رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۲۱ تا ۲۵

فهرست مطالب

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی سمیرا نویسنده ساغر داستان های نازخاتون

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۲۱ تا ۲۵

اسم رمان: سمیرا

نویسنده : ساغر

✅قسمت بیست و یکم

رفتم تو خونه
گریم گرفت
بیشتر اشکم به خاطر این بود که پسر رو نمیبینم
جواد بعد یک ساعت اومد
ارایشمو پاک کرده بودم
جواد در خونرو محکم بست
نشست جلو تلویزیون
مرتب کانال عوض میکرد
انگار ۳تا کانال بیشتر داشتیم
اومد سمتم گفت یه بار دیگه این ریختی ببینمت سرتو میبرم
عصبانی شدم
داد زدم صبح تا شب تو این خونم
پوسیدم
حوصلم سر رفت
دق کردم
اسیر اوردی؟
جواد نشست رو زمین
مرتب دست میکشید روی ریشاش
گفت اینجا ماهواره میتونیم بزاریم فردا دستگاه میخرم
ماهواره میزاریم
با عصبانیت گفتم
حالا چی هست مگه؟
گفت مثل اینکه صبح تا شب شو و فیلم هندی نشون میده
همسایه چند وقت پیش گفت سر زنم اینطوری بیشتر گرم شده
رفتم تو اشپزخونه دلم بیرون مونده بود.

صبح جواد با یه دستگاه اومد
همسایه اومد وصلش کرد
برام عجیب بود بدون فیلم تلویزیون اهنگ پخش میکرد
مرتب کنترل دستم بود و کانال عوض میکردم
اما دو ساعت جذاب بود برام
دلم بیرون بود
حاظر شدم
بدون ارایش
یه رژ لب برداشتم گذاشتم تو کیفم
رفتم بیرون
جواد داشت کف سالن و  تی میکشید
گفتم جواد پول بده برم شیر و خرت و پرت بخرم
جواد نگام کرد
پولو داد
رفتم بیرون
تند تند یه رژ مالیدم و موهامو ریختم بیرون
رفتم نزدیک محوطه کسی نبود
رفتم سمت مغازه
داشتم خرید میکردم
پسره اومد تو مغازه یه سیگار خرید
بیرون مغازه گفت
میشه وسایلتون و کمک کنم
وسایلو دادم بهش
گفت شما خودتون و معرفی نمیکنید
گفتم من سمیرا هستم
گفت اسمتون مثل خودتون زیباس
من شاهین هستم
لبخند زدم
رسیدیم نزدیک محوطه
گفتم ببخشید خانوادم ناراحت میشن منو با شما ببینن
گفت چند وقته نمیابد اینجا؟
گفتم بله درگیر درسم هستم
گفت اااا چی میخونید؟
گفتم فعلا پشت کنکوری هستم ان شاالله سال دیگه دانشگاه شرکت میکنم
پسره سیگارشو  دراورد
گرفت سمتم گفت میکشی؟
با بهت نگاش کردم گفتم نه
سیگار روشن کرد
از ژست سیگار کشیدنش خوشم میومد
گفت خوبه موفق باشی
من زبان دارم میخونم
سال دیگه تموم میشه
گفتم موفق باشید.

میترسیدم کسی مارو ببینه
معذرت خواهی کردم و رفتم سمت خونه
تو خونه که رسیدم متوجه شدم ارایشمو پاک نکردم و موهام هم بیرون بوده
خدارو شکر کردم جواد نبود منو ببینه
وگرنه دیگه نمیزاشت بیرون برم
با ذوق ماکارونی پختم
تلویزیون روشن کرده بودم و جلوی گاز میرقصیدم.
رویاهای من فقط جواد خراب میکرد
کاش بچه تهران بودم
کاش دانشگاه میرفتم
کاش جواد نبود
کاش اون شاهین عشقم بود
کاش….

✅قسمت بیست و دوم

خوابیده بودیم.جواد خرو پف میکرد.
اعصابمو ریخته بود بهم
متکای زیر سرشو تکون دادم
جواد برگشت سمت من
خواب بود.از دنیای من بی خبر بود
دلم سوخت براش
صبح تا شب کار میکرد
دستاش پوسته شده بودن
یکم نگاهش کردم
نگاهمو برگردوندم سمت سقف خونه
ارزوی من
رویاهای من
یه چیز دیگه بود
دلم میخواست درس بخونم .مثل دخترای مجتمع کوله بندازم و کلاسور دستم بگیرم
دلم خوشی دخترهای اینجا رو میخواست
پسرای گل به دست
کافه گردی
لباس و مانتو و شال روسری مختلف
جواد هیچ کدوم از ارزوهای منو نمیتونست براورده کنه
ماهواره رو روشن کردم
یه فیلم خارجی میداد
یه دختر مغرور که عاشق یه مردی بود که اون مرد دوسش نداشت.
اصلا مهم برام نبود جواد خوابه
جواد بیدار شد
نگام کرد
بعد تلویزیون نگاه کرد
گفت سمیرا وقت گیر اوردی
گفتم :هیسسسس.دارم فیلم میبینم
جواد با چشمایی که به زور باز نگه داشته بود گفت
این که زیر نویس فارسی هست
گفتم اه جواد بخواب
جواد خوابید.
برای خودم چای ریختم
صدای اهنگ از بیرون میومد
نگاه به بیرون کردم
شاهین با یکی از دوستاش از ماشینش پیاده شون
بلند بلند میخندیدن
تو دلم غوغا به پا شد
اگه شاهین بفهمه من زن سرایدار ساختمون هستم
تف تو صورتم میکنه.
قلبم میزد
نشستم رو تشکم
اگه جواد ببینه؟یا همسایه ها بگن چی؟
مطمعن بودم اگه جواد سرمو نبره داداشام میبرن
نگاه به جواد کردم
به لباس های اویز به دیوار
به چشماش
دماغش
چای یخ کرده بود
دراز کشیدم
گفتم ای خدا
من چیکار کنم

✅قسمت بیست و سوم

صبح شد
همه چیزو انگار فراموش کرده بودم
شاید هم خودمو به فراموشی زده بودم
رفتم ارایشگاه مهسا
کارهای نظافتو انجام دادم
یه مشتری اومد
خیلی خوشگل و شیک و با کلاس بود
مهسا رفت استقبالش
گفت اوووو کتی خوبی از اینوراااا کجایی دختر
کتی مانتشو دراورد
نشسته بودم نگاش میکردم
مانتو مشگی
کیف و شال زرد
هیکل قشنگی داشت
با عشوه حرف میزد
دستشو موقع حرف زدن با عشوه تکون میداد
عاشق لهجش شدم
کتی نشست گفت
وای مهسا جون این دو ماه درگیر بودم.اخر طلاقمو گرفتم .راحت شدم.مرتیکه زشت کثیف
مهسا صندلیشو کشید جلو
گفت ااااا چرا اخه
کتی گفت اخه شوهر میخوام چه کنم
کار دارم
خوشگلم
مردا له له میزنن برام
شوهره یا سر کار بود یا تن لشش تو خونه افتاده بود
دعوا کردم گفتم یا طلاق یا مثل ادم باش
خودمو انداختم وسط حرف گفتم یعنی چجوری باشه
کتی بدون نگاه کردن به من گفت
چاق بود
میگفتم جین بپوش
میپوشید ادم خندش میگرفت
عارم میومد باهاش راه برم
صداشو یکم اورد پایی گفت
بهش گفتم ۵۰کیلو کم میکنی باهات زندگی میکنم
اونم لج کرد
قبول کرد
مهسا خندید گفت مگه چند کیلو بوده ۵۰کیلو کم کنه
کتی گفت نمیدونم همینطوری گفتم بهش
میدونستم انقدر شکم پرست هست که یک کیلو هم کم نمیکنه
مرتیکه مکعب میگه چرا با دوستات همش بیرونی مگه شام من نمیخوام؟
گفتم مگه کلفتم
رفتم اشپزخونه چای بریزم
نگاهم به بیرون افتاد
چند تا جوون جلو مجتمع ایستاده بودن
کتی راست میگه زندگیمو جونیمو دارم حروم ادمی میکنم که دوستش ندارم
چای و بردم
مهسا داشت موهای کتی و دکلره میزد
بعد کارها
گفتم مهسا میشه موهامو سشوار کنی
مهسا گفت ای کلک بسه جلوی این اقا جواد انقدر دلبری کردی کشتیش
تو دلم گفتم برای جواد نیست برای شاهین هست

✅قسمت بیست و چهارم

رفتم خونه
خدارو شکر ابگوشتم سالم بود
جواد اومد
انقدر به فکر گرسنگیش بود که متوجه موهام نشد
غذاشو خورد
گفتم جواد من میخوام برم دانشگاه
جواد نگام کرد
پوزخند زد
گفت تو به زور دیپلم گرفتی دانشگاه میتونی بری؟
گفتم به هر حال من تصمیم و گرفتم
جواد گفت باشه برو امتحان بده
اما گفته باشم من پول دانشگاه ازاد ندارم بدم
گفتم ایرادی نداره اقا جونم میده.اون همیشه تشویقم میکرد درس بخونم
جواد گفت اقا جانتون زمان دختریتون تشویق میکرد
نه الان که شوهر داری
بغض کردم
گفتم باشه اقا جونمو میبینم میگم حرفتو
جواد تکیه داد به پشتی
با چوب کبریت دندونشو خلال میکرد
گفت باشه برو امتحان بده.

عصر جواد رفت
حاظر شدم
طبق معمول رژ لب برداشتم گذاشتم تو جیبم
به اینه نگاه کردم
کاش شال زرد داشتم
رفتم پشت مجتمع
زدم تو خیابون
الکی قدم میزدم
یهو یه ماشین بوق زد
نگاه کردم شاهین بود
یادم افتاد رژ نزدم
گفت برسونمتون
گفتم ممنون میخواستم قدم بزنم
شاهین گفت بیا بالا اینجا یه کافه هست
دور و اطرافم نگاه کردم کسی نبود
رفتیم سمت خیابون اصلی
دلم شور میزد
ترسیده بودم
هیجان داشتم
دم کافه نگهداشت
پیاده شدم
نگاه کردم اطرافم
خدا یا من اینجا چیکار  میکنم
ترسیده بودم
رفتیم تو کافه یه دختر پسر بودن
دختره موهاش خیلی کوتاه بود اندازه نوک انگشت بود
همرو ژل زده بود و مثل پسرا ریخته بود تو صورتش
استین مانتوشو لا زده بود سمت بالا
تو دستش ساعت و دستنبد چوبی بود
شاهین یهو گفت سیر شدی
نگاش کردم
گفتم از چی
گفت از دید زدن مردم
سرم انداختم پایین گفتم موهاش برام جالب بود
شاهین برگشت عقب نگاه کرد
گفت تیفوسی هست
گفتم چی؟
گفت مدلش تیفوسی هست
گفتم اصلا نشنیدم
شاهین خندید گفت تو ارایشگاه کار میکنی ندیدی؟
گفتم تو از کجا میدونی ارایشگاه هستم؟
شاهین گفت اخه میبینم از اونجا میای بیرون
یه دختر انقدر ارایشگاه نمیره مگر کار کنه.

منو رو  اوردن
مونده بودم تو اسمها
شاهین گفت قهوه
منم گفتم قهوه
شاهین از دانشگاهش و زندگی اونور اب میگفت
میگفت ما خیلی بدبختیم که انقدر دختر رو تو خونه نگه میدارن
حق زن ضایع میشه
محو حرفاش شده بودم
گفت من اگه زن بگیرم حق همه چیز میدم
زن من باید زیبا و شیک باشه
با دوستاش باشه
شاهین و با جواد مقایسه کردم
چقدر تفاوت هست تو این دو نفر.
قهوه هامونو خوردیم
گفتم ببخشید دیرم شده میشه منو برسونید
تو راه برگشت متوجه پارک پشت کوچمون شدم
عجیب بود تا به حال اون پارک و ندیده بودم
گفتم من این پارک پیاده میشم
شاهین نگه داشت
گفت من بهترین روز زندگیم بود که کنار خانم زیبایی مثل شما بودم
ممنون میشم گاهی دعوت منو قبول کنید

✅قسمت بیست و پنجم

لبخند زدمو از ماشین پیاده شدم
رفتم سمت پارک
تا شاهین دور شد دویدم سمت مجتمع
جواد جلو مجتمع ایستاده بود
قدم هامو اهسته کردم و طوری رفتار کردم که انگار جواد و از دور ندیدم
جواد گفت سمیرااااا
وای سکته کردم دختر
یک ساعت کجا بودی
گفتم سلام میدونستی پشت اینجا پارک هست یکم رفتم قدم بزنم دیدم پارک هست نشستم
از این پیرزن وراج ها خورد به پستم یادم رفت زمانو
جواد گفت دفعه دیگه میری خبر بده
گفتم چشم من برم شام بزارم
جواد گفت بریم شام بیرون؟
گفتم وای جواد نه حال ندارم
خودم میدونستم که از اینکه با جواد دیده بشم خجالت میکشیدم
همش تو فکرم این بود که مردم میگن حیف این زن که این شوهرشه
رفتم تو خونه
رفتم جلوی اینه
به موهام نگاه کردم
صاف و یک دست
مثل زنهای دیگه
همش هم باید التماس مهسا کنم سشوار کنه.
رفتم سراغ شام
تو فکر شاهین بودم
تو فکر کافه
تو فکر دختره با موهای کوتاه
راستی اسم موهاش چی بود
سیفونی؟
جواد اومد
شام و کشیدم و گذاشتم جلوش
گفتم جواد میشه فردا بریم خرید
جواد گفت تازه برای شما خرید کردم
گفتم نه برای تو
جواد گفت من؟
من احتیاج ندارم
رفتم نزدیکش
گفتم چرا
دلم میخواد رفتیم ده شیک باشیم
همه بگن وای جواد سمیرارو برد تهران ببین چقدر شیک هستن
همه تحویلمون میگیرن
مثلا باید یه فرقی ده با تهران باشه
جواد به پیاز گاز زد گفت
هوووووم باشه
تا فردا خدا بزرگه
تا صبح به نوع لباس جواد فکر کردم
جین بپوشه یا رسمی
وای عروسیمون اصلا لباس رسمی بهش نمی اومد
جین بهتره

ادامه دارد…

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
2 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
2
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x