داستانهای نازخاتون اختر دختر زیبای قاجاری

رمان اختر دختر زیبای قاجاری قسمت ۵۱تا۶۰

رمان اختر دختر زیبای قاجاری قسمت ۵۱تا۶۰

نویسنده:الی نجفی 

#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۵۱

بدری لبخند زد لبخندی که در آن هزاران غم و اندوه پنهان بود
لبهایش میخندید ولی چشم هایش میبارید و این نهایت اندوه و غم این زن بود، زنی
که سالها طعم رنج و سختی را چشیده بود و هرگز روی خوش زندگی را ندید واینک
تنها و غریب با مرگ دست به گریبان بود
درباره ی قرنطینه ها یی که ساخته شده بود چیز هایی شنیده بودم و میدانستم
که ایجاد این قرنطینه ها باعث کسب اطلاعات بیشتر حکیمان مکتب سینایی،
درباره ی این بیماری ها میشود و از طرف دیگر شنیده بودم که بعضی از مردم از
سیستم این قرنطینه ها بهره مند وکمی با طب غربی نیز آشنا شده بودند
اینطور که پوراندخت میگفت :بدری به تازگی بیمار شده بود و من امیدوار بودم که
او در مریض خانه ، درد و عذابی را که ننه رباب در خانه تحمل کرده بود تجربه نکند
به هر سختی که بود بالخره به ملاقات بدری رفتم ولی این بدری کجا و آن بدری فرز و
چاالک همیشگی کجا !
صورت سبزه ی بدری رنگ زرد به خود گرفته بود
نزدیک تر شدم و خواستم دستان لاغر و زنگ پریده اش را در دست بگیرم ولی او
دستهایش را به تندی کنار کشید و گفت : اختر به من نزدیک نشو ،تو باید خیلی
بیشتر از من زندگی کنی و زندگی خوبی داشته باشی
لبخند تلخی زدم و با این که حقیقت ماجرا را میدانستم به بدری گفتم : از این ستون
به اون ستون فرجه انشالله تو هم توی این مریض خونه شفا پیدا میکنی وزندگی
طوالنی را تجربه میکنی
بدری با سر آستین لباسش که چندان نیز تمیز نبود اشک چشمانش را پاک کرد و
گفت : پیاله ی عمر من لبریز شده و اگه خیلی زنده باشم ده روز بیشترنخواهد بود

من از بچگی با سیاه بختی بزرگ شدم با شور بختی ازدواج کردم و به غریبی میمیرم
،اشک های بدری سرازیر شده بود و حالش دگرگون بود به سختی قدحی را که جلوی
دستش بود برداشت و در آن قی کرد و من مات و مبهوت به عذاب کشیدن او نگاه
میکردم
چشمان بدری قرمز و بی حال بودند و اخرین چیزی که از او شنیدم این بود که من
تنها کسی بودم که بعد از مبتلا شدنش به وبا او را ترد نکرده ام ، او خوشحال بود که
برای آخرین بار من را میدید و امید داشت که در دنیای دیگر باز هم با من دیدار کند
بدری از من خواست که هر جه زودتر از مریض خانه بروم و من با کوله باری از خاطرات
قدیمی و فراموش نشدنی که با او گذرانده بودم آنجا را ترک کردم و فکر کردم که
زندگی چقدر نا عادالنه و بیرحم است
خوب میدانستم که بدری برای مدت زیادی زنده نخواهد بود و حالش هر روز بد تر از
روز قبل خواهد شد و افسوس میخوردم که چقدر ساده انسانها از کنار هم عبور میکنند
و میتوانند کسی را که به آنها بارها و بارها خوبی و محبت کرده است را به خاطر منافع
خود ، ترک کنند و دور بیندازند .
دلم گرفته بود از غربت و تنهایی بدری و همه ی بدری ها یی که با همه ی تلاشی که
در زندگی کردند ،خیلی راحت کنار گذاشته شده و فراموش شده بودند و در هیچ
کتاب و داستانی اسمی از آنها برده نشده و نخواهد شدو در آخر فقر و تنگدستی به
بدبختی آنان می افزاید وغریبانه دفن میشوند
دلم گرفته بود به خاطر ننه رباب و تمام زنانی که برای راضی نگه داشتن دیگران از
خود گذشتگی میکنند و تبدیل می شوند به کنیز ، کنیزهایی که لحظه های تلخ
تنهاییشان را با هیچ کس نمیتوانند قسمت کنند و در آخر با حس تنهایی و اندوه با
این زندگی نا عادلانه خداحافظی میکنند

در هنگام بازگشت به خانه بارها از ریختن اشک هایم جلو گیری کرده بودم اما وقتی که
به خانه رسیدم تازه متوجه شدم که نفس در سینه ام حبس شده و قلبم سنگین
شده و حس خفگی دارم
چندین بار محکم بر سینه ام کوبیدم تا اینکه هوا راهی برای ورود به شش هایم پیدا
کند و با شروع نفس کشیدنم ، صدای زجه زدن هایم نیز بلند شد و کمی از غم و
اندوه و زخم هایی که در سینه داشتم ،با زجه زدن و اشک ریختن التیام داده شد

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۱۹ ۱۵:۳۱]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری

#قسمت۵۲

در بین صدای زجه های من صدای مردانه ای به گوش رسید که دلیل زجه زدن هایم را
جستجو میکرد
سرم را بلند کردم و اسماعیل خان را دیدم که پیاله ی آبی را به سمتم گرفته بود و من را
به آرامش دعوت میکرد
با دستانی که از شدت غم و اندوه لرزان شده بود پیاله ی آب را از او گرفتم و جرعه ای
از آن سر کشیدم
او برخالف همیشه که از من دوری میکرد ،اینبار بازویم را گرفت و کمک کرد تا بر روی
لبه ی حوض بنشینم

پیاله ی آب را که از دست لرزانم گرفته بود تا از هدر رفتن آب تازه و گوارا جلوگیری کند
اما دوباره آن را به سمتم گرفت و من را ترغیب به نوشیدن آب کرد
عجیب بود که او بعد از مدتها از پناهگاهش خارج شده بود زیرا مدتی بود که از هم
گریزان بودیم و او در مواقعی که در خانه بود در اندرونی اش پناه میگرفت و به هیچ
وجه آنجا را ترک نمیکرد مگر هنگامی که بخاطر روبرو نشدن با من ، با احتیاط به مـ
ـستراح میرفت و یا از خانه خارج میشد
وجود اسماعیل خان عالوه بر حس غم و اندوهی که بر وجودم سایه افکنده بود حس
دیگری را نیز در من بیدار میکرد ،حسی که برایم ناشناخته بود
آرامش و امنیتی که در نزدیکی او داشتم را هرگز تا به حال تجربه نکرده بودم وهمرا با
این آرامش و امنیت حسی شبیه به اضطراب و هیجان را نیز تجربه میکردم و گاهی
این هیجان به قدری زیاد میشد که صدای تپش قلـ ـبم را به وضوح میشنیدم
اکنون نیز که او در کنار من ، روی لبه ی حوض نشسته است ، صدای کوبیده شدم قلـ
ـبم را به در و دیوار سیـ ـنه ام میشنوم گویی که قلـ ـبم حرفهای زیادی برای گفتن
دارد که عقل آنها را نفی میکند و یا گوش یارای شنیدن آن حرفها را ندارد
بار دیگر با چشمان غم بار که حرف های زیادی برای گفتن داشت به او نگریستم
او با نگاهی متعجب پیاله ی آب را به سمتم گرفته بود
با کمی تأمل پیاله را از دستش گرفتم و جرعه ای دیگر از آن آب گوارا نوشیدم
صدای مردانه و پر جذبه ی او در گوشم پیچید : چه اتفاقی افتاده که تو را تا این اندازه
پریشان کرده است؟
با خود فکر کردم که چقدر دلم برای شنیدن این صدا تنگ شده و چقدر وجود او بر روی
زخم هایی که بر روح و قلـ ـبم وارد شده ،مرحم است اما افسوس که امیدی به عشق و
عالقه ی او نسبت به من نبود و این آتش جان سوز به تنهایی جان من را میسوزاند و
من را تبدیل به خاکستر میکرد
خاکستری که دوباره جان میگرفت و من میشد و باز میسوخت و میسوخت و
میسوخت و این درد و عذاب جان سوز هیچ انتها و پایانی نداشت چرا که من اختر
بودم یعنی یک کنیز خانه به دوش و تنها که هیچ راهی به غیر از خاکستر شدن و یا
انکار کردن این احساسات نداشت .
این کنیز تنها و زجر کشیده به قدری از دیگران بی توجهی دیده بود که به خاطر اندک
توجهی که به او میشد بغض میکرد و دهانش برای گفتن هیچ حرفی باز نمیشد
در مقابل محبت و توجهی که نسبت به من نشان میداد چنان نا توان شده بودم که
تنها با بغض و حسرت او را مینگریستم و مهر سکوت بر لب زده بودم که مبادا اشکهایم
دوباره بی مهابا جاری شوند
وقتی که بغض و سکوت و چشم های خسته و بی رمق من را دید ،دست های مردانه
اش را برای تسکین بر روی شانه هایم گذاشت و این تیر آخر بود برای فرو پاشیده
شدن بند بند وجود من ، منی که زن بودنم را فراموش نکرده و سرشار از احساسات
خدشه دار وسرکوب شده بودم
در یک لحظه به یاد آوردم که او اینک شوهر من است ، اما افسوس که روابط بین ما
،به غیر از برداشتن حجابم در مقابلش هیچ پیشرفت دیگری نداشت و هنوز به وضوح
آن روز را به یاد دارم روزی که از من رو نمایی شده بود که آن هم به لطف قمر سلطان
به کاممان تلخ شده بود
نزدیک شدن اسماعیل خان به من باعث بیدار شدن احساسات مدفون شده ی قلـ ـبم
شد و به یکباره بغض و ناراحتی ام را به هیجان تبدیل کرد ، هیجانی که تا بحال تجربه
نکرده بودم
احساس گرما و دلگرمی بی نظیری که از دست او به من انتقال یافته بود حس عجیبی
را به من منتقل میکرد و من به خاطر این تجربه ی ناگهانی و غریبه بودن با این
احساسات، سراسیمه خودم را به عقب کشیدم
اسماعیل خان که دستش ما بین زمین و هوا مانده بود دستش را مشت کرد و به روی
پاهایش گذاشت و بعد از چند دقیقه سکوت از جایش برخاست تا دوباره به خلوتش
بازگردد و در اندرونی اش پناه بگیرد
اما من که ترس از دست دادنش را داشتم بألخره دهان باز کردم و از بدری گفتم از
روزهایی که در کنار هم گذرانده بودیم ، از ناکامی هایش، از تنهایی هایش ،و از غریبانه
رفتنش و از ترس اینکه مثل بدری غریبانه بمیرم با او سخن گفتم
خوشبختانه اسماعیل خان قدم های رفته را دوباره بازگشته بود و در کنارم نشسته بود
و با دقت به حرف هایم گوش میداد
حالم بهتر بود چون گوشی شنوایی برای درد و دل کردن یافته بودم و کسی که حرف
های من را میشنید کسی بود که وجودش برایم سرشار ا

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۱۹ ۱۵:۳۱]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۵۳
از تسلی و آرامش بود
روزها میگذشت و من هر روز بیشتر از قبل در فکر و رویای اسماعیل خان غرق میشدم
هنوز در نیمه شب ها اسماعیل خان از خانه خارج میشد و این موضوع حسابی فکر
من را مشغول کرده بود

به یاد دارم عمه ملوک به دیدنم آمده بود و من از آمدنش بسیار خوشحال بودم و
همچنین امیدوار بودم تا شاید بتوانم جواب سوالهایم را از زیر زبان این پیرزن مهربان و
وراج بیرون بکشم
بعد از پذیرایی از عمه ملوک روبروی او نشستم و او شروع به صحبت درباره ی محمود
و شیرین کاری هایش و پوران دخت و قمرسلطان و ….کرد اما من بیشتر مشتاق بودم
که عمه ملوک درباره ی اسماعیل خان حرفی بزند تا من بتوانم از او سوالهایی که در
ذهن داشتم را بپرسم
اما عمه ملوک درباره ی همه به غیر از اسماعیل خان سخن میگفت ، به ناگاه ذهنم
جرقه ای زد و به یاد حرفی که دفعه ی پیش عمه زده بود افتادم
به یاد آوردم که او میگفت باید مراقب قمر سلطان باشم تا خدای نکرده بالیی که بر سر
شوکت خانم و طفل معصومش آمده بر سر من نیاورد .
وقتی که عمه ملوک از قمر سلطان سخن میکفت فرصت را غنیمت شمردم و گفتم :
عمه ملوک دفعه ی قبل درباره ی شوکت خانم و طفل معصومش سخن میگفتید و
اینکه ننه ی اسماعیل خان بالیی بر سر آن ها آورده است
عمه ملوک آهی کشید و دستش را به نشانه ی سکوت روی بینی گذاشت و گفت : این
موضوع یک راز پنهانی است که در بین خانواده ی اعتماد الدوله ها دفن شده ،اما
اگراین راز را برای تو گفتم آن را بر کسی اشکار نکن
برای فهمیدن موضوع به عمه ملوک اطمینان دادم که این راز را با خود دفن خواهم کرد
عمه ملوک بالخره لب به سخن گشود و از اسماعیل خان گفت و از شوکت خانم که زن
زیبا و سیه چشمی بودکه دل و دین اسماعیل خان را ربوده بود
اسماعیل خان که بر خالف برادرش فردی زن دوست و خانواده دوست بود، از قمر
سلطان حرف شنوی زیادی نداشت و این موضوع قمر سلطان را بسیار عصبانی کرده
بود
بر خالف میل قمر سلطان ،شوکت خانم عنان زندگی خود و اسماعیل را در دست داشت
و یک کدبانوی کامل به حساب می آمد
هنگامی که چند صباحی از ازدواج اسماعیل خان و شوکت خانم گذشت وآنها بچه دار
نشدند قمر سلطان شروع به نصیحت کردن اسماعیل کرد و این جوانمرد با طالق دادن
شوکت یا ازدواج مجدد و یا تن دادن به خواسته ها ی دیگر قمر سلطان ، مخالفت کرد
و این موضوع باعث حسادت و بخل قمر سلطان شد و همین امر باعث شد که قمر
سلطان به نزد رمال رفته و با آب غسل میت، برای اسماعیل خان شربتی درست کند تا
شاید بتواند شوکت را از چشم و نظر اسماعیل بیندازد
قمر سلطان شربت را به اندرونی اسماعیل خان می برد اما از شور بختی شوکت خانم
پیاله ی شربت را سر میکشد و در بستر بیماری می افتد و در همان روزها بود که حکیم
باجی متوجه بارداری شوکت خانم میشود اما افسوس که دیگر دیر شده بود و شوکت
و طفل معصومش بر اثر بیماری دنیا را ترک کردند
قمر سلطان برای سرد کردن عالقه ی پسر کوچکش به شوکت به خوراندن آب غسل
میت به اسماعیل خان روی آورده بود و اما نتیجه ی حسادت این زن دامن گیر شوکت
بیچاره و طفلش شد
قمر سلطان با اینکه فریب رمال ها را خورده بود اما خوشحال بود که پسرش به آن
شربت لب نزده است اما خوشحالی او زیاد دوام نداشت
زیرا خیلی زود اسماعیل خان دلیل بیمار شدن شوکت را فهمید و از آن پس خانه ی
اعتماد الدوله ها را ترک کرد و به این عمارت را خرید و در این عمارت به تنهایی و کناره
گیری از خلق ، روی آورد
با شنیدن این راز بزرگ از زبان عمه ملوک مات و مبهوت به دردی که اسماعیل خان
کشیده بود فکر میکردم
اکنون میتوانستم دلیل تنفرش را از مادرش درک کنم
اکنون میتوانستم کمی بیشتر او را بشناسم و درک کنم که چرا وقتی پا به این خانه
گذاشتم همه چیز خاک گرفته و بی روح بود
نگاهی به عمه ملوک انداختم و با صدای پر اندوهی گفتم : عمه ملوک مزار شوکت
خانم در کدام قبرستان است ؟ ای کاش میشد که به مزارش سری بزنم
عمه ملوک که از گفتن این اتفاق غم انگیز اشکش جاری شده بود با چارقدش اشک
چشمش را پاک کرد و گفت : ای وای دختر تو نمیدونی که چه روزگاری بود وقتی که
میخواستند شوکت خانم را دفن کنند
اسماعیل خان رضایت به دفن شوکت خانم در هیچ قبرستانی نمیداد ولی در آخر راضی
شد که در انتهای باغ شوکت را به خاک بسپارند تا هر روز به دیدارش برود اما افسوس
که بعد از چندی اسماعیل خان ،خانه ی اجدادی اش را ترک کرد و شوکت و طفلش در
انتهای باغ غریب و تنها دفن شده اند
با شنیدن این حرف به یاد همین بس افتادم که همیشه در آخر باغ ،شعر میخواند و
درباره ی کودکی حرف میزد و برایش نقاشی میکشید

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۱۹ ۱۵:۳۴]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۵۴

به یاد سایه ای افتادم که نیمه شبها به سمت باغ میرفت و من مدتها با ان سایه انس
گرفته بودم و اما اینک ماهیت آن سایه را به خوبی می شناختم
با چشمانی که از تعجب گرد شده بود به عمه ملوک نگاه کردم و گفتم : اما شوکت و
طفلش با وجود اسماعیل خان هرگز غریب نیستند
عمه ملوک با تعجب گفت : تو چه میدانی ننه ؟ خاک طبع سردی دارد و اسماعیل خان
فقط هر چند ماه یکبار به خاطر دیدن همین بس به خانه ی پدری اش میآید و سری
یه شوکت میزند و بعد از رفتنش تا ماه ها باز نمیگردد
با صدای ملایمی گفتم :اما او تقریبا هر شب به مزار شوکت خانم میرود
عمه ملوک که از حرفی که میشنید متعجب بود کنجکاو به من نگاه کرد و من برای او از
هر شب دیدن سایه در خانه ی اعتماددالدوله ها و غیبت های شبانه ی اسماعیل خان
گفتم و اینبار چشمان عمه ملوک بود که با شنیدن این موضوع درشت و درشت تر
میشد
******************
خیلی خوشحال بودم که بالأخره راز غیبت های شبانه ی اسماعیل خان را فهمیده بودم
و احساس میکردم که بعد از فهمیدن واقعیت های زندگی او بیشتر از قبل او رادرک
میکنم و تا حدودی بیشتر او را میشناسم و به او نزدیک تر شده ام
اما افسوس که با هم بودن ما زیاد دوام نداشت و یک ماه بیشتر از مدت صیغه ی ما
باقی نمانده بود
پوران دخت از من خواسته بود تا بعد از اتمام مدت صیقه دوباره به نزد او بروم اما چه
کنم که دلم به این کار رضایت نداشت و با اینکه کینه ای در دل نگه نمیداشتم اما
رفتارها متکبرانه ی ابوالفضل خان را فراموش نکرده بودم
اگر در آن روز اسماعیل خان به فریاد من نمیرسید خدا میداند که چه چیزهایی در
انتظار من بود و من این محبت و لطف اسماعیل خان را هرگز فراموش نمیکنم ، به
راستی که بین این دو برادر چه تفاوت های فاحشی وجود داشت
بارها و بارها با خود فکر میکردم که ای کاش میشد برای همیشه در این خانه بمانم، در
صورتی که خوب میدانستم که این ،فقط یک رویا ی محال است
به یاد حرف های قمر سلطان، که من را در شأن پسرش و خانواده اش نمیدیدافتادم و
با خود فکر کردم که اگر دوباره به خدمت پوران دخت بازگردم باعث خوار و خفیف
شدن خودم در برابر این زن متکبر خواهم شد
تصمیم گرفته بودم تا برای رهایی از این مشکل به دیدن آقا میرزا بروم تا شاید کار
جدیدی برایم سراغ بگیرد هرچند که از آقا میرزا نیز تقریبا نا امید بودم اما او حکم
ریسمان پوسیده ای را داشت که میخاستم برای آخرین بار به آن چنگ بزنم تا شاید
بتوانم خودم را بالا بکشم
با خود فکر میکردم که ای کاش زمان متوقف میشد و من مجبور نبودم که از این مرد با
صلابت و مهربان دور شوم و دوباره به خانه ی پدری که برایم انبوهی از خاطرات غم
انگیز و تلخ را به همراه داشت ، بازگردم
با به یاد آوردن حرفی که اسماعیل خان قبل از خوانده شدن صیقه ی موقت گفته بود
خوب میدانستم که بعد از سر رسیدن زمان مقرر، بدون شک باید از این خانه بروم
اسماعیل میرزا به من گفته بود که در این سه ماه فرصت دارم تا جایی برای رفتن پیدا
کنم و بعد با اسودگی خیال از خانه ی او بروم .
قلـ ـبم با یاد آوری این حرف به تنگ می آمد ،شاید اگر این حرف را نزده بود هنوز
میتوانستم به بودن در خانه ی او فکر کنم اما حالا تنها چاره ی من امید بستن به آقا
میرزا بود کسی که به راحتی من و ننه رباب را دور انداخته بود

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۱۹ ۱۵:۳۵]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۵۵

این روزها اسماعیل خان زودتر از همیشه به خانه می آمد و من هم در کنار باغچه ای
که اینک در آن گلهایی زیبا وجود داشت زیلو )زیر اندازی با جنس حصیر (می انداختم
و بساط چای و شربت و میوه و آجیل را فراهم میکردم و برای راحتی بیشتر چراغ
نفتی را آماده میکردم و با امدن اسماعیل خان یکی دو ساعتی را در کنار هم
میگذراندیم
شاید اسماعیل خان نیز مانند من از به سر رسیدن موعد صیقه ناراحت بود ولی در تمام
این مدت هیچ کدام از ما درباره ی این موضوع سخن نگفته بودیم
در این روز های اخیر ،با توجه به شب نشینی ها وصحبت هایی که بین ما بود ،بیشتر
از قبل به وجود او انس گرفته بودم
در آن شب نیز مثل شب های گذشته بعد از آمدن اسماعیل خان به خانه روی زیلو
نشستیم
به یاد دارم که در حیاط خانه که اینک زیبا و دلنشین شده بود ، برای اولین بار درباره ی
خودمان صحبت کردیم
من درمورد روزی که برای اولین بار در خانه ی ابوالفتح خان او را دیده بودم ،صحبت
میکردم و اسماعیل خان ،متعجب و با دهانی که تقریبا نیمه باز بود به حرفهایم گوش
میداد و خوشحال بود که من اولین دیدار مان را هنوز به خاطر دارم
او با حیرت به این نکته اشاره کرده بود که هر گز فکر نمیکرد ه ،زنی که با رو بند در
حیاط خانه ی ابوالفتح خان دیده بود اینک در کنارش نشسته باشد و در حال حاضر
همسر او باشد
اسماعیل خان با حساسیت خاصی درباره ی مرد خشنی که در آن شب سر و کله اش
پیدا شده بود سوال می کرد و من با آب و تاب فراوانی درباره ی خواستگاری غالم سیاه
و ماجرای وارد شدنم همراه با پوران دخت به خانه ی پدربزرگ او و همچنین در باره ی
بدری و ازدواجش با غالم سیاه حرف زدم
به نظر میرسید که اسماعیل از صحبت کردن با من درباره ی زندگی وخاطرات گذشته ام
،غرق در لذت میشد زیرا برای فهمیدن ماجراهای گذشته بسیار کنجکاو و سر تا پا گوش
شده بود
آن شب نیز مثل دیگر شبها به پایان رسید اما من و او ، از آن شب به بعد بیشتر به
یکدیگر نزدیکتر شدیم و حتی گاهی از ناراحتی ها و حسرت هایی که داشتیم با دیگری
سخن گفتیم

اسماعیل خان حدود فاصله و رفتارش با من را رعایت میکرد و این باعث میشد که
بیشتر در کنار او احساس راحتی و آرامش داشته باشم
بودن و حضور داشتن در کنار او عالوه بر آرامش و راحتی ، برایم حسی شیرین شبیه به
عشق و هیجان به همراه داشت ،عشقی که مانند خورشید بر وجودم می تابید و بر
روح وقلـ ـبم گرما میبخشید
من نیز که گویی حس و حال او را بیشتر از قبل درک میکردم بعد از فهمیدن ماجرای
تلخ مرگ شوکت خانم ، در خانه لچک )روسری (بر سر میکردم تا مبادا دوباره از
حضورم در این خانه ،معذب شود
گاهی فکر میکردم که ای کاش بعد از رفتنم از این خانه ، از من چیزی به یادگار باقی
می ماند ، چیزی شبیه به خاطرات خوب که بارها و بارها در ذهنش تداعی شوند و
هرگز آنها را فراموش نکند
دلم میخواست ،هر بار که اسماعیل خان من را به یاد می اورد از من به خوبی یاد کند و
حتی گاهی به اندازه ی یک سر سوزن برای من دلتنگ شود
چه آرزوهایی داشتم خواستن عشق پسر کوچک خانواده ی اعتماد الدوله ها چیز کمی
نبود و من به قول قمر سلطان یک کنیز ناچیز بودم و او کوچکترین نوه ی یک خانواده
ی سرشناس بود
به یاد افسانه ها و داستان هایی که در کودکی ننه رباب برایم تعریف میکرد افتادم
،داستان هایی که در آن کنیز هابه خانه ی وزرا و مالزمان دربار و یا حتی به قصر
پادشاهان میرفتند و و در آخر با پادشاه یایکی از افراد سلطنتی ازدواج میکردند

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۱۹ ۱۵:۳۶]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۵۶

لبخند تلخی زدم و با خود گفتم : اختر این داستان ها هیچ کدام حقیقت ندارندبنابر
این باید از این دلبستگی و عشقی که نسبت به اسماعیل خان پیدا کرده ای ،دست
بکشی و برای رفتن و دل کندن از این خانه و اربابش آماده شوی
****
به روزهای آخر حضور من در این خانه نزدیک میشدیم و طبق یک برنامه ی همیشگی
من و اسماعیل خان یکی ،دو ساعت از شب را در کنار هم میگذراندیم
آن شب بر خالف شبهای گذشته اسماعیل خان لب به سخن گشود و از همسر اولش
شوکت خانم صحبت کرد
و من خوشحال بودم که او بألخره من را لایق دانسته تا درباره ی همسر مرحومش با
من درد و دل کند زیرا در همه ی شب های گذشته از هر چیز و هر کسی به غیر از
شوکت خانم سخن گفته بود و همیشه حسرت ها و دلتنگی هایش را درباره ی همسر
و فرزند مرحومش پنهان کرده بود

طبق گفته های اسماعیل خان ،شوکت دختر یکی از اعضای دار الحکومه بود ه است و
پدرش نقش به سزایی در امور مملکتی داشته است
قمر سلطان در یکی از بزم های سلطنتی که در آن شرکت کرده بودند شوکت را انتخاب
میکند و بعد از انجام تدارکات و رسم و رسومات ، شوکت و اسماعیل با هم ازدواج
میکنند
اما یکسال بعد از ازدواج آنها ،پدر شوکت خانم براثر بیماری دار فانی را وداع میگوید
اسماعیل خان چیزی درباره ی سالهای بچه دار نشدنشان و روزگارانی که سپری کرده
بودند برایم تعریف نکرد ، بلکه درباره ی شوکت و صورت زیبایش وپوست روشن و
گیس های مشکی همیشه بافته شده اش تعریف کرد ومهمتر از همه ی این ها ، درباره
ی اخالق و معرفت و مهربانی آن مرحومه چنان با عشق سخن میگفت که من با
شنیدن حرف های او بیشتر و بیشتر درباره ی خود ،احساس نا امیدی میکردم و با
خود فکر میکردم که بعد از شوکت خانم هرگز یک کنیز به چشم این مرد، زیبا و جذاب
نخواهد بود
شوکت دختری از یک خاندان درباری بود و من یک کنیز درمانده و عاشق بودم که باید
در حسرت نداشته هایم تا پایان عمر میسوختم
برایم ناراحت کننده بود که مردم من را با آن همه احساس و عشقی که به اسماعیل
خان داشتم دست کم میگرفتند و در دید گاه آنها کنیزی چون من ، الیق همسری
مردی چون اسماعیل خان نبود
بارها از خود سوال میپرسیدم که چرا فقط به دلیل اینکه دختر فالن الدوله یا بیسار
السلطنه نبودم باید به چشم کم دیده میشدم
برای لحظه ای چنان غمگین شدم که به خدا برای آفرینشم معترض شدم ولی سریع
پشت دستم را گاز گرفتم و توبه کردم
اسماعیل خان در حالی که هندوانه ی خنک را در دهان میگذاشت بدون اینکه بداند در
ذهن من چه غوغایی است ، این حرکت را از من دید و با صدای بلند شروع به
خندیدن کرد
از اینکه بالخره صدای خنده ی او را میشنیدم بسیار خوشحال شدم و همراه با او
میخندیدم
تا جایی که میدانستم و دیده بودم اسماعیل خان خندیدن را فراموش کرده بود و فقط
گاهی هنگام بازی کردن با همین بس با صدای بلند میخندید و حالا صدای خنده های
مردانه اش فضا ی حیاط را پر کرده بود و تا وقتی که چشم های همچون عسل او با
چشمانم گره نخورده بود به خندیدنش ادامه داد و صدای طنین خنده هایش من را به
یک خلسه ی شیرین برد
اینبار بر خالف همیشه هیچ کدام از ما نگاهش را از دیگری نمیدزدید و من توانستم
یک دل سیر به چشم های مردانه و افسونگر او نگاه کنم و در این اقیانوس لبریز شده
از عسل غرق و غرق تر شوم

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۱۹ ۱۵:۳۸]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۵۷

در حالی که چشم از چشمان او بر نمیداشتم با خود فکر کردم که تمام خاطرات این
خانه و همچنین تصویر این چشم ها را تا آخر عمر با خود به یادگار خواهم برد و هرگز
آنها را فراموش نخواهم کرد
امشب آخرین شب و آخرین فرصت با هم بودن من و اسماعیل خان بود و فردا مهلت
صیقه ی ما به پایان میرسید
به هر طریقی که شده بود با خودم کنار آمده بودم و خودم را برای رفتن آماده کرده
بودم
تصمیم داشتم که برای امشب تدارکاتی ببینم و طبق معمول چای و قلیـ ـان و میوه و
آجیل و شربت را تدارک دیده بودم و میخواستم طعام خوشمزه ای درست کنم و آخرین
شب بودنم در این خانه را برای اسماعیل خان به یاد ماندنی کنم
تصمیم به پختن کوفته گرفته بودم وبا خود میگفتم که بعد از سپری کردن یک شب به
یاد ماندنی با اسماعیل خان ، فردا صبح به خانه ی آقا میرزا خواهم رفت
کامال آماده بودم که فردا از این خانه و از مردی که عاشقش بودم بگذرم و دوباره برای
کنیزی به خدمت گرفته شوم
گوشت هایی را که ازقصابی زیر گذر خریده بودم را در هونگ سنگی ریختم و مشغول
کوبیدن شدم
مدتی نگذشته بود که صدای کلون در ، من را از ادامه ی کار باز داشت، سریع چادر بر
سر کرده و برای باز کردن در رفتم و در کمال تعجب آقا میرزا را دیدم
آقا میرزا وارد خانه شد و به من گفت که برای بردن من به خانه اش همراه من آمده
است و باید هر چه زود تر آماده ی رفتن شوم
از اینکه آقا میرزا اینقدر ناگهانی در پی من آمده بود شکه شده بودم و زبانم برای گفتن
هر حرفی قاصر مانده بود
چقدر با خود کلنجار رفته بودم تا بألخره خودم را برای فردا و برای ترک کردن این خانه
و اسماعیل خان آماده کردم ولی امروز نمیخواستم که از این خانه بروم
من میخواستم آخرین خاطره ی با هم بودنمان را بسازم و برای همیشه آن خاطره را در
گنجینه ی پنهان قلـ ـبم محفوظ نگاه دارم
من هرگز امروز و در این ساعت برای رفتن آماده نبودم ، من حتی از اسماعیل خان
خداحافظی هم نکرده بودم
بنابراین عزمم را جزم کردم و به سختی و با تته پته به آقا میرزا گفتم :اما هنوز یک روز
از موعد عقدما باقی است
آقا میرزا که وارد حیاط خانه شده بود روی پله های ایوان نشست و چشمش به
هونگ سنگی افتاد
لبخند کجی نثار من کرد و گفت : یک روز بالا و پایینش توفیری نداره زودتر آماده شو
مخالفت کردن با آقا میرزا هیچ به صالح من نبود بنابر این با حالت نزار و با قدم های
کوتاه به سمت آخرین اندرونی که در کنج ایوان قرار داشت رفتم، همانجایی که برای
اولین بار و در اوج بی پناهی ام به خاطر لطف و مهربانی اسماعیل خان پناهگاه امنی
برایم شده بود
با خود فکر کردم که تمام نقشه هایی که کشیده بودم نقش برآب شده و حتی آخرین
لحظه ها و خاطراتی که قرار بود با اسماعیل خان بسازیم ،برایم تبدیل به یک رویا شده
بود
چه کاری از دست من برمی آمد به غیر از اینکه مطیع حرف آقا میرزا باشم چون اگر
اطاعت نمیکردم از فردا جایی برای ماندن نداشتم و تنها امیدم که پیدا شدن یک کار
جدید به واسه ی آقا میرزا بود نیز نابود میشد
گویی که برای هر لحظه بیشتر بودن در این خانه داشتم جان میدادم و به هر طریقی
که میشد وقت کشی میکردم
بارها و بارها خدا را صدا کردم و از او خواستم که اسماعیل خان تا قبل از رفتن ما به
خانه بازگردد شاید او میتوانست امروز جلوی رفتن من را بگیرد
من هرگز از زندگی چیز زیادی نخواسته بودم ،همه ی چیزی که میخواستم فقط یک
امشب بود تا بتوانم برای اخرین بار در کنارش بنشینم و با او حرف بزنم
به یاد بدری افتادم و حرف هایی که آخرین بار به من زده بود ، به نا امیدی ها و
ناکامی های او فکر کردم ، من نیز مثل بدری هیچ سهمی در این دنیا نداشتم و قرار بود
از این پس، برای همه ی زندگی حسرت داشته باشم و افسوس بخورم
دنیا برای امثال من و بدری به قدری بی رحم و کوچک بود که هیچ جایی برای تحقق
یافتن ناچیز ترین آرزوهایمان نداشت ، زندگی بر ای زنانی مثل ما که از قشر ضعیف
جامعه بودیم هرگز خوشایند نبود

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۱۹ ۱۵:۴۰]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری

#قسمت۵۸

از شدت غم و ناراحتی نفس هایم سنگین شده بود و فقط زیر لب خدا ،خدا میکردم
همیشه از دیگران شنیده بودم که میگفتند الهی به چه کنم، چه کنم نیوفتی و حالا
خیلی خوب معنی حرف آنها را میفهمیدم
زیرا هر چند ثانیه یک بار از خودم میپرسیدم چه کار کنم یا از خدا میخواستم راه چاره
ای جلوی پایم بگذارد
صدای آقا میرزا از حیاط به گوش میرسید که میگفت : اختر کجا رفتی ورپریده ؟ مگه
برداشتن چهار تا تکه رخت بدرد نخور چقدر طول میکشه
با شنیدن صدای آقا میرزا حسابی دست و پایم را گم کردم ورنگ از رخم پرید
با شناختی که از آقا میرزا داشتم میدانستم که اگر صبرش تمام شود عاقبت خوشی در
انتظارم نخواهد بود ، بنابر برای اخرین بار به اندرونی که در این مدت در آنجا بودم
نگاه کردم و سیاهه ای را که با عجله برای اسماعیل خان نوشته بودم روی تاقچه
گذاشتم و با بقچه ی بزرگی که در دست داشتم از اندرونی خارج شدم
اقا میرزا در حیاط مشغول قدم زدن بود و با دیدن من که آماده و چادر چاقچوق
پوشیده از اندرونی خارج شدم به سمت دالان خانه رفت تا از در خارج شود و من که
هنوز کمی امید داشتم اقا میرزا را صدا کردم و او را از رفتن باز داشتم و آخرین تلاشم را
برای نرفتن انجام دادم و گفتم : اقا میرزا فقط همین امشب رو هم بزار بمونم اسماعیل
خان برگرده ببینه نیستم ناراحت میشه

اقا میرزا سگرمه هایش را در هم کرد و گفت :ای دختر بی حیا ،انگار توی این مدت
خیلی هم به تو بد نگذشته
از فکری که اقا میرزا میکرد شرمزده شدم و گفتم : اقا میرزا حداقل صبر کن تا هونگ را
تمیز کنم
در واقع امید داشتم که اقا میرزا قبول کند و من بتوانم دوباره برای مدتی وقت کشی
کنم تا زمانی که اسماعیل خان به خانه بازگردد
اما بر خالف تصورم آقا میرزا سگرمه هایش بیشتر در هم رفت و گفت : تو هم مثل
اون ننه ات فقط شایسته ی کنیز بودنی ،و با گفتن این حرف به سمت در خانه رفت
این هم آخرین تیری بود که به از کمان من خارج شد اما به هدف نخورد
برای آخرین بار به حیاط و باغچه های گل کاری شده و حوض آب نگاه کردم و اشکی
که از چشمم روان شده بود را پاک کردم و روبند سفیدم را روی صورت انداختم و به
دنبال آقا میرزا راهی شدم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۳٫۰۶٫۱۹ ۱۰:۵۸]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۵۹

با آقا میرزا سوار بر درشکه شدیم و از بخت بد ، امروز دوباره راهی خانه ی آقا میرزا
شدم
در تمام طول مسیر زیر روبند سفیدم بی صدا و در سکوت اشک میریختم
با ورود به خانه ی آقا میرزا تمام خاطرات غم انگیز گذشته ،مخصوصا روزهای بیماری و
مرگ نا به هنگام ننه رباب و روزهای سختی که افسرده و غمگین بعد از مرگ دلخراش
او در این خانه سپری کرده بودم ، جلوی چشمانم جان گرفته بود و زنده شده بود
هنگامی که برای آخرین مرتبه از این خانه بیرون رفتم ، با خود فکر کردم که دیگر هرگز
پا به این خانه ی منحوس نخواهم گذاشت و دیگر هرگز این حیاط کوچک و حوض
رنگ و رو رفته و اتاق هایی که روزی در دست ننه رباب بود و همیشه در حال تمیز
کردن آن بود را نخواهم دید اما چرخ گردون هزاران چرخ خورد و من دوباره در این
حیاط ایستاده ام و خاطرات تلخ و رنج و محنت هایی که ننه رباب کشیده بود را به یاد
می آورم
آقا میرزا وارد اندرونی شده بود و من برای مدتی مسخ در خاطرات تلخ گذشته بدون
حرکت در حیاط ایستاده بودم و با یاد آوری تلخی روزگاران قدیم کامم تلخ شده بود
به یاد دارم که در آن شب تا سپیده ی صبح اشک ریختم و بارها با خود فکر کردم که
ای کاش اسماعیل خان سیاهه ای را که روی تاقچه برای او گذاشته ام را دیده و خوانده
باشد

بارها و بارها از خود پرسیدم که ایا او از رفتن من خوشحال است با اینکه او نیز مثل
من در آتش غم و فراق میسوزد و هر بار جواب خود را اینگونه میدادم که بالخره از
دست آدم پر حرفی مثل من راحت شده است پس حتما خوشحال است و میتواند در
تنهایی و با راحتی از فراق شوکت ،سوگواری کند
*
مدتی بود که خانه ی اسماعیل خان را ترک کرده بودم و با بیرون آمدن من از خانه ی
اسماعیل خان دیگر هیچ خبری از عمه ملوک و پوران دخت نیز نشده بود
اقا میرزا نیز هنوز هیچ کاری برای من دست و پا نکرده بود و من گاهی با یادآوری
شب آخری که تدارک دیده بودم و به خاطر او خراب شده بود حرص میخوردم و
حسرت میکشیدم
در تنهایی هایم از فراغ اسماعیل خان اشک میریختم و با خود فکر میکردم که اسماعیل
خان و بقیه به همین زودی ، من را فراموش کرده اند و هیچ کس به یاد من نیست و
از من هیچ سراغی نمیگیرد
حال روزها و شبهایی که با دلتنگی و افسردگی میگذراندم توصیف ناشدنی بود ، من در
همه ی لحظه هایی که تنها بودم از شدت غم و اندوه خون گریه میکردم و به آینده ای
نامفهوم و ترسناکی که در انتظارم بود می اندیشیدم
بارها و بارها زندگی حال و آینده ام را مرور کرده بودم و هر بار بیشتر از قبل متوجه
میشدم که هیچ امیدی برای خوشبختی و سعادت من وجود ندارد
من مدت زیادی در خدمت پوران دخت بودم ولی اینک هیچ پول و یا حتی پشتوانه
ای نداشتم تا به آن امیدوار باشم و هیچ نقطه ی امیدی برای رها شدنم از این برزخ
جهنمی وجود نداشت و همه ی امیدم به یاس و نا امیدی مبدل شده بود
بعد از تجربه های تلخی که داشتم هرگز خود را خوشبخت حس نمیکردم و از آنجایی
که همه ی حرف ها و قول های آقا میرزا برای پیدا کردن یک کار خوب ، به فراموشی
سپرده شده بود و هیچکدام عملی نشده بودند ، با نا امیدی تمام و برای فرار از دست
افکار پریشان و کشنده ای که به سراغم می آمد به سکینه زن صیقه ای آقا میرزا
درانجام کارهای آشپز خانه از جمله نمک سود کردن و ترشی و مربا درست کردن کمک
میکردم تا شاید بتوانم با انجام این کارها کمی از درد و رنجی که دامن گیر روح و قلـ
ـبم شده بود را فراموش کنم
مدتی بود که اقا میرزا تصمیم گرفته بود به سفر حج برود و قرار بود که با کاروانی از
شتر از مسیر جبل به این سفر برود در حال تدارک ملزومات سفر بود و از آنجایی که
این مسیر سخت و طاقت فرسا بود و همیشه در کاروان های حجاج عده ی زیادی از
مردم جان خود را از دست میدادند آقا میرزا نیز میخواست همه ی کارهای معوقه اش
را انجام دهد و با دلی امن و راحت به حجاز برود

داستانهای نازخاتون, [۰۳٫۰۶٫۱۹ ۱۱:۰۰]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۶۰

بیشتر از سه هفته از بازگشت من به خانه ی آقا میرزا نگذشه بود که در یکی از روزها
،آقا میرزا به خانه آمد و بدون هیچ مقدمه چینی اعالم کرد که تصمیم دارد من را به
عقد دایمی پسر حاج محمد علی زراعی در بیاورد
اقا میرزا میگفت که پسر حاج زارعی نجار است و حجره اش در نزدیکی خانه ی
ابوالفتح خان قرار دارد و عالوه بر نجاری کار نازک کاری و حکاکی روی چوب نیز انجام
میدهد
با شنیدن تصمیمات و حرف های آقا میرزا، شوک بزرگی به من وارد شده بود و توان
گفتن هیچ حرفی به اقا میرزا را نداشتم و با زبانی که سنگین شده بود و در دهان
نمیچرخید تنها و تنها به صورت تکیده ی آقا میرزا و حرکات دهانش که میگفت
میخواهد قبل از رفتنش به سفر حج سر و سامان گرفتن زندگی من را ببیند و با خیالی
امن به این سفر سخت و طوالنی برود ، مینگریستم و تمام روزهای زندگی دردناکم و
تمام خاطراتی که در خانه ی اسماعیل خان داشتم و هنوز در ذهن و قلـ ـبم
میدرخشید را به یاد آوردم و با خود فکر کردم که هیچ راهی برای سعادت و خوشبختی
من وجود ندارد زیرا اینک در برزخی هستم که خود نا خواسته آن را ساخته ام ،نه
میتوانستم به گذشته ای که به آن دلبسته شده بودم باز گردم و نه میتوانستم در اینده
با هیچ مرد دیگری به غیر از اسماعیل خان خوشبخت شوم و با رفتنم و پناه گرفتنم در
خانه ی اسماعیل خان ، تمام آرزوهایم نابود شده بود و بعد از این، تنها از من پوکه ای
باقی میماند که بدون هیچ احساسی به این زندگی نفرین شده ادامه خواهد داد
غم و ناراحتی زیاد شوکی بر روح وجسم من وارد کرده بود که نفس هایم سنگین شدند
و احساس سرما وجودم را فرا گرفت و چشمانم سیاهی رفت و تصویر چهره ی آقا میرزا
در جلوی چشمانم تار و تار تر شد و خوشبختانه در تاریکی مطلق فرو رفتم
صدای ضجه و التماس های من فضای کوچک خانه ی آقا میرزا را پر کرده بود اما اقا
میرزا خونسرد چایی مینوشید و گوشش به التماس های من بدهکار نبود
ضجه و التماس کردن های من به قدری دلخراش بود که سکینه نیز حاضر شده بود
،بخاطر من پیش آقا میرزا وساطت کند تا شاید آقا میرزا از حرفش کوتاه بیاید اما
افسوس که مرغ آقا میرزا یک پا بیشتر نداشت و به هیچ عنوان نظرش ،درباره ی
ازدواج من تغییر نمیکرد
کم کم به این نتیجه رسیده بودم که التماس ها و تقال های من برای منصرف کردن آقا
میرزا کار بیهوده ای است و به زودی باید به خواست اقا میرزا تن در بدهم و به عقد
پسر جوان حاج زارعی در بیایم
از زبان همه ی اقوام و آشنایان که از ازدواج موقت من با اسماعیل خان بیخبر بودند
میشنیدم که میگفتند من دختر ترشیده ای هستم وخیلی از وقت ازدواجم گذشته
است و گاهی بعضی از زنان که برای هم صحبتی با سکینه به خانه ی آقا میرزا می
آمدند، با دیدن من به حالت دلسوزانه ای میگفتند حیف که این دختر با اینهمه زیبایی
هنوز ازدواج نکرده واگر ازدواج کرده بود تا حالا دو سه تا بچه ی ترگل ،ورگل پس
انداخته بود و ….
البته من خوب میدانستم که حرف های آنها بوی حقیقت میداد ولی دیگر حرفهای
خاله زنک ها برایم بی اهمیت شده بود ، به نظر میرسید این حرف ها به گوش آقا
میرزا نیز رسیده بود چون همه ی حس جاه طلبی اش را درباره ی ازدواج من با افراد
مرتبط با دربار و ثروتمندان به یکباره کنار گذاشته بود وتصمیم داشت که هر طور شده
قبل از سفر به مکه من را به عقد دایم کسی دربیاورد تا از بیشتر شدن حرف و حدیث
ها جلوگیری کند و خیالش نیز از بابت من راحت شود
اما افسوس که آقا میرزا خبر نداشت که طعنه و کنایه های زنان فوضول و حراف و
همچنین جوانی و کم سن و سال بودن مردی که قرار بود با او ازدواج کنم برایم اهمیتی
نداشت و من مرد پخته و جا افتاده ای که سرد و گرم روزگار راچشیده بود را بر جوان
خام و بی تجربه ای مثل پسر حاج زارعی ترجیح میدادم و از شنیدن حرف و حدیث
مردم بیفکر هرگز هراسی بر دل راه نمیدادم .
**
این روزها کمتر از قبل التماس میکردم و شاید پذیرفته بودم که من هم مثل بدری سهم
زیادی از این زندگی ندارم و آرزو میکردم که هر چه زودتر به یک بیماری صعب العلاج
دچار شوم و هرگز مجبور نباشم که به عقد مرد دیگری به غیر از اسماعیل خان در بیایم
زمان به سرعت سپری میشد و متاسفانه نه اثری از بیماری بود و نه آقا میرزا از
تصمیمش منصرف میشد

یک دیدگاه برای “رمان اختر دختر زیبای قاجاری قسمت ۵۱تا۶۰

  1. رمان بسیار زیبایی بود من به شخصا از خواندن رمان هایی که مربوط به دوران قاجاریه یا زمان نیاکانمان که مربوط به دوران ایران باستان است خیلی لذت میبرم و علاقه خاصی به خواندن این نوع رمان ها دارم و واقعا از خواندن این رمان خیلی لذت بردم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.