رمان سودابه بر اساس داستان واقعی به قلم ساغر قسمت ۱۱ تا ۱۵

رمان آنلاین سودابه داستان های نازخاتون سایت بانوان نوسنده ساغر

رمان سودابه بر اساس داستان واقعی به قلم ساغر قسمت ۱۱ تا ۱۵

رمان آنلاین براساس سرگذشت واقعی
اسم رمان : سودابه
نویسنده : ساغر
?قسمت_یازدهم
دیگه رابطمون خیلی عالی شده بود
سهیل گاهی با گل میومد و بهم هدیه میداد
بوسه های یهویی
سوپرایزاش.
.
.
تولد من بود
تا کلید انداختم برم تو دفتر یه بادکنک گنده بالا سرم ترکید
کلی کاغذ رنگی ریخت روم
تا اتاقی که عکس اونجا میگرفتیم گل ریخته شده بود
و رو فرش سفید عکاسی شمع و کیک بود.
جیغ زدم پریدم بغل سهیل
صورتشو کلی بوسیدم
وای عالیه
وای بی نظیره
سهیل من تو خواب هم نمیدیم
سهیل گفت کیکو ببر که گرمه اب میشه
دستامو گرفت کیکو باهم بریدیم
کیک و گذاشت دهنمو
شروع کرد بوسیدنم
یهو فهمیدم دستش  جاهایی میره که نباید بره
گفتم بسه
گفت سودی امل نشو هم تو منو میخوای هم من تورو
لنگ چهار خط ایه هستی
رام شدم
خام شدم
خر شدم
خودمو گذاشتم در اختیار سهیل
اشک و عشق و درد
با هم بود
گریم گرفت اما نفسهاش خرم میکرد
بوی تنش مستم میکرد
روز تولدم شدم زن سهیل
عذاب وجدان و ترس از اینده و عشق سهیل گیجم کرده بود
من عاشق سهیل بودم
بهای عشق سهیل بود
بعد تموم شدن رابطمون
سرم گذاشتم رو سینش
سیگارش و روشن کرد
گفت سودی عاشقتم
خودمو بیشتر بهش چسبوندم گفتم من بیشتر
گفت زندگی برات میسازم که همه حسرت بخورن
اشکم چکید رو تنش

?قسمت_دوازدهم
از اون روز به بعد من وابسته سهیل شده بودم
مشتری زیاد میومد و سرمون خیلی شلوغ شده بود
سهیل سیگارهای مختلف با بوهای مختلف میکشید
میگفتم اینا چیه
میگفت بکش میفهمی
اما من کلا از سیگار و قلیون متنفر بودم
یک سال از رابطم گذشت
گاهی خواستگار میومد و من نه میگفتم
پسر عموم سربازیش تموم شد
اومد خواستگاریم
یه پسر فرش فروش بازار
نه قیافه مشکل داشت نه چیزی
جمعه بود
رو تختم دراز کشیده بودم
مامانم گفت سودابه زن عمو شمسی بعد ازظهر میان
گفتم نه مامان
گفت چرا
گفتم قصد ازدواج ندارم
گفت مدرک دکترات مونده بگیری؟
علاف میگردی
اتلیه اتلیه شدن شد کار
دختر دیپلم خوب نیست تو خونه انقدر بمونه
رومو سمت دیوار کردم
گفتم من علاقه ندارم به پژمان
مامان عصبانی شد
گفت چه غلطا
منو بابا تصمیم گرفتیم
تو هیچ کاره هستی
بلند شد رفت سمت کمدم
کت دامنمو دراورد پرت کرد سمتم گفت عصر اینو بپوش
گریم گرفت گفتم نه
مامان رفت بیرون
با تلفن خونه زنگ زدم سهیل
گفتم جریان چیه
اولش گفت خوب پسره خوبی هست زنش بشو
گفتم خفه شو مگه نگفتی زن خودت هستم
مگه نگفتی دوستم داری
گفت فردا دفتر حرف میزنیم
حالم خراب بود
عموم اینا اومدن
با چشم غره بابا نشسته بودم سر جام
ترسم از سهیل بود نکنه بزنه زیر همه چیز
نکنه…… بغضم گرفت
شیرینی مامان چرخوند
صحبتا گذاشته شد برای ماه دیگه بعد محرم صفر
عموم گفت حالا خیالم راحت سودی مال ما هست
انشاالله بعد عذاداری ها مراسم شادی به پا میشه

?قسمت_سیزدهم
تا صبح انقدر فکر کردم که سردرد گرفته بودم
خدایا غلط کردم
چی میشه.نکنه ولم کنه
نه !تو فامیل ابروم میره
صبح داشتم حاضر میشدم مامانم گفت کجا؟
گفتم سر کار
گفت لازم نکرده بابات گفته نه.
داد زدم یعنی چی مگه زندان
میخوام برم خستم کردید انقدر تصمیم چرت برام گرفتید
مامانم داد زد
لال شو بیشعور
ادم شده
باید بدبخت بری دنبال جهازت
گریم گرفت گفتم بسه نمیخوام شوهر
مامان اومد سمتم گفت امروز برو تسویه حساب کن برگرد
حرف اضافه بزنی تو دهنت کوبیدم
رفتم
سهیل نشسته بود پشت مانیتور سرشو بلند هم نکرد
گفت چرا دیر اومدی کجا بودی؟
با بغض گفتم مامان گفته تسویه حساب کنم
سرش بلند کرد گفت چرا؟
گفتم نمیدونی ؟دیشب چی گفتم بهت
رفتم جلو میزش دستمو کوبیدم به میز جلوش خم شدم
گفتم سهیل میخوای چیکار کنی
گفت نمیدونم کار زیاد داریم
گفت سهیل کار مهمه؟ زندگیم داره خراب میشه
من به مامانم میگم همه چیزو میگم
کیفمو برداشتم برم
مثل شیر پرید از پشت دستمو گرفت
گفت کجا؟
چی میخوای بگی؟
ادای صدامو دراورد
میخوای بگی مامی ما باهم رابطه داشتیم
دیگه اشکام سرازیر شد
نشستم جلو پاش گفتم پس یه غلطی کن
گفت سودابه صبر کن
حالیته من امادگی ندارم
گفتم نداشتی پس چرا باهام رابطه داشتی مگه نگفتی,قصدت ازدواج
بالا سرم ایستاده بود
گفت مگه زورت کردم خودت راضی بودی
بلند شدم
گفتم خیلی پستی خیلی
دستش تو جیب شلوارش بود گفت من نمیگم نمیگیرمت صبر کن دوسال دیگه
گفتم بیا بگو به مامانم من صبر میکنم
رفت دوباره پشت مانیتور
گفت نه من بگم از یک ماه دیگه هی میگین چی شد عروسی چی شد
شالمو رو سرم کشیدم از در رفتم بیرون

?قسمت_چهاردهم
تو خیابونا الکی راه میرفتم
مهم نبود مردم میدیدن گریه میکنم
رو پل هوایی نشستم کف زمین
ای خدا عجب غلطی کردم
من چی بگم
چیکار کنم
هی میگفتم گناه کردی بخور
سهیل و هنوز دوست داشتم
برای به دست اوردنش تلاش کردم
چقدر تو رویاهام میدیمش
چقدر ارزو میکردم ببینمش
حالا دارم میگم غلط کردم
رفتم تا خونه
مامان وسط حال نشسته بود سبزی پاک میکرد
لباسام و عوض کردم
رفتم سمت یخچال اب بخورم
مامان سرش پایین بود
گفت: گفتی؟
گفتم چیرو؟
سرش بلند کرد گفت تسویه
نشستم کنارش گفتم مامان
من سهیل و دوست دارم
سرش پایین بود با حرص سبزی پاک میکرد
گفت گ… خوردی
گفتم مامان
سبزی هارو کوبید تو سبد
گفت مرض
میدونستم برای اون عوض شدی
کثافت بی ابرو
به کجا رسیدی تو روی من میگی دوسش داری
اونم دوست داره؟
بغضم ترکید
گفتم اره
گفت بگو بیاد خواستگاری
دیگه جات تو اون خراب شده نیست تا بیاد.
بی ابرو خجالت بکش
اشکام بند نمی اومد
گفتم یکم کاراش مونده میاد
چاقو گرفت سمتم گفت
زر زد
سرکاری بدبخت
اگه دوست داشت میومد بهونس
سبزی هارو میکوبید تو سبد اخر سر داد زد گمشو از جلو چشام
و خودش رفت تو اشپزخونه
من رفتم تو اتاقم هنوز داد میزد
دستم رو گوشم گذاشتم گفتم بسه بسه بسه

?قسمت_پانزدهم
مامان نزاشت برم سرکار
سه روز از نرفتنم میگذشت و سهیل حتی یه زنگ نزده بود
روز چهارم
زنگ زد مامان جواب دادگفت الو. سلام.بله
بیا با تو کار داره
تلفن و گرفتم سهیل بود
مامان نشست و دستشو گذاشت زیر چونشو منو نگاه میکرد
گفتم سلام
گفت چرا نمیای؟
گفتم. اون روز که گفتم نمیام
گفت یعنی چی سودابه مسخره بازی در نیار
گفتم مامانم میدونه ما بهم علاقه داریم
جرات نداشتم به مامانم نگاه کنم سرم پایین بود
گفت غلط کردی یعنی چی سودابه
گفتم سهیل
بغضم ترکید
سهیل تلفن و قطع کرد
خودمو کشوندم به پای مامانم
گفتم مامان بزار برم رو در رو حرف بزنم
مامان خواهش میکنم
فقط دوساعت وقت بده
مامان تا عمر دارم کنیزت میشم
فقط زجه میزدمو پای مامانو گرفته بودم
مامان سرشو برگردوند گفت برو
دویدم سمت اتاقم لباسمو پوشیدم
مامان تو اشپزخونه با بغض گغت دو ساعت دیگه خونه هستی
دویدم سمت کوچه تاکسی گرفتم
رفتم دفتر
در دفترو باز کردم
سهیل داشت سیگار میکشید
گفتم سهیل تکلیفم  و روشن کن
عصبانی,شد
داد زد.
تکلیف چی ؟
من شرایط ازدواج ندارم
گفتم سهیل تو قول دادی
گفت تو حال خودم نبودم
گریم گرفت  نشستم زمین
گفتم زندگیمو خراب کردی
برگشت سمتم گفت خودت خواستی خودت
درمونده بودم
اشک میریخت
داد زد
زر زر نکن اعصاب ندارم
داد,زدم سهیل خودمو میکشم
داد,زد هر غلطی میخوای بکن هری
بلند شدم
زدم از دفتر بیرون
متنفر بودم ازش
رسیدم خونه
یه نامه نوشتم زدم به اینم
مامان تو حال مشغول تلویزیون دیدن بود
گفت نتیجه
گفتم حل شد فردا میان خواستگاری
من میرم حمام

#ادامہ_دارد

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات