چند دقیقه دلت را آرام کن قسمت سی ویکم تا سی وپنجم (پایانی)

فهرست مطالب

رمان چند دقیقه دلت را آرام کن داستان های نازخاتون

چند دقیقه دلت را آرام کن قسمت سی ویکم تا سی وپنجم (پایانی)

رمان آنلاین چند دقیقه دلت را آرام کن

نویسنده : سید مهدی بنی هاشمی

قسمت سی و یکم

فقط آروم گفتم: سلام آقا سید
آروم سرش رو برگردوند و سریع اشکاش رو با گوشه استینش پاک کرد و داد زد:
زهراااا، مگه نگفتم کسی اومد
خبرم کن…
-آقا سید حالا دیگه ما هرکسی هستیم ؟!
-خانم بین من و شما هیچ نسبتی نیست.نه ثبتی نه دینی و نه… لااله الا الله
-قلبی چطور؟! اینقدر راحت جا زدید؟! من رو تا وسط میدون آوردید و حالا
میخواین که تنها بجنگم؟؟ یعنی
حتی اون گفتن عشق دوم و اینا همه دروغ بود؟!
چون برای رسیدن به عشق اولتون اینقدر تلاش کردید ولی عشق به ظاهر دومتون
چی؟!این شهدا اینطوری پای
حرفاشون وایمیستادن؟!
-من چیکار باید میکردم که نکردم؟؟
-چرا دیشب جواب بابامو ندادید و از خودتون دفاع نکردید؟؟
-چه جوابی؟! چه دفاعی؟! مگه دروغ می گفت؟! من فلجم… حتی خودمو نمی تونم
نگه دارم چه برسه شما
رو…کجای حرفهاش غلط بود؟!
-اون روز تو دفترتون گفتین این اتوبان دو طرفست، ولی الان با این حرفاتون دارم
میفهمم نه! این اتوبان همیشه
یه طرفه بوده. شما فکر می کنید نظر من راجب شما عوض شده؟! حق هم دارید
فکر کنید، چون عاشق نشدید
تا حالا، و نمیدونید عشق یعنی چی… خداحافظ.
بلند شدم و به طرف در مزار رفتم که از پشت سر آروم گفت:
ریحانه خانم(دومین بار بود که اسمم رو صدا میزد)… این اتوبان همیشه دوطرفه
بوده، ولی وقتی کوه ریزش کنه
دیگه راهی باقی نمی مونه
برگشتم و باز باهاش چشم تو چشم شدم و گفتم: اگه صدبار هم کوه ریزش کنه،
باید وایساد و جاده رو باز کرد
نه اینکه… خداحافظ

و از محوطه بیرون اومدم، چند روز گذشت و از آقا سید هیچ خبری نداشتم.روزها
برام تکراری و بیخود
میگذشت، فکر به اینکه آینده و سرنوشتم چجوریه دیوونم میکرد. دلم می خواست
یه کاری کنم ولی کاری از
دستم بر نمیومد، هر بار درباره سید با بابا حرف میزدم بحث رو عوض میکرد. تا
اینکه یه شب، نزدیک صبح دیدم
صدای جیغ زدن های مامانم میاد. سریع خودمو رسوندم بالاسرش دیدم رو تخت
نشسته داره گریه میکنه
-چی شده مامان؟!
-ریحانه…ریحانه… این پسره اسمش چیه؟؟
-کدوم پسره؟! چی میگید؟!
-عههه… همین که اومده بود خواستگاریت
– آها… اسمشون سید محمد مهدی هست
-با گفتن اسمش گریه های مامان بیشتر شد…
بابام هم کم کم نگران شده بود و میخواست اورژانس خبر کنه
-حالا چی شده مامان؟!
-خواب خانم جون رو دیدم (مادربزرگم و همون که اولین بار بهم نماز خوندن یاد
داده بود). با همون چادری که
همیشه میزاشت توی خونه قدیمیمون بودم، دیدم در باز شد اومد تو ولی به من
هیچ توجهی نمیکرد و ناراحت
بود. گفتم مامان چی شده؟! گفت تو آبروی منو پیش حضرت زهرا بردی… گفتم
چرا؟! گفت خانم میگه برای
خواستگاری نوه اش اومده خونه شما ولی بیرونشون کردین… گفت به دخترت بگو تو
که می ترسی محمد مهدی
نتونه از دخترت مراقب کنه، این پسر از حرم دختر من مراقبت کرده، چطور از
مراقبت دختر تو برنمیاد… خانم
جون اینارو تو خواب گفت و پا شد و با گریه رفت.
که بابام گفت: این حرفها چیه زن… حتما غذای سنگین خورده بودی

قسمت سی و دوم

که مامان با گریه میگفت من هیچوقت خواب هام غلط نیست، مامانم بعد مدتها
اومده تو خوابم و از من دلگیر
بود. ما بد کردیم… نباید بیرونشون میکردیم.
-ولمون کن خانم…میخوای دخترتو بدبخت کنی که چی؟! یه مرده خوشحال بشه
-تو از کجا میدونی بدبخت میشه مرد؟؟
-از اونجا تو جامعه به اون آقا نه کار میدن، نه پست اجتماعی میدن، نه میتونه
رانندگی کنه نه میتونه گلیم
خودشو از آب بکشه بیرون… بازم بگم؟!
-تو هم خوشبختی رو چه چیزهایی میدونی. خوشبختی یعنی دلت کنار یکی آروم
باشه، چه تو خرابه باشین چه
تو کاخ.
-این رمانتیک بازیا مال یه سال اول زندگیه… وقتی قسط بانک و اجاره خونه و
اسباب کشی و در به دری شروع
شد اونموقع میفهمی دلت پیش کی آروم بود و آروم میشه!
یک هفته همین بحث تو خونه ما بودو منم هم غذام کم شده بود، و هم حرف زدنم.
و فقط غصه میخوردم.
مامانمم که وضع روحیش خوب نبود و کلا وضعیت خونمون ریخته بود بهم… یه روز
صبح دیدم بعد مدتها از
مینا برام یه پی ام اومد.
-سلام ریحانه خوبی؟!
-سلام مینا.چه عجب یادی از ما کردی؟!
-همونقد که شما یاد میکنی ماهم یاد میکنیم. میخواستم بگم آخر هفته بله برونمه
-ااااا.. به سلامتی چطور بی خبر؟!حالا آقا داماد کیه؟
-می شناسیش
-می شناسم؟ کیه؟! از بچه های دانشگاست؟؟
-آره
-کدومشون؟!
-آقا احسان

-احسان؟!
-آره… چیه چرا تعجب کردی؟!
-اخه اون که میگفت فقط…
-نه بابا… بنده خدا می گه از اول هدفش من بودم… می گفت صحبت درباره تورو
بهونه کرده بود که باهام حرف
بزنه. می گفت چون باباش با بابات همکاره تو رودروایسی و به زور بلند شده اومده
خواستگاریت و کلی دعا کرده
که تو جواب رد بدی!
-اینا رو احسان بهت گفته؟!
-اولا آقا احسان، و دوما آره
-به هر حال ان شاء الله که خوشبخت بشی به آقا احسانم سلام برسون.
-ممنونم… البته از الان میدونم خوشبختم. ریحانه خبر نداری، هنوز هیچی نشده یه
ویلا تو شمال به نامم زدن…
-چه خوب… ولی مینا ای کاش می تونستم از جانب یه دوست باهات صحبت کنم،
ولی می دونم الان هرچی بگم
با یه چشم دیگه ای منو میبینی. فقط برات آرزوی خوشبختی میکنم.
-ممنونم…نگران من نباش ریحانه. من از پس کارهام برمیام، پس منتظرتما، آخر
هفته
-مینا، نمی تونم قول بدم که حتما میام
-حتما باید بیای. اتفاقا احسانم اصرار کرد حتما دعوتت کنم
دلم برای مینا می سوخت. می خواستم خیلی حرف ها رو بهش بزنم، ولی می
دونستم الان فکر میکنه شاید از
حسادته و ترجیح دادم سکوت کنم و براش دعا کنم خوشبخت بشه. آخه خیلی
دختر مهربون و پاکیه و فقط
یکم اعتقاداتش ضعیفه، ای کاش می فهمید خوشبختی فقط ویلا و ماشین و…
نیست. و اصل کاری اون آرامشیه
که باید حس بشه

وقتی ماجرای خواب مامان رو به زهرا تعریف کردم کلی پشت تلفن گریه کرد و
گفت از وقتی سید ماجرا رو
شنیده همیشه تو خودشه و میگه ای کاش کاری از دستش برمیومد. تا اینکه یه روز
صبح که بابا داشت از خونه
بیرون میرفت و در کوچه رو باز کرد دید اقا سید پشت در با ویلچر نشسته…
-سلام علیکم
-سلام…بازم شما؟!
-اومدم که جواب قطعیمو بگیرم و برم
-من که بهتون جواب دادم. گفتم شما برای دختر من مناسب نیستید
-شما جواب دادید ولی من میخوام از زبون دخترتون بشنوم، چون تو این زمینه نظر
هیچ کسی به جز ایشون
برای من مهم نیست
-ببین آقا پسر، اون دفعه با احترام گفتم که این موضوع رو فراموش کنین، ولی این
دفعه اگه مزاحم بشین دیگه
احترامی نیست و پلیس خبر میکنم.
-لا اله الا الله… فک نکنم خواستگاری جرم باشه، البته شاید توی محله شما جانبازی
جرم باشه. نمیدونم… ولی
آقای محترم، شما حرفاتونو زدین، منم میخوام حرفامو بزنم
-گوش میدم فقط سریع تر چون کلی کار دارم
-اقای تهرانی اینجا نیومدم درباره نحوه تأمین زندگیم و این چیزها حرف بزنم،
صحبت درباره این چیزها جاش
توی جلسه خواستگاریه البته اگه اجازه بدید. امروز فقط اومدم فقط درباره دلم حرف
بزنم، آقای تهرانی من حق
میدم شما نگران اینده دخترتون باشید ولی… آقای تهرانی من همه جا گفتم که
عشق اول من جهاد و شهادته و
همونجور هم که می بینید تو راه این عشقم پاهامو از دست دادم. قطعا همسر آیندم
هم که عشق زندگیم حساب
میشه به همین اندازه برام مهمه و پاهام که چیزی نبود، حاضرم سرم رو هم برای

قسمت سی و سوم

پاهام که چیزی نبود، حاضرم سرم رو هم برای
خوشبختیش از دست بدم و
چیزی کم نزارم.
وقتی صحبت هاشون به اینجا رسید با خودم دل دل میکردم که بیرون برم یا نه،
استرس عجیبی داشتم. پاهام
سست شده بود… ولی آخه ریحانه از چی میترسی؟! مرگ یه بار شیون هم یه بار…!
مگه این همه دعا نخوندی که
سالم برگرده از سوریه؟! خوب الان برگشته و پشت در خونت وایساده، چرا این دست
و اون دست میکنی. اگه
دلش بشکنه و دیگه بر نگرده چی؟! آب دهنمو قورت دادم و در رو اروم باز کردم…
آقا سید وسط حرفاش بود، یهو بابام گفت:
-تو چرا اومدی دختر
-بابا منم یه حرف هایی دارم
-برو توی خونه شب میام حرف میزنیم
-نه…میخوام ایشونم بشنون
-گفتم برو توی خونه
که اقا سید گفت: اقای تهرانی، همونجور که گفتم امروز اومدم فقط نظر ایشونو
بشنوم و نظر هیچکسی به جز
ایشون برام مهم نیست.پس بهتره حرفشونو بزنن
-نظر ایشون نظر پدرشه
-بابا… نه…
-چی گفتی؟!
-بابا من نمی دونم توی ذهن شما از این آقا چی ساختید، کسی ساختید که که
دنبال پول شماست یا هر چیز
دیگه. نمی دونم دربارشون چه فکری میکنید و نظرتون چیه. حتما فکر میکنید فقط
این آقا خواستار ازدواج با
من هست و یکی هست مثل بقیه خواستگارام، اما باید بهتون بگم که منم… تو تمام
اون دقایقی که احسان
خواستگاریم اومده بود و من جواب رد دادم من توی فکرم این آقا بود. علت عوض

شدن و تغییر پوشش و ظاهرم
دلیل شروعش این اقا بود. اصلا اول من به ایشون…
سید سرشو پایین انداخته بود و هیچی نمی گفت و بابا هم هر دیقه تعجبش بیشتر
میشد.
-بابا جان… فکر کنم با این حرفهام فهمیده باشین نظر من و شما یکی نیست
یه ببخشید گفتم و سریع اومدم توی خونه. نمی دونم چرا بغضم گرفته بود، تمام
بدنم می لرزید و سرم گیج می
رفت. رفتم تو اتاقم و تا می تونستم گریه کردم. اومدم تو اتاق نفهمیدم دیگه چه
حرفی بین بابا و سید رد و بدل
شد، بعد چند دقیقه بابا اومد خونه و دیگه بیرون نرفت. صدای پرت کردن کیفش
روی میز رو می شنیدم، خیلی
سر سنگین و سرد بود. رو به مامانم کرد و گفت : خوشم باشه، تحویل بگیر خانم.
دختر بزرگ کردیم عین یه
دسته گل، اونوقت دادیم تحویل دانشگاه های این مملکت نمی دونم چی یادشون
میدن که تو روی باباش
وایمیسه از عاشق شدنش صحبت میکنه! اونم جلوی یه پسر غریبه!
توی اتاق از شدت ترس به خودم می لرزیدم…
مامانم گفت: حالا که چیزی نشده، چرا شلوغش میکنی. ولی این بار دیگه قضیه رو
مثل آرش و سحر نکنیا.
پسرم تک و تنها افتاده تو کشور غربت و دیگه هیچ علاقه ای به ازدواج نداره.
-چیزی نشده؟! دیگه چی میخواستی بشه؟! تو قضیه آرش هم مقصر شما بودی که
کار به جاهای باریک داشت
کشیده میشد. ولی نه، اینبار دیگه قضیه رو کش نباید داد. با آبروی چندین و
چندساله من داره بازی میشه، آدم
صد تا پسر داشته باشه ولی دختر نداشته باشه!
-نا شکری نکن آقا. حالا میخوای چیکار کنی؟! میبینی که دخترت هم دوستش داره
-اخه من نمیفهمم از چیه این پسره خوشش اومده. چند روز دیگه زنگ بزن که
بیان برای خواستگاری و این

آبرو ریزی تموم بشه. پسره ی پر رو میگه اگه جوابمو ندین تا جلوی شرکتتونم میام.
کم اینجا آبرومون رفت، می
خواد اونجا هم ابرومونو ببره. بگو بیان خواستگاری من اونجا حرفامو میزنم برای
آخرین بار، اونجا شرط هامو
میگم.
از توی اتاق اینا رو شنیدم ولی نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت، ولی خوب
همین که اجازه داد بیان
خواستگاری هم یه قدم مثبت بود… مامان زنگ زد خونه آقا سید اینا و گفت اگه باز
مایلن برای اخر هفته بیان
خواستگاری. توی هفته خیلی استرس داشتم، همش فکر میکردم که بابام چی
میخواد بگه. هرچی دعا و ذکر بلد
بودم تا اخر هفته خوندم که همه چی ختم بخیر بشه… یاد حرف سید افتادم، گفته
بود هر وقت دلت گرفته قرآن
رو باز کن و با خدا حرف بزن، خدایا خودت میدونی حال دلم رو… خودت کمکم کن.
اگه نشه چی ؟! اگه بابام
این بار بیشتر تحقیرشون کنه چی؟! خدایا خودت کمکم کن… یا فاطمه زهرا خودت
گفتی که آقا سید نوه ی
شماست، پس خانم جان خودت یه کاری بکن منم عروستون بشم… قرآن رو
برداشتم و آروم باز کردم، سوره نوراومد. شروع کردم به خوندن معنیش تا رسیدم به
آیه ۲۶ سوره، فکر کنم جواب من همین آیه بود.

قسمت سی و چهارم

“زنان ناپاک شایسته مردانى بدین وصفند و مردان زشتکار و ناپاک نیز شایسته زنانى
بدین صفتند و بالعکس زنان پاکیزه نیکو لایق مردانى چنین و مردان پاکیزه نیکو
لایق زنانى همین گونهاند، و این پاکیزگان از سخنان بهتانى که ناپاکان درباره آنان
گویند منزهند و بر ایشان آمرزش و رزق نیکوست.”

ولی خدایا؟! من جزو زنان نا پاکم یا زنان پاک… خودت که میدونی ته دلم چیزی
نیست، اگه قبلا کاری هم کردم
از روی ندونستن بوده.

آخر هفته شد و استرس تمام وجودمو فرا گرفته بود. دفعه ی قبل دوست داشتم
زودتر شب بشه و آقا سید اینا
بیان، ولی الان واقعا می ترسیدم، بدنم داغ شده بود. خلاصه شب شد و زنگ خونه
صدا خورد.
-خدایا خودت کمکم کن
از لای در آشپزخونه نگاه میکردمشون، .بازم مثل دفعه اول پدر و مادرش اومدن تو
وپشت سرشون آقا سید و
زهرا. می دیدم بابام خیلی سرد تحویلشون گرفت، چند دقیقه ی اول به سکوت و
گذشت و هیشکی چیزی نمی
گفت… از استرس داشتم میمردم ! سید هم سرش رو پایین انداخته بود و آروم با
تسبیح عقیقش داشت ذکر می
گفت، شاید اونم استرس داشت. همه تو حال خودشون بودن که صدای پدر سید
سکوت رو شکست:
-خب آقای تهرانی… امر کرده بودید خدمت برسیم، ما سرا پا گوشیم.
-بزارید دخترمم بیاد بعد حرفامو میگم.
مامانم رو کرد سمت اشپزخانه و گفت ریحانه جان، .بیا دخترم
پاهام سست شده بود انگار، چادرمو سرم کردم و آروم رفتم بیرون و بعد از گفتن یه
سلام اروم یه گوشه ای
نشستم. مامانم بلند شد پذیرایی کنه که بابام گفت بشین، .برای پذیرایی وقت
هست.
-خب، آقای علوی… من نه قصد آزار و اذیت شما رو دارم و نه قصد جسارت. من روز
اول که اومدید فکر می
کردم قضیه یه خواستگاری ساده هست ولی هرچی بیشتر جلو رفتیم با حرف هایی
که آقا پسر شما زدن و

حرکتهای دخترم فهمیدم قضیه فجیع تر از این حرفهاست. می دونم این دوتا قبلا
حرفهاشونو باهم زدن، .اما
رسمه که شب خواستگاری هم باهم صحبت کنن، منم مشکلی ندارم. ولی بعد از
اینکه من حرف هامو زدم. من با
ازدواج اینها مشکلی ندارم. فقط، حق گرفتن عروسی و جشن رسمی ندارن، چون
دوست ندارم کسی داماد
تهرانی بزرگ رو اینجوری ببینه. خرج عروسیشونو هم میدم به خودشون.
آقا سید سرش رو پایین انداخته بود و هیچی نمیگفت، دخترم قدمش روی چشم ما
و هروقت خواست می تونه
بیاد و مادر و پدرشو ببینه، ولی این اقا حق اومدن به اینجا رو نداره و ما هم
خونشون نمیام، جایی هم حق نداره
خودشو به عنوان داماد من معرفی کنه. حالا اگه شرایط من رو قبول دارین برین تو
اتاق صحبت کنین.
بغضم گرفته بود آخه آرزوی هر دختریه که لباس عروسی بپوشه و دوستاش تو
عروسیش باشن، اشکام کم کم
داشت جاری میشد… یه نگاه با بغض به سید کردم و اونم اروم سرشو بالا آورد.
سکوت عجیبی جمع رو فرا گرفته
بود، در ظاهر تصمیم سختی بود… ولی من انتخابمو کردم.
«در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن/ شرط اول، قدم آن است که مجنون
باشی… »
یه لحظه باز با سید چشم تو چشم شدم، چشمامو آروم به نشونه تایید بستم و باز
کردم که یعنی من راضیم.
لبخند کمرنگی توی صورت سید پیدا شد، فهمیدم اونم مشکلی نداره… همون دقیقه
سید روکرد به بابام و گفت
پس اگه اجازه بدید ما بریم اتاق حرفامونو بزنیم… همه شوکه شدن…. این حرف
یعنی که آقا سید شرط ها رو
قبول کرده.
بابام رو کرد سمت من و پرسید:دخترم تو نظرت چیه؟!

هیچی نگفتم و فقط سرم رو پایین انداختم، که مادر سید گفت خوب پس به
سلامتی فک کنم مبارکه
.بابام هم گفت: گفتم که عمق فاجعه بیشتر از این حرفهاست
مامانم اتاق رو به زهرا نشون داد و زهرا هم آروم ویلچر سید رو به سمت اتاق هل
داد، منم پشت سرشون رفتم.
وارد اتاق که شدیم زهرا گفت: خب ریحانه خانم اینم آقا سید ما. نه چک زدیم نه
چونه بالاخره اومد توی اتاق
شما
یه لبخند ریزی زدم و سید با یه چشم غره زهرا رو نگاه کرد و گفت خوب زهرا خانم
فک کنم دیگه شما بیرون
باشین بهتره!
-بله بله…یادم نبود دوتا گل نوشکفته حرفهای خصوصی دارن
-لا اله الاالله…
-باشه بابا الان میرم بیرون. خوب حرفاتونو بزنینا، جایی هم کمک خواستین صدام
بزنین تقلب برسونم
زهرا بیرون رفت، هم من سرم پایین بود هم اقا سید.

قسمت سی و پنجم – قسمت پایانی

زهرا بیرون رفت، هم من سرم پایین بود هم اقا سید. اروم با صدای گرفته و ضعیفم
گفتم:
-آقا سید خیلی معذرت میخوام ازتون به خاطر رفتار پدرم
-خواهش میکنم ریحانه خانم،این چه حرفیه. بالاخره پدرن و نگران شما هستن، ان
شاء الله که همه چیز درست
میشه. فقط الان که از دستشون دلخورید مواظب باشین حرفی نزنین که دلش
بشکنه و احترامشون حفظ نشه.
-نمی دونم چی بگم، راستیتش فکر می کردم از وقتی که دیگه به قول خودم به
خدا نزدیک شدم باید دیگه
دنیام قشنگ و راحت میشد ولی هر روز سخت تر از دیروز شد…
آقا سید یه لبخند آرامش بخشی زد و سرش رو پایین انداخت و شروع کرد به بازی
کردن با تسبیح قشنگ
عقیقش و آروم این بیت رو خوند :

«پاکان؛ زجور فلک بیشتر کشند… /گندم چو پاک گشت خورد زخم آسیاب! »
-ریحانه خانم نگران نباشین، شما با خدا باشین خدا هم همیشه با شماست. اگه
گاهی هم امتحاناتی می کنه به
خاطر اینه که ببینه حواستون بهش هست. می خواد ببینه واقعا دوستش دارین یا
فقط ادعایین. مطمئن باشین
اگه بهش ثابت بشه دوستش دارین یه کاری میکنه که صد برابر شیرین تر از قبل
هست.
حرف هاش بهش آرامش می داد. .نمیدونستم چی بگم، فقط گوش میکردم.
-خوب ریحانه خانم…شما سوالی ندارید که بپرسین؟!
-نه آقا سید
-اما من یه حرف هایی دارم
-بفرمایید
-می خواستم بگم یه آدم نظراتش شاید با گذشت زمان تغییر کنه، شاید تفکرش به
یه چیز عوض بشه. شاید یه
کسی یا چیزی رو که قبلا دوست داشت دیگه دوست نداشته باشه… به نظرم باید به
همچین آدمی حق داد.
-این حرف ها یعنی چی آقا سید؟!
-یعنی که.، چطور بگم اخه.. .
-چیو چطور بگید
-می دونید، شما حق دارید با خونواده و کنار خونوادتون زندگی کنین. راستیتش
من هم نظرم نسبت به شما…
اینجا که رسید اشکام بی اختیار جاری شد…
-راستیتش من هم نظرم نسبت به شما همون نظر سابقه و دوستتون دارم…
آخییشش از اشکاتون معلوم شد شما
هم دوستم دارید!
-خیلی بد هستین !
-خواهش میکنم، خوبی از خودتونه
-به قول خودتون لا اله الاالله

-ٌخوب بهتره خانواده ها رو بیشتر منتظر نذاریم، شما هم اشکاتونو پاک کنین فک
میکنن اینجا پیاز پوست کندیما. بریم بیرون ؟!
-بله بفرمایین
-فقط زهرا رو صدا کنین بیاد کمکم کنه که بیام…
-اگه اجازه بدین خودم کمکتون میکنم
و آروم ویلچر آقا سید رو هل دادم و به سمت خانواده ها رفتیم .مادر آاقا سید با
دیدن این صحنه بی اختیار
شروع به دست زدن کرد و مامان منم یه لبخندی روی لبش نشست.
اون شب قرار عقد رو گذاشتیم و یه روز بی سر و صدا و هیچ جشن گرفتنی رفتیم
محضر و مراسم عقد رو
برگزار کردیم. پدر آقا سید یه خونه کوچیک برامون خرید و با پول عروسی هم چون
من گواهینامه داشتم یه
ماشین معمولی خریدیم.
.یک ماه پس از عقد.
-ریحانه جان
-جانم آقایی
-خانمی دلم خیلی برا امام رضا تنگ شده. همسفرمون میشی یه سفر بریم؟!
-شما هرجا بخوای بری ما در رکابتیم فرمانده
-آخه چه قدر یه نفر میتونه خانم باشه، حالا با هواپیما بریم یا قطار؟!
-هیچکدوم
-یعنی چی؟!با اتوبوس بریم؟!
-نوچچچ….من خودم میخوام راننده آقای فرمانده بشم
-ریحانه نه ها…راه طولانیه، خسته میشی
-هرجا خسته شدیم میزنیم بغل استراحت میکنیم
-لا اله الا الله… می دونم الان هرچی بگم شما یه جواب میخوای بیاری، .بریم به امید
خدا. داعش نتونست مارو
بکشه ببینم شما چیکار میکنی؟!
آماده سفر شدیم و به سمت مشهد حرکت کردیم. تمام جاده برام انگار ورق خوردن

یه خاطره شیرین بود، تو
ماشین نشسته بودیم و من پشت فرمون، و داشتیم اولین سفر دونفره با ماشین
خودمونو تجربه می کردیم.
-ریحانه جان چرا از این جاده میری؟جاده اصلی خلوته که
-کار دارم
-لا اله الا الله…آخه اینجا چیکار داری؟!
-صبر داشته باش دیگه… راستی آقایی؟!
-جانم ریحانه بانو؟؟
-اون مسجده کجا بود دقیقا ؟!
-کدوم مسجد؟!
-همون مسجده که اونروز وایساده بودیم برای نماز درش بسته بودا
-آها…آها… یکم جلوتره. حالا اونجا چیکار داری؟؟
.-اخه اونجا اولین جایی بود پی بردم شما چه قدر خوبی…
-امان از دست شما بانو
-ریحانه جان؟
-جان ریحانه
-اونموقع ها یه اهنگی داشتی، نداری الان؟
-ااااا سید
-خوب چیه مگه، چی میگفت آهنگه ؟!؟ اها اها، خوشگلا باید برقصن
-سید؟!
-باشه باشه…ما تسلیم
-ریحانه ؟!
-جان دل
-ممنون که هستی…
جلوی مسجد ترمز کردم و پیاده شدم و به سیدم کمک کردم رو ویلچرش بشینه و
رفتیم سمت مسجد.
-اااا ریحانه، انگار بازم درش قفله
-چه بهتر مثل اون موقع بیرون نماز میخونیم

-اخه الان وقت اذان نیست که
-دو رکعت نماز شکر می خوام بخونم
-ریحانه همه چی مثل اون موقع، به جز من و تو. اون موقع من دو تا پا داشتم که
الان ندارم، ولی الان شما دوتا
بال داری داری که اونموقع نداشتی… ریحانه جان، الان میفهمم که تو فرشته ای.

#پایان…..

 

 

3.6 31 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
195 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
195
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx