رمان آنلاین داستان سرگذشت واقعی رویای من ناهید گلکارداستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۱تا۵

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۱تا۵ رویای من  نویسنده:ناهید گلکار     #قسمت اول – بخش اول سوز سرد پاییز به صورتم می خورد و بدنم رو به لرز می انداخت. بغضی غریب تو گلو داشتم ….. جلوی در خونه وایساده بودم .دلم نمی خواست برم تو .. هر رهگذری از کنارم رد […]

رمان آنلاین داستان سرگذشت واقعی رویای من ناهید گلکارداستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۶تا۱۰

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۶تا۱۰ رویای من  نویسنده:ناهید گلکار   #قسمت ششم-بخش اول پشتمو دادم به در و با دست دیگم در حیاط خلوتو باز کردم ، تا اگر اومد تو از اون طرف فرار کنم ولی اون زیاد فشار نداد در حالیکه بلند می خندید گفت : می بینمت خوشگله ….می […]

رمان آنلاین داستان سرگذشت واقعی رویای من ناهید گلکارداستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۱۱تا۱۵

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۱۱تا۱۵ رویای من  نویسنده:ناهید گلکار #قسمت یازدهم-بخش اول این بار سر نماز حالم خیلی بهتر بود مثل اینکه چیزایی که از ته قلبم به اونا گفته بودم رو خودم هم اثر خوبی گذاشته بود..چون خیلی با خلوص تر به درگاه خدا رفتم …خیلی با رویای شش ماه پیش […]

رمان آنلاین داستان سرگذشت واقعی رویای من ناهید گلکارداستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۱۶تا۲۰

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۱۶تا۲۰ رویای من  نویسنده:ناهید گلکار #قسمت شانزدهم-بخش اول برای اولین روز عید صبحی نبود ، چون همه تا ظهر خوابیدن فقط عمه به خاطر حمیرا باید بیدار میشد … من که بیدار شدم دیگه نزدیک ظهر بود …. رفتم تا صورتم رو بشورم که عمه رو دیدم از […]

رمان آنلاین داستان سرگذشت واقعی رویای من ناهید گلکارداستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۲۱تا۲۵

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۲۱تا۲۵ رویای من  نویسنده:ناهید گلکار #قسمت بیست و یکم-بخش اول پرستار اومد و به مینا گفت : مریض رو خسته نکنید لطفا برید بیرون .. مینا دستمو گرفت و منو بوسید و رفت …. چند لحظه بعد به خواب عمیق فرو رفتم ….تا سه روز منو این طوری […]

رمان آنلاین داستان سرگذشت واقعی رویای من ناهید گلکارداستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۲۶تا۳۰

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۲۶تا۳۰ رویای من  نویسنده:ناهید گلکار #قسمت بیست و ششم-بخش اول گفتم : ببین عمه چه بچه های خوب و پاکی داری ، همشون یک جوری معصوم و مهربونن … خودت دقت کن …دلت می خواست یکی شون مثل هادی باشه…اگر حمیرا بگه آخ دوتا شون مثل پروانه دورش […]

رمان آنلاین داستان سرگذشت واقعی رویای من ناهید گلکارداستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۳۱تا۳۵

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۳۱تا۳۵ رویای من  نویسنده:ناهید گلکار #قسمت سی و یکم-بخش اول از عمه پرسید : بهتره ؟ اونم گفت : نمی دونم فعلا که با آمپول خوابیده من میگم بریم پیش یک دکتر دیگه شاید معالجه بشه … گفت؛ می بریمش حتما نگران نباش قربونت برم ……. اونا با […]

رمان آنلاین داستان سرگذشت واقعی رویای من ناهید گلکارداستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۳۶تا۴۰

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۳۶تا۴۰ رویای من  نویسنده:ناهید گلکار #قسمت سی و ششم-بخش اول به کمک عمه رفتم پایین با پر رویی توی حال نشسته بود ، داشت چایی می خورد منو که دید از جاش بلند شد و با چنان شوقی اومد طرف من که انگار صد ساله ما با هم […]

رمان آنلاین داستان سرگذشت واقعی رویای من ناهید گلکارداستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۴۱تا۴۵

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۴۱تا۴۵ رویای من  نویسنده:ناهید گلکار   #قسمت چهل و یکم-بخش اول ایرج گفت: شماها برین داریم حرف می زنیم … گفتم: این حرفه؟ داری با من دعوا می کنی تو عصبانی هستی… ایرج باشه بعدا که آروم شدی….. مگه چی میشه من با حمیرا برم بیرون و اشکهام […]

رمان آنلاین داستان سرگذشت واقعی رویای من ناهید گلکارداستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۴۶تا۵۰

رمان آنلاین رویای من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۴۶تا۵۰ رویای من  نویسنده:ناهید گلکار #قسمت چهل و ششم-بخش اول اشکهام طوری می ریخت که دیگه نمی تونستم ببینمش یک دفعه برگشت و با سرعت اومد طرف ما و خودشو رسوند به عمه و علیرضا خان و گفت : امانتی من دست شما سپرده مواظبش باشین .. علیرضا […]