رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۳۱ تا ۳۵

فهرست مطالب

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی سمیرا نویسنده ساغر داستان های نازخاتون

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۳۱ تا ۳۵

رمان آنلاین با سرگذشت واقعی

اسم رمان: سمیرا

نویسنده : ساغر

✅قسمت سی و یکم

رفتم خونه
شام کباب تابه اب گذاشتم
رفتم سمت کابینت تا نمک بردارم
چشمم به ظرف زعفران افتاد
جرقه ایی تو ذهنم زده شد
جواد اومد
ظرف زعفران و قایم کردم
نمیدونم چرا
اما فکر میکردم جواد زعفران و ببینه میفهمه حاملم
میفهمه میخوام بچرو بندازم
جواد از دستشویی اومد
پیرژامشو تا سینش کشید بالا و نشست
شروع کرد به خاروندن تنش
چندشم شد
جواد گفت از صبح تو باغچه بودم فکر کنم جونر تو تنم رفته
سفره رو پهن کردم نشستم روبروش
جواد گفت خوب چه خبر؟
دلم ریخت نکنه بفهمه
دستمو رو شکمم گذاشتم
گفتم هیچی
چه خبر همش تو خونم
جواد گفت جمعه میریم ده
دو روز مرخصی گرفتم
غذا پرید تو گلوم سرفه کردم
جواد خواست بزنه به کمرم
از جام بلند شدم رفتم سمت اشپزخونه
جواد گفت خوبی
گفتم اره
نگاه به بیرون کردم
اگه برم ده لو میرم
باید قبل ده رفتن اینو بندازم
نشستم کنار جواد
گفتم چه عجب ده میریم
جواد گفت مامانم دلش میخواد بیاد اما به خاطر مدرسه بچه ها نمیتونه
منم مرخصی گرفتم
تو هم میری خانوادتو میبینی دلت باز میشه
بعد شام
زدم ماهواره
یه فیلم قدیمی میداد
مدام زنه تو فیلم سیگار میکشید
مثل مهسا
جواد رخت خواب و پهن کرد گفت نمیخوای بخوابی؟
گفتم نه
جواد اومد نزدیکم
گفت بیا بخواب
گفتم اه جواد به من دست نزن
جونور تو باغچرو میخوای بندازی به جون من
جواد عصبانی نگام کرد
روشو برگردوند و خوابید
نگام به تلویزیون بود
اما صدتا نقشه داشتم
تصمیم و گرفتم باید زعفران بخورم

✅قسمت سی و دوم

صبح بلند شدم جواد رفته بود
طبق معمول شلوارش رو زمین بود
با حرص جمع کردم خونرو مرتب کردم
ظرفارو شستم
زعفران دراوردم
نگاش کردم
بیشتر از یک مثقال بود به نظرم
کوبیدمش
ریختم تو اب جوش
رفتم تو حال نشستم زمین.مدام گوشه ناخنمو میخوردم
رفتم اشپزخونه.
استکان به رنگ خون بود
نفس تنگی داشتم
صدای خنده دخترا میومد
نگاه به بیرون کردم
سه تا دختر بودن
موهای بافته شدشون از زیر شالشون بیرون بود
دو تا پسر با موتور از کنارشون رد شدن
یه چیزی به دخترا گفتن
صدای خنده دخترا بلند شد
اونورتر یه بچه گریه میکرد مدام چادر مادرشو میکشید
به زعفرون های حل شده نگاه کردم
من خیلی ارزو دارم
دانشگاه
کار
مامانم مدام یا دنبال کارای خونه بود
یا دنبال ما
مامانم چه جوونی کرد؟
مامانم یه فنجون قهوه تا حالا گوشه دنج یه کافه نخورده.
استکان و برداشتم
من نمیخوام مثل مامانم بشم
استکان و سر کشیدم
انگار کل دهنم تلخ شد
بدم اومد
یهو همرو دادم پایین
داد زدم
اه گندش بزنه
گلوم میسوخت بعد تو معدم میسوخت
شروع کردم بالا پایین پریدن
مثل فنر میپریدم بلند میگفتم
یک
دو
سه….
تا پنجاه شمردم
خودم و انداختم زمین
تکیه دادم به پشتی
دلم صدا میداد
اما حالم خوب بود
به ساعت نگاه کردم
ساعت یازده بود
رفتم سمت اشپزخونه
مرغ ناهار گذاشتم.
منتظر بودم
نمیدونم منتظر چی.
برنج و دم کردم
رفتم دستشویی خبری نبود
ساعت دوازده بود
رفتم ارایشگاه
مهسا نشسته بود اهنگ گوش میداد
گفت چه خبر سمیرا چیکار کردی
رفتم نزدیکش
نگاه شیطنت امیز کردم و گفتم زعفرون خوردم
مهسا نگام کرد
گفت خیلی خلی
به خون ریزی میافتی
میمیری بدبخت
گفتم نه
خون ریزیم زیاد بشه به جواد میگم مشکل داشتم زعفرون خوردم تا مشکلم حل بشه
مهسا نگام کرد
رفت سمت میز کارش
گفت سمیرا تو چه جونوری هستی
من فکر کردم یه دختر ساده هالووووو جلوم هست.
مهسا سیگارشو روشن کرد
سیگارو ازش گرفتم
پوک زدم
سرفم گرفت
مهسا با حرص سیگارو گرفت
گفت بده ببینم دیوانه
گفتم یه نخ بده بکشم اعصابم داغون هست
مهسا نگام کرد
مردد بود
سیگارو با فندک سر داد سمتم
گفت بیچاره شوهر بدبخت تو
سیگار روشن کردم
مدام سرفه میکردم
نگاه به سیگار تو دستم  کردم و گفتم خداییش عجب ژست باحالی داره
رفتم سمت اینه
نگاه کردم با سرفه سیگار میکشیدم و تو اینه فوت میکردم
مهسا گفت سمیرا ازت میترسم خیلی خطرناکی
سیگارو فوت کردم سمتش و قهقه زدم

✅قسمت سی و سوم

از ارایشگاه اومدم بیرون
نگاهم به پله ها افتاد
رفتم رو پله دوم ایستادم
به پشت سرم نگاه کردم
رفتم رو پله پنجم
دستم به میله ها گرفتم
یک
دو
سه
پریدم پایین
از دلم انگار یه چیزی کنده شد
دلم درد گرفت
دولا دولا رفتم خونه
سفره پهن کردم
انگار یه دست تو دلم داشت چنگ میزد
جواد اومد
گفت چته ؟چرا رنگت پریده
نشستم گفتم هیچی زعفرون خوردم مشکلم حل بشه انگار زیاد خوردم
جواد گفت تو دیوانه ایی خوب میرفتیم دکتر قرص میگرفتی
گفتم نه خوبم قبلا هم خوردم
دل دردم زیاد شد
حیغ زدم
گفتم جواد مهسا
جواد چهار دست و پا دوید بعد بلند شد
رفت سمت راهرو
دیدم بدون دمپایی رفت
مهسا بدون مانتو و روسری اومد تو
گفت سمیرااااا
کار خودتو کردی
دستشو گرفتم فشار دادم
با چشام فهموندم حرفی نزنه
گفتم مهساااا
دارم میمیرم
مهسا گفت اقا جواد زنگ بزن اورژانس ؛اژانس
اینو ببریم داره میمیره
جواد سریع رفت بیرون
چند دقیقه دیگه با اژانس رفتیم بیمارستان
دهنم خشک بود
اب میخواستم
گلوم میسوخت
نمیتونستم ناله کنم
خوابم میبرد و بیدار میشدم
همه جا تار بود
صداها واضح نبود
دلم انگار یه توپ بود
منو بردن اورژانس
مهسا کمک کرد لباسمو دراوردم
دکتر گفت چرا اینکارو کردی؟
مهسا گفت همیشه این کارو میکنه
بعد یواش گفت از ده……اومده
دکتر گفت این حامله بوده
کس و کار نداره این خانم
مهسا گفت چرا شوهرش بیرونه
دکتر با عصبانیت رفت پیش جواد
دست مهسا رو گرفتم گفتم
مهسا جان عزیزت نگیااااا
مهسا دستمو پس زد رفت بیرون
امپول زدن بهم
خوابم برد
صدای پچ پچ میومد
خواب بودم
نمیخواستم چشمامو باز کنم
صدای یه زن اومد.چشمامو باز کردم
جواد نشسته بود
موهاش بهم ریخته بود
گفتم جواد
جواد نگام کرد گفت ااا خوبی؟
گفتم اره چی شده
گفت هیچی مهم نیست فردا میریم خونه
گفتم فردا؟؟؟؟
گفت اره خون ریزیت زیاد بوده باید بمونی
به روی خودم بچرو نیاوردم
گفتم مهسا کووو
گفت رفته در هم خونه اون باز بود هم خونه ما
شب میاد پیشت من تا هفت اینجام
باز خوابم برد
تو یه جاده بودم
دور تا دورم بیابون بود
حالم بد بود
جواد تو ماشین بود
اونور خونه گلی ما بود
مامانم گریه میکرد
باز بیابون بودم
یه مار اومد دنبالم
کل جادرو میدویدم
مار دنبالم بود .
.
.
.
.
جواد صدام کرد
گفت سمیرا چیزی میخوای؟
گفتم چرا صدای جیغ منو نشنیدی
جواد گفت جیغ؟؟؟
تو ناله میکردی
گفتم جواد منو ببر خونه
جواد پتو کشید روم گفت الان دکتر صدا میکنم عرق کردی
لرز داری
جواد رفت
دستمو رو شکمم گذاشتم من یه قاتلم
یه موجود بی گناه و کشتم
از اینکه انقدر بدبختم گریم گرفت
کاش ده بودم کاش هیچ وقت نمی اومدم

✅قسمت سی و چهارم

چشمامو باز کردم
سرم تو دستم بود
نگاه کردم به اطراف
جواد نبود
میدونستم از دستم ناراحته
در باز شد
مهسا اومد
کمپوت گیلاس دستش بود
اومد بالا سرم
_خوبی
سرمو تکون دادم
مهسا گفت
جواد اومده بود خونه داغونه
رومو سمت پنجره کردم گفتم من نمیتونم خودمو  ایندمو فدای یه بچه کنم
مهسا نفسشو داد بیرون
جعبه سیگارشو دراورد و شروع کرد بازی کردن باهاش
گفت کاش جای تو بودم
حرصم گرفت گفتم چرت نگو مهسا
جای من؟
چشمو باز کردم جواد نامزدم بود
هیچ کس حق نداشت اسممو ببره
هیچ انتخابی نداشتم
از وقتی یادمه عروس گل زن عموم بودم
من هیچی نبودم
مهسا نشست رو تختم
گفت دوم دبیرستان عاشق پسر همسایه شدم
طلا فروشی داشت
یه دختر خاله داشت که عاشقش بود
اما دختر خاله با دوست پسرش ازدواج میکنه میره امریکا
اینم تو روزای تنهاییش دنبال یکی بود که منو پیدا کرد
من از همه جا بیخبر عقد کردم
دیپلم گرفتم عروسی گرفتن
چه عروسیه شاهانه ایی
همه حسرت میخوردن
مامان اشکان ارایشگاه داشت
یه خونه سه طبقه داشتن
طبقه اول ارایشگاه بود
طبقه دوم مامان اشکان
طبقه سوم ما
روزا میرفتم پیش مامان اشکان ارایشگری یاد میگرفتم و سرمو گرم میکردم
خوشبخت بودم
بعد دوسال
فرنگیس ؛دختر خالش از امریکا برگشت
طلاق گرفته بود
اشکان بعد چند ماه بداخلاق شد
شبا دیر میومد
دعوا میکرد
مست میکرد
شیشه میشکست
زندگیم جهنم شده بود.
از مدل موهام
حرف زدنم تا غذا پختنم ایراد میگرفت
یه روز عصر اشکان بعد حمام و کلی ادکلن زدن و به خودش رسیدن رفت بیرون
منم دنبالش رفتم
به داداشم گفته بودم بیاد منو ببره
اشکان اول رفت گل فروشی
یه دسته رز قرمز گرفت
بعد رفت سمت یه رستوران
داداشم رفت دنبالش
چند دقیقه گذشت تا داداشم اومد
گفت با یه خانم نشسته
رفتم سمت رستوران
پاهام و میکشیدم
میدونستم دارم میرم جهنم
اشکان با دختر خالش نشسته بودن
دستاشون تو دست هم بود
نابود شدم
نشستم کف خیابون
یهو دیدم صدای دعوا میاد
داداشم با اشکان دعواش شده بود
اومدن بیرون
مردم سعی میکردن جداشون کنن
اشکان میلاد و هول داد
میلاد سرش خورد به جدول
خون ریخت همه جا
فرنگیس دست اشکان و گرفت برد
داداشم چشماش بسته بود
هر چی جیغ زدم چشماشو باز نکرد
میلاد مرده بود
اشکان قاتل بود
قتل غیر عمد گفتن و دیه میلاد و دادن
منم طلاقمو گرفتم
با پول مهرم اینجارو گرفتم هم شد خونم هم محل کارم

✅قسمت سی و پنجم

مهسا دستشو گذاشت رو صورتش و گفت
کاش هیچ وقت ازدواج نمیکردم
کاش میلادو نمیبردم
کاش اشکان به جای اون میمرد
روزی صد بار این حرفارو با خودم میزنم
روم نمیشه برم خونه پیش پدر مادرم
میلاد نامزد داشت
کلی ارزو داشت من مقصرم
دست مهسارو گرفتم گفتم مهسا بسه
ببخشید ناراحتت کردم
مهسا اشکاشو پاک کرد رفت سمت شیر اب
صورتشو شست
همون موقعه در باز شد یه تخت اوردن که توش یه خانم بود
بعد چند دقیقه پرستار چند تا دسته گل اورد و گذاشت کنار اون خانم
یه پرستار دیگه نوزاد بغلش بود
تو پتوی صورتی پیچیده بودنش
نگاه به مهسا کردم
مهسا با بغض به بچه نگاه میکرد
برگشت سمت من
خجالت کشیدم و رومو برگردوندم سمت پنجره
پتو رو کشیدم رو سرم
صدای صحبت مهسا و اون خانم می اومد
تا صبح همون حالت موندم
صبحانمو با اشتها خوردم
مهسا چشماش پف کرده بود
گفتم
ببخشید دیشب خیلی اذیت شدی
مهسا لبخند تلخی زد گفت نه با وجود اون خانم و بچش سخت نگذشت
نگاه به اون خانم کردم که داشت بچه شیر میداد
مهسا رفت سراغ کیف پولش
پاکت سیگارشو با دسته کلیدشو گذاشت تو کیفش گفت اگه بچت بود هشت ماه دیگه اینجا جای اون خانم بودی
پوز خند زدم گفتم نه
هشت ماه دیگه دانشگاه هستم
مهسا کیفشو اندخت رو دوشش گفت
اووووو موفق باشی مهندس
مهسا رفت سمت در صداش کردم
مهسا برگشت سمت من
گفتم ممنون جبران میکنم
مهسا باز پوزخند زد و رفت
به اون خانم نگاه کردم
بهم لبخند زد
رومو برگردوندم
یک ساعت بعد جواد اومد
چشماش قرمز بود معلوم بود کل شب و نخوابیده بود
بدون سلام کمک کرد لباس هامو پوشیدم و رفتم بیرون
تا خونه جواد باهام صحبت نکرد
مهم نبود
انقدر فکر تو ذهنم بود که احتیاج به صحبت جواد نداشتم

رسیدیم خونه
رخت خواب پهن بود رفتم توش خوابیدم
هنوز دل درد داشتم
جواد فلاکس چای و لیوان و میوه گذاشت کنارم
تلویزیون روشن کرد
کنترل گذاشت کنارم
میخواست از در بره بیرون
گفتم جواد
برگشت سمت من
گفتم چرا از دستم ناراحتی
جواد برگشت سمت در
گفت از دستت ناراحت نیستم
متاسفم برات
درو کوبید و رفت
اولش جا خورده بودم
اما بعدش محو فیلم تلویزیون شدم
جواد و مهسا …….مهم نیستن
هدف من چیز دیگه ایی هست
هدف من خودمه
خوشبختیم
موفقیتم
زیباییم
ایندم
باید درس بخونم
از جواد جدا بشم
سر کار برم
شوهر خوب انتخاب کنم
هدف من اینها هست

ادامه دارد…

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
3 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
3
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x