رمان آنلاین یک قدم تا عشق قسمت ۲۱تا۴۰

فهرست مطالب

یک قدم تا عشق اعظم طهماسبی داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین یک قدم تا عشق قسمت ۲۱ تا ۴۰

رمان:یک قدم تا عشق

نویسنده:اعظم طهماسبی

نویسنده:اعظم طهماسبی

یکقدمتا_عشق

قسمت۲۱

سردو بی تفاوت نگاهی به هرسه شان انداختم و گفتم:نگران نباشید کمی سر درد دارم،به گمانم به خاطر فشرده بودن کلاس هاست. حالا هم آنقدر خسته ام که حوصله غذا خوردن ندارم، می دانم که با استراحت کمی حالم بهتر میشود. پس مرا صدا نکنید.

بابا و فواد حرفم را تایید کردند و از من خواستند تا ساعتی استراحت کنم،اما مامان غرغر زنان گفت:تو کی درست و حسابی غذا خوردی که حالا بخوری؟وا… من نمی دونم تو چطوری توی کلاسات ضعف نمی کنی؟برای همینه که بهت فشار میاد و تعادلت به هم می خوره

به طرف مامان برگشتم و گونه اش را بوسیدم و در حالی که صدایم را از بغضی کهنه صاف می کردم به او گفتم:مامان جون ممنون که به فکر من هستی اما باور کنحالا اشتها ندارم و اگر هم غذا بخورم آن هارا پس می دهم،فعلا بهتره کمی استراحت کنمبعدش هم به شما قول میدم غذایم را با اشتهای کامل بخورم.

مامان آهی کشیدو گفت:امید وارم پس برو استراحت کن تا حالت بهتر شود

لبخند تصنعی به او زدم و به طرف اتاقم رفتم.

لباس هایم را در کم تر از چند دقیقه عوض کردم و سپس با تنی خسته خودم را روی تخت رها کردم و سرم را میان دستانم قرار دادم،چشمانم را بهم فشار می دادمو سعی می کردم به هیچ چیز فکر نکنم اما مگر می شد،لحظه ای چهره باربد از خیالم دور نمی شد،تهدید هایش قلبم را به درد آورده بود. با حالتی عصبی به موهایم چنگ زدم و با حرص گفتم:موردشور خودم و عاشق شدنم را ببرن! آن همه خواستگاران آن چنانی را جواب کردم که حالا عاشق کسی شوم که نه تنها احساسی به من ندارد بلکه با دیدن من خشم و نفرت از چشمانش می بارد.

خدایا چرا… چرا باید دل من او را بخواهد؟چرا با یاد آوردی اسم او در خود فرو بریزم قلبم به طپش بیافتد؟ آخه دل معصوم من که گناهی نداره!اون که از همه چیز بی خبره ،چطور باید دلم را قانع کنم تا وجود باربد را نادیده بگیرد.

بغض به کمین نشسته ام را رها کردم و برای دل خودم اشک ریختم،بعد کم کم خواب چشمانم را ربود و مرا به عالم بی خبری دعوت کرد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۵]

یکقدمتا_عشق

قسمت۲۲

یک هفته بعد زمانی که داشتم از دانشگاه بیرون می آمدم و می خواستم به خانه بروم با شنیدن صدای بوق اتومبیلی که در کنارم توقف کرده بود سرم را برگرداندم و با دیدم فواد هم خوشحال شدم و هم متعجب ! لبخند زنان سوار اتومبیلش شدم و گفتم : – چه عجب ! آفتاب از کدوم طرف درآمده که دنبال من آمدی ؟ فواد در حالی که خوشحالی از چهره اش پیدا بود گفت : – حدس بزن چی شده ؟ با تعجب پرسیدم : – چی شده ؟ از شدت خوشحالی بشکنی زد و گفت : – فرناز جون همه چی درست شد امروز اول وقت باربد آمد مطبم و با کلی معذرت خواهی گفت یک سوء تفاهم کوچک باعث شده بود که عاطفه تحت فشار قرار بگیرد و بر خلاف میلش به تو جواب منفی بدهد که خوشبختانه به خیر گذشت و زمان همه چیز را ثابت کرد . الان هم من آمدم که به تو بگویم با خواستگاری شما موافق هستیم بعدش هم گفت، هر موقع که تشریف آوردید قدمتان روی چشم . وای فرناز جون خیلی سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان بدهم اما این دل لعنتی با شنیدن این خبر می خواست از خوشحالی از داخل سینه ام بیرون بیاید . راستش اول باور نکردم اما بعد از رفتن باربد فورا با خود عاطفه تماس گرفتم و فهمیدم همه چیز حقیقت دارد . دیگر به حرفهای فواد توجه نکردم و با خودم گفتم باربد فقط خدا می داند که تو چه موجودی هستی ؟ صدای فواد مرا به خودم آورد و گفت : – چیه تو خودتی ؟ ببینم از شنیدن این خبر خوشحال نشدی ؟ خودم را جمع و جور کردم و گفتم : – چرا ، چرا مگه میشه خوشحال نباشم ، داشتم به این فکر می کردم که باربد چه جور آدمیست ؟ فواد فورا حرفم را قطع کرد و گفت : – اتفاقا برای خودم هم سوال بود وقتی شب خواستگاری دیدمش به نظرم مرموز رسید اما امروز وقتی آمد مطب و شروع به صحبت کرد از تصورات منفی که در ذهن نسبت به او داشتم شرمگین شدم ، اون واقعا پسر با شخصیت و مهربانی است . در حالی که از شنیدن حرفهای فواد که از باربد تعریف و تمجید می کرد به حرص آمده بودم گفتم : – خوبه … خوبه … از همین الان نمی خواهد شروع کنی از فک و فامیل زنت تعریف کنی من خودم چشم دارم و همه چیز را می بینم . حالا بگو کی شیرینی نامزدیت را می خوریم ؟ فواد بشکنی زد و گفت : – بهتره بپرسی شیرینی جشن عروسی رو کی می خواهیم بخوریم ؟ با تعجب پرسیدم : – جشن عروسی !؟ حالا چرا اینقدر عجله داری ؟ نمی خواهید دوران نامزدی همدیگر را بهتر بشناسید ؟ فواد در جوابم گفت : – اولا که برای مراسم ناکزدی یک جشن کوچک می گیریم چون می خواهیم در اولین فرصت جشن عروسی را بر پا کنیم ، آن هم یه جشن مفصل و به یاد ماندنی ! در ثانی من و عاطفه مدت هاست که همدیگر را می شناسیم و هر دو آمادگی ازدواج داریم پس دیگر صبر کردن جایز نیست . خندیدم و گفتم : – امیدوارم که همیشه شاد و خندان ببینمت از ته دل برایت آرزوی خوشبختی می کنم . فواد خنده کنان گفت : – ممنونم امیدوارم که تو هم خوشبخت شوی . با رسیدن به خانه گفتگویمان به پایان رسید ، فواد با چند بوق پیاپی ورودش را به بابا و مامان اعلام کرد . بابا با عجله در را برایمان باز کرد و فواد اتومبیلش را در گوشه حیاط پارک کرد . وقتی فواد این خبر مسرت بخش را با آب و تاب برای مامان و بابا تعریف کرد هر دو آنها با شنیدن این خبر غرق در شادی شدند. به شدت در خودم احساس شکست و دلمردگی می کردم طوری که کاملا بی انگیزه و بی هدف روز های زندگی خود را طی می نمودم و اگر اجبار نبود حتی راضی بودم درس و دانشگاه را هم ول کنم . در این روز ها هر جای دانشگاه که پا می گذاشتم چشمان افسونگر باربد مرا تعقیب می کرد او تنها با همین نگاه هایش داشت مرا به مرز جنون می کشاند . چقدر بارها باه حودم نهیب زدم که او مرا خرد کرده و شخصیتم را از بین برده و مرا به باد تمسخر گرفته ، چه قدر به خودم گفتم که او دلش نزد کس دیگری اسیر است بی خیالش شو ، اینها را به خود می گفتم اما باز وقتی به دلم مراجعه می کردم می فهمیدم که دلم برای هر نگاهش پرپر می زند ! دلم می خواست که آنقدر قوی و محکم بودم که مقابلش می ایستادم و به او می گفتم تو می خواهی با نگاهت ، با سکوتت چه چیزی را ثابت کنی
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۶]

یکقدمتا_عشق

قسمت۲۳

لعنتی چی از جونم می خواهی که حتی یه لحظه هم در خواب و بیداری رهایم نمی کنی ؟ این افکار مدام با نگاه های او در ذهنم می چرخید ولی من هیچ عکس العملی نمی توانستم از خودم نشان دهم .نامزدی فواد مصادف بود با عید نوروز ، برخلاف نظر فواد که می گفت جشن کوچکی می گیریم ، جشن زیبا و بسیار باشکوهی شد . خانواده عمو جلال ، عمه ملوک و حتی برخی از اقوام که در جنوب زندگی می کردند هم در جشن نامزدی فواد شرکت کردند . اقوام خانواده آشتیانی هم همین طور ، در این میان تنها کسی که با ساده ترین لباس در آن جشن شرکت کرد من بودم . تازه جای خلوتی را هم بدست آوردم و با نشستن روی صندلی توانستم تمام افراد را در زیر نظر داشته باشم اما چشمان بی قرار من تنها به دنبال یک نفر می گشت که آن هم باربد بود . عاقبت او را از دور دیدم و قلبم فرو ریخت ، پیراهن صورتی کم رنگ و آستین کوتاهی بر تن داشت و با کراواتی که بسته بود و شلوار جین خوش رنگی که به پا کرده بود درست مثل ستاره ای در مجلس می درخشید . همین طور به او زل زده بودم که رعنا به طرفم آمد و گفت : – فرناز جون اون پسر پیرهن صورتیه … حرفش را بریدم و گفتم : – باربد ، برادر عاطفه است در ضمن همکلاسی من هم است . رعنا آه بلندی کشید و گفت : – با اینکه اینقدر بهش نزدیکی اما تا حالا نتونستی تورش کنی ؟ واقعا که دختری به سردی تو ندیده ام آخه مگه می شه آدم همچین ستاره ای در کنارش داشته باشه و نسبت به او بی خیال باشه ! نیشخندی به او زدم و گفتم : – پیشکش تو ! اگه می تونی تورش کنی برو جلو ! رعنا همچنان که باربد را زیر نظر داشت با قاطعیت گفت : – امشب حتما تورش می کنم . ناگهان خندیدم و گفتم : – این فکرهای بی خود را از سرت بیرون کن این از اون پسرهایی نیست که تو فکرش را می کنی او یک پسر خودخواه و کاملا از خود راضیه ! رعنا که با حرفهای من قانع نشده بود گفت : – امتحانش مجانیه ! رعنا با گفتن این حرف مرا ترک کرد و به جمع پیوست دیگر نگاهی به باربد نکردم تمام توجه ام به فواد و عاطفه بود که دو پرنده خوش اقبال این بزم بودند . فواد حتی برای لحظه ای او را رها نمی کرد مدام در گوش هم نجوا می کردند و سپس می خندیدند . مامان هم دور هر دوی آنها می چرخید و اسپند دود می کرد . در همان حین بود که متوجه نگاه های مرد جوانی به خود شدم . در حالی که ابروانم را در هم می کشیدم و نگاهم را ازش می گرفتم با خود زمزمه کردم ، مرتیکه بی چشم و رو ! ببین چطور با وقاهت ایستاده و بروبر منو نگاه می کنه تازه بهم لبخند هم می زند . شانس ما را ببین همه را برق می گیره ما را چراغ نفتی ! داشتم این حرف ها را با خودم زمزمه می کردم که ناگهان با دیدن صحنه ای در مقابلم کلمات در دهانم ماسید ، باربد را دیدم که گرم رقصیدن با رعنا بود و نیش هر دو تا هم تا بنا گوش باز بود از دیدن این صحنه حالم بهم خورد و احساس حسادت بر وجودم غلبه کرد . اصلا نمی توانستم باور کنم کسی که دارد با رعنا می رقصد باربد باشد او به حدی خودخواه بود که به هیچ دختری در دانشگاه نرمش نشان نمی داد اما حالا به همین راحتی گرم رقصیدن با رعنا شده بود . داشتم از حسادت منفجر می شدم از جایم بلند شدم و به طرف دیگری رفتم تا آن دو در مقابل چشمانم نباشند. با خود گفتم ، یعنی رعنا چه برتری نسبت به من داشت که فورا باربد را جذب کرد فکرم چنان آشفته بود که اصلا متوجه اطرافم نبودم . چند دقیقه ای همان طور در حال خودم بودم که صدای مردانه ای به گوشم رسید و باعث شد که از عالم خودم بیرون بیایم . سرم را به طرف صدا چرخاندم و به یکباره اخم هایم در هم فرو رفت او همان مرد جوانی بود که می خواست با نگاه های هیزش مرا ببلعد ! همین که آمدم او را با حرف دندان شکنی از خود دور کنم ناگهان گفت : – خانم افتخار می دهند تا دقایقی را در کنارشان سپری کنم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۶]

یکقدمتا_عشق

قسمت۲۴

البته قبلش از شما معذرت می خواهم که باعث برهم زدن خلوتتان شدم ! دوباره دهانم را باز کردم که جواب سربالیی به او بدهم اما در همان لحظه شیطان بر وجودم غلبه کرد و با خود گفتم ، چه اشکالی دارد برای دقایقی با او هم صحبت شوم و بر خلاف میلم با او گفتگو کنم . می خواستم با این کارم حسابی تلافی رقصیدن باربد را با رعنا در آورم بنابراین به او گفتم : – خواهش می کنم بفرمایید . او درست روبروی من یک صندلی را عقب کشید و روی آن نشست . بعد خیلی زودتر از آنچه که فکرش را می کردم خودش را معرفی کرد و گفت : – بنده رامین آشتیانی هستم پسر عموی عروس خانم ، شما هم ظاهرا از همخوانی چهره تان با آقا داماد باید نسبت نزدیکی با او داشته باشید ؟ دیگر به ادامه حرف هایش توجه نکردم و با خودم گفتم ، پس پسر عموی باربد است . درست مثل او زیرک و باهوش ، جالبه ! در یک لحظه به خود نهیب زدم و گفتم ، فرناز فریب یکی دیگر از آشتیانی ها را نخور و هر چه زودتر او را از خودت دور کن . داشتم با خودم کلنجار می رفتم که او گفت : – ببخشید ، خانم اگر دوست ندارید می توانید خودتان را معرفی نکنید ! ناگهان از دهانم در رفت و گفتم : – این طور که شما فکر می کنید نیست … من فرنازم ، خواهر داماد . چهره رامین از خوشحالی باز شد و با صدایی که از شوق می لرزید گفت: – واقعا از آشناییتان خوشبختم باید همین ابتدا بگویم از اینکه این افتخار نصیبم شد تا با گل سر سبد مجلس امشب هم صحبت شوم بسیار خوشحالم ، فرناز خانم بدون اغراق باید بگویم شما در حالی که کاملا با سادگی در این بزم حضور پیدا کردید اما باز هم مثل ستاره پر نوری در میان جمع می درخشید ! از شنیدن توصیف های رامین در حالی که وقیحانه به صورتم زل زده بود و مرا تحسین می کرد از شدت شرم سرخ شده و با خودم گفتم ، چه اشتباهی کردم کاش همان اول او را از خودم دور کرده بودم . در ذهنم به دنبال بهانه ای می گشتم تا از شر نگاه های بی شرمانه او رها شوم انگار که رامین فکرم را خوانده باشد گفت : – فرناز خانم مشکلی برایتان پیش آمده ؟ با من … من … گفتم : – نه … نه … چیز مهمی نیست راستش فقط کمی احساس تشنگی کردم . این را گفتم و فورا از جای خود بلند شدم تا به قصد نوشیدن آب او را ترک کنم که از شانس بدم ، او هم بلند شد و گفت : – خواهش می کنم شما بنشینید من برایتان آب می آورم . رامین این را گفت و بدون هیچ مکثی از جلوی چشمانم دور شد خودم را سرزنش کردم و زیر لب با حرص گفتم ، بهانه ای بهتر از نوشیدن آب نداشتی ؟ و اجبارا دوباره سر جای خودم نشستم . در این هنگام صدای ارکستر به خاموشی نشست و آرامش خاصی در سالن حاکم شد ، ناگهان به یاد باربد افتادم و دوباره موج حسادت در وجودم نقش بست . همان طور که در فکر او بودم از دور دیدمش که دستمالی در دستش بود و داشت عرق های روی پیشانی اش را پاک می کرد ولی نگاه هایش سرگردان بود اما به محض اینکه مرا دید نگاهش ثابت ماند و سعی کرد که خود را بی تفاوت نشان دهد . فهمیدم که مرا جستجو می کرده چون طولی نکشید که به طرفم آمد و گفت : – همکلاسی گرامی حالت چطوره ؟ در حالی که هنوز ریشه های خشم و حسادت نسبت به او در وجودم شعله می کشید با سردی جواب احوال پرسی اش را دادم . باریبد خنده کوتاهی کرد و گفت : – فرناز خانم خوش به سعادت تنهایی که اینقدر دوستش داری اما دیگه داری زیاده روی می کنی ، چه می شد کمی هم به دختر عمویت می رفتی ! آدم در کنارش اصلا گذر زمان را حس نمی کند . لبخندی از روی حرص زدم و گفتم : – پس مبارکت باشه . بارید قهقهه ای زد و هیچ نگفت من هم در مقابلش کم نیاوردم و با شیطنت به او گفتم : – اتفاقا آقای آشتیانی شما هم پسر عموی با مرامی دارید ! چون برخلاف شما که فردی مرموز هستید او بسیار مهربان و باکمالاته راستش در این مدتی که داشتم با او گفتگو می کردم فهمیدم که شما دو تا هم …. باربد طاقت نیاورد و با عصبانیت حرفم را قطع کرد و بریده بریده گفت :- منظورت …کیه ؟ … نکنه رامین را می گویی ؟ در حالی که سعی می کردم همچنان خونسرد باشم و بیشتر حرص او را در بیاورم گفتم : – بله … آقا رامین را می گویم … باربد دوباره دهانش را باز کرد که حرفی بزند اما درست در همان لحظه رامین با لیوان آب سر رسید
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۷]

یکقدمتا_عشق

قسمت۲۵

. او و باربد نگاهی بهم انداختند و بعد این باربد بود که ابروانش را در هم کشید و به رامین گفت : – می شه بپرسم اینجا چکار می کنی ؟ رامین با خونسردی گفت : – اتفاقا من باید این سوال را از تو بپرسم ؟ رامین این را گفت و سپس لیوان آب را به سویم گرفت ، لبخند اجباری به او زدم و گفتم : – ممنون آقا رامین . باربد نگاه ترسناکی به من انداخت که مو بر اندامم راست شد و باعث شد از تمام گفته های خود پشیمان شوم . بعد هم دیگر ایستادن را جایز ندانست و با حالت عصبی ما را ترک کرد . بعد از رفتن او نفس عمیقی کشیدم ، گر چه حرف هایم باعث تلافی کردن حرف هایش شد و او را به شدت عصبی کرد اما دلم به نوعی ناآرام شده بود . با صدای رامین که گفت : – فرناز خانم نمی خواهید آب را بنوشید ؟ به خودم آمدم و با صدای گرفته ای گفتم : – بله … ممنون . و بعد ناچارا جند جرعه از آن را نوشیدم . رامین که متوجه پریدگی رنگ چهره و تغییر رفتارم شده بود با زیرکی گفت: – فرناز خانم باربد حرفی زده که باعث ناراحتی تون شده ؟ با من…من گفتم : – نه…نه…چه حرفی ؟ رامین نفس عمیقی کشید و گفت : – آخه اون یه آدمی که به زمین و زمان گیر می ده ، شکاکه ! در ضمن بداخلاق و خشک و عبوس هم هست . حرفش را با بی حالی بریدم و به خاطر اینکه بیشتر با او بحث نکنم گفتم: – رفتار او برایم مهم نیست . بعد برای لحظه ای سکوت کردم و سپس حرفم را ادامه دادم و گفتم :- آقا رامین من کمی احساس کسالت دارم فکر می کنم احتیاج به جای خلوت و آرامی دارم و از اینکه نتوانستم بیشتر از مصاحبتتون لذت ببرم جدا معذرت می خواهم . این را گفتم و سپس از جایم بلند شدم . رامین هاج و واج مرا می نگریست و بعد گفت : خواهش می کنم اصلا خودتان را ناراحت نکنید مهم سلامتی شماست! با گفتن ممنونم و امیدوارم اوقات خوبی در پیش رو داشته باشید او را ترک کردم و بعد خودم را به خلوت ترین مکان رساندم که متاسفانه در آنجا هم خلوتم با ورود رویا بهم خورد . رویا آمد و کنار دستم نشست و با صحبت های گوناگون حواسم را به کلی از باربد پرت کرد . من و رویا هر دو در حال پوست کندن میوه بودیم که رعنا هم به جمع ما ملحق شد آثار ناراحتی در چهره اش به وضوح مشخص بود . من و رویا هم زمان از او پرسیدیم : – اتفاقی برایت افتاده ؟ رعنا نگاهش را به طرف من ثابت کرد و گفت : – فرناز جون حق با تو بود ! باربد پسر خیلی خودخواه و مغروری است . از این حرف رعنا تعجب کردم و پرسیدم : – چطور مگه ؟ – من اوایل جشن بهش پیشنهاد رقص دادم که او هم پذیرفت دقایقی را با هم رقصیدیم اما حالا که او را تنها روی صندلی دیدم و به طرفش رفتم و از او خواستم که دوباره با من برقصد . ( رعنا به این جای حرفش که رسید در حالی که سعی می کرد ادای صحبت کردن باربد را در بیاورد )گفت : – خانم لطفا مرا ببخشید من نه حوصله رقصیدن دارم و نه فکر می کنم کیس مناسبی برای شما باشم . از این که رعنا دقیقا ادای باربد را در آورده بود من پکی زدم زیر خنده اما رویا با حرص به او گفت : – از اینکه حسابی سنگ روی یخت کرد راحت شدی ؟ چهره ی رعنا آنچنان درهم بود که هیچ حرف دیگری نزد من در حالی که سعی می کردم که او را از این حال و هوا بیرون بیاورم گفتم : – رعنا جان چیزی بود و گذشت دیگر خودت را اینقدر عذاب نده منتها باید از این تجربه تلخ درس بگیری که یک دختر خوب و نجیب هیچ وقت از یک پسر درخواست رقص نمی کند . تو باید برای شخصیت خودت ارزش قائل باشی ! رعنا به طرفم آمد و گونه ام را بوسید و گفت : – فرناز جون کاش من کمی از رفتارهای تو را به ارث برده بودم ! تو خیلی خوب هستی باور کن همین جا بهت قول می دهم که دیگه هرگز فریب ظاهر کسی را نخورم . خندیدم و گفتم : – امیدوارم . خلاصه شب نامزدی فواد با تک تک این اتفاقات شکل گرفت و گذشت ، من تمام اتفاقات آن شب را در دفترچه خاطرات ذهنم ثبت کردم . جالب این بود که دیگر من نه رامین را دیدم و نه باربد را ! آن شب با تمام هیجاناتش به پایان رسید و سرانجام شبی به یاد ماندنی برای فواد و عاطفه رقم خورد .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۵۰]

یکقدمتا_عشق

قسمت۲۶

عاطفه به حدی خونگرم و مهربان بود که گاهی واقعا شک می کردم که او خواهر باربد است ؟ او در اولین فرصتی که بدست می آورد به دیدنمان می امد و هر دفعه یک دسته گل زیبا و معطر برای مامان به همراه داشت . در واقع دختری بود که دقیقا با اسمش همخوانی داشت ، پر عاطفه و با محبت . دو ماه مثل برق و باد گذشت فواد و عاطفه تمام این مدت را به دنبال خانه ای لوکس و نقلی بودند تا هر چه زودتر زندگی تازه خود را آغاز کنند و سر و سامان بگیرند . در تمام این مدتی که گذشت باربد هنوز با من سرسنگین بود دقیقا می توان بگویم از شب نامزدی فواد و عاطفه و دیده شدن من به همراه رامین ! چقدر کنجکاو بودم که بدانم چرا او آن شب مرا تا آن حد با خشم و غضب نگریست و هیچ نگفت افسوس که هیچ علت خاصی برای این رفتار باربد نتوانستم بیابم . یک روز اتفاقی او را در حیاط دانشگاه دیدم که در حال قدم زدن بود اما همین که مرا دید بر جای خودش ثابت ماند به ناچار با او سلام و احوال پرسی مختصری کردم و بعد قصد رد شدن از کنارش را داشتم که ناگهان او گفت : – فرناز خانم پارسال دوست و امسال آْشنا ! یادمه تا قبل از نامزدی فواد بدجوری برایش دل می سوزوندی و با خواهش و التماس از من می خواستی که موافق این وصلت باشم اما حالا که به اصطلاح خرت از پل گذشته دیگه ما رو تحویل نمی گیری ؟ یا نکنه سرت جایی دیگه گرمه ؟ فورا فهمیدم که منظورش رامینه از اینکه او چنین برداشتی نسبت به من کرده بود عصبی شدم اما به زحمت سعی کردم که خودم را کنترل کنم و حرص او را بیشتر دربیاورم . بنابراین با لحن تقریبا آرامی گفتم : – آقای آشتیانی نکند جنابعالی انتظار داشتید که به خاطر موافقت شما با ازدواج فواد و عاطفه بیایم و دستتان را ببوسم شما واقعا عجیب ترین موجودی هستید که تا به حال دیده ام ! در ضمن شما هر چه در درون من بود ذره ذره گرفتی حالا ازتون خواهش می کنم دیگه دست از سر من بردارید و من را به حال خودم رها کنید . باربد قهقهه ای زد و گفت : – مثل عصا قورت داده ها حرف می زنی فرناز خانم ! و سپس چشمانش را ریز کرد و حرفش را ادامه داد : – اما هنوز یه چیز خیلی مهم تر و در واقع اساسی ترین مسئله را از تو نگرفته ام ! یک اعتراف … دیگر نتوانستم خود را کنترل کنم از عصبانیت یکپارچه آتش شدم و به تندی حرفش را بریدم و گفتم : – مطمئن باش حسرتش را به دلت می گذارم من هنوز آنقدر بدبخت و خوار نشدم که بخواهم عشق را از تو گدایی کنم ! فکر می کنی کی هستی ؟ این را که گفتم دیگر توان ایستادن در مقابل او را نداشتم پاهایم به شدت می لرزید . تمام توان خود را جمع کردم و از مقابل او گذشتم اما باربد بلافاصله به دنبالم آمد و گفت : – من همانم که کاخ غرور و صلابتت را در هم شکستم ! به او توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم اما حرفش مدام در گوشم زنگ می خورد که من کاخ غرور و صلابتت را در هم شکستم . در دل فریاد زدم و گفتم ، تو فقط یک افسونگر پلیدی که از دل بیچاره من با خبر هستی ! هرگز نمی بخشمت هرگز … اعصابم فوق العاده بهم ریخته بود از دانشگاه بیرون آمدم و با تاکسی خود را به خانه رساندم ، باربد … باربد لعنت به تو ! تو کی هستی ؟ با اینکه روح و روان مرا نابود کردی اما باز هم مرغ عشقت در ضمیر فنا شده ی رویاهایم پرواز می کند . تمام فکر و ذکرم این شده بود که چگونه حال باربد را بگیرم تا بلکه حالش جا بیاید و دیگه سر به سر من نگذارد . ناگهان با به یاد آوردن جشن عروسی فواد جرقه ای در ذهنم زده شد و همه چیز را به آن روز موکول کردم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۵۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۲۷

در حالی که به کارت عروسی فواد نگاه می کردم با خودم فکر کردم که این سه ماه چه زود گذشت ؟ بالاخره روزی که انتظارش را می کشیدم فرا رسید . با صدای فواد که داد می زد فرناز بدو دیگه کلی کار داریم با عجله کارت را در پاکت گذاشتم و با برداشتن آن شتابان از اتاق بیرون آمدم . مامان از داخل آشپزخانه صدایم زد و گفت : – فرناز جون بیا یه چیزی بخور دلت ضعف می ره ها … در جوابش گفتم : – دیرم شده مامان جون باید کارت دعوت ندا را ببرم و از آن طرف هم لباسم را از خیاط تحویل بگیرم . مامان به دنبالم آمد و ساندویچ الویه را به دستم داد و گفت : – حداقل این را در ماشین بخور ! ساندویچ را از دست مامان گرفتم و با بوسیدن گونه اش از او تشکر و خداحافظی کردم . فواد در این روز ها به قول معروف کبکش خروس می خواند او با قرار دادن کاستی شاد درون ضبط اتومبیلش خوشحالی خود را نشان داد و با شوق گفت : – خوب فرناز جون عجله کن که امروز خیلی کار دارم . بگو اول از کدام مسیر بروم ؟ گازی از ساندویچ گرفتم و گفتم : – اول برو خانه ندا تا کارت دعوتش را بدهم بعدش هم برو خیاطی لباسم را بگیرم . فواد چشم بلندی گفت و بعد صدای ضبط را بلند تر کرد . دستانم را پناه گوش هایم قرار دادم و گفتم : – چه خبره کمش کن ؟ فواد صدای ضبط را کم کرد و سپس با اخم شیرینی گفت : – خبر …خبر… نمی دانم اما فکر می کنم فردا عروسی دکتر فاخته باشه، می شناسیش که دکتر فواد فاخته ؟ امشب هم از اخبار سراسری حتما اعلام خواهد کرد ، آخه خبر از این مهمتر … پکی زدم زیر خنده و گفتم : – خوش به سعادتت که اینقدر شاد و همیشه به هر آرزویی که داری می رسی ! این را گفتم و ناگهان به چندین سال قبل برگشتم زمانی که دختر بچه ای بیش نبودم . رو به فواد کردم و گفتم : – فواد جان آن موقع ها یادت میاد ؟ – کدوم موقع ها ؟ – آن موقعی که هر دو بچه بودیم یادته فواد … تو هر چه می خواستی بدست می آوردی حتی اگر نادرترین چیز بود ! تازه در کمتر از یک هفته خواسته ات برآورده می شد . عوضش من خیلی کم پیش می آمد که طالب چیزی شوم و آرزوی آن را در سر داشته باشم اما همین که اتفاقی خواهان چیزی می شدم هرگز به دستش نمی آوردم . یادم می آد یه روز من و تو همراه بابا و مامان رفته بودیم بیرون که سر راهمون یک فروشگاه اسباب بازی دیدیم . آنها از ما خواستند هر کدام وسیله ای را انتخاب کنیم تو فورا کامیونی خیلی قشنگ را از پشت ویترین انتخاب کردی و من هم از چندین عروسک مختلف که به من لبخند می زدند یکی را انتخاب کردم آخه خیلی ازش خوشم آمده بود. بعد بی صبرانه همان جا پشت ویترین ایستادم و به آن خیره شدم تا فروشنده آن را بیاورد و بابا برایم بخرد . اما بابا بیرون آمد و گونه ام را بوسید و گفت عزیزم یکی دیگه انتخاب کن فروشنده می گوید که اونو فقط برای دکور ویترین قرار داده و فروشی نیست . با شنیدن حرف بابا ناگهان بغض کردم و بعد اشک هایم مثل باران بهاری روی گونه ام غلتید و با صدای بلند گریه کردم . بابا در حالی که سعی می کرد آرامم کند نوازشم کرد و من را به فروشگاه دیگری برد اما من تنها همان عروسک را می خواستم که از شانس بدم هیچ فروشگاهی نمونه آن را نداشت . یادمه آن روز تو خندان و کامیون بدست بودی ولی من دمغ و گریان ، بدون خرید هیچ اسباب بازی دیگری به خانه برگشتیم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۵۲]

یکقدمتا_عشق

قسمت۲۸

. به این جای حرفم که رسیدم ابروانم را درهم کشیدم و به فواد گفتم :- آه فواد … من احساس می کنم دختر خیلی بد شانسی هستم ! فواد از شنیدن حرفم آنقدر خندید که چهره اش یک دست قرمز شد و بعد گفت : – فرناز جون به کس دیگه ای نگویی که بدشانسی که حسابی جوکت می کنند ! و بعد در حالی که آینه اتومبیلش را تنظیم می کرد دوباره گفت : – عزیزم تو نه تنها بدشانس نیستی بلکه یکی از خوش شانس ترین دختر های تهرانی ! توی این آینه یه نگاهی به خودت بینداز ، اولا آدم باید خیلی شانس داشته باشد که خدا اینقدر زیبا نقاشیش کند اما این تنها یکی از خوش شانس هاته در ثانی تو یکی از رتبه های برتر کنکور کشور را بدست آوردی و در بهترین و معتبرترین دانشگاه کشور هم در حال تحصیل هستی و مهم تر از همه اینهایی که گفتم تو خواهر دکتر فواد فاخته هستی . خوش شانس بالاتر از این … لبخندی زدم و گفتم : – فواد جان از شوخی گذشته دارم باهات جدی حرف می زنم می گن دعای عروس و دامادها در شب عروسی شان خیلی زود مستجاب می شود . پس خواهش می کنم فردا شب برای آینده ای که در پیش رو دارم دعا کنی . فواد دوباره خندید و با شوخی گفت : – چشم حتما این کار را انجام می دهم و از خدا می خواهم که یک شوهر مغرور ، خودخواه ، بداخلاق، اخمو مثل خودت نصیبت کند حالا خیالت راحت شد . چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : – اِ..اِ…فواد این هم شد دعا ! آخه بی انصاف من کجا بد اخلاق و اخمو هستم … ! فواد در جوابم گفت : – نیستی ؟ جون من خودخواه نیستی ؟ اگه نبودی که شایان بیچاره را آن طور جواب نمی کردی ! فواد این را گفت و بعد مثل اینکه حرفی به یادش آمده باشد ادامه داد : – راستی فرناز می دونی شایان می خواهد نامزد کند ؟ با تعجب گفتم : – نه ! با کی ؟ – خواهر یکی از دوستانش . چشمانم را از تعجب گرد کردم و گفتم : – واقعا ! فواد نیشخندی زد و گفت : – نکند انتظار داشتی از عشقت بیمار می شد و برای همیشه قید ازدواج را می زد ؟ خندیدم و گفتم : – نه اتفاقا چنین نیست بلکه تعجبم از خوشحالیه ! فواد نفس عمیقی کشید و گفت : – نگفتم تو احساس نداری ! شایان تمام ماجرای خواستگاری از تو را برایم تعریف کرد و بعد گفت اول که از فرناز جواب رد شنیدم تا مدت ها ناراحت بود اما با گذر زمان همه چیز برایم عادی شد و فهمیدم که عشق یک طرفه هیچ لذتی نمی تواند داشته باشد هر چند که این عشق هم سر بگیرد . مدتی بعد از این قضیه خیلی اتفاقی خواهر یکی از دوستانش را می بینه و به خواست خدا مهرشون به دل همدیگر می افته و یکی دو سری هم تلفنی با هم حرف هایشان را می زنند و به تفاهم می رسند خلاصه اینکه آقا شایان هم در همین روز ها به جرگه متاهلین می پیوندد . خندیدم و گفتم : – انشاالله … از شنیدن این خبر فوق العاده خوشحال شدم و در دل برای خوشبختی شایان دعا کردم . با رسیدن به منزل ندا ، فواد کنار خیابان توقف کرد و گفت : – زود برگردی ها … از اتومبیل پیاده شدم و زنگ منزل آنها را به صدا درآوردم متاسفانه ندا خانه نبود کارت دعوت را به خواهرش که در را برایم باز کرد دادم و کلی به او تاکید کردم که به ندا بگوید حتما باید در جشن عروسی فواد شرکت کند و سپس خداحافظی کردم و شتابان خود را به اتومبیل فواد رساندم و لحظاتی بعد از آن محل دور شدیم . وارد خیاطی که شدم لباسم را پرو کردم دقیقا همان مدلی بود که می خواستم به خاطر همین انعامی روی دستمزد گذاشتم و به خانم خیاط تحویل دادم و با خوشحالی از خانه اش بیرون آمدم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۵۳]

یکقدمتا_عشق

قسمت۲۹

آنقدر برای لباسم ذوق داشتم که به محض ورود به خانه دوباره آن را پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم و جلوی مامان قری دادم و گفتم: – چطوره مامان ؟ مامان با حیرت نگاهی به سر تا پایم انداخت و سپس به طرفم آمد و بازوانم را گرفت و گفت : – عزیزم درست مثل پرنسس ها شدی ! خندیدم و در برابرش تعظیمی کردم و با لحنی که می خواستم خودم را برایش لوس کنم گفتم : – مرسی مامی . مامان با این حرکتم بیشتر به وجد آمد و گونه ام را بوسید و گفت : – الهی مادر فدات بشه عزیز دلم یادم باشه فردا قبل از رفتن به جشن برایت اسپند دود کنم . خندیدم و به شوخی گفتم : – حتما این کار را بکنید . و بعد به اتاقم برگشتم و لباسم را عوض کردم برای خرید پارچه و پیدا کردن مدل دلخواهم تقریبا نیمی از تهران را زیر و رو کرده بودم تا خوشبختانه توانسته بودم لباس مورد علاقه ام را بدست آورم .دلم می خواست که در مجلس فردا به قدری شیک و زیبا باشم که باربد با دیدنم مات و متحیر شود . خوشبختانه لباسم که عالی از آب در آمده بود فقط مانده بود آرایش صورت و مدل موهایم که آن هم قرار شد قدیمی ترین آرایشگری که در محلمان بود بیاید و مرا بیاراید . * * * *با ذوق و شوق فراوان به حمام رفتم و بعد از آن جلوی آینه ایستادم و به کمک سشوار موهای بلندم را خشک کردم دائم در این فکر بودم که باید امروز طوری آراسته وارد مجلس شوم و خودم را شاد و قبراق نشان دهم که باربد بفهمد نسبت به او بی خیالم . باید جلوی دیدگانش با رامین گرم گفتگو شوم هر چند که از او متنفر هستم اما همین که می دانم با او بودن باربد را عصبی می کند برایم لذت بخش است ! با این تصورات چشمانم برقی از شیطنت زد و از جلوی آینه رد شدم . درست راس ساعت مورد نظر خانم آرایشگر آمد ، او را به اتاقم دعوت کردم و پس از پذیرایی ، او شروع به کار کرد . ساعتی بعد وقتی او کارش تمام شد به کمکش لباسم را پوشیدم ، آرایشگر چانه ام را بالا گرفت و کمی به صورتم زل زد و بعد گفت : – مشکلی نیست ، می توانی خودت را در آینه نگاه کنی . مثل کودکی که ذوق کرده باشد فورا به طرف آینه رفتم و با دیدن خودم در آینه چشمانم از تعجب برقی زد چند بار چرخی در جای خودم زدم و در حالی که صدایم از خوشحالی می لرزید پشت سر هم از خانم آرایشگر تشکر کردم . او در جواب تشکرهای من تنها لبخندی زد و سپس گفت : – دختر جون تو باید از خدا ممنون باشی که اینقدر زیبا خلقت کرده و گرنه من تنها یک آرایش مختصر و ملایمی بر چهره ات کردم . خندیدم و این بار در دل هزاران بار خالق خود را سپاس گفتم و بی صبرانه انتظار شروع جشن را کشیدم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۵۴]

یکقدمتا_عشق

قسمت۳۰

فواد جشن عروسی اش را در باغ بزرگ و مجللی برگزار کرد . هیچ وقت آن لحظه ای را که باربد مرا دید فراموش نخواهم کرد . او بدون اینکه با من سلام یا احوال پرسی کند مات و مبهوت رو به رویم ایستاد و به چهره ام زل زد با غرور و در حالی که سعی می کردم نسبت به او بی توجه باشم از کنارش گذشتم از اینکه او را در چنین خماری قرار دادم قند در دلم آب شد . اکثر مهمانان با نگاه های خاصی مرا برانداز می کردند و من با دیدن این نگاه ها بیشتر بر خود می بالیدم . دقایقی بعد با دیدن ندا خوشحالیم چند برابر شد او چشمکی به من زد و گفت : – وای دختر چی شدی ؟ درست مثل ملکه ها در وسط مجلس می درخشی . از او تشکر کردم و گفتم : – بهتره بریم یه جای خلوت بشینیم . اما ندا بدون توجه به حرفم دستم را محکم در دستش فشرد و سپس به آرامی در گوشم گفت : – فرناز جون آن طرف را نگاه کن باربد چشم از تو برنمی داره ! خنده کوتاهی کردم و گفتم : – دیدمش اما بهتره به او توجهی نکنیم ، می خواهم امشب حسابی حالش را بگیرم . ندا با گفتن امان از دست تو ، مرا به سمت صندلی های خالی کشید و بعد هر دو روبروی هم نشستیم . در این هنگام رویا و رعنا هم به جمع دو نفره ما ملحق شدند و من آنها را به ندا معرفی کردم . هر دوی آنها ،هم از لباس و هم از زیبایی من تعریف کردند . وقتی صدای بوق ممتد اتومبیل عروس و داماد به گوش رسید و نگاه همه را به سمت در ورودی باغ خیره ساخت . فواد از اتومبیل پیاده شد ، کت و شلوار سرمه ای رنگی که بر تن داشت او را دو چندان خوش تیپ تر کرده بود . نمی دانم چرا با دیدنش احساساتی شدم و اشک در چشمانم حلقه زد ، به زحمت جلوی احساسات خودم را گرفتم و نظاره گر آنها شدم . فواد در حالی که بازوی عاطفه را گرفته بود به طرف مهمانان آمد ، اولین کسی که به سوی آنها رفت باربد بود که با بوسیدن صورت عروس و داماد به آنها تبریک گفت در همان لحظه هم ارکستر شروع به نواختن کرد. رویا و رعنا ، شایان و چند تن دختر و پسر دیگر که همگی از اقوام بودند حلقه زیبایی دور عروس و داماد زدند و رقصیدند . درست در همان لحظه چشم شایان به من افتاد به طرفم آمد و دستم را گرفت و مرا بین جمع کشاند و گفت : – اگر باز در حقم بی انصافی نکنی دوست دارم دقایقی با هم برقصیم . دلم نیامد که دوباره او را از خود برنجانم مخصوصا حالا که می دانستم او راهش را انتخاب کرده است . بنابراین پیشنهادش را پذیرفتم و با او شروع به رقصیدن کردم . نمی دانم چند دقیقه از رقص من با شایان گذشته بود که به طور اتفاقی متوجه باربد شدم ، کمی آن طرف تر ایستاده و محو تماشایم شده بود ، برای لحظه ای نگاهم در نگاهش قفل شد و آنچنان احساس شرم سراپایم را گرفت که دیگر نتوانستم در مقابل چشمان خیره ی او برقصم به خاطر همین چند دقیقه بعد به بهانه ای دستانم را از میان دستان شایان بیرون کشیدم و از جمع دور شدم و خودم را به ندا رساندم . نفس عمیقی کشیدم و رو به ندا گفتم : – آخیش راحت شدم ، داشتم زیر نگاه های باربد آب می شدم . ندا با آب و تاب گفت : – وای فرناز جون در این دقایقی که می رقصیدی باربد یک لحظه چشم ازت برنداشت ، دختر بدجوری او را اسیر خودت کرده ای ! پوزخندی زدم و گفتم : – آره ، کاملا می بینم که داره برایم می میره … ندا با حرص گفت : – مغرور تر و کله شق تر از شما دو تا هیچ کس را ندیدم ، یقین دارم هر دوی شما دیوانه وار همدیگر را می خواهید اما غرور بی جای هر دوتون اجازه اعتراف کردن را به شما نمی دهد . در دلم گفتم ، ندا تو که نمی دانی او چه موجود عجیب و مرموزیه ؟ ای کاش به قول تو غرورم اجازه می داد و می توانستم همه چیز را در مورد او برایت بگویم اما افسوس که نمی توانم بهت بگم که باربد چقدر مرا اذیت می کند . آنوقت تو دیگر گول ظاهر دلفریب او را نمی خوردی و نمی گفتی که باربد دیوانه وار مرا می خواهد … ندا با تکان دست مرا به خود آورد و گفت : – فرناز جون آنجا را ببین . بی تفاوت برگشتم و گفتم : – مگه چی شده ؟ با دیدن باربد که در جای خلوتی نشسته بود و سرگرم گفتگو با دختر جوان و بسیار زیبایی بود وجودم یکباره به سردی گرایید طوری که فورا نگاهم را از آنها گرفتم . ندا با کنجکاوی گفت : – به نظرت کی می تونه باشه ؟ در حالی که تمام سعی خودم را می کردم که بی تفاوت باشم به ندا گفتم : – ندا جان اصلا من و تو حرف بهتری از این باربد لعنتی نداریم ؟ ندا خندید و گفت : – حالا اینقدر حرص نخور !
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۵۵]

یکقدمتا_عشق

قسمت۳۱

ظاهرم خونسرد بود ولی درونم مثل دیگی پر از آب جوش می جوشید با خود گفتم دوباره او را با یک دختر دیدم و حس حسادتم تحریک شد اما این بار فرق می کرد چون دختری که با او گپ می زد فوق العاده زیبا بود و از همین فاصله هم می توانستم چشمان آبی اش را ببینم . یک لحظه فکر کردم نکند این همان دختر مورد نظر بارید است که او را دوست دارد ؟ با به یاد آوردن این حرف در ذهن آشفته ام بیشتر آتش حسادت در وجودم شعله ور گردید . یک لحظه چشمانم را بستم و در دل دعا کردم که ای کاش رامین را ببینم تا بلکه بتوانم تلافی این وجود ناآرام را از باربد بگیرم . زودتر از آنچه که تصورش را می کردم دعایم مستجاب شد با خود زمزمه کردم ای کاش از خدا چیز دیگری خواسته بودم ! رامین را دیدم که داشت به طرفم می آمد برای یک لحظه او را برانداز کردم قدی متوسط داشت و تمام اجزای صورتش بهم می آمد اما تیپ و راه رفتنش درست مثل لاتهای بی سر و پا بود . با دیدنش احساس چندش در خود می کردم اما به ناچار سعی کردم او را برای دقایقی کوتاه هم که شده تحمل کنم . او با همان نگاه ها که هرزگی از آن می بارید گفت : – فرناز خانم امیدوارم که من را فراموش نکرده باشید ؟ – نه خواهش می کنم این چه حرفی است ؟ بفرمایید بنشینید . رامین که روبرویم نشست ندا در حالی که گیج و منگ شده بود و ما را می نگریست از جایش بلند شد و با گفتن بعد می بینمت فرناز جون ما را ترک کرد . رامین خیلی زود باب صحبت را باز کرد و گفت : – فرناز خانم اجازه بدهید قبل از هر صحبتی بگویم شما بی نظیرترین و زیباترین دختری هستید که من در تمام عمرم دیدم خصوصا با این لباسی که بر تن کرده اید مثل یک ملکه شدید به جرات می توان گفت حتی از یک ملکه هم زیباتر ! شنیدن حرف های او عرق شرم را بر پیشانیم نشاند اما درست در آن لحظه فکری مثل برق از ذهنم گذشت . در حالی که سعی می کردم خودم را آرام و خونسرد نشان بدهم گفتم : – آقا رامین شما دیگه زیادی اغراق می کنید . خیلی ها در این مجلس حضور دارند که از من هم زیباتر هستند فقط کافیه برگردید و آْن خانمی را که سرگرم گفتگو با پسر عموی محترمتان است ببینید . رامین فورا به حرفم گوش کرد و به جایی که من اشاره کرده بودم نگریست و سپس با بی تفاوتی گفت : – راحیل را می گویی ؟ – راحیل کیه ؟ – راحیل خواهرمه در واقع نامزد بارید . با شنیدن این حرف تمام وجودم در هم لرزید و گفتم : – نامزد … باربد …؟ – آره آنها از بچگی ناف بر هم شدند و به اصطلاح اسمشون روی هم مونده ! رامین لحظاتی سکوت کرد و سپس حرفش را ادامه داد : – باربد فقط منتظر این است که درسش تمام شود و با راحیل ازدواج کند . دیگر ادامه حرف های رامین را نشنیدم که چه گفت ، گویی دنیا بر سرم فرود آمده بود در دل چندین بار با خودم گفتم پس دختری که باربد دوستش دارد راحیله ! رامین به چهره ام زل زد و بدون مقدمه ای گفت : – فرناز خانم من باید به شما اعتراف کنم که در همان دیدار اول بدجوری دلداده شما شدم به حدی که اصلا دیگه نمی توانم احساساتم را سرکوب کنم . من فوق العاده بهتون علاقه مندم دوست دارم اگر افتخار بدهید این آشنایی ادامه پیدا کند . حرفهای رامین مثل شوکی بود که من را به خودم آورد ابروهایم را در هم کشیدم و با لحن جدی گفتم : – آقای محترم شما چطور اجازه چنین جسارتی را به خودتون دادید و خواستار آشنایی با من شدید ؟ اصلا شما در مورد من چه تصوری می کنید ؟ رنگ چهره رامین به کلی تغییر کرد و من من کنان گفت : – ب…بخ…ببخشید باور کنید من نیت بدی در سر ندارم . من فقط می خواستم از شما خواستگاری کنم به خاطر همین دوست داشتم که قبلش از مکنونات قلبی ام اطلاع پیدا کنید . همین که دهانم را باز کردم تا جواب کوبنده ای به او بدهم ناگهان چشمم به باربد افتاد او در حالی که آشکارا خشم در چهره اش پیدا بود به طرفمان می آمد . با آمدن او جوابی را که می خواستم به رامین بدهم خوردم و بعد برقی از شیطنت در چشمانم جهید و با صدای تقریبا بلندی که باربد می توانست بشنود گفتم : – آقا رامین شما باید به من یک فرصت بدهید تا در این مورد فکر کنم قول می دهم در اولین فرصت بهتون جواب بدهم . رامین که از فرط تعجب چشمانش را گشاد کرده بود با صدایی لرزان گفت: – فرناز خانم این بزرگترین لطفیه که در حق من می کنید . من … در همان لحظه باربد که دندانهایش را از فرط خشم به هم می سایید حرف رامین را قطع کرد و به او گفت : – بهتره به جای اینکه خلوت کنی و دل بدی و قلوه بگیری بلند بشی بری اون طرف باغ ببینی اون پسره لندهور در این جشن چه می خواهد ؟ یا نکنه تو دعوتش کردی
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۵۵]

یکقدمتا_عشق

قسمت۳۲

رامین با عجله گفت : – کی رو می گی ؟ باربد پوزخندی زد و گفت : – فیلم در نیار خودت بهتر می دونی کی رو می گم همون … رامین شتابان از جایش بلند شد و حرف باربد را قطع کرد و گفت : – باشه الان می رو م در ضمن احتیاجی نیست که تو اینقدر جوش بزنی … رامین این بار رو کرد به من و گفت : – فرناز خانم ببخشید … لبخند تصنعی به او زدم و گفتم : – خواهش می کنم . همین که رامین با گام های بلند از جلوی چشمانم دور شد باربد با همان چهره ی خشمگین جلوتر آمد و گفت : – شخصی را بهتر از این پسره ی بی چشم و رو پیدا نکردی ؟ لبخندی از روی حرص به او زدم و با حالتی عصبی گفتم : – آقای آشتیانی درست نیست که شما به برادر خانوم آینده تان توهین کنید . به عصبانیتش افزوده شد و با حرص بیشتری گفت : – کدوم احمقی این حرف را به تو زده ؟ شانه هایم را بالا انداختم و با بی خیالی گفتم : – احتیاج به گفتن کسی نبود از ظواهر کاملا پیداست ! باربد این بار چند قدمی جلوتر آمد و دقیقا روبه رویم ایستاد و گفت : – پس با محاسبات جنابعالی شما هم باید نامزد پسر عمه تان باشید ؟ و بعد از کمی مکث دوباره حرفش را ادامه داد و گفت : – چون از ظواهر امر کاملا مشخص بود که اگر تا دقایق دیگری با او می رقصیدی یقینا در آغوشش غش می کردی ! با شنیدن حرف های مزخرفش از عصبانیت یک گلوله آتش شدم و با مشت محکم به روی میز کوبیدم و به او گفتم : – شما خیلی بی خود می کنید که در مورد من اینگونه تصور می کنید واقعا که درون زشت و پلیدی دارید ! باربد بعد از اینکه مرا حسابی عصبی کرد به یکباره عصبانیتش فرو کش کرد و گفت : – فرناز خانم شما مقصر بودید و گرنه من قصد بدی نداشتم تنها می خواستم با بیان این حرف ها به شما ثابت کنم که آدم از حرفهای دروغ و به سر وته ای که بهش می چسبونن چقدر عصبی و ناراحت میشه ! با حرص گفتم : – ولی لحن و گفتار شما بی ادبانه بود . باربد این بار قهقهه ای زد و گفت : – این را به حساب بی ادبیم نگذار تنها هدفم این بود که به اندازه ای که در این ساعات مرا عصبی کردی حرصت را در بیاورم تا تو باشی که دیگر به فکر انتقام گرفتن از من نیفتی و کارهای من را با کارهای احمقانه ات تلافی نکنی . – منظورت چیه ؟ باربد با لحن جدی گفت : – منظورم همین پسره بی سر و پا است هر چه زودتر او را از خودت دور کن . از اینکه وجود رامین بزرگترین نقطه ضعف باربد شده بود در دل نهایت لذت را می بردم و قصد داشتم حسابی حالش را بگیرم . بنابراین به او گفتم : – آقای آشتیانی لطفا درست صحبت کنید و بی خود مرا تهدید نکنید اولا که این پسره اسم داره اسمش هم آقای رامین آشتیانی است و در ضمن پسر عموی عزیز شماست . در ثانی این آقای محترم بدون هیچ نیت بدی فقط از من خواستگاری کرده و من هم از او مهلت فکر کردن گرفتم . در همین روزها هم من تصمیم نهایی ام را خواهم گرفت خوبی اش به این است که شما به تمام افکار نادرستی که در مورد من در سر دارید پایان خواهید داد و من هم راه زندگیم را انتخاب خواهم کرد . بر عکس تصوری که می کردم باربد نه تنها عصبی نشد بلکه قهقهه ای زد و بعد چشمانش را ریز کرد و گفت : – اصلا بازیگر خوبی نیستی فرناز خانم بهتره بدونی فیلمی که تو داری بازی می کنی خودم کارگردانش هستم پس هر چه زودتر تمامش کن و گرنه بد خواهی دید . باربد جمله آخرش را با حالتی عصبی و حرصی که در هم آمیخته بود بیان کرد . برای لحظاتی به ذهنم رجوع کردم و دریافتم باربد از آنچه که من فکرش را می کردم باهوش تر و زیرک تره . از این همه زرنگی او حرصم گرفت و با حالتی عصبی تنها به او نگاه کردم که او در مقابل نگاه های عصبی من خنده کوتاهی کرد و بعد با خونسردی گفت : – زیاد حرص نخور پرنسس مغرور ! باربد با گفتن این جمله لبخند جادویی اش را نثارم کرد و سپس خیلی آرام و بی تفاوت از کنارم گذشت و به طرف میهمانان رفت . در حالی که رفتنش را نظاره گر بودم و دندانهایم را از خشم روی هم می ساییدم با خودم گفتم ، تو شیطانی …نه…نه تو دستهای شیطان را هم از پشت بسته ای … قلبم آنچنان تیر می کشید که دستم را روی سینه ام قرار دادم و برای لحظاتی چشمانم را بستم . دقایقی بعد که نگاهم به اطراف باغ افتاد ناگهان رامین را دیدم که ظاهرا داشت به طرف من می آمد . با خشم از جای خود بلند شدم و با خود گفتم ، پسره احمق چه جدی گرفته ؟ و بعد شتابان به طرف مهمانها رفتم و خودم را قاطی آنها کردم تا چشمان هیز او مرا نبیند . عاقبت جشن با تمام شکوه و زیبایی اش به پایان رسید و میهمانان رفته رفته جشن را ترک کردند . بار دیگر بابا و مامان و همچنین خانواده آشتیانی به نزد عروس و داماد رفتند و برایشان آرزوی خوشبختی کردند برایم باور کردنی نبود که باربد هنگام تبریک گفتن به عاطفه چشمانش پر از اشک شود و به زحمت بتواند جلوی خودش را بگیرد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۵۹]

یکقدمتا_عشق

قسمت۳۳

دقایقی بعد عروس و داماد سوار اتومبیل خود شدند و باغ را به مقصد شروع زندگی تازه خود ترک کردند . بعد از رفتن آنها ما هم آماده رفتن می شدیم که باربد رو به بابا کرد و گفت : – آقای فاخته اجازه بدهید که شما را برسانم . انگار تعارف های بابا بی فایده بود چون باربد را دیدم که به طرف اتومبیلش رفت تازه یادم افتاد که با جدا شدن فواد ما هم بی اتومبیل شدیم . در یک لحظه دوباره چشمم به رامین افتاد که ظاهرا با مردی گفتگو می کرد اما نگاه های هرزه اش را به من دوخته بود که خوشبختانه با آمدن باربد به طرف اتومبیلش رفتیم و توانستم خود را از شر نگاه های هوس آلود رامین پنهان کنم . با نشستن در اتومبیل باربد دوباره وجودم لبریز از احساسات شد برای سرکوب کردن آن سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم تا به ظاهر خود را نسبت به او بی توجه نشان بدهم . باربد با سرعت از آن جا دور شد و لحظاتی بعد پخشش را روشن کرد و طولی نکشید که صدای مرد خواننده در فضای کوچک اتومبیل پیچید ترانه ای بود که بیش از حد دوستش داشتم با شنیدن هر کلمه اش احساساتم بیشتر تحریک می شد . در دل با خواننده همخوانی می کردم : « این آخرین تلاشمه واسه بدست آوردنت ،باور کن این قلبو نرو این التماس آخره ، چقدر می خواهی توبشکنی غرور این شکسته رو ،هر چی می خوای بگی بگو اما نگو بهم برو ،این دلو عاشقش نکن ، اگه می خوای قلب منو جا بذاری ، دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد ، می ترسم از دستم بری ، کاری ازم بر نمیاد . » به زحمت روی احساسات خودم سرپوش گذاشتم و سرم را بلند کردم متوجه باربد شدم که از داخل آینه اتومبیل به چهره ام خیره شده اما به محض این که من نگاهش کردم او نگاهش را گرفت در دل گفتم به درک ! پسره ی خودخواه از خود راضی . این بار نگاهم را به خیابان دوختم و اصلا توجهی به گفتگوی بابا و بارید نکردم آنقدر نگاهم را غرق آدم های جورواجور کردم که متوجه رسیدن به منزل نشدم . بابا و مامان با گرمی از باربد تشکر کردند ولی در عوض من با لحن سردی از او خداحافظی کردم او هم به همان سردی جوابم را داد . به محض رسیدن به خانه بابا و مامان شروع کردند به تعریف و تمجید از باربد ، مامان گفت : – واقعا پسر باشخصیت و آقائیه ! بابا ادامه داد : – البته از اون پدر و مادر چنین بچه هایی هم باید به عمل بیاد خانم ! از اینکه این طوری از شخصیت باربد تعریف می کردند در دل به افکار و صحبت های آنها می خندیدم ولی بدون اینکه به ادامه ی گفتگوی آنها توجه کنم به اتاقم رفتم و روبروی آینه ایستادم و با حرص تمام آرایش صورتم را پاک کردم و بعد با عصبانیت موهایم را به هم ریختم و با خودم گفتم ، چقدر انتظار این جشن را کشیدم و چقدر خوش بین بودم که باربد لعنتی با دیدن تیپ و آرایشم به طرفم می آید و زیباییم را تحسین می کند چقدر با رامین گرم گفتگو شدم تا بلکه بتوانم حسابی حالش را بگیرم اما او افکار مرا خواند و تمام محاسباتم اشتباه از آب در آمد . لعنت به او که اینقدر باهوش و زیرکه ! عاقبت با اعصاب بهم ریخته روی تختم افتادم و چشمانم را به هم فشار دادم و سعی کردم به او فکر نکنم تا بیشتر از این اعصابم بهم نریزد .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۰۷٫۱۸ ۲۳:۰۰]

یکقدمتا_عشق

قسمت۳۴

فواد و عاطفه برای ماه عسل به مشهد رفتند . حالا دیگر واقعا باورم شده بود که عاطفه خواهر بارید ، عروس خانواده ی ماست و باربد از این به بعد تنها همکلاسیم به حساب نمی اید بلکه او برادر خانم فواد هم بود و به نوعی حضور او در زندگیم پر رنگ تر می شد . یکی دو هفته بدون اتفاق خاصی گذشت در این میان باربد را مرتب می دیدم اما خیلی خشک و رسمی با هم برخورد می کردیم . باربد دیگر نه سر به سرم می گذاشت و نه از شیطنت هایش خبری بود به قول معروف ۱۸۰ درجه رفتارش تغییر کرده بود که این برای من تعجب آور بود ! یک روز که طبق معمول خسته و بی حوصله از دانشگاه بیرون می امدم ناگهان چشمم به چهره ی آشنایی که در پشت رل اتومبیل نشسته بود افتاد . وقتی به ذهنم رجوع کردم فورا فهمیدم او رامینه ، با خود فکر کردم حتما منتظر باربد است برای همین آرام و بی توجه از کنارش گذشتم اما متاسفانه هنوز چند قدمی به جلو برنداشته بودم که متوجه بوق های پیاپی اتومبیل شدم . به یکباره قلبم به لرزه درآمد و هول و هراس عجیبی سر تا پایم را فرا گرفت با خودم گفتم برو لعنتی چی از جونم می خواهی ؟ اصلا تو از کجا آدرس دانشگاه منو پیدا کردی ؟ در حال و هوای نابسامان خود بودم که صدایش به گوشم رسید : – خانم فاخته … برگشتم و به سردی به او سلام کردم این کارم باعث شد که لبخند از روی لبانش محو شود . خیلی سریع گفتم : – امری داشتید آقای آشتیانی ؟ رامین که هنوز از این رفتار من سر در گم بود با لکنت گفت : – خانم فاخته اگه می شه لطف کنید سوار اتومبیل بنده شوید می خواستم با شما صحبت کنم . نگاهی به ساعت مچی ام انداختم و در جوابش گفتم : – شرمنده ام آقای آشتیانی ! من نمی توانم شما را همراهی کنم . رامین با عجله پرسید : – چرا ؟ با تحکم گفتم : – به دلیل مسائل شخصی . رامین از رو نرفت و با حالتی ملتمسانه گفت : – خانم فاخته مرا ببخشید از اینکه چنین موقعی مزاحم شما شدم اما باور کنید که دیگر طاقت این انتظار را نداشتم . اگه شما به یاد داشته باشید قرار بر این بود که جواب خواستگاری مرا به زودی بدهید باور کنید که من الان چند روزه سفر های خارجه ام را به خاطر شما به تعویق انداخته ام تا بلکه بتوانم نظر مساعد شما را دریاقت کنم . برای لحظاتی سکوت کردم و به خاطر کارهای احمقانه ام خودم را به باد سرزنش گرقتم . دقایقی بعد از روی ناچاری به او گفتم : – آقای محترم بنده فکرامو کردم اما تحت هیچ شرایطی راضی به این ازدواج نیستم امیدوارم از اینکه رک و بی پرده حرفم را زدم از دست من ناراحت نباشید ! رامین بریده بریده گفت : – آخه…من… خیلی امیدوار بودم ! باور کنید من بیش از تصورتان به شما علاقه مندم من …. رامین هنوز داشت حرف می زد که ناگهان اتومبیل باربد را دیدم که با سرعت کم و چشمان متعجب سرش را از پنجره بیرون آورده و به ما نگاه می کند . – رامین ! رامین نگاهی سرسری به باربد انداخت و بعد بی توجه به او رو به من کرد و گفت : – شنیدن جواب منفی شما منو مایوس نمی کنه من تا وقتی نظر شما عوض بشه صبر می کنم . دیگر صبر را جایز ندانستم و با گام های سریع از مقابل آن دو گذشتم . به حدی از رفتار و حرکات بچگانه ام عصبی شده بودم که مدام خود را لعن و نفرین می کردم و زیر لب با خودم می گفتم مردک بی سر و پا خجالت نمی کشه از من خواستگاری می کنه ؟ یعنی فکر می کنه که من آنقدر بدبخت و خوار شده ام که بخواهم با لات بی سر و پایی مثل اون ازدواج کنم . این حرف ها را می گفتم و بیشتر از رفتار خودم عصبی می شدم ! سر درد عجیبی به سراغم آمد که باعث شد دیگر نتوانم بیش از این پیاده روی کنم . به ناچار ایستادم و منتظر تاکسی شدم اما هنوز مدتی نگذشته بود که اتومبیل باربد جلوی پایم ترمز کرد . دست و پایم را بدجوری گم کردم به طوری که احساس می کردم برای اولین بار است که با او رو به رو می شوم ! آنقدر هول شدم که قدرت مخالفت نداشتم پس بدون هیچ مخالفتی سوار اتومبیلش شدم . دقایقی بعد او از سکوت سنگینی را که بر فضای اتومبیل حاکم بود شکست و بدون هیچ مقدمه چینی گفت : – ببینید فرناز خانم رامین پسر عموی بنده است و من او را مثل کف دستم می شناسم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۰۷٫۱۸ ۲۳:۰۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۳۵

. به ظاهرش نگاه نکنید او یک فرد بی بند و بار و موجودی بسیار خطرناکی است . بهتره که او را به طور جدی از خودت دور کنی گر چه فکر می کنم این را قبلا به شما متذکر شدم اما ظاهرا شما فراموش کردید ؟ با حرص گفتم : – آقای آشتیانی من فکر نمی کنم آنقدر دختر کودن و احمقی باشم که دور و بر چنین آدم های مرموز و چند شخصیتی بگردم ! من نمونه پسر عموی شما را بارها و بارها دیده ام پس احتیاج به راهنمایی کردن شما ندارم . باربد به یقین فهمیده بود که منظورم با خود او هم هست چون در مقابل حرف هایم فقط سکوت کرد شاید هم داشت فکرش را جمع می کرد تا جوابی به من بدهد . دقایقی بعد او با لحن خشک و رسمی گفت : – فرناز خانم مطوئن باش که آینده شما هیچ ربطی به من نداره و من هیچ تمایلی در خودم نمی بینم که بخواهم شما را راهنمایی کنم . تنها به خاطر این که دچار عذاب وجدان نشوم خواستم که شما را با بخش کوچکی از اخلاقیات رامین آشنا کنم . دیگر خود دانی ! آنقدر از خشک صحبت کردنش خونم به جوش آمد که نتوانستم سکوت کنم و با لحن تندی به او گفتم : – باید به شما تبریک گفت که چنین وجدان با انصافی دارید . حالا خواهش می کنم که یه گوشه ای نگه دارید می خواهم پیاده شوم . بارید هیچ نگفت و با سکوت زهر ماریش وجود مرا بیشتر آتشی کرد و بدون اینکه حتی نیم نگاهی به من بیندازد ماشین را نگه داشت ، پیاده شدم و درب اتومبیل را محکم بستم . در حالی که با عصبانیت در پیاده رو راه می رفتم زیر لب با خودم می گفتم ، خدایا او را چگونه خلق کردی ؟ چرا او این همه رفتار های عجیب در مقابل من از خود نشان می دهد ؟ او ابتدا مرا با ترفند های مختلف وارد این بازی احمقانه کرد بعد تا جایی که می توانست شخصیت و وجهه ی مرا خراب کرد . او بارها عشقی را که در سینه ام نسبت به او داشتم به رخم کشید و خود را خالی از هر نوع حسی نسبت به من نشان داد . حالا هم به طور عجیبی تمام رفتار هایش را نسبت به من تغییر داده و به فردی خشک و رسمی تبدیل شده ! تمام این حرف ها آنچنان به ذهنم فشار می آورد که دلم می خواست فریاد بزنم و بگویم خدایا چرا او را وارد سرنوشت من کردی ؟ کسی که فاقد هر گونه احساساتی می باشد گویی اصلا قلبی در سینه اش وجود ندارد . او هیچ گاه مرا به سوی خود نمی خواند صدای قلبم را می شنود اما پاسخی به آن نمی دهد . پس چرا با این همه بدی که در حقم می کند از او متنفر نمی شوم ؟ … چرا باز او را می خواهم … پشت این چهره ی مرموز چه چیزی پنهان شده که دارد مرا به مرز جنون می کشاند ؟ در حالی که لحظه ای فکرم آرام نمی گرفت با حالتی نامساعد به خانه رسیدم . بابا و مامان هر دو آماده رفتن به مدرسه بودند با دیدن من همزمان با هم گفتند : – خسته نباشی دختر گلم . همراه با لبخندی گفتم : ممنونم . از ربق نگاه مامان خوشحالی می بارید حدسم درست بود چون فورا گفت: – فرناز جون ، فواد و عاطفه از ماه عسل برگشتند . لبخندی زدم و گفتم : – خوب چشمتان روشن … – مرسی عزیزم … راستی فواد و عاطفه برای امشب هر دو خانواده را دعوت کرده اند . با تعجب پرسیدم : – دو خانواده ؟ مامان گفت : – ما و خانواده آقای آشتیانی . با شنیدن این خبر قلبم فرو ریخت و با خودم گفتم خدای من باز امشب باربد را می بینم و باید کلی عذاب بکشم . رو کردم به مامان و گفتم : – می شه من نیام ؟ مامان فورا گفت : – چی ؟ تو می خواهی نیایی ؟ بابا حرف مامان را ادامه داد و گفت : – فرناز جون بی خود سعی نکن بهانه بیاوری که هیچ بهانه ای پذیرفته نیست الان هم بهتره بعد از خوردن ناهار بری استراحت کنی تا شب قبراق و سرحال باشی . – در همان لحظه یک باره به یاد امتحان زبان تخصصی که فردا داشتیم افتادم و با عجله گفتم : – ولی من فردا امتحان مهمی دارم . مامان در حالی که چادرش را مرتب می کرد گفت : – این دیگه مشکل خودته ! بابا هم حرف مامان را تایید کرد و بعد هر دو با خداحافظی از خانه بیرون رفتند . بعد از رفتن آنها آه بلندی کشیدم و به اتاقم رفتم . میل به خوردن ناهار نداشتم لباسم را عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم که چشمم به شعر سهراب که روبروی تختم بود افتاد و با خود گفتم « کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود . » و سپس ناخواسته به یاد آن روز افتادم که باربد این شعر را با طعنه برایم خوانده و بعد از کنارم گذشته بود . مثل اینکه بخواهم برای خودم لالایی بخوانم آنقدر تکرارش کردم که خواب چشمانم را ربود .با شنیدن صدای گنگ و نامفهومی چشمانم را باز کردم . با دیدن مامان چند بار پلک زدم و با زبان سنگین گفتم : – شمایید مامان ؟ مگر هنوز سرکار نرفتید ؟ پتو را که از رویم کشید باعث شد خواب کاملا از سرم بپرد و بعد گفت : – فرناز جون ساعت از پنج بعد از ظهر هم گذشته آنوقت تو هنوز خوابی ! حداقل پاشو یه چیزی بخور امان از دست تو که با این بی اشتهاییت مرا مدام زجر می دهی
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۰۷٫۱۸ ۲۳:۰۲]

یکقدمتا_عشق

قسمت۳۶

. ابروهایم را در هم کشیدم و گفتم : – ساعت پنج بعد از ظهر یعنی من تا حالا خواب بودم ! ناگهان به یاد امتحان افتادم و سریع از جای خود بلند شدم و به مامان گفتم : – وای هیچی نخوندم ! مامان غرغر کنان گفت : – آخه تو با این شکم خالی چیزی هم یاد می گیری ؟ مامان این را گفت و از اتاق بیرون رفت . با عجله کتابم را باز کردم و سعی کردم برای دقایقی هم که شده مطالعه ای داشته باشم ولی فقط توانستم چند صفحه از آن را بخوانم چون با به یاد آوردن مهمانی امشب نوعی دلشوره بر وجودم حاکم شد در حقیقت هر کاری می کردم فکر و خیال این باربد لعنتی مرا رها نمی کرد ؟ خودکارم را برداشتم و با خطی درشت و کشیده در اولین صفحه ی کتابم این بیت شعر حافظ را که مدام در ذهنم می چرخید را نوشتم . « هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی که هم نادیده می بینی و هم نانوشته می خوانی » در حالی که شعر را می نوشتم اشک گرمی از چشمانم سرازیر شد و قلبم را به درد آورد بار دگر مرغ دلم بسوی باربد پر کشید و چهره ی زیبا و دوست داشتنی اش را چندین بار در خیال خود به تصویر کشیدم و ساعتی را به یادش خوش گذراندم . با صدای مامان که ضربه ای به در اتاقم زد از خیال بیرون آمدم و با عجله اشکهایم را پاک کردم . او بدون این که وارد اتاق شود صدایم زد و گفت : – فرناز جان هر چه زودتر خودت را آماده کن تا الان هم کلی دیر کردیم . با شنیدن حرف مامان نگاهم به پنجره افتاد هوا کاملا تاریک شده بود . آه بلندی کشیدم و بعد بدون اینکه درسی خوانده باشم کتاب را بستم و از جایم بلند شدم و شروع به آماده شدن کردم . * * * *با دیدن اتومبیل باربد که گوشه ای از پارکینگ پارک شده بود فهمیدم که آنها زودتر از ما رسیدند دوباره دستخوش احساسات شدم و قلبم شروع به تپیدن در سینه ام کرد . دقایقی بعد با دیدن فواد و عاطفه همگی به وجد امدیم و آغاز زندگی جدیدشان را تبریک گفتیم و سپس به طرف سالن پذیرایی رفتیم . هر دو خانواده با دیدن هم گرم خوش و بش شدند اما با دیدن باربد تنها توانستم با لحن سردی با او سلام و احوالپرسی کنم و او هم با همان لحن جوابم را داد در مقابل هم کاملا سر سنگین بودیم . روی مبلی خود را رها کردم و بدون توجه به اطرافیان که گرم گفتگو بودند در لاک خود فرو رفتم . البته هراز گاهی نگاهی به دکوراسیون زیبای سالن می کردم و در دل سلیقه و کدبانو گری عاطفه را تحسین می نمودم . وجود باربد سبب شده بود که بیش از این نتوانم آن فضای سنگین را تحمل کنم به ناچار از جایم بلند شدم و به بهانه کمک کردن به عاطفه به طرف آشپزخانه رفتم . هر دو خانواده شام را در فضای گرم و کاملا صمیمی صرف کردند تنها من بودم که نتوانستم با هیچ کدام ارتباط صمیمی برقرار کنم حتی باربد هم حسابی با ، بابا و مامان و فواد صمیمی شده بود و از هر دری با آنها صحبت می کرد . در دل دعا کردم که هر چه زودتر این ساعات لعنتی بگذرد و به خانه برگردم اما انگار ساعت هم با من لج کرده بود چون هر چه به ساعت نگاه می کردم چیزی جز کندی عقربه ها نمی دیدم . دیگر بیش از این نتوانستم در برابر باربد خود را بی تفاوت نشان دهم به همین خاطر رو به مامان و بابا کردم و گفتم : – بابا جون من فردا امتحان دارم و هیچی هم نخوندم . بابا که در جریان امتحانم بود حرفم را قطع کرد و گفت : – چشم دخترم تا دقایقی دیگر خواهیم رفت . فواد با شوخی گفت : – فرناز جون یه امشب را بی خیال درس و امتحان شو فردا هم توی جلسه تو و باربد خان با هم همکاری کنید . باربد با حرف فواد خندید و گفت : – مشکل اینه که من هم هیچی نخوندم … عاطفه حرف باربد را برید و گفت : – پس با این حساب فردا دو صفر کله گنده در ربگه های شما به ثبت خواهد رسید . ناگهان من و باربد هم زمان با هم رو به عاطفه گفتیم : – عاطفه جان دیگه اینقدر هم تنبل نیستیم ! سپس هر دو نگاهی به هم انداختیم و ناخواسته لبخند زدیم لبخندش به یکباره وجودم را گرمای خاصی بخشید . باربد اشاره به پدر و مادرش کرد و گفت : – بهتره ما هم برویم .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۰۷٫۱۸ ۲۳:۰۳]

یکقدمتا_عشق

قسمت۳۷

. فواد و عاطفه دوباره از ما خواستند تا ساعتی دیگر بمانیم اما چون باربد گفت کمی هم به فکر من و فرناز خانم باشید دیگر اصراری برای ماندنمان نکردند با بلند شدن بابا و مامان همگی خداحافظی کردیم . باربد بار دیگر ما را شرمنده کرد و برای رساندنمان پیش قدم شد به محض اینکه در اتومبیل باربد نشستم تا زمانی که به مقصد برسیم در سکوت مطلق فرو رفتم و با فکر و خیال او این دقایق را سپری کردم . زمانی که می خواستم پیاده شوم با زیرکی گفت : – فرناز خانم اینقدر بهش فکر نکن . هراسان رویم را به طرفش برگرداندم و با عجله گفتم : – اما من به کسی فکر نمی کردم ! باربد در عین خونسردی لبخند مرموزی زد و گفت : – مگه به خودت شک داری ؟ من که کسی را نگفتم منظورم امتحان فردا بود ! او به همین راحتی به قولی « یک دستی زد و دو دستی گرفت » خیلی راحت فکرم را می خواند از ذکاوت بیش از حدش به ستوه آمدم . در ان لحظه هیچ حرفی به یادم نیامد که در جوابش بگویم تنها با حرص نگاهش کردم و با حالت عصبی از اتومبیلش پیاده شدم . از پنجره ماشین نگاهم کرد و دوباره به آرامی گفت : – زیاد حرص نخور مهم نیست ! شب خوبی داشته باشی . این را گفت و سپس دستی به علامت خداحافظی برای مامان و بابا تکان داد و به سرعت گذشت . * * * * روزها و هفته ها و ماه ها تبدیل به سال شدند . دقیقا یک سال دیگر گذشت اما هیچ جرقه ای در عشق من نخورد . خود من هم از این عشق یک طرفه و بی سرانجام دیگر خسته شده بودم . تمام عشقی که نسبت به باربد داشتم را در دلم دفن کرده و سعی کردم با گرفتن واحد های بیشتر و سرگرم کردن خمدم به درس ها از فکر و خیال او دور شوم و مهمتر از آن می خواستم هر چه زودتر درسم را تمام کنم و خود را از آن مخمصه نجات دهم . در این مدت خواستگاران زیادی به لیست خواستگارانم افزوده شده بود که همگی را بدون فکر کردن رد می کردم زیرا تحت هیچ شرایطی نمی توانستم ازدواج کنم و عشق دیگری را در قلبم جا دهم . در ضمن رامین هم چندین بار رسما از خانواده ام مرا خواستگاری کرد که نه تنها خانواده ام به او جواب رد دادند بلکه فواد با تهدید او را از من دور کرد . پنجشنبه بود و من خسته از دانشگاه برگشته بودم اما کسی خانه نبود . ناگهان چشمم به یادداشتی که به در اتاقم بود افتاد « فرناز جون عاطفه در بیمارستان بستری شده من و بابت به دیدنش رفتیم اگر خواستی به این آدرس بیا »کمی جا خوردم و بعد با خودم گفتم عاطفه ؟ مگه چش شده ؟ ناگهان با دست به سرم کوبیدم و به خاطر فراموشیم خودم را سرزنش کردم تازه یادم آمد که او در حال گذراندن دوران سخت بارداری بوده و یقینا حالا … ذوقی کردم و حرفم را خوردم با عجله وسایلم را روی تخت پرت کردم و در حالی که بشکن می زدم با خودم گفتم عمه شدم آخ جون … از خانه بیرون آمدم و تاکسی گرفتم و خودم را به بیمارستان رساندم . زمانی که من رسیدم ساعتی می شد که عاطفه فارغ شده بود … نفس زنان وارد اتاق شدم مامان و خانم آشتیانی دور تخت عاطفه ایستاده بودند که به محض دیدن من با ذوق گفتند فرناز جان بیا ببین عاطفه چه پسر کاکل زری و نازی زاییده ! در حالی که به شدت ذوق کرده بودم به کنار تخت عاطفه رفتم خواب بود گونه اش را آرام بوسیدم و سپس به نوزادی که در کنارش بود نگاه کردم و بعد با ذوق و شوق بغلش کردم و قربان صدقه اش رفتم . به چهره ی زیبایش خیره شدم ترکیبی از چهره فواد و عاطفه را داشت و در نهایت بسیار ملوس و دوست داشتنی به نظر می امد در همین ابتدا مهرش انچنان به دلم افتاد که لحظه ای او را از خودم دور نمی کردم . از پشت پنجره او را به بابا و فواد و همچنین باربد که تازه رسیده بود نشان دادم هر کدام خوشحالیشان را به نوعی ابراز کردند . با ترخیص شدن عاطفه از بیمارستان فواد برای سلامتی همسر و فرزندش گوسفندی را قربانی کرد و بعد همه را به منزلش دعوت نمود . طبق خواسته عاطفه اسم نوزاد را نوید گذاشتند . عاطفه به حدی از لحاظ روحی و جسمی خسته بود که نرسیده به خواب عمیقی فرو رفت و من با کمال میل از نوید کوچولو مراقبت می کردم . در اتاق کنار گهواره در حالی که به چهره ی زیبای نوید کوچولو خیره شده بودم خم شدم و او را بوسیدم و با لحن کودکانه ای به او گفتم ،آخه نوید کوچولو تو به کی رفتی که اینقدر خوشگل شدی ! به بابا یا مامان ؟ در این هنگام از پشت سرم صدایی شنیدم که درست مثل من با لحن کودکانه جوابم را داد و گفت : – من به دایی باربد رفته ام که اینقدر خوشگل شدم مگه نمی دونی حلال زاده به داییش میره ؟ سرم را برگرداندم و به او نگاه کردم ، باربد لبخند زیبایی به رویم زد که حرارت و داغی آن را در زیر پوستم احساس کردم و با شرم رویم را از او گرفتم .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۰۷٫۱۸ ۲۳:۰۵]

یکقدمتا_عشق

قسمت۳۸

به کی رفتی که اینقدر خوشگل شدی ! به بابا یا مامان ؟ در این هنگام از پشت سرم صدایی شنیدم که درست مثل من با لحن کودکانه جوابم را داد و گفت : – من به دایی باربد رفته ام که اینقدر خوشگل شدم مگه نمی دونی حلال زاده به داییش میره ؟ سرم را برگرداندم و به او نگاه کردم ، باربد لبخند زیبایی به رویم زد که حرارت و داغی آن را در زیر پوستم احساس کردم و با شرم رویم را از او گرفتم . در همان لحظه هم نوید شروع به گریه کرد خیلی زود فهمیدم که پوشکش را خیس کرده با اینکه هیچگونه تجربه ای نداشتم اما خیلی ماهرانه پوشک او را عوض کردم که این کارم از چشم تیز بین باربد دور نماند و نگاهی پر از شیطنت به من کرد و گفت : – فرناز خانم بچه داریت هم که عالیه فکر نمی کنم در آینده مشکلی در این مورد داشته باشی ! از شنیدن حرفش گونه هایم سرخ شد و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : – من به بچه ها علاقه زیادی دارم . باربد با شیطنت گفت : – پس خوش به سعادت بچه ها ! باربد این را گفت و از اتاق بیرون رفت با رفتنش نفس عمیقی کشیدم و با خود گفتم امان از تو که هفت خط روزگاری . لحظاتی بعد در حالی که نوید در آغوشم به خواب رفته بود از اتاق بیرون آمدم و به جمع پیوستم . خلاصه آن روز با تولد نوید یکی از بهترین روز های زندگیم رقم خورد و من تاریخ آن را در دفترچه خاطراتم ثبت کردم . *یک روز که مثل همیشه وارد دانشگاه شدم در حالی که به طرف سالن می رفتم باربد را دیدم که با چهره شادی به طرفم آمد بر خلاف همیشه سلام و احوال پرسی گرمی کرد و سپس گفت : – فرناز خانم به جای رفتن به کلاس بهتره اول سری به برد بزنید . با بی تفاوتی گفتم : – مگه روی برد چه خبره ؟ باربد خیلی شمرده گفت : – ظاهرا قراره یک اردوی علمی تحقیقاتی در استان اصفهان برگزار بشه از هر کلاس دانشجویان ممتاز را دعوت کرده اند که اسم شما هم جزء آنهاست بهتون تبریک می گم . ناگهان از زبانم پرید و گفتم : – شما چطور ؟ شما هم دعوت دارید ؟ باربد نگاهم کرد و بعد از خنده کوتاهی که باعث شد از شرم سرخ شوم گفت : – خیالت راحت من هم دعوت شدم . از دست خودم حسابی عصبانی شدم و در دل به خود گفتم حقته دختره ی احمق مدام با این خنگ بازی هایی که در می آوری دستت را رو می کنی . آخه چی می شد یک دقیقه دندان روی جیگر می گذاشتی و خودت روی برد را نگاه می کردی ؟ با حالتی عصبی از کنارش گذشتم و با دیدن اسم هر دویمان که پشت سرهم نوشته شده بود خوشحال و خندان در حالی که به خودم می بالیدم به کلاس رفتم . در کلاس به تنها چیزی که توجه نکردم درس دادن استاد بود مدام در فکر این اردوی تحقیقاتی بودم و از اینکه با ، باربد همسفر خواهم شد احساس خوشایندی داشتم . به هر حال آن روز بر خلاف روز های قبل شاد و شنگول از دانشگاه بیرون آمدم هنگام سوار شدن در تاکسی ناگهان تصمیمم عوض شد و به جای رفتن به خانه آدرس منزل فواد را دادم آخه بدجوری دلم برای نوید تنگ شده بود . عاطفه با دیدنم خوشحال شد و با مهربانی در آغوشم کشید و گفت : – چه عجب فرناز جون یادی از ما کردی ؟ خندیدم و در جوابش گفتم : – اختیار دارید عاطفه جون ما همیشه به یاد شما هستیم . بعد نگاهی به اطراف کردم و گفتم : – نوید جون خوابه ؟ – آره خواب تشریف دارند . این بچه اگر بیدارش نکنی که شیر بخوره هیچ وقت بیدار نمی شه . در حالی که به طرف اتاقش می رفتم تا او را بیدار کنم گفتم : – پدرش را در می اورم مگه میذارم که این طور با ناز بخوابه ! بالای تختش ایستادم و به چهره ی زیبا و معصومش نگاه کردم که چه معصومانه به خواب رفته بود . به آرامی بغلش کردم و چند بار گونه اش را بوشیدم تا بلکه بیدار شود اما مثل اینکه حق با عاطفه بود و او بیش از حد خواب آلود بود به ناچار او را در تختش گذاشته و از اتاقش بیرون آمدم و با تعارف عاطفه روی مبل نشستم و دقایقی بعد گرم صحبت شدیم . آنچنان با عاطفه احساس صمیمیت می کردم که گویی دوست دیرینه ام است عاطفه زن بی نظیر و فوق العاده مهربانی بود که فورا آدم را جذب می کرد . خلاصه بعد از اینکه از هر دری صحبت کردیم به او گفتم : – عاطفه جون دوست دارم آلبوم خانوادگیت را ببینم می شه خواهش کنم نشانم بدهی ؟ عاطفه با چهره ی خندان گفت : – البته که می شه عزیزم الان می اورم . آلبوم تنها بهانه ای بود که می توانستم با نگاه کردن به عکس ها یک سری اطلاعات از باربد کسب کنم . طولی نکشید که عاطفه دو آلبوم بزرگ آورد و در کنارم نشست و بعد به اتفاق هم شروع به ورق زدن کردیم ، آلبوم اول به کودکی عاطفه و باربد اختصاص داشت . هر ورقی که می زدم با دیدن عکس بچگی باربد که بسیار تپل و بامزه بود ذوق می کردم یقینا اگر عاطفه نبود تک تک عکس هایش را می بوسیدم اما به ناچار احساساتم را کنترل می کردم و فقط به گفتن عکس های خیلی جالبیه اکتفا می کردم .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۰۷٫۱۸ ۲۳:۰۵]

یکقدمتا_عشق

قسمت۳۹

در هر عکسی از باربد نوعی شیطنت در چهره اش نمایان بود لبخندی زدم و به عاطفه گفتم : – از ظاهر عکس های آقا باربد معلومه که بچه ی شیطونی بوده ؟ عاطفه در حالی که به عکس باربد خیره شده بود گفت : – دقیقا همین طور بود از در و دیوار بالا می رفت حتی من که دو سال از او بزرگتر بودم هرگز توان مقابله با او را نداشتم و مرتب از او کت می خوردم. عاطفه در این جا سکوت کرد و سپس ادامه داد : – بعضی وقت ها که به این عکس ها نگاه می کنم باورم نمی شه که این همه سال گذشته باشه و ما بزرگ شده باشیم آخه کی باورش می شه که باربد اینقدر سر به زیر و مودب شده باشه ! در دل به این حرف عاطفه خندیدم و گفتم : – مودب ! خیلی هم مودبه … آقایی هم که از سر و رویش می باره واقعا که … آلبوم را بستم و دیگری را برداشتم که با ورق زدن آن دریافتم که تمام عکس ها مربوط به اقوام درجه یک آنها هستند مثل عمو ، عمه و خاله … که هر کدام به نوعی در کنار عاطفه و یا خانواده اش عکس یادگاری گرفته بودند . در یکی از عکس ها با دیدن رامین و خواهرش در کنار باربد قلبم فرو ریخت و یک لحظه به تصور اینکه نامزد واقعی باربده ، وحشتی عمیق در دلم افتاد اما خودم را به زحمت کنترل کردم تا با خونسردی چیزهایی را از زبان عاطفه بیرون بکشم . بنابراین خنده تصنعی کردم و گفتم : – عاطفه جان این دختر کیه ؟ – راحیل دختر عمومه و اینم رامین ، می شناسیش که ؟ – بله کاملا چه دختر عموی خوشگلی داری حتما تا حالا نامزد کرده ؟ عاطفه با بی تفاوتی گفت : – نه نامزد نیست … اما یک زمانی عموی خدا بیامرزم اسم باربد را روی او گذاشت آخه خیلی دوست داشت که باربد دامادش بشه گر چه بعد از فوت عمو ، زن عمویم هنوز هم خیلی اصرار داره که باربد با دخترش ازدواج کنه اما باربد هیچ علاقه ای به راحیل نداره حتی همین چند وقت پیش بابا و مامان از او خواستند که در صورت تمایل به ازدواج با راحیل برایش به خواستگاری بروند اما باربد محکم و قاطعانه گفت تحت هیچ شرایطی او را نمی خواهد و از آنها خواست دیگر اسمی از راحیل پیش او نیاورند بابا هم وقتی دید که باربد مخالفه دیگه اصراری نکرد و قضیه را همان جا تمام کرد. با پایان یافتن حرف عاطفه نفس عمیقی کشیدم و در دل گفتم آخیش راحت شدم بالاخره از این بابت خیالم راحت شد چقدر دوست داشتم از عاطفه بپرسم که آیا باربد کسی را دوست دارد ؟ اما شرم مانعم شد و هیچ نگفتم و به همین اطلاعاتی که بدست آورده بودم قناعت کردم و بعد آلبوم را بستم و کنار میز نهادم . عاطفه فنجانی چای برایم ریخت مشغول نوشیدن چای بودم که صدای گریه نوید بلند شد با عجله از روی مبل بلند شدم و به عاطفه گفتم : – اجازه بده من او را بیاورم دوست دارم خودم آرومش کنم . عاطفه خندید و گفت : – نترس عمه خانم الان چنان صدای گریه اش بلند می شود که دو دستی او را تقدیم خودم می کنی . بدون توجه به حرف های عاطفه به اتاق نوید رفتم و او را بغل کردم و محکم به سینه ام چسباندمش هنوز چند گامی به جلو نرفته بودم که آرام شد و با چشمانی باز به من زل زد ، از این حرکت او کلی ذوق کردم و بارها قربان صدقه اش رفتم . اصرار عاطفه برای ماندن من بی فایده بود یک بار دیگر نوید را بوسیدم و شتابان از عاطفه خداحافظی کردم و به خانه برگشتم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۲۷]

یکقدمتا_عشق

قسمت۳۹

آن شبی که قرار بود فردایش به اصفهان برویم دلشوره و استرس عجیبی بر دلم چنگ می زد طوری که تا سپبده صبح در رختخواب غلت زدم و عاقبت هم با صدای اذان رختخوابم را ترک کردم و خود را برای خواندن نماز آماده نمودم . بعد از نماز تک تک وسایلم را چک کردم و سپس آنها را درون ساک دستی کوچکی قرار دادم با آماده شدنم ساکم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و به آشپزخانه رفتم . کنار مامان و بابا مشغول خوردن صبحانه بودم که ناگهان صدای زنگ آیفون همه ی ما را متعجب کرد بابا نگاهی به مامان کرد و گفت :

  • اول صبحی کی می تونه باشه ؟
    مثل همیشه من با کم طاقتی از جایم بلند شدم و به طرف آیفون رفتم با شنیدن صدای فواد تعجبم بیشتر شد ! لحظاتی بعد با وارد شدن فواد همگی به او گفتیم خیره فواد جان ؟ فواد خندید و گفت :
    -نگران نباشید چیز مهمی نیست .
    فواد این را گفت و سپس به آشپزخانه آمد و خود را روی صندلی رها کرد و گفت :
  • شنیدم این خواهر خودخواه من قصد رفتن به اصفهان را داره ! اگه دیشب باربد چیزی در این مورد به من نمی گفت فرناز خانم بدون اینکه یادش باشه یه برادری هم داره می خواست بدون خداحافظی بره !
    لبم را گاز گرفتم و گفتم :
  • فواد جان باور کن آنقدر وقتم تنگ بود و درگیر کارهام بودم که به کل فراموش کردم جریان مسافرت را برایت تعریف کنم .
    فواد در حالی که فنجان چایی را از مامان می گرفت گفت :
  • مهم نیست من دیگه سالهاست که با خصوصیات اخلاقی تو آشنا هستم .
    اخمی به او کردم و رو به بابا گفتم :
  • بابا جون تو رو به خدا ، شما یه چیزی به فواد بگو همیشه در مورد من تصور بد می کنه و می گه من مغرور و خودخواهم !
    بابا خندید و به شوخی گفت :
  • مگه نیستی دختر گلم ؟
    فواد پکی زد زیر خنده و گفت :
  • نگفتم این تنها نظر من نیست حالا هر چه زودتر بلند شو تا برسونمت دانشگاه .
    در حالی که از پیشنهادش به ذوق آمده بودم از جایم بلند شدم و گفتم :
  • مرسی فواد جان گر چه بعضی وقت ها اذیتم می کنی اما واقعا دوستت دارم !
    فواد خندید و گفت :
  • ای کلک ! برای اینکه برسونمت اینقدر چاخان می کنی ؟
    چهره مظلومی به خود گرفتم و گفتم :
  • نه به خدا باور کن که دوستت دارم .
    فواد سوئیچش را برداشت و گفت :
  • بهتره به جای این لوس بازی ها بروی سوار بشی که داره دیر می شه !
    چشم بلندی گفتم و با خداحافظی از بابا و مامان ساک دستی ام را برداشتم و از خانه بیرون آمدم و به طرف اتومبیل فواد رفتم . در همان لحظه بابا و مامان هم به همراه فواد از خانه بیرون امدند در دست مامان کاسه آبی بود که قصد داشت پشت سرم بریزد . مامان مدام در حال توصیه کردن بود و می گفت :
  • عزیزم مراقب خودت باش و به محض رسیدن به اصفهان به من زنگ بزن و خبر سلامتی ات را بده .
    در اتومبیل نشستم و با دست روی ماه آنها را از دور بوسیدم و گفتم :
  • چشم مامان .
    مامان در حالی که پشت سرم آب می ریخت گفت :
  • خداحافظ دخترم .
    در بین مسیر فواد تک سرفه ای کرد و گفت :
  • فرناز جان اگر کار خاصی یا خدایی ناکرده مشکلی برایت پیش آمد از باربد کمک بگیر البته خودم خیلی سفارشت را به او کردم .
    خندیدم و گفتم :
  • آخه فواد جان مگه می خواهم به کره ماه سفر کنم ؟
    فواد خیلی شمرده گفت :
  • خوب همین که چند روزی از ما دور هستی و ازت بی خبریم باعث نگرانی ما می شود پس حسابی مراقب خودت باش .
    در دل به حرف های فواد خندیدم و با خودم گفتم ببین من را به دست چه کسی سپرده ؟ باربد ! اگر فواد می دانست که این آقا باربد چقدر برای من دردسر ساز شده و چقدر مرا اذیت کرده عکس العملش چه بود ؟ با توجه به اینکه برادر خانمش هم است چه تنبیهی برایش در نظر می گرفت ؟
    در عالم خودم بودم که فواد چندین بار صدایم زد تا به خودم آمدم و با عجله گفتم :
  • ببخشید فواد جان اصلا حواسم بهت نبود .
    فواد با طعنه گفت :
  • اما من احساس می کنم اخیرا هر وقت تو را می بینم یا حواست نیست یا اینکه رنگ و رویت پریده ! ناقلا نکنه دلت جایی اسیر شده و روت نمی شه اعتراف کنی ؟
    با شنیدن این حرف فواد فکر کردم که او همه چیز را می داند برای همین احساس شرمی تمام وجودم را فرا گرفت . در حالی که آب دهانم را به سختی فرو می دادم به او گفتم :
  • نه…نه چرا این طوری فکر می کنی ؟ آن هم در مورد من !
    فواد لبخندی زد و سپس گفت :
  • ببخشید مثل اینکه من اشتباه کردم
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۲۷]

یکقدمتا_عشق

قسمت۴۰

خوشبختانه با رسیدن به دانشگاه بحث ما هم نیمه تمام ماند از فواد خداحافظی کردم و به طرف دانشگاه رفتم . گروه بیست نفره ای بودیم که عازم اصفهان شدیم از این بیست نفر هشت نفر آنها دختر بود و مابقی پسر و من با هیچ یک از دختران گروه صمیمی نبودم برای همین جدا از بقیه روی صندلی نشستم دقایقی بعد باربد هم وارد اتوبوس شد و نگاه گذرایی به همه انداخت و بعد نگاهش به روی من ثابت ماند قلبم در سینه فرو ریخت ! او به آرامی نزدیکم شد و گفت :

  • صبح بخبر فرناز خانم .
    بدون آنکه نگاهش بکنم پاسخش را دادم طولی نکشید که باربددقیقا روبروی من روی صندلی نشست . خودم را کمی جمع و جور کردم و پرده اتوبوس را کنار زدم و سعی کردم با نگاه کردن به خیابان ها خود را نسبت به او بی تفاوت نشان دهم . خوشبختانه با حرکت اتوبوس و با گذشت اندک زمانی بی خوابی شب گذشته به من فشار آورد سرم را به پشت صندلی تکیه دادم و خیلی زود چشمانم سنگین شدند . زمانی چشم باز کردم که اتوبوس تقریبا نیمی از راه را پیموده بود و در کنار رستورانی توقف کرده بود . همه ی بچه ها تک تک از اتوبوس پیاده شدند تا برای دقایقی رفع گرسنگی و خستگی کنند تنها کسی که میل به غذا خوردن نداشت و احساس خستگی هم نمی کرد من بودم . سر جای خودم نشستم و نظاره گر مسافرانی که در کنار رستوران در حال رفت و آمد بودند شدم . باربد هنگام پیاده شدن نگاهی به من انداخت و با تعجب گفت :
  • فرناز خانم اگه چیزی میل دارید بدون تعارف بگویید تا برایتان بیاورم ؟
    ناخواسته نگاهش کردم و با لکنت گفتم :
  • نه…نه ممنون … چیز ی میل ندارم .
    باربد چنگی به موهای پر پشتش زد و سپس گفت :
  • به هر حال من پایین ایستاده ام اگر به چیزی احتیاج داشتی من را خبر کن .
    بارید حرفش را زد و بعد بدون اینکه منتظر تشکر من باشد پایین رفت . با خود گفتم چه شده که خودش را در مقابلم این قدر متین و مودب نشان می دهد ! شاید به خاطر سفارش فواد بود که در مقابلم احساس مسئولیت می کرد ؟ حسرتی خوردم و گفتم همه ی رفتار و حرکات این پسر عجیب به نظر می رسه ! آنقدر در شاید و اما غرق شده بودم که با سر و صدای بچه ها که وارد اتوبوس می شدند به خودم آمدم در همان موقع که هر کس داشت در سر جای خود می نشست ناگهان صدای زمخت زنی به گوشم رسید که می گفت :
  • فال… می گیرم … فال .
    کولی فالگیر به درخواست چند تا دانشجو ئارد اتوبوس شد بچه ها برای مدتی با حرف های بی سر و ته کولی خود را سرگرم کردند . دقایقی بعد کولی به طرف من آمد و گفت :
  • خوشگله نمی خواهی فالت را بگیرم ؟
    با شرم گفتم :
  • نه خانم احتیاجی به این کار ندارم !
    اما او ول کن نبود و مدام اصرار می کرد تا فالم را بگیرد . عصبی شدم و اسکناسی را از کیفم در آوردم و به او دادم و گفتم :
  • بفرمایید حالا دیگه خواهش می کنم دست از سرم بردارید .
    کولی پولم را پس داد و با چهره ای که نشان می داد از رفتارم دلگیر شده گفت :
  • خانم پولت را برای خودت نگه دار من که گدا نیستم !
    یک لحظه از برخوردی که با او داشتم پشیمان شدم و برای اینکه از دلش در بیاورم به ناچار گفتم :
  • خوب ناراحت نشو فالم را بگیر .
    و بعد کف دستم را مقابلش گرفتم او خیلی سریع تر از چیز یکه فکر می کردم شروع به گفتن کرد :
  • دختر جون بر خلاف زبانت قلب مهربونی داری ! دختر موفق و سربلندی هستی یه جوون خوش تیپ ، چهار شونه ، با قدی بلند و قیافه ای جنتلمن توی طالعته ! معلومه او را خیلی دوست داری !
    در همان لحظه بدنم به یکباره خیس عرق شد چون باربد در صندلی مقابلم نشسته بود و شش دانگ حواسش به حرف های آن کولی بود . احساس می کردم که دارم ذوب می شوم !
    دوباره با حرف های کولی به خودم آمدم گفت :
  • دخترم ، دختر مهربان و خوش قلبم باید بهت بگم که بهتره اونو را فراموشش کنی آره به نفعته که او را فراموش کنی ! راه تو و اون از هم جداست یعنی هیچ وقت قسمت و تقدیرتان با هم نیست .
    موهای بدنم سیخ شد و وحشتی عجیب سراپایم را فرا گرفت طوری که دیگر ادامه حرف های مزخرفش را گوش دهم . در این حین باربد با صدایی که احساس می کردم گرفته است رو به زن کرد و گفت :
  • فال من را بگیر .
    و بعد دستش را جلو برد بدون آنکه نگاهش کنم گوش هایم را تیز کردم و آماده شنیدن شدم . کولی لحظاتی به کف دست باربد خیره شد و فقط سکوت کرد . باربد به او گفت :
  • پس چی شد ؟ بگو دیگه ؟
    کولی با خونسردی گفت :
  • جوون با مرامی هستی اما سرنوشتت را نمی دانم دقیق برایت بگویم چون چیز مشخصی نمی توانم در آن ببینم همه چیز در سرنوشتت گنگ و نامفهومه !
    کولی این را گفت و سپس سرش را چند بار تکان داد و ادامه داد :
  • هیچ چیز نمی بینم هیچ چیز ….
    باربد با حرص دستش را پس کشید و گفت :
  • عجب فالگیر قهاری هستی ؟
    @nazkhatoonstory
2 1 رای
امتیاز این مطلب
guest
3 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
3
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x