رمان شاهزاده عقیم قسمت ۱۰۱تا ۱۲۰

فهرست مطالب

داستانهای نازخاتون رمان آنلاین رمان کوتاه شاهزاده عقیم منوچهر دبیرمنش

رمان آنلاین شاهزاده عقیم قسمت ۱۰۱ تا ۱۲۰ 

نویسنده:منوچهر دبیرمنش 

 

#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۰۱

همه کارها رو به راه شده و دوری شاهزاده از مقر حکومتی هم بیش از اندازه طولانی شده بود . همراهان فرخ میرزا هم هوای زن و فرزند به سرشان زده بود و همه شب به او التماس می کردند که زودتر برگردند . بهانه ناصر میرزا هم تمام شده و به اندازه کافی سرباز جمع کرده بود . از همه مهمتر این که فرخ میرزا ، خودش هم از حرکت های متوالی خسته شده بود و میل داشت هر چه زودتر به شهر برگردد ، بنابراین دو سه روزی پس از شبی که ناصر میرزا ملیحه را روانه کرد ، شاهزاده دستور داد وسایل مراجعت به شهر آماده شود . غیر از چند نفر ، بقیه همراهان فرخ میرزا از شنیدن این خبر خوشحال شدند و با عجله مقدمات بازگشت را فراهم آوردند و چند قاصد تیز پا را هم برای احضار مامورینی که به دهات رفته و متفرق شده بودند ، فرستادند .
تقریبا” همه خوشحال بودند ، چون هم به آنها خیلی خوش گذشته بود و هم علیرضا خان تا جایی که مقدورش بود ، به هر یک از همراهان شاهزاده ، به فراخور شان و مقامش هدیه ای داده بود . در میان هدایای تقدیمی فرخ میرزا ، ستاره ، اسب سیاه رنگ زیبایی که مخصوص سواری خود علیرضا خان بود بیش از همه جلب توجه می کرد . هیچ کس تا آن روز تصورش را هم نمی کرد که او این اسب را از خود جدا کند و یا به کسی ببخشد ، ولی آنهایی که قدری کنجکاو و باهوش بودند و ضمنا” توجه و علاقه خاص نگین را به اسب دیده بودند ، حدس می زدند که علیرضا خان اسب را به نگین بخشیده باشد .
هنگامی که ناصر میرزا این خبر را شنید با خود گفت :
(( از همین جا معلوم است که این عشق دو طرفه است . چه بهتر که زودتر از اینجا برویم تا امید این دختر شیرازی قطع شود . هر چند کار من نیمه تمام ماند ، اما مطمئنم که فالگیر دست خالی بر نمی گردد ، آن وقت من می دانم چه به روز این مردک که در قلمرو خود آقایی می کند ، بیاورم . می دانم که او طاقت نمی آورد و به شیراز می آید . در آن جا ما حسابهایمان را با هم تسویه خواهیم کرد و اگر بخت یاری کند داغش را به دل دختر عمویش و نگین خواهم گذاشت . ))

هنگامی که هدایای علیرضا خان و سایر خوانین را از جلوی شاهزاده عبور می دادن ، نگین هم تماشا می کرد و چون چشمشش به ستاره افتاد ، با این که از تصور حرکت به شیراز و دوری از علیرضا خان بسیار غمگین بود ، ناگهان احساس شادمانی کرد و به خود گفت :
(( معلوم می شود او هم مرا دوست دارد. این بهترین دلیل است. میرآخور او به من گفته بود که خان ستاره را از جانش هم بیشتر دوست دارد و آن را به هیچ قیمت از خود جدا نمی کند. او فهمیده است که من این اسب را دوست دارم و به خاطر من آن را به شاهزاده داده است. این مژده خوبی است. از کجا معلوم که خودش به شیراز نیاید. در آنجا آنچه را که در دل دارم به او می گویم. ))
در این عوالم بود که دستی را روی شانه خود احساس کرد و چون سر برگرداند ، عشرت را در کنار خود دید.
عشرت گفت :
– همه راه افتادند و عده ای منتظر تو هستند. چرا حرکت نمی کنی؟
همه چیز حاضر است و دیگر معطلی نداریم.
نگین با نگاهی مبهم و بی نور به عشرت نگریست و گفت :
– من حاضرم ، برویم.
نگین با کمک چند کنیز وخواجه بر کجاوه مخصوص سوار شد و برخلاف موقع آمدن که شاهزاده در کنار کجاوه ی او اسب می راند حالا خیلی جلوتر حرکت کرده و حتی انتظار راه افتادن نگین را هم نکشیده بود.
علیرضا خان و سوارانش تا حدود دو فرسخ پشت سر شاهزاده او را بدرقه کردند. در شیر تپه ، شاهزاده علیرضا خان را احضار کرد و از زحمات او و افرادش تشکر کرد و راه افتاد. آن گاه منوچهرمیرزا و ناصرمیرزا او را در آغوش گرفتند و با او خداحافظی کردند. منوچهرمیرزا از او دعوت کرد مسافرتی به شیراز بکند تا او هم بتواند جبران محبت ها و مهمان نوازی های او را بکند. علیرضا خان نگاهی به ناصرمیرزا انداخت و گفت :
– متأسفانه نمی توانم بیایم ، چون فصل کار شروع می شود و در تابستان ایلات از قشلاق بر می گردند و سرپرست می خواهند. مختصری هم زراعت داریم که باید جمع آوری شود. اگر عمری باقی بود شاید در پائیز به شهر بیایم. شاید در آن موقع حضرت والا هم بتوانند به شیراز تشریف بیاورند. و تجدید دیداری شود.
امتناع علیرضا خان از قبول این دعوت دیدن کجاوه نگین بود. او با یک نگاه حس کرد که دو چشم سیاه کنجکاو دارد او را از لای پرده کجاوه خیره می نگرد و به خود گفت :
(( رفتن من به شهر صلاح نیست. این چشم ها مرا می ترساند . چه خوب شد که زودتر حرکت کردند ، عاقبت کار معلوم نبود. ))
علیرضا خان درست فهمیده بود. دو چشم سیاه با حسرت بسیار او را می نگریستند و اشک می ریختند. بالاخره وداع به پایان رسید و قافله به راه افتاد. علیرضا خان تا مدتی دراز سر جای خود ایستاده بود و رفتن آنها را تماشا می کرد. کجاوه آهسته دور می شد و در بین گرد و غبار رقیقی که از زیر اسب ها و قاطر ها بر می خواست محو می شد ، اما هنوز دستمال سفید نگین تکان می خورد.

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۰۹٫۱۸ ۲۱:۰۰]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۰۲

. او برخلاف آئین و مردانگی و دور از ادب دید که به این همه شور و شوق پاسخی نگوید. بی اختیار کلاه را از سر برداشت و چند بار در هوا تکان داد.
ساعتها پس از رفتن قافله ، علیرضا خان در افکار دور و درازی به سر می برد. او تا لحظه قبل و حتی تا موقعی که نگین دستمال خود را تکان می داد ، متوجه نشده بود که به آن زن زیبا دل باخته است اما حالا که با چشم خود رفتن نگین را دید ، یک مرتبه احساس کرد قلبش در فضای خالی ای باز شده است که او را رنج می دهد. در لحظات اول نمی فهمید که چه گم کرده و چه چیزی را از دست داده است اما فشاری که در قلب خود احساس می کرد او را متوجه کرد که علاقه شدیدی به نگین پیدا کرده است.
سر اسب را برگرداند و بدون یک کلمه حرف به طرف چادرش که هنوز در محل سابق برپا بود روانه شد . نگاهی حسرت آمیز به محل چادرهایی که از جا بر آمده بودند و هنوز آثار میخ ها و طنابهای آن برجا بود ، افکند و مخصوصا مدتی در محل چادر نگین توقف کرد. بچه ها و زن های ده آمده بودند و خرده ریزهایی را که از اردو و سوارها باقی مانده بود جمع می کردند.
دو سه بچه هم با مادرشان در محل چادر نگین می پلکیدند که یکی از بچه ها شیئی کوچک و درخشانی را در جیب خود پنهان کرد که علیرضا خان نزدیک آمد و گفت :
– نمی خواهم آن را از تو بگیرم فقط ببینم چه بود.
زن با دیدین علیرضا خان می خواست قالب تهی کند. سنجاق را به دست او داد
علیرضا خان زیر لب گفت :
__ حتما مال اوست. کاش من پیدا کرده بودم. ))
سپس سنجاق را به طرف زن گرفت و گفت :
– قدرش را بدان. مبادا فریبت بدهند و از تو ارزان بخرند.
زن با شور و شعف سنجاق را گرفت و گفت :
– خان! یعنی چقدر می ارزد؟
– من زیاد از این چیزها سر رشته ندارم. شاید پنجاه اشرفی بیارزد.
– خان! من که نمی توانم این را بفروشم چون به هرکس بگویم آن را از کجا آورده ای و برایم دردسر درست می کند. شما آن را از من می خرید؟
– حالا که نمیخواهی آن را نگه داری من صد اشرفی به تو میدهم ، ولی شرطش این است که در این باره با هیچ کس صحبت نکنی تا اگر توانستم آن را به صاحبش برگردانم. در مورد پول هم اگر مردم از تو پرسیدند بگو خان به من انعام داده است.

فردای آن روز علیرضا خان به طرف ده خود به راه افتاد. دیگر نه حوصله داشت حرفی بزند نه می توانست خود را مشغول کند. از هر جا می گذشت خاطره ای از نگین در قلبش زنده می شد . هیچ چیز او را تشلی نمی داد و هیچ کاری او را از افکار دور و درازش باز نمی داشت . کم کم رنگ سرخ چهره اش به زردی گرائید و روح شادابش افسرده شد. دردی داشت که نمی توانست با کسی در میان بگذارد و رازی در دلش بود که مرحمی برای آن نمی یافت.افسردگی او بزودی ورد زبان دوست و آشنا شد و همه با تعجب از خود می پرسیدند علت این حالت بی سابقه چیست. از همه بیشتر مادرش غصه می خورد و سرور غصه می خوردند. مادر دست به دامن همه اطبای محلی شد و هر چه داروی گیاهی که تجویز می کردند در غذای او می ریخت و چون نتیجه نگرفت به طالع بین ها و رمال ها متوسل شد ، اما حال علیرضا خان روز به روز بدتر می شد.بالاخره به این نتیجه رسید که تنهایی او را زجر می دهد و بهتر است زودتر بساط عروسی او با سرور را راه بیندازند. سرور این را از خدا می خواست ، اما حرفهایی که زن فالگیر پنهان از همه برایش گفته بود ، دچار تردیدش می کرد. بالاخره با اصرار مادر علیرضا خان ، تاریخ عقد و عروسی معین شد. خبر عروسی علیرضا خان شور و شادی را در دهات اطراف انداخت. همه ی خوانین و رؤسای عشایر منتظر روزی بودند که خان ازدواج کند و آنها مراتب صمیمیت و خدمتگزاری حود را آشکار سازند.علیرضا خان در مقابل این خبر سکوت کرد و چیزی نگفت و همه این سکوت را علامت رضا گرفتند و به خود وعده دادند که بعد از عروسی حال او خوب می شود.ولی علیرضا خان و سرور بدون آن که هیچ یک از راز دیگری آگاه باشند ، نگران بودند. یک هفته به روز عروسی مانده ، یکمرتبه علیرضاخان تصمیم گرفت به شکار برود و همراه دو سه تن از دوستانش عازم شکار پلنگان شد. آنها چون از قصد او آگاه شدند از ترس بر خود لرزیدند ، چون ماه های اول سال بود و در این ماه ها پلنگ ها فوق العاده درنده و خطرناک می شدند. آنها خرچه کردند او را از رفتن باز دارند موفق نشدند و سرانجام هم یک روز صبح موقعی که از خواب بیدار شدند ، دیدند خوان آنها را جا گذاشته و خود به تنهایی به شکار پلنگ رفته است. این کار علیرضا خان به خودکشی شبیه بود و همه را به شدت نگران کرد

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۰۹٫۱۸ ۲۱:۰۰]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۰۳

با رفتن علیرضا خان به شکار برای سرور فرصتی پیش آمد که بنشیند و یک بار دیگر درباره خود و پسرعمویش بیندیشد. قطعا تغییر حال اخیر علیرضا خان دلیل خاصی داشت. در تمام این سالها تصورش را هم نکرده بود که کسی چشم طمع به محبوب او دوخته باشد و لحظه ای در این که سرانجام با او ازدواج خواهد کرد ، تردید نکرده بود اما زن فالگیر به او گفته بود که نامزدش دل در گرو عشق زن دیگری دارد. با خود گفت :

هیچ نمی توانستم باور کنم او غیر از من به جایی و چیزی توجه داشته باشد.اگر با چشم خود هم می دیدم قبول نمی کردم،اما حرفهای این زن منحوس را نمی شود باور نکرد.او از همه چیز خبر دارد.مثل این که سالیان دراز است که در کنار ماست.بعلاوه،حرف راست بر دل می نشیند.چه دلیلی بهتر از این تغییر حال ناگهانی؟پسر عموی من قبل از آمدن این شیاطین شهری این حال را نداشت.یکمرتبه چه شد که به این روز افتاد؟جز این است که حرفهای زن فالگیر حقیقت دارد؟نزدیک است دیوانه شوم.آیا باید به آرزوهای یک عمر خود پشت پا بزنم؟
آن قدر با خود حرف زد و فکر کرد که بیهوش در بستر افتاد و شروع به گریه کرد.باز به یاد زن فالگیر افتاد.یکمرتبه فکری به ذهنش رسید و از جا پرید و با صدای بلند گفت:شاید تصورات من دروغ باشند.شاید اشتباه کرده باشم.شاید عشق،مرا حسود وکور کرده است.از کجا معلوم که این زن فالگیر راست گفته باشد.او که دلسوز من نیست.از کجا معلوم که دشمن من و پسر عمویم نباشد.باید بیشتر تحقیق کنم این جور عجولانه قضاوت کردن دور از عقل است.شاید علیرضا مریض باشد.زن فالگیر می گفت که مرد زندانی از همه چیز خبر دارد.باید بروم و او را با وعده و وعید گول بزنم و حقایق را از دهانش بیرون بکشم.بهتر از حالا موقعی پیدا نمی کنم.فعلا علیرضا در ده نیست و می توانم بدون اینکه کسی متوجه شود به دیدن آن مرد بروم.

جلال با کمک پولهایش توانسته بود برای خود یک آزادی نسبی فراهم کند.هر چند ماموران علیرضا خان کاملا مراقبش بودند که فرار نکند،ولی خیلی راحت در قلعه و حتی محوطه بیرون ان می گشت،برای خودش به مهمانی مرفت و همه نوع ازادی داشت.جلال همه جا می رفت و با همه صحبت می کرد و مهمان دهقانها می شد که عاشق شنیدن داستانها و ماجراهای او بودند.

بیماری علیرضا خان و آمد و رفت اطبا و توجه اطرافیان و خویشان به او،باعث شده بود که کسی توجه چندانی به جلال نداشته باشد و فقط مراقبش بوند که فرار نکند،و گرنه کاری به کارش نداشتند.جلال هم چند باری امکان فرار را بررسی کرده بود،اما چون به نتیجه ای نرسید،خود را به آزادی اندکش دلخوش کرد.یکی از روزها که در ده مهمان یکی از اهالی بود،در کوچه های تنگ و پر پیچ و خم چشمش به صورت زنی افتاد که بسیار به نظرش اشنا می امد.زن هم از دیدن جلال یکه خورد و سر جای خود ایستاد و به دقت سراپای او را برانداز کرد.زن که کسی جز ملیحه نبود ایستاد و زیر لب گفت:خودش است.محترم گفت که جلال سر او و شمس آفاق کلاه گشادی گذاشته و فرار کرده.اگر حرفهای محترم راست باشد و این حقه باز جاسوس نگین باشد،حتما دنبال علیرضا خان امده.شاید پیغامی از طرف نگین برای او اورده باشد.باید از این کار سر در بیاورم.شاهد از غیب رسیده و به وسیله او می توانم سرور را قانع کنم و از دو جا اشرفی بگیرم،هم از ناصر میرزا و هم از شمس آفاق و از همه مهمتر انتقام خودم را از ان دختره بی سرو پا و خاله دمامه اش که پای مرا از حکومتی بریدند می گیرم و دلم خنک می شود.

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۰۹٫۱۸ ۲۱:۰۱]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۰۴

قرار بود ان روز زن فالگیر با سرور در کنار چشمه ملاقات کند.سرور در سایه بید نشسته بود وفکر می کرد که با شنیدن صدای پای زن فالگیر سرش را بلند کرد و گفت:ننه جان!کمی دیر آمدی.بیا بنشین تعریف کن ببینم دیگر چه خوابی دیده ای و چه داستان تازه ای سر هم داده ای؟
فالگیر که از این طعنه ناراحت شده بود گفت:بی بی جان،من داستان سر هم نمی دهم.اگر به حرفهایم اعتقاد نداری بیهوده به خودت زحمت نده.سرور از ملیحه بدش می امد،اما چاره ای نداشت و می خواست به هر شکل ممکن اطلاعاتی درباره شوهر آینده اش به دست آورد.با خنده ملاطفت امیزی گفت:ننه جان،چقدر زود رنج هستی.شوخی کردم.بیا و هر چه می دانی بگو.در این نزدیکی شاهدی هست که از همه چیز آگاه هست و برای رساندن پیغام معشوقه به عاشق به این ده آمده است.این بسته به زرنگ و مهارت خودت است که از او چیزی بفهمی.من از این معماها سر در نمی اورم.درست حرف بزن.شاهد کیست؟آیا کسی برای خان پیغامی اورده؟واضح بگو این شخص کیست و کجاست تا من بروم و او را ببینم.این طور که من فهمیده ام،مرد غریب به این ده وارد شده و از اسرار عشق نامزد تو مطلع است و تو اگر بتوانی او را ببینی از خیلی چیزها خبر می شوی.تو می توانی او را به من نشان بدهی؟
الساعه نمی توانم قول بدهم،ولی به خاطر ت وهمه کاری می کنم.امشب خواب را به خودم حرام می کنم تا جای او را بفهمم.اگر موفق شدم فردا همین موقع به تو خواهم گفت و کارت را آسان می کنم.اگر حرفهایت درست باشد هر چه بخواهی به تو می دهم.جستجوی ملیحه زودتر از انچه توقعش را داشته باشد،نتیجه داد.او خیلی زود فهمید که جلال تحت نظر چند مراقب به مهمانی امده و نوکر قدیم منوچهر میرزا،زندانی علیرضا خان است،در حالی که قبلا تصور می کرد او از طرف نگین برای علیرضا خان پیامی آورده است.حالا قضیه کمی فرق کرده بود و ملیحه باید به هر شکل ممکن از حقیقت سر در می اورد.چرا جلال را زندانی کرده بودند؟علیرضا خان جلال را از کجا می شناخت؟اگر زندانی است چرا به مهمان می رود؟اینها سوالاتی بودند که ملیحه جوابی برای انها پیدا نمی کرد.با خود گفت:تنها راه،ملاقات با جلال است.او از قدیم با من آشنایی دارد و مرا خوب می شناسد.باید به او بگویم برای نجاتش آمده ام.لابد از خدا می خواهد کمکی برایش برسد.باید بفهمم چطور شده که او را گرفته و به اینجا اورده اند.بعد هم باید او راقانع کنم که هر چه را می گویم به سرور بگوید.نزدیکی های غروب جلال و همراهانش از خانه ای که در ان مهمان بودند،بیرون امدند.آنها خنده کنان به طرف قلعه می رفتند که از خم کوچه ملیحه بیرون امد و جلوی انها رسید،ایستاد و با لهجه مخصوصی گفت:بچه ها می بینم که خیلی سر حال هستید.خدا کند همیشه همین طور سر دماغ باشید.بیایید برای همه تان فال بگیریم و بگویم چه پیش می آید.فورا همه انها دور او حلقه زدند و دستهایشان را پیش بردند،فقط جلال بود که دستش را پیش نبرد و به دقت به چهره ملیحه خیره شد و در دل گفت:لعنت بر شیطان.صبح هم او را دیدم،ولی هنوز نشناخته ام.این دیگر چه جور حقه بازی است،حتما هدفی دارد،وگرنه هیچ آدم عاقلی جلوی یک مشت آدم لات را نمی گیرد که طالعشان را ببیند.ملیحه با اشاره فهماند که با او کار دارد.جلال به همراهانش که با التماس دستهایشان را دراز کرده بودند،نگاهی انداخت و گفت:دوستان،تنگ غروب است و این فالگیر بیچاره نمی تواند کف دستهای شما را ببیند

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۰۹٫۱۸ ۲۱:۰۲]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۰۵

خیلی دوست دارید طالعتان را ببینید،او را به قلعه ببریم.کسی که در آنجا متعرض ما نمی شود.آنجا زیر نور چراغ و سر صبر و با دل آسوده طالع تان را می بینید.خان هم که اینجا نیست که ایراد بگیرد.تازه این پیرزن قصه های خوبی هم بلد است و برایمان تعریف میک ند.در اتاق جلال چند پیه سوز روشن بود.مراقبین جلال چنان غرق حرفهای ملیحه شده بودند که یادشان رفت اول باید برای مهمان چیزی تهیه کنند.ملیحه ظاهره با دقت زیاد خطوط دست انها را می دید و طالعشان را بیان می کرد و به همه انها دلخوشی می داد و آرزوهایشان را که از چشمشان می خواند و حدس می زد به صورت سرنوشت و طالع آینده در مقابلشان مجسم می کرد.بعد از طالع بینی نوبت قصه رسید.سر سفره شام که با تکاپو و زحمت دو نفر از مراقبین فراهم شد،ملیحه تقسیم غذا را به عهده گرفت و مردان نیمه هوشیار نفهمیدند چطور شد که یکباره همه شان غلتیدند و تسلیم خواب سنگینی شدند.فقط جلال هنوز نشسته بود و در فکر بود که این زن کیست و اینجا برای چه امده است و از او چه می خواهد.وقتی ملیحه مطمئن شد که داروی خواب اورش اثر خود را کرده است و انها به خواب سنگینی فرو رفته اند،خود را به جلال نزدیک کرد و با لهجه مخصوصی که هیچ شباهتی به چند لحظه قبلش نداشت و به گوش جلال خیلی اشنا می امد پرسید:جلال،آیا مرا شناختی؟

ـ بخدا قسم هنوز نه از صبح تا به حال هم از این فکر بیرون نرفته ام. بگو ببینم تو کیستی و اینجا برای چه آمده ای؟

ملیحه پیشانی و دهان خود را باز کرد و صورتش را جلوی چراغ گرفت و گفت:

ـ حالا چی؟

ـ عجب! ملیحه باجی هستی. اینجا چه می نی؟ چطور فالگیر شده ای؟ چقدر خوب صدایت را عوض کرده ای. بگو ببینم برای چه به اینجا آمده ای؟

ملیحه با غرور خاصی گفت:

ـ آمده ام تور ا نجات بدهم.

ـ مرا نجات بدهی؟ از کجا می دانستی اینجا هستم؟

ـ فعلاً موقع این حرفها نست. من از چیزهایی خبر دارم که به عقل تو هم نمی رسد. حتی میدانم چرا به این روز افتاده ای.

البته ملیحه هیچ نمی دانست جلال چطور گرفتار شده است، به همین جهت هم تند تند حرف می زد که ک وقت جلال از او سوالی نکند که یک وقت جلال از او سوالی نکند که نتواند جواب بدهد و ضمن صحبت هایش نامی هم از محترم و شمس آفاق برد و همین باعث شد که جلال به اتماد کند و هاج و واج از او بپرسد:

ـ پس تو از همه چیز خبر داری؟

سپس به خود گفت:

«معلوم می شود آن قدرها هم به من اعتماد نداشته و این زن را مامور تعقیب من کرده. به هر حال هر چه می خواهد باشد. فعلاً باید از او استفاده کنم و خود را از این بند رهایی دهم. بموقعش جواب محترم و شمس آفاق را هم خواهم داد. اصلاً بترسم؟ مگر نه این که نگین به علت ارتباط من با محترم و شمس آفاق این روز و کلک را برای من جور کرد؟»

ملیحه که حرفهایش ته کشیده بود، ای این حرف جلال استفاده کرد و گفت:

ـ البته که خبر دارم. شمس آفاق و مترم بدون اجازه من آب هم نمی خوردند و هیچ موضوعی را از من پنهان نمی کنند.

جلال با قیافه حق به جانبی گفت:

ـ می بینی که من تقصیر ندارم و لابد بهتر می دانی که نگین چون فهمید من با محترم به نفع شمس آفاق زد و بند کرده ام، بدون معطلی مرا بدست این قولها سپرد و الان چندین روز است که گوشه این قلعه محبوسم و اگر خدا لطف نمی کرد و دل این چند نفر با من نرم نمی شد تا حالا از گرسنگی و سختی صد تا کفن پوسانده بودم.

باز هم جلال بدون اراده و اطلاعاتی به ملیحه داد که او خبر نداشت. حالا علت دستگیری و زندانی شدن او را می فهمید. آهی رضایت آمیز کشید و گفت:

ـ اینها را می دانم و احتیاجی به شنیدنشان ندارم. وقت تنگ است و ممکن است این رفقای عزیز از خواب بیدار شوند و حرفهای ما را بشنوند. اگر چیز تازه ای شنیده این زود تعریف کن.

ضمن این که این حرف را می زد باز نقاب خود را مرتب کرد و مجدداً به شکل فالگیر در آمد. جلال گفت:

ـ من جز این چهار دیواری و گاهی هم که اینها دلشان می سوزد و مرا به داخل ده می برد، جایی را ندیده و با کسی ارتباط نداشته ام که خبر تازه ای داشته باشم. خیال می کنم خود تو با این وضعی که درست کرده و کاری که پیش گرفته ای بهتر از من خبر داری و خوبتر می توانی کسب اطلاع کنی.

ـ عجب آدم ساده ای هستی. صحبت اینجا را نمی کنم. منظورم این است که از نگین و روابط او با علیرضاخان چه چیزهای تازه ای می دانی

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۰۹٫۱۸ ۲۱:۰۲]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۰۶

آن قدر از او و کارهایش خبر دارم که اگر لب تر کنم همه چیز را از دست خواهد داد. این دختر عیّار خیال کرده که با کمک خاله اش می تواند حریف من بشود من اسناد و برگه هایی از او در دست دارم که هیچ کس در خواب هم ندیده است، دیگر احتیاجی به اطلاع از روابط او با علیرضاخان ندارم. اگر عمری برایم باقی مانده باشد و از اینجا بیرون بروم که می دانم چه به روز او بیاورم. آنها هنوز مرا نشناخته اند و نمی دانند با چه کسی طرف هستند.

ـ این حرفها درست است، اما همانطور که خودت هم می گویی این اطلاعات و مدارک برای وقتی خوب است که تو اززندان بیرون بروی، والا موقعی که اینجا گرفتار هستی، همه این برگه ها و سندها یک پول سیاه هم نمی ارزند و برای خلاصی از اینجا هم برعکس آنچه علیرضاخان دارد.

ـ چه طوری؟

ـ مگر نه اینکه علیرضا خان دستور داده است تو را به اینجا بیاورد؟

ـ چرا.

ـ آیا او با تو دشمنی و خصومتی داشته؟

ـ نه، چه می خواهی بگویی؟

ـ می خواهم بگویم که او به دستور نگین تو را به اینجا فرستاده است، پس حتماً بین آنها رابطه ای وجود دارد. ما که می دانیم نگین شیرازی با خان ایلات فارس قوم و خویش نیست، پس حتماً بین آنها رابطه عاشقانه ایجاد شده و علیرضاخان امر معشوقه خود را اجرا کرده و دستور دیگری تو را داده است. حالا فهمیدی؟ خوب گوش کن که آزادی تو در گرو همین داستان است. علیرضاخان نامزدی دارد که ساکن همین قلعه است. لابد تا به حال نام او را شنیده ای.

ـ حتماً سرور را می گوئی. بله اسمش را شنیده ام و حتی می دانم که چند روز دیگر آنها می خواهند عروسی کنند.

ـ سرور عاشق بی قرار علیرضا خان است. علیرضا خان هم قبل از دیدم نگین عاشق دختر عمویش بود، ولی از وقتی چشمش به سوگلی حاکم افتاد، یک دل نه صد دل عاشق او شد. حالا هم چنان حال و روزی پیداکرده که دوا و درمان هیچ حکیمی خوبش نمی کند. از طرفی نگین هم عاشق علیرضا خان شده است و شب و روزش را نمی فهمد.

در اینجا جلال دیگر نتوانست طاقت بیاورد و فریاد زد:

ـ نگین به بزرگتر از اینها هم اعتنایی نمی کند چطور ممکن است به یک مرد دهاتی دل بازد. حتماً اشتباه می کنی.

ملیحه با خونسردی و آرامش گفت:

ـ صبر کن برادر. آن قدر تند نرو من نگین را بهتر از تو می شناسم. لابد می گویی او که برای منوچهر میرزا حتی تره هم خرد نمی کند، چطور عاشق یک دهاتی شده؟ تو زن نیستی و خبر نداری که زنها چه سلیقه های عجیب و غریبی دارند. تازه منوچهر میرزا یکی از هنرهایی علیرضاخان را هم ندارد. از نظر قیافه، قد و قواره، مردانگی، شجاعت و هزار هنر دیگر چطور او را با منوچهر میرزا ترسو و متکّبر و هرزه مقایسه می کنی؟ زنها وقتی عاشق بشوند از مال و جاه و همه چیز می گذرند. در هر حال وقت تنگ است و الان نره غولها بیدار می شوند. نفهمیدم تو بالاخره میخواهی از این خراب شده بیایی بیرون یا نه؟

ـ معلوم است که می خواهم . مگر آدم عاقل هم زندان را دوست دارد؟ من می خواهم هر طور شده فرار کنم.

ـ حرف مزخرف نزن اگر می شد فرار کنی تا به حال کرده بودی.

ـ پس چه کنم؟ راه چاره چیست؟

ـ من کسی را پیدا کرده ام که روی آنها نفوذ دارد و اگر تو نقشت را خوب بازی کنی آزاد می شوی.

ـ او کیست و چه باید کرد؟

ـ سرور نامزد علیرضاخان و عیال آینده او اینجاست. من او را نزد تو می آورم. سهی کن با شوالانش گیج و مات نشوی. هرچه پرسید درست و حسابی جواب بده و حتی اگر شد قسم هم بخور.

ـ او چه خواهد پرسید؟

ـ معلوم است که درباره رابطه نامزدش علیرضاخان و نگین سوال می کند. به او بگو که خودت نگین و و علیرضاخان را دیده ای که مدام در شکارگاه با هم به گردش می رفتند. سعی کن تا می توانی به موضوع شاخ و برگ بدهی. به او بگو که علیرضاخان و نگین قرار است در شیراز همدیگر را ببینند و با هم زن و وهر شوند. خلاصه هر چه عقلت می رسد بگو.

ـ عجب ماموریت دشواری بر عهد من می گذاری.

ـ من تو را خیلی زرنگتر از این حرفها می دانستم. به من نگو که تازگی پرهیزکارشده ای و بلد نیستی دروغ بگویی. مطمئن باش جز این، راهی برای خلاصی تو وجود ندارد. بعد هم قول بده که بمحض رهایی از اینجا با کمال صداقت به شمس آفاق کمک و خطای گذشته خود را جبران کنی.

شنیدن نام شمس آفاق تا حدّی جلال را مطمئن کرد که ملیحه از طرف او و محترم مامور نجات او شده است و گفت:

-طوری جریان معاشقه نگین و علیرضا را برایش تعریف کنم که فریادش بلند شود هر چند نمی دانم این ماجرا چه ربطی به خلاصی من دارد.
-آفرین!و من هم به او می گویم که علیرضاخان به دستور نگین تو را به زندان انداخته است. مطمئن باش سرور هیچ قت حاضر نخواهد شد دشمن رقییبش در زندان بماند مخصوصا اگر به او بگوئیم که تو با آزاد شدن از اینجا می توانی اخبار تازه ای از نگین بیاوری و در شیراز مراقب اعمال از علیرضاخان که حتما چند روز دیگر به آنجا می رود باشی.

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۰۹٫۱۸ ۲۱:۰۳]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۰۷

کم کم مراقبین جلال به هوش آمدند و دیدند که زن فالگیر دارد از کف دست جلال فال او را می گیرد.
*فردای آن شب نزدیک طهر ملیجه و سرور باز هم در کنار چشمه با هم ملاقات کردند و ملیحه نشانی های جلال را به دختر داد و گفت:
-اگر بتوانی در خلوت با او ملاقات کنی جزئیات همه چیز را به تو خواهد گفت چون او با چشم خود شاهد و ناظر همه چیز بوده است.
-محلش کجاست؟
-نزدیک خودتان در یکی از اتاقهای پایینی قلعه اربابی.
-چه کسی و به جواب همه سوالات شما را می دهد من همین قدر می دانم کع کسی نباید از راز آندو با خبر شود و لابد این مادر مرده خبر داشته.
سرور می خواست هر چه زودتر مردی را که شاهد دیدارهای نامزد عزیزش با زن دیگری بوده است ببیند برای همینظهر همان روز تدارک ملاقات با جلال زندانی را دید و با نفوذی که در قلعه داشت خیلی زود توانست مراقبین را از اطراف خود دور کند و یکراست به سراغ او برود.
جلال در حالی که بین خواب و بیداری بود صدای خش خش لباس زنانه ای را شنید و جون چشمهایش را باز کرد در آستانه اتاق خود دختر جوانی را دید.
۱۶کوه پلنگان جز یکی دو معبر بسیار خطرنا راهی برای عبور نداشت و مر کسی جرأت می کرد از دامنه آن خود را به قله های مرتفع کوه برساند. علاوه بر تنگی معابر وجود حیوانات وحشی مخصوصا پلنگ های در نده همه را به وحشت می انداخت .همه ساله تعدادی از چوپانها که برای چرای گوسفندان خود مسافتی زیادتر از معمول از ابادی دور می شدند و یا دهقانهایی که برای چیدن گیاه و علف به ارتفاعات می رفتند گرفتار پلنگهای خونخوار می شدند و کمتر پیش می آمد که جن سالم به در ببرند و به منزل مراجعت کنند . پیرمردان دهکده پلنگان این حکایتها را برای جوانان خود می گفتند و آنها را از رفتن به قلل بلند بر حذر می داشتند ولی با وجود این بعضی از جوانها به طمع دست یافتن به پوست زیبای پلنگ که در شهر به قیمت خوبی خریده می شد خود را به خطر می انداختند .از اهالی ده چند نفر بودند که معابر تنگ کوه را خوب می شناختند و مخصوصا به نقاط خطرناک آشنا بودند.
علیرضا از کوه پلنگان خیلی چیزها شنیده بود و اهالی این ده چند پوست قشنگ و بزرگ پلنگ هم به او پیشکش کرد بودند اما خودش تا به حال به کوه پلنگان نیامده بود و نمی دانست آنجا چه جور جایی است .او در خیال خود آنجا را کوهی پر از حیوانات تصور کرده بود و چون آخرین راه نجات را نابودی خویش به دست یک حیوان وحشی می دید نیمه شب بدون خبر کردن همراهان از جا برخاست و در حالی که فقط مسلح به یک خنجر کوتاه و محکم و یک چوبدستی بود سربالایی کوه را در پیش گرفت و در نور خوشرنگ ماه به راه افتاد . هر چه بالاتر ی رفت راهپیمایی مشکلتر و آهسته تر می شد تا وقتی که با همه قدرت و نیرومندی ازرفتن بازماند و روی تخته سنگ بزرگی نشست و در سکوت شب به آسمان بالای سر خود خیره شد.
در دور دست مادر پیر و نامزد زیبایش را می دید که منتظر بازگشت او مشغول تدارک عروسی بودند چشمهای پراز اشک نگین در لحظه وداع آنی از خاطر او نمی رفت .با خود گفت:
اینجا چه می کنی ؟ مقصودت چیست؟ دل تو در دام کسی است که با هزار قی و بند گرفتار جای دیگری است .قلبی به خاطر تو می تپد که پاک تر و صاف تر از آن در نیا وجود ندارد. دیوانه شده ای؟ خیلی ها هستند که تو را دوست دارند . تو هم آنها را دوست داری .مگر همین دوست داشتن و دوست بود نبرای زندگی کفایت نمی کند؟ چه نعمتی از این بالاتر و چه موهبتی ازاین بزرگتر؟ نه !آن را که من دوست دارم ستم به دامانش نمی رسد و یقین هم ندارم که مرا دوست دارد. آن که مرا دوست دارد و می خواهد دل من به سویش نمی رود .این زندی ابدا ایده ندارد. وجدان من اجازه نمی دهد چشم طمع به همسر دیگری بدوزم و گیریم که روزی به وصال او هم برسم سرور را چه کنم؟

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۰۹٫۱۸ ۲۱:۰۴]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۰۸

در خیالات دردآلود خود سیر می کرد و داشت در تب می سوخت.
ناگهان جلوی روی خودش حیوانی را دید که به او چشم دوخته بود. با خود گفت:
مطمئنم که مرا با یک ضربه خرد خواهد کرد و در یک لحظه جان خواهم سپرد .قطعا همراهانم به دنبال من می ایند و از دیدن لباسهایم پی به سرنوشتم می برند .این مرگ هیچ عیبی ندارد و هیچ کس فکر نمی کند که من مخصوصا خود را به چنگال پلنگ افکنده ام .همه خواهند گفت شکارچی شکا شد. حریف هم حریف کم زوری نیست که شکست در مقابلش سر شکستگی باشد.
اما معلوم نشد چرا بمحض این که حیوان به سوی او پرید علیرضاخان دست به کمرش برد و کارد شکاری کوتاهش رااز غلاف بیرون کشید و دودست را بالای سر نگاه داشت. حیوان خیز برداشت و روی سر علیرضاخان فرود آمد و کارد بران و تیز تا قبضه در جگرگاه او فرور فت اما وزن سنگشن او موب شد که دست نیرومند علیرضاخان طاقت نیاورد و خم شود و او از پت به زیمن بیفتد.
علیرضاخان برای یک لحظه چشمهایش را بست و با زندگی وداع کرد او نمی دانست که پلنگ هم تعادل خود را از دست داده است وگرنه به او فرصت خداحافظی نمی داد.یک وقت متوجع شد که دارد با قدرتضربات دیگری به پلنگ می زند.
همراهان علیضاخان وقتی از خواب بیدار شدند و او را در بین خود نیافتند بشدت مضطرب شدند.اضطراب آنها بیشتر به خاطر شایعاتی بود که در مورد اختلال حواس علیرضاخان شنیده بودند.همه جا را گشتند ولی از او نشانی ندیدند .سرانجام نزدیک ظهر چوپانی که گله خود را برای شب بیرون برده بود به ده آمد و چون وضع آنجا را غیر عاادی دید از علت پرسید .ماجرا رابه او گفتند و او گفت:

-نزدیک صبح یک نفر را دیدم که چوب به دست بطرف پرتگاه دوم رفت.فکر کردم اشتباه میکنم چون هیچ آدم عاقلی آنجا نمیرود.
حرفهای چوپان خیلی زود به گوش همراهان علیرضا خان رسید و بخصوص رامین خان پسر عموی او که بسیار به علیرضا خان علاقه داشت با عجله راه افتادند و همراه چوپان که راه را خوب میشناخت به کوه پلنگان رفتند.
علیرضاخان کمی چشمهایش را باز کرد و دید سرور بالای سرش نشسته است و شربتی را آرام آرام در حلق او میریزد.با یک نگاه فهمید که سرور خیلی رنج برده و بیداری کشیده است.چشمهای سرخ او مانند دو کاسه خون و گواه بیدار خوابی های او بودند.
راستی هم سرور هشت شبانه روز بود بالای سر محبوب خود نشسته و از او پذیرایی کرده بود.او فقط ساعاتی را که مادر علیرضا خان بالای سر پسرش می آمد استراحت میکرد.در این ۸ روز علاوه بر عذاب جسمی سرور متحمل سخت ترین رنجهای روحی هم شده بود.علیرضا خان دائما هذیان میگفت و نام نگین را به زبان می آورد.سرور این حرفها را میشنید و سخنان زن فالگیر را بیاد می آورد و خون دل میخورد اما حتی یک لحظه هم از انجام وظایف غافل نمیشد و پرستاری علیرضا خان را هم به کس دیگری واگذار نمیکرد.او شبها تا صبح بیدار میماند و بر بالین محبوب اشک میریخت.
سرور قسم خورده بود تا وقتی که علیرضا خان حالش خوب نشود از خود فداکاری و از خود گذشتگی نشان دهد و بر بالین این محبوب بی وفا بنشیند زحمت بکشد بیدار خوابی و سختی را تحمل کند نذر و نیاز کند تا بیمار بهبود یابد سپس سر به کوه و بیابان بگذارد و ترک یار و دیار کند.
شب از نیمه گذشته بود که علیرضا خان به هوش آمد.چشم از هم گشود و سرور را بالای سر خود دید دهان باز کرد تا حرفی بزند و سوال بپرسد ولی درد شدیدی در گلو و دهان خود احساس میکرد.بخود تکان داد تا برخیزد و بنشیند که سوزش زیادی در بازوان و سینه حس کرد.با تعجب سرور را دید که انگشت به روی بینی نهاده و او را به خاموشی و ارامش دعوت میکند.هیچ بیاد نمی آورد از چه موقع به رختخواب افتاده و چه موقع به اتاق او آمده است.افکار او طوری پریشان و حواسش بقدری مغشوش بود که هیچ نمیتوانست خاطرات خود را منظم و گذشته ها را در ذهن خود مجسم کند همینقدر که چشمهای اشک الود سرور و صورت غمگینش را دید با هزار زحمت پرسید:چه شده؟
درد و سوزش شدیدی در سینه و سنگینی زیادی در سر احساس میکرد.سرور قاشق شربت را به لبان او نزدیک کرد و گفت:آرام باش به شکر خدا حالت بهتره شده و بهتر هم خواهد شد.کمی مجروح شده ای.ولی زخمهایت دارند خوب میشوند.

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۰۹٫۱۸ ۲۱:۰۴]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۰۹

مجروح شده ام؟کجا؟
-در شکار زخمی شدی ولی به شکر خدا به موقع نجاتت دادند.
کم کم پرده خاموشی از روی ذهنش عقب رفت.حالا یادش می آمد که با پلنگ گلاویز شده بود که همراهانش به موقع به کمکش آمدند.یادش آمد که خیال خودکشی به سرش زده بود اما نمیدانست چطور نجات پیدا کرده است.میدانست که نامزدش بسیار رنج برده و زحمت کشیده و حتما بهبود او مرهون زحمات دختر عموی فداکارش بود.موجی از عواطف و احساسات سراسر وجود او را د رگرفت و قلبش را بشدت فشرد.همه خاطرات زیبای کودکی و نوجوانی از جلوی چشمهایش رژه رفتند.یادش آمد که چطور در باغ و بیشه دنبال هم میدویدند و چطور با نگاههای معصومشان به یکدیگر راز دل میگفتند اما سرور احساس چندان خوشایندی نداشت و دائما حرفهای زن فالگیر حرفهای جلال و هذیانهای علیرضا خان آزارش میدادند.سرانجام طاقت نیاورد و با تحمل عذاب زیادی پرسید:آیا راست میگفتی و هنوز مرا دوست داری؟
-چطور د راین موضوع تردید میکنی؟تو قوت قلب و مایه امید من هستی چرا این سوال را میکنی؟
سرور میخواست فریاد بزند و دلایلش را بگوید اما ملاحظه حال او را کرد و جوابی نداد.بی بی که از هوش آمدن پسرش مطلع شده بود با عجله خود را به اتاق او رساند بوسه ای بر پیشانی او زد و گفت:پسرجان بعد از خدا من از این دختر عزیزم ممنونم.اگر مراقبتهای او نبود تو از چنگال این جراحتهای مهلک نجات پیدانمیکردی.فقط عشق پاک این دختر بود که تو را نجات داد.پسرم خداوند شما دو نفر را برای یکدیگر آفریده.زودتر از جا بلند شو و دست نامزدت را بگیر و به خانه بخت ببر بزرگ و کوچک در انتظار روز عروسی شما هستند.
سرور از شنیدن این حرف برافروخته شد و به علیرضا نگاه کرد تا واکنش او را ببیند و با کمال تعجب دید که او از شادی سر از پا نمیشناسد.واقعا گیج شده بود و بین وقایع گذشته و حرفهای دیگران با حالا فعلی علیرضا خان هیچ تناسبی نمیدید.
آنروز برای اولین دفیعه پس از ۸ روز علیرضا خان توانست غذایی بخورد و جانی بگیرد.سرور زخمها و جراحتهای او را دوباره باز کرد و مرهم گذاشت و چون خیالش تا حدی آسوده شد به اصرار بی بی برای استراحت به اتاق خود رفت.علیرضا خان وقتی با مادرش تنها شد گفت:مادر چه شده که سرور از من میپرسد که ایا او را دوست دارم یا نه؟مگر او به عشق من تردید دارد؟
بی بی ماجرای زمان بیماری را برایش بازگو کرد و گفت در تمام مدت نام نگین را بر لب می آورده است.
تاثیر شنیدن نان نگین بقدری بود که علیرضا خان نفسش به تنگی افتاد و ضربان قلبش شدید شد.با صدای فریاد بی بی سرور که تازه داشت چشمش گرم میشد به اتاق علیرضا خان دوید و وقتی ماجرا را شنید در حالی که گریه میکرد گفت:بی بی !میبینید که او در دل گرو دیگری دارد.من چه میتوانم بکنم و چه کاری از دستم ساخته است؟
-دخترجان از دست او عصبانی نشو.این فقط تو هستی که میتوانی او را نجات بدهی و چشم امید من فقط بسوی توست.البته حق داری ولی کم صبر داشته باش.
-بی بی جان مگر میشود بزور در قلب کسی عشق ایجاد کرد؟من هزار کار هم بکنم او آن کسی را که دوست دارد فراموش نخواهد کرد.
-یک جو صبر همه کارها را درست میکند.
-چقدر صبر کنم؟نتیجه چند سال صبر و انتظار این است که حالا انگشت نمای خاص و عام شوم.من از اینجا میروم تا این سر و صداها را نشنوم و این ناملایمات را تحمل نکنم.
سپس بی آنکه دیگر سخنی بگوید از جا برخاست و به اتاق خود رفت.
مادر بیچاره هر چه دعا بلد بود خواند و از شربتهایی که بالای سر بیمار بود قطره قطره به دهان او ریخت.کم کم حال علیرضا خان بهتر شد و چشمهایش را باز کرد و وقتی علت غیبت سرور را از مادرش شنید چنان آهی کشید که مادرش را به گریه انداخت.سپس ارام گفت:مادر من غیر از تو کسی را ندارم سرور هم که از من روی گردانده است.مطمئنم همه مرا مردی بی غیرت و بی حمیت خواهند دانست.فقط تو هستی که غصه مرا میخوری و مرا از خود نمیرانی بگو چه کنم؟
مارد که حرفهای فرزند چون خنجری به دلش فرو میرفت گفت:آقا قول میدهی هر چه بگویم عمل کنی؟
-هر چه بخواهی میکنم جز یک کار.
-آن یک کار چیست که نمیتوانی؟
و چون پاسخی از پسرش نشنید ادامه داد:باید بر خودت مسلط شوی و آنچه را که در قلبت میگذرد بر زبان نیاوری و برای عروسی آماده شوی.
-عروسی؟عروسی با کی؟
-میخواستی عروسی با کی باشد؟با دختر عمویت نامزدت با سرور.
-ولی گفتم که فقط همین کار را از من نخواهید.
-صبر کن پسرجان من نگفتم مهر نگین را فراموش کن.

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۰۹٫۱۸ ۲۱:۰۵]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۱۰

عجب حرفی میزنی مادر.چطور عشق نگین را فراموش نکنم و با سرور عروسی کنم؟اینقدر پسرت را پست میبینی که دروغ بگوید و حقه بازی کند؟

– پسر جان ، نمی فهمی که این عشق بی حاصل هیچ نتیجه ای ندارد؟
وصال نگین برای تو خواب و خیالی بیش نیست. وقتی با سرور ازدواج کنی اوضاع رو براه می شود. خداوند مهر زن و شوهر را پس از بسته شدن عقد ازدواج در قلب هم ایجاد می کند.
– نه مادر ، هزار بار نه ، من نمی توانم با سرور عروسی کنم . علاقه من به او علاقه برادر به خواهری عزیز است. من نمی توانم به چشم زن و همسر به او نگاه کنم.
– گوش کن پسر جان . عقلت را از دست نده. درست و حسابی فکر کن. آیا تو حاضری آبروی چند ساله خانواده ات از بین برود؟ آیا می خواهی همه مان را انگشت نمای خاص و عام کنی؟ به هیچ کس رحم نمی کنی به اسم و رسم پدرت رحم کن. او زیر خاک نگران کارهای توست. من چیزهایی را می دانم که تو نمی دانی
– مثلا چه چیزهایی؟
– جرأتش را داری که برایت بگویم؟
– بگو چه شده؟
– سرور خیال دارد از اینجا برود. می دانی که اگر او فرار کند سیل تهمت و افترا به سر ما خواهد بارید و دیگر آبرویی برایمان نمی ماند؟
علیرضا خان ساکت شد و در اندیشه های دور و درازی فرو رفت. مادرش هم به احترام او سکوت کرد و حرفی نزد. دقایقی چند در سکوت محض گذشت. بالاخره علیرضا خان گفت :
– بسیار خب . با سرور عروسی می کنم. شاید مقدر این بود که از چنگال شیر و پلنگ و باران گلوله جان به در ببرم و این طور بمیرم.بی بی که معنی حرفهای او را نمی فهمید طاقت نیاورد و با اضطراب پرسید :
– بمیری؟ چرا بمیری؟ دو سه روز دیگر زخمهایت خوب می شوند به سلامت از جا بلند می شوی و دست عروست را در دست میگیری و همه این خیالات پوچ و بی معنی را فراموش می کنی
– بله مادر جان. زخمهای ظاهری خوب می شود ، اما زخم درونی هیچ وقت خوب شدنی نیست. به هر صورت قبول کردم که با سرور عروسی کنم. دیگر چه می خواهید؟
بی بی دیگر معطلی را جایز ندانست. از جا بلند شد و رامین خان پسرعموی علیرضا خان ، کدخدا و مباشر قلعه را احضار کرد تا هر چه زودتر بساط عروسی را راه بیندازند و جارچی ها را به آبادی های اطراف بفرستند و ساز زن ها و دهل زن ها را خبر کنند. او به قدری عجله داشت که تاریخ عروسی را هم چهارشنبه دیگر که مصادف با تولید یکی از امامان بود قرار داد
رامین خان به قدری از شنیدن این مژده خوشحال شد که فورا در صدد اجرای دستورات زن عموییش بر آمد و همان شبانه چند نفر قاصد را به اطراف فرستاد و سه چهار نفر جارچی را هم مأمور جار زدن در داخل ده کرد.

*

سرور مدتها بود خواب راحتی نکرده بود و به محض اینکه به رختخواب رفت ، خوابش برد . بالاخره با صدای ساز و دهل از خواب بیدار شد. آهسته از خانه بیرون آمد و از دختری که در آن نزدیکی بود پرسید :
– چه خبر شده؟
دختر نیشش را تا بناگوش باز کرد و گفت :
– خاتون جان! اینها برای جشن عروسی شما می رقصند و شادی می کنند
– جشن عروسی من ؟ عقلت کم شده دختر؟
– شما که باید بهتر از ما خبر داشته باشید . به خدا از دیشب که این خبر را شنیده ایم خوابمان نبرده . همه اهالی ده منتظر عروسی شما هستند ، چون همه شما را دوست دارند.سرور که به شدت متأثر شده بود به طرف چشمه رفت تا آبی به سر و صورت خود بزند و کمی فکر کند. لب چشمه در خیالات دور و درازی فرو رفته بود که ناگهان احساس کرد دستی روی شانه اش قرار گرفت. برگشت و زن فالگیر را دید. ملیحه با چنان زبان چرب و نرمی دل دخترک را به دست آورده بود که سرور از دیدن او واقعا خوشحال شد و او را کنار خود روی سنگی نشاند و ماجرای شب گذشته را از سیر تا پیاز برایش تعریف کرد . زن فالگیر با دقت به حرف های سرور گوش داد و سپس با قیافه ملایم و مهربانی به خود گرفت و گفت :
– به خدا ! دختر جان محبت تو مرا پایبند کرده. هیچ وقت سابقه نداشت من بیشتر از دو سه روز جایی بمانم ، ولی الان به خاطر تو بیشتر از یک ماه است که اینجا مانده ام.ما کولی ها باید همیشه سیار باشیم . یک جا که بمانیم دلمان میگیرد و روحمان خفه می شود ، اما چه کنم که از دیدین وضع تو و از شنیدن ماجرای زندگیت نزدیک است دیوانه شوم. وقتی تو را به این حال می بینم و عذاب روحی تو را مشاهده می کنم مثل این است که خودم را در آتش سوزانی انداخته ام.
– مادر جان. من هم تو را مثل مادر خود می دانم و میبینی که هیچ رازی را از تو پنهان نمی کنم. حالا بگو تکلیف من چیست؟ آیا باید به این سرنوشت تسلیم شوم خودم را به دست حوادث بسپارم؟

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۰۹٫۱۸ ۲۱:۰۵]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۱۱

نه دخترم ، من کی گفتم با این زندگی بساز ، منتهی فکر کردم شاید راهی که پیش پایت می گذارم به مذاقت خوش نیاید و نتوانی از زاد و بوم خود دل بکنی ، والا دنیا برای انسان تنگ نیست و روی زمین خدا آن قدر جاهای خوب و دلپذیر هست که حساب ندارد و این قیدها را دور بریز و راه بیفت. به جان خودت قسم نمی گذارم ذره ای زحمت و عذاب بکشی. اگر هم خیال می کنی که دلت برای اینجا تنگ می شود اشتباه است. از قدیم گفته اند آنجا خوش است که دل خوش است
صدای زن فالگیر مثل آهنگ موسیقی مطبوعی گوش او را نوازش می داد. ملیحه حس کرد حرفهایش در دخترک اثر کرده است و برای آن که اثر حرفهایش از بین نرود و پشیمان نشود. ادامه داد :
– دخترم آزادی و آسودگی در اختیار همه هسا. اینها نعمت هایی هستند که در انتظار اشخاص با اراده و مصمم هستند ، تنها باید انسان بخواهد و به جایشان برود. یک جو اراده و یک ذره تصمیم ، همه چیز را درست می کند . خودت فکر کن. سالهای دراز ، کنج یک اتاق تنها نشستی و بندگی مردی را قبول کردی که مرغ دلش هر ساعت جایی فرود می آید
فایده اش چیست؟
در اینجا سرور ناگهان با صراحت گفت :
– هیچ! تو راست می گویی. ای کاش زودتر تو را دیده بودم و عمر عزیزم را این اندازه تلفن نمی کردم
– نه دختر جان ، هنوز دیر نشده . به شکر خدا هنوز جوان و زیبا و قشنگی. الان درست موقعی است که دنیا به روی تو لبخند می زند تو هم به او لبخند بزن. تو هم خوش باش
سرور که دیگر از شادی سر از پا نمی شناخت از جا برخاست و فریاد زد :
– ننه جان. هر جا بگویی با تو می آیم . فردا شب کنار بیشه بیرون آبادی منتظرم باش . من مقدمات کار را فراهم می کنم و با هم خواهیم رفت. می رویم به جایی که آزادی در انتظار ماست. فقط قول بده که همیشه با من خواهی بود و از من جدا نخواهی شد
– دختر جان ، همه حرف همین جاست. من عادت نکرده ام خود را مقید م پایبند کسی کنم و آزادی خود را به هیچ قیمتی از دست نمی دهم
بهتر است هر دو آزادی خود را حفظ کنیم.. تا وقتی دلمان می خواهد با هم هستیم هر وقت از یکدیگر خسته شدیم بخوبی و خوشی از هم جدا می شویم. خیال نمی کنم چنین روزی پیش بیاید ، اما چون کسی آینده را ندیده است و نمی تواند بگوید فردا چه خواهد شد مجبورم این حرف را بزنم
این حرف مقام ملیحهه را در ذهن سرور چندین برابر بالا برد و گفت :
– قبول دارم. فردا شب قبل از بیرون آمدن ماه را می افتیم و تا قبل از صبح از دسترس تعقیب کنندگان دور خواهیم شد. آیا تو می توانی سواری کنی؟
– من همه کاری بلدم. از بچگی هم اسب سوار می شدم و هنوز هم قدرت دارم مدتهای مدید روی اسب بنشینم. اما از این حرفها گذشته تو آن مرد زندانی را که آن شب ملاقات کردی و حقایقی را برایت گفت به یاد داری؟
– چطور می شود او را فراموش کنم؟ همیشه جلوی چشمم می آید.ملیحه با عیّاری هر چه تمام تر پرسید :
– آیا سخنان او راست بود و حرفهایی که زد حقیقت داشت؟
سرور آه سوزناکی کشید و گفت :
– بدبختانه همه حرفهایش راست بودند.
– پس بنابراین آن بنده خدا به گردن تو حق دارد. او بی جهت در حبس گرفتار شده. نمی خواهی آزادش کنی؟ اگر این کار را بکنی به دردمان هم می خورد، چون برای کارهایمان یک نفر لازم داریم، چه بهتر که از این شخص استفاده کنیم و آزادی او را به او بازگردانیم.سرور فکری کرد و گفت:
– بسیار خوب سعی می کنم او را نجات بدهم.

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۰۹٫۱۸ ۱۷:۰۴]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۱۲

سرور موقعی که وارد اتاقش شد، داشت از تعجب شاخ درمی آورد. همه اتاق را با گل و سبزه و پارچه های رنگی زینت کرده بودند. دود غلیظ اسپند فضای اتاق را پر کرده بود و دو لاله دو طرف آئینه ای که روی سجاده ترمه ای گذاشته بودند، می سوخت و یک قرآن هم مقابل آئینه گذاشته بودند. سرور با حیرت پرسید:
– اینجا چه خبر است؟
بی بی خنده بلندی کرد و گفت:
– یعنی تو نمی دانی که عروسی توست؟ عروسی تو و پسرعمویت.سرور مات و مبهوت نگاهش کرد و گفت:
– بی بی. شما هم حق مادری به گردن من دارید هم حق پدری و من دلم نمی خواهد روی حرف شما حرفی بزنم، ولی برایم مسلم شده است که علیرضاخان در کنار من سعادتمند نخواهد شد.
– دخترجان. همه اینها خیالات است. وقتی با هم ازدواج کردید به این خیالات پوچ می خندید. مگر تو نمی گفتی که حاضر به همه نوع فداکاری هستی؟ بیا و فداکاری کن و هیچ حرفی نزن. کارها خود به خود درست می شوند.سرور متوجه شد که ابداً حریف بی بی نمی شود، برای همین سکوت کرد و با خود گفت:
«فردا شب که رفتم موضوع خود به خود حل می شود و علیرضاخان هم نفس راحتی می کشد. بی بی هم بعد از چند روز همه چیز را فراموش می کند. خدای من هم بزرگ است. من عشق و امیدم را همین جا می گذارم و به دنبال سرنوشت خود می روم.»بی بی سکوت سرور را علامت تسلیم و رضا دانست و با خود گفت:
«این جوانها دیوانگان بی آزاری هستند که مصلحت خود را تشخیص نمی دهند.»و از جا بلند شد و برای تهیه مقدمات عروسی به راه افتاد. مادر بیچاره دلش می خواست عروسی یگانه پسرش هرقدر ممکن است مفصل و مجلل باشد.حال علیرضاخان هم بهتر شده بود و طبیب اجازه داده بود که در بستر بنشیند. بی بی این بهبودی را نتیجه درایت خود و نزدیک شدن روز عروسی می دانست. هیاهو و غوغای عجیبی در ده بر پا بود و هر کسی کاری به عهده گرفته بود. دختران جوان لباسهای رنگارنگ خود را از صندوق ها بیرون کشیده بودند. آشپزها دیگهای بزرگ و حلقه دار را باز گذاشته و به همه وعده داده بودند که یک هفته تمام شکمی از عزا درخواهند آورد. سرور این همه را می دید و کلمه ای حرف نمی زد. آن شب زودتر از همیشه به رختخواب رفت، زیرا فردا راه پیمایی طولانی ای پیش رو داشت.فردا صبح بمحض طلوع آفتاب و روشن شدن هوا، لب چشمه رفت و باز ملیحه را دید که وعده روز قبل را یادش آورد. پنهان از چشم نزدیکان به جمع آوری آنچه که به نظرش ضروری می رسید، پرداخت و مخصوصاً بیشتر یادگاری های دوران کودکی خود را جمع کرد و در خورجینی که برای این منظور تهیه کرده بود گذاشت. چند تکه جواهر و چند کیسه اشرفی را هم که علیرضاخان هر سال بابت حق املاکش به او می داد، در خورجین جا داد، سپس سراغ اتاق دورافتاده که جلال در آن زندانی بود رفت. زندانبانان از شوق عروسی قریب الوقوع اربابشان چندان توجهی به جلال نداشتند. او که کنجکاوی کسی را برنمی انگیخت به سراغ جلال رفت و موضوع فرار را برایش شرح داد و کلنگی را که زیر چادرش پنهان کرده بود به دستش داد و گفت:
– شب خودت را به دیوار پشت قلعه برسان. زندانبان ها با تو کاری ندارند، چون به آنها دستورات لارم را داده ام، ولی در محوطه آفتابی نشو. شب آن دیوار را سوراخ کن و به پشت آن بیا. آنجا سه اسب آماده است. یکی را سوار شو و با دوتای دیگر کنار باغ بیشه بیا. من و زن فالگیر آنجا هستیم.سرور دیگر کاری نداشت و باید منتظر غروب می شد. بقیه روز را با نوشتن نامه به علیرضاخان و بی بی گذراند و از آنان عذرخواهی و خداحافظی کرد.خورشید غروب کرده بود که سرور خورجین را برداشت و آرام خود را به محل ملاقات با ملیحه رساند. او از موفقیت خود هم خوشحال و هم مضطرب بود و در عالم عجیبی سیر می کرد. اگر در آن موقع کسی پیدا می شد و او را از تصمیم خود منصرف می کرد، قطعاً برمی گشت، ولی متأسفانه چنین کسی در اطراف نبود. صدای پای چند اسب از دور به گوش رسید و برق خوشحالی از چشمان ملیحه جستن کرد. با ذوق محسوسی که قادر به مخفی کردن آن نبود گفت:
– آمد! اسبها را آورد.سرور ناگهان حس کرد به سوی سرنوشت نامعلومی می رود. کاش کسی می آمد و جلوی او را می گرفت. دلش می خواست همه از فرار او مطلع شده و دنبالش آمده باشند، اما خبری نبود. خورجینش را پشت اسبی بستند و زن فالگیر او را تشویق کرد وقت را تلف نکند و راه بیفتد. دیگر فکر سرور کار نمی کرد. جلال همین که چشمش به ملیحه افتاد، قضایا را فهمید و در دل به استادی او آفرین فرستاد. جلال از این که دختری به این زیبایی همسفرش شده بود سر از پا نمی شناخت و در دل برایش هزاران نقشه شیطانی می کشید، اما سرور نه حرف می زد نه مغزش قدرت تفکر داشت. بی اراده پیش می رفت و حرفهای زن فالگیر توی گوشش مثل مگس وزوز می کرد.سه روز و سه شب راه رفتند تا از قلمرو علیرضاخان خارج شدند. جلال با خوشحالی گفت:

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۰۹٫۱۸ ۱۷:۰۵]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۱۳

– مژده بدهید. دیگر سواران علیرضاخان نمی توانند به ما آزاری برسانند. ما حالا حوالی شهر اصفهان هستیم؟
ملیحه به اعتراض گفت:
– ما را به اصفهان چه کار؟ ما قرار بود به شیراز برویم.
– سر راه شیراز از ایلات علیرضاخان پراکنده هستند و برایمان مشکل ایجاد می شد. ما از این راه آمدیم که زودتر به اصفهان که محل امنی است برسیم. چند روزی که استراحت کردیم، می توانیم با خیال راحت هر جا که دلمان بخواهد برویم.آن شب را در یک کاروانسرای شاه عباسی گذراندند. سرور بمحض این که سرش را زمین گذاشت، خوابش برد، ولی ملیحه برخلاف او خوابش نمی برد و افکار عجیب و غریبی در ذهنش می گذشت و ناراحتش می کرد. او از این که جلال آنها را به طرف اصفهان آورده بود، دچار حیرت و تعجب شده بود و از خود می پرسید:
«چرا جلال ما را از این راه آورده؟ چرا باید عقلم را به دست او می دادم؟ من که می دانستم او موذی و نابکار است. چرا فریب او را خوردم؟ افسوس که الان چاره ندارم. اگر صبح شد و از این محل خوفناک دور شدیم و به اصفهان رسیدیم، این دخترک را به چنگ ناصرمیرزا می اندازم و علاوه بر پولی که از او می گیرم، جواهرات قیمتی و پولهای او را هم صاحب می شود.»غرق خیالات خود بود که صدای جلال را شنید که آرام صدایش می زد:
– ملیحه باجی! هنوز بیداری؟
– چه کار داری؟ چرا نمی گذاری راحت باشم؟
– اگر بیداری می خواهم کمی با تو حرف بزنم.
– برو بابا خدا پدرت را بیامرزد. این موقع شب چه وقت حرف زدن است؟ عجب حوصله ای داری.
– می خواهم به تو راهی را پیشنهاد کنم که هر دو بی دردسر پولدار بشویم.
– چه راهی؟
جلال با انگشت سرور را نشان داد و گفت:
– این!
– مقصودت چیست؟
– عجب ساده ای هستی. مگر جواهراتی را که با خود آورده بود ندیدی؟ با آنها می توانیم زندگی شاهانه ای برای خود ترتیب بدهیم.
– چه حرفها می زنی! این دختر معصوم خودش را به دست ما سپرده و تو را از زندان نجات داده. من که دیگر حاضر نیستم یک کلمه هم بشنوم.
– بیخود جانماز آب نکش. من تو را خوب می شناسم. بیخود تظاهر نکن که دلت برایش می سوزد. نه پیرزن عجوزه! تو جواهرات او را دوست داری نه خودش را و دلت از این سوخته که شریک پیدا کردی .
از صدای صحبت آنها سرور بیدار شد و با دقت به حرفهایشان گوش داد و یکمرتبه همه چیز دستگیرش شد . ناگهان از وحشت سراپایش لرزید ، ولی بعد از کمی تفکر به خود گفت :
(( بیخود می ترسم . اینها آدمهای بی آبرو و پستی هستند که مرا فریب داده اند . آنها گمان می کنند با دختر چشم و گوش بسته ای طرف هستند . ))
و با یک حرکت سریع از جا بلند شد و دهانه اسب را که روی قاچ زین بود برداشت و به طرف جلال حمله کرد و با آن چندین بار به سر و صورت مرد کوبید . حمله بقدری ناگهانی بود که جلال با همان ضربه دوم و سوم از پا درآمد . ملیحه که از چنگ جلال خلاص شده بود ، با لحن چاپلوسانه ای گفت:
قربان دستت دختر جان . جانم را خریدی . نزدیک بود این دیو نابودم کند .
اما سرور با شجاعت و با خنجری که در شال کمرش پنهان کرده و اینک به دست گرفته بود ، ایستاده بود و با حالت تحقیر آمیزی نگاهش می کرد . جلال با سر شکسته و مجروح در گوشه ای افتاده و ملیحه با وضعی پریشان و درهم ، نشسته و سرور مثل پهلوانان فاتح بالای سرشان ایستاده بود . برای چند دقیقه هیچ یک حرفی نزدند و حرکتی نکردند ، فقط صدای ناله ملیحه بود که سکوت بیابان را می شکست . بالاخره سرور بی آن که حرفی بزند به عقب برگشت و آرام و خونسرد زین را روی اسب گذاشت و خورجین را پشت آن بست و پا را بر رکاب گذاشت .
ملیحه که دیگر از صدا افتاده بود و بی اختیار حرکات سرور را نگاه می کرد ، یکمرتبه از جا جست ، دامن او را گرفت و با صدایی آمیخته به گریه گفت :
کجا می روی ؟ می خواهی مرا با این مردک وحشی تنها بگذاری ؟ تو را بخدا رحم کن .
سرور روی زین جا به جا شد و با نوک پا ضربه ای به سینه او زد و گفت :
از سر راهم گمشو!
این چند جمله را چنان با هیبت ادا کرد که ملیحه چند قدم به عقب رفت و دستها را روی سینه گذاشت و گفت :
خاتون . بخدا من بی تقصیرم . شما چرا از من قهر کردید ؟ من زن بیچاره و ضعیفی هستم .
آنچه باید بشنوم و بفهمم ، شنیدم و فهمیدم . از دنائت و پستی شما سگهای خانه سلاطین و شاهزادگان داستانها شنیده بودم ، حالا به چشم خود دیدم و با گوش خود شنیدم که هر چه گفته اند درست است . تو و این مرد بی آبرو در ردیف هم هستید . از جلوی چشمم دور شو و از من هم کمکی نخواه . من خودم زن بی سر و سامان و سرگردانی هستم . تو و این مرد لایق هم هستید و بهتر می توانید از عهده هم برآئید .

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۰۹٫۱۸ ۱۷:۰۶]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۱۴

این را گفت و فشاری به پهلوی اسب آورد و مثل تیری که از چله کمان بجهد ، راه افتاد . خودش هم نمی دانست کجا می رود . صدای پای اسب سرور که دور می شد ، اضطراب عجیبی به جان ملیحه انداخت . بیابان تاریک ، سکوت و تنهایی و بدتر از همه وجود جلال که بی حال افتاده بود و نفس نفس می زد ، او را معذب می کردند . می دید که همه رشته هایش پنبه شده اند . حالا باید جواب ناصر میرزا ، شمس آفاق و محترم را چه می داد ؟ از همه مهمتر دل خود را چطور راضی می کرد که سرور قشنگ و زیبا با آن همه جواهرات قشنگتر را از دست داده و پس از این همه حقه بازی در مقابل یک دختر صاف و ساده دهاتی به این افتضاح شکست خورده بود ؟
ملیحه چنان غرق خیالات خود بود که متوجه نشد جلال به هوش آمده است . ناگهان صدای او را شنید که می گفت :
آفرین ، دستت درد نکند . می بینم که پاک به کار خودت درمانده شده ای . خوب پیرزن هاف هافو اگر با من می ساختی و همین جا کلک دختر را می کندیم چه عیبی داشت ؟ من که همه جوره راهش را نشانت دادم . گوش نکردی و به خیال خودت زرنگی به خرج دادی . حالا هم سزای تنها خوری و طمع خام را ببین و در خماری بمان .
و سپس با صدای بلند به خود گفت :
یکی نیست به من بگوید ، احمق ناحسابی ، چرا وقتت را با این عجوزه تلف می کنی ؟
بلند شد تا دنبال دخترک برود و سعی کرد به طرف اسبش خیز بردارد . ملیحه که با وحشت به حرفهای جلال گوش کرده بود ، جلوی او را گرفت و با زبان چرب و نرمی گفت :
حالا که وقت این گله گذاریها نیست .
جلال که هنوز از درد به خود می پیچید فریاد زد :
بس است . خفه شو . حوصله شنیدن حرفهای تو را ندارم . گورت را گم کن و از جلوی چشمم دور شو.
ملیحه انگار نه انگار که حرف رکیکی شنیده باشد گفت :
جلال جان ، چرا اوقاتت را تلخ می کنی ؟ ما الان در بیابانی بی آب و علف تک و تنها گیر کرده ایم . مرغ هم از قفس پریده و رفته . با این حالی که تو داری خدای ناخواسته از اسب می افتی و هزار دردسر برایت پیش می آید . یک کمی آرام بگیر و بیا عقل هایمان را روی هم بگذاریم و ببینیم چه می شود کرد ؟ در این تاریکی شب راه را گم می کنیم . او راه را بلد نیست و در اصفهان هم کسی را ندارد . به هر کس برسم نام و نشانی او را می دهیم و می گوئیم دخترمان که دیوانه شده و پول و جواهرها را برداشته و فرار کرده . هر کس هم از ما چیزی پرسید نشانی هایش را دقیق می دهیم تا بگویند او از کدام طرف رفته .
جلال کمی سکوت کرد و به این نتیجه رسید که واقعا” اگر صد سال دیگر هم فکر می کرد به این نتیجه نمی رسید . ملیحه رضایت او را از چهره اش خواند و گفت :
خیلی خوب ، حالا آرام بگیر تا فردا اول وقت حرکت کنیم و ادای پدر و مادری را دربیاوریم که دخترشان فرار کرده . وقتی هم رسیدیم ، پول و جواهرها را نصف می کنیم . آن دختر دهاتی هم مال تو ، البته اگر بتوانی رامش کنی .
این موضوع دیگر به تو مربوط نیست . من خودم راه و چاه همه کاری را بلدم .
قول و قرارهایشان را گذاشتند و به امیر فردا صبح چشمهایشان را بستند و خوابیدند .

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۰۹٫۱۸ ۱۷:۰۶]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۱۵

از زمانی که شاهزاده از شکارگاه به شهر بازگشت ، منوچهر میرزا و ناصر میرزا هر کدام برای نزدیک شدن به نگین و جلب توجه او اقداماتی می کردند . منوچهر میرزا هر کاری را که می کرد مفصلا” برای ناصر میرزا توضیح می داد ، ولی اقدامات ناصر میرزا بیشتر محرمانه و دور از نظر منوچهر میرزا بود .
شبهای زیادی ناصر میرزا در باغ حکومتی پشت عمارت نگین تا صبح قدم زده و انتظار نگین را کشیده بود ، اما چند بار هم که موفق ملاقات با او شد و سخنان سابق خود را تکرار کرد ، نتیجه ای نگرفت و نگین کمترین اعتنایی به او نکرد . هر چه بر امتناع نگین افزوده می شد ، آتش اشتیاق ناصر میرزا شعله ورتر می شد تا جایی که بکلی از خورد و خوراک افتاد و دل و دماغ سابق خود را از دست داد . او بشدت از منوچهر میرزا بیزار بود و کینه فرخ میرزا را در دل می پروراند و از تصور این که او با نگین زیبا زندگی می کرد در آتش حسادت می سوخت.
بالاخره هم طاقت نیاورد و با گروهی از سربازان به تهران رفت و مدتی خیال خود را راحت کرد ، اما طولی نکشید که تهران هم با همه سرگرمیها و تفریحاتش برای او حکم جهنم را پیدا کرد و فکر دوری نگین،صبر و قرار را از او گرفت و وسایلی فراهم ساخت که مجددا شاه او را به شیراز بفرستد تا در جمع آوری و انتخاب عده ی دیگری سرباز نظارت کند.
بهانه او برای فرخ میرزا و اشخاصی مثل او و منوچهر میرزا و کسانی که از راز درونیش خبر نداشتند خوب و قابل قبول بود،ولی نگین گول نمی خورد و هدف اصلی او را می شناخت و می دانست که چرا به این زودی برگشته است.
ناصر میرزا در مراجعت سوغات زیادی همراه اورده بودو مخصوصا برای ان که به حیله در دل معشوق راهی پیدا کند،برای تمام اهل حرم از کوچک و بزرگ به فراخور شان و مقام هر یک هدیه ای اورده بود،ولی انچه که برای نگین اورده بود بتنهایی با تمام هدایا و سوغاتی ها برابری می کرد.او این هدایا را به فرخ میرزا تقدیم کرد و از او خواست با تقسیم انها بین اهل حرم بر او منت بگذارد.شاهزاده بیخبر از همه جا هم این کار ناصر میرزا را بر محبت و علاقه وافر او به خودش حمل کرد و خیلی هم خوشحال شد،چون از وقت بازگشت از شکار،از نگین خجالت می کشید و کمتر به سراغ او می رفت.شمس افاق از این موضوع بسیار خوشحال بود و می خواست کم کم عداوت دیرینه خود را به نگین از یاد ببرد.البته نرفتن شاهزاده به عمارت نگین،باعث نشده بود که او به عمارت شمس افاق برود،بلکه بیشتر اوقات خود را تنها سر می کرد و سخت بهانه گیر و خشن شده بود و شاید اگر وجود وهاب کوچک نبود،بار دیگر خونریزی های سابق خود را شروع می کرد و به کار میر غضب رونق می داد.
هنگامی که ناصر میرزا سوغاتی ها را به او داد،سهم شمس آفاق را برایش فرستاد،اما سوغاتی های نگین را خود برداشت و روانه عمارت او شد.هنگامی که خواجه باشی بقچه سوغاتی ها را مقابل نگین باز کرد،چشمهای زن جوان از دیدن ان همه هدایای زیبا که با نهایت دقت انتخاب شده بودند،برق زد،ولی وقتی فهمید که انها را ناصر میرزا اورده است،دنیا در مقابل چشمش سیاه شد و بی اختیار گفت:
برای من؟ناصر میرزا به چه مناسبت باید برای من سوغاتی بیاورد؟
فرخ میرزا که باطنا از اعتراض نگین خوشش امده بود با خنده گفت:
چه مانعی دارد؟ناصر میرزا در حکم فرزند توست و خواسته در مقابل پذیرایی که از او می کنیم از ما سپاسگزاذی کند.تازه فقط برای تو سوغات نیاورده.برای همه اهل حرم اورده،ولی چون می دانسته که من تو را بیشتر از همه دوست دارم سهم تو را بیشتر کرده است.
و سپس قهقهه بلندی زد و بی اختیار سوگلیش را در اغوش کشید.هر چند خیال نگین از این که شاهزاده از مزاحمت ناصر میرزا به او بویی برده باشد،راحت شد،ولی در دل گفت:
باز هم مصیبت.تازه از دست ان یکی راحت شده بودم که این امد.خدا نمی خواهد من دو روز نفس راحت بکشم.
آن شب را فرخ میرزا به این بهانه در عمارت نگین ماند و رفت و امد های او به عمارت سوگلیش مکرر شد،طوری که بار دیگر شمس افاق و دشمنان دیگر حسادتشان بالا گرفت.

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۰۹٫۱۸ ۱۷:۰۷]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۱۶

چند وقتی بود که نگین از شاهزاده اجازه گرفته بود بعد از شام به باغ پشت عمارت خود برود و روی نیمکتی در کنار استخر با صفا و بزرگ باغ بنشیند و ماه را تماشا کند.نگین بقدری برای فرخ میرزا عزیز بود که هر تقاضای دیگری هم که می کرد به او پاسخ مثبت می داد،در حالی که بقیه زنان حرمسرا ابدا چنین اجازه ای نداشتند.شاهزاده خودش هم گاهی پس از شام به باغ می امد و در کنار سوگلیش می نشست.
ناصر میرزا از این موضوع خبردار شد و تصمیم گرفت شبی در باغ به سراغ نگین برود و بار دیگر بخت خود را بیازماید،شاید نگین بر حال زار او رحم کند و به عشق سوزانش پاسخ مثبت بدهد.منوچهر میرزا در این مدت بارها بخت خود آزموده بود و چون نگین به او روی خوش نشان نداده بود،بیچاره از تک و تا افتاده بود و دیگر مثل سابق تکبر نمی فروخت،بلکه سعی می کرد بسوزد و بسازد،شاید روزی نگین به او ترحم کند و از راه شفقت دست محبتی به سویش دراز کند.
نگین کم کم متوجه تغییر اخلاق منوچهر میرزا شده بود و گاهی دلش هم به حالش می سوخت،اما کمترین علاقه ای به او نداشت.آن شب هوا کم کم رو به تاریکی می رفت و ماه شب نوزدهم از افق بالا می امد که نگین از پله های عمارت سرازیر شد و به باغ رفت.منوچهر میرزا پشت درختان پنهان شده بود و با دیدن نگین قلبش داشت از قفسه سینه اش بیرون می امد.هر قدر خواست خود را راضی کند که نزد نگین برود،نتوانست.می ترسید محبوبش مکدر شود و اوقات تلخی کند و مثل همیشه از او بپرسد که چرا راحتیش را به هم می زند.همین قدر دلش خوش بود که در نور مهتاب چهره محبوب را می دید.در همین افکار بود که ناگهان متوجه شد کسی مقابل نگین ایستاده است و با او حرف می زند.ناگهان هراس به دلش چنگ انداخت.نگین هم کمتر از منوچهر میرزا حیرت نکرده بودو بی اختیار فریاد زد:
شما اینجا چه می کنید؟
منوچهر میرزا که حالا با کمی دقت ناصر میرزا را شناخته بود،با این سوال تحکم امیز نگین مطمئن شد که انها با هم قرار ملاقات نداشته اند.
ناصر میرزا گفت:
از من می پرسید اینجا چه می کنم؟من به خاطر شما امده ام.طاقتم طاق شده است و عنان اختیار را از کف داده ام.
به من چه مربوط است که عنان از کف داده اید.مگر من گفتم که بیایید؟
من در اتش فراق شما می سوزم و امده ام که کارم را با شما یکسره کنم.
خون در عروق منوچهر میرزا می جوشید.با خود گفت:
آیا این است کسی که محرم اسرار خود قرار داده ام و برای درمان درد عشقم از او چاره جویی می کردم؟
ناصر میرزا ادامه داد:
از شیراز رفتم که فراموشت کنم،ولی هر جا رفتم جز تو کسی را ندیدم.عقل و جانم را در شیراز گذاشته بودم.
این طور که من می بینم با مراجعت به شیراز هم عقل خود را پیدا نکرده اید،وگرنه این وقت شب به اینجا نمی امدید.من همان بار اولی که به من دشنام دادید و تهدیدم کردید جوابتان را دادم و گفتم هر کاری دلتان می خواهد بکنید.شاید فراموش کرده اید که اینجا حرم حضرت والاست و هیچ مرد اجنبی ای حق ندارد به این قسمت بیاید.
برای اشخاص اجنبی بله،ولی ما که با هم سابقه دوستی دیرینه داریم.
آن ملاقات شکارگاه را می گویید سابقه؟شما خودتان را سفیر منوچهر میرزا جا زدید و گفتید که از او پیغام دارید.بعد هم که حرفهایتان را زدید صراحتا به شما گفتم که هر کار دلتان می خواهد بکنید و چون رفتید و برنگشتید گفتم مردانگیتان گل کرده است و از آزار من پشیمان شده اید،ولی حالا می بینم که باز سر و کله تان پیدا شده و با حرفهای بی سر و ته،اسباب ازار من شده اید.بیچاره منوچهر میرزا بالاخره فهمید که باید دست از ازار من بردارد،اما شما معلوم نیست از جان من چه می خواهید؟من بیشتر از انچه که گفتم حرفی برای شما ندارم و باز هم تکرار می کنم که هر کاری دلتان می خواهد می توانید بکنید.
به سوز و گداز من این طور جواب می دهید؟
سوز و گداز شما ربطی به من ندارد.
منوچهر میرزا را که رد کردید،عشق مرا هم که نمی پذیرید.ممکن است بفرمایید دل در گرو مهر چه کسی دارید؟
من جز شوهرم و پسرم دل به کسی نسپرده ام.
دروغ می گویید.من خوب می دانم علیرضا خان ذهن شما را به خود مشغول ساخته است.درست نمی گویم؟
نگین احساس کرد گونه هایش دارند می سوزندو قلبش دیوانه وار خودش را به قفسه سینه اش می زند.منوچهر میرزا حاضر بود نصف عمرش را بدهدو بفهمد آخرین جمله ای که ناصر میرزا آرام به نگین گفت،چه بود.

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۰۹٫۱۸ ۱۷:۰۷]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۱۷

فرخ میرزا قصد داشت آن شب در عمارت شمس افاق بماند.وقتی محترم از قصد شاهزاده خبردار شد،فورا فکری شیطنت آمیز به ذهنش رسید.به خدمه دستور داد وسایل پذیرایی از شاهزاده را فراهم کنند و سپس از اقدس دایه وهاب که مخفیانه برای چند دقیقه از عمارت بیرون امده بود پرسید:
تو مطمئنی که نگین هر شب به باغ می رود؟
بله،مدتهاست که این کار را می کند و گاهی هم با شاهزاده در باغ گردش می کند.
– منوچهر میرزا چند دفعه به باغ آمده؟
– چند دفعه اش را نمی دانم ، همین قدر می دانم که پشت درختها می ایستد و جلو نمی آید.
– این را به نگین گفته ای؟
– چه چیز را؟
– این را که منوچهر میرزا کشیک او را می کشد؟
– من چه کاره ام که بگویم؟ شما هم اگر نمی پرسیدید نمی گفتم. می بینم که برای این کار به من پول می دهید و من هم به پول نیاز دارم ، وگرنه چرا باید می گفتم؟
– اگر حواست را جمع کنی خیلی بیشتر از اینها به تو پول می دهم. می خواهم امشب بمحض این که فهمیدید منوچهر میرزا در باغ است یک جوری به من علامت بدهی. مطمئن باش روزی رازی را برای تو فاش خواهم کرد که از همه ثروت دنیا برایت بیشتر می ارزد.
– ای خانم. من که دیگر نه خانه ای دارم نه شوخری نه خانمانی. یک بچه هم داشتم که گفتند مرده. فعلاً دایه فرزند شاهزاده هستم ، ولی چه فایده؟ این کلفت و کنیزها روزی بک بار یک تهمت بزرگ به من می زنند. بخدا دیگر از عمر خود سیر شده ام و اگر محبت ها و رسیدگی های شما نبود ، تا به حال صدبار از اینجا رفته بودم.
– آدم جوان از این حرفهای مایوس کننده نمی زند. مطمئن باش بزودی خبرهای خوبی دریافت می کنی.و پنج اشرفی کف دست اقدس گذاشت و ادامه داد:
– برو مواظب باش و هروقت منوچهر میرزا آمد فانوسی را روشن و به شاخه درختی آویزان کن. مطمئن باش کارت بدون پاداش نمی ماند.هنگامی که اقدس رفت ، محترم با خود گفت:
« عشرت خیلی خودش را زرنگ فرض می کند و خبر ندارد که دایه شان را جاسوس خودشان کرده ام. اگر حدسم درست باشم و این بچه مال همین زن باشد ، دیگر همه کارها رو به راه است. بخدا قلبم گواهی می دهد که وهاب بچه همین اقدس است. افسوس که جلال حرامزاده از دستم در رفت. او از همه این حقه بازیها خبر دارد.»

شمس آفاق کمتر به باغ می رفت ، ولی آن شب با شنیدن نقشه محترم دل توی دلش بند نبود که زودتر فرخ میرزا را به هوای گردش در هوای دلکش باغ به آنجا بکشاند و موفق هم شد. شاهزاده در حالی که دستش را در بازوی شمس آفاق انداخته بود، از در پشت عمرت وارد باغ شد و گفت:
– راستی تو همه جای باغ را دیده ای؟
– خیر ، من خیلی کم به باغ می آیم. وقتی هم می آیم از محوطه جلوی عمارت دورتر نمی روم و هنوز قسمتهای دیگر باغ را ندیده ام.
– برعکس ، نگین هرشب به باغ می آید. دلت می خواهد جاهایی را که ندیده ای به تو نشان بدهم؟
در این موقع چشم شمس آفاق به فانوس بالای درخت افتاد و سعی کرد توجه فرخ میرزا را به آن سو جلب کند. شاهزاده پرسید:
-آیا آن فانوس را می بینی؟
شمس آفاق پرسید:
– بله، چیز عجیبی در آن هست؟
– درآن قسمت باغ کسی رفت و آمد نمی کند که به فانوس نیاز باشد.
– شاید برای نگین خانم روشن کرده اند.شاهزاده با اوقات تلخی گفت:
– نگین به آن قسمت باغ کاری ندارد. بیا برویم ببینیم موضوع از چه قرار است.از عصبانیت و سوء ظن فرخ میرزا قند در دل شمس آفقا آب کردند. شاهزاده ادامه داد:
– آهسته جلو می رویم و این خواجه یا کنیز خوشگذران را غافلگیر می کنیم. امشب حالم خوب است و بدم نمی آید کمی تفریح کنم.هنگامی که به وسط باغ رسیدند ، شمس آفاق دست خود را آرام از دست فرخ میرزا بیرون کشید و گفت:
– من همین جا منتظر می مانم. درست نیست وارد باغ نگین خانم شوم.شاهزاده می خواست اعتراض کند که ناگهان لرزه ای بر اندامش افتاد و به نقطه ای در وسط باغ خیره شد. کنار حوض و مقابل نگنی مرد بلند قدی که بسیار به نظر فرخ میرزا آشنا می آمد، ایستاده بود. شاهزاده با عصبانیت پرسید:
– اینجا چه خبر است؟
و شمس آفاق با طعنه گفت:
– والله چه عرض کنم.
– معلوم می شود اینجا باغ حرم نیست و همه آزادانه در آن رفت و آمد می کنند.
– این موقع شب آمدن من همراه شما و نزد آدمهای نامحرم صلاح نیست و صورت خوشی ندارد. به نظر من خود حضرت والا هم بهتر است پشت درختها مخفی شوند و به حرفهای آنها گوش بدهند، شاید مطالب جدیدی دستگیرشان شود.شاهزاده این فکر را پسندید و به او اشاره کرد که برگردد و خود پشت درختها پنهان شد.

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۰۹٫۱۸ ۱۷:۰۸]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۱۸

چند ساعتی از فرار سرور و جلال نگذشته بود که بی بی مادر علیرضاخان قضایا را فهمید و دستور داد که هیچ کس فعلاً موضوع فرار سرور را به علیرضاخان نگوید، زیرا می ترسید پسر مجروح و بیمارش با شنیدن این خبر ننگ آورد آخرین مقاومت خود را از دست بدهد. او فقط از رامین خان خواهش کرد که خودش دنبال سرور بگردد و ردّش را پیدا کند و رامین خان هم با سی نفر سوار ورزیده حرکت کرد ، اما خروج او از آبادی یک شبانه روز بعد از حرکت سرور بود.
رامین خان و همراهانش تا جیی که نشانه های اسب های فراریان وجود داشت پیش رفتند، ولی بعد رد آنها را گم کردند و بدون نتیجه دست از پا درازتر برگشتند. در این فاصله علیرضاخان ، که جراحاتش بهتر شده بود و می توانست در رختخواب بنشیند به مادرش گفت:
– گمانم سرور از من رنجیده است. می دانم که چه دختر با غیرت و حساسی است. می خواهم با او حرف بزنم.
بی بی بدون آن که پاسخی به درخواست پسرش بدهد، هربار چیزی را بهانه می کرد. یک بار می گفت که او خواب است، بار دیگر می گفت که فعلاً حوصله حرف زدن ندارد، ولی بالاخره وقتی رامین خان دست خالی برگشت، ناچار شد حقیقت را با پسرش در میان بگذارد.
علیرضا خان با شنیدن خبر فرار سرور مثل فانوس تا خورد و فریاد زد:
– چه بی آبرویی بزرگی! چه افتضاح عجیبی ! حالا تا عمر دارم نمی توانم سرم را بلند کنم. مردم به من چه می گویند؟ من تحمل بار این ننگ را ندارم.
بی بی با چشم اشک آلود گفت:
– کاری است که شده. حالا باید در صدد چاره بود. سرور مرا اغفال کرد ، یعنی در واقع همه آبادی را گول زد و رفت. من هم رامین خان را دنبالش فرستادم. تا مسافتی رد آنها را پیدا کردند، ولی بعد ردّشان گم شد.
علیرضا خان با چشمانی از حدقه در آمده پرسید:
– مگر چند نفر بودند؟
– عصبانی نشو پسرم . رامین خان می گوید سه نفر بودند. همان شب مردی که او را در قلعه پائینی زندانی کرده بودی فرار کرده. همانی که از شکارگاه فرستاده بود.
علیرضاخان ناگهان یاد حرفهای نگین درباره جلال افتاد و خون در عروقش منجمد شد و گفت:
– آیا راست است که نامزد من با جلال دزد و قاتل همسفر شده؟
بی بی برای آن که از خشم پسرش بکاهد گفت:
– البته یک زن هم همراهشان هست.
علیرضا خان سری تکان داد و گفت”
– زود بگو رامین خان بیاید اینجا.
این اولین بار بود که علیرضا خان رعایت حرمت مادری را نمی کرد و به مادرش دستور می داد. کمی بعد رامین خان وارد اتاق شد. علیرضاخان با لحن تمسخرآلودی گفت:
– آفرین پسرعمو خوب آبروی خانواده را حفظ کردی. دختر عموی من ، نامزد من با یک مرد دزد و جانی فرار می کند و همین طور ایستاده ای و مرا تماشا می کنی؟
رامین خان در تعصّب دست کمی از علیرضاخان نداشت و هیچ دلش نمی خواست کسی او را ریشخند کند. کم مانده بود به او حمله کند و جوابش را بدهد، ولی ملاحظه بیماری و جراحتش را کرد و با لحنی کم و بیش ملایم گفت:

ـ حرف بیهوده نزن. من همین الان از تعقیب آنها می آیم و باز هم دنبالشان می روم و اگر به کوه قاف هم رفته باشند آنها را پیدا می کنم. تو هم بهتر است زبانت را نگه داری و مراعات مرا که سنم هم از تو بیشتر است بکنب.

علیرضاخان با خجالت سرش را پایین انداخت و ناگهان مثل مرده ها شروع به گریستن کرد. رامین خان بزحمت توانست او را آرام کند. تا مدتی حرف زدند و دنبال راه چاره گشتند. بالاخره رامین خان گفت:

ـ من ناچار از تعقیب آنها هستم و این طور که حدس می زنم آنها از راه میانبر به اصفهان رفته اند. فردا با عده ای سوار کار آمد راه می افتم و به امید خدا سرور را برگردانم.

علیرضاخان گفت:

ـ رفتن شما به تنهایی کافی نیست. من هم راه می افتم.

ـ ولی تو زخمی هستی.

ـ خیر، حالم خوب است و می توانم حرکت کنم.

ـ بسیار خوب، پس من راهی اصفهان می شوم و تو به شیراز برو. هر کدام خبری گرفتیم با قاصدی همدیگر را خبر می کنیم.

اسم شیراز ناگهان نیروی عجیبی به علیرضاخان بخشید و قلبش بی اختیار شروع به تپیدن کرد.

فردا صبح علیرضا و رامین خان هر یک با سی سوار مجهز راه افتادند. سر راه افتادند. سر راه به هر آبادی و عابری که می رسیدند، نشانی سرور را می دادند و پرس وجو می کردند، ولی کوچکترین نشانه ای از گمشدگان فراری نبود. به این ترتیب هیجده روز راه پیمایی کردند و روز نوزدهم بارهای شهر از دور نمایان شد

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۰۹٫۱۸ ۱۷:۰۹]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۱۹

با دیدن شیراز از دل علیرضا خان به تپیدن افتاد و بی اختیار سوزش عجیبی در قلب احساس کرد. همه چیز را از یاد برد و واله و شیدای مناظر زیبای شهر دلدار شد. هر چه می دید زیبا بود. به نظرش قشنگ و دوستی داشتی می آمد. انگار درختها و جویها و نهرها هر کدام به زبانی با او سخن از عشق می گفتند. اصلاً فراموش کرد که دنبال چه کاری آمده است و چه می خواهد، فقط حس کرد که همه ذرات وجودش به رقص برخاسته اند و از این که وارد شهر شیراز می شد، در درونش غوغایی به پا شده بود. آیات عشق را بر سر هر گلبنی می دید و رموز دلدادگی را از در و دیوار می شنید. خانه، زندگی، مادر، ایل و تبار، سرور حتی خودش را هم از یاد برد و فقط به یک نفر می کرد: نگین.

آن روزها رسم بود که هر وقت ایلخانی بزرگ به شهر می آمد، اقلاً با هزار سوار وارد می شد و سواران بیرون شهر چادر می زدند و اطراق می کردند و غذای آنها از حکومتی فرستاده می شد، ولی علیرضاخان حالا فقط با سی سوار آمده بود و ترجیح می داد بی سرو صداوارد شهر شود. او به سوارانش دستور داد که دو سه نفری وارد شهر شوند و در جاهای مختلف اطراق کنندو فقط یکی از آنها به اسم محمد را مامور کرد جای همه شان را بداند تا در صورت لزوم همگی را خبر کند. آن گاه از خورجینش کیسه ای بیرون آورد و محتویاتش را بین نفراتش تقسیم کرد و آنها را روانه کرد و خود به خانه یکی از رعایایش که مدتها بود به شیراز آمده و تقریباً شهری شده بود، رفت. صاحبخانه از دیدن خان چنان دست و پایش را گم کرده بود که تکلیف خود را نمی دانست. علیرضاخان به او گفت:

ـ اگر می خواهی از تو ممنون باشم، فقط کاری کن در اینجا کسی مرا نشناسد و از آمدن من حتی به نزدیکانت هم چیزی نگو و دیگر این محمد را با شهر آشنا و وسایل ارتباط مردان ما را فراهم کن.

مرد صاحبخانه اطاعت کرد و علیرضاخان که بسیار خسته بود، مختصری شام خورد و اندکی استراحت کرد و به صاحبخانه سپرد که او را برای شب بیدار کند تا همراهش گشتی در شهر بزند.

شب که شد علیرضاخان و میزبانش در شهر راه اافتادند و میزبان نام کوچه ها و بازارچع ها را می گفت و تاریخچه هر یک از آنها را تعریف می کرد. ناگهان به جایی رسیدند که میزبان توقف کرد و جلوتر نرفت و گفت:

ـ اینجا کوچه حکومتی و عبور و مرور در آن ممنوع است. اگر شبگردها ما را ببینند حتماً سرکیسه مان می کنند. از آن بدتر می ترسم خان را بشناسند، در حالی که خودتان می خواستید ناشناس بمانید.

ـ کوچه حکومتی یعنی؟ یعنی دارالحکومه اینجاست؟

ـ بله، این کوچه درست پشت باغ حرمسراست.

علیرضاخان یکمرتبه از تصور این که پشت دیوار عمارت محبوبه اشرسیده است، چیزی نمانده بود از شدت خوشحالی الب تهی کند و گفت:

ـ اگر من داخل این کوچه شوم چه می شود؟

ـ چه عرض کنم؟ بنده که گفتم اگر ببینند می گیرند.

ـ چه باک! هوس کرده ام به این کوچه بروم.

ـ صاحب اختیارید.

علیرضاخان راه افتاد و میزبان بینوا با پاهای لرزان تعقیبش کرد. به اواسط کوچه که رسیدند، علیرضاخان پرسید:

ـ اینجا باغ کیست؟

ـ باغ حرم و متعلق به سوگلی جدید حاکم است.

موجی از شور و شعف وجود علیرضاخان را گرفت و رو به میزبانش کرد و گفت:

ـ رفیق. عشقم گرفته داخل این باغ را ببینم.

میربان که نزدیک بود از این حرف هوش از سرش بپرد گفت:

ـ چه فرمودید؟

ـ گفتم که می خواهم ببینم داخل این باغ چه خبر است.

مرد بیچاره حتم داشت که حرفهایی کع درباره جنون خان می زنند راست است. آهسته آستین او را گرفت و سعی کرد از آنجا دورش کند، ولی علیرضاخان با تحکم گفت:

ـ قلاب بگیر!

میزبان بینوا از ترس جانش در حالی که به بخت نا مساعد خود لعنت می فرستاد، دستها را قلاب کرد و همین که علیرضاخان خودش را روی دیوار بالا کشید، دو پا داشت، دو پای دیگر هم قرض کرد و با شتاب از آنجا دور شد.

علیرضاخان روی تلی از برگها و علفهای خشک افتاد و همین که حواسش را جمع کرد، صدای گفتگوی مشاجره آمیز دونفر را شنید. کمی که جلوتر رفت، پشت درختی کس دیگری را دید که مخفی شده است. خوب به صدای آن دو گوش کرد و صدای نگین و ناصر میرزا را شناخت. گیج و منگ از این که دست تقدیر او را در چنان موقعیتی قرار داده است، ناگهان شنید که شاهزاده و زن دیگرش مترصد هستند به سوش آن دو نفر بروند. لحظه حساسی بود. نگین با ناصر میرزا بحث می کرد و منوچهرمیرزا در مخفبگاه خود حرص می خورد و نمی توانست تکان بخورد و شاهزاده هم در چند قدمی همه آنها بود. تنها کسی که وضعیت خطرناک نگین را تشخیص می داد علیرضاخان بود. با خود گفت:

« چه باید بکنم؟ فرخ میرزا چند قدم دیگر پیش بیاید همه چیز را می فهمید و آبروی نگین می رود. هر چند این پسرک رذل هم گرفتار می شود، ولی حتماً جان نگین در خطر می افتد.»

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۰۹٫۱۸ ۱۷:۱۰]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۱۲۰

وقت کم بود. او می خواست به هر شکل ممکن نگین را نجات دهد. به اطراف نگاهی انداخت و چشمش به شاخه بزرگی افتاد ک باد شب گذشته از درخت تنومند چناری جدا کرده بود و برای جدا شدن کامل از شاخه زور زیادی نمی خواست. علیرضاخان سعی کرد با انداختن شاخه و ایجاد سرو صدا، شاهزاده ا متوحش سازد تا مسیرش را تغییر دهد و از طرف دیگر باغ برود تا او فرصت پیدا کند و نگین را متوجه اوضاع نماید. صدای شکسته شاخه و افتادن آن، همه را متوحش کرد. فرخ میرزا که همه هوش و حواسش متوجه افراد کنار حوض بود یکمرتبه با هراس چند قدم عقب رفت و فریادی کشید که نگین و ناصرمیرزا و منوچهرمیرزا را متوجه خودش کرد.

ناصرمیرزافوراً خود را به پشت شمشادها رساند و در آنجا با منوچهرمیرزا روبرو شد. علیرضاخان یک لحظه نگی را تنها دید و از پشت درختی گفت:

ـ منمى علیرضا! نترس. من پس فردا همین جا به دیدنت می آیم. حالا هم فرار کن. فرخ میرزا دارد به ایم طرف می آید.

نگینمعطل نکرد و از پنجره اتاق وهاب وارد عمارت شد. سپس بچه را که در گهواره خوابیده بود، برداشت و با عجله به اتاقش رفت و وارد رختخواب شد و خودش را به خواب زد.

علیرضا خان وقتی خیالش از بابت نگین راحت شد، داخل جوی

عمیقی دراز کشید و منتظر ماند تا بقیه از باغ خارج شوند تا او بتواند فرصتی پیدا کند و از آنجا بگریزد.
دو سه دقیقه بیشتر نگذشت که شاهزاده چشمش به ناصرمیرزا و منوچهرمیرزا افتاد که بسیار دور از عمارت اندرون و نزدیک باغ حکومتی را ه می رفتند. شاهزاده که چشمش به آنها افتاد نفس راحتی کشید و گفت:
-این وقت شب اینجا چه می کنید؟ مگر خبر ندارید که ورود به باغ حرمسرا برای مردان ممنوع است .البته شما نامحرم نیستید ولی اگر بی خبر به باغ بودم و شما را دیدم و واقعا حیرت کردم.
سپس راه افتاد و منوچهرمیرزا وناصرمیرزا هم دنبالش حرکت کردند. در دل آندو غوغایی به پا بود .در حالی که فرخ میرزا از این که سوءظنی که در اثر حرفهای شس آفاق در او ایجاد شده بود و واقعیت نداشت خوشحال بود .اگر موقع دیگری بود فرخ میرزا ابدا خطای آندو را نمی بخشید ولی حالا چون انتظار وضعیت بدتری را داشت زیاد سختگیری نکرد و فقط به سرزنشی ساده بسنده کرد و نزدیک عمارت نگین با خوشرویی از آنها خداحافظی کرد و یکسره به اتاق نگین رفت.
شمس آفاق که هنوز پشت عمارت کشیک می کشید و منتظر سرو صدا و حتی احضار میرغضب بود چون مدتی گذشت و خبری نشد و شاهزاده هم برنگشت بناچار از این وآن پرس و جو کرد . فهمید که فرخ میرزا نزد نگین رفته است ب عصبانیت به عمارت برگشت و در جواب محترم که منتظر نتیجه بود گفت:
-این مردها نه غیرت دارند نه تعصب .محترم این خیمه شب بازیهای تو از همه بدتر است. هزار مرتبه گولم زده ای و فریبم داده ای اما کار امشب واقعا شاهکار بود.
-تقصیر من چیست؟ شاهزاده را تا کجا بردید؟
-درست تا ده قدمی سوگلی و معشوقه اش اما نمی دانم یکمرتیه شاخه بزر درخت چطوری سر راه فرخ میرزا شد و او رامتوحش کرد .کمانم باید همان کاری را بکنم که همیشه در ذهن داشتم .وهاب وسیله خوبی است..وقتی شاهزاده رفت منوچهرمیرزا با عصبانیت با عصبانیت گفت:
-گمانم نکنم دیگر بین ما حرفی مانده باشد.
-مگر چه شده که دیگر نباید با هم صحبت کنیم؟
-از بی حیای تو خیلی چیزها شنیده بودم اما باور نمیکردم .حالا می بینم هر چه گفته اند راست بود.
-رفیق جان !اشکال تو این است که زود عصبانی می شوی.
-چطور عصبانی نشوم؟ من همه حرفهایت را شنیدم و فهمیدم چه جور موجودی هستی.
– چه خوب شد که حرفهایم را شنیدی .اگر یک جو عقل می داشتی می فهمیدی که به خاطر تو خودم را به خطر می اندازم .همین امشب نزدیک بود آبرو و حیثیتم به باد برود.
-نمی فهمم تو به خاطر من به نگین ابراز علاقه می کردی؟
-یکی نیست از من بپرسد مرد حسابی تو چه کاره ای که دخالت می کنی؟ اگر به تو علاقه نداشتم او یا نمی خواستم حق نان و نمک عمویم را نگه دارم باید همان شب اولی که موضع را به من گفتی به شاهزاده می گفتم نه این که خودم جلو بیفتم وهر جور مشکلی را به جان بخرم .
و سپس به حالت قهر به را هافتاد .منوچهر میرزا که سخت تحت تأثیر حرفهای ناصرمیرزا قرار گرفته بود دنبال او دوید و گفت:
-من که حرفی نزدم .چرا قهر می کنی ؟ اگر من درد دلم را برای تو نگویم برای چه کسی بگویم؟
ناصرمیرزت احساس کرد بازهم تنها راه نزدیک شدن به نگین استفاده از بلاهت منوچهرمیرزاست.

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x