رمان سودابه بر اساس داستان واقعی به قلم ساغر قسمت ۱۶ تا ۲۰

فهرست مطالب

رمان آنلاین سودابه داستان های نازخاتون سایت بانوان نوسنده ساغر

رمان سودابه بر اساس داستان واقعی به قلم ساغر قسمت ۱۶ تا ۲۰

رمان آنلاین براساس سرگذشت واقعی
اسم رمان : سودابه
نویسنده : ساغر
?قسمت_شانزدهم
تو حموم دوش اب,سرد و باز کردم
تمام بدنم خورد بود
گلوم میسوخت
قلبم تیر میکشید
نشستم کف حموم
دیگه اشکی نمونده بود تا گریه کنم
تقصیر خودم بود
سهیل راست میگه
من دوست داشتم مثل شادی و امثال اون باشم
من خودم خواستم
به جریان اب که تو چاه میرفت نگاه کردم
مثل خودم که ته چاه بودم
سهیل نجاتم نداد..
سهیل سنگ بود
تیغ ریش تراشی بابا تو جای وسایل بود
نگاش کردم
محوش شدم
تصمیمو گرفته بودم
مرگ تنها راه حله
از حموم برم بیرون یا باید بگم من زن سهیلم یا اینجا بمیرم بهتره
بلند شدم
اول تیغ و کشیدم رو انگشتم سوخت
خون اومد
بغضم گرفت
اخه مگه چند سالمه ؟
بعد چشامو بستم
به لحظه ایی که عروس پسر عموم شدم فکر کردم
شب عروسی بعد کلی بزن و بکوب  فهمیده
تف میکنه تو صورتم
ابروی همه رفته
بابام سکته کرده
مامان سیاه پوش
شوهر خواهرم ،خواهرم و طلاق میده
زن عمو به همه فامیل رسوایی منو میگه
تیغ کشیدم رو رگم
اره بمیرم بهتره
اب سرد
خون گرم
میسوخت
حموم پر خون
چشام تار شد
تار شد
سهیل حتما عذاب وجدان میگیره
چقدر گریه میکنه؟
مامان نامرو حتما میخونه
مراسمم کسی نمیاد
مامان حتما خوشحال میشه از مرگم
خوبه نمیبینم عذاب های اینجارو
من میمونم اونور با خدای خودم
انگار خوابم میاد
همه جا سیاه میشه

?قسمت_هفدهم
صداها تو هم بودن قاطی بودن
چشمم و باز کردم
رو تخت بیمارستان بودم
پرستار عصبانی نگام کرد
گفت بی عقل
سرم تو دستم و تنظیم کرد
رفت بیرون
گفت خانم مریض بهوش اومد
مامان نگام کرد
چشای پف کرده
دماغ ورم کرده
گفت کاش دلم میومد میزاشتم بمیری
بابا بیرون بود
کفشاش از بیرون در معلوم بود
مامان یکم به وضعیتم نگاه کرد
دهنم خشک بود
اب خواستم
اب و اورد کمک کرد داد
یواش گفت جواب بابا و شوهر خواهرو مردمو چی بدم
نگام کرد بغضش ترکید و رفت
فرداش اومدن دنبالم
مامان اصلا کمکم نکرد
از بابام خجالت میکشیدم
تلو تلو میخوردم
تمام رگای بدنم کش میومد
سردم بود
دندونام بهم میخورد
مردم عجیب نگام میکردن
معلوم بود قیافم ترسناک شده بود
رسیدیم جلو در خونه
سهیل جلو در بود
تا مارو دید سیگارشو زیر پا له کرد
بابا ترمز دستی نکیشیده پرید بیرون
یقه سهیل و گرفت
من تو ماشین بودم جون تکون خوردن نداشتم
بدنم کرخت بود
مامان جیغ میزد
کم کم مردم .اومدن کمک کردن
سهیل فقط یقه بابارو گرفته بود که بابا بیشتر بهش ضربه نزنه
باز تشنم بود
لبام خشک بود
گلوم خشک بود
سهیل از دماغش خون میومد
از کنار ماشین رد شد
نگام کرد
نگاهش پر از خشم و نفرت بود
قدرت هیچکاریو نداشتم
فقط اشکم بی اختیار میریخت
مامان داد میزد گمشو گمشو
بابا یقه لباسش پاره بود
نشستن تو ماشین که بریم تو پارکینگ
بابا از تو اینه نگام کرد,
اونم دلش میخواست من مرده باشم
رفتیم تو خونه
مامان مانتوشو با حرص پرت کرد رو مبل
نشست رو زمین تکیش به دیوار بود
زجه میزد
رفتم تو اتاقم
دراز کشیدم رو تختم
چشم به اینه افتاد جای نامم
که نوشته بودم…

?قسمت_هجدهم
(مامان
بابای گلم
شرمندم
من دختر خوبی نبودم
اگه بفهمید بین منو سهیل چه اتفاقی افتاده خودتون منو میکشید
منو ببخشید
دوستون دارم)
بغضم گرفت
مامان با قرصهام اومد تو اتاقم
گفتم چرا نزاشتید بمیرم?
چرا مامان
من چحوری زندگی کنم
من نمیخوام این دنیا تاوان بدم
من اونجا به خدام حساب پس میدادم
مامانم بغضش ترکید
کوبید تو سرم محکم
داد میزد خاک تو سرت خاک تو سرت
خواهرم تازه رسیده بود
دوید تو اتاق جلو مامان و گرفت بردش تو حال
سرم و کردم زیر پتو شروع کردم ناله کردن
یادمه اربعین بود
خیابونا مثل دلم سیاه بود
من اصلا از اتاقم بیرونم نمیرفتم
فقط به هوای دستشویی رفتن بابارو میدیدم
که اونم یا محو مثلا تلویزیون بود
یا بلند میشد میرفت اتاقش
صدای دسته و یا حسین تو کوچمون میپیچید
خواهرم هم دیگه شوهرش نزاشت بیاد
تا اسم یا حسین میومد بند دلم پاره میشد و گریم میگرفت
تلفن خونه زنگ زد
مامان یواش,صحبت میکرد
یهو داد زد
خدا نمیگذره, میگذره؟
بعد هم اروم شد و یواش حرف زد
تلفن قطع شد
مامانم رفت تو اتاقش
شام برام اورد
غذای نذری بود
گفت مامان سهیل زنگ زده
جمعه میان برای خواستگاری
فقط نگاش کردم
باورم نمیشد
وارفته بودم وسط اتاق
فقط نگاه میکردم
فکر کنم یک ماه با کسی حرف نزده بودم
مامان رفت
من مونده بودم
سهیل پس منو میخواد؟
نکنه از عذاب وجدانش میاد
نکنه بابا زورش کرده
نه سهیل دوستم داره
پس کجا بود
چرا گذاشت انقدر زجر بکشم
حس بدی بود
کلی سوال بی جواب
و از همه بدتر
خانواده سهیل هم میدونستن و من چجوری برم جلوشون
چه رسوایی بدی هست
من اصلا وسط اون جمع چی بگم
قلبم تیر میکشید
کاش همین الان بمیرم
زن سهیل شدن با این بی ابرویی چی میشه
غذا جلوم بود یخ کرده بود
مامان اومد غذارو برد
جای زخمم هنوز رو دستم معلوم بود
نگاش میکردم
سهیل چه تاوانی داده یعنی

?قسمت_نوزدهم
جمعه شد ساعت حدود چهار
خونه فقط مرتب بود
یاد خواستگاری پژمان افتادم که میز پر از شیرینی شکلات و میوه بود و مامان نگران دکور کم بودن میوه شیرینی بود
اما الان فقط یه ظرف میوه که انگور و سیب و پرتقال توش بود رو میز بود
حتی بابام معلوم بود تو خرید موز هم رغبت نکرده بود
بلوز دامن مشگی پوشیدم
رفتم تو پذیرایی بابا نگام کرد
معلوم بود از انتخاب لباسم راضیه
حتما پیش خودش میگه این جلسه خواستگاری نیست
این عزای بدبخت شدن کامل دخترم هست
زنگ خونرو زدن
جای بخیه دستم تیر کشید
سهیل با کت شلوار سفید اومد
معلومه بهش سخت نگذشته
یه جعبه شیرینی دستش بود
همین از گل خبری نبود
مامانو باباش سلام کردن
از روبوسی و حالو احوال خبری نبود
همراهشون عموی بابام هم اومده بود
خوشحال بودم
چون عمو هم مرد پخته و ارومی هم میدونستم نمیزاره جنگ به پا بشه
همه نشستن بعد خوردن چای و یه سکوت طولانی
عمو حرف زد
خوب این جونا خام هستن و یه کار اشتباهی کردن
من مطمعنم هر دو پشیمونن
قصد هر دو هم ازدواج بوده
معلوم همدیگرو دوست دارن
عمو کلی عرق کرده بود
اونم دنبال کلمات بود
و همینطوری حرف میزد من فقط جای بخیه دستمو گرفته بودم
عمو باز گفت
حالا اقا سهیل اومدن خواستگاری انشاالله زندگی خوبی و قرار شروع کنن
بابا گفت چه زندگی
زندگی که با مرگ یکی قرار بود شروع بشه
عمو این اقا زد زیر همه چیز
دخترم خودکشی کرده
عمو سعی داشت بابارو اروم کنه
اما بابا قرمز شده بود
باز بابا گفت
مردیت به,یه چیز نیست.
یه غلطی کردید دوتایی پاش بمونید
نه اینکه بزاری بری
سهیل گفت الان که اینجام
بابام گفت چه اومدنی میمرد خوشحالتر میشدی
سهیل گفت من به سودابه گفتم صبر کنه
بابام گفت چه صبری حامله هم بشه نه
مامان رفت تو اشپزخونه
از خجالت اب شده بودم
عمو همش دست بابارو گرفته بود
به هر حال اروم شدن

?قسمت_بیستم
عمو مجلسو دست گرفت
و قرار شد یک ماه دیگه عقد,انجام بشه
پدر سهیل بعد این همه سکوت گفت یه خونه رهن میکنه
مامان هم گفت جهاز,سودابه امادس
تعجب کردم
کی جهاز جمع کرده ؟
مهر هم بابا گفت ۳۱۴تا مثل خواهرش سمیه
خندم گرفته بود
حالا شدم مثل خواهرم
سهیل یکم خودشو جا به جا کرد
گفت به خاطر این چیزا که هول هولی شده عروسی نمیتونه بگیره
بابا گفت بهتره
مایع ابروریزی هست
فامیلا میریزن بببین این ابروریزی چه شکلی هست
عمو گفت نه بهتر عروسی نباشه جمع میکنن ازش یه جور دیگه استفاده میکنن
صلوات فرستادن
جعبه شیرینی عمو داد دستم گفت بچرخون
نگام به جعبه بود.
یاد مراسم خواستگاری سمیه افتادم که مامان ۲۰۰ هزار تومن داده بود که ظرف کریستال شیک باشه برای چرخوندن شیرینی
و حالا من با جعبه وسط حال
شیرینی چرخوندم
بابام گفت نمیخوام
بقیه برداشتن
رسیدم به سهیل
انگار بستنی بودم که میخواستم وا برم
سهیل شیرینی برداشت و کوبید رو پیش دستی
انگار کوبیده بود,تو گوش من
انگار منو زده بود
تو سکوت شیرینی خورده شد
مامان سهیل یه انگشتر ساده با یه نگین قرمز دستم کرد
یاد مامان بزرگم افتادم عاشق این مدل انگشترا بود
کاش بود,
اگه بود اون کمکم میکرد
نمیزاشت تنها باشم
بعد انگشتر همه بلند شدن برن
بدون هیچ تعارفی
که شام بمونن
رفتن
سهیل عقبتر از همه راه میرفت
من موندمو اون
نگام کرد گفت کار خودتو کردی
همینو میخواستی نه
گفتم هیچ کس نمیخواد بدبخت بشه
سهیل کتشو مرتب کرد بدون اینکه نگام کنه گفت
خداحافظ

#ادامہ_دارد

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x