داستان کوتاه خوش زبان نوشته حمید درکی

فهرست مطالب

داستانهای نازخاتون رمان کوتاه

داستان کوتاه خوش زبان نوشته حمید درکی 

داستانهای نازخاتون

نویسنده‌:حمید درکی

 

داستان : خوش زبان

جعفر کودک بسیار کم رو و خجالتی بود و بر اثر لکنت زبان خیلی با بچه محل های بازیگوش جنوب شهر، قاطی نمی شد و فاصله گرفت. اون که مادر پیری داشت، چند سالی بود که پدرش را از دست داده بود و پیش از او، برادر و خواهرهای خودش را از دست داده بود، یعنی در قدیم زاد و ولد یک مادر زیاد بود اما خب شرایط معیشتی و کم بود بهداشت و دسترسی نداشتن به پزشک و دارو، باعث تلف شدن جمع کثیری از اولاد خانواده، خاصه در طفولیت می شد. به همین جهت مادر جعفر، محترم خانم، خیلی نذر و نیاز به درگاه خدا کرد و بسیار مواظب جعفر بود که لااقل این یکی عصای دست پیری او بشود و خداوند نیز لطفش را دریغ نکرد و جعفر تنها فرزند او شد. اما به نظر محترم خانم، لکنت زبان جعفر شاید به این دلیل بود که جاری او یعنی زن عموی جعفر مدتی بعلت خشک شدن سینه محترم خانم، به طفل شیر داد و چون بیشتر بچه های جاری او دارای لکنت زبان بودند شاید دلیل این نقیصه هم همین مسئله باشد. مدتی گذشت و جعفر را به مدرسه فرستاد و او با مشکل بزرگی مواجه شد، هم کلاسی های او به محض گشودن دهان جعفر برای ادای کلمات، شلیک خنده را سر داده و او را مسخره می کردند. همین امر سبب افت تحصیلی و پایین آمدن سطح نمرات جعفر شد، او به زحمت می توانست منظور خود را برساند و چون جمعیت بچه های کلاس گاهی به ۴۰ نفر می رسید آموزگاران نصف و نیمه جملات او را قطع کرده و با لبخند به سراغ شاگرد دیگری می رفتند. این تبعیض و بی توجهی خشم جعفر را برمی انگیخت. سه سال از زمان تحصیل او گذشت و به کلاس سوم دبستان رسید. روزی آموزگارش آقای محبی با سماجت از او خواست تا درس پنجم فارسی را بلند و روان و بی غلط بخواند. آن روز آقای محبی بسیار عصبانی بنظر می رسید ، شاید دلش از جای دیگری پر بود، کسی چه می دانست اما به محض اینکه جعفر لب گشود و خواند : ب ب ب نا نی نام خ خ خدا ناگهان آقای محبی در حرکتی غیرمنتظره ادای او را درآورد و مانند او بنام خدا را به زبان آورد. شلیک خنده از دانش آموزان بازیگوش کلاس، فضای اتاق را پر کرد. محبی بلند سرش داد کشید که : گوساله مگه به تو نگفتم ، این جلسه درس رو روان بخونی. جعفر با خجالت تمام و صورتی سرخ بدون آنکه نگاهش را به چشمان خون گرفته آقای محبی بدوزد انگشت اشاره را به علامت کسب اجازه بلند کرد و گفت : آ آقا ا ا ا اجازز ز ز ه ، این بار آموزگار جلو آمده و سیلی محکمی زیر گوش جعفر نواخت. صدا از کسی در نیامد و جعفر زد زیر گریه. دست چپ خود را بر روی صورتش که از شدت ضربه می سوخت گرفت که ناگهان به سمت راست صورتش نیز سیلی دیگری زد. جعفر گرمای شدیدی به همراه سوزش عجیبی بر هر دو گونه اش احساس کرد، صدای گریه اش در سینه خفه شد و چشمانش سیاهی رفت. ناگهان آقای محبی گوش او را گرفت و از نیمکت بیرون کشید و با یک اردنگی به بیرون کلاس پرتش کرد. سکوت عمیقی بر کلاس چیره شد. جعفر در حالیکه داخل راهرو به دیوار کلاس تکیه داده بود و هنوز درد سیلی آقای محبی جسم نحیف او را آزار می داد ، آرام و بی صدا گریه کرد و نفسش بند می آمد. مدتی گذشت و نفر دوم و سوم نیز مثل جعفر گریه کنان از کلاس اخراج شدند. اما حسن ریکی از هم شاگردیهای دوساله و رفوزه شده جعفر در حالیکه وانمود می کرد گریه می کند، به محض اخراج از کلاس شروع کرد به خندیدن و به آنان گفت : بچه ها بریم حیاط بازی کنیم تا زنگ بخوره ، یالا دیگه بدویم بریم با کلاس چهارمی ها ورزش دارند ، ما هم قاطی شیم و فوتبال بازی کنیم و بعد بسرعت دوید و رفت. آن دو نفر نیز دنبال او رفتند، اما جعفر همانجا ماند و در حالیکه کمی آرام شده بود با خود گفت : چه فایده ای داره اگر برم بازی کنم. اونجا هم بچه ها منو مسخره می کنند. او که خیلی از محبی آزرده خاطر بود ، صبر کرد تا زنگ تفریح بصدا درآمد و بعد بسراغ لوازم درسش رفت و آنها را برداشت و در گوشه حیاط مدرسه مخفی شد و سپس تصمیم خود را عملی کرد و برای همیشه ترک تحصیل کرد و دیگه به مدرسه بازنگشت. آن روز بعد از خروج از دبستان امید ، از کنار اتومبیل پیکان جوانان خوشرنگ زردقناری آقای محبی که بسیار شیک و تمیز بود گذشت. ولی ناگهان تصمیم به انتقام گرفت و برگشت و باد هر چهار چرخ اتومبیل او را خالی کرد و با سرعت هر چه تمام از آنجا فرار کرد. مدتی با کیف و دفترش در خیابانها پرسه زد تا وانمود کند مدرسه می رود، در این حین وارد کارگاه پاکت سازی شد و در ازای ساخت هر پاکتی چند ریال دستمزد می گرفت. او با دقت کاغذ سیمان کاهی رنگ را برمی داشت و با سریش که نوعی چسب سنتی بود لبه های آن را به هم می چسباند و پاکت های حمل میوه و ارزاق عمومی در اندازه های مختلف درست می کرد و بعد از مراجعت به خانه پولهای خود را در قلک سفالی کوزه شکل خود می ریخت و بزودی طی سه هفته مبلغ قابل ملاحظه ای جمع کرد و در اوقات دیگر به فروش بامیه و نوعی شیرینی بنام شربتی پرداخت و حسابی تن به کار داد تا مادرش احترام خانم متوجه غیبت او از تحصیل شد اما از آنجائی که می دانست دیر یا زود جعفر بعلت لکنت زبان به دشواری می افتد ، مانع تصمیم او نشد در عوض جعفر را به آقا رضا مکانیک سپرد و سفارش لازم را به آقا رضا کرد، او نیز مانند فرزندش جعفر را تحت تعلیم قرار داد و سالها گذشت و جعفر برای خودش اتومبیلی خرید و بعلت کهولت مادرش ، از خدمت سربازی معاف شد و در یکی از کارخانجات بزرگ شهر بعنوان کارگر فنی به کار گمارده شد و توانست برای خودش جایگاه و اعتباری کسب کند و در سایر ساعات غیر شیفت کاری خود به دکان مکانیکی آقا رضا می رفت و با مهارت مثال زدنی که داشت در امور کار به او که مثل پدرش بود، کمک می کرد. یک روز برحسب اتفاق آموزگار سابقش آقای محبی همان پیکان زرد قناری را جهت تعمیر موتور به آنجا آورد ، جعفر که حسابی بزرگ شده بود، با دقت تمام، خودروی محبی را تعمیر کرد و لبخندزنان به آقای محبی گفت : ا ا س تاد، استاد م م من ج جع جعفر غ غلام م می هس هستم. محبی که هنوز او را بجا نیاورد منتظر کلام او شد و جعفر به او خاطر نشان کرد که همان کودک اخراجی سالها قبل دبستان امید است که چرخهای اتومبیل او را پنچر کرده بود و اینک جهت عذر خواهی هیچگونه دستمزد و پول قطعه ای از او نخواهد گرفت و خم شد دستان محبی را بوسید . آموزگار پیشین بسیار شرمنده شد و از رفتار تند و زشت خودش ابراز ندامت کرد و بوسه ای بر پیشانی جعفر زد اما جعفر به او گفت که اتفاقاً سبب خیر او شده و زمینه راه رشد شغلی او را فراهم کرده است و جعفر توانسته در مدرسه شبانه تا کلاس ۹ یعنی سیکل نظام قدیم درس بخواند. مدتی گذشت تا مادرش محترم بانو از نرگس دختر آقا رضا مکانیک برای جعفر خواستگاری کرد و با موافقت آنان ولی دلخوری نرگس، عروسی آن دو صورت گرفت. نرگس که دختری طرفدار مد روز بود و همیشه شیک پوش و بسیار در اجتماع رفت و آمد داشت حتی تجربه دوستی با چندین پسر جوان را هم به طور پنهانی از خانواده و اهل محل از سر گذرانده بود با اصرار پدر و نصایح مادر ، تن به ازدواج با جعفر داد و هرگاه بعد از زندگی مشترکش با جعفر به اختلاف برمیخورد او را شاگرد مکانیک یا پادو خطاب می نمود و همواره با مادر شوهر خود به هر بهانه ای سر ناسازگاری داشت و جعفر که مردی کارآزموده و خودساخته ای بود به امید تغییر رفتار نرگش ، به گذشت زمان و در پیش گرفتن صبوری چاره کار را در سازگاری می دید، اما حتی با تولد دخترش نسترن ، نه تنها نرگس به رفتار ناخوشایند خود پایان نداد بلکه بر شدت آن افزود و در مهمانی ها در برابر مسعود باجناق جعفر می گفت : اون از بابا ننه من که بجای یک مرد تحصیلکرده امروزی شیک، حیفم کردند و به این آدم بیسواد شاگرد مکانیک دادند ، اینم از مادر شوهر پیرم که دچار ضعف حافظه شده نمی تونه اسم دختر خوشگل منو به یاد بیاره، که جعفر حرفش را برید و کمی با لحن تند گفت : م م مگه ت تو کی کی هستی خ خودت چ چ چی بلدی. نرگس بلند خندید وگفت : تو برو اول حرف زدن یاد بگیر بعد بیا دهن به دهن من بذار . مسعود باجناق جعفر که خیلی از رفتار نرگس بدش آمد گفت : سرکار خانم ، خواهر زن عزیز بنده ، مراعات مردت رو پیش فامیل بکن، درسته ما باجناقیم اما جعفر آقا مرد فهیم و تعمیرکار ماهر شهره و درست نیست شما پیش بچه و مردم با این رفتار سخیف و زشت اعصاب همه رو به هم می ریزی. ماشاءاله از زندگی برات چیزی کم نذاشته ، ماشینت زیر پاته، آپارتمانت شیک و تمیز بالای شهره، خدا به شما یک دختر خوب و ناز بخشیده ، ناشکری نکن. البته جعفرخان منو ببخشه که در حضورشون دارم بی ادبی می کنم ولی تحمل ندارم ببینم همسر آدم متوجه حرفاش نباشه. نرگس : خواهر جون من فقط بخاطر تو چیزی به این آقا نمی گم. منیر خواهر نرگس گفت : راست می گه خواهر دیگه، شورش رو درآوردی ، یکبار نشد احترام این بنده خدا رو نگه داری. تمام شهر سرش قسم می خورند، برو خدا رو شکر کن بیکار و معتاد نیست. خیلی دلت بخواد جعفرخان جای برادرم از هر انگشتش یک دنیا هنر می ریزه . بسه دیگه. جعفر که آدم خیلی کمرویی بود اونها رو به آرامش دعوت کرد و گفت : رراست م می گه من در حد او اون نیستم. نرگس : خوبه خودتم می دونی در حد من نیستی پس چرا اومدی خواستگاریم. منیر به تندی به نرگس گفت : تمومش کن نرگس خدا رو خوش نمیاد ، مزخرف می گی از اولش تو زن گوشت تلخ و خودخواهی بودی . نرگس که دیگه حسابی کلافه شده بود ، خشمگین دست دخترش رو گرفت و گفت پاشو مامان ، پاشو بریم خونه ، بابات حسابی مشتری های مکانیکیش طرفداریش رو می کنند ، پاشو بریم خونه ، پاشو بریم یالا….. مدتی گذشت تا نسترن به ۱۷ سالگی رسید و منتظر اعلام نتایج آزمون کنکور دانشگاه شد. جعفر هم در کارخانه، سرکارگر قسمت تعمیرات فنی شد و کارگران دانشگاه دیده تازه واردی را زیر دست داشت اما همیشه نسبت به آنان مهربان بود، حتی گاهی برگه تعمیر دستگاههای معیوب را که بدست آنان میداد ، مورد اهمال و بی توجهی تازه واردان ، هرگز گزارش کم کاری آنان را به مدیر قسمت اعلام نمی کرد و خود بجای آنان به محل درخواست برگه تعمیر، می رفت تا اینکه در کارخانه شورشی برپا شد و بخاطر حقوق کم، اعتصاب عمومی راه افتاد ، جعفر کوشید تا کارگران را آرام نماید و مخصوصاً زیر دستانش را به محل قسمت خود فرا خواند ، اما دو تن از آنان جمال و کامبیز که بسیار پر شور بودند و در روند اعتصاب ، سایرین را نیز تحریک می کردند، بر ضد جعفر سخنان تندی بر زبان راندند و حتی به هنگام عزیمت به منزل هر چهار چرخ اتومبیل او را پنچر و صدماتی به بدنه خودروی او وارد آوردند اما جعفر به کمک دوربین های نظارتی حراست شرکت ، آن دو را به راحتی شناخت ولی هیچ اقدامی در جهت تنبیه و جبران خسارت و اخراج و دستگیری آنان نکرد و حراست شرکت را هم از انجام اعمال تند باز داشت . کم کم سر و صداها خوابید و همه چی به روال پیشین درآمد و آن دو تن در طی این روزها فهمیدند که جعفر آگاه از کرده آنان، هیچگونه گزارشی بر ضد عمل آن دو به مقامات بالا تسلیم نکرده حتی به روی آن دو هم نیاورده است. جعفر احترام کارگران را برانگیخته بود تا اینکه روزی گزارش خرابی سوپاپ شیر اطمینان مخزن آب گرم بزرگ شرکت را به او دادند و بعلت خطرات ناشی از کار او خود داوطلب تعمیر شد و ناگهان در حین انجام مأموریت مخزن ترکید. شدت انفجار به حدی بود که شرکت لرزید و صدای مهیب آن تا کیلومترهای به گوش رسید. جعفر در دم جان سپرد. در مراسم تشییع پیکر او تمام کارگران با لباس کار خود حاضر شدند و بسیاری از کارگران سایر نقاط هم به آنان پیوستند. می شود گفت کل شهر را ماتم فرا گرفت و به هنگام خاکسپاری نسترن بهت زده و ناباور در کنار مزار او نشسته بود و دمی نظر از پیکر بی جان جعفر بر نمی داشت. مادرش نیز خاموش و خسته از وقایع گردش روزگار در کنار نسترن بر زمین نشسته بود ، اما نرگس با لباس شیک مشکی توری دار و کلاهی لبه دار خود را بعد از آرایش غلیظی به مراسم رساند و تا آمد مشتی خاک بصورت نمادین جهت وداغ به روی تابوت جعفر بریزد ناگهان دختر جعفر نسترن بلند رو به او فریاد زد : دیگه پدرم حرف نمی زنه تا بتونی مسخرش کنی. اون حرفهاش رو در عمل زد . قلب پاک اون باعث شد همه ازش درس یاد بگیرن، همه به جز تو. یه عمر با تو زندگی کرد اما تو هیچی ازش یاد نگرفتی. بابام مرد نیک شهر بود و یک عمر زخم زبون تو رو تحمل کرد . مواظب باش لباست خاکی نشه نرگس خانم … نرگس خانم که در میان ازدحام جمعیت ناگهان ژست چهره غمزده رو فراموش کرد و گفت : دختر همون پدری دیگه … این رو گفت و از مراسم دور شد.

 

 

پایان

نوشته : حمید درکی

 

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
1 دیدگاه
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
1
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx