داستانهای نازخاتون اختر دختر زیبای قاجاری

رمان اختر دختر زیبای قاجاری قسمت ۲۱تا ۳۰

رمان اختر دختر زیبای قاجاری قسمت ۲۱تا ۳۰

نویسنده:الی نجفی 

#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۲۱

وقتیکه پوران از حمـ ـام خارج شد ،من و خانم بزرگ مشغول کمک کردن به او برای
پوشیدن لباسهایش شدیم زن ها نیز دایره و تنبک و ساز میزدند و برای پوران این شعر
را میخواندند
گل در اومد از حموم
سنبل در اومد از حموم
آقا دومادو بگو عروس در اومد از حموم
یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا
و….
بعد از آن مشاطه به خانه ی ابوالفتح خان آمد وبـ ـوسیله ی نخ کرک های صورت
پوران دخت را برداشت
و بعد از آن کرک های بین دو کتف پوران دخت را کندند زیرا ننه ی ابوالفتح خان و
بقیه ی زن ها معتقد بودند که موهای بین کتف باعث نحسی است و باید آنها را قبل
از خوانده شدن خطبه ی عقد از دختر دور کرد تا نحسی و بدی از او دور گردد
صورت سفید پوران دخت به سرخی میگرایید و دستان سفید و تپلوی او یخ زده بود
مشاطه ای که به دستور خانم بزرگ به خانه آمده بود به نظر از کار خودش راضی بود
چون دستها را به هم میسایید و میگفت :بکشم و خوشگلم کن ،حالا میبینی که چقدر
خوشگل شدی عروس خانم و…
اما من با دیدن حال و روز پوران دخت خودم را به سماور ذغالی رساندم و برای او
چایی و نبات درست کردم
بعد از اینکه حال پوران بهتر شد کم کم پوست گلگون صورتش ، سفید و البته از
همیشه روشن تر شد زن مشاطه صورت پوران دخت را بزک کرد وبا سرخاب و وسمه و
سرمه به صورتش رنگ و لعاب داد .
درتمام مدتی که من در کنار پوران دخت بودم بقیه ی کنیزها و زن ها مشغول تزیین
پنج دری شده بودند چونکه قرار بود خطبه ی عقد در آنجا خوانده شود .
و من که مشغول رسیدگی به امور پوران دخت بودم برای برداشتن کفش سفید
اطلسی که از خانه ی ابوالفضل خان برای روز عقد فرستاده شده بود به اتاق عقد رفتم .
در آنجا سوزنی ترمه ای رو به قبله انداخته بودند ویک آیینه ی قدی و قرآن و یک جار
پنج شاخه ای که از خانه ی داماد آورده شده بود به چشم میخورد و قسمتی از اتاق را
خوانچه هایی که دیروز از خانه ی داماد با مطرب و ساز و آواز به خانه ی عروس آورده
بودند و بابت آنها سیاهه گرفته بودند گذاشته شده بود. همچنین شمع های جارها و
خوانچه ها که عقیده داشتند از قبل از پا گذاشتن عروس در اتاق عقد تا خاتمه ی
تشریفات باید روشن باشدوچندین خوانچه ی میوه وشیرینی و آجیل واسفند پای عقد
یک نان سنگک خیلی بزرگ که روی آن با سیاهدانه ی رنگین مبارک باد نوشته بودند و
قدح آب که به نشان روشنایی در اتاق گذاشته شده بود به چشم میخورد .
.
نیمی از حواس من به خوشحالی پوران دخت بود و نیم دیگر آن معطوف به کاری بود
که خانم بزرگ به من واگذار کرده بود
بیچاره خانم بزرگ به دلیل اینکه رسم نبود مادر عروس با ما به خانه ی داماد بیاید در
خانه مانده بود او قبل از اینکه پوران را از اندرونی خارج کنند او را نصیحت های
مادرانه کرده بود و در آخر او را از زیر قرآن رد کرد و از او خداحافظی کرد
چه رسم ناجوانمردانه ای بود که تمام زن ها از جمله زنان دوست و آشنا و اقوام در این
جشن حاضر میشدند اما مادر عروس نمیتوانست برای دست به دست کردن دختر و
دامادش در این مجلس حضور پیدا کند و تنها پدر دختر بود که او را دست به دست
میداد و بعد از آن مجلس را ترک میکرد و به این صورت دختر از خانواده اش جدا
میشد و به خانه ی شوهر میرفت .
من که حرف های مادرانه ی خانم بزرگ را در حالی که از پوران جدا میشد ، شنیده
بودم، دلم به حال او او میسوخت زیرا اینک برای همیشه از پاره ی تنش جدا میشد و
دختر را به خانه ی کسانی میفرستاد که اسم و رسمی داشتند ولی خلق و خوی آنان
برای دختر دلبندش نا آشنا بود
خانم بزرگ به پوران گفته بود که با لباس سفید به خانه ی شوهر برود و باید با کفن
سفید آن خانه را ترک کند و باید به شوهرش احترام بگذارد و بالای حرف او حرفی نزند
و هرگز از چیزی شکایت نکند و به کم و زیاد قانع باشد و…
خانم بزرگ بعد از نصیحت هایی که به پورا ن دخت کرد من را به جای خلوتی برد و به
من ماموریتی داد.
به خواست خانم بزرگ میبایست سکینه که دختری نابالغ بود را در هنگام همهمه و
شلوغی به نوعی که توجه کسی جلب نشود ، به یک جای خلوتی ببرم و یک تکه قاتمه
ی سیاه )یک جور طناب سیاه ضخیم (. یک تکه چرم و یک میخ ، به او بدهم تا در
حالی که زنان مشغول دایره و تنبک هستند گوشه ی دنج و خلوتی بنشیند و چرم را با
میخ بکوبد وطناب سیاه را دور میخ بپیچد وبه نام خانواده ی ابوالفضل خان گره بزند .
بدلیل اینکه سکینه دختر کوچکی بود، من مجبور بودم کلماتی را که در حال گره زدن
قاتمه باید میگفت ، برایش بازگو کنم .

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۵٫۱۹ ۱۲:۳۶]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۲۲

در خانه ی ابوالفضل خان سکینه را پیدا کردم و با او به نزدیکی چاه آب خانه رفتیم ، از
نظر من در حال حاضر اینجا تنها جایی بود که در حال حاضر دنج و خلوت بود و دست
کم ،کمتر از بقیه ی جاهای خانه ، رفت و آمد خدم و حشم مشاهده میشد .
سکینه روی زمین نشسته بود و چرم میکوبید وقت گره زدن قاتمه بود ، رو به سکینه
کردم و گفتم :زود باش تا کسی نیومده گره ی اول را بزن و با من تکرار کن
سکینه ی بیچاره که از دستورات من اطاعت میکرد در حالی که قاتمه را به دور میخ گره
میکرد حرف های من را نیز تکرار میکرد
بستم زبان قمر الملوک مادر شوهر پوران را ….
بستم زبان فخری خواهر شوهر پوران را …..
در حال گفتن اسم آخرین فرد بودم و سکینه تکرار میکرد که صدای پای دو نفر که به
سمت چاه آب می آمدند به گوش رسید .خیلی .سریع میخ و چرم و قاتمه ای که گره
خورده بود را از سکینه گرفتم و زیر چارقد پنهان کردم و با سکینه به سمت درختهای
بلندی که در باغ کنار چاه قرار داشت رفتیم و پنهان شدیم .
دو مرد در حالی که گرم گفت و گو بودند به چاه نزدیک میشدند چشمانم را ریز کردم
تا در آن تاریکی شب بهتر بتوانم آن دو نفر را ببینم با اینکه در آن لحظه حضور ذهن
خوبی نداشتم اما چهره ی یکی از مردها به نظرم آشنا می آمد .
با کنجکاوی آن مرد را برانداز کردم ، مردی که صورت گندم گون وسبیل های بلند
داشت و چشمان جذاب و نافذش ، در تاریکی شب برق میزد

ناگهان ذهنم هشیار شد و به خاطر آوردم که، این مرد را در شب بله بران پوران دخت
در حیاط خانه ی ابوالفتح خان دیده بودم، همان شبی که غالم سیاه برای من شاخ و
شانه میکشید و من را به اندرونی فرستاده بود .
کنجکاو شدم و با دستی که انگشت اشاره اش به بینی اشاره میکرد به سکینه فهماندم
که باید ساکت بماند .
آن مرد به طور حتم از بستگان نزدیک ابوالفضل خان بود که امشب ساقدوش او شده
است
خوب میدانستم که مطابق با رسم و رسوم میهمانی امشب مردانه نبود و فقط داماد با
چند نفر ساقدوش در یکی از اناق های خانه حضور داشتند .
گوش تیز کرده بودم تا بتوانم حرف های آن دو نفر را بشنوم :مردی که قد کوتاه تری
نسبت به آن مرد آشنا داشت میگفت : کی شود که پلوی عروسی تو را بخوریم ؟ ببین
داش ِاسی بهتره که دیگه گذشته ها را فراموش کنی و زندگی جدیدی را شروع کنی
مرد گندم گون پاسخ داد : جعفر حرفی که میزنم را خوب توی گوشهات فرو کن : میخام
که این پنبه را از گوش خودت بیرون کنی ، ای کاش بقیه هم این پنبه را از گوششون
در بیارن که یه روزی دوباره سور و سات عروسی من پهن بشه ، از پلو ،ملو هم خبری
نیست.
صدای اعتراض مرد قد کوتاه بلند شد که میگفت :تا کی میخای اینطوری زندگی کنی
،این که نشد زندگی ،مطمئن باش اون خدا بیامرز هم رضایت نداره که تو اینقدر گوشه
گیر بشی و خودت را از همه کنار بکشی

مرد گندم گون که به نظر کلافه میرسید با صدای نسبتا
گفتن این حرفهای تکراری بردار چون فقط خودت را خسته میکنی .
با دور شدن آن دو مرد نفس راحتی کشیدم و میخ و فاتمه و چرم را در دستم فشردم
آن را به دست خانم بزرگ برسانم و خانم بزرگ بتواند ، سر فرصت آنها را در
ً
تا بعدا
گورستان کهنه چال کند و زبان بدخواهان پوران دخت را برای همیشه ببندد .
وقتی که با سکینه خود را به جمع زنان رساندیم آنها در حال اجرای مراسم جلوه دادن
بودند . آنها صورت پوران دخت را شسته بودند و مشاطه ای را که از قبل برای بزک
کردن عروس خبر کرده بودند در حال بزک کردن پوران دخت بود. بعد از اتمام کار
مشاطه زنان روی سر پوران نقل و سکه ریختند و با تنبک و دایره شروع به نواختن و
خواندن اشعار عروسی همراه با رقص کردند.
همچنین در ادامه مراسم زینب بیگم شمعی که شبیه یک دست بود و پنج فیتیله
داشت را روشن کرد و قسمتی از شمع را که شبیه مچ دست بود درون لوله مسی
گذاشت و آن پیج انگشت روشن را در مقابل پوران بالا و پایین گاهی به پوران نزدیک
می کرد و با صدای خوبش اشعاری درباره زیبایی حضرت زهرا می خواند و بقیه زن ها
با دست زدن و تکرار کردن قسمت هایی از متن شادی و سرور می کردند.
بعد از مراسم جلوه دادن قرار بر خوردن شام شد که توسط خانواده ابولفضل خان
فراهم شده بود . تمام مهمانان امشب زنان فامیل و آشنا بودند و تنها مردانی که در
خانه حضور داشتند ابولفضل خان و ساقدوش های او بودند که شام را با هم در
اندرونی دیگری میل می کردند

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۵٫۱۹ ۱۲:۳۷]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۲۳

اما در قسمت زنانه ، زنان بر سر سفره های متعددی می نشستند. پیرزن ها ، جوان ها
و خانواده عروس ، خانواده داماد حتی کارکنان حمـ ـام ، حجامتی ، بند انداز ، مطرب
های زنانه و کلفت ها و کنیز ها و زنان مشاطه ای که در بزک کردن عروس نقش
داشتند، هر دسته سفره ای جداگانه داشتند.
رسم بر این بود که پوران دخت و ابولفضل خان که عروس و داماد بودند امشب شام را
با مهمانان میل نکنند. زنان بعد از صرف شام و کشیدن قلیـ ـان بعد از شام به خانه
هایشان برگشتند و هر کدام یک نعلبکی پلوی عروسی برای اهل خانه خود بردند زیرا
به عقیده آنها هر کسی که پلوی عروسی را بخورد تا چهل روز غم و غصه به سراغش
نمی آید.
در آن شب ابوالفتح خان دست پوران دخت را در دست ابوالفضل خان گذاشت و
دخترش را به او سپرد و سپس مجلس را ترک کرد .
تعدادی از زنان که از اقوام پوران دخت بودند و در کارهای عقد و عروسی تبحر داشتند
از جمله خاله ها و عمه های پوران دخت آن شب را در خانه ی ابوالفضل خان ماندند و
بقیه ی زنان از جمله خود من به خانه ی ابوالفتح خان رفتیم
خیلی دلم میخواست که امشب را در خانه ی ابوالفضل خان باشم تا اگر پوران دخت با
من کاری داشت بتوانم به او خدمت کنم اما به خاطر اینکه رسم نبود که دختر دختر
دوشیزه دراین شب مهم در خانه ی عروس و داماد بماند با بقیه ی زنها ، به خانه ی
ابوالفتح خان بازگشتم

پس از گذشت یک هفته جشن و سرور آرامش و سکوتی عمیق ،فضای خانه ی
ابوالفتح خان را احاطه کرده بود ،امشب شب آخری بود که در خانه ی ابوالفتح خان
سپری میکردم و هیجان تجربه ی زندگی جدید ،در خانه ی بزرگ ابوالفضل خان، خواب
را از چشمانم ربوده بود و خوب میدانستم که بعضی دیگر از اهالی خانه از جمله خانم
بزرگ که در فراق و نگرانی برای پوراندخت به سر میبرد، اکنون بی خواب شده بودند و
در این سکوت و آرامش به رویدادهای آینده فکر میکردند .
ساعاتی پیش قبل از اینکه برای خواب آماده شویم ، در اندرونی مشترکمان با بدری
نشسته بودیم و صحبت میکردیم از مراسم عروسی گرفته تا خانواده ی داماد و حتی
فامیل های خانم بزرگ و پوران که همه موضوعات صحبت ما بودند و حتی روزهای
گذشته را با اتفاق های تلخ و شیرینش دوره میکردیم .
من و بدری که از فردا راه و مسیر سرنوشتمان از هم جدا شده بود و در این شب آخر تا
دیر وقت بیدار بودیم وبا هم صحبت کردیم و گاهی نگاه من و بدری ما روی بقچه ی
آماده شده ای که نزدیک به در اتاق به ما دهن کجی میکرد ، سر میخورد .
هیچ وقت روزی را که به خانه ی ابوالفضل خان پای گذاشتم را فراموش نمیکنم دقیقا ً
روز بعد از عروسی پوراندخت بود که همه با هم به خانه ی ابوالفضل خان رفتیم .
در خانه ی داماد یک دسته مطرب شروع به نواختن کرده بودند و بعد از صرف نهار ،
عروس و داماد روی ایوان بزرگ شاه نشین نشستند وآنگاه همراه با نوازندگی مطرب
پدر و مادر داماد و خواهر و برادر نسوانی که به داماد و پدر او محرم بودند هر یک به
اندازه ی استعداد و توانایی خود پایکوبی و دست افشانی کردند.
بعد از آن عروس و داماد دوباره به اندرونی مشترکشان میرفتند و میبایست که تا سه
روز از آن اندرونی خارج نمیشدند
در خانه ی ابوالفضل خان اتاقی بزرگتر و دلباز تر از اتاقی که در خانه ی ابوالفتح خان به
صورت مشترک با بدری داشتم به من داده شد.
و من که بسیار کنجکاو بودم ، با گشتن و سر زدن به جاهای مختلف این خانه ی بزرگ
خودم را سرگرم میکردم، زیرا پوران دخت هنوز با ابوالفضل خان در اندرونی به سر
میبرد و شاید این برای پوران دخت خیلی خوب بود چون در این مدت بیشتر با اخالق
و خصوصیات ابوالفضل خان آشنا میشد
در این خانه ی بزرگ افراد زیادی زندگی میکردند از جمله قمر سلطان که ننه ی اخمو
وبد خلق ابوالفضل خان که بسیار یک دنده و زمخت بود و عروس اعتماد د والدوله ی
بزرگ به حساب میآمد .
با اینکه قمرسلطان به نظر بسیار زمخت و بد خلق به نظر میرسید ولی مشخص بود که
پوران دخت را پسندیده است و با او سر کج خلقی ندارد زیرا وقتی با پوران دخت
صحبت میکرد کمی نرمتر میشد شاید فکر میکرد که پوران دخت قرار است به او نوه
ی کوچکی بدهد و به همین دلیل با پوران نرم تر از دیخگران ،رفتار میکرد اما در کل
رفتار این زن هیچ ثباتی نداشت و بر اساس خواسته هایش از دیگران متغیر بود .
از دیگرکسانی که در این خانه به سر میبرد عمه ملوک بود او خواهر آمیرزا حسن خان
اعتماد الدوله بود و پیرزنی بسیارخوش خلق و مهربانی بود ، او در حال حاضر تنها
شخصی بود که به خاطر حضور پر مهرش در این خانه احساس دلگرمی میکردم .
یکی از کنیز های اینجا که اسمش خیر النساء بود در باره ی عمه ملوک چیزهایی به من
گفته بود که با یاد آوری آنها ، به عمه ملوک فکر کردم و این که بیچاره عمه ملوک با این
قلب مهربان چه رنج ها و چه سختی هایی که نکشیده

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۵٫۱۹ ۱۲:۳۷]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۲۴

است ، ولی با همه ی سختی

هایی که در زندگی اش کشیده بر خالف قمرسلطان شخصیتی مهربان و دلسوز دارد و
این موهبت بسیار بزرگی است .
کنار حوض نشستم و به حوض کاشی کاری شده ی فیروزه ای رنگ ، و ماهی های
قرمزی که در آب بازی میکردند چشم دوختم و به دیگر اعضای مهم در این خانه فکر
کردم
از خود آمیرزا حسن خان اعتماد و الدوله که با زنانش در این خانه زندگی میکرد گرفته
تا نوه های او ، از جمله اسماعیل یکی از نوه هایش که شنیده بودم برای او عزیز ترین
است .
آمیرزا حسن خان سه زن عقدی داشت که به غیر از ننه مونس دو زن عقدی دیگر نیز
داشت که یکی از آنها زنی میانه سال بود ولی از دو زن دیگر جوان تر بود و پری رخ نام
داشت
ننه مونس مادر صفر میرزا بود و صفر میرزا ، پدر ابوالفضل خان به حساب می آمد و
پدر شوهر پوران دخت بود .
او از دار دنیا یک دختر و یک پسر داشت که دخترش عمه ملوک و پسرش صفر خان
اعتماد الدوله بودند، البته ناگفته نماند که آمیرزا حسن خان اعتماد الدوله از هر کدام از
زنهای عقدی دیگرش هفت ،هشت تا بچه ی دیگر نیز پس انداخته بود که بعضی از
آنها در این خانه زندگی میکردند.
ننه مونس زنی چروکیده و مهربان بود به احتمال زیاد عمه ملوک این مهربانیش را از
مادرش به ارث برده بود

از بین فرزندان ننه مونس ،عمه ملوک بچه ای نداشت ولی اقا صفر پنج دختر و دو
پسر داشت که دو تا از پسرهای او از قمر سلطان بودند و شاید به همین دلیل بود که
قمر سلطان خیلی به خود میبالید هر چه که بود او تنها عروس خانواده ی اعتماد الدوله
بود که دو پسر زاییده است .
پسر بزرگ قمرسلطان ، ابوالفضل خان بود و پسر دوم او آقا اسماعیل نام داشت
من هنوز پسر دوم قمرسلطان را ندیده بودم ولی تا آنجایی که فهمیده بودم او سال ها
بود که راهش را از خانواده جدا کرده بود و در خانه ای که برای خودش خریده بود به
تنهایی زندگی میکرد .
با صدای شخصی که اسمم را صدا میکرد چشم از ماهی ها و حوض کاشی کاری
برداشتم و عمه ملوک را دیدم که در حالی که چارقدش را دور کمـ ـر بسته بود با دو
تکه لباس و یک لگن مسی به من نزدیک میشد .
از روی سنگهای حوض بر خاستم و به سمت عمه ملوک رفتم و تشت را از او گرفتم و
گفتم: عمه ملوک چرا به من نگفتید که به شما کمک کنم
عمه ملوک با همان لبخند مهربانش که همیشه روی لبـ ـهای چروکیده اش نقش
میبست گفت :ننه من خودم میخواستم که رخت شویی کنم,فیروزه کنیزم میخواست
رخت ها را بشورد ولی من از بیکاری عاجز شده ام و امید دارم که با انجام کارهای
کوچکی از این قبیل سرگرم شوم ،سپس نگاهی مهربان کرد و لبخندی دلنشین بر روی
لبش نقش بست و با همان حالت ادامه داد

ننه ، زوده که تو این چیزا رو بفهمی ،از قدیم گفتن :سلمونیا که بیکار میشن سر
همدیگه رو میتراشن
سپس مکثی کرد و آهی کشید و گفت : ما هم از بیکاری سرمون رو به بیگاری گرم
میکنیم .
تشت را کنار حوض در پاشویه گذاشتم و کنار آن نشستم نگاهی به عمه ملوک که با
تعجب کارهای من را زیرنظر داشت کردم و از جا بلند شدم و در حالی که لباس ها را از
او میگرفتم او را به سمت لبه ی حوض هدایت کردم و گفتم :عمه ملوک من لباس های
شما رو میشورم و شما هم واسم از جوونی و خاطراتت تعریف کن .
عمه ملوک لبخند تلخی زد و لب حوض نشست وگفت : آی ننه ، اگر بپوشی رختی
،بشینی به تخـ ـتی ،تازه میبیننت به چشم اونوقتی
شروع به چنگ زدن به رخت های عمه ملوک کردم ولی تمام حواسم به حرفهای عمه
ملوک بود
_هی که چه روزگارانی بود ننه
وقتی با جعفرخان که غلام میرزا معین الدین پسر ناصرالدین شاه بود ازدواج کردم و به
قصر رفتم زندگی برایم گلستان شده بود .
از طرفی هم میرزا معین الدوله برای جعفر چیزی کم نمیذاشت ،اشرفی بود که پشت
اشرفی تو ی جیب های جعفر میرفت و کیسه ی جعفر ،هر روز پر تر و پرتر میشد .
دو سالی گذشت و من بچه ام نشد تا اینکه جعفر شروع به اذیت کردن و آزار دادن من
کرد و برای هر چیز کوچک و بزرگی بهانه گرفت و بد اخلاقی کرد

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۵٫۱۹ ۱۲:۴۱]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۲۴

با تعجب به عمه ملوک نگاه کردم و مشتاق برای شنیدن ادامه ی زندگی عمه ملوک
گفتم :بعدش چی شد عمه ملوک
عمه ملوک نگاهش را به ماهی های قرمز داخل حوض دوخت و با لبخند همیشگی
گفت : باشه ننه عجله نکن ، زندگی صد سال اولش سخته ..
_هی وای که چه روزایی رو گذروندم همه ی خوشحالی ام از بودن در قصر و زندگی
مجلل پر پر زده بود و رفته بود .
جعفر کم کم دست بزن پیدا کرده بود ، اول میزد ولی بعدش پشیمون میشد نه اینطور
!
اره ننه زندگیم جهنم شده بود یک روز جعفر چنان با آفتابه ی مسی بر سرم کوبید که
خون از سر و صورتم روان شد
فردای اون روز دوباره ابراز پشیمانی کرد من هم که از آن شرایط خسته شده بودم به او
گفتم :جعفر نه سرم را بشکن و نه گردو توی جیبم کن .
عمه ملوگ که گویی در بین خاطرات آن دوران غرق شده بود همراه با آه بلندی که از
نهادش بر شامد گفت : امان از مال دنیا ! تا پارسال تاپاله رو عوض نون تافتون
میگرفت واه و تفو عوض شاهی سفید !)کنایه از آدم تازه به دوران رسیده
_هی ننه ، جونم برات بگه که جعفر به چند روز نکشیده زن عقد کرد واز بخت بد ما
ضعیفه هنوز از راه نرسیده شد سوگولی جعفر خان ،تازه اوضاع وقتی بدتر شد که
سوگولی جعفر آبستن شد که دیگه ملوک به خدمتکار حـ ـلقه به گوش جعفر و
سوگولی آبستنش تبدیل شده بود .
عمه ملوک که گویی با یاد آوری آن روزها خاطرش مکدر شده بود با آه و حسرت اوامه
داد : آخرش هم همون ورپریده کاری کرد که جعفر عذر منو خواست و طلاق من رو کف
دستم گذاشت و از قصر بیرون کرد .
عمه ملوک آه بلندی کشید و گفت :در زیر این گنبد آبنوس یک جا عروسی و یک جا
عذاست ننه ،سرنوشت ما هم اینطوری رقم خورده بود
در حالی که رخت های عمه ملوک را میفشردم پرسیدم :خوب چرا دوباره شوهر نکردید
؟
عمه ملوک لبخند مهربون همیشگی را تحویلم داد وگفت :خواستگار که داشتم ، اما از
نازا بودنم بیم داشتم ،چهار سال آزگار زن جعفر بودم و نتونستم یه بچه ی کاکل زری تو
دومنش بزارم .
عمه ملوک آه بلندی کشید و گفت :میتونستم زن صیغه ای آدم های مهم دربار بشم
ولی نه گیس عاریه ای واسه آدم گیس میشه و نه شوهر صیغه ای واسه ادم شوهر
میشه
عمه ملوک در حالی که هنوز در خاطرات گدشته غرق بود لگن مسی را که رخت های
شسته شده در آن قرار داشت از من گرفت و در حالی که آه میکشید از من دور شد.
عمه ملوک زن مهربانی بود شاید اگر ازدواج کرده بود، بچه دار میشد و مجبور نبود به
خانه ی پدری اش بازگردد.
به سمت باغ و درخت های بلند و سر به فلک کشیده ی آن قدم برداشتم و به
رویدادهای اخیر و خاطرات عمه ملوک فکر کردم
شنیده بودم که میرزا حسن خان اعتمادوالدوله به باغبانی علاقه مند است و گاهی به
گلهاو ودرخت های باغ رسیدگی میکند .
از دور درخت های سربه فلک کشیده ی کاج را میدیدم درخت های میوه ی انجیر و
توت و خرمالو و زرد آلو و همین طور پیچک های امین الدوله که عطر آن انسان را
مدهوش میکرد به چشم میخورد مشخص بود که این باغ بابان دلسوزی دارد که این
چنین زیبا و سرسبز است
آقا میرزا حسن خان مرد سالمندی بود ولی ماشاالله خیلی سر حال به نظر می رسید
وبرای تفنن و سرگرمی به مراقبت از باغ میپرد اخت ،او را در جشن عروسی پوران
دخت دیده بودم مردی پیر با سبیل های بسیار بلند و قیافه ای که بسیار اقتدار در آن
دیده میشد و با اینکه مرد سن داری بود خیلی مرتب و خوش پوش بود و البته همه
ی اینها به خاطر وجود ننه مونس بود که هنوز با وجود داشتن دو هوو ، باز هم برای
میرزا حسن خان دلسوزی میکرد و به امورات میرزا رسیدگی داشت .
آقا میرزا صفر خان که پسر آمیرزا حسن بود با پدر خود یک دنیا توفیر داشت.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۵٫۱۹ ۱۲:۴۳]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۲۵

او برخالف پدرش که مردی مـ ـستبد و جد ی بود، به نظر انسانی شوخ طبع و مهربان
بود که بسیار صلح طلب به نظر میرسید .
همچنین دیگر نقطه ی مخالف آقا میرزا صفر خان همسر او قمر سلطان بود که همه ی
اهل خانه از نیش زخم زبان هایش به دنبال سوراخی برای مخفی شدن میگشتند و به
احتمال زیاد عنان زندگی این زوج در دست قمر سلطان بود و او با اقتداری که داشت
امور را در دست گرفته بود .
خدا میداند که سرنوشت پوران دخت با وجود این زن به کجا ختم میشد !با این فکر
به خود لرزیدم و با صدای بلند گفتم :الهی آخر و عاقبت همه ی ما را ختم به خیر کن

چارقدم را که در حین شستن رخت های عمه ملوک دور کمـ ـر بسته بودم روی سرم
انداختم ، در حالی که در باغ قدم میزدم، صدای آوازی عامیانه را شنیدم که با صدای
کودکی خوانده میشد
امشب حنا میبندیم
به دست و پا میبندیم
اگر حنا نباشه
طوق طلا میبندیم

خرامان ، خرامان به سمت صدا رفتم ودختری شش یا هفت ساله را دیدم که زیر
درخت زردآلو نشسته بود وبا چوبی که در دست داشت روی خاک ها، خطوط بی
مفهومی میکشید و شعر میخواند
با صدای بلندی از او پرسیدم :آهای دختر تو نقاشی کشیدن را دوست داری؟
دخترک که از آواز خواندن دست کشیده بود و حاال با چشمانی متعجب به من نگاه
میکرد گفت :سلام ،فکر کنم شما را توی عروسی دیدم !!!
خندیدم و گفتم :البته که دیدی ،چون من کنیز پوران دخت خاتون هستم ،اما تو
اسمت چیست ؟
دخترک در حالی که دوباره بیخیال شروع به خط کشیدن روی خاکها کرده بود گفت
:همین بس
قدمی به او نزدیک شدم و پرسیدم :تو در این خانه زندگی میکنی؟ مادرت کجاست ؟
دخترک با سر به سوالم مبنی بر زندگی کردنش در این خانه ، جواب مثبت داد و بعد
بدون اینکه نامی از مادرش ببرد با تمام توان دوید و از باغ خارج شد
بعد از کمی گشتن در باغ و اطراف خانه ی اعتمادالدوله ،به اندرونی کوچک اما دوست
داشتنی خودم پناه بردم .
قرار بود فردا ابوالفضل خان و پوران دخت از حجله خارج شوند و من از همین حالا
برای دیدن پوران دخت و حرف زدن با او لحظه شماری میکردم .
دلم میخواست همه ی اطلاعاتی را که در این سه روز از اعضای خانواده ی اعتما د
الدوله به دست آورده ام ،به پوران بدهم و او نیز از ابوالفضل خان برای من بگوید ..
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۵٫۱۹ ۱۹:۵۰]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۲۶

بالخره روز موعود فرا رسید و پوران دخت و ابو الفضل خان از حجله خارج شدند
ننه مونس و عمه ملوک هلهله میکردند و نقل و سکه بر سر عروس و داماد میریختند
پس از حمـ ـام بردن عروس و داماد بألخره همه چیز آرام شد و من توانستم با پوران
دخت تنها شوم
اندرونی پوران بسیار بزرگ و زیبا بود و باالی تاقچه های آن، آینه کاری و کچ کاریهای
زیبایی بود
وسایل و اسباب نو و جدیدی که در اندرونی پوران ، با سلیقه ی بسیار چیده شده بود
و نور هفت رنگ منعکس شده روی سقف، زیبایی زیادی به اندرونی و اسباب و وسایل
آن بخشیده بود .
اسباب سماور و صندوقچه ی زیبا و مخده های مخملی و…..از جمله وسایلی بودند که
به اندرونی پوران دخت ،زینت و جلوه ی خاصی داده بودند .
زمانی که مشغول خار کردن گیس های بلند و پر پشت پوران دخت بودم ، با هم
درباره ی موضوعات زیادی صحبت کردیم و از مصاحبت و گفت و گو ی با هم لذت
بردیم .
من که مدت زمان زیادی را مشغول باز گویی قصه ی عمه ملوک و زخم های عمیق
قلبش و همچنین وقایع این سه روز گذشته شده بودم و پوران نیز درباره ی ابوالفضل
خان با هیجان تعریف میکرد و از مهربانی و خوش خلقی او سخن میگفت اما با توجه

به نتیجه گیری های پوران از خلق و خوی شوهرش ، به نظر میرسید که ابوالفضل خان
بدون اجازه ی ننه قمر سلطان و آقا صفدر میرزا آب نیز نمیخورد .
با شنیدن این حرف که پوران آن را با خوشحالی بیان میکرد به فکر فرو رفتم و به این
نتیجه رسیدم که خوشبختی و بدبختی پوران دخت به دست ابوالفضل خان نیست
بلکه به دست قمر سلطان آن زن خودخواه و مقرور است.
از وقتی که قرار عروسی پوران دخت گذاشته شده بود قمر سلطان به پوران وعده داده
بود که وقتی پا به خانه ی شوهرش میگذارد به او کنیزی اختصاص داده میشود و
پوران که من را در کنار خودش میخواست ازقمر سلطان تشکر کرده بود و به او گفته
بود که کنیز من به همراهم به این خانه خواهد آمد و قمر سلطان خیلی از این موضوع
استقبال نکرده بود و به پوران گفته بود که در هر صورت از طرف خانواده ی شوهرش
به او کنیزی اختصاص داده میشود و امروز به دستور قمرسلطان قرار بود که آن کنیز
برای اولین بار ، به خدمت پوران دخت برسد .
پوران که لباسهای تنش بسیار زیبا و فاخر تر از قبل شده بود، در اتاقش روی تشکچه ی
مخمل نشست و در حالی که هیکل تپلویش را روی مخده مخمل قرمز رنگ رها کرده
بود پرسید: چطور به نظرم میرسم؟
خندیدم و گفتم :دقیقا مثل مادرت به نظر میرسی ،مثل روزی که من برای اولین بار به
خانه ی پدرت پا گذاشتم.
پوران لبخند مهربانی زد و گفت :امیدوارم این لقمه ای که قمرسلطان برای من گرفته به
خوشمزگی تو باشه
خندیدم و گفتم :از کجا معلوم شاید از من خوشمزه تر بود اصال از کجا معلوم شاید نو
که اومد به بازار کهنه بشه دل آزار
خودم هم نمیدانستم به چه دلیل، ولی از آمدن یک کنیز دیگر برای پوران خوشحال
نبودم و با خودم میگفتم که شاید این یک حسادت بچه گانه است اما در اعماق قلـ
ـبم از بابت این موضوع نا راضی و حتی غمگین بودم .
صدای خنده ی پوران که گویی از حس و حال من باخبر شده بود بلند شد که میگفت
:از حاال داری بهش حسودی میکنی ! نترس اختر ، تو برای من خیلی با ارزشی
از حرفی که پوران زد متوجه شدم که او هم پی به حساسیت و حسادت من برده است
برای همین سعی کردم بیشتر بر خودم مسلط باشم
لبخند زدم و گفتم حسودی چیه پوران فقط نگرانم که نکنه با اومدن یه آدم جدید من
را فراموش کنی
پوران دخت با قاطعیتی که در صدایش مشخص بود گفت :اگه فکر میکنی خوبی ها و
محبت های تو رو فراموش میکنم پس خیلی خنگی اختر حاال برو ببین این دختره چرا
هنوز نیومده

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۵٫۱۹ ۱۹:۵۳]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۲۷

با حرفی که از پوراندخت شنیده بودم ته دلم خوشحال شدم و بعد از پوشیدن
چاقچوق به سمت در حیاط رفتم
از دور دو زن را دیدم که به سمت من می آمدند و یکی از آنها با دیدن من قدم تند کرد
و نفر دوم نیز به ت.ابعیت از او سریع تر قدم برمیداشت .
یکی از این دو زن کنیز قمر سلطان بود ، او زنی مسن بسیار زیرک و مرموز بود و زنی
که همراهش بود به نظر چاق میرسید و هنگام راه رفتن فس ، فس میکرد و به احتمال
زیاد او قرار بود که کنیز پوران دخت شود وقتی که او را نزد پوران بردم و روبند از
صورتش برداشت چهره اش را با دقت برانداز کردم
زنی با پوست گندمگون و گونه های چاق وچشمانی متوسط و بینی که تیزی آن به
پایین متمایل بود و دهانی تقریبا گشاد و لبـ ـهای کلفت که میتوان گفت روی هم
رفته چهره ای معمولی داشت
به نظر کم سن و سال نمیرسید و دست کم سی تا سی و پنج سال سن داشت
از اینکه خانه ی اعتماد الدوله ها به قدری بزرگ بود که مجبور نبودم با این زن هم اتاق
شوم بسیار خوشحال بودم
تا آنجایی که من فهمیده بودم این زن که بتول نام داشت در دیدار با پوران دخت از او
خواسته بود که با شوهر و فرزندش به خانه ی اعتماد الدوله ها نقل مکان کند اما
پوران که حضور من را شبانه روز در کنار خود داشت به بتول خانم گفته بود که میتواند
صبح تا عصر کار کند و بعد از آن به خانه و نزد خانواده اش برود ،این کار پوران ، من را
خیلی خوشحال کرده بود .
با اینکه بتول خانم زن با تجربه و خوبی به نظر میرسید ،اما من بدون هیچ دلیلی
نسبت به او حس بدی داشتم وگاهی فکر میکردم که شاید این حس ریشه در حسادت
و ترس دارد .

.
هوا رو به تاریکی میرفت و مدتی بود که چراغ فیتیله ای در اندرونی پوران دخت
میسوخت
بتول خانم خیلی وقت پیش به خانه رفته بود و من به تنهایی به امورات پوران دخت
رسیدگی میکردم
مدتی بعد از اینکه موهای بلند پوران دخت را بافتم ، ابوالفضل خان به خانه آمد ومن
و پوران خوب میدانستیم که این مرد طبق معمول همیشه ،اینبار نیز ، قبل از آمدن به
اندرونی خودش برای دست بـ ـوسی قمر سلطان میرود .
بعد از اتمام کارهای پوران از اندرونی او خارج شدم
در حال قدم زدن در حیاط بودم که صدای لالایی خواندن عمه ملوک به گوش رسید و از
آنجایی که عمه ملوک فرزندی نداشت کنجکاوی من تحریک شد تا دلیل لالایی خواندن
عمه ملوک را بفهمم بنابر این قدم زنان به اندرونی عمه ملوک نزدیک شدم و کودکی را
دیدم که سر
کوچکش را روی زانوی عمه ملوک گذاشته بود و عمه موهای خرمایی و بلند کودک را نـ
ـوازش میکرد
عمه ملوک با دیدن من ، اشاره ای کرد که وارد اندرونی شوم و من در سکوت کنار اتاق
نشستم و به لالایی خواندن عمه ملوک گوش سپردم و حتی برای مادر نشدنش
افسوس خوردم و مدتها به حس مادرانه ی عمه ملوک چشم دو ختم و بعد از گذشت
مدتی کودک دوست داشتنی بالاخره به خواب رفت .
این کودک را قبال در باغ دیده بودم ، او گفته بود نامش همین بس است ولی وقتی
درباره ی مادرش پرسیده بودم در فرار کرده بود
سواالت زیادی ذهنم رامشغول کرده بود
این دختر چه کسی بود که در خانه ی اعتماد الدوله ها زندگی میکرد؟
بعد از اینکه کودک به خواب رفت عمه ملوک با صدای آرامی گفت :اسمش همین بس
است ، طفل معصوم بچه ی خوبیه اما حیف که ننه ی درست درمونی نداره
از قدیم گفتن که انگور خوب نصیب شغال میشه
هی ننه اگه اون روزها که من زن این جعفر پدر سوخته بودم یه همچین دسته گلی
خدا بهم داده بود حال و روزم این نبود
با دهانی باز به عمه ملوک نگاه کردم و پرسیدم این بچه ی کیه ؟
عمه ملوک اه صدا داری کشید و گفت :دختر بیچاره ته تقاریه صفر میرزاست
مادرش حوریه اصلا به این طفل معصوم توجهی ندارد و او امید داشت که با آوردن
یک پسر کاکل زری برای صفر میرزا خودش را هم تراز با قمر سلطان بداند ، اما به دنیا
آمدن این طفل معصوم مانع تمام زیاده خواهی های آن زن شد .
با شنیدن اسم حوریه او را به خاطر آوردم من یکی دو بارحوریه بیگوم را در حیاط دیده
بودم پس او نیز زن صفر میرزا بود !
عمه ملوک در ادامه ی صحبتهایش گفت :وقتی که حوریه شکم سومش را آبستن شده
بود اقوام و در و همسایه به او میگفتند که اینبار بعد از دو دختر یک پسر کاکل زری
میزاید ولی بر خلاف تصورات همه ، نوزاد دختر بود .
حوریه که با شنیدن این حقیقت تا یک هفته به این طفل معصوم شیر نداد و من و
ننه مونس با شربت قند بچه را زنده نگه داشته بودیم و ننه مونس کم کم به گرفتن
دایه برای طفل فکر میکرد که بآلخره حوریه تصمیم گرفت به طفل شیر بدهد .
از آن پس حوریه اسم آن طفل را همین بس گذاشت تا دیگر بعد از این دختری به دنیا
نیاورد

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۵٫۱۹ ۱۹:۵۴]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۲۸

حیف که کسی قدر این فرشته را نمیدونه ،گاهی وقتها همین بس شبها پیش من یا
ننه مونس میخوابه
به عمه ملوک گفتم :اما من دو خواهر همین بس را در خانه ندیده ام !
عمه ملوک اخم هایش را در هم کشید و گفت :این حوریه شیطون را درس میده و از
اونجایی که علاقه ای به دختر هایش نداشت آنها را قبل از نه سالگی شوهر داد، زنی
که حوریه باشه اگه هفت تا دختر کور و کچل داشته باشه اگه اراده کنه همه را یکساعته
شوهر میده
اینبار دقیق تر از همیشه به همین بس که در خواب ناز بود نگاه کردم ، دخترک با آن
موهای خرمایی بلند و پوست گندمی اش وحتی چشمان معصومش که اینک بسته
بود ،به قدری زیبا و پاک و معصوم به نظر میرسید که دل هر انسانی را با دانستن
سرنوشتش به درد می آورد .
عمه ملوک که نگاه کاوشگر من را روی همین بس میدید گفت :حیف این همه زیبایی
نیست ؟این دختر بیچاره هیچ وقت نمیخنده البته نا گفته نباشه که فقط وقت هایی
که اسماییل میرزا برای دیدن پدر بزرگش آمیرزا حسن خان ،به این خونه میاد باعث
شادی و خنده ی همین بس میشه
ننه الهی خدا به اسماییل میرزا خیر بده و یکی بکاره و هزار ،هزار تا درو کنه، آخه
اسماعیل خان خواهر کوچکش، همین بس را خیلی دوست دارد و برای خنداندن این
طفل معصوم هر کاری میکند
بعد هم آه بلندی کشید و گفت :آی ننه ، خدا به این جوانمرد کمک کنه ، اسماییل
اسبش را گم کرده و پی نعلش میگردد ،خدا همه ی اموات از جمله شوکت خانم و
بچه ی بی گناهش را رحمت کنه
با تعجب به عمه ملوک گوش سپرده بودم که صدایی از اندرونی پوران دخت شنیدم
.
صدای ابوالفضل خان که بی وقفه اسم مرا صدا میزد هراس و ترس عجیبی بر دلم
انداخته بود . شتابان خودم را به اندرونی پوران دخت رساندم و ابوالفضل خان را
هراسان و رنگ پریده دیدم ، او با دست پوران را به من نشان داد که رنگ پریده و
بیهوش کنار مخده مخمل افتاده بود ، سراسیمه خودم را به پوران رساندم .
ابوالفضل خان برای اوردن حکیم باشی از اندرونی خارج شد و پشت بند آن عمه ملوک
و قمرالسلطان و صفر میرزا وارد اندرونی شدند.
با دیدن پوران در آن حالت بسیار پریشان شده بودم و دست از پا نمیشناختم
با امدن حکیم باشی و وردستش همه از اتاق خارج شدیم مدتی گذشت تا اینکه بالاخره
حکیم باشی با چهره ای خندان از اندرونی خارج شد و رو به ابوالفضل خان گفت:
چشمت روشن میرزا مژدگانی ما یادت نره زنت آبستنه .
همه ی اهل خانه از جمله قمر السلطان بسیار خوشحال شدند البته قمر سلطان بعد از
شنیدن این خبر تنها کاری که کرد تکان دادن سرش از روی رضایت بود، رفتارهای قمر
سلطان خیلی عجیب بود او بدون اینکه سخنی بگوید از ما جدا شد و به اندرونی خود
رفت .
صفر میرزا که بعد از رفتن قمر سلطان فرصت را برای بذله گویی وشیرین کاری مناسب
میدید حسابی فضا را با حرف هایی که میزد شاد کرد و در اخر به حکیم باشی مبلغ
قابل توجهی به عنوان شیرینی داد و رفت.
به نظر میرسید که پوران دخت بعد از شنیدن خبر بارداریش هنوز در بهت و ناباوری به
سر میبرد او هنوز با دهانی باز و هاج و واج به ما زل زده بود و به قربان صدقه رفتن
های عمه ملوک گوش میکرد .
بعد از رفتن حکیم باشی ، من و عمه ملوک نیز پوران و شوهرش را تنها گذاشتیم تا
بتوانند در کنار هم این اتفاق خوب را جشن بگیرند و به خاطرش شادمانی کنند

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۵٫۱۹ ۱۹:۵۵]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۲۹

صدای جیر جیرکها بی شباهت به صدای لالایی نبود ولی امشب خواب ناجوانمردانه ،
با چشمانم غریبگی میکرد .
با اینکه خواب به چشمانم نمی آمد ولی بار خستگی دیروز روی دوشم سنگینی میکرد،
بنابر این از جایم برخواستم وفیتیله ی چراغ الـ ـکلی را روشن کردم .
نور کمی داخل اتاق سو سو میکرد و من که به شدت به هوای تازه نیاز داشتم از اتاق
خارج شدم و به ستاره هایی که در اسمان شب به روی زمین میخندیدند و چشمک
میزدند نگاه کردم و حسی عمیق از آرامش شب را با تمام وجود بلعیدم ، اما در همان
لحظه سایه ای دیدم که آرامش چند لحظه ی پیش را برایم تبدیل به ترس و وحشتی
غریب کرد .
از ترس آمدن دزد یا جن و پری به یکباره تمام وجودم یخ بست و قدرت حرکت کردن
از من ساقط شد
سایه به سمت باغ حرکت کرد و در تاریکی مطلقی که در بین درختان به چشم میخورد
، ناپدید شد .
***
در این چند روز گذشته بسیار خوشحال بودم و ابوالفضل خان ، برای باردار شدن پوران
دخت به اقوام و آشنایان ولیمه داده بود و خانم بزرگ و بقیه ی افراد خانه ی ابوالفتح
خان را که برای میهمانی ولیمه به خانه ی اعتماد الدوله ها آمده بودند، مالقات کرده
بودم و از جمله کسانی که همراه با خانم بزرگ برای تبریک گفتن و دیدن پوران دخت
آمده بود ، بدری بود که با دیدن او حسابی سر ذوق آمده بودم و بعد از مدتها با او به
گفت و گو و تبادل اخبار پرداخته بودم
از بدری خبر های جدیدی شنیده بودم از جمله به دنیا آمدن فرزند آخر ابوالفتح خان
که نامش را محمود گذاشته بودند و خبرهایی درباره ی اقدس و بقیه ی خدمت کارها
و مهمترین خبری که شنیده بودم این بود که خانم بزرگ و ابوالفتح خان، بدری و غلام
را برای هم لقمه گرفته بودند و به زودی قرار بود که بدری زن صیقه ای غالم سیاه
بشود .
از آنجایی که بدری بیچاره خیلی مشکل مالی داشت و باید به خانواده اش نیز کمک
میکرد قبول کرده بود که بر خالف میلش زن صیقه ای غالم سیاه بشود .
با اینکه اصال از غلام سیاه دل خوشی نداشتم و خوب میدانستم که بدری از درد
ناچاری تن به این ازدواج داده است ولی به او تبریک گفتم و برای دلگرم کردن او
تظاهر به خوشحالی کردم .
از دیگر اخباری که از بدری گرفته بودم این بود که ابوالفتح خان به خاطر پسر دار
شدنش از خوشحالی سر از پا نمیشناسد و زیور الملوک نیز از این قضیه
بسیارسوءاستفاده کرده و با به دنیا آمدن محمود حسابی خودش را گم کرده و به همه
اهل خانه سروری میکند .
از آنجایی که خانم بزرگ نیز بعد از ازدواج پوران دخت احتیاج به آرامش داشت و از
مدیریت امور خسته شده وبه قول خودش از تب و تاب گذشته افتاده بود ، از موضع
خود عقب نشینی کرده و زیور همه ی امور مربوط به خانه را در دست گرفته است و
خانم بزرگ نیز با ننه ی ابوالفتح خان بیشتر وقت فراغتش را صرف رفتن به امامزاده ها
و زیارت بقعه های متبرک میکند .
در آن روز با بدری و پوران مدت زیادی به گفت و شنود نشستیم ، اما با شنیدن خبر
بارداری پوران و ازدواج بدری ، دوباره مثل ایام قدیم ، احساس تنهایی کردم و در قلـ
ـبم احساس پوچی و بدبختی داشتم
اینبار نیز مثل دفعه ی قبل ، همه ی دوستانم سر و سامان گرفته بودند اما من به لطف
آقا میرزا و حتی ننه رباب که با زیاده خواهی ها و رویا پردازی های آقا میرزا مخالفت
نمیکرد ، به یک پیر دختر افسرده تبدیل شده بودم .
در این چند روز اخیر با وجود همه ی اتفاقاتی که افتاده بود وحتی با شنیدن حجم
وسیعی از اخبار جدید ، هنوز هم به آن سایه فکر میکردم، سایه ای که شبها در تاریکی
باغ ناپدید میشد و برای من تبدیل به کابـ ـوسی دایم و شبانه شده بود .
اکثر شب ها به خاطر ترس از آن سایه تا نزدیکی صبح بیدار میماندم .
از بخت بِد من ، هر شب سایه ی آن موجود ناشناخته را که سیاهی اش از شیشه های
منقوش اندرونی من میگذشت و روی دیوار و سقف سایه ای وهم برانگیز ایجاد میکرد
، میدیم و به این دلیل که کسی انگ دیوانگی به من نزند ، در باره ی این موضوع با
هیچکس حتی پوراندخت نیز سخن نمیگفتم .
به قدری درگیر افکار مختلف شده بودم که تصمیم گرفتم حتی المکان دیوانه نبودنم را
برای خودم به اثبات برسانم و برای این کار در یکی از شبهای مهتابی فصل بهار لباس
پوشیدم و برای احتیاط چاقچوق انداختم و روبنده زدم و تا نیمه های شب منتظر
پدیدار گشتن سایه شدم .
در ان شب مهتابی من ترس را با تمام وجود حس میکردم ولی عزم کرده بودم که هر
طور که شده ، این سایه را تعقیب کنم تا راز سایه و باغ را بفهمم .
بالخره انتظار به پایان رسید و نقش سایه روی سقف اتاق نمایان شد ،در حالی که از
ترس میلرزیدم از اندرونی خارج شدم و در تعقیب سایه براه افتادم ،در سکوت شب به
وضوح صدای کوب، کوب قلـ ـبم را میشنیدم که از ترس زیاد در تلاطمبود
هر لحظه با خودم فکر میکردم احتمال دارد که هر آن سایه ای

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۵٫۱۹ ۱۹:۵۵]
با چشم های قرمز به
من حمله ور شود ولی بر ترسم پیشی گرفتم و همراه با سایه وارد باغ شدم

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۵٫۱۹ ۱۹:۵۸]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری

#قسمت۲۹

درخت های باغ بر خالف همیشه که بسیار زیبا و سر سبز بودند حالا چهره ای مخوف و
سیاه داشتند و صدای هو هوی بادی که بین درختان میپیچید چهره ی باغ را ترسناک
تر از هر وقت دیگر، کرده بود
همه ی شجاعتم را جمع کردم و در باغ به دنبال سایه گشتم گویی که سایه بین انبوه
درختان باغ محو شده بود اما به جای سایه مردی را در باغ دیدم و از حضور او در این
وقت شب در باغ متعجب شدم مدتی مرد را تماشا کردم اما در آن تاریکی چهره ی مرد
قابل رویت نبود ،آن مرد در جایی که قبال همین بس را دیده بودم نشسته بود و با
صدای نامفهوم و آهسته با خودش صحبت میکرد و من قبل از رفتن ان مرد ناشناس
و قبل از اینکه کسی مرا در باغ ببیند به اندرونی ام بازگشتم اما فکرم حسابی مشغول
این موضوع عجیب شده بود و سواالت زیادی در ذهنم بوجود آمده بود
مدام از خودم میپرسیدم :آن مرد چه کسی است و چرا در تاریکی شب اینگونه
مخفیانه و به دور از چشم اهالی خانه به باغ میآید؟
*******
من و بتول خانم هر دو در اتاق پوراندخت بودیم و بتول خانم مشغول تعریف کردن از
بچه هایش برای پوران بود که صدای خنده ی کودکانه ای به گوش رسید.
از پشت پنجره ی اتاق پوراندخت به حیاط نگاه کردم و همین بس را در حال خندیدن
و دویدن در اطراف حوض دیدم همراه با مردی که او را تعقیب میکرد و با صدای بلند
میخندید ومیگفت : کجا در میری بچه !الان میگیرمت .
این اولین بار بود که خنده ی این طفل معصوم ، همین بس را میدم چون از وقتی که
به این خانه آمده بودم هرگز او را در حال خندیدن ندیده بودم
با دقت بیشتری به آن مرد نگاه کردم خودش بود اسماعیل میرزا برادر ابوالفضل خان
بود که با همین بس بازی میکرد و برایم باور کردنش سخت بود که مرد با وقار و اصیل
زاده ای چون او این چنین به دنبال کودکی بدود و با او بازی کند .
در حال نگاه کردن به آن دو بودم که قمر سلطان را دیدم که به سمت حوض میرفت
اسماعیل میرزا با دیدن قمر سلطان به ناگهان چهره در هم کرد و ابرو در هم کشیدو
تبدیل به یک انسان خشک و جدی شد به طوری که هرگز درهیچ باوری نمیگنجید که
چند دقیقه ی قبل صدای خنده های او وهمین بس فضای خانه را پر کرده بود.
همین بس که گویی شرایط را سنجیده بود و اخم و ناراحتی اسماعیل میرزا را حس
کرد ، از آنجا دور شد و اسماعیل میرزا با ابروهای گره خورده و بدون سلام دادن به
ننه اش خانه را ترک کرد .
با دیدن رفتاری که اسماییل میرزا با ننه اش داشت متعجب شدم رفتار او وقتی که با
همین بس بازی میکرد و وقتی که قمر سلطان به آنها نزدیک شده بود خیلی با هم
فرق میکرد گویی که بین مردی که چند لحظه پیش دیده بودم با مردی که این خانه
را ترک کرد یک دنیا تفاوت بود

.مدتها از آن شبی که بر ترسم غلبه کردم و آن سایه را تا انتهای باغ تعقیب کردم ،
میگذشت و من کم کم به دیدن سایه ی مردی که نیمه شبها به باغ میرفت عادت کرده
بودم و تماشای آن سایه برای من تبدیل به یک سرگرمی شده بود .
هنوز با کسی درباره ی این موضوع حرف نزده بودم حتی به پوران دخت نیز حرفی در
اینباره نزدم و خودم نیز دلیل این همه رازداری را در مورد این موضوع نمیفهمیدم .
این روزها من و بتول خانم همیشه در کنار پوران بودیم چون حرکت کردن و راه رفتن
با آن خیک بزرگ برای پوراندخت دشوار شده بود و ممکن بود که برای انجام
کوچکترین کارها نیز به کمک ما نیاز داشته باشد .
اتفاقات عجیبی در این چند ماه افتاده بود و پوراندخت متوجه شده بود که بتول خانم
عالوه بر کنیزی او ، برای قمر سلطان نیز خبر چینی میکند و به یاد دارم یک روز که در
کنارش بودیم درباره ی این موضوع صحبت کرد و بتول خانم که از رو شدن دستش
جلوی پوران خجالت زده و ترسیده شده بود شروع به التماس و طلب بخشش کرد و
از آنجایی که پوران قلب مهربان و بخشنده ای داشت از گ*ن*ا*ه بتول خانم چشم
پوشی کرد و قرار شد که بتول خانم فقط اخباری را که پوران به او دستور میدهد به قمر
سلطان گزارش کند .
پوران دخت هشت ماهه آبستن بود و ما باید کمکم برای وضع حمل اقدامات لازم را
انجام میدادیم و آماده میشدیم

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۵٫۱۹ ۱۹:۵۹]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۳۰

در این مدت گاهی با ننه مونس و عمه ملوک و پوران به جاهای زیارتی و بازار رفته
بودیم و اسباب و وسایلی میخریدیم و گاهی اوقات ، همین بس را نیز با خود به بازار
میبردیم .
از روزی که همین بس را کنار حوض در حال خندیدن دیده بودم دیگرصدای
خندیدنش را نشنیده بودم و حتی اسماعیل خان را نیز ندیده بودم ، گاهی روز ها در
اوقات فراغت با همین بس بازی میکردم و عجیب سعی داشتم که مانند اسماعیل
میرزا دخترک را بخندانم تا بتوانم دوباره صدای خنده هایش را با گوشهایم بشنوم
شاید من غم و رنجی که در جان و روح این کودک معصوم رخنه کرده بود را میشناختم
شاید به این دلیل بود که من نیز مثل همین بس، با وجود داشتن خوانواده و دوستی
مثل پوران باز هم تنها بودم و هر دوی ما یک کمبود و حس تنهایی مشترک داشتیم .
همین بس به قسمتی از باغ رفت که برای اولین مرتبه او را انجا در حال نقاشی دیده
بودم و شروع به بازی و شعر خواندن کرد و اما من به یاد آوردم که آن مرد که سایه
اش هر شب بر سقف و دیوارهای اندرونی من خودنمایی میکند نیز به همین قسمت
از باغ آمده بود و در جایی در همین حوالی نشسته و شروع به صحبت کردن کرده بود
!
هنوز وجود آن سایه را فراموش نکرده بودم و گاهی شب ها تا دیر وقت بیدار میماندم
تا حضور آن مرد که به سمت انتهای باغ میرفت را حس کنم و بعد از دیدن سایه ی آن
مرد که شاید حضورش در باغ باعث آرامش خاطر من میشد احساس سبکبالی میکردم
و چشمانم سنگین میشد و به خواب فرو میرفتم
همین بس بارها اینجا نقاشی کشیده بود و چیزهای عجیبی درباره ی بچه ای که در
باغ است و شاید مثل او به نقاشی و شعر علاقه مند باشد میگفت .
در حالی که به دستهای کوچک همین بس که با چوب درخت زرد آلو روی خاک
اشکالی میکشید نگاه میکردم با خود فکر کردم که باید سر از این راز سر به مهر در
بیاورم و تصمیم گرفتم که هر طور که شده امشب چادر چاقچوق کنم و با آن مرد یا
همان سایه ی شبها صحبت کنم شاید او حقیقت را درباره ی اینکه چرا نیمه شب به
این باغ میآید و راز پنهان باغ چیست را برای من فاش کند
در همین افکار بودم که بتول خانم فس فس کنان خودش را به انتهای باغ رساند و در
حالی که نفس نفس میزد گفت :اختر زود بیا خانم کار مهم باهات داره ،فکر کنم به
خانم یه خبر بدی داده باشن چون یه نفر اومده بود دیدن خانم از اون موقع تا حالا
خانم مرغ پر کنده شده و با رنگ و روی پریده داره بال بال میزنه وتو رو صدا میزنه
باشنیدن این حرف از بتول خانم سیلی محکمی به صورتم زدم و گفتم :ای وای خدا
مرگم بده یعنی چی شده؟و خودم را خیلی سریع تر از بتول به اندرونی پوراندخت
رساندم
پوران دخت که خیکش حسابی بزرگ و سنگین شده بود با دیدن من به سختی و
نفس نفس زنان از روی زمین برخاست و قدمی به من نزدیک شد و بعد از اینکه آب
دهانش را فرو داد با تشویش گفت :اقدس اینجا بود
با شنیدن اسم اقدس چشمانم برق زد و لبخند زدم ،دلم برای اقدس ،بدری ،خانم بزرگ
وننه ی ابوالفتح خان حتی زیورالملوک نیز تنگ شده بود اما با شنیدن ادامه ی صحبت
پوراندخت به یکباره همه ی برق شادی که از چشمانم منعکس میشد رنگ باخت
دستانم یخ بست و دیگر هیچ چیز نفهمیدم و ندیدم به غیر از سیاهی و تاریکی که
قلب و روحم را تسخیر کرده بود .
*******
بقچه ی لباس هایم را در دست گرفتم و نگاهی به اندرونی انداختم ، ایستادنم مقابل
شیشه های رنگین جلوی عبور نور را گرفته بود و در بین رنگهای قرمز و آبی و زردی که
روی سقف نقش بسته بود سایه ای ایجاد شده بود به یاد قراری که با خودم گذاشته
بودم افتادم و لبخندی تلخ روی لبانم نقش بست .
یا خود قرار گذاشته بودم که با آن مرد که سایه اش با دیوار های اندرونی من عجین
شده بود، دیدار کنم و در مورد این خانه و باغ از او پرس و جو کنم ولی خودم تبدیل به
سایه ای شده بودم که عزم رفتن کرده بود
بار دیگر به آن اندرونی نگاه کردم و بعد با کشیدن آه بلندی از آنجا دور شدم و به
سمت اندرونی پوران دخت به راه افتادم
قبلا با عمه ملوک ، ننه مونس ، همین بس و اعضای خانه حتی قمرسلطان خداحافظی
کرده بودم
بارها و بارها آه کشیدم، آه هایی که حتی ذره ای از گرمای آتش درونم را کم و بی فروغ
نمیکرد
، زندگی بس ناجوانمردانه با من سر ستیز داشت و من به قدری ناتوان و درمانده بودم
که تنها با کشیدن آه حسرت و ریختن اشک ، زخم هایی را که از نامالیمات زند گی بر
من وارد گشته بود ،التیام میبخشیدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.