رمان سودابه بر اساس داستان واقعی به قلم ساغر قسمت ۲۱ تا ۲۵

فهرست مطالب

رمان آنلاین سودابه داستان های نازخاتون سایت بانوان نوسنده ساغر

رمان سودابه بر اساس داستان واقعی به قلم ساغر قسمت ۲۱ تا ۲۵

رمان آنلاین براساس سرگذشت واقعی
اسم رمان : سودابه
نویسنده : ساغر
?قسمت_بیست_و_یک
از بعد رفتن اونا رفتار مامان بابا بهتر شد
بابا حداقل صدام میکرد سودابه ناهار یا شام
کنار سفرشون غذا میخوردم
رفت و امد مامان زیاد شده بود
معلوم بود برای جهزیه خرید میکنه
سهیل بعد یک هفته زنگ زد
تازه ایدی کال بابام گرفته بود
از نگاها و فاصله گرفتنشون ازتلفن فهمیدم
با من کار دارن
جواب دادم
گفت سلام
گفتم سلام
_چه خبر سودابه
گفتم هیچ
گفت اماده ای
گفتم برای چی؟
گفت سودابه گذشته رو فراموش کن
از الان باید استارت یه زندگی خوبو بزنیم
من  بهت گفتم میام اما نه به این زودی که تو خودتو به کشتن زدیو قیل و قال کردی
بیا خوب شد؟
حالا بدون هیچ مراسمی باید بریم سر خونه زندگیمون
صبر نداشتی
پسر عمو بهونه بود
وگرنه میتونستی بهونه بیاری زنش نشی

سهیل گفت و من اشک ریختم
گفت حالا بسه
گذشته
سودابه من قراره عروسی برات بگیرم
البته با دوستام
دوستاتو خواستی بگو
گفتم یعنی چی ؟
گفت یه پارتی میگیریم .
خشک و خالی که نمیشه ارزومه تو کت شلوار دامادی با بزن بکوب برم خونم
صبح عقد میکنیم یه ناهار میدم خانواده ها .
از اونجا میری ارایشگاه
بعد هم همون باغی که گرفتیم فیلم برداری هم میشه
دوستامون میان تا صبح میرقصیم
بهتر نیست؟
هیچ وقت از عروسی که پیر مرد پیرزن ها میانو نظر میدن که عروس خوبه داماد سر خوشم نمیاد
خندم گرفت
گفت خوبه بخند
دیگه نمیزارم گریه کنی
دیگه یادم رفته بود
سهیل با من چیکار کرده بود
دوباره عاشقش شدم
سهیل قرار بود لباس عروس خودش بگیره فقط گفت اندازه هامو براش بگم
خوشحال بودم
از زندان خلاص میشم
به عشقم میرسم
از خوشبختی چشمه همرو در میارم
یکی خواهر بیشعورم که فقط یه بار اومد دیدنم
اخر هم هی گفت ابروم رفت
با اون شوهر الکی مومنش
انگار رو ابرها بودم
خوشحال
مامان بابا فهمیده بودن
خوشحالم
سهیل تقریبا هر روز زنگ میزدو من قهقه میزدم
بزار بترکن از خوشی من

?قسمت_بیست_و_دو

از داشتن چنین پدر مادری متنفر بودم
کسایی که اونطوری میخواستن منو شوهر بدن
و سهیل عزیزم قراره برام سنگ تموم بزاره
مامان یک هفته مونده بود به عروسیم گفت بیا بریم جایی کارت دارم
سوار ماشین بابا شدم
جلوی یه اپارتمان نو ساز بابا نگهداشت
کلید انداختن
مونده بودم اینجا کجاس که مامان کلید داره .تو اسانسور مطمعن شدم خونه خودم هست
جایی که عشقم سهیل اونجا هر روز و شب بدون استرس میبینمش
مامان کلید انداخت
خونه عالی بود
نمیگم از جهاز سمیه بهتر بود
اما در حد اون بود
مبلای سرمه ایی و فرش و بوفه
اصلا فکر نمیکردم این جهاز مال من باشه
مامان ایستاده بود
گفت خوب بگرد ببین چیزی کمه بگو
گریم گرفت رفتم بغلش کردم
مامان نشست زمین گفت سودابه
اگه سخت گرفتم اگه ناراحت بودم به این خاطر بود که گفتم این پسره در حد تو نیست .کاش نمیبردمت محل کارش
کاش نمیزاشتم خودتو بکشی
خودکشی تو همه فهمیدن
هر روز زنگ میزدن و سرزنش میکردن
اگه به خودم میگفتی یه کاریش میکردیم
مامان زجه میزد
منم فقط هق هق میکردیم
بابا ایستاده بود
گفت دخترم
من سهیل و قبول ندارم
اما اگه راضیم زنش بشی به این خاطر که میدونم هنوز دوسش داری
روز خواستگاری منتظر بودم بگی نه
تف کنی تو صورتش
اما دیدم راضی هستی حرفی نزدم
انشاالله پشیمون نشی
اگه واقعا پشیمون شدی من هستم
حرفی نزدم سرم پایین بود.
نوش دارو بعد مرگ سهراب میدن
دیگه تمومه سودابه هیچ وقت پاشو تو جهنم خونه بابا نمیزاره

?قسمت_بیست_و_سه
خونرو
بهشتمو نگاه کردم و اومدم بیرون
دم خونمون یه پاساژ بود .
مانتو و شلوار و…..سفید خریدم
روز محضر رسید
انقدر خوشحال بودم که لبخند از رو لبم نمیرفت
بابا تو فکر بود
یه ارایش ساده کردمو رفتیم محضر
از اینکه نمیدونستن شب عروسی میگیرم تو دلم بهشون میخندیدم
سهیل باز با همون کت شلوار خواستگاری اومده بود
یه شاخ گل رز دستش بود.
عاقد خطبرو خوند بدون هیچ زیر لفظی بله دادم
و به جای دست و هل
صلوات فرستادن
دست سهیل و سفت گرفته بودم
یه حلقه رینگ دستم کرد
تازه یادم افتاد ما حلقه نخریدیم
که مامان یه حلقه از کیفش دراورد
حلقه سهیل ۳تا نگین کج داشت .از حلقه من قشنگتر بود
سهیل به بابا دست داد
وبعد هم مامان
گفت قول میدم سودابه رو خوشبخت کنم
خواهرم باز نیومده بود
سهیل مارو برد رستوران نزدیک محضر
چند نوع غذا سفارش داد
میز پر غذا بود
همه با بی میلی و سکوت خوردن
و تنها کسی که اشتها داشت من بودم
ساعت سه ما خونمون بودیم
بابا دست ماهارو گذاشت تو دست هم
گفت سهیل جون منو جون سودابه
منو بوسید و گفت دخترم حرفامو فراموش نکن
سنگ شده بودم
یک قطره اشک نریختم
مادر شوهرم رو هوا بوسم کرد
اصلا حرف نزد باهم و رفتن

?قسمت_بیست_و_چهار
منو سهیل تو خونه عشقمون تنها شدیم
سهیل گفت سودابه دیدی مال من شدی
لبخند زدم
سرم پایین بود
جای زخمم یهو خودشو نشون داد
سهیل رفت رو تخت گفت بیا یه چرت بخواب
شادی برات ارایشگاه ساعت ۵ وقت گرفته
انگار شوک بهم وارد کردن  گفتم شادی چرا؟
گفت پس کی ؟
من برم ارایشگاه زنونه وقت بگیرم ؟
شادی اونجایی که برای مدل شدنش عکس میگیره گفتم وقت برات بگیره
گناه کردم؟
گفتم  ممنونم
کنارش دراز کشیدم
اصلا حس و شوق گذشترو نداشتم
حتی وقتی منو بوسید.
اون موقع ها له له بوی تنشو داشتم
دستایی که دورم حلقه میشد
و الان هیچ حسی ندارم
گیج بودم
شاید هم خسته
ساعت ۶ ارایشگاه بودم
ارایشگر خیلی غر زد که من ۷ چجوری عروس تحویل بدم
کلافه شده بودم
گفتم
من موهام بلند فقط برام بپیج و فر کن
ارایش ملایم
با غر ساعت ۸ اماده شدم سهیل پشت در خیلی وقت بود منتظر بود
لباسم یه لباس ماکسی سفید دکلته بود
پشتم یه پاپیون میخورد و یه دنباله کوچیک هم داشت
دنبال کت لباسم بودم
که سهیل گفت
وااااااو عالیه شدی سودابه
چشمون نکنن خوبه
گفتم سهیل کت لباس کو؟
اخماشو تو هم کرد گفت کت چیه؟ امل نشو
شنل و بپوش گیر ندن
با شنل از ارایشگاه زدیم بیرون
تو ماشین یه شاخه گل قرمز بود
داد دستمو راه افتادیم باغ

?قسمت_بیست_و_پنج
ساعت ۹:۳۰ باغ بودیم
به سهیل گفتم چقدر بد دیر رسیدیم
سهیل گفت نه بابا تمام پارتی های ما از ۱۲ شب تازه شروع میشه
جلوی در باغ شنلمو دراورد
از خجالت نمیدونستم چجوری راه برم
اما سهیل انگار اصلا متوجه نبود
تقریبا بیشتر دخترا و زنا لخت بودن
شادی با یه پیراهن کوتاه مشکی اومد شروع کرد با سهیل روبوسی کردن
بیشتر سردم بود
حالم ازش بهم میخورد
یه سلام سرد کردم
انگار ما عروس داماد نبودیم همه پی خوشی خودشون بودن و پیکی که به سلامتی خودشون میخوردن
سهیل گفت برو پیش مهسا و حسام من برم wc میام
سهیل
نیم ساعت نیومد
دیدم شادی هم نیست
نگران بودم بالاخره سهیل تلوتلو خوران اومد
و بعد شادی
حالم بد بود
ساعت ۳ صبح بود گفتم سهیل بریم
سهیل بلند داد زد
عروس میگه بریم
بریم؟
همه دست و سوت زدن
میخندیدن
و اخر رفتن
ساعت ۵ صبح رو تختم ولو بودم
با لباس سفیدی که دامنش پر از گل بود
سهیل از دستشویی اومد
تلوتلو میخورد
گفت میدونی خیلی املی؟
نگاش کردم
گفت یه رقص هم نکردی
ادای صدامو دراورد گفت سهیل بریم سهیل بریم
گفتم تو مستی بخواب
گفت میدونی چرا گرفتمت
گفتم دوستم داری
کنارم دراز کشید گفت نه
بابام گفت از ارث محرومت میکنم
اتلیه هم میگیرم ازت
گفتم سهیل مستی
گفت مست مست
روشو کرد اونور و خوابید
من هم دراز کشیدم
جلوم کمر سهیل بود
یه دیوار
دیوار محکم
من نتونستم این دیوارو بشکنم و تو قلبش نفوذ کنم
به ناچار زنش شدم
باید تلاش کنم
باید زندگیمو بسازم
سهیل اصلا قلب نداره
گریم گرفت.
حرفاش مثل ضبط صوت میگفت از ارث محروم میشدم

پس باز گول خوردم
نه سودابه مسته یه چیزی گفته
مگه نمیگن مستیو راستی
کوه سهیل جلوم بود
حالم بد بود.
بابامو میخواستم
مامانم
زندانمو
اما نمیشد
باید تصمیم جدی باشم
تلاش کنم
یعنی سهیل با شادی بود
وای دارم دیونه میشم
نه سودابه
تو باید بهتر از شادی  باشی
انقدر قلت زدم و تصمیم گرفتن  تا با لباس عروس خوابم برد

#ادامہ_دارد

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x