن …..

حرفهایشقایق آرومم میکرد فکر میکردم بالاخره یک نفرو که مثل خودمه پیدا کردم

وسایلموجمع کردم گوشی موبایلی که سیامک برام خریده بودو گذاشتم روی میز و کلید و زیر گلدونپشت در گذاشتم در حالیکه هنوز بغضی سنگین توی گلوم احساس میکردم .

شقایق دختربشاش و خنده رو و شادی بود هیچکس از ظاهر شاد شقایق نمی تونست به درون غمگین ایندختر پی ببره . استقامت اون در برابر مشکلات باعث میشد بهش غبطه بخورم و از شقایقتوی ذهنم یک اسطوره بسازم .

شقایق هر چىزى رو که اراده میکرد بدست می آورد . انرژی وصف ناشدنی داشت .

شقایق پشت هم جوک می گفت

می دونی اینجا کجاستولیعصر…بذار یه جوک برات بگم..از یارو می پرسن چرا اسم این خیابون ولیعصر؟میگهچون صبح خبری نیست ، ظهرم خبری نیست ولیییییییی عصر ……..

و هر دو با همخندیدیم

کم کم حال و هوای من هم عوض شد و تا حدودی غمم و فراموش کردم

شقایقگفت : مارال ، میخوای همین الان یه جایگزین توپ بجای سیامک برات پیدا کنم ؟

گفتم : آخه چطوری ؟

خندیدو گفت بزار به عهده شقایق همه فن حریفه.بیا این رژلبقیافتو درست کن انگار همین الان از عزا اومدی.

فقط کافیه از هر کسی خوشتاومد یه لبخند بهش بزنی .. دختر چشمای تو جادو میکنه و تو از این موهبت الهی که خدابهت داده بی خبری

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۲٫۱۸ ۱۸:۴۰]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۱۶

کمی به خودم رسیدم و شقایق شروع کرد به ویراژ دادن تویجاهایی که به قول خودش پر از سوژه بود . جردن و ایران زمین و…………
جالباینجاست که در کمتر از چند دقیقه ماشین های پسر دنبالمون راه می افتادن و هی چراغمیزدن یا شروع میکردن به حرف زدن با ما .
شقایق در حالیکه عینک آفتابیشو جابجامیکرد گفت : خوب خوشگله . حالا کدو می پسندین ؟ اون بی ام و آلبالویی یا اون سیلونقره ای یا اون پرادو سفیدرو ؟ اون پسر مو سیخ سیخیرو نیگا چقدر با مزست . همینشوهر خوبی میشه برات مارال آینده دارهاااااااا ………… و هر دو با هم شروعکردیم به خندیدن
شب وقتی به خونه بر گشتیم شقایق ۶ ، ۷ تا شماره از جیبش ریختبیرون ، یکی روی کاغذ مچاله شمارشو نوشته بود یکی کارت ویزیت داده بود ، یکی شمارشوتایپ کرده بود و همراه آدرس ایمیلش روی کاغذ نوشته بود یکی روی قوطی کبریت و اونیکی روی بسته آدامس ریلکس
شقایق در حالیکه مانتوشو در می اورد پوز خندی زد و گفت : تو رو خدا ببین ، اون پسر آخریه یادته ؟ اینقدر هول شده بود که شمارشو روی یکاسکناس ۲۰۰۰ تومانی نوشته ، آخه بنظرت مارال جون اینارو نباید گذاشت سر کار ؟ تویاین کوچه به تو شماره میدن و چند تا کوچه بالتر به یک صوفیا لورن دیگه ……..
ولی من به حرفهای شقایق گوش نمیدادم به یاد این موجود نا خواسته دروجودم افتاده بودم که میدونستم روز به روز بزرگتر میشه و من نمیدونستم باید چیکارکنم ؟
شقایق که متوجه سکوت و ناراحتی من شد گفت : ای بابا سه ساعت دارم واسه کیروضه می خونم و نصیحت میکنم ؟ بیا این قرصو بخور آرومت میکنه فردا هم با مهشیددوستم تماس میگیرم حتما میتونه بهت کمک کنه اون برای این جور کارا آشنا زیاد دارهناراحت نباش خیلی زود از شر این مزاحم خلاص میشی .
قرصو که خوردم احساس آرامشعجیبی کردم و تا صبح به خواب رفتم و یک لچظه پلک باز نکردم .
صبح با صدای بلندموسیقی از خواب بیدار شدم ، ساعت ۲ بعد از ظهر بود ، با عجله از رختخوابم بلند شدم .
سرا ، و مهشید اومده بودن خونه شقایق ، صدای هر هرو کرکرشون تمام ساختمونو پرکرده بود . آبی به صورتم زدم موهامو مرتب کردم و به دیدن آنها رفتم .
مهشید تامنو دید از روی مبل بلند شد و با لبخندی گفت : به به ، سیندرالایی که می گفتیایشونن ؟ خیلی خوشگل تر از اون چیزی که فکرشو میکردم ماشالا تنهایی همه رو حریفه ،دو روز دیگه مارو میزاره تو جیب بغلش
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت : ببخشیدسلام من مهشیدم از آشناییت خوشوقتم
از طرز صحبت مهشید زیاد خوشم نیومد و منظورشواز این حرفش نفهمیدم به زور لبخندی تحویلش دادم و بهش دست دادم .
سرا از اون طرفبه مهشید چشم غره رفت و گفت : مهشید جون ، دوستمونو اذیت نکن

مهشید ظاهرا ازسرا و شقایق بزرگتر بود ولی از طرز نگاهش و طرز کلامش معلوم بود که شدیدا معتاده وآدم سالمی نیست ، یه سیگار روشن کرد و یکی هم برای من روشن کرد و به سمتم دراز کردیک پک به سیگار زد و گفت : ببین خوشگله ، شقایق در مورد تو و مشکلت با من صحبت کرده، اگر بخوای همین امروز میریم پیش آشنای من که یه دکتره و خلاصص …به همین راحتی .. فقط بهت گفته باشم بعدا احساس مادریت و عذاب وجدانت گل نکنه که حوصله این بچهبازیهارو اصلا ندارم .. اگر می خوای این لوس بازیها رو در بیاری برو بچه تو بدنیابیار بشین یه گوشه بزرگش کن ولی از ما گفتن اونوقت بچه ات نه شناسنامه داره و نهدیگه حتی کسی نیگات میکنه یک کلا م ! یعنی تباه شدن امروزت و آیندت ….حالا خوددانی ….من واسطم پولمو میگیرم میرم پی کارم ..
با کنجکاوی پرسیدم : خرجش چقدرمیشه ؟
مهشیدو گفت : خوشگله، ا تو عالم رفاقت با هم از این حرفا نداریم . ولی باشقایق حساب میکنم فکر کنم یه ۶۰۰ تومنی براش آب بخوره حالا چی شده okay ؟
سکوتکردم
مهشید بلند شد و گفت : بسه دیگه بلند شید پای کوبی بسه ، عروس خانم بله روداد ، پیش بسوی دکی جون خودمون .
و همه با هم با خنده و شادی راه افتادیم بسمتدکتر در حالیکه من دل توی دلم نبود و ترس عجیبی تمام وجودمو گرفته بود ولی بچه هادر تمام طول راه باهم شوخی میکردن و می خندیدن .
دکتری که مهشید ازش تعریف میکرد توی یک خونه قدیمی در جنوب شهر بود یک خانم حدودا ۵۰ ساله که رفتار گرم وصمیمیداشت . مطب تر وتمیزی داشت ولی از تابلو خبری نبود.
چاره ای نداشتم من حتینمیدونستم آخر و عاقبت خودم چی میشه چطور میتونستم چنین موجود نازنینی و توی مشکلاتخودم سهمیم کنم ؟ توی این فکرها بودم که چشمام بسته شد و بیهوش شدم.
وقتی چشماموباز کردم خونه شقایق بودم احساس درد شدیدی میکردم .
شقایق لبخندی زد وگفت : سلام، دیگه از شرش خلاص شدی خیالت راحت همه چیز تموم شد .
چند روز بعد حسابی حالمبهتر شد و حالا بیش از قبل با سرا و شقایق و مهشید احساس صمیمیت میکردم خودمو مدیونشقایق میدونستم و قرار شد که کار کنم و به مرور پول شقایقو بهش بر گردونم .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۲٫۱۸ ۱۸:۴۱]
#کاش_یک_زن_نبودم

#قسمت۱۷

زبعد از این ماجرا گاهی شدیدا در خودم فرو می رفتم و به گذشتم فکر میکردم به اینکهمیتونسم توی زندگیم کجا باشم و الان کجا هستم ، به پدرم و مادرم وبرادرم فکر میکردمو به روژان ، کوچولویی که همیشه آرزوشو داشتم و حالا با دستای خودم حق حیاتو ازشگرفته بودم.
چند دفعه که شقایق و سرا منو در این حالت دیدن سیگاری بهم دادن کهبکشم که بعد از مصرفش بینهایت احساس آرامش میکردم کم کم خودم ازشون در خواست میکردمکه اون سیگارو بهم بدن.
چند ماه بعد شقایق از پدرش خواست تا براش یک آپارتماناجاره کنه که اونجارو آرایشگاه کنه و با هم مشغول کار بشیم. آرایشگاه بسیار شیک وزیبایی بود در بالا شهر .

اوایل اکثر کسانیکه به آرابشگاه رفت و آمد داشتندوستای شقایق و سرا بودن ومن کار میکردم و به تدریج بدهی شقایقو بهش میدادم.
کمکم متوجه شدم که بیش از اینکه مشتری داشته باشیم در آمد داریم و متوجه این شدم کهاینجا داره اتفاقاتی می افته که از زیر چشم من پنهونه…. تصمیم گرفتم کمی کنجکاویکنم و سر از کار شقایق و سرا در بیرم .
به تدریج متوجه شدم خیلی روزها شقایق وسرا رفتار طبیعی ندارن و زیادی شادن و سر حال و بعضی از مشتریها که می اومدن خیلیمشکوک بودن و شقایق یک بسته کوچیک بهشون میداد و ازشون پول میگرفت .
دیگه حسابیکلافه شده بودم اونها فکر کرده بودن که من یه بچه شهرستانیم و هیچی حالیم نیست بایدبهشون ثابت میکردم که من سر از کاراشون در اوردم .
یک روز وقتی آرایشگاه خلوتبود رو به شقایق و سرا کردم و گفتم : بچه ها دوستیمون سر جاش و لی لطفا با من تصفیهحساب کنید من دیگه نمی خوام توی آرایشگاه شما کار کنم
سرا با تعجب پرسید : چرا ؟مگه چی شده ؟ اینجا که در آمدت خوبه
گفتم : من در آمدی که از فروش مواد مخدرباشه نمی خوام . خودتون خوب میدونید چی میگم . مدتیه که اکثر مشتریه که میانآرایشگاه شاکی هستن که پول و وسایل قیمتیشون تو آرایشگاه ما گم میشه . من خنگ اولفکر کردم که لابد مشتریهای دیگه هستن که اینکار و میکنن ولی حالا فهمیدمکه…………….
شقایق با عصبانیت گفت : فهمیدی که چی ؟ که ما دزدیم ؟ بدبختمن صدتای تورو می خرم و می فروشم.
با عصبانیت فریاد زدم : آره ، آره دزدید شماهادزدید یادته دفعه پیش یک خانمی اومد گفت یک ملیون تومن ازش دزدیدن و شماها بهشگفتین حتما جایی جا گذاشته یا شاید مشتریسهای دیگه ازش دزدیدن ………من دیدم کهاون روز سرا پولو از توی کیف اون خانم برداشت بعد هم گذاشت توی کیف خودش .
شقایقبا تعجب به سرا نگاه کرد.
سرا بطرف من حمله ور شد و یک سیلی محکم بصورتم زد وفریاد زد : دختره داهاتی تو غلط بیجا کردی که کشیک منو کشیدی . تو فکر کردی که کیهستی که توی کار دیگران فضولی میکنی . بدبخت اگر من و شقایق نبودیم که تو الان توکوچه ها بودی و سر ووضعت اینطوری نبود ، حالا دم در اوردی ؟
صدامو بلندتر کردم وگفتم : شماها دزدید و معتاد اینهمه در آمد آرایشگاه بخاطر اینه که شماها مواد پخشمیکنید .
شقایق باچشمان غضب آلود که توی این یک سال اینطوری ندیده بودمش بطرفماومد و گفت : دفعه آخرت باشه با ما اینطوری حرف میزنی آرایشگاهمه اختیارشو دارمدوست داری برو لومون بده . ما که از خونه فرار نکردیم اون که از خونشون فرار کردهتویی اونوقت تو رو هم برمیگردونن خونه و لابد مادرت خیلی خوشحال میشه وقتی بفهمهداشته نوه دار میشده یا اینکه………….
با بغض گفتم : اگر برگردم خونه بهتراز اینه که پیش شما دو تا جونور باشم و در برابر کا راتون سکوت کنم.
سرا با پوزخند گفت : آره حتما میتونی برگردی با این کارنامه درخشانی که داری . تازه تو خودتممعتادی بیچاره اگر ما نبودیم از درد خماری تا حالا مرده بودی . کلی هم بدهی بهشقایق داری که تا بدهیتو صاف نکنی نمیتونی بری.
با فریاد و اشک گفتم : گناهخودتونو به پای من ننویسیدالکی به من تهمت نزنید من مثل شما آشغالها نیستم من معتادنیستم .
شقایق با یک پوزخند گفت : فکر کردی زرت زرت سیگار می کشیدی دود میکردیتو هوا واقعا سیگار بود ؟ نه خوشگله فکر کردی اون قرصها که هر شب می خوردی آسپرینبچه بود ؟ نه گاگول جون اونم مواد مخدر بود تو دیگه حتی نمیتونی یک روزم بدون اونهازندگی کنی . تا حالا من پول عملتو میدادم ، حالا به بعد برو خودت خرجتو در بیار ولیبا این وضعی که تو داری هیچ جا نمیتونی کار کنی . هنوز روز به شب نرسیده برمیگردیپیش خودمون مطمینم………
روسریمو سرم کردم مانتومو پوشیدم و از آرایشگاه زدمبیرون ، فضای اونجا حرفهای اونها دیگه داشت خفه ام میکرد باورم نمیشد حرفهای اونهاحقیقت داشته باشه……….
تا شب در خیابانها پرسه زدم و به خودم و به آخر عاقبتم فکر میکردم.
تصمیمم رو گرفتم تهرون با این آدمهای رنگارنگش جای من نبود .
از وقتی پامو توی این شهر گذاشته بودم چقدر نیرنگ و فریب دیده بودم.
باید برمیگشتم شهرستان پیش خانوادم و به پاشون می افتادم تا منو ببخشن .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۲٫۱۸ ۱۸:۴۱]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۱۸
حرفای سرا و شقایق در مورد اعتیادم باور نکرده بودم
رفتم ترمینال متصدی مربوط گفت که ساعت ۱۲ شب اتوبوس حرکت میکنه ب لیط و خریدم .
هنوز تا ساعت ۱۲ خیلی مونده بود و من مجبور بودم خودمو مشغول کنم .
تنهایی رفتم سینما فیلم زندان زنان . بعد از سینما هم رفتم رستوران و دلی از عزا در اوردم
ولی کم کم احساس ضعیفی بر من چیره میشد اول فکر کردم بخاطر گرسنگیه ولی دیدم هر چی غذا می خورم فایده ای نداره و حالم داره بدتر میشه .
به هر زحمتی بود خودمو به ترمینال رسوندم و روی صندلی که برای انتظار مسافرها بود نشستم . به نفس نفس افتاده بود م و احساس خفگی میکردم عرق سردی روی صورتم نشسته بود .
هر کس از کنارم رد میشد با دلسوزی نگاهم میکردن
یاد حرفهای سرا و شقایق افتادم که می گفتن تو نمیتونی شهرستان برای و هر جا بری شب نشده باید بر گردی پیش خودمون .
هر لحظه حالم بد تر میشد و من با حقیقت تلخی روبه رو میشدم در مورد خودم که باورش برام بینهایت سخت بود . از درد به خودم می پیچیدم
توی عالم خودم بودم که خانمی حدودا ۴۰ ساله اومد کنارم نشست یه سیگار کشید و یکی هم برای من روشن کرد : بیا اینو بکش حالت بهتر میشه ……… چند وقته معتادی ؟ چی میکشی ؟
نیم نگاهی بهش کردم ظاهر جالبی نداشت تیپ شلخته ای داشت و یک آرایش زننده ای کرده بود سیگار و پس زدم و گره روسریشو گرفتم و
گفتم : من معتاد نیستم عوضی ، اشتباه گرفتی ، برو **** تا تحویل انتظاماتت ندادم
پوزخندی زد و گفت : تو که قیافت تابلو … تا چند ساعت دیگه خود انتظامات از اینجا میندازنت بیرون . اگر دیر به خودت برسی تلف میشی … .. معلومه بچه مایه داریم میکشیدیا ….. آخه تو دیگه دردت چی بود که خودتو به این روز انداختی ؟ ………
نگاه تاسف باری به من انداخت و گفت : معلومه فراری هستی ..ولی به حال من فرقی نداره من پاتوقم تو همین پارک کنار ترمیناله به هر کسی بگی ( مگی ملوسه ) منو می شناسه … اگرم نبودم این شماره موبایلمه .
شماره موبایلشو روی یک تکه کاغذ سیگار نوشت و بهم داد و رفت
هر ثانیه برام ساعتها می گذشت هر چی می رفتم آب به صورتم می زدم فایده ای نداشت حقیقتا احساس کردم روحم داره از بدنم خارج میشه .
از تلفن ترمینال با شقایق تماس گرفتم
مارال : الو سلام شقایق منم مارال
صدای موزیک خیلی بلند بو د و به سختی میشد صدای شقایق و شنید صدای هم همه و خنده های دختر و پسرهایی هم به گوش میرسید
شقایق : گفتی کی هستی ؟ مهدی ؟/ مهدی پشو بیا اینحا همه جمیم خیلی خوش میگذره
مارال : الو شقایق منم مارال
شقایق : اه تویی ………. بازم که آویزونی .. گفتیم رفتی از شرت خلاص شدیم .. اینقدر بی عرضه بودی نتونستی واسه خودت امشب یه جا پیدا کنی بکپی ؟ اینقدر بی عرضه بودی چرا از دهاتت اومدی تهران ؟
آهان فهمیدم موادت ته کشیده آره ؟ حالا باورت شد معتادی؟؟؟؟؟؟؟؟
و بلند بلند شروع کرد به خندیدن
مارال : شقایق میتونم الان بیام اونجا…. من حالم خیلی بده !!
شقایق : برو پی کارت دیگه پاتو اینجا نمیذاری فهمیدی؟ اگر پاتو بذاری اینجا قلم پاتو میشکنم … چیزیم که زیاد ریخته تو کوچه مواد فروشه ……….برو خودت پیداشون کن
وگوشی رو قطع کرد
وای ی اگر خانوادم می فهمیدن که دخترشون از تهرون چه سوغاتی براشون اورده و دختر ناز پروردشون معتاد شده حتما دق میکردن .
از ترمینال زدم بیرون و با سرعت رفتم توی پار ک کنار ترمینال
پیدا کردن اون زن اصلا کار سختی نبود
با چند تا مرد روی نیمکت پارک نشسته بود و در حالا خندیدن بود تا منو دید بلند شد و بطرفم اومد و گفت : دیدی خوشگله خوب شناختمت من موهامو توی این راه سفید کردم کراک میکشی نه ؟
گفتم : نمیدونم گاهی یه سیگار میدادن بهم که نمیدونم چی توش بود . میگن گاهی هم قرص ولی نمیدونم چه قرصی!!!!!!!!
بلند بلند شروع کرد به خندیدن : میگن ؟ تو نمیدونستی چی میخوری یا چی میکشی ؟
گفتم : نه نمیدونستم
گفت : خودتی کوچولو …من الاغ نیستم ..بیا اینو بگیر میزونت میکنه ایکی ثانیه حالتو خوب میکنه . جای خوابم خواستی یه هتل توپ برات سراغ دارم .
موادو از دستش قاپیدم و پول زیادی رو بهش دادم .
با کشیدن اون مواد احساس انرژی زیادی کردم ولی از اینکه میدیدم اینقدر محتاج و خوار شدم از خودم بدم اومده بود . حالا علاوه بر اینکه یک دختر فراری بودم ، معتاد هم شده بودم .
ساعت حوالی یک نصف شب بود از رفتن به شهرستان کاملا پشیمون شدم.
باید دوباره سراغ شقایق می رفتم و ازش میخواستم که منو ببخشه ، چاره ای نداشتم
یه ماشین دربست گرفتم و آدرس خونه شقایق و دادم …در بین راه همش فکر میکردم که چطور میتونم شقایق و سرا رو راضی کنم تا دوباره باهاشون زندگی کنم؟
وقتی به سر کوچه ای که خانه شقایق در آن کوچه بود رسیدیم شلوغی عجیبی بود چند تا ماشین پلیس و یک آمبولانس در خونه شقایق ایستاده بود
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۲٫۱۸ ۱۸:۴۴]
عجله نگرانی از ماشین پیاده شدم و به سرعت خودمو به جمعیت رسوندم
سرا روی زمین افتاده بودو چند تاپرستار سعی میکردن بلندش کنن و دیگری یک پارچه سفید روی سرا میکشید
شقایق به همراه چند تا پسر و دختر دیگه از آپارتمان خارج شدن در حالیکه پلیس همشونو گرفته بود
شقایق تا جنازه سرا رو دید خودشو از دست اون پلیس خلاص کرد و انداخت روی جسد بی جان سرا و بلند بلند شروع به جیغ زدن و گریه و زاری کرد .
به زور شقایق و بلند کردن و راهنماییش کردن به طرف مینی بوس نیروی انتظامی..
باور این صحنه هایی که میدیدم برام غیر ممکن بود زبونم بند اومده بود و قادر به حرف زدن نبودم.
ازدحام و شلوغی هر لحظه بیشتر میشد و هر کس از لابه لای جمعیت چیزی می گفت
یکی میگفت : از سر شب تا حالا کوچه رو گذاشته بودن رو سرشون اینقدر که سر و صدا راه انداخته بودن.
اون یکی میگفت : بیچاره دختر طفل معصوم ، می گن اینقدر کشیده بوده که اوردوز کرده و در جا تموم کرده ، بیچاره خانوادش
دیگری میگفت : همون بهتر شر همچین کسایی از روی زمین کنده بشه والا ما پسر جون داریم تو خونه……………….

مارال در حالیکه داستان زندگیشو تعریف میکرد اشک از چشمانش سرازیر بود
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد : بیچاره سرا ، دختر بذله گو و شادی بود باورم نمیشد که به همین راحتی مرده باشه …..دختر با استعدادی بود که توی دانشگاه از لحاظ هوش و استعداد زبانزد همه بود
سرا اصالتا شهرستانی بود در یک خانواده پر جمعیت زندگی میکرد.

ادامه دارد…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۲٫۱۸ ۲۱:۱۷]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۱۹

 

وقتی تهران دانشگاه قبول میشه خانوادش بهش میگن یا حق نداری بری دانشگاه یا اگر رفتی خرج خودتو ، خودت باید در بیاری و باید هر ماه مبلغی هم برای ما بفرستی.
سرا هم بخاطر علاقه شدیدی که به درس خوندن داشته قبول میکنه و میاد تهران .
در دانشگاه تهران در رشته مکانیک مشغول درس خوندن میشه و توی شرکت پدر شقایق به عنوان منشی استخدام میشه
شقایق کم کم با سرا آشنا میشه و بهش پیشنهاد در آمد بیشتری میده و سرا هم از شرکت پدر شقایق میاد بیرون.
و از اون به بعد میشن دوتا دوست خیلی صممیمی
با اون همه زحمتی که سرا اینجا میکشید فوق لیسانس هم قبول شد یادمه وقتی فوق قبول شد شقایق براش چه جشنی گرفت .
سرا فقط ۲۵ سالش بود که با زندگی برای همیشه خداحافظی کرد .

وقتی آمبولانس رفت جمعیت کم کم متلاشی شد و من بهت زده ، ناباورانه به اتفاقات صبح فکر میکردم و بغضی سنگین در گلوم احساس میکردم.
وقتی به خودم اومدم ساعتها بود که روی پله های یه خونه نشسته بودم و اینقدر اشک ریخته بودم که تمام روسری و مانتوم خیس اشک بود .
یکی از خانمهای همسایه آرام اومد کنارم نشست و یک دستمال کاغذی بهم داد و گفت : کمی آب بخور ، حالتو بهتر میکنه ، ساعتهاست که تنها نشستی اینجا و داری گریه میکنی . اون دختره دوستت بود ؟ خدا بیامرزتش…. هرچند نمیدونم همچین آدمهایی آمرزیده هستن یا نه ؟ میگن کراک میکشیدن همشون ….. دختر نگون بخت ، حتی نمیشه جنازه همچین افرتدی هم شست…………….
تحمل شنیدن حرفهاشو نداشتم به زحمت دستمو به دیوار گرفتم و تلو تلو خوران رفتم به طرف سرنوشت نامعلوم خودم…
نگاهی به ساعت مچیم کردم ، ساعت ۳ نصفه شب بود اینقدر بی هدف رفتم تا به یک پارک رسیدم خوشبختانه در دستشویی پار ک باز بود خودمو به اونجا رسوندم صورتمو شستم وقتی توی آیینه خودمو نگاه کردم بغضم دوباره ترکید ، آیا من هم عاقبتی مثل سرا انتظارمو میکشید ؟ با یک تصمیم بچگانه چه به روز خودم آورده بودم
سوز سردی می آمد ، اینقدر که تمام تنم می لرزید .

صبح با لگدهای سنگین مسئول نظافت دستشویی از خواب بیدار شدم که بلند بلند غر میزد
معلوم نیست از کدوم جهنم دره ای در رفته اومده تو این خراب شده ، قیافشو نیگا ، همین شماها هستین که شوهر های مردمو اغفال میکنین ، یه لبخند و یه ناز و کرشمه ، میاد واسه مرداو از را هبدرشون میکنین ، بیچاره نصرت خانم چه شوهر رام و سربزیری داشت یه عوضی مثل تو زیر پای شوهرش تشست هر چی شوهر بنده خداش خواست از شر این جونور ، زالو راحت بشه مگه گذاشت… چه بی آبرو گری که در نیورد .
تازه شوهر نصرت خانم اهل خدا و پیغمبر و حلال و حرام بود ببین شماها چه میکنید با زندگی مردم … خدا ازتون نگذره ایشالا..
حرفهای زن نظافت چی عجیب می رفت تو مخم از طرفی بد جور از خواب پریده بودم و داشتم توی تب می سوختم و تحمل اینهمه توهینو نداشتم.
بلند شدم و با خشم بسیار بطرفش پریدم و یقه شو گرفتم : بس میکنی زنیکه عوضی یا خفت کنم با دستام ؟ شوهرتو بچسب اتیغه ،تا از ما بهترون ندزدنش ،تو چطور بخودت اجازه میدی هر اراجیفی دم

دهنت اومد به من ببندی … تو خودت فکر کردی کی هستی ؟اون نصرت خانم شما اگر یکم عرضه داشت و یکم ناز و کرش.مه بلد بود خودش برای شوهرش بریزه که نمیقاپیدنش…. حالا هم خفه ، برو به کارت برس…………
زن بیچاره رنگش پریده بود و به لکنت افتاده بود لباسشو مرتب کرد و رفت به نظافتش مشغول شد.
از زور تب داشتم می سوختم از دسشتویی رفتم بیرون
آفتاب قشنگی طلوع کرده بودو سوز سردی صورتمو نوازش میکرد. دوباره یک روز جدید شروع شده بود انگار نه انگار که دیروز چه اتفاق وحشتناکی افتاده بود .. یک روز عاشقانه برای دختر و پسری که دست در دست هم راه می رفتن . پیرمردهایی که لنگ لنگان با عصا پیاده روی می کردند و یک گروه خانمهای میانسال که در یکسوی پارک مشغول ورزش صبحگاهی بودن . و من بیش از قبل احساس تنهایی میکردم

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۲٫۱۸ ۲۱:۱۸]
#کاش_یک_زن_نبودم

#قسمت۲۰

تمام بدنم یخ کرده بود و احساس سرمای شدیدی میکردم .
چند تا خانم که از کنار من عبور میکردن متوجه حال نذارم شدن و کمکم کردن تا روی یک نیمکت توی پار ک نشستم .
یکی از اون خانمها با مهربونی دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت : طفلکم ، تو که تب داری حالت اصلا خوب نیست ، دهنتو باز کن ببینم گلوتم چرک کرده یا نه ؟
دیگری گفت : سوری جون اینجا که مطبت نیست دست بردار
خانم دکتر چشم غره ای به اون خانم کرد و گفت : عاطفه ، انسانیت حکم میکنه که این بنده خدارو با این حال نذارش تنها بذاریم؟ در حالیکه میتونیم کمکش کنیم
بعد رو به من کرد و گفت : خوشگلم ، گلوت عفونت کرده لباساتم که خیسه ، کجا میرفتی ؟ بیا من ماشین دارم میرسونمت خونتون.
کمی من من کردم و گفت : شما لطف دارید ولی داشتم میرفتم دانشگاه
همراه خانم دکتر که خانم میانسال و با کلاسی میبرد گفت : وای ……قربونت برم مگه دانشگاه حلوا خیر میکنن که با این تبت می خوای بری دانشگاه؟ اینا .. آخرش میشی یکی مثل این خانم دکتر ما عوض اینکه الان دور ورش کلی شلوغ باشه و هر روز با نوه و نتیجش بره پارک ، چسبید به درس خوندنو شوهر نکرد …. حالا صبح به صبح مجبوره عوضه اینکه با شوهر جونش بیاد پارک با من بیاد …… دختر بجای درس خوندن برو سر زندگیت
خانم دکتر با لبخند گفت : عاطفه بس میکنی یا نه …. تو هم که به هرکسی میرسی می خوای یا شوهرش بدی یا می خوای پسرارو زن بدی ….
بعد رو به من کرد و گفت : پشو پشو خوشگلم میرسونمت خونه ، سر راه هم از داروخانه دواهاتو میگیریم
گفتم : نه باور کنین حالم خوبه ، خودم میرم خونه
گفت : چقدر تعارف میکنی دختر . برای ما هیچ زحمتی نیست باور کن .
به اتفاق سوار ماشین خانم دکتر شدیم و به راه افتادیم
از توی آینه به من نگاه کرد و گفت : گفتی خونتون کجاست ؟
یک مکث طولانی کردم و ناخودآگاه آدرس خونه سیامک و دادم
عاطفه خانم گفت : ا … چه جالب خونه سوری هم چند کوچه بالاتره . …. کوچه ایمان پلاک ۲۰ بلدی؟
گفتم : نه ….آخه میدونید ما تازه اومدیم این محله
خانم دکتر دم یک داروخانه ترمز کرد و رفت چند دارو گرفت .. وقتی برگشت داروهارو به سمتم دراز کرد و گفت : بیا عزیزم ، این کپسولهارو هر ۸ ساعت بخور استامینوفن هم همینطور
گفتم : وای ……… خانم دکتر واقعا شما امروز به من خیلی لطف کردید . کاش همه مثل شما بودن
از گفتن این حرفم پشیمون شدم ولی حرفی بود که دیگه زده بودم
خانم دکتر و عاطفه خانم نگاهی به هم کردن
عاطفه خانم گفت : اسمت چیه عزیزم :
گفتم : شهره
اسمم و تکرار کرد و گفت : هم اسم دختر من هستی الان ۱۵ ساله ندیدمش .. کانادا زندگی میکنه
شهره جون منظورت از اون حرفت چی بود؟ ما میتونیم بهت کمک کنیم؟
از ته دلم آهی کشیدم و گفتم : شاید یه زمانی کسی میتونست بهم کمک کنه ….اما اما … حالا دیگه هیچکس نمیتونه به من کمک کنه
دیگه به خونه سیامک رسیده بودیم گفتم : من محبتتونو هیچوقت فراموش نمیکنم .
چند تا خونه بالتر از خونه سیامک پیاده شدم و با خانم دکتر و عاطفه خانم خداحافظی کردم .
این خونه برای من پر از خاطرات شیرین بود سیامک با تمام مهربونیهاش و با تمام مردانگی که در حق من کرده بود هیچوقت نمیتونستم فراموشش کنم
اگر سیامک درکنارم بود و بخاطر اون سوء تفاهم منمو اونطوری رها نمیکرد هیچوقت الان حال و روزم این نبود ولی اینو خوب میدونستم که من لیاقت سیامک و عشق پاکشو نداشتم .
در این افکار غرق بودم که در آپارتمان سیامک باز شد و خانمی زیبا از خونه بیرون اومد در حالیکه داشت توی کیفشو میگشت ، انگار چیزی گم کرده بود .
زنگ آیفونو زد و گفت : سیامک جان من موبایلمو بالا جا گذاشتم لطف کن برام بیارش عزیزم .
قلبم فرو ریخت ، یعنی سیامک ازدواج کرده بود ؟ خیلی کنجکاو شدم و دوست داشتم بدونم واقعا این خانم کیه که اینقدر صمیمانه با سیامک صحبت میکنه ؟
رفتم به طرف اون خانم و گفتم : سلام خانم شما مال این ساختمونید/
گفت : بله فرمایشی داشتید /؟
کمی من من کردم وگفتم : راستش به من گفتن طبقه دوم این ساخنتمونو برای اجاره گذاشتن …………
تعجب کرد و گفت : نه ، طبقه دوم که من و همسرم زندگی میکنیم ، قصد اجاره هم نداریم ، مطمینید آدرسو درست اومدید ؟
با عجله نگاهی به پلاک کردم و گفتم : اااا…… اینجا پلاک ۹۳ هست ؟ شرمنده خانم مزاحمتون شدم انگار آدرسو اشتباه اومدم .
در حالیکه هنوز بهت زده به من خیره شده بود به سرعت از کنارش دور شدم.
بغضی در گلوم سنگینی میکرد به اون دختر حسادت میکردم و آرزوم در اون لحظه این بود که بجای اون دختر من همسر سیامک بودم ولی این حقیقتو باید قبول میکردم که من نمیتونستم خوشبختش کنم
خواستم از دور بیاستم و سیامک و ببینم ولی حتی جرات اینو نداشتم که بخوام از دور ببینمش .
به یک فروشگاه رفتم وآب معدنی خریدم و قرصهایی که خانم دکتر برام تجویز کرده بودنو خوردم .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۲٫۱۸ ۲۱:۱۸]
خواستم بخوابم تا حالم کی بهتر بشه که به فکر آرایشگاه شقایق افتادم چون کلید آرایشگاه را داشتم .
سوار تاکسی شدم و خودمو به آرایشگاه رسوندم و با عجله پله هارو یکی بعد از دیگری طی کردم همین که خواستم کلید بندازم و در و باز کنم تازه متوجه شدم که در آرایشگاه پلمپ شده و یک کاغذ زده بودن که (این مکان به علت تخلف تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد )
مستاصل و درمانده شده بودم نمیدونستم باید کجا برم روی زمین پشت در آرایشگاه نشستم چندتا روزنامه انداختم و دراز کشیدم و به خواب رفتم.
وقتی از خواب بیدار شدم ساعت ۲ بعد از ظهر بود و به شدت احساس گرسنگی میکردم.
از سر جام بلند شدم کمی خودمو مرتب کردم و آینه رو از توی کیفم در آوردم و کمی آرایش کردم و از پله ها پایین رفتم تا به یک رستوران برم و ناهار بخورم .
توی افکار خودم غرق بودم و می خواستم از یک سمت خیابون به سمت دیگه برم که متوجه شدم چند ماشین ائل از کنارم با ملایمت رد میشن بعد پاشونو میزارن روی ترمز و برای من می ایستن.
تصمیم گرفتم اتو زدن رو هم تجربه کنم.
و آرام و با تمانینه از کنار ماشینهایی که برام ایستاده بودن عبور کردم و سوار شیکترین ماشینی شدم که برام ایستاده بود.
کمی احساس ترس میکردم و تا سوار شدم بدون اینکه به راننده نگاه کنم گفتم : زودتر از اینجا برو
و راننده هم پاشو گذاشت روی گاز و بدون معطلی رفت.
کمی که دور شدیم نگاهی به راننده انداختم.
بدون اغراق اندازه پدر من سنش بود چاق بود و کمی هم جلوی موهاش کم پشت بود ولی کت شلوار کتان شیکی پوشیده بود و کراوت زده بود.و بوی ادکلنش تمام فضای ماشینو پر کرده بود.
نیم نگاهی به من انداخت ولی عمیق و موشکافانه لبخنده مسخره ای زد و گفت : شما واقعا به من افتخار دادید که از بین اونهمه طرفدارتون که براتون ایستاده بودن من حقیرو انتخاب کردید ، از آشنایتون خوشوقتم ، من کوروش هستم
و دستشو به طرف من دراز کرد و دستای منو به گرمی و محکم فشرد.
و ادامه داد: اسم شما چیه ؟ بانوی جذاب و زیبا
از طرز کلامش خندم گرفته بود و توی دلم میگفتم ( ای مارال بیچاره همه رو برق میگیره منو چراغ نفتی .. نیگا چه عتیقه ای به تورم خورده )
لبخندی زدم و گفتم : افسون ، من اسمم افسون هست
گفت : واقعا هم اسم برازنده ای دارید چون آدمو واقعا افسون میکنید. کجا تشریف میبردید افسون خانم آیا مقصد مشخصی داشتید؟

گفتم : نه ، داشتم قدم میزدم
گفت : عالیه ، پس من میتونم نهار در خدمتتتون باشم ؟
من که از بی حالی و ضعف دیگه داشتم پس می افتادم گفتم : باشه ، مشکلی نیست ، ولی من می خواستم برم بعد از قدم زدن خرید
گفت : مساله ای نیست . بازهم در خدمتتون هستم . ولی بهتره اول بریم به یک رستوران و نهار بخوریم
و بعد شروع کرد از خودش تعریف کردن و تمام طول راه حرف زد و جوک گفت.
با خودم میگفتم : سر پیری چه روحیه ای داره
دستان منو توی دستاش گرفته بود و گاهی که دیگه از حد میگذروند دستش و روی پاهام میذاشت
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x