رمان آنلاین گل مریم من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۷۱تا۸۰ 

فهرست مطالب

گل مریم من رمان آنلاین سرگذشت واقعی الهام ریاحی

رمان آنلاین گل مریم من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۷۱تا۸۰ 

رمان:گل مریم من 

نویسنده:الهام ریاحی

#۷۱

شاهرخ:زنده بودنش از صداش مشخصه که اعصابم رو به هم میریزه خفش کن.
مریم:اگه ناراحتی میتونی بری کسی اصراری نداره بمونی.
شاهرخ:خونه تو مگه که ازت اجازه بگیرم تو اینجا مهمونی یادت رفته.
مریم:نه من صاحبخونم نه تو پس حرف نزن.
شاهرخ:من صاحب همه چیزم اینو بدون هرچی که بخوام بدست میارم اینجا رو به دوبرابر قیمتش میخرم چی خیال کردی هان.
مریم:با پول مردم “بله میتونی بخری.
شاهرخ:اونش به خودم مربوطه ولی محض اطلاعت من ارث خانوادگیمون بهم رسیده که انقدر پولدارم .جد مبارکم برامون گذاشته نه مثل بعضیها.
نباید جروبحث کنم که فایده نداره اخرش خودم خرد میشم نمیخوام جلوش گریه کنم بچه رو میزارم پایین .تو اشپزخونه برای خودم چایی میریزم میخوام
برم که به خودم نهیب میزنم که رسم مهمان نوازی نیست سه تا میریزم ومیبرم بهم خیره شده .تو دلم به بیبیگل احسنت میگویم که انقدر خوشگلم کرده تا
چشم این دربیاد.
شاهرخ:چه خبره به خودت رسیدی؟
مریم:قراره چه خبر باشه اونم از کی .؟
شاهرخ نگاهی به قدوبالام میکنه میدونم که اقا میخواد اذیتم کنه بی حرف مینشینم وچاییم رو میخورم دست از نگاه خیرش برنمیداره کلافه شدم میگویم:ادم
ندیدی؟
شاهرخ:ادم چرا ولی فرشته نه ندیدم.
پوزخندی میزنم:بهتره این حرفارو به کسی بزنی که زود خر شه نه من.
شاهرخ:اون موقع تو چه فرقی با بقیه خرها داری؟
مریم:من خر نیستم اقا .شما خودت چون خری فکر میکنی همه مثل خودت خرن دلیلش اینه.
قهقه میزنه:حال این اقا خره دلش میخواد این فرشته خانوم رو ببوسه اشکالی داره.
اشکان رو میفرسته حیاط “میخواد کلافم کنه بلندمیشم تا برم حیاط با یه خیز بازوم رو گرفت :کجا عزیزم؟
پسش میزنم :برو کنار الان بیبیگل میاد.
شاهرخ:اون بیشتر از این حرفها میفهمه میدونه خیلی وقته ازهم دور بودیم نیاز به تنهایی داریم ولی تو نمیفهمی که من بعد چندمدت اومدم اینجا اینجوری
باهام رفتار میکنی .
فکری مثل برق از سرم گذشت باید حسابش رو برسم با لبخند میگویم:نه عزیزم میفهمم حالام میخوام که اجازه بدی که برم اب بخورم چون خیلی تشنمه.
با لخند میگوید:باشه ولی فقط برو اب بخور بیا چیزی هم نمیخواد به صورتت بزنی همین جوری هم خوشگلی
دری ازت درارم که کیف کنی هرچند خودم بیشتر عذاب میکشم رفتم اشپزخونه بدون اینکه طعمش رو حس کنم مقداری فلفل مالیدم رو لبام .به طرفش
میروم ورو پاهاش مینشینم :حالا دختره خوبی شدم نه؟
شاهرخ:اره الان خوبی همیشه اینجوری باشی خوبه.
تو دلم میگویم تا هربلایی دلت خواست سرم بیاری.میبوستم اولش متوجه نشد ولی بعدش مثل برق گرفته ها ازم جدا شد ورفت اشپزخونه “صدای اب میاد
داره اب میخوره فلفلش خیلی تنده حالا حالا ها اثرش نمیره.
میگویم:تند بود عزیزم .
برگشت سمتم معلومه دیوانش کردم میگوید:نه تند نبود عزیزم.
به طرفم میاد ایندفعه لج کرده فکر اینجاش رو نکرده بودم چون نمیشد پیش بینیش کرد تمام لبم داره ازش خون میاد حالا چه حسی که فلفلم بره رو
زخمهام .
صورتم رو زیره اب میگیرم داره میخنده :خوب بود عزیزم نه.
بیبیگل با اشکان اومد تو از همون نگاه اول فهمید اوضاع قمر در عقربه “میانه داری میکنه :اقا چایی خوردین.
شاهرخ با لبخند میگوید:چقدر هم خوش طعم و خوش بو بود .
بیبیگل دوزاریش نیافتاد میگوید:چایی صندوقی اقا “من بعد از این چایی میخرم.
@nazkhatoonstory

#۷۲
شاهرخم قهقه میزنه:اره بیبیگل بخر بخر.
بیبیگل با تعجب نگاهش میکنه وبا اشاره ازم میپرسه چی شده با اشاره جواب میدهم زده به سرش.شامش رو خورد وگفت:بعد کاراتون بیایید باهاتون حرف
دارم.
سریع وسایل رو جابجا میکنم وبا بیبیگل میرویم از پنجره به بیرون خیره شده هیچوقت ندیده بودم اینطور غرق بشه در فکروخیالاتش.
میگویم:چی کارمون داشتی .
شاهرخ نشست :قراره برای اخر هفته هر سه تاتون رو بفرستم برید.
مریم:کجا؟
شاهرخ:یادت رفته “باید برید ترکیه .
بیبیگل:اخه الان که ابا از اسیاب افتاده دیگه چرا اقا.
شاهرخ:هیچی تغییر نکرده منتظر فرصت مناسبن تا گیرم بندازن اگه شما اینجا باشید همه چی خراب میشه بهتره اماده باشید بحثم نکنید چون اصلا حوصله
ندارم.الانم میرم چون شبانه کسی نمیتونه چهرم رو تشخیص بده .
مقداری مدارک گذاشت رو فرش :اینها مدارک مورد نیازتونه وتوش پولم هست هرچند زیاد نیست یه موقع وسط راه گیرتون نندازن بخاطر پول این کسی

که داره میبرتتون اشناست برادرش تو چنگ منه “بهش قول ازادی دادم هرچند قاچاق میکنن ولی چاره چیه ریشم گروشه .وسایل زیاد برندارید .
بیبیگل:مادر با بچه کوچیک کجا بریم؟
شاهرخ دستی به موهاش میکشه :منم تا الان به خاطر این بچه صبر کردم دیگه جا برای موندن ندارید.
شاهرخ:چه خبره وسایل برداشتین.
میدونم داره بهانه میگیره همه عصبانیتش رو سرمن خالی کنه میگویم:من که وسایل برای خودم بجز سه دست لباس هیچی برنداشتم وسایل بچه ها زیاده .
lوقع رفتن فقط اشکان رو که خواب بود بوسید وبدون حرف رفت.بیبیگلم بخاطر من اسیر شده اخه من دست تنها با دوتا بچه کوچیک کجا بزارم برم اونم
کشور غریب تو هموطنام جایی ندارم چه برسه به اونجا.از لحاظ زبان مشکلی ندارم چون اصالتا ترک زبان هستیم میتونم گلیمم رو از اب بکشم بیرون فقط
برای بیبیگل سخت میشه چون اهل شمال وزبان ترکی نمیدونه ومسئولیت همه چی روی دوش منه.مدام در این چندروز بیبیگل تو فکره ووقتی بچه ها خوابن
به یه گوشه خیره میشه ووقتی دلیل ناراحتیش رو میپرسم میگوید:چیزی نیست مادرجون .
کل وسایلمان یک چمدان با ساک دستیست که بیشتر لوازم بچه هاست تامن.امشب ساعت ۸راه میافتیم بیبیگل رفت ته باغ به خیال خودش که من متوجه
نشم داره گریه میکنه به دل بزرگش حسرت میخورم خیلی دلش میخواست قبل رفتن یه سر بره سرقبرپدرومادرش دل منم داره پرمیکشه ولی از ترسم
نمیتونم بیرون برم واوهم قبر عزیزاش شهرستانه “براشون نماز خواندم تا خودمم به ارامش برسم غذای بچه ها رو دادم وهردوشون خوابن که شاهرخ اومد
وسایل رو جابجا کرد با اخمی بین ابروهاش نمیتونم حرف بزنم میدونم بشکه باروت نیاز به جرقه داره برای ترکیدن .
حرفی نمیزنه اشکان بغل بیبیگل وپریماهم بغل من نشستیم وراه افتادیم از ترس اینکه کسی پیدامون کنه خودش مارو تا کردستان میبره .تو ماشین کسی
حرف نمیزنه وهرکس در فکر خودش غرق شده .چون هوا تاریکه فقط نور ماشین روی جاده افتاده وهیچی معلوم نیست .بیبیگلم خوابش برده چون دیشب
تا صبح نخوابید خودمم همچنین ولی خواب به چشمام نمیاد .
صدای پریماه درامده شیر میخواد .شاهرخ:صداش رو قطع کن تابقیه رو بیدار نکرده.
جوابش رو نمیدم وپریماه ساکت میشه جاشم عوض میکنم تا دیگه نق نزنه وبخوابه.شاهرخ سرعتش بالاست وسفت به صندلیم چسبیدم میگویم:ارومتر
شاهرخ با این سرعت تصادف میکنیم ها.
شاهرخ:باید قبل از صبح اونجا باشیم تا راحت ردتون کنه وگرنه باید تا شب صیر کنید نمیخوام وقت تلف شه.
نمیدونم چقدر گذشت که ماشین رو نگه داشت وگفت:تا نگفتم پیاده نشید .مدام سرک میکشم تا جایی رو ببینم شاهرخ به سمتی که چراغ کم سویی روشنه
میرود سایه یه نفر دیگه هم هست باهم انگار دارن حرف میزنن وشاهرخ به سمت ناشین برگشت وگفت:بیبیگلم بیدارکن وپیاده شید.
وقتی همگی از ماشین پیاده میشویم مردی جلویمان ایستاده وصورتش واضح نیست چون ریش تمام صورتش رو پوشونده ولی خیلی خوب فارسی حرف
میزنه .شاهرخ وسایل رو کنارمون گذاشت وگفت:به محض رسیدن به اسماعیل بگید بمن زنگ بزنه منتظرم.
اشکان رو از بیبیگل گرفت وبوسید واز برق چیزی که تو دستشه فهمیدم طلاست که انداخت به گردنش .ناراحتم از اینکه یه بارم به صورت پریماه نگاه نکرده
@nazkhatoonstory

#۷۳

ه ولی در کمال ناباوری از م گرفنش وبوسید به گردن اوهم زنجیر انداخت وگفت:مواظب هرجفتشون باش.
کمی از انها فاصله میگیرم ومیگوید:این برگه رو بگیر صیغه نامته واینم مدارک بچه ها این دفترچه هم برای بچه هاست که اگه اتفاقی برای من افتاد پشتوانه
داشته باشن تو خارج هم هرچی داشتم فروختم وبراتون اونجا خونه خریدم تا اذیت نشید وشخصی به اسم اسماعیل خان رابط من باشماست که البته فقط من
خبر از شما دارم .درضمن گوشات رو خوب باز کن حق ازدواج نداری چون باید مواظب بچه ها باشی در غیر اینصورت از طریق وکیلم بچه ها رو میگیرم
وخودتم میندازم تو خیابونها “شک نکن که میتونم چه اینجا چه ترکیه “همیشه تو مشت منی اینو فراموش نکن.
میگویم:چه خیری که شوهر باشی ازت دیدم که از یکی دیگه ببینم .من بچه هام رو با دنیا عوض نمیکنم درضمن همه مثل تو نیستن هرروز یه زن عوض
کنن .من پایبندم اینم” تو فرو کن توی گوشت .
شاهرخ:این لحظه اخرم دست برندار از این زبون درازی حیف که مجبورم بزارم بری وگرنه من تو رو به عنوان کنیز خریدم حالام برو تا عصبانی نشدم.
تو لحظه اخر که میخواستیم سوار ماشین شیم بیبیگل کنار گوشم گفت:ازش خداحافظی نمیکنی.
میگویم:خداحافظی کردم .
بیبیگل:زن و شوهر اینجوری خداحافظی میکنن برو بوسش کن مادر.بعدا حسرت امروز رو نخوری.
به ناچار نزدیکش رفتم میگوید:چیزی یادت رفت .
میگویم :نه بیبیگل گفت ازت درست وحسابی خداحافظی کنم .حالا صورتت رو بیار پایین.
میخندد:خوب بیبیگل رو بهانه میکنی ها ولی بیا اینم صورت.
گونه هاش رو میبوسم ومیگویم:خداحافظ با اینکه بهم خیلی ظلم کردی ولی من بخاطر بچه ها بخشیدمت .
بازوم رو گرفت:منم بخاطر بچه ها از این زبون تلخت میگزرم .واو هم منو بوسید “دلم گرفته ولی نمیزارم چشمای نمناکم رو ببینه وبه ریشم بخنده .سریع
سوار ماشین میشوم وراه میافته بیبیگل براش دست تکان میدهد ولی من نه یعنی نمیخوام اشکام رو ببینه برای اخرین بار وقتی که ازش دور شدیم به عقب
نگاه کردم ودیدم همچنان ایستاده .بیبیگل روش رو کرده اونمور تا راحت گریه کنم .
بعد از لحظاتی مرناشناس گفت:پیاده شید.
وقتی همگی پیاده شدیم کوهی رو نشانمون داد وگفت اونورش میشه ترکیه باید از اینجا بریم بالا .
صدایی گفت:خوشامدی شرکو خان.
اسم مرد پس شرکوست میگوید:اومدی ایرج .زود باید راه بیافتیم که وقت تنگه.از بس ماشینش داغون بود تمام بدنم درد گرفته بیچاره بیبیگلم با اشکان
بیشتر اذیت شد ولی منو شرمنده خودش کرده حرفی نمیزنه اگه شخص دیگه ای بود کلی اه ونله میکرد
مرد نگاهی به ما کرد وبی حرف وسایل رو برداشت وشرکو هم اشکان رو بغل گرفت ومنم پریماه رو بستم پشتم تا راحت راه برم .مسیر اولش سخت نیست
ولی رفته رفته داره نفسمون رو میگیره بیچاره بیبیگل وسط راه ایستاد ونفسی تازه کرد اشکام که بین راه بیدار شد با دیدن مرد که او را به پشتش بسته تازه
خوشش هم امد فکرکرده داره سواری میدهد .
مسیری که خیلی شیبش تنده جلومون قرار گرفت که شرکو گفت:اینجا رو باید تکی برویم .
اول ایرج خان میرود با وسایل وبعدش با صلم صلوات من میروم شرکو میگوید:به پایین نگاه نکن ومستقیم برو .
اخر راه کم سنگی از زیر پام سرخورد اگه ایرج خان دستم رو نگرفته بود قل میخوردم میرفتم پایین .صدای فریاد بیبیگل خاموش شد وقتی به مقصد رسیدم
رنگ خودش پریده ولی بااین حال میاید مدام لبش تکان میخوره داره صلوات میفرسته .خداروشکر همگی سالم رد شدیم ونزدیک شب روز بعد وارد
خاکشون شدیم .اون طرف هم مثل ایران ساکنان کوهستانهاشون کردهایشان هستن که به زبان خودشان حرف میزنن .
با رسیدن ما چند نفر دور اتش نشسته بودن وحرف میزدن که به محض دیدن ما حرفشان را قطع کردن وبما خیره شدن .لباسهای محلی پوشیده بودن
ودورتادور کمرشون هم گلوله بسته بودن وهمه بلا استثنا سیبیل گذاشته بودن که حتما توشون نشانه مردانگیست .شرکو بلند گفت:اینم مهمانانمان.
همه بما دقیق شدن زیر نگاهشان ذوب میشوم مخصوصا که زنی بینشان نیست یکی از انها که جوانتر از بقیست میگوید:حکومتیا دنبال این جغله هان .
شرکو با عصبانیت میگوید:دهنت رو ببند شرمان
@nazkhatoonstory

#۷۴

اوهم ساکت شد ولبخند از لبانش محو شد .شرکو خطاب بما گفت:ایرج وسایلتان رو میاره به خونه برید استراحت کنید که صبح عازم انکاراییم .
ایرج بدون حرف چمدانها رو برداشت وراه افتاد ماهم پشتش رفتیم که بیبیگل دیگه نتونست اشکان رو بغل کنه از دیروز هممون رو اذیت کرده چون مسیر
بد بود نمیزاشتیمش زمین عصبانی شده بود مدام پیله میکرد چندبار خواستم تنبیه اش کنم که شرکو نذاشت وبا خودش برد .شرکو امد واشکان رو که خواب
بود بغل کرد وراه افتادیم بقیه رفتن تو من دم در اول پریماه رو گذاشتم زمین ورفتم جلوی در تا اشکان رو بگیرم شرکو داخل نیامد وقتی خواستم اشکان رو
ازش بگیرم دیدم بهم خیره شده اخم کردم که باعث شد لبخندی به لب بیاره وبرود.بدم امد منظورش از لبخندی که بهم میزنه چیه همه افتادن از خستگی
ولی من خوابم نبرد میترسیدم یه نفر بیاد تو من و بیبیگل با دوتا بچه چکار میتونستیم بکنیم دربرابر اینهمه مرد با تقه ای به در بلند شدم رفتم پشت در
اهسته گفتم:بله؟
صدای خودشه:این غذا رو بگیر بخور .
از ترسم درو باز نمیکنم با اینکه دلم داره از گشنگی ضعف میره میگویم:ممنون میل ندارم.
شرکو:من غذا رو میزارم پشت در برش دار.اینجا چون همه خستن صدای بچه اذیتشون میکنه بهتره بخوری تا سیرش کنی .درضمن نترس ما خودمون
ناموس داریم میدونیم امانتداری از ناموس مردم یعنی چه.
کمی از اضطرابم کم کرد ولی رفعش نکرد به محض شنیدن صدای پاش درو باز کردم غذا رو برداشتم .تخم مرغ با ماست ونون محلی از بوش به هوس
افتادم کمی خوردم که اشکان بیدار شد فهمیدم گشنشه چون به محض دیدن غذا نشست .براش لقمه گرفتم انگار از قحطی در رفته باشه میخوره “دور
دهانش ماستی شده از بس خوشش اومده به محض سیر شدنش پریماه بیدارشد سریع شیرش دادم تا صداش بیرون نره وبعد لحظاتی همگی خوابیدیم
.نمیدونم چقدر گذشت که با تقه ای به در بلند شدیم ایندفعه بیبیگل سینی صبحانه رو گرفت وخوردیم اماده شدیم هنوز افتاب نزده شنیده بودم فعالن نه تا
این حد سرهم ۳ساعتم نخوابیدن ولی همگی قبراق مشغول کارشونن.
یکی از مردان گفت:بهتره ببریشون یه موقع بیهوا بهمون حمله میکنن .
سریع راه افتادیم وبعداز ظهر رسیدیم به انکارا البته هیچی از محیط اطراف نفهمیدیم چون خواب بودیم به محض رسیدنمان مردی به استقبالمان امد ودست
شرکو رو فشرد وخطاب بکا با زبان ترکی گفت:خوش امدید .
که به ترکی جوابش رو دادم بیچاره بیبیگل مونده چی بگه براش ترجمه میکنم لبخندی میزنه وبا سر تشکر میکنه لوازم رو که گذاشتیم داخل شرکو
گفت:من دیگه ماموریتم تمام شد ولی اگه اون شوهرت برادرم رو ازاد نکنه ……..با اشاره سر بهم فهماند که از ما استفاده میکنه وادامه داد :اگه یه موقع
کاری داشتین تو بازار محلی شخصی به اسم ولی خان هست اگه بگی با من کار دارید بهم خبر میده فعلا خداحافظ.
خیلی لفظ قلم ازش تشکر کردم که امگار خوشش نیامد ورفت.خونه جدیدمان دلبازه وفکر کنم خود شاهرخ عاشق دارو درخت که همه جاهایی که براشه پر
از درخته ولی سبک خانش مثل روستایی هاست ومحل زندگیمان پر رفت و امد وبازارها نزدیک خانست.
امروز به اتفاق بیبیگل وبچه ها میریم بازارشان انقدر برام جالب بود همه بساط کردن واز مغازه انچنانی خبر نیست منو بیبیگل از قسمت تره بارش خوشمون
اومد مقداری ماهی دادیم برامون تمیز کردن با مقداری مواد دیگر خریریم وراه افتادیم اشکان به خوردنیها گیر داده ومجبورن مقداری برا شمیخرم اخه
چون باز بودن میترسم مریض شه اخه محیط اینجام کمی الودست بوی مرغ وماهی وسبزیجات همه چی خورده بهم .خیابان ما هم سبک ساخت خانه ها شبیه
به همه ومردمش هم خوبن تو برخوردایی که داشتم فهمیدم اتفاقا همسایه بقلی ما هم باهامون صمیمی شده اسمش سوداست وچهارتا بچه داره دو دختر
ودوپسر .خودش هم خیلی خوب ومهربان وقتی ازمون پرسید کجا بودیم الان اینجا چکار میکنین گفتم شوهرم تاجره والانم رفته سفر نمتونم به هیچکس
ماهیتم رو لو بدم میترسم برام مشکل ساز بشه هر صبح به خواسته خودم بچه هایش میامدن به حیاط ما وبازی میکردن پسرهاش با اشکان همسنن ولی
دختراش بزرگترن هرچند شیر به شیر هستن .
پریماهم دیگه بزرگ شده وشکل خودش رو نشون داده بیبیگل وسودا میگن شبیه خودمه وانقدر دوسش دارن که نهایت نداره اوهم اخه بامزست وتوجه
همه رو به خودش جلب میکنه از زیبایی.بهش یواش یواش غذا میدم تا بیافته به غذا “بیبیگل میگوید کمی موهاش رو کوتاه کنم تا تقویت شه ولی میخوام
موهاش رو بلند کنم وببافم .
اسماعیل خان هم برامون سنگ تمام گذاشته وحواسش بهمون هست ومدام با شاکان بازی میکنه سودا میگه:زنش الان نزدیک یازده سال ازدواج کرده
ابستن نشده وبا زور دعا وجادو جنبل مردرونگه داشته.
همیشه خبر همه همسایه ها رو از سودا داریم با اون موهای قرمز وصورت کک دار بامزست با اینکه تپله ولی خیلی زبله ومثل فرفره دور خودش میپیچه
@nazkhatoonstory

#۷۵

وعاشق فضولی وقتی از خبری سردرنیاره کلافه میشه وبه همه بند میکنه .
این اواخر از نگاه اسماعیل خان خوشم نمیاد طوری نگاهم میکنه که انگار خریداره “بهش رو نمیدهم وبه بهانه های مختلف از سرم بازش میکنم یا وقتی میاد
بیبیگل رو میفرستم سراغش ولی پررو تر از این حرفاست وهردفعه به بهانه خبر مهم میاد پیشم که هیچکدوم هم مهم نیست چندبار درباره شاهرخ سوال
کردم خوشش نیامد وبحث رو عوض میکرد تا اینکه امروز گفتم:اسماعیل خان از شاهرخ خبری ندارید؟
ابروهاش رو درهم کشید :نه خبر ندارم خودش زنگ میزنه احوال شما رو میپرسه وقطع میکنه الان نزدیک سه ماه زنگ نزده .
با لبخند شیطنت بار میگوید:فکرکنم سرش گرم باشه خانوم.قهقه ای هم میزنه ودندانهای نداشتش رو به نمایش میزاره هروقت اینجوری میخنده حرصم
درمیاد .
از این حرفش دلم گرفت بله دیگه با بودن فروغ دیگه سراغی از ما نمیگیره وپی خوشی خودشه خطر رو هم که ماباشیم از خودش دور کرده ولی با اینحال
جواب میدهم:من به شاهرخ اطمینان دارم ومنتظرش میمونم.
دهن گشادش رو بست وبا اخم گفت:فعلا خداحافظ کار دارم باید برم.
بیبیگل وارد شدوگفت :گمونم گلوش پیشت گیر کرده مادر .
با حرص میگویم:غلط کرده مردک اشغال “از اون شاهرخ چه خیری دیدم که از این ببینم هرکدوم یه بچه میزارن تو دامنم و ولم میکنن.
بیبیگل:مادر این چه حرفیه میزنه شاهرخ به خاطر تو خودشو از دیدن بچه هاش محروم کرد بی انصافی نکن .
میگویم:حقیقت میگم بیبیگل منو فرستاده کشور غریب اون موقع خودش با فروغ جونش خوشه منم ویلون سیلون این کشور غریب شدم .
بیبیگل:نه عزیزم اگه زنگ نزده حتما دلیل داشته در ضمن زود قضاوت نکن که بعدا پشیمون میشی.
مریم:بیبیگل اخه چرا باید باور کنم با زنگ نزدنش این مردک رو پرو کرده میخواد از اب گل الود ماهی بگیره “ببینه ما مردیم یا زنده ایم .
بیبیگل سری تکان میدهد ومیرود میدونه الان که عصبانیم هیچ حرفی رو قبول نخواهم کرد براساس قضاوت خودم جلو خواهم رفت .این هم یکی از
خصوصیات اخلاقی منه که فکر کنم تا بحال باهاش اشنا شده باشید وچوب همین اخلاقم رو هم خوردم چقدر مادرم گفت دنبال این برنامه ها نرو بیا اینم
نتیجه اش منم با دوتا بچه تو دامنم.
هر روز که میگذره عصبانی تر میشم وبه بچه ها پیله میکنم بیچاره بیبیگل از جلوی چشمم دورشون میکنه تا مبادا کتکشون بزنم اخه از این طرف هم این
اسماعیل خان پیله کرده ومدام میگه شاهرخ دیروز زنگ زد وبا همسرش مسافرت هستن بخاطر همین نتونسته زنگ بزنه .
منم مثل اسپند رو اتیش مدام بالا وپایین میپرم بیبیگلم این مردک رو نفرین میکنه میگوید:با حرص خوردن چیزی درست نمیشه ودستت به شاهرخ نمیرسه
اینجوری شیرتم خشک میشه.
پریماه دیگه جون گرفته میتونه بشینه واصوات بی معنی از خودش ایجاد کنه .تا چشم گذاشتم یکسالشم شد وبراش با سودا تولد گرفتیم وکلی خوش
گذشت .جدیدا فکری تمام ذهنم رو مشغول کرده وتا صبح بهش میاندیشم .اسماعیل خان مابین صحبتهاش گفت:منم تو حسرت اولادم به زنی که بتونه برام
یه پسر بیاره زندگیم رو بپاش میریزم .موقع ادای این کلمات مستقیم به چشمانم مینگرد مخصوصا وقتی میگوید اون زن .منظورش منم خوب درک میکنم
که داره زمینه چینی میکنه تا اصل حرفش رو بزنه .اخه منم تا کی بی سرو همسر بمونم وشاهرخم که اصلا به یاد من نیست در ضمن انقدر بچه ها رو دوست
داره که هردفعه دست خالی نمیاد واشکانم بهش میگه عمو “خب چه بهتر که بالای سر اینها هم سایه پدر باشه ولی خودم میدونم منشا این فکر لج ولجبازی
با شاهرخ میخوام اذیتش کنم وبفهمه با شخص دیگری بودن چه مزه ای داره از این تفکراتم لبخندی میزنم .
بدون اینکه بخوام قبل امدن اسماعیل خان روزهای خاصی میاد سرمیزنه به خودم میرسم واوهم با نگاه تحسین برانگیزش نظاره ام میکنه وداره با بچه ها
بازی میکنه ولی چشمش به منه وهرجا برم با نگاهش تعقیبم میکنه وبه بهانه های مختلف برام هدیه میاره کاری که شاهرخ هیچوقت انجام نداد حتی سره
بدنیا اومدن بچه ها دریغ از یک هدیه.تازه همیشه خدا طلبکارم بود “بیبیگل هم مدام حواسش بماست ولبش رو میگزه .خدا شاهده از این مرد بدم میاد وقتی
حتی نگاهم میکنه چندشم میشه چه برسه به اینکه بخوام زنش بشم حالم بد میشه ولی نمیدونم چرا شیطون رفته تو جلدم ودوست دارم اذیتش کنم البته
شاید هم……..
@nazkhatoonstory

#۷۶

اسماعیل خان:امروز اومدم تا حرف اصلیم رو بزنم .
مریم:گوش میدم اسماعیل خان.
اسماعیل:حتما متوجه شدی که من زنم ابستن نمیشه وحسرت اولاد به دل دارم میخوام زن بگیرم.
مریم:خب مبارکه .
اسماعیل:ولی زنی که در نظر گرفتم باید قبول کنه.
سکوت میکنم تا ادامه حرفش رو بزنه همین موقع بیبیگل وارد اتاق شد وکنارم نشست میگویم:اسماعیل خان قصد تجدید فراش دارن.
بیبیگل میگوید:خب به سلامتی ما باید بریم خواستگاری.(با لحن تندی این کلمات رو ادا کرد).
اسماعیل :میخوام شما راضیش کنید.
بیبیگل نگاه بدی بهم کرد گفت:حالا کی هست ؟
اسماعیل :با اجازه شما مریم خانوم.
انقدر بی پروا گفت که شوکه شدم بیبیگل:ولی مریم شوهر داره.
اسماعیل با پوزخندی گفت:ایشون که خودشون مشغولن ودر ضمن صیغه ای بوده وتمام شده.
بیبیگل:حالا زن داره یا نداره به مریم مربوط میشه ومریمم با این قضیه مخالفه وشما هم بهتره دنبال یه نفر دیگه باشید .
اسماعیل:بهتره مریم خانوم حرف بزنه.
مریم:باید فکر کنم وبعدا جوابتون رو میدم.
بیبیگل رنگش مثل لبو قرمز شده ودیگه حرفی نزد موقع بدرقه کردنش اسماعیل خان گفت:دفعه بعد باید دست پر بیام .
به محض برگشتنم بیبیگل اخم کرده فهمیدم شمشیر رو از رو بسته با حرص پریماه رو در اغوشم میگذارد ومیگوید:مریم تصمیمی نگیر که بعدا پشیمون
بشی ؟
میگویم:بیبیگل چیزی نشده که شما اینجوری مثل اسپند رو اتیش شدی یه پیشنهادی داد شما چقدر جدی گرفتیش.ولبخند میزنم تا رد گم کنم.
بیبیگل:من تو این چندسال خوب شناختمت مثل مادرت “سعی نکن منو گول بزنی از چشمات میخونم که قصد چکاری داری ولی بدون این تو بمیری از اون
توبمیریها نیست از شاهرخ خبری نداریم که بفهمه چه دسته گلی به اب دادی .در ضمن منم از این خونه میرم چون دیگه بی سروسامون نیستی ومنم
برمیگردم ایران .
با بهت بهش مینگرم تابحال هیچوقت بیبیگل رو انقدر جدی ندیده بودم میگویم:جدی نمیگی بیبیگل؟
بییگل به سمت ساکش رفت:نه مادر کاملا جدیم وهمین امروز میرم انقدر که از وجنات ایشون معلومه اتیشش هم تنده وهمین چندروزه عقدت میکنه .
مریم:بیبیگل اگه بخوام کسی نمیتونه مانعم بشه ولی بدونید به خاطر همون شازده از این جنس بیزارم مخصوصا این یکی که مثل اون شاهرخ خیانتکاره وداره
تجدیدفراش میکنه اونم بخاطر بچه ولی میدونیم این حرفا بهونست یه مدت هم که با من باشه دلش رو میزنم وولم میکنه میره با یه بچه تو بغل من .ولی
ازت انتظار نداشتم بیبیگل بخاطر شاهرخ منو بفروشی یعنی الان که اینجایی به خواست اونه ومن هیچ اهمیتی برات ندارم .
گوشه اتاق کز میکنم بیبیگل لبهایش رو میفشاره همیشه وقتی بخواد حرفی بزنه ولی مانعی جلوش باشه اینکارو انجام میده .
بیبیگل:نه مادر جون من بخاطر پول اقا اینجا نیستم به خواست قلب خودم اینجام انقدر برام عزیز بودی که از خاکم دست کشیدم اسیر اینجا شدم ولی
نمیخوام اشتباه کنی چقدر تا اان چوب تصمیمهای اشتباهت رو خوردی هان “دوست ندارم پشیمون بشی اخه به چه زبونی بگم تا باور کنی اخه دختره کله
شق.

@nazkhatoonstory

#۷۷

رفی نمزنم اوهم تنهایم میگذارد تا با خودم کنار بیام این ارزو رو دارم شاهرخ بیاد ومنو با این مرد ببینه اونم همسر قانونی که هیچکاری از دستش برنمیاد
وای خیلی جالب میشه ولی بیبیگل راست میگه تا الانم با لجبازی پیش رفتم به اینجا رسیدم .
اسماعیل خان سه روزی پیداش نشد ولی در روز چهارم با دست پر امد بدون حرف بقچه ای رو پیش روم قرار داد چندتا النگو وگردنبند با پارچه های خیلی
زیبا که از لمسش غرق لذت میشم معلومه ابریشم خالص وبرای بچه ها اسباب بازی .بقچه رو میبندم وکنار خودش قرار میدم میگویم:من فکرامو کردم من
وشما به درد هم نمیخوریم در ضمن من نمیتونم به مرد زن دار بروم وبشوم هوی زنش خدارو خوش نمیاد.
اسماعیل دستی به سبیلش میکشه ومیگوید:اگه مشکل اینه که حلش میکنم.
منتظر نگاهش میکنم :همه میدونن اجاقش کوره راحت طلاقش میدم در ضمن من میتونم چهارتا زنم بگیرم این حقه منه .
دوست دارم بلندشم خرخرش رو بجوم مردک اشغال چه راحت حرف میزنه به اینجا که میرسه همه دنباله رو سنت پیغمبر میشن ولی به حرفاش عمل
نمیکنن با عصبانیت میگویم:لطفا از این خونه برید بیرون ووقتی ببهتون نیاز داشتم براتون پیغام میفرستم .
با عصبانیت بلند میشه:اراده کنم صدتا زن برام صف میکشن نوبرش رو اورده تا زیاده زن .
رفت ومحکم هم درو پشت سرش بست طوری که زمین لرزید بیبیگل با خنده در اغوشم گرفت:وقتی شاهرخ بیاد میفهمی اگه بهش جواب مثبت میدادی تا
اخر عمر حسرت میخوردی .
با چنر روزی که گذشت اسماعیل با توپ پر امد:اقا دیگه برام پول نمیفرسته چندیم ماه منم تاالان از جیب خودم خرج کردم
بعد لیست بلند بالایی رو نشان داد:اینها همه پولایی که خرج کردم اگه الان میدید که هیچ در غیر اینصورت ………… .
مریم:در غیر اینصورت چی ؟
اسماعیل:مجبورم این خونه رو بردارم ما بقیشم بهتون پول بدم تا فردا وقت داری جواب بدین.
وقتی قضیه رو بیبیگل فهمید:غلط کرده مردک شاهرخ به اندازه کافی براش پول گذاشته نمیتونه کاری کنه.
با این حرفا کمی دلم اروم گرفت .اقبال من همیشه سیاه بوده اسماعیل امد:خب چی شد؟
مریم:قراره چی بشه ما از کجا بفهمیم شما راست میگید؟
اسماعیل:برو حاضرشو بریم بانک تا خودت ببینی.
بچه ها رو پیش سودا میگذارم وبا بیبیگل میرویم متصدی اعلام کرد این حساب مصدود شده .اونم نزدیک سه ماه .
با گیجی راه میافتیم شاهرخ به فکر بچه هاش نیست اونکه لااقل از اشکان نمیتونست دل بکنه حالا پریماه رو هیچی از دختر خوشش نمیاد.بیبگل از من بدتر
نگرانه رنگ هردویمان پریده واسماعیل:خب دیدید باورتون شد.منم سر گنج نشستم وپولم رو میخوام.
با صدای ضعیفی میگویم:چند روز وقت بدید شاید تونستیم جورش کنیم.
اسماعیل با پوزخند میگوید:شما دوتا زن چجوری یمخوایید اینهمه پول رو جور کنید بهتره تو این چند روز وسایلتون رو جمع کنید تا شکایت نکردم.
من که تو کشور خودم حقم رو نمیدن چه برسه به این کشور بیگانه اگه شکایت کنه قانون طرف او رو میگیره مخصوصا اگه بفهمن مدارکم هم قلابی معلوم
نیست چه بلایی سرمون میاد .موقع رفتن وقتی میخواست درو ببنده میگوید:من رو حرفم هستم هنوز میتونم صبر کنم.
درو محکم به رویش میبندم میخواد منو تو عمل انجام شده قرار بده تا صبح خوابمون نبرد بیبیگل تا خود صبح مدام غلت میخورد .وسایل رو جمع کردیم تا با
پلیس سراغمون نیامده ومقداری پول هم بهمون داد که نصف اون مبلغ موردنظر بود به اصرار سودا چندروزی مهمان خانه شان شدیم تا خاکی به سرمان
بریزیم ولی دیشب موقع خواب صدای شوهر سودا رو شنیدم :من باید تا بوق سگ جون بکنم تو بریزی تو شکم این مهمونات کی میخوان برن.
سودا:هیس چه خبریه ابروم رفت جایی ندارن برن میگی بیرونشون کنم .
شوهرش:فردا بیام ببینم اینجان تو هم با اینها میری بیرون .
جگرم اتیش گرفت تا بحال انقدر خرد نشده بودم فردا هر طور شده از اینجا میروم حتی شده تو خیابان بمونم .اخه خیابونم باشم پلیس میگیرتم انقدر فکر
کردم تا یاد شرکو افتادم موقع رفتن بهم گفت اگه باهاش کار داشتم پیش ولی خان بروم .همین یه جرقه ای شد کمی خوابیدم با طلوع خورشید سریع بلند
شدم وبچه ها رو به بیبیگل سپردم بسوی بازار میروم همیشه از صبح زود باز هستن .
از اولین نفری که سر راهم قرار گرفت پرسیدم:ببخشید اقا ولی خان رو میشناسید.
نگاهی به سرتاپام کرد وبا دست به جایی اشاره کرد:اونجاست .
به مغازه موردنظر رفتم وگفتم:سلام من با ولی خان کار دارم.

#۷۸

مرد صاحب مغازه با بدبینی نگاهم کرد وگفت:همچین کسی رو نداریم.
با خواهش میگویم:اقا تو رو خدا کارش دارم.
همچنان مسر میگوید:گفتم نداریم برو بیرون مزاحم نشو.
اشکام روون شده میگویم:بخدا فقط میخوام پیغامی رو برام برسونه به شرکو خان همین.
مشکوک نگاهم میکنه وبلند یمشه برون رو دید میزنه میگوید:کی بهت گفته من میتونم پیغامت رو برسونم .
میگویم:خودش گفت بخدا.جایی ندارم برم با دوتا بچه “فقط بهش اطلاع بدید که معرف من سرهنگ بوده خودش یادش میاد.
میگوید:حالا برو تا ببینم چی میشه .
به التماس میافتیم:اقا تو رو جون هرکی دوست داری بهش خبر بده چند روزه مهمون کسی هستیم ولی اونم دیگه بیرونم کرده خدا از اون اسماعیل نگذره
که مارو به این وضع انداخت .
مرد:از کجا باور کنم؟
مریم:بگید مریم گفت اسماعیل خان خونه رو بالا کشید والان خونه سودا همسایه کناریمون هستیم .اهان بگید برادرش رو سرهنگ ازاد کرد اینو بگید حتما
میفهمه .
مرد:شوان رو میگی؟
مریم:اسمش رو نمیدونم ولی میدونم برادری داره که به جرم قاچاق گرفته بودنش .
مرد:باشه خبر میدم بهتره دیگه بری.
مریم:کی بیام خبری بگیرم.
مرد:خودش میاد سراغت همین امروز بهتره بری تا کسی شک نکرده.
با خنده از مغازش اومدم بیرون چقدر دعاش کردم .بیچاره سودا کلافست وعصبانیتش رو سر بچه هاش خالی میکنه وقتی خبر رفتنمان رو دادم برقی از
خوشحالی توی چشماش دیدم ولی سریع جایش رو به هاله ای از غم داد وبا اشک ازمون خواست بمانیم .
بعدازظهر در زدن رنگ هممون پرید حدس زدیم شوهر سوداست ولی در کمال تعجب شرکو رو دیدم.تا بحال از دیدن هیچکی انقدر خوشحال نشده بودم
به محض امدن کمی براش توضیح دادم وگفت:الان میرم حقش رو میزارم کف دستش .
میگویم:اینجوری تو دردسر میافتم .
از سودا و بچه ها خداحافظی کردیم اشکان که تا کجا گریه کرد ولی پریماه هنوز عقلش نمیرسه .سوار ماشینش شدیم وبرگشتیم همون جای قبلی وقتی
ازش پرسیدم خبری از شاهرخ داره اخماش رو درهم کشید .
میگویم:دلم شور میزنه غیبش زده وهیچ خبری ازش نداریم
شرکو:بهتره منتظرش نباشید.
بند دلم پاره شد میگویم:یعنی چی؟
شرکو:……
شرکو:خبرش اومده که گرفتنش.
با هراس میگویم:کیا گرفتنش؟
شرکو:خب حکومتیها دیگه .البته منم از بچه ها شنیدم دقیق خبر ندارم.ولی اونجور که شنیدم یه چندوقتی میشه گرفتنش وخوب میدونی ادمایی این چنینی
رو تیرباران میکنن تا گند مسائل درنیاد………….. .
دیگه چیزی نمیفهمم چون دنیا داره دوره سرم میچرخه وفقط صدایی دادوبیداد میشنوم وکلا صداها برام قطع میشه.با پاشیده شدن ابی به صورتم به هوش
امدم اولش همه چی برام گنگه ودلیل بیهوش شدنم رو نفهمیدم ولی با چشمای سرخ بیبیگل همه چی به خاطرم اومد .از ته دل میگریم بچه های بی پدرم رو
دراغوشم میگیرم مخصوصا اشکان رو که انگار شاهرخ داره نگام میکنه .بیچاره بچم ماتش برده وبهم خیره شده بیبیگل هم نمبتونه ارومم کنه چون خودش
حال درستی نداره هرچی یاشه از بچگی بزرگش کرده وشاهد قدکشیدنش بوده “منی که فقط چندساله باهاشم اینجوری بهم ریختم چه برسه به او .اخه
موقعیت منم فرق میکنه با دوتا بچه اونم با سابقه سیاسی که از کشورم رونده شدم الانم که توکشور غریبم “ناله های بیبیگل از زمین تا اسمون توفیر داره من
ضجه بچه هامم بزنم اخه دست تنها چه اینده ای میتونم براشون فراهم کنم .همیشه از فقر بیزار بودم ولی بازم به سراغم اومد نه تجصیلاتی دارم نه کاری
بلدم اینهاست که منو دیوانه کرده دل خودم به درک بره این بچه ها از من بوجود امدن فردا میگن برام چیکار کردی به چشم قاتل نگام میکنن که باعث
مرگ پدرشون شدم
@nazkhatoonstory

#۷۹
شرکو هم کمی باهامون حرف زد وقتی دید فایده نداره رفت ومارو تنها گذاشت تا به درد خودمون بمیریم.شب وقتی همه خوابیدن “خواب دیدم شاهرخ تو
سیاه چاله تمام بدنش خون الود و کبود وقتی به صورتش نگاه کردم حتی نتونستم به چشماش نگاه کنم از بس متورم بود حالا تو این هاگیرواگیر کمی دلم
خنک شد که جلوی چشماش اردشیر منو کتک میزد واوهم سیگار میکشید خب دیت خودم نیست هرکس دیگه ای هم جای من بود این حال بهش دست
میداد .دیدم هرلحظه دارم ازش دور میشم وفقط ناله شاهرخ که میگوید:کم……………..ک ..کمکم کن مریم.ویه دفعه صدای گلوله امد وصدای شاهرخ قطع
شد.
با جیغ از خواب پاشدم بیبیگل هول کرده :چی شده مادر “طوریت شد؟
با گریه خوابم را براش تعریف میکنم اوهم در سکوت به حرفام گوش میده وپشتم رو نوازش میده به محض ساکت شدنم میگوید:منم به دلم افتاده زندست
مادر نمیدونم چرا؟
اشکام رو پاک میکنم :یعنی تو هم بیبیگل “میگی چیکار کنیم؟
بیبیگل سری از روی ندانستن تکان داد:چکاری از دستمون برمیاد با این دوتا بچه
ارام زیر لب میگویم:من میرم ……….باید برم .
بیبیگل هراسان نگاهم میکنه :کجا مادر جون؟
میگویم:من نمیتونم اینجا بمونم” اگه شاهرخم مرده باشه باید مطمئن بشم وگرنه تا اخر عمرم نمیتونم دراین شبه زندگی کنم از کجا معلوم این شرکو
درست شنیده باشه .بهم حق بده بیبیگل.
بیبیگل:اخه چی بگم مادر این دوتا طفل معصوم چی؟
تو با بچه ها اینجا بمونید تامن برم سری بزنم وخبرهای واقعی رو بشنوم.
برای اینکه بیبیگل زیر دلم رو خالی نکنه زود از جا بلند میشم وبسوی چادری که شرکو رو میشه توش پیدا کرد میروم.
مریم:اقای شرکو…………….شرکو.
شرکو سرش رو از چادر بیرون کرد :ها …بله؟
میگویم:میخوام باهات حرف بزنم.
پوتینهاش رو پوشید اومد بیرون واتشی روشن کرد وکتری سیا سوختش رو روی حرارت گذاشت میگوید:گوشم با تو بگو.
بدون مقدمه چینی میگویم:من میخوام برم ایران.
با تعجب نگام کرد وگفت:زده به سرت دخترجون.
میگویم:پولش رو هم بهت میدم هرچند اندازه پولی که شاهرخ بهت داد نیست .
شرکو:دیوونگی منم تو خطر میافتم.
میگویم:فقط اگه یه نقشه کامل برام بکشی خودم میرم لازم نیست تو بیایی.
شرکو با لبخندمیگوید:اولی زنه جیگر داری که تنها اونم دست خالی میخوایی بزنی به کوه وکمر.
با جدیت در چشمانش خیره میشوم:من از هیچی نمیترسم.
شرکو:گیر این حکومتیها نیافتادی داری این حرفم میزنی .
میگویم:اتفاقا چندماه مهمانشون بودم وضرب شستشون رو خوب تجربه کردم پس ترسی نمیمونه .
دستام رو بهش نشان میدهم جای چندتا ناخنم خالیست وهمچنین چندجای سوختگی سیگار رو هم نشانش میدهم:اینها هم یادگاریشونه بهتره منو نترسونی.
با بهت بهم خیره شده:سرهنگ نگفته بود که گرفتنت فکرکردم فقط دنبالتن .
میگویم:حالا چی میتونی کمک کنی یا نه باید فکر دیگه ای بکنم.
شرکو:بهم وقت بده .
میگویم:زود جواب بده چون میترسم دیرشه
@nazkhatoonstory

#۸۰

وقتی ازش دور شدم دیدم هنوز به اتش خیره شده وعمیقا به فکر فرورفته .به چادر خودمان میروم حوصله اونجا سروصدای بچه هارو هم ندارم کمی در
اطراف قدم میزنم از یه طرف کوه های که فکرمیکنم مرز ایران باشه وبقیه جاها هم تا چشم کار میکنه ویروونی .همه جه برهوت فقط چندتا بته هست که
برای اتیش ازش استفاده میکنن ولی اسمونش دلگیره هوا گرفتست ومثل دل من خیال باریدن داره اما بغض کرده یعنی چیزی مانع شکستن این بغضه.
عواقب کارم مدام میاد جلوی چشمام اگه بگیرنم یا به دست ادمای ……….این افکارو کنار میزنم تا روی هدفم متمرکز باشم اون ریسک کرد ومنو نجات داد
حالا نوبت منه وارد میدان بشم.
تا شب خبری از شرکو نشد البته اگه هم نمیومد من خودم میرفتم حالا هرطور شده باید از این کار سردربیارم شاهرخ ادمی نیست که انقدر راحت تو هچل
بیافته وسرش بره بالای دار .اون هفت خط رو من میشناسم هرچی باشه هم زنش بودم هم مادر بچه هاش هرچند منم نتونستم کارهاش رو پیش بینی کنم .
شب بعد از خوردن شام که نون تازه با مرخ رو اتیش سرخ شده بود شرکو اومد سراغم بخاطر اینکه راحت باشیم کنار اتیش نشستیم .
شرکو:میخوای چی بفهمی از سرهنگ اون مرده؟
مریم:باید بفهمم چی شده در ضمن اینا همش خبرای رسیده به شماست ودرست وغلط بودنش رو نمیدونیم من باید مطمئن بشم ودلیل لو رفتنش رو هم
بدونم.فردا این بچه ها منو شماتت میکنن که چرا از پدرشون خبری نگرفتم.
شرکو:حالا فرض کن مرده باشه وبفهمی کی باعث مرگش شده میخوایی چیکارکنی یعنی چکاری ازت برمیاد که انجام بدی .
مریم:خیلی کارا ازم برمیاد به این زن بودنم نگاه نکن جیگر شیر دارم واز هیچی نمیترسم درضمن من دلم گواهی میده شاهرخ زندست.
شرکو:بعد اینکه حالا باعث وبانیش رو پیدا کردی وکشتیش چی نصیبت میشه هان تو بچه داری باید به فکر اونها هم باشی.
مریم:من جوونیم سر همین کارام رفت پس بقیش مهم نیست “دلیل اصلی رفتنم همین بچه هان لالقل بتونم پولای شاهرخ رو زنده کنم وگرنه باید بمیریم از
گشنگی لابد تا کی هم میتونیم اینجا واونجا باشیم بالاخره سرپناه میخواییم یا نه اینده داریم یا نه؟
شرکو که عمیقا تو فکر بود بعد از کمی مکث گفت:من میتونم کمکت کنم همینجاها زندگی کنی ولی از رفتن باید منصرف بشی فهمیدی؟
مریم:ممنونم نمیخوام زیر منت باشم .
شرکو:منتی نیست در ضمن همسر من چند سال پیش سر زایمان مرد .من میتونم تو رو عقدت کنم.
سریع ایستادم:پس همه ی این حرفا برای این بود که حرف اصلیت رو بزنی نه اقا من نمیخوام شوهر کنم اگه میخواستم میرفتم به همون اسماعیل خان که از
تو هم وضعش بهتر بود .من همین الان با بچه ها میریم .
شرکو هم بلندشد:منظور منو بد برداشت کردی.
مریم:من حرفی برای گفتن ندارم چیزی رو که باید میشنیدم شنیدم.
به را افتادم از پشت امد و بازوم رو گرفت:الحق لجبازی .
بازوم رو بیرون کشیدم:به من دست نزن
شرکو:بهتره گوش کنی چون دیگه تکرار نمیکنم من عین بعضی مردا نیستم ناز زن رو بکشم زنم هم هیچوقت ابراز محبت منو ندید پس بهتره ناز وادا برای
من نیایی “میخوام بگم شوهرت میشم تا منتی برات نباشه مردای دیگه باهات کاری نداشته باشن سایه سرم بالای سرت باشه حالا هرجور میخوایی یا زن من
میشی وفکر رفتن رو از سرت بیرون میکنی یا میبرمت وتا اخرشم باهات هستم .
کمی از عصبانیتم کم شد ونرم شدم وگفتم:مرد باش فقط منو برسون اونور مرز بقیش دیگه با خودم .
شرکو:بهتره بری حاضرشی تا قبل طلوع افتاب بریم.
راه میافتم از مردانگشی خوشم اومد ولی بین راه میگویم:من با پریماه چکار کنم .
شرکو:میدیمش به عروس ننه زینب تا بهش شیر بده مواظبش باشه.
سریع پیش بیبیگل میروم ومیگویم:بیبیگل رفتنی شدم.
بیبیگل با اینکه زبونش گفت:باشه مادر به سلامت بری .میدونم ته دلش ناراحته داره فکر میکنه اگه منم برم برنگردم میخواد چیکار کنه.
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x