رمان آنلاین گل مریم من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۲۱تا۳۰ 

فهرست مطالب

گل مریم من رمان آنلاین سرگذشت واقعی الهام ریاحی

رمان آنلاین گل مریم من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۲۱تا۳۰ 

رمان:گل مریم من 

نویسنده:الهام ریاحی

#۲۱
همین بی حرف رفت بیرون میخوام از ته دل بگریم ازوقتی احساسم رو فهمیده داره بازیم میده.
فردا مهمانی برگزارمیشه میترسم خیلی وقته بین ادمانبودم مخصوصا مهمانهای او که همه ادم حسابین اشکان خیلی سرخوشه هرچی دمه دهنش بیاد میزاره
دهنش الانم یه سیب برداشته با دندونای نداشتش داره گاز میزنه اب دهنش تمام اویزون شده بی بی گل مقداری سیب گذاشته توابجوش با شکربپزه تا
حضرت والا میل نمایند مخصوصا اگه شیرین هم باشه وقتی از دستش بگیری یه جیغ ودادی راه میندازه اون سرش ناپیدا.
همه از صبح زود بلندشدن کاری از منبرنمیادبهترین کمکم مهارکردن اشکانه تا به میوهها حمله نکنه برای اولین میخوام برم عمارت جلویی شاهرخ لباسم رو
فرستاده ارایشگرهم بعدازظهرمیاد .
لباسم رو پوشیدم ارایگشر موهام رو سشوار کشیده باارایش به خواسته خودم ملایم برام لاک زرشکی زده همرنگ لباسم شاهرخ فکرهمه جارو کرده لباس
تا کمرم تنگه و دگمه خور پاینش ازادتر ازبالاست توش معذب نیستم .لباسای ملوانی اشکان روهم تنش میکنم قبلش حسابی شیرش میدم تااونجابهجونم
نیافته .
وارد عمارت جلویی میشم دهنم از تعجب بازمونده کف سنگ بامبلهای سلطنتی پرده های همرنگ همه جا پرازگل میزگردبزرگی روش انواع شیشه که

احتمالا باید مشروب باشه جایی برای گروه موزیک خیلی هم بزرگه جابرای پانصدنفرهم هست بااشکان رو مبل میشینم دیگه همه چی امادست .
مهمانها میایند زنهاخودشون روکشتن از ارایش لباسهای زیبا جواهرات گرانقیمت از ظاهرشون پیداست همه متمولن مردان بعضیها بالباس فرم
بعضیهاباکتوشلوار کسی بامن کاری نداره گروه موزیک اهنگ ارامی رو مینوازد همه گیلاس بدست زنانشون خیلی لوندن مدام درحال عشوه گرین دختران
زیبایی دارن .
بعدازچندلحظه شاهرخ همه رو به سکوت دعوت میکندتازه دیدمش باکت وشلوار خیلی جذاب شده میگوید:عزیزان ازهمگی شماممنونم که دعوتم رو قبول
کردید درضمن مهمانی امشب به افتخار پسرمه…….
صدای پچ پچ میاید دوباره میگوید:لطفا ساکت پسرخوندم اشکان …بادست بمااشاره کردهمه سرها بطرفمان چرخیده همراه اشکان نزد شاهرخ میروم زنان
نگاه خوبی بهم ندارن یه جوری کینه حسادت به هرطریقی کنارش میایستم اشکان رو میگیره صورتش رو میبوسه وبا اشاره به من :ایشون هم پرستارش
رویامعینی هستن.
زنها به بهانه اشکان خودشون رو نزدیک شاهرخ میکنن صورت اشکان تمان رنگی شده از ماتیکهای خانوما.
با اشاره شاهرخ موسیقی ملایمی مینوازند همه دوبه دو وسط میروند شاهرخ همراه دخترجوانی میرقصد روی مبل مینشینم از برخوردشان معلومه صمیمی
هستن بهش دقت میدم موهای بلند طلایی چشمان سبز که بخوبی ارایش شره قدبلند هیکل متناسب باشاهرخ مدام پچ پچ میکنن دارم خفه میشم کسی کنارم
نشست توجه ای ندارم نبایدازانها غافل شوم.
کسی کنارگوشم میگوید:بااین یکی هم نمیمونه شاهرخ تنوع طلبه.
باتعجب بهش مینگرم پیرمردی با سیبیلهای بناگوش دررفته که مدام نوک سیبیلهاش رو میپیچونه باابهت طرزنگاش خوشایندنیست مدام براندازم میکنه .
ادامه میدهد:هفت خطی که لنگه نداره بااین سن کم مثل بعضی دوستان همسن وسالم سرهنگه از بس زرنگه دم به تله نمیده.
ساکت فقط گوش میدهم بوی خطرمیشنوم ازلحنش معلومه دلخوشی از شاهرخ نداره باصدای شاهرخ به خودم میایم بامردکناریم دست میدهد وخطاب به
من میگوید:ایشون تیمسار امانی هستم .
با لبخندسری تکان میدهم ومراهم به او معرفی میکند تیمسار:کلامن سلیقه سرهنگ رو تحسین میکنم زیباپسندن.
شاهرخ بالبخندی میگوید:مگه شک داشتین تیمسار.
بااشاره به خدمتکار باسینی حاوی مشروب نزدمان میاید هرکدام یه گیلاس برمیدارن وقتی جلوی من میگیردشاهرخ:ایشون باید حواسشون به پسرم باشه
.
تیمسار مدام بانگاه هیزش سرتاپایم رامیکاود نه تنها اواکثرمردان حاضردرجمع .
شاهرخ :بهتره اشکان رو ببری که استراحت کنه .
ازخداخواسته بایه معذرت خواهی ازجمع کناره میکشم به اتاقی میروم خودموتواینه نگاه میکنم واقعازیباشده ام خداروشکراززنهای دیگه چیزی کسر ندارم
@nazkhatoonstory

#۲۲

البته چرا یه خانواده متمول کله گنده

صدای موسیقی بیشترشده ایکاش منم میتونستم باشاهرخ برقصم .
درحال شیردادن اشکان در بازشده برخلاف انتظارم تیمسار امده از وضعیتم خجلم خودموجمع وجورمیکنم تازه این اشکان ملچ ملوچ راه انداخته با نگاهی
شهوت امیز یه مینگرد داره مدام فاصله اش رو باهام کم میکنه به بهانه عوض کردن جای اشکان از اتاق میگریزم حواس شاهرخ نیست کناربی بی گل
قرارمیگیرم سرش شلوغه مدام درحال دویدنه .
وقتی میزشام حاضرمیشه مقداری غذا میکشم گوشه ای میشینم تیمسارهم کنارم نشست وای خدایا چه گیری کردم مقداری ازگوشت خودش تو بشقابم
میگزارد میگوید:شماکه گوشت برنداشتیدبخورجانم بخور.
ازلحن حرف زدنش چندشم میشه چاره نیست شاهرخ نزدیکمان میشود بالبخندساختگی میگوید:ببخشید که پذیرایی خوب نبود.
تیمساربانگاهی به من:اتفاقا بهترین مهمانی که اومدم مخصوصا باحضورایشون.
نگاه شاهرخ به من پرازکینه ست به محض رفتن مهمانان تیمسار کنارگوشم گفت:به درجه دادن به سرهنگ میارزی .
یعنی …….یعنی شاهرخ حاضره منو تسلیم این کنه برای درجه با دلشوره به اتاقم برمیگردم شاهرخ مشغوله خداحافظیست .لباسای اشکان عوض کردم
امروزخیلی شیطنت کرد دختربچه ها دورش کرده بودن لپشو میکشیدن الان انگارکوه کنده خوابیده.
نیمه شب گذشته دیگه همه باغ رو سکوت فراگرفته شاهرخ وارد اتاقم میشه ازچشماش خون میباره میگوید:نه بلدی دلبری کنی خوش گذشت با تیمسار
هانننننننننن.؟
ترسیدم من که کاری نکردم:من……..من مگه چکارکردم ؟
شاهرخ:اون سگ پیرو من میشناسم موقع رفتن میگه اتفاقا منم نیاز به پرستاردارم اگه میشه جنابعالی رو مرحمتشون کنم.
میگویم:ولی ……..من ازهیچی خبرندارم مدام ازش فرار میکردم .
شاهرخ:میکشمت ولی نمیزارم دست هیچ عهدوناسی بهت برسه توفقط وفقط باید معشوقه من باشی
شاهرخ:چیه فکرکردی دیگه نمیچزونمت عاشقت شدم نه جانم برای بچمه تااذیت نشه ولی مثل اینکه خودت دوست داری عذاب بکشی چشم منم ادامه
میدم ….
بااشاره به اشکان :ایندفعه ازقبلیها بدتره اماده باش .
میگویم:مگه خلافی ازم سرزده خودت یه نمونه اش روبگو بعدهربلایی خواستی سرم بیار.
مونده چی بگه به من ربطی نداره که دیگران بهم نظردارن چطورخودش با زنای دیگه میرقصید ولی من که عینه مجسمه سم مم بک نشسته بودم داره
ایرادمیگیره.
دراتاق رو میکوبه میره حالاچه نقشه ای برام میکشه چرابه اشکان اشاره کرد یعنی چی با فکرهای گوناگون خوابم برد.
صبح باصدای بی بی گل بلندشدم از خواب میگوید:مادرجون زودباش بیا به اشکان شیربده اقارو حسابی عصبانی کرده بدو مادر.سریع موهامو شونه میزنم لباسمو
عوض میکنم اشکان روپای شاهرخ نشسته نق میزنه .
شاهرخ به محض دیدنم:ساعت خواب بچه ازگشنگی هلاک شد .
اشکان به سینه ام حمله میکنه انقدرعجله داره که توگلوش مونده به سرفه میافته چندبارارام پشتش میزنم انگارازقحطی فرارکرده شاهرخ هردومون رو زیره
نظر داره برق چشماش خبرازحادثه ای میدهدخدااخروعاقبتم رو ختم به خیرکنه مادرم میگفت:پیشانی منوکجا مینشانی. چه اقبالی دارم من قربون خدابرم
مال ومکنت باشه مارواصلا حساب نمیکنه ولی برای بدبختی وبیچارگی مارو اول صف قرارمیده البته ناشکری نشه حقیقته.
بعدازخوردن شیر
شاهرخ:بی بی گل لباسای اشکان عوض کن میخوام ببرمش جایی .
بانگاه به من:توام زودحاضرشو .
سریع کت ودامن بلندی میپوشم همراهش راهی میشیم درطول مسیرنامعلوم یک کلمه هم حرف نزده فقط بانوک انگشتش گونه های اشکان رو نوازش
میده اشکانم محوبیرون شده ازدیدن بچه ها وسگها به وجدامده دستای تپلش روبه شیشه میکوبه صدادرمیاره.
@nazkhatoonstory

#۲۳

ماشین جلوی خانه ای میایستدشاهرخ چندبار بوق میزنه دروباز میکنن البته پیرمردی اخمو نمیدونم چی زیره لب زمزمه میکنه حتماداره مارو لعنت میکنه
.واردباغ میشیم وای خیلی زیبا دوطرف حیاط گلهای رز محمدی قسمت عقبش درختای بیدمجنون کف باغ خرده سنگهای رو پوشونده که باراه رفتن روش
صدامیده شش دونگ حواس اشکان به این صداهاست تا منبعش رو پیداکنه
کفش پاش کردم میزارم روی سنگها باهرقدمش صدای سنگها بلندمیشه
انقدرذوق کرده حالا قدمهای کجو موج برمیداره درحالیکه توخونه پاهاش رو جمع میکنه ازراه رفتن امتناع داره .
باهم داخل میشویم وای همون دختری که باهاش میرقصید اینجاست لباساش نشون میده که ساکن همینجاست چون لباسای راحتی پوشیده بادیدن شاهرخ
لبخندی اغواگرانه میزنه باقدمهای پرازناز نزدیکش میشه شاهرخ نمیدونم چی دم گوشش میگه که ازخنده غش کرده مادرم منومیکشت اگه پیش مرد
نامحرم صدای خندم بلند میشد وای ایناکجاماکجا با اکراه سری برام تکان میده اشکان رو ازبغلم میگیره میگوید:شاهرخ چقدرشبیه تو نکنه بچه واقعیته
صداش رو درنمیاری هان؟
شاهرخ بانگاهی به قدوبالای اومیگوید:تواینطورفکرکن عزیزم.
چی عزیزم خاکبرسرت به منی که زن حالاصیغه ایتم برای یکبارهم بکارنبرده برای این …… .خدمتکارباسینی قهوه واردمیشه اشکان هم میخواد ودام کتم رو
میکشه ناچارا کمی کیک دردهانش میگذارم کمی هم قهوه میدهم ولی همه رو میخواد همان دخترکه هنوز اسمش رونمیدنم میگوید:معلومه چیزی ازبچه
داری سرتون نمیشه بهش نباید قهوه بدید.
ازتوخودمو میخورم:میدونم ولی وقتی همه رو سرش میکشه کاری ازدست من برنمیاد.
شاهرخ بالبخند:عزیزم بایدبفرستمش پیش تودوره ببینه .
دخترهم لبخندی تحویلش میدهد ایکاش زورداشتم هردوشون رو به هم گره میزدم ولی افسوس فعلااسیرم .
اشکان بیقراری میکنه میخواددوباره بره حیاط منم نمیخوام این دوتا عجوزه رو تنها بزارم شاهرخ هم ازخداخواسته میگوید:ببرش حیاط یه دوری بزنه منم با
دختر عموم حرف دارم.
ناچارا بلندمیشم میخوام ازاشکان بشکون بگیرم ولی چشمم که به نگاه معصومش میافته منصرف میشم اخه این که گناهی نداره مدام ازاین سر حیاط به ان
سرحیاط میرویم گلها رو میکنه نمیزارم دیگه خسته شده شیر میخواد همونجا زیره درخت میشینم هردفعه که شیرمیخوره انگارمست میشه ازاین حالتش
خندم میگیره .خوابش برده ارام به طرفه سالن میروم صدای قهقه مستانه ای ازطبقه بالا میاید موهای بدنم سیخ شده صدای همون دختره .باورودم
ازخدمتکارمیپرسم:کجامیتونم بچه رو بخوابونم؟
بااشاره به طبقه بالا میگوید:طیقه بالا سمت چپ .
ازکنجکاوی دارم میمیرم ولی قدمهام لرزونه بایدخودموبرای هر صحنهای اماده کنم به سمت چپ میروم میخکوب شدم سرجام شاهرخ منودید دختررو
طوری قرارداده تاپشتش به من باشه همیدیگه رو میبوسن دختره ازنبودپدرومادرش داره نهایت استفاده رو میکنه چشمای پاهرخ به منه لبهاش برای اون
ازدیدن خوردشدنم غرق لذت لبخندی میزنه به اتاق کناری میروم نبایدنقطه ضعف منو بدست بیاره دیگه فاتحم خوندست .
تاچندین ساعت اشکان بلند نمیشه بدون نگاه به انها میروم پایین روی میز مجله ای هست خارجیه به محض بازکردنش پشیمون میشم زنان با لباسای نیمه
عریان کناردریا ایستادن خب ازخیره این هم گذشتم .
به دیدن اطراف میپردازم همه جا پرازگلهای تازست نماش عینه خانه شاهرخه میگم خونه اون چون هیچ سهمی دران ندارم.
نخیراینهانمیخوان ازهم جداشن منواورده بچزونه خب تیمسارایکاش موقعیتی پیش بیادتامحبت حالاش رو تلافی کنم ازاین فکرلبخندی میزنم.
نمیدونم چقدرزمان گذشته که بالاخره نزول اجلال فرمودن دست دردست هم چشمان سبزدختربرق میزنه لابد از شدت هیجان نگاه شاهرخ پرازتمسخر
سرمیزناهار بااشتها غذام رو میخورم من شکست ناپذیز هستم بچرخ تابچرخیم .
شاهرخ منو میپاد حتی بعدازغذابرخلاف ایمانم مقداری ابجوهم مینوشم تا غمم فراموششه بهم اشاره میکنه تااشکان رو اماده کنم تنبل من هنوزخوابه مثل
کووالا میمونه.
باتمام سرعت پیش میره کیه که بگه قانون رو زیرپاگذاشتی میگه من خودم قانون نویسم واقعاهم هست یعنی انقدرجامعه شیرتوشیره که منواورده برای
خودش معشوقه کرده.شاهرخ:انقدرغذای خونه بد که مثل ندیدبدیدا داشتی غذا میخوردی؟
مریم:نه چراندیدبدیدبازی من غذام انقدر چون به اشکان شیرمیدم توخونه هم همینجوره.
شاهرخ:حالاغذاهیچی ابجوت چی بود.
مریم:خواستم امتحان کنم ایرادی داره شماکه همه چیو امتحان میکنی ازمن ایراد میگیری.
شاهرخ:منظورت چیه ؟
باخونسردی :منظوری ندارم اشکالی نداشت که برای یکبارم که شده مزه اش رو بچشم.
شاهرخ باعصبانیت:منظورتو فهمیدم خودتم خوب میدونی که چی میگم درضمن من ازادم مثل پرنده کسی نمیتونه اسیرم کنه ازچیزی که پابندم کنه متنفرم
از سر راهم بر میدارم اینو تو گوشت فرو کن
@nazkhatoonstory

#۲۴

قراره فردا منزل تیمسارامانی مهمانی باشه ازته دل خوشحالم خب چی میشه برای یکباربه کسی روی خوش نشون بدم از بی بی گل خواستم ارایشگر رو خبرکنه
مجبوره ببرتم وای اشکان قربونت برم که باوجودت فعلا دست وپاشو بستی .
برای مهمانی لباسی ازجنس حریر مشکی که زیرش ساتن مشکی هم هست کمی ازشانه هاش بازه اندامم رو بخوبی نشان میده خداروشکر بعدازاشکان
هیکلم مثل اطرافیان بهم نریخته فقط پرتر شدم هیکلی بدون نقص موهام رو سشوار کشیده ارایشم ازدفعه قبل کمی بیشتر .ازدیدن خودم لذت میبرم
تیمسارامشب جون سالم بدرببره معجزست.
باید به عنوان پرستارفرزندسرهنگ معین الملک بایدهمه چی تمام باشی اشکان هم امادست شاهرخ تو ماشین منتظرماست حتی نگاهی به من نکردمعلومه
عصبانیه حالاازچی خداداند.
خیلیها جلوترازما امدن شاهرخ موقع پیاده شدن میگوید:حواست باشه سرت به بدنت اضافه نکنه.
بالبخندبه روبرو مینگرم تیمساربالای پله ها منتظرماست شاهرخ زیرلب :پیرسگ کفتار.
به محض دیدنم چشمانش برق میزند سلام و خوشامدگویی گرمی به عمل میاوردشالم حریرم رو از دور شانه هام برمیدارم تضاد رنگ پوستم با لباس مشکی
جلب توجه میکنه باید خودموبرای کتک جانانه اماده کنم ولی میارزه.
چشمانش از هیجان دو دو میزنه ازشانه هایم نمیتونه بگذره شاهرخ درحال احوالپرسی با کسی تازه متوجه لباسم میشه یه لحظه رشته کلام از دستش درمیره
همراه اشکان روی مبلی مینشینم تیمسار از گروه موزیکش اهنگ ملایم میخواهد زنی بالباس فرم خدمتکاری اشکان رو ازم میگیره تیمسار دستش رو به
طرفم دراز کرده نگاهی به شاهرخ میندازم صورتش قرمزشده تیمسارمسیرنگاهم رو دنبال میکنه با لبخندمیگوید:سرهنگ جان اجازه میدی با
پرستارخوشگلت چنددوربرقصم.
توعمل انجام شده قرار گرفته میگوید:هرجورخودش صلاح میدونه.
خب اینم ازجواب مثبت بالبخنددستم رو دردست تیمسار قرارمیدهم انگاربدنش کورست ازتماس دستش چندشم میشه خوب اخرت رو ول کردم ولی چاره
چیست بایدادب بشه.
باوارد شدن مابه وسط بقیه دوبه دو میان دخترعموی شاهرخ هم همین الان رسید تمام خوشیم زایل شد کنارشاهرخ نشسته البته بهتره بگم بغلش خجالتم
نمیکشه چسبیده بهش از اینوراین تیمسارشده قوزبالاقوز دستش رو محکم دورکمرم حلقه کرده شاهرخ با دخترعموش هم وارد رقص میشن دختره دستاش
رو دور گردن شاهرخ حلقه کرده اوهم کمرش رو گرفته حالا کناره همیم بااشاره سر به جانب دخترعموش اوهم بالبخندجوابم رو میده معلومه خیلی سرحاله
همه کنارهم ارام تکان میخورن تومحله ما رقصهای ترکی غوغامیکردازبس جنب وجوش داشت اینا پرزتیژشون پایین میاد معلومه حسابی مست کرده ازبوی
تند نفسش حالت تهوع دارم عجب غلطی کردم میخوام خودمو بکشم کنار نمیزاره یه دفعه همه جاتاریک شد وای اینم ازفرصت استفاده کرده میبوستم شانه
هام رو فشارمیده وبومیکشه کسی ازپشت دستم رو داره میپیچونه میدونم خودشه تواین تاریکی ازکجامیبینه تیمسار رو کنارمیزنم اوهم از پشت دستم رو
فشارمیده نمیتونم داد بزنم کنارگوشم میگوید:زودحاضرشو برمیگردیم شکنجه گاه بگوحال اشکان خوب نیست بیشترازین ادامه بدی …….. .دخترعموش
اوویزونش شده میگوید:کجارفتی شاهرخ من ازتاریکی میترسم.
باوصل شدن برقها موزیک دیگر نمینوازدتیمسارهم که بخواست دلش رسید خودموتاگردن کردم برای این مردک واقعاپشیمونم حالامیفهمم ارزشش رو
نداشت خدااز گناهم بگذره بیشترعذاب وجدان دارم اشکان رو میگیرم شاهرخ نزدیکمان میشود پای اشکان رو بشکون گرفته تاگریه کنه به این حرکت
حساسه اوهم ازته دل ضجه میزنه شاهرخ باعذرخواهی ازهمه میایم بیرون دخترعموش خودشو رسوندبه ماجلوی شاهرخ رو گرفته:توکجا به راننده بگو
ببرتشون من بخاطر تواومدم .
شاهرخ با بی حوصلگی دستش را از دست او بیرون میکشد:فروغ سرم داره منفجرمیشه فعلا خداحافظ.
چییییییی فروغ چرامن احمق وقتی گفت دخترعموم نفهمیدم فروغ مین الملک جایزه مشهد بسم نبود حالامیخوادشاهرخم از چنگم دربیاره .باکشیده شدن
بازوم متوجه موقعیتم میشوم داریم پروازمیکنیم بجای رانندگی به محض رسیدنمان دستش رو روی بوق قرارمیده چندتافحش هم نثارنگهبان میشه اشکان
رو گرفته بازوم رو هم میکشه هنوز اشکان نق میزنه عمارت اخرباغ همه چراغاش خاموشه پس هیچکس نیست زیره لب اشدم رو میخونم .
اول اشکان رو توی بغلم میندازه:زودشیرش بده خجسته (خدمتکاردیگری درعمارت جلویی)بیادببرتش
@nazkhatoonstory

#۲۵

اشکان به محض خوردن خوابش میبره ازبس که جیغهای بلندکشید خسته شده .اشکان رو میگیره میبره بیرون منم ازفرصت استفاده میکنم خودموتواتاق
حبس میکنم پشت درمیگوید:بهتره بازبون خوش بازش کنی هرزه تاخودم نشکستمش.
ازترسم کنارمبل مچاله شدم ضربات محکمی به در میزنه دربرابر اون غول بیابونی تاالانم خیلی چوب خوبی داشته که مقاومت کرده بایه ضربه اساسی
ازجاش کنده شد وای من شمر رو ندیدم ولی الان دارم حی وحاضر میبینمش نگاهی به لباسم میکنه با یه حرکت پارش کرد انداخت زمین کمربندش رو ازاد
کرده ازته دل میزنتم با هرضربه نفسم بند میاد داره میاد نزدیکم جیغ میزنم شانه هام رو گرفته فشارمیده :این شونه هارو اون سگ بوکشید مگه نه .
استخوونام صدامیدن یه لحظه از درد جیغ بلندی میکشم انقدربه دهانم سیلی زده که خون میزنه بیرون:اینارم بوسیده نجست کرده اشغال هرزه…….. دارم
غسل میدمشون که پاک بشه.همه بدنم خونی وکبودشده ازشماتت عذاب وجدان از این طرف میگریم چه خودموارزون فروختم .
حسابی ازدستم عصبانیه یه کم مکث میکنه انگاری که دوباره یادش بیاد انرژی مضاعف میگریه میزنتم هیچوقت تااندازه الان ازش نترسیده بودم یکی نیست
به خودش بگه چرابازنهای مردم میپری چیزی نیست ولی من برخلاف میلم که بوسیده شدم اینطوری برخوردمیکنی ازبس این جنس مابدبخت دیگه
خودمون که میدونیم هرچندفقط برای مردا شعار میدیم.
صدای اشکان میاد معلومه گشنشه بااینحال نمیتونم ازجام پاشم کسی هم پیشم نمیارتش دادمیزنم:بی بی گل ……..بی بی گل اشکان بیاربالا.
خدمتکاردیگری میاید:اقاگفتن نیاریمش پیشتون .
دادمیزنم:اقاغلط کرده زودبیارش هلاک شد.
خدمتکارمونده بین مادوتا میرود صدای شاهرخ میاید:حق نداره به این بچه دست بزنه اگه بفهمم بردین پیشش گردنتون رو میشکنم فهمیدید یانه؟
پس جنگ رو شروع کرده این وسط اون طفل معصوم چه گناهی کرده باحال زار میروم پایین باهرقدم انگاربندبند بدنم ذو ذوق میکنه دارن ازسالن میبرنش
بیرون دادمیزنم:بیارش اینجا .
خدمتکار نگاهی به منوشاهرخ میکنه شاهرخ :ببرش حاضرش کن میخوام ببرمش پیش مادرایندش.
بدنم یخ کرده ولی فعلا اشکان مهمه اوهم به محض دیدنم دستاش رو بازوبسته میکنه تابگیرمش جیغ میکشه میرم جلوتر شاهرخ:یه قدم دیگه برداری قلم
پات رو میشکنم.
همه عقده های اینمدت مثل زخمی دهن باز کرده میدوم بسوی اشکان ازخدمتکارجداش میکنم شاهرخ:بدش ببره امادش کنه اون روی سگ منوبالا نیار .
دادمیزنم:میخوای چه غلطی بکنی هاننننننننن.میرم همه چی به تیمسارمیگم خودم میمیرم ولی تورم باخودم به ته دره میبرم چی فکرکردی هرکاری دلت
خواست باهام بکنی منم عینه مجسمه نگات کنم یا عینه زنای هرزه دوروبرت مثل این دخترعموت نازوادابیام نننننننننننه من اهلش نیستم میخوای ببریش
پیش اون پتیاره اره بروبگیرش برام مهم نیست ارزش نداری لیاقتت همونان بدبخت دست اول نیستن توته مونده غذای دیگرونو میخوری به خودت میبالی
انجورزنا عاشق همه مردان نوکه بیادبه بازار کهنه میشه دل ازار تاکی جوونی این بچه منه کاری نکن به سیم اخربزنم به ارواح خاک مادرم قیدزندگی سگیم
رو میزم.
به نفس نفس افتادم خودش هم باچشمای گشادنگام میکنه هیچ انتظار همچین صدایی روازمن نداشت ادامه میدهم:چیه چون پول وقدرت داری همه چی
برات اسونه نه منم خدایی دارم زورت به من نشون میدی امیدوارم یه روزانقدرزلیل بشی که نتونی اب دهنت جمع کنی بقیه مثل سگ باهات رفتارکنن .بچه
رونشانش میدم:اینم میشه یکی عین خودت رحم ومروت حالیش نمیشه یه قسی القلب به تمام معنا انتظار عصای دست بودن داری همین عصایه روزی میزنه
فرق سرت کجای کاری ولی من نمیخوام به تعداددیوونه ها اضافه کنم فهمیدییییییییییی؟
مات مونده ازپله ها بالا میروم ضعفم روفراموش کردم اشکان رو شیرمیدم عین یه ماده ببر جگرگوشمو به دندون میکشم .
زخمام بهترشده باخودم شرط کردم تااخرش بایستم من که چیزی برای ازدست دادن ندارم اشکان پیش خودمه وقتی هم بخواد شاهرخ ببینتش خودم هم
میرم تابرنداره ببرتش .
چندوقته شدیدتوخودشه همه علاقم به نفرت تبدیل شده راست میگن فاصله عشق ونفرت اندازه مو حالا خودم باتمام وجودحس میکنم.
بعداز دوماه امروز دستورصادرکرده همه جاتمیزشه مهمان داره اشکان امادست جدیدا به همه چی چنگ میزنه تابلندشه وقتی میخوره زمین قلبم هری
میریزه خودمم لباس ساده ای پوشیدم من برای خودم شخصیت دارم نباید تن وبدنم درمعرض نمایش یه مشت ادم هرزه قرار بدم که اگه مدالهاشون رو
بگیری هیچی نیستن .اون اتفاق بیدارم کرد توخوابه غفلت بودم دوباره شدم مریم راستین که زیره شکنجه لب ازلب باز نکرد.
صدای خنده های مستانه فروغ میاد هرزه عوضی به دستورشاهرخ پایین میروم بدون حرف روی مبل مینشینم فروغ هم تعجب کرده اشکان رو میگیره برای
تظاهرم که شده قربان صدقش میره :وای شاهرخ هرچقدرمیگذره شیرینتر میشه گیلاس من.
@nazkhatoonstory

#۲۶

 

میزارتش زمین تا شیطنت کنه کنارشاهرخ نشسته من هم نگاهش رو بهشون دوختم مثل شیشه فاقداحساس اوهم برای اینکه حرص منودربیاره :فروغ جون
ازتحصیلاتت بگو.
فروغ با قری به سروگردنش:دانشگاه میرم حقوق ولی خودت میدونی که برای چی درس میخونم تازه اگه استادنخوادباهام کناربیادبابا همچنین نامزدم (لپ
شاهرخ رو کشید)گوشش رو میپیچونه مگه نه عزیزم.
شاهرخ:اون که بله کسی به خانوم من بخوادبگه بالای چشمت ابرو از زندگی ساقتش میکنم (نگاهی به من کرد).
باپوزخند:شماکه حرفه ات اینه کاردیگه ای نمیتونی انجام بدی.
جسارتم صدبرابرشده مستقیم به چشمانش مینگرم فروغ روکنارمیزنه اوهم عصبانی شده ازاینکه مثل بازرس اونها رو میپاماشکان پیراهن اوراگرفته تابلندشه
اوهم هولش میدهد محکم میخوره زمین قلبم سوزن سوزن شده هیچی نمیگم دلم میخواد ادبش کنم ولی به وقتش .
اشکان دست بردار نیست شاهرخ برای جواب دادن تلفن میرود که بازم اشکان بهش گیرمیده یه سیلی به صورتش زد اوهم گریه سرداده من ازگل
نازکتربهش نمیگم این پاپتی توگوشش میزنه با قدمهای بلندخودمو بهش میرسانم دوتا توصورتش میزنم دستش روی گونه اش مونده.
جیغ میکشه :به چه جراتی منومیزنی اصلا من مادر این بچم میخوام بکشمش .
موهای بچه رو میکشه دوباره توصورتش میزنه منم که حسابی کینه ازش به دل دارم مخصوصا سفرمشهد اومده جلوی چشمم مادرحسرت به دل رفت.
موهاش رو دور دستم پیچوندم همراه خودم میکشمش طرف جایی که شاهرخ هست جلوی روی او چندبار صورتش میزنم شاهرخ سریع تلفن قطع میکنه
دادمیزنه:دارید چه غلطی میکنید.
دادمیزنم:میزنه توصورت بچم موهاش رو میکشه صورت فروغ رو بین دستام میگیرم توچشای گربه ایش زل میزنم معلومه ترسیده میگویم:یه باردیگه فقط
یه بار دیگه دست رو بچم بلندکنی چشمای گرگیت رو ازکاسه درمیارم فهمیدی.؟
اشک تمساح میریزه شاهرخ ایستاده باناباوری نگاهش بین ماردوبدل میشه .
فروغ:پس اون توله تو حرومزاده بابانداره نه که شاهرخ پدرخواندگیش رو به عهده گرفته معلومه چه کاره ای قیافت دادمیزنه.
باوحشی گری بهش حمله میکنم اوهم مدام جیغ میزنه:من هرزه ام یاتوکه هنوز شوهرت نشده خودتوانداختی بغلش خوبم بوسه میدی معلومه سابقه دار
خوبی هستی درضمن پدراین توله همین جنابه جرات داشتی جلوی خودش میزدی توگوش بچش تا ببینی چیکارت میکنه پتیاره ……….. .
شاهرخ منوبه زور ازش جداکرد موهاش تو دستامه یه عالمه از ریشه کندم شاهرخم ازسینه اش هول میدم جلوی چشمان ازحدقه دراومده هردو اشکان رو
برمیدارم میرم بالا.
صدای فریادفروغ میاد احساس سبک بالی دارم انتقامم رو گرفتم دادمیزنه:راست میگه بچه تو اره .
شاهرخ ساکته ادامه میده:ببین یا من یا اونا خودت میدونی موقعیتهای خوبی دارم بخاطرتو صبرکردم حالا خوددانی باچشمان گریان راهی جهنمی که ازش
اومده شده.
شاهرخ هرچقدرهم که ازمن بدش بیاد عاشقه اشکان بهم ثابت شده به محض تب کردنش خودش میره سراغ دکتر یاهرشیرینکاری درمیاره ازخوشحالی
چندبارمیبوستش یادمه یه بار مستخدمه یه ظرف معمولی رو شکست کلی دادوبیداد راه انداخت ولی اشکان یه مجسمه عتیقه رو شکست تازه اومد بغلش
کردتانترسه مجسمه ای که خیلی دوستش داشت میگفت یادگاری از بهترین دوستشه که فوت کرده.
خداروشکرچندروزی به مسافرت رفته ریخت نحسش رو نمیبینم بااشکان توباغ قدم میزنم دیگه تاتی تاتی میکنه باپاهای تپلش موقع راه رفتن دلم غش
میره واسش
@nazkhatoonstory

#۲۷

ازبی بی گل که قدیمیترین کارگر خونست درباره سوزی پرسیدم اولش نمیگه فکرمیکنه ازکسی شنیدم قسم میخورم که خودش بهم گفته نرم میشه:مادرجون یه
عفریته ای بود که لنگه نداشت خداروناخوش نره اصلا قیافه نداشت ولی لوندلوند موقع راه رفتن یه عشوه ای میریخت که منم جلبش میشدم چه برسه به اقا
زنش نبود ولی حرف حرف خودش بود اخریام با سربازاقاریخت رو هم اقام انداختش بیرون زنشم که نبود یعنی زنه توخط این حرفا نبود میگفت :با چندتا
ایه قراره محرمت بشم میخوام که نشم من این چیزارو قبول ندارم احمق نباش.
مادروقتی از کنارم ردمیشدلباسامواب میکشیدم دست همه مردا رو تو مشروب خوردن سیگار کشیدن بسته بود مادر.
بی بی گل چندباربین انگشت شست و نشانش رو گاز میگیره اخه خودش حتی نماز قضاهم نداره.امروز برگشته سرور همه عین قبل سگه معلومه تواین سفر
تصمیم نهایشش رو گرفته شده مثل قبل .
پولی جلوی بی بی گل میگذاره :بااینابرای خودت واینا(انگارداره به درخت اشاره میکنه)لباس .خلاصه هرچی که لازم دارین بخر اخرهفته جشن نامزدی
منوفروغ.
ماسک بیتفاوتی به صورتم میزنم باپوزخندمیگویم:مبارکه اینو برای چندمدت میخوای؟
بالبخند:برای همیشه ادم یه همدم تااخرعمرش میخواد بقیه برای سرگرمین.
بااین حرفش اتیش گرفتم:این همسفر شما راه رو میشناسه تا همقدمتون باشه .
میگوید:بله همه چی تمامه چه ازلحاظ ظاهر چه اصالت چه تحصیلات(به این حرفش میخندم)برای چی میخندی؟
میگم:تحصیلات که حتما باپارتی بازی اونوکه هرکودنی بجاش بود تاالان بایددکترمیشداونم باپشتیانه جناب بازجوکه یه سیلی بزنه کارطرف تمومه درست
نمیگم بازجوووووووو.(ازاین کلمه متنفره)
دندان قروچه ای میکنه:خب قدرت یعنی این مثلاخودتو اوردمت یه مدت باهات خوش بودم الان مثل دستمال کثیف انداختمت دور یه بچه هم گذاشتم
تودامنت تابرام بزرگش کنی برای همین ساخته شدی (ازجاش بلندمیشه)درضمن بعدازازدواجمون دیگه جایی نداری اینجا البته میخوام بهت لطف کنم به
عنوان ندیمه زنم قبولت کنم برای کاراش لازمش میشی حالا فکراتو بکن.
منم عین خودش بلندمیشم روبروش قرار میگیرم توچشماش زل میزنم:نه نیازی نیست تیمسار بااغوش باز پذیرای من هست دیگه گوه شوری بچه بقیش با
فروغ خانم معین الملک دانشجوحقوق قلابی منم نیازبه تنوع دارم میدونی دیگه سرهنگ به دردم نمیخوره توقعم رفته بالا تیمسارمیخوام ازتوبالاتر تورو
تجربه کردم زده شدم حیف زیباییم نیست که بی استفاده بمونه.
دستش رو اورد بالا بزنه توگوشم ازرو نمیرم هنوزم بهش خیره ام پشیمون میشه دستش رو پایین میندازه:دهنه کثیفتو ببندفکرکردی اون نگهت میداره نه
جانم بعدازیه مدت عین من میزارتت کنار بهتره همونن ندیمه باشی وگرنه جایی نداری بمونی میخوای بری پیش ممدمفنگی یاقلی قاچاق یا اهان حالایادم
افتادپیشه مسعودجونت که دنبالشم شکم زنشو که بالا اورده حالانوبت تو نه عزیزم.
میگویم:شرف داره به صدتای تو چندباراینجوری موش گرفتی که حالا اینهمه درجه داری برو سراغ منبع موشا اقای زرنگ اگه همه موشا متحدبشن کاره
اقاگربه زاره مگه نه عزیزم.
حسابی ازکوره دربردمش خودشو کنترل میکنه:خیلی زبونت دراز شده اگه همه موشا مثل توباشن که همشون تو مشتمن خانم موشه .
ازاین بحث لذت میبرم:خب حواست باشه این خانم موشه سرتو به باد نده اقا گربه؟
شاهرخ:نه خانوم موش مرگ موش برای همین موقعهاست که وقتی حوصلمو سربردی بدم نوش جون کنی.
مریم:اره هست اقا گربه ولی مواظب باش باش همین موش مرگ موش خورده غذای لذیذت نشه.
موشکافانه نگام میکنه چونم رو میگیره:فکرای بکری تواین مغزکوچولوت داری .استخوان سرم رو فشارمیده:ولی من میشکنمش همه رو میکشم بیرون بلبل
زبونی بسه اوندفعه که به فروغ دلبندم حمله کردی چیزی بهت نگفتم امادفعه بعد جوردیگه ای جوابتو میدم.
سرتق بازی درمیارم:اگه یه باردیگه دست رو بچم بلندکنه منم طوردیگه ای ادبش میکنم (باپوزخندی)البته باید خانوم حقوقدان خوش درس گرفته باشه
چون من استاداش نیستم که گوشمو بپیچونن من گوش خودشو میزارم کف دستش نصیحتش کن دلبرمن.
شاهرخ:بتازون یه جایی محکم افسارتو میکشم مطمئن باش.
مریم:منتظرم بازجووووووووو.
@nazkhatoonstory

#۲۸

خوب از پسش براومدم کم اورده مریم قبل مرد این حالا که جلوش وایساده مریم اصلی که فکرمیکردعاشق این نکبت شده.
برای نامزدی لباس مناسبی انتخاب میکنم پوشیده کت .دامن که قدش از مچ پام کمی بالاتر رنگشم به مشکی برداشتم برای من مجلس ختم باحاشیه دوزی
نقره ای با کفشای مختلط از مشکی ونقرهای که بیچاره بی بی گل به زور برام پیداش کرده چون منوهنوزم نمیزاره بیرون برم مخصوصا بعداون حرفا.
خب موهام که حالابلندترشده میدم برام فرش میکنه باارایش عالی پشت چشمام رو سایه نقره ای زده که با مردمک مشکی چشمم متضاد جذابیتش رو
صدچندان کرده بی بی گل مدام برام اسپنددودمیکنه مراسم خونه خودشونه منواشکان وبی بی گل همراه راننده میرویم داره برف میادازدیدنش غرق لذت نمشم
تمام احساسات منو کشت جالبه دارم میرم نامزدی شوهرم خب امیدوارم همیشه یه چشمش اشک باشه یه چشمش خون این فروغ خانم فکرمیکنه داره
شاهرخ روازچنگ من درمیاره ولی نمیدونه این تلویزیونی که انقدربراش هیجان داره به محض زدن به برق کل سیمکشی ساختمون رو میسوزونه اره عزیزم
خوش باشی باهاش.
به محض رسیدنمان خدمتکارپالتو پوستم رو میگیره حالاحاضرم همون ژاکت دستباف مادرم رو داشتم به زمان قبل برمیگشتم همه بالباسای خارجی اومدن یه
چندتاامریکایی هم هستن وقتی کسی رو مخاطب قرارمیدن طرف مقابل ازهیجان چرندجواب میده خودفروخته ها همه رو درمهمانی های قبلی دیدم براتون
وصف کردم همه جا پرازگله موزیک هم برای خودش مینوازه صدای هلهله میاد هردوشون دست دردست واردشدن فروغ رو خیلی قشنگ اراستن پارچه
های لباسش هم که از خارج اومده اسم کشور رو نام نمیبرم چون دقیق نمیدونم همه بهشون تبریک میگن منم بالبخندتلخی تبریک میگم بهشون فروغ
بادیدنم اخم کرده اهمیتی نداره من بخاطر بچم اومدم که نامزدی باباشه به ریزه کاری لباسش نمیپردازم چون واقعا دلم گرفته من ارزو نداشتم اینطوری
برام جشن بگیرن این مدلیش بخوره توسرم ولی باابرو میومدم خونه بخت حالامگه لنگ درهوام هرموقع بخواد صیغه ام رو فسخ میکنه میگه هری.
نمیدونم توموقعیت من بودین بدونین که ارزوهای داشتم به هیچکدوم نرسیدم حسرت به دلم ایکاش همون موقع به پسرهمسایه روبرویمون میرفتم بیچاره
چندباراومد مامان گفت داره درس میخونه اونم بااینکه اصلا این موضوع باب نبود قبول نکرد میترسیدم بعد عقد بزنه زیره همه چی خودش نه خانوادش
….بابیتابی اشکان ازفکروخیال بیرون میام نفس عمیقی میکشم مثل هردفعه عقده هام رو فرو میدم.
شاهرخ با فروغ میرقصند براشون گلای پرپرشده میریزن همه اینها برنامه ریزی خودشه فروغ تواسموناسیرمیکنه ولی شاهرخ سرحال نیست اینجوریه وقتی

به مراددل میرسه ازش زده میشه دیگه مثل کف دست میشناسمش.
بازم این اومده سراغم ولی بهتره مودب باشم خدارو چه دیدی شایدتونست کمکم کنه هرچند سگ زرد برادر شغال بالبخندکیگویم:سلام تیمسار حالتون
خوبه؟
تیمسار ارام طوری که من بشنوم:سلام ازماست شماخوبین میدونم این توله سگ حوصله ای براتون نذاشته .
جلوی زبانم رو میگیرم که نیش نزنه :مشتاق دیدارتون بودم بانو چراتومهمونیها شرکت نمیکردین.
راست راست تو چشمم نگاه میکنه به روی شریف هم نیاره مردک به خاطر تو تموم بدنم ذغال شد:ماافتخارحضوردرکناشمارو نداشتیم جناب تیمسار.
تیمسار:افتخارازبندست حالا افتخارمیدید کمی باهم برقصیم.
دیگه خیالم راحته که هواروشنه هیچ غلطی نمیتونه بکنه روبروی هم ارام تکان میخوریم چشم ازصورتم برنمیداره بالاخره هم طاقت نمیاره:بانو امروز خیلی
زیباشدین ازدیدنتون سیرنمیشم .
بالبخند:شمالطف دارید تیمسار.
از درون میگریم حالامیفهمم که هنوزاین لعنتی رو دوست دارم چون بااینکه مردان برازنده ای اینجاهست منتظریه فرصتن ولی هیچکس به چشمم نمیاد
باحسرت نگاهی به شاهرخ میندازم اوهم نگاهش به منه ولی جهت نگاشو تغییر میده دم گوش فروغ چیزی میگه که اوهم بالبخندی مستانه جوابش رو
میدهد .
لب به مشروب حتی ابجو نمیزنم همون یه بارم اشتباه کردم چون خدامو فراموش کرده بودم هرچنداون منو فراموش کرده به کدام گناه نمیدونم فقط دیگه
گوشه چشمی هم بهم نداره که اسیراین کافرها شدم .
وقتی بریز بپاش اینجارو میبینم یاد همه بچه های که ازنزدیک دیدمشون که حسرت غذایی بجز سیب زمینی داشتن لباسای اینا کجا اون بدبخت بیچاره ها
کجا خیلی وقته انقدر بلاسرم اومده که یادی ازشون نکردم ولی الان دیگه همه چیز تموم شده فکرم ازاد میشه اگر از این قفس رهابشم میچسبم به درسم
@nazkhatoonstory

#۲۹

گوربابای سیاست بخاطر هیچی ایندم تباه شد بقیه یامیمردن یا خودشونو میکشتن ولی من اشکان چیکارکنم بندازمش زیردست این عفریته .
نمیدونم چقدرگذشته که میزشام اماده شده گوسفندای کامل بریان شد چندنوع غذاکه به عمر ۱۹سالم ندیدم کمی غذا میکشم بدم اشکان اصلا اشتها ندارم
گوشتهارو تکه تکه میکنم میزارم دهانش راستی یادم رفت بگم دندان دراورده هرچند دیر ولی این چهارتاش دلمو برده مخصوصا موقع غذاخوردن که
بادندانهای جلوش میجوه نگاش به میز غذاست ازهرکدام که میخواهد بازم برمیدارم میترسم همه رو قاطی کنه انقدر جیغ میزنه ابروریزی میکنه که
ناچارمیشم بدم بهش اخه تزیین اونهام عالیست هرادم سیری هم به اشتها میاد.خداروشکرسیرشد بعدازلحظاتی همه رو فرامیخوانن حلقه به دست هم
میندازن کیک میبرن ازوصف حالم عاجزم این تیمسارم برای خودش حرف میزد فقط سرمو تکان میدم .
ازبی بی گل میخواهم که زودتر برویم اوهم طبق معمول اشکان رو بهانه قرارمیده درحالیکه داره کیف میکنه ازاهنگ به وجداومده نمیخوام بخاطرخودم شادیش
رو زایل کنم چون توخونه فقط مارو میبینه ازدیدن این همه ادم خوشحاله بچه هام سرگرمش کردن با قدمای ناهمسان میره دنبالشون بی بی گل رو هم منصرف
میکنم غم رو تو نگاهم خونده اه میکشه بجزاین کاری ازدستش برنمیاد .
اونهاخوشن یعنی همه خوشن الا من بالاخره مهمونی کذایی تموم میشه راهی میشیم اشکان مست خوابه خودمم میرم حمام یه دل سیرمیگریم
خداروشکرهمیشه بعدازحمام چشمام سرخ میشه پس کسی شک نمیکنه باری پیشانی نوشت خودم رو تخت دراز میکشم نمیدونم چقدرزمان گذشته شاهرخ
وارد اتاق میشه خودمو به خواب میزنم خم میشه اشکان رو میبوسه نفس عمیقی میکشه میره بیرون.
از روزنامزدی مدام اینجاست تا شوهرشو از سر نکشم اون اومده رو من ولی پررو منم پایین نمیرم ازبی بی گل شنیدم رابطش با اشکان خوبه اره دیگه باید یه
جوری منوازاین خونه بندازه بیرون یا نه داره وابستش میکنه بچمو بهم زیادی میدونن دنیاسرناسازگاری داره با من.
هیچ جزحسرت نباشدکارمن
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیربرپایم زدند
وای ازاین زندان محنت بارمن
مدتی میشه ندیدمش توی عمارت جلویین امروزبی بی گل میگفت:اصلا ازاین دختره خوشم نمیاد همه کاراش ریاست اقام روی خوش نشانش نمیده وقتی حرف
میزنه توجهی بهش نداره همه فکروذکرش اشکان اونم حرصش درمیادمادر مدام میخوادازجلوی چشماش دورش کنه مادرجون.
میدونم که اهل غیبت نیست ببین چقدر سربه سرش گذاشته که صدای اینم دراومده.
بایدزیروبم زندگیش روبکشم بیرون بهترین فردهم بی بی گل چون ازبچگی شاهرخ رو بزرگ کرده پس همه خاندان اینها رو باید بشناسه.
میگویم:بی بی گل شمافروغ میشناسیش میخوام همه چی دررابطش بدونم.
تسبیحش رو میچرخونه:سرم میرفت این حرفاروبه هیچکس نمیزدم ولی چون رقیبته بهت میگم مادرازبچگیش افاده ای بود خودش کفشاشو درنمیاورد
خدمتکارا رو مجبورمیکردگول ظاهر زیباشو نخور با اون همه ارایش میمونم خوشگل میشه حرفه ای مادر درسش به زور بهترین معلمها تازه قبول میشدولی
همیشه شاگرداول مدرسه بوددیگه خودت که بهترمیدونی وقتی خبراول شدنش اومد همین چندسال پیش اقا انقدرخندید که حدنداشت باتلفن کلی سربه
سرش گذاشت که اخرم تلفنو قطع کردباباش چه جشنی گرفت اقام فرستادش فرنگستون راستش یه سربازی ازگارد رو دوست داشت ولی پسره محل سگ
بهش نداد بیچاره رو انداختنش بیرون اونم خیلی زرنگ بود دیدمش از چهره مادرجون جای پسرم باشه خیلی قشنگ بود بهش حق دادم اونم از جذابیتش
استفاده کرد ازدخترای همین سرهنگا رو فراری داد بیچاره سرهنگم ازابروش براشون جشن گرفت جشنی که مادربه عمرم ندیدم الانم خودش چون جربزه
دار بود شده افسرگارد دیدی برای جشنش چقدرمته به خشخاش گذاشت که اونم قربون خدابرم نیومدن یعنی دختره نذاشت این زبل خانو میشناسه ازبین
این همه جونم اقا روانتخاب کرد که از هرنظریه سروگردن از پسره سرتره ولی مادرجون…….. .
ازادامه حرفش منصرف میشه به نمازش میپردازه پس طرف مقابلم عقده ای قربون خدابرم هرچی دیوونه ست گیر مامیافته
@nazkhatoonstory

#۳۰

اشکان دیگه راه میره هرچند تنبلی میکنه موقع خوراکی مثل برق میدوه ولی زمانهای دیگه مثل خرس ارام ارام میایدتازگیها میگه ما…ما اینم از حرف زدنش
روزبه روز که بزرگتر میشه وابستگیم شدیدترمیشه هرچندموقع حاملگیم بامشت بهش کمم میزدم ولی حالا فرق داره تنها داراییم تو زندگیه.
قراره شاهرخ باخانواده عموش برن شمال بی بی گل ساکش روهم اماده کرده اشکانم این گوشه افتاده چندروزه بیحاله حالا میفهمم که مریضه بی بی گل مدام
داروگیاهی بهش میذه تا تبش پایین بیاد از دکترخوشش نمیاداخه خودشم بیمارشدنی با همین گیاهها خوب میشه بدون اینکه ببینمش رفت یعنی خودم
نخواستم بچه روبوسید رفت به بی بی گل هم سفارشش رو کرد بله دیگه خانوم میخواد خوش بگذرونه سرخر میخواد چیکار .
اشکان از شدت تب میسوزه بی بی گل خودش به دکتر زنگ میزنه خدانگه دارش باشه زود هم امد .
دکتر:پس چرا انقدردریرخبرم کردین.
با نگرانی :مگه مریضیش چیه دکتر؟
دکتر گوشی رو روی سینه اش تکان میده:انفولانزاست بفرستید داروهاشو بگیرن.
بی بی گل مثل فشنگ درمیره تا اقارحمت رو صداکنه من که جایی رو نمیشناسم وای بچم داره پرپر میشه اشکام روونه .
دکتر:براش سوپ رقیق درست کنید تنقلات هیچی بهش ندین تابهتربشه داروهاش رو باید سروقت بخوره اتاقش گرم باشه .
به محض امدن اقارحمت دکتر امپولش را میزند کلی ازش تشکرمیکنم کناربسترش نشستم برای خودم مویه میکنم
طفلی غنوده دربرمن بیمار
باگونه های سرخ تب الوده
باگیسوان درهم اشفته
تانیمه های شب نیاسوده
موهاشو نوازش میدهم درخواب ناله میکنه وای مادرحالا میفهمم چراتاصبح بالای سرم مینشستی مدام دستمال نمدار رو پیشانیم میزاشتی مادرها راست میگن
تاخودتتون مادر نشید نمیتونید مارو درک کنید
نزدیکای صبح تبش پایین امده نماز شکر میخوانم بی بی گل براش سوپ درست کرده ازخوردنش امتناع میکنه ولی بادعواهم که شده بهش میخورانم طفلی
بغض کرده سرش رو میزارم رو سینه ام میگم:عزیزدلم وقتی که خوب شدی یه عالمه غذاهای خوشمزه میدم بخوری برات قاقا میخرم ولی باید خوبشی بعد
باشه عزیزم.
نگاش میکنم انگارمیفهمه چی میگم اسم قاقا روخوب میشناسه باچشمای معصومش دلمو میلرزونه بهش شیر میدم حمامش میکنم دیشب خیلی عرق کرده
بود عاشق بوی عرق تنشم وقتی میبرنش عمارت جلویی لباساش رو بو میکشم .چنرروز طول کشیدتابهترشدتواین مدت لاغر شده وقتی دکتربهش امپول
میزد جیغای بنفش میکشید دیگه دکترو میشناخت به محض دیدنش به لباسم چنگ میزدتاکسی نتونه ازم جداش کنه .
امروزحضرت اشرف بعدازیه هفته برگشتن پوستش تیره تر شده معلومه زیرافتاب نشسته من که تا قمم نرفتم نمیدونم شمال چه جوریه وقتی از
درواردشدمن داشتم با اشکان بازی میکردم به محض دیدن اشکان خشکش زده میگوید:بچه چرا اینطوری شده ؟
جوابش رانمیدهم شب بیداریهاشو هزار دردسرش مال من اقا ترتمیزفقط بازیش بده دادمیزنه:باتوام مگه کری پرسیدم چی شده؟
منم عین خودش صدامو میبرم بالا:تاحالاکجابودی هان؟مسافرت خوش گذشت بله بایدم خوش گذشته باشه کجابودی وقتی این بچه داشت توتب میسوخت
هااااااااااا وردل فروغ خانوم انفولانزا گرفته بود برای اینه که لاغر شده فهمیدی؟
اشکان رو میگیره به سینه ستبرش فشارمیده مدام سروصورتش رومیبوسه میگوید:چرابهم خبر ندادین تابیام.
باپوزخند:چه جوری اقا؟
بلندمیشه میخوادباخودش ببرتش جلوش میایستم:حق نداری ببریش معلوم نیست بابچم چیکارکرده که اینجوری مریض شده خودتم میدونی سابقه همچین
چیزی نداشته گفتی برام کلاس بچه داری بزاره معلومه لباس بچه کمه میبرتش سوارتابش میکنه اینم قهقه اش میره هوا همونجورعرق کرده میبره توحیاط
میچرخونتش به نظرتم داره محبت میکنه نه جانم میخوادبچموبکشه یادت باشه اگه اتفاقی برای اشکان بیافته به ارواح خاک مادرم قسم باهمین دستام زیر
چاه توالت کمارسوزی جونت زنده به گورش میکنم هرموقع خواستی ببینیش بیااینجانترس جلوی چشمت ظاهر نمیشم یاوقتی میبریش پیش دلبرجونت
بایدخودم باشم تا یه موقع زهر بهش نده .
ازچشمام خشم زبانه میکشه بیحرف سرجاش میشینه نمیتونه حرفی بزنه لاغرشدن اشکان گواه حرفامه.
میگویم:نمیخوادبه بچه من برسه مادرمرده نیست خیلی بچه دوست داره یدونه عین من بزارتودامنش شما که متخصصی ..(قهقه میزنم) وای فکرکن عروس
باشکم بالا اومده واردسالن بشه ای خدااااا.
ازشدت خنده اشکام سرازیرشده باعصبانیت:دهنت رو ببندد فروغ انقدربرام ارزش داره که نخوام همچین کاری باهاش بکنم ولی تولایقش بودی که حامله
بودی که صیغه ات کردم ارزش وقرب ادما فرق میکنه خانوم.
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x