داستانهای نازخاتون اختر دختر زیبای قاجاری

رمان اختر دختر زیبای قاجاری قسمت ۴۱تا ۵۰

رمان اختر دختر زیبای قاجاری قسمت ۴۱تا ۵۰

نویسنده:الی نجفی

#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۴۱

دو روز از راه حلی که اسماعیل خان برای حل مشکل داده بود، میگذشت و در این دو
روز حسابی با افکار منفی و مثبتی که در قفس ذهنم رژه میرفتند ، مشغول بودم
هزاران مرتبه به راه حلی که اسماعیل خان پیشنهاد داده بود فکر کرده بودم و خوب
میدانستم که فقط با قبول کردن این پیشنهاد میتوانستم سرپناهی داشته باشم در غیر
اینصورت بدون هیچ مقصد و حتی داشتن جایی برای رفتن باید این خانه را ترک
میکردم
فکر و خیال به قدری گریبان گیر من شده بود که تمام شب را بیدار بودم و بالاخره بعد
از کلی بالا و پایین کردن موضوع، بالاخره امروز صبح قبل از خروج او از منزل ، تصمیمی
را که گرفته بودم با او مطرح کردم و قرار شد که او برای گرفتن رضایت آقا میرزا به
دیدار او برود

هرچند که خوب میدانستم آقا میرزا با فهمیدن این موضوع از خوشحالی سر از پا
نخواهد شناخت اما بسیار مضطرب و نگران بودم .
به طور قطع آقا میرزا به این امر رضایت میداد زیرا در خواب نیز نمی دید که نوه ی
اعتماالدوله ی بزرگ روزی خواهان دختر او شود و با او ازدواج کند، حتی اگر این ازدواج
از نوع موقت باشد .
با اینکه از اجازه ی آقا میرزا درباره ی عقدموقت بین من و اسماعیل خان اطمینان
داشتم ولی دلواپس و مضطرب بودم گویی که در قلـ ـبم آشوبی بر پا شده بود و
بیشتر از همه نگران قضاوت پوراندخت درباره ی این ازدواج بودم و نمیدانستم که
عکس العمل او بعد از شنیدن این خبر چه خواهد بود .
اسماعیل خان مرد دل رحم و مهربانی بود و از طرفی او یک مرد خوش پوش با چهره
ای جذاب بود ومن خوب میدانستم که بسیاری از زنان و دختران جوان آرزوی ازدواج
با چنین مردی را دارند، اما من هیچ حسی شبیه به خوشحالی نداشتم زیرا خوب
میدانستم که این ازدواج موقت و سوری چیزی نیست که من همیشه در آرزویش
بوده ام و فهمیدم که امروز آرزوهایم را فدا کرده ام تا نیاز های زندگی ام را بر آورده کنم
، من امروز تمام امید و آرزوهایم را در ازای داشتن یک سرپناه فروخته بودم و بیشترین
احساساتی که امروز داشتم ترس از آینده ای نامعلوم و اضطراب و غم بود.

تقریبا تمام ساعات امروز را با استرس سپری کرده بودم و حالا دیگر من با اسماعیل
خان ازدواج کرده بودم هرچند که این ازدواج موقتی ، فقط توافقی بین من و او بود ،
ولی باز هم احساس میکردم که دلم به پشتیبانی و حمایت این مرد، گرم شده است .
همان طور که حدس میزدم اقا میرزا با شنیدن این خبر خوشحال شده بود و گمان
میبرم که برای رضایت دادن به این ازدواج از اسماعیل خان چیزی درخواست کرده
باشد ولی اسماعیل خان اصلا در اینباره با من حرفی نزده بود تا شاید بیشتر از این من
را خجالت زده و شرمسار نکند
آقا میرزا حتی بدون پرسیدن نظر تنها دخترش رضایت نامه را انگشت زده بود و
اسماعیل خان نیز بدون حضور هیچ یک از اعضای خانواده اش من را به عقد خود در
آورده بود
خطبه ی عقد ما برای مدت سه ماه جاری شد و من امیدوار بودم که هر چه زودتر
جایی برای رفتن پیدا کنم تا مجبور نباشم بعد از این مدت دوباره به اسماعیل خان
تکیه کنم و با حضورم برای او مزاحمتی ایجاد کنم.
با اینکه ازدواج ما ازدواج دایم نبود و هیچ رسم و رسومی در آن اجرا نمیشد ولی
دوست داشتم حداقل رسم دیدن چهره ام توسط اسماعیل خان اجرا میشد
روی لبه ی حوض نشسته بودم و به ارزوهایی که بر باد رفته بودند فکر میکردم
بعد از مدتی به اندرونی همیشگی که در انتهای ایوان قرار داشت رفتم و بقچه ام را
گشودم
وچارقدی که ننه رباب برای گشایش بختم دوخته بود را برداشتم و در حالی که آن را در
بغـ ـل گرفته بودم و زار میزدم به خواب رفتم

دو روز بود که به عقد اسماعیل خان در آمده بودم ولی هنوز در خانه از رو بند و چادر و
چاقچوق استفاده میکردم
امروز لباس گل داری که پوراندخت به من داده بود را پوشیده بودم و طبق عادتی که
در من بوجود آمده بود سرمه کشیده وموهای پشت لـ ـبم را سیاه کرده بودم
تصمیم داشتم که با شرایط فعلی انس بگیرم به همین خاطر بعد از چند روز ،امروز به
مطبخ رفتم و مشغول پختن آش رشته شدم

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۴۶]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۴۲

نزدیک ظهر وقتی که اسماعیل خان به خانه آمد،غذا را در طبق گذاشتم و به اندرونی
اسماعیل خان نزدیک شدم و از ترس اینکه مبادا بار دیگر غذایش را نخورد یا اینکه غذا
را به حال خود رها کند چند ضربه به در چوبی زدم .
صدای اسماعیل خان بلند شد که از من میخواست تا وارد اندرونی اش شوم
این اولین باری بود که اسماعیل خان از من چنین درخواستی داشت و من با شنیدن
این درخواست از جانب او دست و پاهایم را گم کرده بودم و برای اجرای این امر و
برای رفتن و نرفتم به اندرونی اسماعیل خان استخاره میگردم،اما با به یاد آوردن این
موضوع که من و اسماعیل خان ازدواج کرده ایم و به هم محرم هستیم بالخره وارد
حریم خصوصی او شدم .
در اندرونی اسماعیل خان بر خلاف دیگر قسمت های خانه ، اشیا زیبا و قیمتی زیادی
وجود داشت اما با وجود این همه تجمالت ، آشفتگی عجیبی در آنجا به چشم میخورد
که از زیبایی و حسن این اندرونی به شدت کاسته بود .
اسماعیل خان با دیدن من و غذاهایی که در دست داشتم به من نزدیک شد و طبق پر
از غذا را از دستم گرفت و بر روی زمین قرار داد ،سپس در مقابل من ایستاد و گفت
:اختر، دلیل اینکه بین ما محرمیت بوجود آمده، این است که تو در این خانه احساس
راحتی بیشتری داشته باشی و مجبور نباشی که با چادر و قاقچوق در خانه بگردی و
دیگر اینکه بتوانی با خیال آسوده در این خانه سکونت کنی، اما بر خلاف تصورات من
،از روزی که به یکدیگر محرم شده ایم بیشتر از قبل از من گریزان شده ای و هنوز دلیل
این رفتارهای تو را نفهمیده ام اما به تو قول میدهم که تا زمانی که در خانه ی من
هستی و نام من بالای اسم توست هیچ گزندی به تو نخواهد رسید .
سپس مکث کوتاهی کرد و با مهربانی گفت : اگر به من اجازه بدهی میخواهم رو بنده
ات را بالا بزنم تا چشمم به جمال این اختر آسمانی روشن شود.
از اینکه از من برای دیدن چهره ام اجازه گرفته بود خوشحال شدم و از این مرد به
خاطر این همه محافظه کاری و درک و شعور بالا سپاسگذار بودم

حق با او بود حالا دیگر دلیلی نبود که من از او چهره پنهان کنم زیرا اینک او همسر من
بود و میتوانست بدون اجازه ی من هر کاری انجام دهد ولی اسماعیل خان به قدری
مرد بود که از من حتی برای برداشتن روبنده ام ، اجازه میگرفت .
بنابر این با سر به درخواست اسماعیل خان جواب مثبت دادم و او تا جایی که امکان
داشت و حس میکرد معذب نمیشوم به من نزدیک شد
لمس دستهایش با روبنده ام راحس میکردم و با استرس فروانی منتظر بودم و بی آنکه
دلیل این همه هیجان و استرس را بدانم در دل آرزو میکردم که ای کاش از دید این
مرد جذاب ،من زنی زیبا وخواستنی باشم
از طرفی نیز خوشحال بودم که حداقل یکی از رسم های ازدواج درباره ی من و اسماعیل
خان اجرا میشد و خود اسماعیل خان روبنده ام را بالا میزند تا چهره ام را برای اولین
بار ببیند و من مجبور نشدم که به صورت ناگهانی چهره ام را بر اونمایان کنم .
با بالا رفتن روبنده ام به چشمهای عسلی اسماعیل خان خیره شدم و چشمان او را
دیدم که صورتم را میکاوید و در آخر نگاهش در نگاهم گره خورد ، تبسمی که روی لبـ
ـهایش نقش بسته بود باعث دلگرمی من میشد .
اسماعیل خان با صدای بلند بسم الله الرحمن الرحیم گفت و بالخره چشم از چشمان
من برداشت
و من که کمی شیطنتم گل کرده بود مطابق با رسوم و برای اینکه در این خانه حکمم
روان باشد پایم را به سمت پای اسماعیل خان بردم تا پایم را روی پایش بگذارم اما او
که از نیت من با خبر شده بود سریعا پا پس کشید و نبرد سنگینی بین ما بوجود آمد .
با اینکه هیچ میهمانی نبود که ما را تشویق کند و برای برد و باخت هر کدام از ما هلهله
سر دهد اماهر دو نفر ما به سختی سعی بر بردن این نبرد داشتیم
در اخر من با زیرکی پایم را روی پای مردانه ی اسماعیل خان گذاشتم و البته پایم را
روی پای او فشار دادم به طوری که آه از نهاد اسماعیل خان برخواست و من به خاطر
این برد دستها را بر هم میکوبیدم و صدای خوشحالی من ، فضای اندرونی اسماعیل
خان را پر کرده بود و او بی حرکت به خوشحالی من نگاه میکرد.
*********
.
کنار بقچه ام نشسته بودم و در حالی که البسه ی داخل آن را زیر و رو میکردم تا بتوانم
از بین آنها زیباترین را انتخاب کنم به اسماعیل خان فکر میکردم وبا یاد آوری پیاله ی
آشی که با اشتها خورده بود نفسی از سر آسودگی کشیدم وفکر کردم که بعد از این
نباید در طبخ غذا کوتاهی کنم وتا زمانی که در این خانه زندگی میکنم باید چنان
غذاهای خوب و خوشمزه ای طبخ کنم که اسماعیل خان هرگز به خوردن غذاهای
کاروان سرا فکر نکند.
سرخوش در همین افکار به سر میبردم که صدای کلون درخانه بی وقفه به گوش رسید
و ترس غریبی بر وجودم مـ ـستولی شد .
در این مدت ندیده بودم که کسی به خانه ی اسماعیل خان رفت و آمد داشته باشد ، با
شنیدن صدای کلون

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۴۶]
در که بی وقفه و با شدت بر در کوبیده میشد با دلهره و ترس از
روی زمین برخاستم .
از شدت اضطراب دستانم یخ کرده بودند و افکار هولناک و منفی زیادی به یکباره بر
ذهنم حجوم آورد ه بود ، در یک لحظه به پوران دخت فکر کردم و اینکه شاید او برای
گلایه کردن از من وازدواجم ، به خانه ی اسماعیل خان آمده باشد .
از طرفی نیز متعجب شده بودم که چقدر سریع خبر به گوش پوراندخت رسیده بود، از
پشت پنجره ی ا، تاق اسماعیل خان را دیدم که به سمت دالان بلند میرفت تا در را به

روی آن شخص عجول باز کند ، از ته دل خدا را شکر میکردم که اسماعیل خان امروز را
در خانه بود.
صدای جیغ و شیون زنی از دالان خانه به گوش میرسید ،من صدای پوران را به خوبی
میشناختم اما این صدا شباهتی به صدای پوراندخت نداشت، افکار گوناگونی به سمتم
حجوم آورده بود روی زمین میخکوب شده بودم و دلم به اتفاقات بدی گواهی میداد
اما به سختی جسم کرخت شده ام را به ایوان کشاندم وبا دقت بیشتری به صداهای
زن گوش دادم که نسبت به من فحاشی میکرد و من را بدکاره خطاب میکرد .
با ورود اسماعیل خان و آن زن به حیاط خانه تازه متوجه اوضاع آشفته و نابسامانی که
بوجود آمده بود شدم و در دل به خود نهیب زدم که اختر سرخوشی و خوشحالی به تو
نیامده است و تو همیشه بدبخت خواهی بود و خوشی های گذرایت به آسانی خراب
خواهد شد .
در یک لحظه به خوشحالی و افکار شیرین چند دقیقه ی قبل فکر کردم که به این زودی
نابود شده بود .
قمر سلطان در حالی که رو بندش را بالا زده بود و چارقدش را دور کمـ ـر بسته بود
وارد حیاط شد و بعد ازاینکه نگاه سطحی و گذرا به دور حیاط انداخت ، به ایوان نگاه
کرد و با دیدن من که با رنگ و رویی پریده و مسخ شده روی ایوان ایستاده بودم ،
مثل افعی خطرناک شروع به گفتن حرفهای نیش دار و فریاد کشیدن کرد .
حرف های نا عادلانه ی او مثل پتکی بود که بر سر من کوبیده میشد
زنیکه ی هر جایی اگه باباشو ندیده بود حالا ادعای پادشاهی میکرد بعد هم نگاهی به
اسماعیل خان کرد و داد زد احمق که به بازار نره بازار میگنده! تو اگه زن میخواستی چرا
به من نگفتی پسره ی احمق

بعد هم با کنایه و طعنه گفت :این قافله تا حشر لنگه .
همین حالا صیغه رو پس میخونی این دختره ی غربتی تیکه ی ما نمیشه ،ِامسال
یادت که نرفته تو کی هستی ؟تو نوه ی اعتمادالدوله ی بزرگی هیچ وقت فراموش نکن
که احترام امام زاده به متولی بستگی داره، این زنیکه ی ولگرد از خر افتاده ،خرما پیدا
از قدیم گفتن از آن نترس که
کرده وتوی ساده لوح هم به دامش گرفتار شدی اصالً
های و هو دارد از کسی بترس که سر به تو دارد ، این ضعیفه عجب مظلوم نمایی
میکرد و دور پوران دخت میچرخید نگو که از این دمبریده هر کاری بگی بر میاد .
حرفها و نسبت هایی که این زن به من میداد به قدری سوزنده و دردناک بود که عزمم
را جزم کردم و برای دفاع از خودم ، در جواب اراجیف قمر سلطان با صدای آرام اما
ناراحت گفتم :خانم جان شما اصلا نمیدونید که موضوع چیه ،چرا الکی شلوغش
رگی دم نداشت .من کی افتادم زیر پای …
میکنید ؟ اصلا خر ما از کُ
هنوز حرفم تمام نشده بود که قمر سلطان مثل ببر زخمی پله های ایوان را دو تا یکی
کرد و خودش را به من رساند و موهای مشکی و بلندم را دور دستان توانمندش پیچید
و فریاد زد حاال دیگه بلبل زبونی هم واسه من میکنی زنیکه ی احمق !فکر میکنی خیلی
ِاسمال خاطر خواهت شده ؟خیال باطل به خودت راه نده که بچه ی من چند ساله که
پی هیچ زنی نرفته حالا هم که تو ی هرزه رو گرفته واسه اینه که از قدیم گفتن نو باشه
،جل باشه
بچم زن میخواسته خجالت کشیده بیاد به ننه اش بگه ولی تو وصله ی تن ما نیستی
هرزه ، بهتره هرچه زود تر بار و بنه ات رو جمع کنی تا خودم ننداختمت بیرون از این
خونه
قمر سلطان به قدری موهایم را میکشید و با موهایم ، سرم را به چپ و راست
میچرخاند که از درد ضعف کرده بودم و دیگر توان مقابله با او را نداشتم صدای پای
اسماعیل خان را میشنیدم و آخرین چیزی که به یاد دارم تالشی بود که او برای نجات
من از دست مادرش یعنی این زن خونخوار میکرد در همین حین درد عمیقی در سرم
پیچید که به خاطر برخورد سرم با ستون ایوان ایجاد شده بود و از شدت درد دنیا کاملا
در مقابل چشمانم تیره و تار شد وآخرین صداهایی که شنیدم صدای دور شدن قمر

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۵۰]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۴۳

سلطان بود که میگفت :امسال اگه صیقه ی این هرزه را پس نخونی عاقت میکنم و
بعد صدای اسماعیل خان بود که به این دیو دو سر میگفت :فقط دعا کن که بلائی سر
این دختر بیچاره نیاورده باشی اگه تو من رو عاق کنی من هم تو را عوق میکنم ، ننه
هنوز یادم نرفته چه ظلم هایی در حقم کردی پس تا کار دست خودم ندادم از اینجا برو
********
صداهای آشنایی میشنیدم ،صداهایی که به روح خسته ام گرما میبخشید کم کم آن
صداهای دلگرم کننده را بیشتر و بیشتر میشنیدم عمه ملوک بود که با اسماعیل خان
صحبت میکرد
صدای اسماعیل خان نگران بود و عمه ملوک به او دلگرمی میداد که من به زودی به
هوش میآیم
حرف های انها را میشنیدم ولی مغذم هنوز کامال هشیار نشده بود تنها چیزی که در آن
لحظه فهمیدم این بود که عمه ملوک به اسماعیل خان گفت که دوباره برای دیدن من
خواهد آمد و از اسماعیل خان خداحافظی کرد و رفت .
بعد از رفتن عمه ملوک صدای قدم های سنگین اسماعیل خان را شنیدم که به من
نزدیک شد و در کنار من روی زمین نشست .
درآن حالت نیمه بیداری از حضور اسماعیل خان ترسیده بودم اما نمیتوانستم حرکتی
به بدنم بدهم
ناگهان گرمای دست های مردانه ی اسماعیل خان را روی دست هایم احساس کردم و
حس ناشناخته ای تمام وجودم را در بر گرفت وصدای گرم و غمگین این مرد را
میشنیدم که نامم را صدا میزد و با صدای محزونی میگفت : اختر من را ببخش به وهلل
نمیزارم ننه ام دوباره اون کار ها رو با زندگی من بکنه ، هر طور که شده از تو محافظت
میکنم و نمیگزارم کسی به تو آسیبی بزنه
سعی بر باز کردن چشمانم داشتم اما گویی که وزنه ای سنگین بر روی چشمانم بود و
فقط لرزش محسوسی در پلکهایم ایجاد شد که اسماعیل خان را متوجه ساخت
اسماعیل خان بعد از دیدن لرزش پلک هایم چند مرتبه نامم را صدا کرد اما جوابی از
من نشنید و دوباره شروع به صحبت کرد حرفهایی در باره ی قمر سلطان و یک زن
میزد که من چیزی از آن حرفها نمیفهمیدم و در آخر از من معذرت خواهی کرد
وخودش را به خاطر آسیب دیدن من بارها و بارها سرزنش کرد .
با حرارت دستان اسماعیل خان گردش خون در جسم من شدت گر فته بود و اینبار
صدای ناله ای از گلوی من بلند شد
اسماعیل خان که متوجه ی به هوش آمدن من شده بودبیدرنگ دستم را رها کرد و از
من دور شد .
اینبار به سختی چشمانم را باز کردم اما به قدری احساس تشنگی میکردم که زبان در
دهانم نمیچرخید با صدایی که بیشتر شبیه به ناله بود آب خواستم و اسماعیل خان
خیلی زود از تنگ سفالی روی تاقچه برایم آب آورد .
اسماعیل خان که در رفتارش دستپاچگی و پریشانی زیادی مشاهده میشد تنگ آب را
به لبـ ـهای من نزدیک کرد .
بعد از اینکه جرعه جرعه کمی آب نوشیدم ، به سرعت از من فاصله گرفت و روبروی
پنجره اندرونی ایستاد و به حیاط خیره شد و با لحن شرمنده ای گفت :من از شما عذر
خواهی میکنم که به خاطر آن زن اینچنین صدمه دیدید و من برای دفاع و کمک به
شما دیر کردم
متعجب از شنیدن کلمه ی آن زن از اسماعیل خان پرسیدم :منظورتون از زن ،ننه ی
خودتون هست ؟
با اینکه پشت به من ایستاد ه بود ولی میتوانستم گره شدن ابروانش را حدس بزنم
بعد ازچند ثانیه سکوت که بینمان مـ ـستولی شده بود ، با لحن جدی و محکمی گفت
:من ننه ای ندارم یعنی سالهاست که آن زن با من غریبه شده بعد هم با صدای خیلی
آرامی که به سختی شنیده میشد گفت :سالهاست که عزیزانم را با هم دفن کرده ام و
مادرم را نیز با عزیزانم به خاک سپردم .
از حرفی که میشنیدم متعجب شدم با اینکه خوب میدانستم اختلافی بین قمر سلطان
و اسماعیل خان وجود دارد و با چشم خود م رفتار اسماعیل خان را با قمر سلطان دیده
بودم ولی فکر نمیکردم این اختالف اینقدر عمیق و جدی باشد
صدای باز و بسته شدن در چوبی اندرونی خبر از بیرون رفتن اسماعیل خان از اندرونی
میداد نگاهی به اطرافم انداختم و در یک لحظه دریافتم که در اندرونی اسماعیل خان و
روی تشک پنبه ای او خوابیده ام.
از شرم صورتم گلگون شده بودو باخوشنودی از این رفتار این مرد، با خود فکر کردم من
در تمام این مدت در اتاق اسماعیل خان بوده ام .
به سختی از روی زمین برخاستم و یکی دو قدم به سمت در اندرونی حرکت کردم اما
چشمانم سیاهی رفت و اتاق دور سرم شروع به چرخیدن کرد دستم را به دیوار تکیه
داده بودم تا از سقوطم جلوگیری کرده باشم.
چند لحظه بعد صدای پای مردانه ی اسماعیل خان به گوش رسید که به من نزدیک
شد و با گفتن اینکه چرا از جایت بلند شدی کتف من را در دست گرفت و دوباره روی
تشک نشاند و با لحن گله مندی گفت :به مطبخ رفته بودم تا برایت شربت بیاورم اما
به نظر میرسد که برای رفتن و دور شدن از من عجله داری ولی باید به تو اطمینان
بدهم که آن زن تا زمانی که من زنده هستم و در خانه ی من هستی هرگز توان بیرون

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۵۲]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۴۴

کردن تو از این عمارت و آسیب رساندن به تو را نخواهد داشت بنابر این امیدوارم
اتفاق امروز را فراموش کنی
با به یاد آوردن حرفهای بی شرمانه و نا عادلانه ی قمر سلطان داغ دلم تازه شد ولی با
خوبی هایی که اسماعیل خان در حق من کرد بود هیچ حقی برای اعلام نارضایتی از
این بی عدالتی قمر سلطان نداشتم .
تنها سکوت من و اشکهایی که سرازیر شده بود بیانگر حرفهای زیادی بود که از غم و
اندوه درونم نشات میگرفت .
اسماعیل خان که پی به عمق غم و ناراحتی من برده بود روبروی من ایستاد و قد بلند
و رشیدش از همیشه بلند تر به نظر میرسید .
چشمان عسلی و خوش رنگ او که همیشه از خیره شدن به من گریزان بود در
چشمانم قفل شده بود و من بی اراده محو تماشای این مرد قدرتمند و با صالبت شده
بودم و صدای مردانه اش با گفتن حرفهایی که میشنیدم من را مسخ کرد ه بود
_ شانه های من به قدر کافی پهن هستند تا بتوانی به آن تکیه کنی ،تا زمانی که در
این عمارت و در کنار من باشی ، از همه کس و ناکسی و از همه چیزی محفوظ هستی
، بنابر این فکر رفتن از این عمارت را کامل فراموش کن .
به شرافتم قسم که تا زمانی که کنار من باشی از تو محافظت میکنم و هرگز اجازه
نمیدهم که اتفاقی مثل امروز خاطرت را مکدر کند .
اسماعیل خان بعد از گفتن این حرف ها و تاکید زیاد در مورد اینکه این خانه را ترک
نکنم ، از اندرونی خارج شد و من را با یک دنیا فکر و خیال تنها گذاشت.

لحن کلام ، تکیه گاه بودنش و صدای مردانه اش و نگاه نافذش که تا عمق وجودم
رخنه کرده بود و بارها و بارها در تصوراتم منعکس میشدند و باور نمیکردم که در این
دنیا ی بزرگ فرد نمونه ای مثل او تکیه گاه من ناچیز شده باشد .
تا به حال هیچ کس از من نخواسته بود که به او تکیه کنم و شنیدن این درخواست از
زبان این مرد، از شیرین ترین سمغ های جهان نیز شیرین تر و گرما بخش تر بود
مدتی گذشت اما خبری از اسماعیل خان نشد و من حدس میزدم که او به دلیل
آشفتگی زیادی که داشت ،برای جمع و جور کردن افکارش از خانه خارج شده بنابراین
چند جرعه از پیاله ی شربتی که اسماعیل خان برایم آورده بود نوشیدم و احساس کردم
کمی از کرختی بدنم کم شده است .
به سختی از جایم برخاستم و قدم به ایوان گذاشتم حدسم درست بود و من در خانه
تنها مانده بودم ، خودم را به اندرونی ام رساندم و در همین حین متوجه ی لباس گل
گلی که پورانم به من داده بود شدم لباس آغشته به خون شده بود دستی به سرم
کشیدم و درد تمام وجودم را فرا گرفت ولی بیشتر از اینکه به خاطر زخمی شدنم
ناراحت باشم ،بر اقبال نحسم لعنت میفرستادم .
اقبال سیاه با هیچ چیزی سفید نمیشود ، این هم از روز اولی که مثال شوهرم از من رو
نمایی کرده و چهره ام را دیده بود امروز به جای اینکه با بزک و ساز و دهل از من
رونمایی شود ، با زخم سر و فوش و بد دهانی قمر سلطان از من رونمایی شد .
آه بلندی کشیدم و به سقف آسمان نگاه کردم و با صدایی که بلند بود و به راحتی به
گوش میرسید گفتم :خدایا به جای اینکه روی پیشانی من خوش اقبالی بنویسی ،
پیشانی ام را با خاکستر سیاه کردی
بعد هم از گفته ی خود احساس ندامت کردم و بر شیطان لعنت فرستادم و با صدای
بلند خدا را شکرکردم و طبق عقیده ای که از طفولیت داشتم گفتم : نا شکری نمیکنم
خدا که حتما مصلحتی توی کار تو هست
همیشه از ننه رباب شنیده بودم که خدا بنده ها را با سختی ها و نا مالیمات امتحان
میکند و باید در همه حال خدا را شکر گذار بود و این از کودکی آویزه ی گوش من شده
بود ومن در تمام لحظه های سخت همیشه شکر گذار بودم .
خودم را به آینه ی روی تاقچه رساندم و با دیدن موهای پریشان و ر نگ پریده ام
اشک در چشمانم حـ ـلقه بست نه به خاطر مظلومیتم و نه به خاطر سر آسیب دیده
ام ، بلکه به خاطر اینکه احساس میکردم دیگر جلوی اسماعیل خان هیچ آبرویی ندارم
چون فکر میکردم که او به جای دیدن من با چهره ای زیبا و بزک شده در همین روز اول
من را با این قیافه ی در هم و آشفته دیده است .
با خود فکر کردم که ای کاش میتوانستم به گرمابه بروم چون آخرین باری که به گرمابه
رفته بودم بعد از فوت ننه رباب بود
بنابر این فکر کردم که امروز هر طور که شده به گرمابه خواهم رفت و به این چهره ی
آشفته سر و سامانی خواهم داد.
با فکر کردن به گرمابه داغ دلم تازه شده بود عجب گرمابه ای میرفتم !متفاوت از همه
ی نو عروسان ،نه سازی بود و نه آوازی که پس از خارج شدن من از گرمابه برایم
خوانده شود
به اشکی که منتظر جاری شدن بود اجازه ی فرود ندادم و با آستین لباس گل گلی
چشمانم را پاک کردم

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۵۴]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۴۵

از روزی که به خانه ی اسماعیل خان پناه آورده بودم به غیر از یک مرتبه، دیگر هر گز از
این خانه خارج نشده بودم
ترس من از دیده شدنم توسط همسایه ها و زنان فضول و وراج باعث شده بود که در
این مدت در سکوت و بدون سر و صدا مثل یک روح که هرگز دیده نمیشود زندگی کنم
اما حالا من زن اسماعیل خان بودم پس دلیلی نداشت که از رفتن به گرمابه یا مکان
های دیگر خود داری کنم .
با اینکه حال خوشی نداشتم ولی از دیدن چهره ی پریشانم در آیینه عزمم را جزم کردم
که بقچه بر بندم و به نزدیک ترین گرمابه ی محله بروم
من در خانه ی اسماعیل خان هیچ کدام از اسبابی که یک زن برای نظافت و بزک در
گرمابه نیاز داشت را نداشتم
کیسه ای که برای نگهداری سکه هایم در بقچه گذاشته بودم را باز کردم و به آخرین
سکه هایی که برایم باقی مانده بود نگاه کردم
پول زیادی از پس انداز قدیمی برایم باقی نمانده بود و اکثر پس اندازی که داشتم را
صرف رفتن به امامزاده داوود وخاکسپاری ننه رباب کرده بودم .
لباس گلدوزی شده ای که حاشیه های طلایی داشت و شانه ی چوبی و سرمه دان
اهدایی پوراندخت را برداشتم و دیگر البسه ی لازم را درون بقچه گذاشتم و از بین سکه
هایی که برایم باقی مانده بود یک سکه برداشتم و بعد از چادر و چاقچوق کردن از خانه
خارج شدم

دلشوره ی عجیبی داشتم و حالم خوش نبود اما بالخره گرمابه را پیدا کردم و این بار
شانس با من یار بود که گرمابه در نوبت زنانه بود
از دالان حمـ ـام چیزهایی نظیر حنا و سفیدآب و چوبک )شبیه صابون برای شستشو (
وغالیه )داروی طبی و بسیار خوشبو که ترکیباتی از مشک و انبر که موی را با آن خصاب
میکردند ( خریدم .
شاید میخواستم یا بزک کردن دست و پاهایم با حنا و خصاب کردن و سرمه کشیدن و
بزک کردن آبروی ریخته شده ام جلوی اسماعیل خان را دوباره به دست آورم
در دل دعا میکردم که اسماعیل خان تا غروب به خانه نرود تا اینکه نگران من نشود
نمیدانستم که او سواد خواندن و نوشتن دارد یا خیر شاید اگر سواد داشت برایش
سیاهه ای میگذاشتم تا نگران نشود یادش به خیر آن روزهایی که من از پوران دخت
خواندن و نوشتن را یاد میگرفتم
به یاد دارم که پوران میگفت که در نه سالگی به مدت دو سال به مکتب خانه رفته
است وخواندن و نوشتن را به خوبی آموخته است ، پوران در روزهایی که من هنوز
کنیزش بودم و با هم به انتظار بازگشت ابوالفضل خان در ایوان مینشستیم از وقت
استفاده میکرد و به من خواندن و نوشتن یاد میداد.
در سربینه ی گرمابه سکوهای بلندی بود که روی آن رخت میکندند و زن دالله روی
یکی از همین سکوها نشسته بود و با دقت و کنجکاوی مرا برانداز میکرد ، خیلی زود با
اسباب و وسایل الزم از دالان تاریکی گذشتم و در صحن حمـ ـام را باز کردم و سلام
دادم به صحن گرمابه رفتم و از خزینه، طاس بزرگی آب گرم برداشتم و طبق رسم
قدیمی عمل کردم و بر سر دو زن مسن که در صحن گرمابه نشسته بودند و مشغول
کیسه کشی و شستشو بودند، آب گرم ریختم .
دلیل اینکار را هنوز نفهمیده و درک نکرده بودم اما از وقتی که به یاد دارم همه ی
کوچکتر ها بعد از وارد شدن به گرمابه و سلام کردن با صدای بلند این کار را انجام
میدادند و به محض ورود به صحن حمـ ـام ، خود را موظف میدانستند که یک طاس
آب گرم بر سر و بدن پیرزنان بریزند و بدین وسیله ابراز احترام و ادب کنند، چه بسا
اتفاق میافتاد که یک یا چند نفر از آنها در حال کیسه کشی و شستشو بودند و
احتیاجی نبود که اب گرم روی سر و بدنشان ریخته شود ولی بر بدن آنان نیز یک
طاس آب گرم میریختند .
آن روز دو ساعت تمام را در گرمابه بودم و دست و پاهایم را با کمک یک زن مهربان
حنا گداشتم و غالیه بر سر مالیدم و بعد از تمیز شدن و بزک کردن راهی خانه شدم.
زمانی که به خانه رسیدم در کمال تعجب در چوبی خانه را باز دیدم
دلهره ی عجیبی داشتم ،به نظر میرسید که اسماعیل خان به خانه بازگشته است و من
در آن لحظه فقط خدا ،خدا میکردم که اسماعیل خان نگران نشده باشد و بر من غضب
نکند.
با هزارن دلهره و ترس از دالان باریک خانه عبور کردم و وقتی که به حیاط خانه رسیدم
با دیدن اسماعیل خان که روی پله های ایوان نشسته بود و سرش را در دست گرفته
بود با خود گفتم:ای دل غافل ،اختر از چیزی که میترسیدی به سرت اومد .
ناگهان با یادآوری ننه رباب و کتک هایی که از آقا میرزا خورده بود ترس بر من قالب
شد و از بابت دلهره ی شدیدی که داشتم تمام تنم یخ بست .
اسماعیل خان که متوجه ی حضور من شده بود از روی پله های ایوان برخاست و
بدون گفتن هیچ کالمی درست در مقابل من قرار گرفت و دست های سنگین و مردانه
اش را بالا برد و من که خودم را برای خوردن یک سیلی محکم از این دست های پر
قدرت آماده کرده بودم، چشمانم را محکم روی هم فشردم اما بر خالف تصور، رو بند
سفید از روی صورتم کنار رفت ومن

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۵۴]
با دو دلی و ترس چشم هایم را گشودم و اینبار تنها

چیزی که پر رنگ تر و واضح تراز همیشه دیدم دو چشم عسلی رنگ بود که با حیرت و
تعجب به چشمهای سیاه من دوخته شده بود. هر چه بیشتر به آن پیاله های لبریز از
عسل نگاه میکردم بیشتر در شیرینی لذت بخش آنها غرق میشدم و نیرویی ماورائه ای
چشم های ما را بیشتر و بیشتر به هم جذب میگرد به طوری که دیگر توان چشم
برداشتن از چشمهای خوش رنگ و جذاب او را نداشتم اما بعد از چند لحظه اسماعیل
خان بر این نیرو و کشش غلبه کرد و برای لحظه ای پلک هایش را روی هم گذاشت و
نفسش را که گویی درسیـ ـنه حبس شده بود فوت کرد و بدون گفتن هیچ حرفی از
خانه بیرون رفت.
از رفتار عجیب اسماعیل خان بسیار حیران شده بودم.
من منتظر یک اتفاق ناگوار و یا یک دعوای حسابی بودم و وقتی که دست اسماعیل
خان برای برداشتن روبنده ام بالا رفت،فکر میکردم به زودی و برای اولین بار سنگینی
دست های او ن را روی گونه ام حس خواهم کرد اما این رفتار غیر منتظره ی اسماعیل
خان ، باعث ایجاد تجربه ای شیرین و دلپذیر برای من شده بود .
مدت کوتاهی از رفتن اسماعیل خان گذشته بود اما من هنوز در حیاط ایستاده بودم و
مسخ چشمان عسلی او بودم .
شاید بین من و اسماعیل میرزا حرف و کلامی رد و بدل نشده بود و هر دو در سکوت
به هم چشم دوختیه بودیم اما در همان سکوت ،حرف های زیادی بین ما زده شده بود
که به زبان آوردن آنها غیر ممکن بود و من به خوبی در چشم های این مرد بی نظیر
تنهایی ، اضطراب ،اشتیاق و ترس را حس کرده بودم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۱۹ ۱۵:۲۲]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۴۶

شب از نیمه گذشته بود و من در تمام مدت روز به اسماعیل خان فکر کرده بودم و آن
چشمهای جذاب و غمگین لحظه ای من را به حال خود نگذاشته بود.
من که باعث نگرانی و ترس اسماعیل خان شده بودم بارها و بارها خود را به خاطر این
بیفکری سرزنش کرده بودم و حتی از فرط انبوه افکار بد و منفی که به ذهنم هجوم
آورده بود ، خواب با چشمانم غریبه شده بود و من با افکاری آشفته و پریشان ، هر بار
خودم را بخاطر وجود این احساسات لطیف زنانه که از اعماق وجودم سرچشمه
میگرفت ، سرزنش میکردم .
هزاران بار با خود گفته بودم که نباید به این مرد دل ببندم ، اما گوهره ی وجود ی من
با با دیگر زنان تفاوتی نداشت و من نیز مثل دیگر زنان در اعماق قلـ ـبم آرزوی داشتن
یک زندگی ایده آل و سرشار از محبت و عشق را داشتم
هر چند که خوب میدانستم که جایگاه من در زندگی افرادی مثل اسماعیل خان تنها
خدمتکار و کنیز است و از این فراتر نخواهد بود اما مبارزه با این احساسات که قلب و
روح من را به تسخیر در آورده بودند کاری بس دشوار بود .
تمام فکر و ذهنم معطوف به اسماعیل خان شده بود و به یاد آوردن کار امروزم و دیدن
ترسی که در چشمان فراموش نشدنی این مرد دیده بودم بارها بر خود لعنت
میفرستادم و خود را محکوم میکردم .
اسماعیل خان بعد از خروج از خانه تا دیر وقت به خانه باز نگشته بود و من حدس
میزدم که او از روبرو شدن با من طفره میرود و این موضوع به شدت من را آشفته و
پریشان کرده بود .
آه بلندی کشیدم و از روی تشک پنبه ای که با پارچه ی گلدار ملحفه شده بود برخاستم
وبه پنجره ی اتاق نزدیک شدم اما در نهایت تعجب درون حوض آب انعکاس یک نور
را دیدم

کنجکاو شده بودم که این نور در این وقت شب از کجا سرچشمه میگیرد هر چند که
حدس میزدم اسماعیل خان نیز مثل من بیخواب شده است بنابراین پنجره ی اتاق را
به آرامی باز کردم و انبوه هوای تازه و خنک به داخل اندرونی رسوخ کرد .
سرم را کمی از پنجره خارج کردم و اسماعیل خان را دیدم که چراغ فیتیله ای در دست
دارد و آرخلق پوشیده و ارسی بر پا کرده پاور چین ،پاورچین و بی صدا ، از پله های
ایوان پایین رفت و سپس از خانه خارج شد .
ترس و شک تمام وجودم را در بر گرفته بود و با خودم فکر میکردم که چرا اسماعیل
خان نیمه شب خانه را ترک کرد؟
خوب میدانستم که در شب کشیکچی ها در کوی و برزن نگهبانی میدهند و از عابرین
اسم شب را خواهند پرسید اما اسماعیل خان از کجا اسم شب را میدانست ؟!
افکار زیادی در ذهنم رژه میرفتند و به دلهره و ترس من دامن میزدند.
نزدیک به سپیده ی صبح بود که همچنان با هزاران فکر و خیال منفی منتظر شنیدن
صدایی مبنی بر بازگشت اسماعیل خان بودم که بالاخره صدای درب چوبی و سپس
صدای قدم های سنگین او را شنیدم
هزاران بار به خاطر بازگشت او به خانه و صحیح و سالم بودنش خدا را شکر کردم اما
افکار منفی و حدس و گمانهایی که درمورد اسماعیل خان به دهنم میرسید دست بردار
نبودند و آرامش ناکامل من را کاملا بر هم زده بودند
امروز مطابق با روزهای دیگر خود را با امورات مربوط به خانه مشغول کرده بودم اما
افکار منفی که در ذهن داشتم ،اینبار من را از اسماعیل خان گریزان کرده بود ، شک و
تردید چنان بر وجودم سایه افکنده بود که ترجیح میدادم تا فهمیدن واقعیت درباره ی
زندگی این مرد کمتر در مقابل او آفتابی شوم و تالش کنم تا بتوانم بیشتر او را بشناسم
، بنابر این در آن روز طبق شامل ناشنایی اسماعیل خان را خیلی زود پشت در اندرونی
او گذاشتم و به اندرونی که به من داده شده بود باز گشتم. .
مدت زیادی در اندرونی خود را حبس کرده بودم و به اسماعیل خان فکر میکردم
تا جایی که میدانستم کار همه ی اعتماد الدوله ها در دوایر حکومتی و در محور
مهمی قرار داشت و به طور قطع اسماعیل خان نیز در دم و دستگاه های حکومتی
نقش به سزایی داشت که توانسته بود بدون دانستن رمز شب به راحتی در معابر
،رفت و آمد داشته باشد.
بعد از اینکه از رفتن اسماعیل خان اطمینان پیدا کردم مشغول رختشویی شدم و برای
پختن طعام به مطبخ رفتم و سعی کردم با سرگرم کردن خود از هجوم افکار مختلف و
متفاوتی که وحشیانه من را طعمه قرار میدادند رهایی یابم
نزدیک به ظهر بود که صدای کوبه ی ئلکه ی درچوبی خانه به صدا در آمد از صدای
نازک ئلکه متوجه شدم که زنی در را میکوبد .
با به یاد آوردن اتفاق دیروز و خشم قمر سلطان دوباره ترس و وحشت بر وجودم
مستولی شد
نه اینکه از قمر سلطان ترسی داشته باشم بلکه فقط از آبرو ریزی و سر و صدا جلوی
در و همسایه ها اجتناب میکردم
خوشبختانه بر خلاف تصور من کسی به غیر از عمه ملوک پشت در نبود

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۱۹ ۱۵:۲۴]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۴۷

عمه ملوک با مهربانی من را در آغوش دلگرم کننده اش گرفت و گفت :ننه اختر دیروز
چقدر دلنگرانت بودم الهی که این قمر سلطان گور به گور بشه که این بال رو به سر تو
آورد
لبخند زدم و گفتم :نگران نباش عمه جون حالا که چیزی نشده خدا رو شکر هنوز از بی
کفنی زنده ام.
عمه ملوگ سگرمه های پرپشت و به هم پیوسته اش را در هم کشید و گفت
:دیروز وقتی که خبر که به گوش این زن رسید ، مثل اسپند روی آتیش شد و شروع
به جلز و ولز کرد .
وقتی چادر چاقچوق کردنش رو دیدم شصتم با خبر شد که خیاالت شومی در سرش
داره و قراره که آشوبی بر پا کنه ،بنابر این خیلی سریع آماده شدم و پشت سرش به
راه افتادم .
نمیدونی ننه،این اسماعیل ننه مرده چه حال شده بود عینهو مرده سفید شده بود
و رنگ به صورتش نبود بیچاره همش دل نگرون تو بود و خودش رو شماتت میکرد
خیلی دلم میخواست که عمه ملوک بیشتر درباره ی اسماعیل خان و دلنگرانی هایش
تعریف میکرد اما او نگاهی به من کرد و گفت : خدا را صد کرور شکر که حالت خوبه
و سالمتی ننه
به مطبخ رفتم و از سماور ذغالی دو پیاله چایی تازه دم ریختم و از نان قندی که
صبح پخته بودم و با شیره ی خرما شیرین کرده بودم ،برای پذیرایی از عمه ملوک به
اندرونی بردم
عمه ملوک، چانه اش حسابی گرم شده بود و من حسابی گوش شنیدن داشتم دلم از
این همه تنهایی به درد آمده بود و بعد از مدتها تنهایی و بی همزبانی اینک از شنیدن
حرف های عمه ملوک لذت میبردم
عمه ملوک از پوراندخت سخن میگفت مثل اینکه ابوالفضل خان موضوع مراجعت من
را از پوراندخت مخفی نگاه داشته بود و از دیروز که پوران دخت درباره
ی موضوع آوارگی و رجوع من به خانه ی اعتماد الدوله ی بزرگ فهمیده بود از این
باب ناراحت شده و بسیار خودش را به خاطر این بی عدالتی و کوتاهی که در حق من
شده بود سرزنش میکرد و از ابوالفضل خان بابت این مخفی کاری بسیار دلگیر بود .
عمه ملوک میگفت که پوران به زودی برای دیدن من به خانه ی اسماعیل خان خواهد
آمد
با به یاد آوردن روز های سخت بعد از فوت ننه رباب آهی کشیدم و به عمه ملوک گفتم
: من از پوران خرده ای به دل نگرفته ام
عمه ملوک لبخند تلخی زد و گفت : هی ننه این دختر هم عجب پیشونی نوشتی
داره ! از درد ناعلاجی به خر میگه خانم باجی
اخه تو که خبر نداری این پوران بخت برگشته حتی بعد از به دنیا آوردن محمود میرزا ،
هنوز هم عنان زندگی و مردش رو تو دستش نداره و از بخت بد این دختر ، ابوالفضل
بدون اجازه ی قمر سلطان آب توی حلقومش گیر میکنه
قبل از پوران دخت ابوالفضل خان از زنش نا راضی نبود اما او فقط به خاطر امر قمر
سلطان زن بیچاره را طلاق داد و از خانه بیرون کرد
برخالف ابوالفضل که یه زن و زندگیش بها نمیداد ،اسماعیل غیرت داشت و اون خدا
بیامرز شوکت خیلی واسش عزیز بود و حرف و خواهش شوکت واسش قابل احترام
بود، ولی امان از این دنیا …
عمه ملوک مکث کوتاهی کرد و ادامه داد از قدیم گفتن که از سه تا چیز باید ترسید
،دیوار شکسته و سگ درنده و زن سلیطه
بعد هم پشت دستش را به دهان گرفت و دندان هایش را روی آن فشرد و گفت :خدا
آخر عاقبت همه را به خیر کنه اما اختر خوب حواست به قمر سلطان باشه ، الهی زبونم
لال بشه اما میترسم مثل شوکت و طفل معصومش خدای نکرده ،زبونم لال، بلائی هم
سر تو بیاره
از حرف های عمه ملوک که مثل کالف پیچیده بی سرو ته بود متعجب بودم ،با
اینکه خوب میدانستم که اسماعیل خان با قمر سلطان رابطه ی خوبی ندارد ولی هر گز
دلیلش را نمیدانستم و درک نمیکردم که بین اسماعیل خان و قمر سلطان و شوکت
خانم چه اتفاقاتی رخ داده است
من که بیش از حد درباره ی اسماعیل خان کنجکاو بودم خودرا برای سوال پرسیدن از
عمه ملوک آماده کرده بودم ولی صدای قدم های مردانه ی اسماعیل خان مانع ادامه ی
صحبت های عمه ملوک شد
عمه ملوک که از حضور اسماعیل خان در خانه اگاه شده بود نگاه پر معنایی به من کرد
و با لحنی که نصیحتی مادرانه در خود داشت ،گفت :ننه از من به تو نصیحت که هر
وقت شوهرت اومد خونه آب دستت بود باید بزاری زمین و از مردت استقبال کنی و
بهش رسیدگی کنی
لیخند تلخی زدم وخجالت زده گفتم : شما که از دلیل ازدواج من و اسماعیل خان خبر
دارید عمه ملوک
عمه ملوک لبخندی مهربان زد و گفت :اره ننه جون من خبر دارم ولی آرزوی این
پیرزن اینه که هم تو و هم اسماعیل بعد از اینهمه مصیبتی که دیدید ، از حالا به
بعد خوشحال باشید ،اگه خدا بخواد و تو هم یه کم بیشتر تلاش کنی میتونی برای

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۱۹ ۱۵:۲۵]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۴۸

همیشه قلب این مرد رو در اختیار خودت بگیری ولی باید یه ریزه سیاست زنونه
خرج کنی و برای خودت توی دل اسماعیل خان جا باز کنی.
با حرف عمه ملوک کمی از رفتارم خجالت کشیدم و از اندرونی خارج شدم و به استقبال
اسماعیل خان رفتم .
اسماعیل خان در کنار حوض نشسته بود و دست و صورتش را با آب خنک شستشو
میداد تا شاید با این کار کمی از خستگی هایش را به دست آب بسپارد
سلام کردم و با خوشرویی از پله های ایوان به سمتش سرازیر شدم اما اسماعیل خان
خیلی سرد جواب سالم من را داد و بدون اینکه سرش را بلند کند و من را نگاه کند به
سمت ایوان رفت و قبل از اینکه او را از حضور عمه ملوک در خانه با خبر کنم به اندرونی
اش پناه برد
از رفتار اسماعیل خان دل آزرده شده بودم و احساس سبک شدن میکردم و بابت اینکه
به استقبال او رفته بودم در دل خود را سرزنش میکردم
بعد از اینکه نزد عمه ملوک بازگشتم ترجیح دادم که از رفتار سرد و بی توجهی اسماعیل
خان حرفی نزنم و عمه ملوک نیز که گویی به وخامت اوضاع بین من و اسماعیل خان
پی برده بود در این مورد هیچ سخنی به زبان نیاورد
عمه ملوک که آماده ی رفتن شده بود زیر لب برای من و اسماعیل خان دعا میکرد و
بعد از مدتی خداحافظی کرد و خانه را ترک کرد

به خاطر اتفاقی که افتاده بود ، بارها و بارها خودم را به خاطر حماقتم سرزنش کردم و
احساس کردم که خودم را به این مرد تحمیل کرده ام و از بی توجهی و سردی رفتار
اسماعیل خان بسیار دلگیر و سرخورده شده بودم .
از روزی که عمه ملوک به دیدن من آمده بود مدتی گذشته بود ومن در این مدت به
شدت از روبه رو شدن با اسماعیل خان گریزان بودم و به دالیل مختلف از او دوری
میکردم و بیشتر شبیه به موشی بودم که با دیدن گربه به نزدیک ترین سوراخ،برای
مخفی شدن پناه میبرد
از طرفی اسماعیل خان نیز برای حرف زدن و دیدن من هیچ تلاشی نمیکرد و من
حدس میزدم که شرایط و اوضاع کاملا بر وقف مراد اوست
از دور کارها و رفتارهای اسماعیل خان را زیر نظر داشتم و گاهی متوجه ی خروج
شبانگاهی او از خانه میشدم و در قضاوت کارها و رفتارهای اسماعیل خان دچار شک و
دو دلی شده بودم
از طرفی محبت ها و مهربانی ها و چشم های تنها و غمگین اسماعیل خان و از طرف
دیگر رفتارهای ضد و نقیض و غیبت های شبانگاهی او باعث شده بود که افکارم در
هم و آزار دهنده باشند

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۱۹ ۱۵:۲۶]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۴۹

طلعت دفتر کهنه و قدیمی را که در دست داشت ، برای بار دیگر ورق زد و با دیدن
کاغذ تا خورده و قدیمی که در میان صفحات دفتر جای گرفته بود متعجب شد و با
دقت کاغذ را گشود و با دیدن دست خطی آشنا اشک از چشمانش سرازیر شد

طلعت که به شدت احساس دلتنگی میکرد آه بلندی کشید و شروع به خواندن دست
نوشته ها کرد :
هرگز برایم باور کردنی نبود که پس از خزان سرد زندگی ام دوباره در قلبم جوانه ای
شکوفا شود و با خود بهار را به ارمغان آورد ،
خاطرات تلخ این سالهای اخیر مانند جراحتی که آبستن درد و رنج های التیام نیافته
بود با روح و جانم آمیخته شده بود و این باور را برایم به امری ناممکن و نا باورانه
تبدیل میکرد .
در این سالهایی که به تلخی و با خاطراتی دردناک ،سپری شده بود،لحظه به لحظه
خود را سرزنش میکردم ودر اعماق پنهان ذهنم بارها و بارها خود و زنی که دوست
داشتم یعنی مادرم را محاکه و مجازات میکردم .
خاطرات تلخ و شیرینی که با شوکت داشتم هرگز از ذهن خسته ام خارج نمیشد و هر
صبح و شام، شوکت را با تمام مهربانی ها و دلسوزی های زنانه اش تصور میکردم و با
یاد و خاطر او به زندگی پوچ و تو خالی خود ادامه میدادم .
افسوس که حسادت های مادرانه ی ننه قمر سلطان ، تمام دلخوشی های شیرین
زندگی ام را از من ربوده بود و برایم ،چیزی به غیر از احساس گناه و حسرت باقی
نگداشته بود .
احساس گناه بعد از گذراندن این سال ها ی پر درد، هنوز بر وجودم سایه ای گسترده
افکنده است زیرا که در آن روز شوم هرگز نتوانسته بودم از شوکت و پاره ای از
وجودم که در بطن او پرورش می یافت درمقابل حسادت ها ورفتارها ی نا عادلانه ننه
قمر سلطان محافظت کنم و اکنون شوکت و طفل متولد نشده ام ، مظلومانه و بی
گناه در زیر خاک های سرد و نمور باغ پدر بزرگ جای گرفته اند .
آری اینک با تمام وجود از شکوفا شدن بهاری دیگر، بر خزان سرد و دلگیر زندگی ام
می هراسم و بارها و بارها بر خود نهیب میزنم که من استحقاق دوباره شکوفا شدن و
رسیدن به آرامش و خوشبختی را نداشته و نخواهم داشت اما وجود این زن ، با همه
ی محبت ها ومهربانی های پنهان و مخفیانه اش چنان بر روح وقلبم گرما بخشیده
که گویی بهار نزدیگ است وگیاهان یخ بسته ی روح و جانم در حال جوانه زدن هستند
و اما من با وجود این قلب مجروح و یخ بسته ،هیچ چاره ای به غیر از دور شدن از
این گرمای لدت بخش ندارم زیرا که میترسم ، میترسم از اتفاقاتی که دوباره تکرار
شوند و دردی بر دردهای دیرینه ام بیفزایند

امروز برای اولین بار صورت دوست داشتنی و زیبای او را دیدم و برای لحظاتی از خود
بی خود شده و تمام دردها و رنج های قدیمی را از یاد بردم ، اما افسوس که این
خوشی عمر کوتاهی داشت و من اینبار نیز در محافظت از کسی که به من پناه آورده
بود مغلوب شدم واین امر برایم چنان سنگین و گران تمام شده بود که تصمیم به دوری
کردن از او گرفتم
شاید حضور من در زندگی این زن او را نیز مثل شوکت ، ناعادالنه به قعر ناکامی و
تباهی میکشید ، پس باید از او دوری میکردم و به زندگی با این قلب یخی و سرد
ادامه میدام، اما وقتی که به خانه بازگشتم و جای خالی او را در خانه حس کردم
گویی که صدای شکستن قلب یخی و بلورینم را شنیدم و با نا امیدی وسرخوردگی خود
را به کنار حوض کشاندم و با در دست گرفتن سری که از حجم افکار گوناگون سنگین
شده بود ، روی لبه ی حوض نشستم
مدت ها در همان حالت بودم تا اینکه با شنیدن صدای پایی که به من نزدیک میشد
،سر سنگینم را از روی دست برداشته و رد صدا را دنبال کردم
به سختی از جایم برخاستم و برای اطمینان پیدا کردن از حضورش، دستم را بلند کردم
و رو بند سفیدش را بالا زدم ، خودش بود که اینبار زیبا تر از قبل شده بود
چشمان گیرا و بوی خوش حضورش تمام وجودم را مسخ کرده بود ، چگونه
میتوانستم در مقابل این وسوسه و کششی که بین ما ایجاد شده بود مقاومت کنم ؟
اما عقل بر من نهیب میزد که از او دور بمانم و به این ترتیب از او محافظت کنم ،
جدالی سخت بین عقل و قلبم بوجود آمده بود که در پایان عقل بر دیگری پیشی
گرفت و به سختی توانستم بر قدرت جاذبه ی چشمانش غالب شوم و با سرعت از او
واز خانه ای که در آن حضور داشت ، فرار کنم .
اینک قلب و ذهنم درگیر وسوسه ها و جاذبه هایی شده است که نام آن را نمیدانم ،
عشق یا هوس؟!
هر شب در خلوت و تنهایی به باغ خانه ی پدر بزرگ میروم تا با شوکت خلوت کنم ودر
زیر نور مهتاب و در حضور خدا از دردهای آشکار و پنهان قلب خسته ام با او سخن
بگویم ، شاید شوکت با شنیدن حرفهایی که روی قلبم سنگینی میکرد از بار سنگین گناه
من که از بی کفایتی های مردانه ام نشأت میگرفت با بزرگواری میگذشت و بار
سنگینی را از روی شانه های خسته ام برمیداشت
شاید حتی برای یک بارهم که شده به خواب من می آمد و با لبخند به میگفت

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۱۹ ۱۵:۲۷]
که در
این بی عدالتی تقصیری نداشته ام ، اما شوکت نیز از من دلگیر و ناراحت است و من
را باعث و بانی تمام این اتفاقات تلخ میداند و این حس ناراحتی و گناه سالهاست که
روح من را مثل خوره میجود و نابود میکند .

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۱۹ ۱۵:۲۸]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۵۰

باور کردنش برای من سخت بود بالخره بعد از مدتها او روبروی من نشسته بود و
کودکش را در آغوش داشت
دیدن مادر شدن پوراندخت برای من به قدری خوشایند بود که لبخند از روی لبهایم
محو نمیشد
محمود پسر بچه ی بانمک و ملوسی بود که دیدنش لبخند بر لبهایم می نشاند
پوران دخت و من بعد از مدتها یکدیگر را ملاقات میکردیم و حرف های زیادی برای
گفتن داشتیم

من از ننه رباب و روزهای سختی که گذرانده بودم برای پوران سخن میگفتم و
او درباره ی به دنیا آمدن محمود و انتظارش برای بازگشت من به خانه ی اعتماد
الدوله ها سخن میگفت
مهمترین و البته ناراحت کننده ترین خبری که از زبان پوران دخت شنیده بودم در مورد
بدری بود همان دختر سبزه و لاغر اندامی که با او روزهای زیادی را سپری کرده بودم
آخرین باری که بدری را دیده بودم درباره ی ازدواجش با غالم سیاه گفته بود و من از
صمیم قلب برایش آرزوی خوشبختی کرده بودم ، اما امروز خبر ناراحت کننده ی
بیماری بدری که مرض الموت یا همان وبا بود را از زبان پوراندخت شنیدم و از
فهمیدن این خبر نا خوشایند بسیار آشفته و پریشان شدم
پوران دخت میگفت که اعتماد الدوله ی بزرگ درباره ی ایجاد قرنطینه هایی سخن
میگفته است و این قرنطینه ها بوسیله ی صدر اعظم، میرزا تقی خان امیر کبیر ایجاد
شده که برای جلو گیری از شیوع بیماری هایی همچون ، وبا و طاعون در مرزهای
شهری ایجاد شده که در این قرنطینه های مرزی ،مسافران را چند روزی نگاه
میدارند و دود میدهند و بعد از اطمینان ، آنها را روانه میکنند و همچنین ایجاد مکان
هایی که در آنجا از افراد بیمار پرستاری میکنند نیز ایجاد شده بود
هر شب در حیاط ،کنار یکدیگر می نشستیم و به گل های باغچه نگاه میکردیم و گاهی
درباره ی عالقه ای که به گلها و گیاهان و یا داشتن مرغ و خروس در خانه داشتیم
حرف میزدیم و یا خاطرات تلخ و شیرین زندگی مان را برای دیگری بازگو میکردیم
پوران دخت درباره ی بدری سخن میگفت که هیچ کسی را نداشت تا برای او دلسوزی
کند و از او پرستاری کند و ابوالفتح خان نیز از ترس شیوع بیماری در خانه اش بدری
را از خانه بیرون انداخته است و در حال حاضر بدری در یکی از مریض خانه هایی که
مبتالیان در آن به سر میبردند تحت مراقبت است
با فهمیدن موضوع بیماری بدری بسیار غمگین شده بودم و خاطرات روزهایی که در
کنار ننه رباب بودم پیش چشمانم جان گرفته بود
شیوع وبا و طاعون خیلی از عزیزان ما را از ما میگرفت و باعث کشته شدن عده ای از
مردان و زنان و حتی کودکان معصوم میشد
با فکر کردن به بدری تصمیم گرفته بودم که هر طور که شده برای مالقات با او به
مریض خانه بروم زیرا شاید این آخرین دیدار من و بدری در این دنیای فانی باشد
به نظر میرسید که درد و رنج بیماران مبتال به وبا در مریض خانه نیز کمتر از درد و رنج
ننه رباب نیست
بعضی از بیماران در حال قی کردن بودند و بعضی بی حال در بستر افتاده بودند
بدری با دیدن من قطره ی اشکی از چشمانش جاری شد و قبل از اینکه من دهانم را
برای گفتن حرفی باز کنم اخم هایش را در هم کشید و گفت : تو نباید به مریض خانه
می آمدی
لبخندی زدم و به چهره ی زرد و چشمان گود رفته اش نگاه کردم و گفتم :برای دیدن
یک دوست قدیمی لازم دیدم که به مریض خانه بیایم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.