داستانهای واقعی فنجان چای با خدا زهرا اسعد بلند دوست
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۱تا۵

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۱تا۵ داستان فنجانی چای با خدا نویسنده :زهرا اسعد بلند دوست …………. قسمت اول: از وقتی که حرف زدن یاد گرفتم تو آلمان زندگی می کردیم. نه اینکه آلمانی باشیم، نه. ایرانی بودیم آن هم اصیل. اما پدر از مریدان سازمان مجاهدین خلق بود […]

داستانهای واقعی فنجان چای با خدا زهرا اسعد بلند دوست
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۶تا۱۰

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۶تا۱۰ داستان فنجانی چای با خدا نویسنده :زهرا اسعد بلند دوست . قسمت ششم همه چیز به هم ریخته بود. انگار هیچگاه، دنیا قصد خوش رقصی برای من را نداشت. منی که حاضر بودم تمام سکه های عمرم را خرج کنم تا لحظه ایی سازِ […]

داستانهای واقعی فنجان چای با خدا زهرا اسعد بلند دوست
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۱۱تا۱۵

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۱۱تا۱۵ داستان فنجانی چای با خدا نویسنده :زهرا اسعد بلند دوست . قسمت يازدهم: و من گفتم…از تصمیمم برای وصل شدن به مسلمانهای جنگجو،از تسلیم تمام هستی ام برای داشتن برادر و مبارزه ای که برای رسیدن به دانیال؛ حاضر به قبولش بودم.اما با پرواز […]

داستانهای واقعی فنجان چای با خدا زهرا اسعد بلند دوست
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۱۶تا۲۰

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۱۶تا۲۰ داستان فنجانی چای با خدا نویسنده :زهرا اسعد بلند دوست . قسمت شانزدهم: …..چندمتر بیشتر به محل تجمع نمانده بود که ناگهان به عقب کشیده شدم.از بچگی بدم می آمد کسی،بی هوا مرا به سمت خودش بکشد.عصبی و ترسیده به عقب برگشتم.عثمان بود!برزخی و […]

داستانهای واقعی فنجان چای با خدا زهرا اسعد بلند دوست
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۲۱تا۲۵

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۲۱تا۲۵ داستان فنجانی چای با خدا نویسنده :زهرا اسعد بلند دوست . قسمت بیست و یک: ناگهان سکوت کرد… تابه حال،نگاهِ پر آه دیده اید؟من دیدم،درست در مردمک چشمهای مشکی صوفی. چه دروغ عجیبی بود قصه گویی هایِ این زن..دروغی سراسر حقیقت که من نمی […]

داستانهای واقعی فنجان چای با خدا زهرا اسعد بلند دوست
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۲۶تا۳۰

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۲۶تا۳۰ داستان فنجانی چای با خدا نویسنده :زهرا اسعد بلند دوست   . قسمت بیست و شش: آنقدر سرعتِ چرخیدنِ سرم به سمت دانیال زیاد بود که صدایِ مهره های یخ زده گردنم را به گوش شنیدم(چی گفتی؟) و عثمان لیوان قهوه را به طرفم […]

داستانهای واقعی فنجان چای با خدا زهرا اسعد بلند دوست
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۳۱تا۳۵

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۳۱تا۳۵ داستان فنجانی چای با خدا نویسنده :زهرا اسعد بلند دوست . قسمت سی و یک: هرچه صوفی بیشتر می گفت..مانور درد در وجودم بیشتر میشد..حالا دیگر حسابی روی میز خم شده بودم.عثمان که میدانست نمیتواند مجبورم کند،از جایش بلندشد:(صوفی یه استراحتی به خودتون بده.)ورفت،ناراحت […]

داستانهای واقعی فنجان چای با خدا زهرا اسعد بلند دوست
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۳۶تا۴۰

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۳۶تا۴۰ داستان فنجانی چای با خدا نویسنده :زهرا اسعد بلند دوست   . قسمت سی و شش: وقتی چشمانم را باز کردم، همه جا به وسعت تک تک ِ لحظاتِ زندگیم تار بود. و در این تاری، چهره ی آشنا و همیشه نگرانِ عثمان، حکمِ […]

داستانهای واقعی فنجان چای با خدا زهرا اسعد بلند دوست
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۴۱تا۴۵

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۴۱تا۴۵ داستان فنجانی چای با خدا نویسنده :زهرا اسعد بلند دوست . قسمت چهل و یک: و انگار مهربانی عثمان واگیر دار بود و هر انسانی در همنشینی با او، دچارش میشد. این را از محبتهای یان فهمیدم وقتی چند روز متوالی تمام وقتش را […]

داستانهای واقعی فنجان چای با خدا زهرا اسعد بلند دوست
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۴۶تا۵۰

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۴۶تا۵۰ داستان فنجانی چای با خدا نویسنده :زهرا اسعد بلند دوست . قسمت چهل و شش: چشمانم را بستم.. یک یکِ تصاویر از فیلتر خاطراتم گذشت..خودش بود.. شک نداشتم..اما اینجا..در ایران چه میکرد؟! وقتی چشمانم را باز کردم دیگر نبود.. به دنبالش از پله های […]