کسی پشت سرم آب نریخت نیلوفر لاری داستانهای نازخاتون رمان آنلاین رمان مذهبی

داستان آنلاین کسی پشت سرم آب نریخت قسمت ۳۱تا۶۰

رمان:کسی پشت سرم آب نریخت

نویسنده :نیلوفر لاری

قسمت۳۱

_ تا حالا کجا بودی؟ساعت هشت شبه!مگه نگفته بودم غروب برگرد.

دنبال توضیح قانع کننده ای می گشتم: شما درست میگین مامان!وقتی از پارک برگشتیم متوجه شدیم بچه ها هر چهار لاستیک ماشین را پنچر کرده ن!خوب خیلی طول کشید تا امداد رسید و…

_ خیلی خوب… سپس با دقت نگاهم کرد.دیگر در چهره اش آن خشم و غضب دیده نمی شد.آرام تر از پیش گفت: بهت خوش گذشت؟

روی صندلی نشستم.نفس بلندی کشیدم و لبخند زدم: خیلی مامان!نمی دونین چه قدر بهم ابراز علاقه کرد.

نرم نرمک لبخند رضایت نقش لبانش شد: خوب!این خیلی خوبه.مواظب رفتارت که بودی؟

_ بله مامان!خیلی حواسم بود… خیلی دوستم داره.

_ برای خانواده ی ما این یه افتخار بزرگه.اگه عروس خونواده ی شاهنده شی یعنی یه عمر خوشبختی.حرفی در این مورد نزد؟

از این خوش خیالی مادر خنه م گرفت و گفتم: به این زودی؟ما تازه داریم همدیگه رو پیدا می کنیم!زوده که همچین صحبتی بشه.

_ خوب قرار مهمونی جمعه شب رو بهش گفتی؟

محکم بر پیشانیم کوبیدم و گفتم: آخ!پام یادم رفت…

سرش را تکان داد و بلند گفت: احمق فراموشکار… خیلی خوب،بلند شو برو پایین پیش مادربزرگ.

مطیعانه از جا بلند شدم.قبل از این که بروم گفتم: مامان!باز هم می تونیم همدیگه رو ببینیم؟

سرش را بلند کرد و چشم در چشم من دوخت: البته!این فرصت را نباید از دست داد.بردیا جوان برازنده ایه.

از خوشحالی به طرفش دویدم و صورتش را بوسیدم.


_ چی کار می کنی دختر؟حواست کجاست؟لیوان نازنینم رو شکستی.

با عجله خرده شیشه ها را جمع کردم.دستپاچه بودم و نوک انگشتم خراش برداشت و کمی خون آمد.نگاه غضبناک مادربزرگ را به جان خریدم.

_ نگفتی حواست کجاست؟

باید می گفتم حواسم پیش بردیا بود؟و از یادآوری حرف ها و حرکاتش خود را می باختم؟نه!بذار فکر کنه دست و پا چلفتیم!آخ بردیا!هیچ فکرش رو نمی کردم به زودی عاشقم بشی… باور می کنی؟به همین زودی دلم

برات تنگ شده… کاش زودتر می دیدمت.آن شب با خیال بردیا به خواب رفتم.برایم مهم نبود فردا چه درسی دارم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۵۵]

قسمت۳۲

_ خانم ستایش؟

_ خانم ستایش؟

_ خانم ستایش حواستون کجاست؟

پریدم بالا: بله آقای تاجدار؟

نگاه پر ملامتش را به سویم روانه کرد: چرا حواستون رو جمع نمی کنین؟می دونین چند یار صداتون کردم؟معلومه کجایی؟

با شنیدن صدای زنگ نفس راحتی کشیدم.با غضب نگاهم کرد.بچه ها یکی یکی از جا بلند شدند و کلاس را ترک کردند.آقای تاجدار هم مجبور شد تنبیه و مواخذه ی مرا به جلسه بعد موکول کند.زنگ آخر بود.همراه

الهام از کلاس بیرون آمدم.الهام از در کلاس تا خروجی مدرسه یکریز حرف می زد.

_ از وقتی سمیرا شاگرد ممتاز کلاس شده دیگه به کسی محل نمیده… خوب حقم داره… می خواد بره کالج.منم بودم به کسی محل نمی ذاشتم… راستی مانی!چعلت این همه افتت چی بود؟چرا این قدر نمره

هات کم شدن…

_ وای بردیا…

_ چی؟چی گفتی؟

با دیدن بنز قرمز رنگ بردیا بی اعتنا به حرف های بی سروته الهام به طرف ماشین دویدم.جلوی پایم ترمز کرد.در جلو را باز کردم و با گفتن سلام روی صندلی نشستم.پولور آبی تنش بود و موهایش برق می زد.ادوکلن

خوشبویی هم زده بود.صدای ضبط بلند بود.

_ حالت چه طوره؟کی تعطیل شدین؟

_ همین الان.حدس می زدم میای.

نگاهی گذرا بهم انداخت.از دیدنش به قدری خوشحال شده بودم که سر از پا نمی شناختم.

_ می خوای ناهار رو تو یه رستوران حسابی و آنتیک بخوریم؟

_ البته،با کمال میل…

_ پس محکم بشین که رفتیم.

با سرعت زیاد خیابان ها را طی می کردیم.صدای ضبط هم فوق العاده بلند بود.ذوق زده بودم و احساس خوشبختی می کردم.رستورانی که می گفت در یکی از بهترین خیابان ها قرار داشت.

_ مامان،کسی تلفن نزده؟

_ نه!راستی لباست آماده شده.نمی خوای پرو کنی؟

_ چرا،ولی باشه برای بعد!مامان،بردیا…

_ نه!هیچ کس زنگ نزده.

پیراهن شکلاتی اندازه تنم بود و مثل لباس قبلی بهم می آمد.

_ به به!چه قدر خوشگل شدی مانی!

ولی من هیچ حوصله نداشتم.آن روز بردیا نیامده بود جلوی مدرسه تا مرا با یک عالمه پز و ادا جلوی ده ها چشم سوار کند و بهم بگوید دوستت دارم.فردا شب مهمانی برگزار می شد.او لابد می آمد.آخ!یعنی تا اون وقت طاقت میارم؟حوصله نداشتم برم پایین پیش مادربزرگ.بی حوصله و عصبی به اتاقم رفتم و روی تخت دراز شدم،پلک هایم را که روی هم گذاشتم سیمای جذاب او را دیدم که لبخند می زد و صدایش در افکارم می پیچید:

_ دوستت دارم و می خوام فقط مال من باشی!

منم دوستت دارم بردیا.چرا امروز نیومدی مدرسه؟مگه نمی دونی چه قدر به اومدنت عادت کرده م؟آخ!دلم می خواست الان پیشم بودی یا پیشت بودم.حتی دلم می خواست تو اون باغ درندشت بودیم.آره!کاش زنگ بزنی و بگی حاضر شو با هم بریم اون جا… بردیا… من عاشق توام.

ولی تا فردا تلفن زنگ نخورد و من با اعصابی داغون همراه مامان خونه رو برای اومدن مهمون ها آماده کردیم.جمع مهمانان به سی نفر هم نمی رسید.مادر می گفت: همین تعداد هم اگه تو خونه ی کوچیکمون جا بگیرن خودش کار بزرگیه. بی قرار و بی تاب چشم به راه آمدن مهمانان بودم.نه!فقط چشم به راه آمدن بردیا بودم… آره،فقط چشم به راه او بودم.

_ مامان پس چرا کسی نمیاد؟

_ میان دختر،یه کم صبر کن.

خانواده ی خاله رویا زودتر از همه آمدند.ارمینا نگاهی به سرتاپایم انداخت و ابروانش را بالا و پایین برد و گفت: خوب خوشگل خانم! شنیدم پسر رزیتا خانم یه دل نه صد دل عاشقت شده؟

ماریا به جای من گفت: درست شنیدی.خوب دیگه،مانی ما لیاقتش همین بود.

روی مبل نشست و پا روی پا انداخت و گفت: ما که بخیل نیستیم،ولی ماندانا هنوز بچه ست باید خیلی حواسش رو جمع کنه.

_ برای چی باید حواسش رو جمع کنه؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۵۸]

قسمت۳۳

نگاهش به من بود و با موهای رنگ کرده ش بازی می کرد: خوب دیگه! یه وقت از سادگیش سوءاستفاده نکنن.

ماریا عصبی شد و گفت: کی گفته مانی ساده ست؟

خاله رویا وسط حرفشان پرید و گفت: ساده نه،خنگه!

ماریا با خشم نگاهش کرد ولی چیزی نگفت.من هم بدون کوچکترین اعتنایی به گفت و شنود هایشان پشت پنجره ایستادم و در انتظار توقف یک بنز قرمز رنگ چشم از پنجره برنگرفتم.عاقبت انتظارم به پایان رسید.قلبم با دیدنش تند کوبید و تمام وجودم گرم شد.دلم می خواست برای استقبالش تا دم در بدوم،ولی ماریا مانع از این کار شد.تا برسد طبقه ی بالا جانم بالا آمد.دسته گل بزرگی در دستش بود.تا به من رسید نگاه جذابش را به دیده ی مشتاقم پاشید و گل را به طرفم گرفت و گفت: تقدیم به عزیزترین کس زندگیم.

تمام دلتنگی ام را با نگاهش از یاد بردم.گل ها را به سینه فشردم و با خوشحالی تشکر کردم.پدر با رفتار نه چندان دوستانه ای با بردیا برخورد کرد.دستش را فرد و فقط لبخند سردی تحویلش داد.آقا شهاب برعکس پدر بسیار خوش مشرب و بذله گو بود . مدام سر به سر دیگران می گذاشت.مادر دندان هایش را از حرص بر هم می سایید و زیر لب به رفتار پدر غر می زد.

_ نگاه کن تو رو خدا!مثل برج زهرمار نشسته.انگار عصا قورت داده!کاش امشب می موند تعمیرگاه.مایه ی آبروریزیه.

خاله رویا دلداریش داد و گفت: ای بابا،چی کارش داری خواهر،کاظم خان از بیخ عقبه.دست خودش نیست بیچاره.همین که ساکت نشسته و چیزی نمی گه خودش خیلیه.

آرمینا نوار شادی گذاشت.پس از این که گل ها را داخل گلدان بزرگی گذاشتم به طرف بردیا رفتم که کنار مادرش نشسته بود.رزیتا خانم با دیدنم از جا بلند شد و جای خودش را به من داد.

بردیا گفت: دیروز نیومدم دنبالت دلت برام تنگ نشده؟

_ چرا!خیلی هم ناراحت شدم،راستی چرا نیومدی؟

_ راستش با چند تا از دوستام رفته بودیم سالن بیلیارد…

بردیا دست در جیب کت کرم رنگش کرد و جعبه ی قرمز رنگی را بیرون کشید.وقتی درش را باز کرد چشمانم از فرط تعجب گرد شدند.گردنبند مرواریدی به گردنم انداخت و در میان کف و هلهله مهمانان دستم را بوسید.بیش از اندازه حس کردم دوستش دارم و از رفتار عاشقانه ش لذت بردم.

مادر نتوانست طاقت بیاورد.مرا با اشاره ی چشم و ابرو به آشپزخانه کشاند.ذوق زده و خوشحال به نظر می رسید.مروارید ها را با انگشتانش لمس کرد و دو سه تاشان را زیر دندان فشرد با صدایی سرشار از شادی گفت: اصل اصله دختر،نگاه کن!وقتی تو همچین جشن ساده ای گردنبند مروارید بهت هدیه بده معلومه خیلی می خوادت… وای!الان چشم خاله رویا و آرمینا درمیاد… بعد از رفتن مهمونا یادم بنداز اسپند دود کنم… اخ… چه قدر سربلندم کرد… این جوون متشخص و از خونواده ای اصیله.

از آن شب به بعد ما هر روز همدیگر را می دیدیم.هر بعدازظهر در مقابل چشمان پر حسد دختران مدرسه مرا سوار بنز آخرین مدلش می کرد و تا شب کنار هم به گشت و گذار می پرداختیم.در چند مهمانی دوستانش مرا هم با خودش برد.در یکی از آن مهمانی ها که در یکی از روز های عید نوروز برگزار شد اتفاق بدی افتاد.

_ مانی،اون دخترو پسر رو نگاه کن!ببین چه قدر رفتارشون مضحکه.

نگاهم مسیر نگاهش را دنبال کرد.چیز غیرعادی در رفتارشان ندیدم.

بوی الکل و دود سیگار فضای اتاق را مسموم کرده بود.

_ بردیا بریم بیرون!این جا دارم خفه میشم.

_ البته عزیزم،کمی قدم زدن سرحالمون می کنه
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۵۸]

قسمت۳۴

هنوز جوابش را نداده بودم که بردیا به طرز وحشتناکی آن جوان را زیر مشت و لگدهایش غرق در خون کرد.هیچ کس نتوانست مانع این رفتار های جنون آمیز بردیا شود.چشمانش دو کاسه ی خون بود.وقتی خسته شد دست از زدن کشید.از نفس افتاده بود.من سراپا وحشت و ترس بودم.در آن مدت چنین رفتار غیرعادی از او ندیده بودم.هنوز اعصابش آرام نشده بود که سر من هم داد کشید.

_ بیا برگردیم تا همه رو زیر مشت و لگد له نکردم.

وقتی سوار ماشین شدیم با سرعت سرسام آوری پشت سر هم دنده عوض می کرد و گاز می داد.به خودم جرأت دادم و گفتم: بردیا چرا این قدر عصبانی ای؟

با فریاد پرخشمی گفت: مگه نگفته بودم فقط مال منی؟چه طور جرأت کردی…؟

با صدایی بغص آلود گفتم: ولی خودت دیدی که من تقصیری نداشتم…اون پسره خودش…

_ خفه شو… هیچی نگو… والا…

والا را چنان تهدیدآمیز گفت که لرزیدم و در خودم مچاله شدم… آن شب به راستی از رفتار عصبی بردیا ترسیده بودم.
_ دانش آموز سمیرا یوسفی،با پشتکار فراوان و به خواست الهی و همکاری پدر و مادرش با نمره های عالی به کالج معرفی شده.ما دبیران و دست اندرکاران دبیرستان اندیشه مفتخریم که با معرفی چنین دانش آموز بااستعدادی به عالی ترین مراکز تحصیلی،گامی سبز در جهت احیای سطح علمی کشور بر می داریم.باشد که استعدادهای همه ی دانش آموزان نخبه به شکوفایی برسد.
سمیرا در میان کف زدن ها و تشویق فراوان برای دریافت جایزه و لوح تقدیر به بالای سکو رفت.وقتی برایش کف می زدند چیزی در دلم فرو ریخت.حس غریبی داشتم.نمی شد گفت حسادت.نه!کالج حق مسلم سمیرا بود.آن همه تلاش،آن همه پشتکار.من چه کرده بودم؟در طول مدرسه در چند پارتی شرکت کرده بودم؟می دانم که یادم نمی آمد.در تمام ساعت هایی که من کنار بردیا از عشق و علاقه و دوست داشتن حرف می زدم سمیرا درس می خواند.به حالش غبطه نمی خوردم،اما برای خودم متأسف شدم که با دو تجدید کارنامه ی ثلث آخر را تزیین کردم.ساعت یک و نیم بعدازظهر بود.لابد بردیا پشت در مدرسه به انتظار من بود.دیگر اشتیاق به دیدنش تبدیل به یک عادت هر روزه شده بود.مثل طلوع خورشید یا مثل شب و روز که پشت سر هم می آمدند و می گذشتند.بدون کوچکترین تغییر زمانی.زنگ که به صدا درآمد آخرین روز مدرسه هم به اتمام رسید.همراه الهام از صف طویل بچه ها گذشتیم.من متفکرانه گام برمی داشتم و الهام مثل همیشه وراجی می کرد.
_ مانی!خیلی دلم می خواست به جای سمیرا تو امروز تشویق می شدی… حیف شد.فکر می کنم دوستت بردیا باعث این شکست شد… تو این طور فکر نمی کنی؟
برای اولین بار در طول این مدت دلم می خواست به حرف های الهام گوش بدهم.نمی دانم چرا احساس می کردم احتیاج دارم آن حرف ها را بشنوم.نوعی مسکن و آرام بخش بود که قلب پر از تب و تابم را تسکین می داد.برخلاف انتظارم ماشین بردیا را ندیدم.به قلبم گوش دادم… نه!انگار زیاد ناراحت نبودم.
_ انگار امروز پیداش نشده… وای!نمی دونی چه قدر ازش می ترسم.خیلی بد گاز میده.بعضی وقت ها هم چپ چپ نگام می کنه.اون روز یادته که با آقای تاجدار در مورد امتحان صحبت می کردیم؟تا رسیدیم دم در و ما رو دید به قدری عصبانی شد و گاز داد که نزدیک بود آقای تاجدار رو زیر بگیره.
نه زدم تو ذوقش و نه با بی میلی به حرف هایش گوش دادم… چه قدر دلم می خواست بیشتر حرف بزند.انگار حرف هایش را دوست داشتم.داغ دل مرا تازه می کرد… به یاد برخورد هفته پیشش افتادم که جلوی مادرش سیلی محکمی زیر گوشم خواباند،آن هم فقط به خاطر این که گفتم نمی توانم شب را پیششان بمانم.اگر پادرمیانی مادرش نبود فقط به همان سیلی اکتفا نمی کرد.
_ مانی،خداحافظ.من رفتم… حالا که مدرسه ها تعطیل شدن دلم برات تنگ میشه… راستی… تجدیدی هات رو چی کار می کنی؟
آه عمیقی کشیدم و گفتم: یه کاری می کنم،گه گاهی بیا پیشم.
برایم دست تکان داد و گفت: باشه،خداحافظ.

مادربزرگ که در را باز کرد،خسته و غمگین داخل شدم.حالم بدجوری گرفته بود.می دانستم به خاطر نیامدن بردیا نیست.احساس سرخوردگی می کردم،چیزی درونم شکسته بود.نمی دانم چه چیزی؟فقط می خواستم در را به روی خودم ببندم و با خودم خلوت کنم.
_ نمی خوای ناهار بخوری؟
نگاهش کردم.چین و چروک تمام صورتش را گرفته بود.
_ نه مادربزرگ!اشتها ندارم… مامان بالائه؟
_ فکر نکنم چون هیچ سروصدایی نمیاد.
_ مادربزرگ؟
_ چیه؟
_ یه کمی حالم گرفته س!احساس خوبی ندارم.
سرش را به علامت تأسف تکان داد.در نگاهش تجربه ی یک عمر زندگی برق می زد.
_ خیلی برای سیما متأسفم!چه طور اجازه میده اون مرتیکه ی فکلی بهت نزدیک شه؟تو هنوز بچه ای دختر!چه می دونی عشق یعنی چی؟این عشق های بچگونه که آدم ورکسل و بی حوصله می کنه هوس های دوره ی جوونیه!من از اون مرتیکه خوشم نمیاد.وقتی دیروقت تو رو می رسونه خونه هوایی میشم و دلم می خواد بیام دم در و صدتا چیز بهش بگم.اما خوب،چی می تونم بگم؟اینا همش از حماقت سیماس.چه می دونه دختر مثل

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۵۸]
برگ گله.اون قدر لطیف و حساسه که اگه بهش دست بزنن پژمرده و مریض میشه… ای!مامان های اون دوره زمونه کجا از این کارا می کردن؟
فکر کردم دلم می خواد گریه کنم.قلبم در هم فشرده می شد.چشمانم نمناک شدند.بغض آلود صدایش کردم.
_ مابزرگ… ؟!
نگاهم کرد.عمیق و متأثر.
_ می خوام یه کم فکر کنم.اگه اومد دم در بگین نیست باشه؟
_ خودم بلدم چه جوری ردش کنم،تو هم برو فکر کن،خوب فکر کن!تا به نتیجه نرسیدی هم بیرون نیا.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۵۹]

قسمت۳۵

قدرشناسانه به رویش لبخند زدم و با خیال راحت به اتاقم رفتم.وقتی روی تخت دراز کشیدم احساس کردم برای فکر کردن اول باید بخوابم.پلک هایم سنگین شدند و یک خواب عمیق و راحت چشمانم را ربود.وقتی بیدار شدم که هوا تاریک شده بود.خواب نیمروزی به قدری به روح خسته م آرامش بخشیده بود که فکر می کردم هیچ دغدغه و خیالی ندارم.مادربزرگ تلویزیون نگاه می کرد.دو استکان چای ریختم و کنارش نشستم.
لبخند به لب گفت: پسره اومد.از خودراضی و طلبکار هر چی بهش گفتم مانی این جا نیست به خرجش نرفت که نرفت.بهش گفتم دست از سر مانی بردار.فقط کینه توزانه نگاهم کرد و رفت.
تعجب کردم از این که چه طور داد و قال راه نینداخته بود.
_ خوب کاری کردین مادربزرگ!پسره یه کمی قاطی داره… یعنی چه طور بگم عصبیه.می خواد همیشه حرف خودش باشه.
تلفن زنگ زد.به طرف گوشی رفتم.صدای غضب آلود بردیا مثل برق تمام وجودم را به لرزه در آورد.
_ خوب!پس اون پیرزن خرفت بهم دروغ گفت و نذاشت تو رو ببینم!
برای این که مادربزرگ متوجه گفت و گویمان نشود به آرامی گفتم: دروغ نگفت خونه نبودم…
نعره کشید: خفه شو!مگه بهت نگفته بودم هروقت خواستم باید بدون مانع ببینمت؟
به قدری عصبی بود که جرآت حرف زدن نداشتم.
_ خوب!حالا چرا عصبانی ای.ببخشید فردا بیا دنبالم.
_ اِ!من امروز می خواستم ببینمت.
چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد: خیلی خوب!فردا جایی نرو،منتظرم باش.
همان طور که بدون سلام توبیخم کرد،بدمن خداحافظی هم گوشی را گذاشت.قلبم تیر می کشید.راستی به چه حقی با من این طور می کرد؟چرا فکر می کرد من باید بدون چون و چرا در اختیارش باشم؟به چه حقی؟
_ اون مرتیکه بود،نه؟
به مِن مِن افتادم.
لازم نیست انکار کنی!از چهره ی رنگ پریده ت معلومه!یعنی تا این حد گستاخ و دیکتاتوره؟چرا بهش اجازه میدی این طور بهت حکم کنه؟باید با مامانت صحبت کنم.این مرتیکه اصلا قابل اعتماد نیست.
در خودم فرورفتم.اگر می خواستم می توانستم به این رابطه خاتمه بدهم.اما مگر می شد؟!دیگر همه ما را به عنوان نامزد می شناختند.
_ نه مادربزرگ!خودم باهاش صحبت می کنم،مطمئنم که اهل منطق هم هست.
سرش را به علامت رد حرف هایم جنباند و آه کشید.

سوار شو… چه قدر طولش دادی؟

_ ساعتم رو پیدا نمی کردم.

بی آن که نگاهش کنم در را بستم.مثل همیشه تند می راند.لحنش طعنه آمیز بود:خوب سایه ت سنگین شده!وکیل مدافع هم که پیدا کردی.

نمی خواستم چیزی بگویم که تحریک شود.سعی کردم متین و خونسرد حرف بزنم.

_ دیروز یه کم کسل بودم،فقط همین.

_ خوب اگه می دیدمت چی می شد؟

چشمانم را روی هم گذاشتم: خیلی خوب گفتم که اشتباه کردم،ببخشید.

مشت محکمی روی فرمان کوبید و با حرص گفت: از کسی که بهم کلک بزنه متنفرم.

وقتی نگاهش کردم چهره ش ملتهب و گلگون بود.ترسیدم!خدایا بردیا چه مرگشه>چرا این قدر عصبانیه؟

به باغ رفتیم.به محض این که ماشین را خاموش کرد پیاده شد.در سمت مرا گشود و مرا کشان کشان داخل ساختمان برد.

داد کشیدم: چی کار می کنی؟خودم میام،چرا این طوری می کنی؟

در را بست.چه قدر از دیدن چشمان پرخشم و جنونش می هراسیدم.بی مقدمه و پی در پی چند سیلی در گوشم خواباند،به قدری جا خورده بودم که نقش زمین شدم.وقتی دید افتادم از زدن چند مشت و لگد هم دریغ نکرد.

به گریه گفتم: آخه چرا می زنی؟مگه من چی کار کردم؟به چه حقی دست روی من بلند می کنی؟

یقه پیراهنم را چسبید و با آن نگاه پر از نفرت و انزجارش قلبم را ریش ریش کرد.

_ حالا دیگه خودت رو قایم می کنی!اون پیرزن فس فسو کوکت می کنه که منو نبینی آره،آره،نشونت میدم.

به موهایم چنگ انداخت و در حالی که آن ها را در مشتش گرفته بود مرا روی زمین کشید.پوست سرم درد گرفته بود.به هق هق افتاده بودم و التماسش می کردم: تو رو خدا ببخش… غلط کردم… دیگه تکرار نمی کنم… اشتباه کردم.

ولی او آرام نمی شد.روی مبل کنار شومینه پرتم کرد.خیره به چشمانم نگریست و گفت: همین جا منتظرم می مونی تا برگردم…

_ کجا می خوای بری؟

_ می رم برای شام چیزی بگیرم،شامو این جا می خوریم.

تسلیم و مطیع گفتم: باشه!هرچی تو بگی!

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۶٫۱۸ ۲۳:۰۰]

قسمت۳۶

رفت.در را هم از پشت قفل کرد.تمام تنم درد می کرد.بعد از رفتنش به گریه افتادم.این کابوس نبود؟نه!امکان نداره بردیا با من این طور کنه.لابد خواب می دیدم،چه طور می تونه کتکم بزنه؟پای چشمم می سوخت… نه!من خواب نبودم.این بیداری و واقعیت تلخ زندگیم بود.بردیا مشکل روحی روانی داشت.آه!چرا خودم را گرفتارش کردم؟

ساعت هشت بود.هنوز هوا روشن بود.دو ساعتی از رفتنش می گذشت.به نظرم دیر کرده بود.برگشت.دو دستش پر بود.به ترتیب مرغ و نوشابه و نان و میوه را روی میز آشپزخانه چید.چهره ش آرام به نظر می رسید.نه!اشتباه نمی کردم . خیلی

آرام بود… شاید کابوس دیده بودم،پس چرا بدنم درد می کرد؟صدایم کرد.نرم خوش آهنگ… نه!اشتباه نمی کردم… لابد پشیمان شده بود.

_ مانی من!بلند شو بیا مرغ رو برای کباب آماده کنیم.الان شومینه رو هم راه میندازم.

با تردید و دودلی از جا بلند شدم.نگاهم می کرد،مثل همیشه که خوش اخلاق بود،خواستنی و عاشق!و گفت: می دونی چه قدر دوستت دارم؟

از فرصت استفاده کردم و گفتم: پس چرا روم دست بلند می کنی/به خاطر یه اشتباه کوچیک…

انگشتش را روی لبم گذاشت و با لبخند گفت: همه چیزو فراموش کن!

هیچ نفهمیدم علت آن رفتار جنون امیز و این برخورد مهرآمیز چیست؟ولی دیگر نمی توانستم به آرامشش اطمینان کنم.آن شب،نه از روی میل بلکه از روی ترس و واهمه در کنارش شام خوردم و پای حرف هایش نشستم.مثل هربار چندین عکس ازم گرفت و مثل همیشه دلش خواست بیشتر با هم بمونیم.برخلاف همیشه لحظه های با هم بودنمان برایم سخت و سنگین می گذشت و نگاهم مدام به حرکت کند عقربه های ساعت بود.متوجه شد.

_ مثل این که خیلی برای رفتن عجله داری؟

از ترس واکنشش سرم را به این طرف و آن طرف چرخاندم و با لکنت گفتم: نه،نه… این طور نیست… و بعد برای این که فکرش را منحرف کنم گفتم: چه شب مهتابی قشنگیه… راستی بهت گفتم دو تا تجدید آوردم؟

در جوابم با بی تفاوتی پوزخند زد.عاقبت راضی به رفتن شد.وقتی برمی گشتیم خیلی سرحال بودم.موقع خداحافظی با لبختد گفت: فردا می بینمت.

با ظاهری خرسند لبخند زدم و گفتم: خیلی خوبه… شب بخیر.

ساعت یازده شب بود.چراغ های طبقه دوم و سوم روشن بودند اما طبقه اول چراغهاش خاموش بود.پاورچین از پله ها بالا رفتم.کلید را به در انداختم.لابد مادربزرگ خواب بود.چرا یادش رفته آباژور رو روشب بذاره؟کلید چراغ را زدم.کفش هایم را درآوردم و به طرف آشپزخانه رفتم تا آب بخورم،اما با دیدن سایه ای از پشت سر وحشتزده به عقب برگشتم.چیزی که می دیدم سایه نبود.نمی توانستم باور کنم.مادربزرگ بود که از سقف آویزان شده بود،با چشمانی از حدقه بیرون آمده.چند لحظه مات و مبهوت ماده بودم.صدای جیغ خودم را شنیدم و احساس کردم نقش بر زمین شدم.

چشم که باز کردم چند چشم قرمز و پف کرده بهم خیری بود.انگار صبح شده بود.چرا مامان داشت گریه می کرد؟تصویر وحشتناکی پرده ی چشمانم را گرفت.موهای یکدست سفید مادربزرگ درهم ریخته و ژولیده بود.انگار کسی به موهایش چنگ انداخته بود.چرا از سقف آویزانش کرده بودند؟نگاه ماتش هنوز به من خیره بود… آه مامان!مادربزرگ…!و زدم زیر گریه.ماریا شانه هایم را می مالید و مادر هق هق می کرد.چند مأمور پلیس مدام از این طرف به آن طرف می رفتند.طناب خالی هنوز از سقف آویزان بود… اما مادربزرگ؟شایدد داشتم خودم را گول می زدم.

_ مامان!مادربزرگ کجاست/چه اتفاقی براش افتاده؟

مادر تور مشکیش را روی لبانش گرفت و با گریه گفت: یه دزد نامرد همه ی جواهرات مادربزرگ رو برده و او رو هم… نتوانست دیگر ادامه بدهد.

یکی از آن مأموران که انگار رئیس پلیس بود به سویمان آمد.در یک دستش بی سیم بود و در دست دیگرش یک برگ یادداشت.نگاهی بهم انداخت و گفت: شما برای پاره ای توضبحات با ما به اداره ی پلیس بیاین.

نگاهی پرتردید به مادر انداختم.مادر روسری مشکی ای سرم انداخت و همراهم از پله ها پایین آمد.

همسایه ها با کنجکاوی از در و دیوار سرک می کشیدند
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۶٫۱۸ ۲۳:۰۱]

قسمت۳۷

نام؟

_ ماندانا ستایش.

_ نسبت با مقتول؟

_ نوه ی دختریشونم.

_ چرا دیروقت به منزل مادربزرگتون رفته بودین؟

_ من با مادربزرگ زندگی می کردم،چون تنها بود مامانم خواسته بود برای مراقبت ازش کنارش باشم.

_ پس تا اون موقع شب کجا بودین؟

به پوشه ی سبزرنگی که روی میز بود خیره شدم.

_ با نامزدم بیرون بودم،وقتی برگشتم…

ادامه ندادم.چهره ی رنگ پریده مادربزرگ جلووی چشمانم بود،بغض کردم.رئیس پلیس بی توجه به حالت من سرش پایین بود و یادداشت می کرد.

_ چه مدتی با مادربزرگتون زندگی می کردین؟

_ حدود هفت ماه.

_ تو این مدت متوجه اومدن هیچ دزدی نشده بودین؟

سرم را تکان دادم: نه هیچ موردی نبود.

_ با نامزدتون کجا بودین؟

خواستم بگویم توی یه باغ بزرگ تو یه خیابون خلوت تو نیاوران اما به یاد گوشزد همیشگی بردیا افتادم که به کسی نگم اون جا میریم.

_ توی خیابون،پارک،کار همیشگیمون گشتن تو خیابونه.

_ تمام مدت کنار هم بودین؟

یاد خرید شام افتادم که دو ساعت طولش داده بود: بله،تمام وقت با هم بودیم.آخرین یادداشت را هم نوشت و سپس به پشتی صندلی تکیه داد و دست هایش را در هم گره کرد.

_ خیلی خوب!ازواقعه پیش اومده متأسفم شما می تونید برید.

دستمال کاغذی را روی دماغم گرفتم و بریده بریده گفتم: جناب سرهنگ،تو رو خدا قاتلش رو پیدا کنین،مادربزرگم زن بی گناهی بود… کاری به کار کسی نداشت… یه زن تنها… آخ… مادربزرگ…

لبخند مهربانی بر لب آورد و گفت: قاتل خیلی زیرک و هوشیار بوده،چون هیچ اثر انگشتی نذاشته و فقط جواهرات رو برده… ولی نگران نباشین،ما پیداش می کنیم.

توان بلند شدن از روی صندلی را نداشتم.به زحمت راه می رفتم.پیش از این که از در بروم بیرون گفت: در ضمن به نامزدتون هم بگین یه سر به این جا بزنه.

سرم را تکان دادم و گفتم: باشه!حتما… خداحافظ.

مادر جلوی در خروجی منتظرم بود.بازویم را چسبید و با تاکسی به خانه رفتیم.مادر دست هایم را می فشرد و من سر بر روی شانه اش می گریستم.مادربزرگ بیچاره!تو که در حق کسی بدی نکرده بودی.چه طور دلشون اومد اون طور حلق آویزت کنن… آه!چه طور کسی متوجه نشده؟

_ مامان شما چه طور نفهمیدین؟یعنی هیچ سرو صدایی نشنیدین؟

مادر دستش را روی صورتش گرفت.انگار شرمنده و پشیمان بود.

_ راستش اون وقت که تو جیغ کشیدی ما تازه برگشته بودیم خونه.با ماری منزل مادرشوهرش دعوت داشتیم… بعدازضهر که می رفتیم… ساعت شیش بود،اصرار کردیم که باهامون بیاد ولی گفت می خواد بخوابه.همسایه ها هم هیچی ندیدن،آخ… مامان بیچاره!

مادر که به هق هق افتاد بیشتر دلم سوخت.کاش قاتلش پیدا می شد.یعنی اون جواهرات لعنتی ارزشش رو داشت که به خاطرش جون کسی رو بگیرن؟

ماریا در حال پذیرایی کردن بود.سینی خرما را جلوی مهمانان می گرفت.زیرچشمی نگاهی به من انداخت و آهسته گفت: بردیا اومده،بردمش اتاقت.
حوصله ش را نداشتم.خاله رویا سینی چای را به دستم داد و گفت: بلند شو دختر!این مهمونا نباید پذیرایی شن؟
نگاهش کردم.تکیده شده بود.بدون آرایش چین چروک صورتش را می شد شمرد.بعد از پذیرایی با گوشزد دویاره ی ماریا به اتاقم رفتم.روی تخت نشسته بود.لباس مشکی هم به تن نداشت.با دیدنم از جا برخاست و یه طرفم آمد.گونه م را بوسید و گفت: چه قدر رنگت پریده؟
گله نکردم چرا لباس مشکی نپوشیدی.
_ چیزی می خوری برات بیارم؟
روی تخت نشاندم و گفت: نه!اومدم تو رو با خودم ببرم.
خیره به دمپایی مشکی ای که به پا داشتم گفتم: ولی نمی تونم بیام!
موهایم را از روی پیشانیم پس زد و پرسید: چرا؟یه پارتی خصوصیه.د.ستان همه جمعن.
با خشم و عتاب به طرفش برگشتم و گفتم: مثل این که متوجه نیستی.مادربزرگم رو به قتل رسونده ن.تو صحبت از پارتی می کنی!
پوزخندی زد و گستاخانه گفت: بله،مادربزرگ شما فقط بیست سالش بود و جوون مرگ شد… بس کن این اداها رو.
این همه خونسردی و بی تفاوتی در تحملم نمی گنجید.ناخواسته سرش داد کشیدم: مادربزرگ برای من خیلی عزیز بود!منم عزادارشم!خودت تنهایی تو اون پارتی لعنتی شرکت کن.
موهایم را از پشت کشید و عصبی گفت: انگار حرف خوش حالیت نیست.نذار داد و قال راه بندازم.مثل بچه ی ادم لباستو عوض می کنی و دنبال من میای،فهمیدی؟
نمی دانم از درد موهایم بود یا از وحشت آبروریزی که تسلیم شدم: باشه!باشه!میام.
موهایم را ول کرد.از توی کمد لباس راسته بلندم را درآوردم.گریه می کردم،شاید هم التماس..
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۶٫۱۸ ۲۳:۰۲]

قسمت۳۸

خواهش می کنم بذار با همین لباس بیام،بعد لباسم رو عوض می کنم.
مقابل پنجره ایستاد و گفت:خیلی خوب!فقط زیاد طولش نده.
لباسم را تا کردم و توی ساکی انداختم.اشک هایم را پاک کردم و گفتم: ولی آخه بگم کجا میرم؟
به طرفم برگشت و گفت: فکر نکنم به کسی ربط داشته باشه که کجا میری!راضی کردن مامانت هم با من.
خجل و غمگین از اتاق بیرون آمدم.فکر می کردم نباید سرم را بالا بگیرم چرا که با رخت عزا می خواستم در یک پارتی شرکت کنم… نمی دانم چه به مادر گفت که او مخالفتی نشان نداد.
_ اول می برمت باغ تا لباستو عوض کنی و دستی به سرو روت بکشی.بعد از یکی دو ساعت استراحت می ریم تا به دوستم بدقولی نکرده باشیم.
نگاهش نکردم.از دستش دلخور بودم… نه!انگار دیگر ازش خوشم نمی آمد.

_ خوب،تا تو شومینه رو راه بندازی من با وسایل ناهار برگشتم.
وقتی رفت نگاهی به شومینه انداختم.چوب ها را یکی یکی داخل شومسنه ریختم.سست و بی حال بودم.آتش که گر گرفت محو شعله های سرخ و آبی ش شدم.چرا قبوا کردم همراهش بیام؟مگه او کی بود؟نباید ازش می ترسیدم،چون از ضعفم خبر داره همیشه با تهدید می خواد بهم زور بگه… نباید بذارم مثل موم تو دستش اسیر باشم و منو به هر شکلی که می خواد دربیاره.
کلید که به در انداخت نگاهی به ساعت انداختم.نیم ساعت بیشتر طول نکشیده بود که برگشت.وسایل خریده شده را روی میز چید.مرغ را درسته سیخ کشید و کنارم آمد.همان طور که زغال چوب را آماده می کرد پرسید: چرا این قدر پکری؟وقتی پیش منی…
حرفش را قطع کردم: نمی تونم بی تفاوت بشینم آقای شاهنده!مادربزرگم…
این با او وسط حرفم پرید: این قدر مادربزرگت رو بهانه نکن!عمرش رو کرده بود.
_ بله،ولی به مرگ طبیعی نمرده.به قتل رسیده!این دلم رو می سوزونه.اگه من کنارش بودم…!
مرغ به سیخ کشیده را روی آتش گذاشت و کنارم نشست.
_ دلت به خاطر این چیزا نسوزه!لحظه رو دریاب.
دستش را پس زدم و از جا بلند شدم،پشت به او ایستادم و بازوانم را در آغوش گرفتم: تو ازم چه توقعی داری؟من نمی تونم…
صدای فریادش بلند شد:این ادا ها رو برای من در نیار… حوصله ش رو ندارم.
از جا بلند شد و همه ی پنجره ها را باز کرد.صددایم کرد.می دانستم اگر کم محلی بکنم با واکنش شدیدش رو به رو خواهم شد.بی میل و ناچار به طرفش برگشتم.کنار یکی از پنجره ها در زاویه ی چپ خانه ایستاده و دست هایش را به سویم گشوده بود.دلم نمی خواست حتی یک قدم به سویش بردارم.هیچ کششی در من نبود… به یاد چهره ی خشمگین و چشمان به خون نشسته ی دیشبش افتادم.
_ می دونی چه قدر دوستت دارم؟
نگاهش کردم ودوستم داشت؟در نگاهش برقی می جهید که تنم را به رعشه درآورد.سرم روی سینه ش بود.دوستش نداشتم… مطمئن بودم که دیگر نمی خواهمش.مثل آن وقت ها عاشق طرز نگاهش نبودم.دست هایش را نمی پرستیدم.از ترس بود که در آغوشش فرو رفته بودم.
_ بوی سوختگی میاد…
به طرف شومینه رفتیم.پس از خوردن ناهار بالشتی روی کاناپه انداخت و خودش دراز کشید.زیر حلقه دستانش به شعله ی آتش چشم دوخته بودم که نرم نرمک خاموش می شد.او خیلی زود خوابید،اما من نتوانستم پلک روی هم بگذارم.به رفتارش فکر می کردم.اگه دوستم داشت چرا تو غمم شریک نمی شد و درکم نمی کرد؟از یادآوری رفتار وحشیانه دیشبش قلبم در هم پیچید.ناخواسته به یاد حرف های کاوه افتادم.در یکی از مهمانی ها بردیا برای انجام کاری رفته بود بیرون.او کنارم نشست.اگرچه می دانست ازش خوشم نمیاد،اما چشم در چشمم دوخت و گفت: به عنوان یه دوست بهت گوشزد می کنم،زیاد با بردیا رابطه برقرار نکن!اون یه کم مشکل داره… وقتی چیزی رو بخواد هر کاری ممکنه بکنه.یه کمم عصبیه.وقتی عصبانیه براش مهم نیست چی کار می کنه…
کینه توزانه نگاهش کردم و با تمسخر گفتم: اگه فکر می کنین با این حرفا می تونین نظر منو نسبت به بردیا عوض کنین،باید بگم سخت در اشتباهین.من تا حالا باهاش هیچ مشکلی نداشتم،بهتره دو به هم زنی نکنین.او با دلخوری میز را ترک کرده بود.
ا جا به جا شدن بردیا روی کاناپه افکارم به هم ریخت.بعد فکر کردم شاید حق با کاوه بود.
بیدار شد.هوس قهوه کرده بود.خودش قهوه را اماده کرد.من زیاد دلم قهوه نمی خواست ولی مجبور شدم همراهی ش کنم.ساک را از روی مبل برداشت و به طرفم پرت کرد.
_ خوب،لباست رو بپوش،کم کم باید را بیفتیم.
ساک را برداشتم و خواستم برای لباس عوض کردن به یکی از اتاق ها بروم که نگذاشت: نکنه از من خجالت می شی؟سپس دو قدم به سویم امد و گفت: نترس نامحرم نیستم.
موهایم را شانه کردم و به اصرارش کمی آرایش کردم.وقتی آماده شدم جلویم ایستاد.لبخند به لب داشت و سرتاپایم را برانداز می کرد.
_ واقعا تو یه عروسک زیبایی و فقط مال منی!این یادت باشه.
دستم را بوسید و دوباره برق نگاهش را به چشمان مضطربم پاشید.
آن مهمانی بهم خوش نگذشت.نه شام خوردم و نه لب به میوه و شیرینی زدم.وقتی همه می رقصیدند بهم خیره شد.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۶٫۱۸ ۲۳:۰۳]

قسمت۳۹

کمی مست کرده بود اما مثل دوستانش رفتارش
غیر عادی نبود.
_ نه عزیزم!باشه برای یه مهمونی دیگه!دست نیست من
فشاری که به بازویم داد هشداری بود که باید اطاعت می کردم.حال خوشی نداشتم.در تمام طول رقص در چشمان روشن وحشی اش چهره ی حلق آویز شده ی مادربزرگ را می دیدم که بهم زل زده بود.سرم گیج می رفت،فکر می کردم همه ی چراغ ها را خاموش کرده اند.دیگر نتوانستم هماهنگ با او برقصم و با پای سست در آغوشش افتادم.دستپاچه شد.روی صندلی نشاندم.دوستانش،آن هایی که از خوردن زیادی از خود بی خود نشده بودند برایم شربت و چای داغ آوردند.دیگر نتوانستم ان جا بمانم.محکم به بازوی بردیا چسبیدم و ملتمسانه گفتم: خواهش می کنم منو از این جا ببر بردیا!حالم اصلا خوب نیست.
انگار متوجه حال بدم شده ود.دست نوازشگرانه ای روی صورتم کشید و مهربان گفت: باشه عزیزم،همین الان میریم.سپس کمک کرد تا بلند شوم.
وقتی روی صندلی ماشین نشستم احساس کردم کمی حالم بهتر شده!
_ اگه حالت خیلی بده ببرمت بیمارستان؟
صدایم ضعیف و گرفته بود: نه!برسم خونه استراحت می کنم،راستش مرگ مادربزرگ…
لحنش از حالت دوستانه خارج شد و گفت: بس کن دیگه ماندانا،مادربزرگت یه پیرزن مردنی بود.باید می مرد!تو خودت رو به خاطر یه مرده زجر کش نکن.
شنیدن حرف هایش قلبم را به درد می آورد.می دانستم کلنجار رفتن بااوو کاری بیهوده ست و این را هم می دانستم که باید با او موافق باشم: تو راست میگی!نباید خودمو اذیت کنم.
از این که باهاش هم عقیده شده بودم راضی به نظر می رسید.
اول اصرار کرد مرا با خودش به خانه شان ببرد.به زحمت توانستم رأیش را عوض کنم.ساعت دهه شب بود.می دانستم هنوز خاله رویا منزلمان است.نمی دانستم با آن لباس چه طور باید برای بیرون رفتنم دلیل بیارم.
آرمینا اولین نفر جلوی در بود که تحقیرم کرد: خوب!امشب دنبال این برنامه ها نمی رفتی نمی شد؟
خاله رویا تحقیر دخترش را تکمیل کرد: مادربزرگ هنوز توی سرد خونه س.بدنش رو تیکه تیکه کردن… اون وقت خانم…
مادر به موقع به دادم رسید: ولش کنین چی کارش دارین؟جایی نرفته بود!اون قدر حالش بد بود که گفتم بردیا ببردش بیرون یه کم روحیه ش عوض شه.سپس به من اشاره کد زودباش برو لباستو عوض کن.
دلم می خواست گریه کنم.از کجا می دانستند چه حالی دارم؟مگه به میل خودم رفته بودم؟مجبور شدم برم.هرکاری کردم مجبور بودم.
لباسم را عوض کردم و روی تخت افتادم.بی اختیار با صدای بلند گریه می کردم.گریه هم آرامم نمی کرد.مادربزرگ!واقعا امشب شرمنده شدم.به جای این که بشینم و به خاطر مرگ معومانه ت گزیه کنم رفتم تو یه جشن رقص و شادی کردم… آخ… مادربزرگ… منو ببخش!باور کن تقصیر من نبود… من دختر بی احساسی نیستم.مجبورم کردن روی احساسم پا بذارم… مادربزرگ دعا می کنم قاتلت به سزای عملش برسه
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۳۳]

قسمت۳۹

مراسم چهلم هم تمام شد.تلاش گروه های پلیس برای پیدا کردن قاتل تا آن لحظه به هیچ نتیجه ای نرسیده بود.خانواده ی خاله رویا در تمام این مدت مهمان ما بودند و با هم بحث

می کردند.بردیا دو هفته پیش برای انجام کاری که هیچ در موردش با من صحبت نکرده بود به همراه خانواده اش به پاریس رفت.از وقتی رفت من با خیال راحت درس خواندم و

توانستم در دو درس زبان و ریاضی که تجدید شده بودم نمره ی قبولی بیاورم.

آن روز خاله رویا هنوز روی حرفش اصرار می کرد: ببسن خواهر!طبقه ی اول که مال من شد.طبقه ی دوم هم مال تو… طبقه ی سوم را هم می فروشیم و تقسیم می کنیم.

مادر مخالف فروش طبقه ی سوم بود: نه!این چه کاریه؟طبقه ی سوم رو اجاره میدیم و اجاره هایش را نصف می کنیم.

ماریا که نگران فروش منزل اجاره ایش بود سرش را تکان داد و در تأیید حرف های مادر افزود: بله،این طوری بهتره،درضمن سال به سال هم قیمت ملک میره بالا و فروش خونه چیزی

جز ضرر نیست.

زنگ خانه به صدا درآمد.گوشی اف اف خراب بود و هیچ کس هم حوصله پایین رفتن از پله را نداشت.

_ مانی برو ببین کی پشت دره.

باز هم زورشان به من رسید.بدون هیچ اعتراضی برای گشودن در پایین رفتم.در را که باز کردم با دو چهره ی نا آشنا برخورد کردم.اولی مرد میانسالی بود با موهای جوگندمی و قدی

متوسط که دو سه پوشه ی رنگی زیر بغل گرفته بود و دومی جوانی بیست و هفت هشت ساله به نظر می رسید که قد بلندی داشت و چهره اش خوش ترکیب و جذاب بود.چشم

های سبز و موهای خرمایی اش به چهره اش جذبه خاصی بخشیده بود.ابروان مشکی اش به نظرم کمی آشنا آمد،ولی هرچه فکر کردم نشناختمش.خیلی طول کشید تا یادم امد

باید سلام کنم.

فقط جواب سلامم را دادند و پرسیدند کسی خانه هست یا نه؟خواستم به داخل دعوتشان کنم که فکر کردم اول باید خودشان را معرفی کنند.

_ ببخشید شما؟

مرد میانسال که خشک و صاف ایستاده بود گفت: من وکیل آقای بهتاش هستم.وبا دست به جوان همراهش اشاره کرد.

نگاهی به آن جوان انداختم که بدون هیچ حرکتی به من زل زده بود.

خواستم بگویم ایشان را به خاطر نمی آورم که آقای وکیل گفت: آقای بهتاش،نوه ی بهتاش بزرگ،یعنی پدربزرگ شما هستند!

چشمانم قلمبه زدند بیرون!نمی دانم دهانم تا چه حد باز مانده بود.همان لحظه از ذهنم گذشت: بهتاش!نوه ی بهتاش بزرگ!پدربزرگ من!پدربزرگ و مادربزرگ که دو دختر بیشتر

نداشتند… پس…

_ تا کی می خواین ما رو پشت در نگه دارین؟

صدای گیرایی داشت.همان طور که راست ایستاده بود زل زده بود به چشمان مات و مبهوت من.خودم را کنار کشیدم.گیج و منگ.نمی دانستم کار درستی کردم که گذاشتم بیایند

داخل یا نه؟

پشت سرم از پله ها بالا آمدند.در فکرم هنوز این معما را حل نکرده بودم که چه طور او می تواند نوه ی پدربزرگ من باشد؟

_ کی بود مانی؟

نگاهی به مادر کردم و شانه هایم را بالا انداختم.خودم داخل رفتم و مادر تازه متوجه دو مرد ناآشنای پشت در شد که انگار منتظر بودند کسی به داخل دعوتشان کند.منتظر پرسش

مادر نماندند.خودشان را معرفی کردند.مادر چشمانش را تنگ کرد و گفت: چی!نوه ی پدر من!

_ اگه اجازه بدین بیایم تو،همه چیز براتون روشن میشه.

مادر که سخت حیرت کرده بود خودش را کنار کشید.همه از جا برخاستند.خاله رویا با اشاره ی چشم و ابرو از مادر پرسید آن دو نفر کیستند و مادر سر در گوش خواهرش فرو برد و

آرام چیزی نجوا کرد.ماریا و آرمینا زل زده بودند به جوانی که چشمان سبز داشت.مهبد و آرمین در حال تماشای تلویزیون بودند.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۳۳]

قسمت۴۰

آقای وکیل پا روی پا انداخت و سینه اش را صاف کرد.چهره های ما را تک تک از نظر گذراند،عاقبت تصمیم گرفت ابهام را از بین ببرد و گفت: قبل از این که بخوام توضیحی بدم،واقعه ی

اسفناک قتل بانو بهتاش رو بهتون تسلیت عرض می کنم…

مادر نتوانست تا پایان حرف هایش صبر کند و پرسید: ببخشید آقای…!؟

وکیل با لبخند خودش را معرفی کرد: ادیبی هستم.وکیل حقوقی آقای بهتاش.

مادر زیر چشمی نگاهی به جوان انداخت.جذبه ای در رفتارش بود که احترام همه را برمی انگیخت.

آقای ادیبی ادامه داد: یک ماه پیش با خبر شدیم که این واقعه اتفاق افتاده،برای همین موکلم رو از شهرستان احضار کردم تا…

این بار خاله رویا پاتک زد: ببخشید گفتین ایشون نوه ی آقای بهتاشن؟

آقای ادیبی نگاهش کرد و حرفش را تأیید کرد.خاله رویا تک خنده ای کرد و موهای روی پیشانیش را پس زد و گفت: این چه طور می تونه حقیقت داشته باشه؟ما فقط دو تا

خواهریم،نه خواهر دیگه ای داریم و نه برادری که…

آقایی ادیبی عینکش را بر چشم گذاشت و گفت: اگه تا آخر عرایض بنده صبر کنین همه چی مشخص میشه.

و توضیح داد پدربزرگ در زمان خدمتش به عنوان فرمانده ی نیروی دریایی شمال در شهر نوشهر با دختری از یک خانواده ی کشاورز ازدواج می کند،اما با مخالفت و تحقیر خانواده ش

مواجه می شود و برخلاف میل باطنی ش،آن زن را با پسر بچه ای سه چهار ساله ترک می کند و به تهران بازمی گردد و تن به ازدواج دیگری می دهد و دیگر هیچ وقت به سراغ

همسر اولش نمی رود.اما قبل از مرگش وصیت می کند آن چه پس از او باقی می ماند پس از مرگ همسر دومش به پسرش،سهراب،تعلق گیرد.این وصیت نامه مکتوب را نزد او به

طور محرمانه امانت می گذارد تأکید می کند تا زمانی که همسر دومش در قید حیات است این وصیت نامه هیچ ارزش قانونی نداشته باشد…

و در ادامه گفت: پس از شنیدن خر قتل بانو بهتاش تصمیم گرفتم وصیت نامه آقای بهتاش رو عملی کنم.بعد از جست و جو تونستم ردی از خونواده ی اول آقای بهتاش پیدا کنم که

متأسفانه فهمیدم،پسرشان سهراب،بعد از فوت همسرش از دست میرن و تنها بازمونده ی ایشون پسریه به نام فریبرز…

فکر می کنم نه تنها من بلکه دیگران هم زیرچشمی به جوانی که فریبرز نام داشت نگاه کردیم.درک حرف های آقای وکیل

اگرچه چندان مشکل نبود،اما کسی دلش نمی خواست این حقیقت را قبول کند.

مادر عرق روی پیشانیش را با دستمال پاک کرد.وانمود می کرد که خیلی گرمش است: آقای ادیبی!یعنی شما می خواین بگین که این آقا برادرزاده ی ناتنی ما و وارث این آپارتمان

سه طبقه س؟

پیش از این که آقای ادیبی پاسخ بدهد فریبرز با صلابتی که در نگاهش بود و صراحتی که در بیانش می جوشید گفت: بله خانم ستایش.اگر چه هیچ وقت پدربزرگم رو ندیدم،اما کاری

که انجام داده یه ذره هم فقدات محبت پدرونه ای رو که باید به فرزندش می کرد جبران نمی کنه.پدر من تو تموم سال های زندگیش بی حضور دستای گرم و سلیه ی پرمهر پدر

همیشه خلئی رو تو وجودش احساس می کرده.فکر می کنم این به صورت یه میراث خونوادگی دراومده،منم تو سال های نوجوونی پدر . مادرم رو از دست دادم و مثل پدرم از این

نعمت خدادادی محروم شدم… میخوام هرچه سریع تر نسبت به وصیت پدربزرگم اقدام بشه.

مادر زیاد از لحن صریح برادرزاده ش خوشش نیومد: معلومه که خیلی برای صاحب این خوونه شدن عجله دارین!ما از کجا بدونیم این قصه ای که شما برامون تعریف کردین حقیقت

داره؟شاید فقط یه کلک و نقشه س… شاید قاتل مامان یچاره م شما باشین…

فریبرز با صدای محکم و قاطعی فریاد کشید: بس کنین خانم!واقعا شرم آوره که من رو به این کار متهم می کنین،می تونم به خاطر این کار ازتون شکایت کنم.

مادر عصبانی شد و درحالی که چهره ش پر از خشم و غضب بود فریاد کشید: خوب برید شکایت کنین،شما و وکیلتون معلوم نیست از کدوم جهنم دره ای بلند شدین اومدین این جا

و ادعای ارث و میراث می کنین.ما هم از شما به عنوان دو کلاهبردار که می خوان مال مردم رو بالا بکشن شکایت می کنیم.

از جا برخاست؛صورتش از خشم گلگون شده بود.لب پایینش می لرزید.رنگ سبز چشمانش تیره تر به نظر می رسید.

_ خیلی خوب! هیچ تمایلی ندارم شخصا این جریان رو دنبال کنم.همه چیز رو به وکیلم محول می کنم.از دیدن شما هم پشیمونم.سپس رو به آقای ادیبی گفت: بریم آقای ادیبی.از

حقم نمی گذرم.اگه قراره زور بشنوم باید بگم که زورگویی رو بیشتر دوست دارم… انتقالی می گیرم و به تهران میام تا به فامیل ناتنیم ثابت کنم که کلاهبردار کیه؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۳۴]

قسمت۴۱

برای لحظه ای چشمان مادر و فریبرز در هم خیره ماند.در نگاه هردو کینه و نفرت صاعقه می انداخت.وقتی رفتند همه در سکوتی عمیق فرورفتیم.چه طور این موضوع می تونست

حقیقت داشته باشه؟فکر کردم از همون لحظه ی اول که دیدمش یه حس غریبی می گفت که آشناس.

نمی دونم شاید چشمای سبز و موهای خرماییش که شبیه من بود و مامان و مادربزرگ همیشه می گفتند فقط تو چشمای سبز و موهای خرمایی پدربزرگ رو به ارث بردی.

مادر مدام در اتاق پذیرایی از این طرف به آن طرف می رفت و بلند بلند حرف می زد.

_ مامان بیچاره!تو تموم سال های زندگیش با پدر چیزی جز صداقت و درستی از خودش نشون نداد،اما در عوض پدر تلخ ترین حقیقت زندگیش رو ازش پنهان کرده بود… آخ… مامان

بیچاره!پدر چه طور تونست این کارو بکنه؟چرا این خونه رو به اسم اونا کرد؟پس ما ها چی؟ما بچه هاش نبودیم؟ما حقی نداشتیم؟

ماریا برایش آب آورد،اما او با ترشرویی لیوان را پس زد و گفت: آب به چه دردم می خوره؟دارم آتیش می گیرم،می سوزم.این پسر حال منو به هم می زنه.انگار طلبکاره.ارث بابش رو

از ما می خواد.طوری بهمون نگاه می کنه انگار

داره به نوکراش نگاه می کنه.

خاله رویا دستش را گرفت و برای همدردی گفت: حالا که اتفاقی نیفتاده.از کجا معلوم که راست میگن؟شاید همه چیز نقشه باشه.

آرمینا سیبی گاز زد و در حالی که لپ هایش پر بود جویده جویده گفت: من که میگم شاید قتل مادربزرگ هم در ارتباط با همین موضوع باشه.این آقای فریبرز با اون هیبت طلبکارانه

ش معلومه که برای بالا کشیدن این خونه از هیچ تلاشی مضایقه نمی کنه.

مادر چنگی به موهایش انداخت و گفت: بهتره همه چیزو به زمان واگذار کنیم.باید اونو به عنوان یه مضنون به کلانتری معرفی کنیم.

آن شب هرکس در لاک خودش فرورفته بود و شاید پیش خود این موضوع را بررسی می کرد.هیچ کدام از ما برملا شدن چنین حقیقت بزرگی را پیش بینی نمی کردیم.از کجا می

دانستیم پدربزرگ پیش از ازدواج با مادربزرگ همسر و فرزندی داشته.از کجا می دانستیم مادربزرگ به قتل می رسد و این حقیقت فاش می شود.آیا می شود حدس زد که قاتل

مادربزرگ صاحب همان چشمان سبزاست؟!نه!آن چشم ها نمی توانستند قصد جان کسی را بکنند.آن چشمان سبز چه قدر شبیه چشمان من بودندومبریا گفت: به قدری شبیه تو

بود که اگه کسی شما رو با هم ببینه فکر می کنه خواهر و برادرین!

مادر زیاد از این حرف ماریا خوشش نیامد.اخم هایش را در هم کشید و به ماریا گفت: این قدر حرف های بی ربط نزن.حوصله داری ها!

آرمینا هم نتوانست جلوی زبانش را بگیرد و گفت: پسر دایی به این خوش قیافه ای داشتیم و خبر نداشتیم. و غش غش خندید.

به گمانم متوجه نگاه ملامت آمیز مادر نشده بود.
مادربزرگ موهای سپیدش را بافته بود و به چشمانش سرمه کشیده بود.چشمان ریزش به قدری درشت شده بود که آدم از دیدنش هول برش می داشت.صدایش کردم،به طرفم برگشت و لبخند کجی زد.خواستم به سویش بروم که دستی دور گردن مادربزرگ آویخت.دستان استخوانی مادربزرگ به نشان کمک به سویم دراز شده بود و زبانش بیرون زده بود.خیلی سعی کردم بروم . نجاتش بدهم اما انگار پاهایم به زمین چسبیده بود..گریه می کردم،داد می کشیدم اما فقط چشمان مادربزرگ را دیدم که از حدقه زده بیرون.جیغ کشیدم و از خواب پریدم.هوا کم کم داشت روشن می شد.روی گلدان شمعدانی لبه پنجره گنجشکی نشست و کمی بعد پر زد و رفت.نسیم خنکی از پنجره به داخل وزید و تور سفید پرده را تکان داد.لیوان آبی ریختم و جلوی آینه ایستادم.چرا چهره ی قاتل را ندیدم؟

نمی دانم زیر نور ضعیف چراغ خواب بود که احساس می کردم رنگ چهره م پریده و یا این که واقعا رنگم پریده بود؟دیگر خوابم نمی آمد.کنار پنجره ایستادم.تا انتهای کوچه خلوت و ساکت بود.درخت نارون زیر پنجره خیلی سبز شده بود و شاخ و برگ پیدا کرده بد.دسته ای از کلاغ ها از دور به سمتی که خورشید در حال طلوع بود پرواز می کردند.دلم گرفته بود اما می دانستم دلم برای بردیا تنگ نشده است.دلم می خواست مسافرتش چندین ماه طول بکشد.

آن روز نوبت دادگاهمان بود.تمام شواهد و قرائن نشان می داد که ادعای فریبرز بهتاش چیزی جز حقیقت نیست.آن روز دادگاه رأی نهایی را صادر می کرد.تلاش مادر و خاله رویا برای متهم ساختن فریبرز بی ثمر بود چرا که پس از بازجویی های به عمل امده او بی گناه شناخته شد و اتهام به کلی رد شد.مادر و خاله رویا حسابی کلافه بودند و دلشان نمی خواست ملکی که فکر می کردند به آن دو تعلق دارد از آن تازه رسیده ای شود که برادرزاده ی ناتنی شان بود.

من… نمی دانم چرا هنوز به صاحب آن چشمان سبز می اندیشیدم؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۳۵]

قسمت۴۲

از دادگاه بیرون آمدیم.مادر و خاله رویا شکست خورده و متفکر سر به زیر انداخته بودند و هیچ حرفی نمی زدند.من و آرمینا و ماریا حتی نتوانستیم با مادرانمان همدردی کنیم.چنان تشری بهمان زدند که هر سه خاموش و سرکووب شده سرجایمان قرار گرفتیم.از آن طرف فریبرز در کنار وکیلش لبخند پیروزمندانه ای به لب داشت و حکم موفقیتش در دست راستش بهمان دهن کجی می کرد.وقتی از جلویمان می گذشت پوزخندی زد و گفت: آخرش حق به حقدار رسید.حکم تخلیه رو هم گرفتم. می خوام کل ساختمون رو بفروشم.

مادر یخ کرد.نگاه تندی به او انداخت.خاله رویا بر جا خشک شده بود و واکنشی از خود نشان نمی داد.فریبرز از پله های دادگاه پایین رفت.مادر آقای خطیبی را صدا زد و او جلویش ایستاد.مادر آب دهانش را قورت داد.رأی دادگاه برایش گران تمام شده بود اما طوری حرف می زد که انگار دلش نمی خواست آقای وکیل فکر کند که التماس می کند.

_ آقای ادیبی باهاش صحبت کنین که از حکم تخلیه استفاده نکنه.ما نمی تونیم به این سرعت خونه ی پدری مون رو ترک کنیم،اصلا فکر کنه بهمون اجاره داده!سر ماه اجاره ش رو پرداخت می کنیم،خوب هرچی باشه ما با هم فامیلیم،خوب نیست که…

_ ببینین خانم ستایش.آقای بهتاش از برخورد شما خیلی ناراحت و عصبیه و این کار ها رو فقط به عنوان تلافی می کنن.تا اون جا که من خبر دارم اگه انتقالی بگیرن به تهران میان.باهاش صحبت می کنم ولی قول نمی دم که قبول کنه.

مادر چند لحظه نگاهش کرد گویی دلش می خواست آقای وکیل را تحت تأثیر قرار بده.آقای وکیل با عذرخواهی خداحافظی کرد و رفت.لشکر شکست خورده ی دو خانواده پله های دادگاه را با قدم هایی سست و ناتوان پشت سر گذاشتند.مادر گریه می کرد.

_ یعنی ما رو از خونه میندازه بیرون؟

مطمئن بودم خاله رویا به حرفی که می زند اطمینان ندارد: نه خواهر!هیچ غلطی نمی تونه بکنه.مگه شهر هرته؟

آرمینا برعکس مادرش واقع بینانه تر حرف زد: با حکم تخلیه ای که تو دستشه هر وقت که اراده کنه می تونه اسباب و اثاثیه تون رو بیرون بریزه.

خاله رویا بهش پرید: تو خفه شو آرمینا.

آرمینا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: برگ برنده تو دست اونه.چرا خودمونو گول بزنیم؟

مادر دوباره آتشی شد و فریاد زد: چه قدر ازش متنفرم!عارمه که اون از گوشت و پوست خودمونه.اگه وصیت پدر نبود می دونستم چی کارش کنم.

خاله رویا کلاس فرهنش گل کرد: پسره ی دهاتی معلوم نیست از پشت کدوم کوه اومده که حالا شده صاحب یه ساختمون سه طبقه تو بهترین جای تهران…

آرمینا دوباره زد تو ذوق مامانش: شانس که دهاتی و شهری سرش نمیشه.

خاله رویا یک بار دیگه با تشر گفت: تو خفه شو لطفا.

ماریا آنالی را در آغوشم انداخت و آهسته گفت: باید به ستار بگم به فکر پیدا کردن خونه باشه،فریبرزی که من دیدم فامیل و غریبه سرش نمیشه.می خواد همه ی عقده های زندگی خودش و پدرش رو سر ما خالی کنه.چه قدر تو اون خونه راحت بودیم!

جمله ی آخر را با حسرت ادا کرد.من در باورم نمی گنجید که صاحب آن چشمان سبز تا این حد بی رحم باشد.نمی دانم چرا مطمئن بودم این کار را نخواهد کرد و حرف هایش فقط در حد یک تهدید توخالی است.

پدر پس از شنیدن حرف های مادر به پشتی صندلی آشپزخانه تکیه داد.هیچ تغییری در چهره ش ندیدم که بفهمم چه حالی پیدا کرده است؛اما نگاهش روشن بود: خوب،پس آخرش از دوماد سرخونه بودن نجات پیدا می کنیم.

مادر که حوصله شوخی نداشت سگرمه هاش تو هم رفت و با اخم گفت: به جای هم فکری زخم زبون می زنی؟

پدر خلال دندانی برداشت و آن را لای دندان هایش فرو برد.بعد آرام گفت: چه کاری از دست من ساخته س.وقتی میگی رئیس دادگاه به نفع اون حکم داده باید حقیقت رو قبول کنیم.

_ نخیر!نمیذارم این اتفاق بیفتهوکی جرأت می کنه منو از خونه ی پدریم بندازه بیرون؟همین طوری هم که نیست.

انگار پدر می خواست ته دل مادر را خالی کند: اگه الان برادرزاده ی ناتنیت با دو تا مأمور و حکم تخلیه بیاد پشت در چی کار می کنی؟

مادر با حرص نگاهش کرد.برق دندان هایش را دیدم که به هم ساییده می شد.در دلم گفتم الانه که سر بابا داد بکشه اما انگار خودش هم به درستی حرف های پدر واقف بود.قوطی کبریتی را که در دستش بازی می داد مچاله کرد و روی میز پرت کرد: نمی دونم این آکله از کجا پیدا شد و زندگیمون رو به هم ریخت.

پدر گفت: مانی چای بریز خوشرنگ باشه.

مادردستش را زیر چانه ش زده بود و این بار به جای قوطی کبریت به گلدان گیر داده بود.پدر زیرچشمی مادر را زیر نظر گرفته بود ولبخند کجی روی لبش بود.خوشش میامد در این حال و هوا سر به سرش بگذارد.

_ ولی خودمونیم ها!فریبرز با آقای بهتاش بزرگ شباهت عجیبی داشت.قد بلند،چشمای سبز و موهای خرمایی.حتی ابهت و غرورش رو هم از اون خدابیامرز به ارث برده بود.

چای را مقابلش گذاشتم.پوزخندی زد و نگاهم کرد و ادامه داد: چه قدرم شبیه مانی بود.مگه نه سیما؟

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۳۶]

قسمت۴۳

مادر با اخم نگاهش کرد و پدر بی تفاوت قند را در دهانش گذاشت.
هیچ کس در خانه نبود.مادر هم برای خرید بیرون رفته بود.روی کاناپه رو به روی دریچه کولر لم داده بودم.بردیا تماس گرفته و خبر داده بود که تا هفته ی دیگر به ایران برمی گردند و برای چندمین بار در خلال حرف هایش تکرار کرد که دلش برایم خیلی تنگ شده و این که وقتی به ایران برگردد برای رفع دلتنگی باید چند روز بدون وقفه در کنار من باشد.من خوشحال یا ناراحت در جوابش فقط خندیدم.

فکر خاصی نداشتم.گه گاهی به یاد مادربزرگ آه می کشیدم.چه طور قاتل بی رحمش پیدا نشده بود؟با شنیدن صدای زنگ بی حوصله بلند شدم.حال باز کردن در را نداشتم.دستی روی موهای ژولیده م کشیدم و در را باز کردم.با دیدن فریبرز از آن حالت شل و بی حال درآمدم و صاف ایستادم:سلام کردم و به چشمان سبزش زل زدم.تی شرت مشکی و شلوار جین پوشیده بود.موهای خرماییش را دو طرف صورت ریخته بود.ژل زده و آراسته.

_ سلام کسی خونه نیست؟

این مرد مغرور من رو داخل آدم حساب نمی کرد؟چه قدر تن صدایش دلنشین بود.

_ غیر از من کسی نیست،البته مامانم تا نیم ساعت دیگه برمی کرده.بفرمایی داخل،تا شما شربتی بخورین اونم برگشته.

زیاد بی میل نبود.لبخند کمرنگی لحظه ای لبانش را گشود و گفت: اگه مزاحم نیستم منتظر مامانتون میشم.

خودم را کنار کشیدم و او داخل شد.با عجله آینه و شانه را از روی مبل برداشتم و او را دعوت به نشستن کردم.روی مبل نشست.بدون حضور مادر کمی دستپاچه شده بودم ونمی دانستم اول برایش شربت ببرم یا چای؟شربت پرتقال را توی لیوان مخصوص مهممان ریختم اما نی پیدا نکردم.نمی دانم چرا این قدر هول شده بودم.ناخواسته جلوی اینه ایستادم.دستی به سر و روی آشفته م کشیدم و همراه با لبخندی به پذیرایی برگشتم.

لیوان شربت را از روی سینی برداشت و تشکر کرد.رو به رویش نشستم.لیوان شربت در دستم بود و نگاهم سبزی چشمانش را می کاوید.او هم عجیب به چشمانم زل زده بود.شاید در دلش می گفت چه قدر شبیه چشمان من است.برای این که حرفی زده باشم با اشاره به لیوان گفتم: بخورید تا گرم نشده.

هم زمان با هم لیوان را سر کشیدیم.پس از خالی کردن لیوان دوباره نگاه سبزش را به من دوخت و پرسید: چند سالته؟

_ شونزده سال.پنجم دبیرستانم یعنی میرم شیشم.

_ از چه درسی خوشت میاد و از چه درسی بدت میاد؟

نمی دانم چه منظوری از این پرسش ها داشت.شاید فکر می رکد چون شانزده سالم است باید باهام مثل دختر بچه ها حرف بزند!با این حال گفتم:

_ از تاریخ خوشم می یاد،اما از ادبیات خوشم نمیاد.

چشم چپش تنگ تر از آن یکی چشمش شد و گفت: چرا از ادبیات خوشت نمیاد؟

به یاد حال و هوای شاعرانه دبیر ادبیات افتادم که دلش می خواست همه آن حس و حال را برای خواندن و گوش دادن به شعر پیدا کنند،ولی لزومی ندیدم او علتش را بداند.فقط شانه هایم را بالا انداختم.

پس از لحظه ای سکوت و تفکر گفت: من حدود هشت ساله که تدریس می کنم و…

مثل بچه های کوچک ذوق زده وسط حرفش پریم: وای!یعنی شما دبیرین؟

از هیجانزدگی من خنده اش گرفت و با سر تأیید کرد.پرسیدم: چی درس میدین؟

وقتی گفت ادبیات سرخ شدم و سرم را پایین انداختم.نمی دانم چرا شروع کردم به توضیح دادن: راستش از خود درس ادبیات بدم نمیاد،از دبیر دبیر ادبیاتمون…

نگاه پر تمسخرش نگذاشت به حرفم ادامه دهم: در طی این چند سال هیچ دانش آموزی رو ندیدم که از ادبیات خوشش نیاد.

دوباره خجالت کشیدم.مادر برگشت.با دیدن فریبرز از روی ناچاری با او سلام و احوالپرسی کرد.برخورد آن دو نفر با همه ی سردی و خشکی قابل توجه بود.مادر نگاه زیر چشمی به او داشت و فریبرز خیلی راحت صاف روی صندلی نشسته بود.

_ ببینین خانم ستایش با انتقالی من موافقت نشده یعنی گفتن تا سال دیگه نمی تونم انتقالی بگیرم…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۳۷]

قسمت۴۴

مادرکه دست راستش روی قلش بود آهسته نفس راحتی کشید و فریبرز ادامه داد: در حال حاضر از فروش این جا صرف نظر کردم تا سال دیگه!شما هم تا اون موقع بهتره به فکر پیدا کردن جایی برای زندگی باشین.

مادر که خیالش از بابت خونه راحت شده بود پا روی پا انداخت.

_ تا سال دیگه خدا بزرگه.شاید تا اون موقع تصمیم تون به کلی عوض شد و قصد فروش خونه رو نداشتین و ما هم…

حرف مادر را برید و محکم و صریح گفت: من به ندرت تصمیمم رو عوض می کنم،اگه می بینین کوتاه اومدم،به خاطر یه سرس معذوراتیه که در برابر مسئله ی هم خونی و فامیلی…

مادر دست هایش را به علامت رد حرف هایش بالا آورد و با لحن استهزاآمیزی گفت: اصلا به مسئله ی هم خونی فکر نکنین که برای ما رسمیتی نداره و…

_ بسیار خوب!پس مجبورم حکم تخلیه رو به اجرا بذارم.

سپس از جا برخاست.در نگاه پرصلابت و جدی فریبرز نمی دانم چه چیزی نهفته بود که به مادر فهماند خیلی تند رفته است.

_ حالا چرا عصبانی می شین؟باشه تا سال دیگه ما خونه ی مناسبی پیدا می کنیم،لطفا بشینین.

_ نه!باید برم.سپس رو به من با لبخند نرمی گفت: از پذیرایی گرمت ممنونم!

من هم بلند شدم.او با مادر خداحافظی کوتاهی کرد.نمی دانم چرا تا دم در بدرقه اش کردم.

_ سعی کن تو درس ادبیات به تنها چیزی که فکر می کنی عشق باشه و زیبایی احساس آدمیت!وقتی شعر می خونی آروم زیر لبت پچ پچ نکن.خوبه که با صدای بلند برای خودت دکلمه کنی.اون وقته که می فهمی شیرین ترین درس زندگی ادب و ذوق شاعرانه س.

به یاد آقای بسطامی افتادم که هروقت شعر می خواند با چنان سوزی دکلمه ش می کرد که انگار خودش آن را سروده.

_ سعی می کنم.

از پله ها پایین رفتیم.جلوی در هر دو ایستادیم.وقتی مقابلش ایستادم با قد بلندم تنها تا شانه هایش می رسیدم.سبزی نگاهمان در هم گره خورد.

_ تا سال دیگه خدانگهدار.

نفهمیدم چرا پرسیدم: دیگه بهمون سر نمی زنین؟

فقط نگاهم کرد و لبخند زد.ماریا می گفت از وقتی تو مهمونی های رنگارنگ شرکت کردی و با این و اون نشست و برخاست کردی چشم و گوشت باز شده و کمرویی رو کنار گذاشتی؛راست می گفت.

دستش را به نشان خداحاقظی بالا آورد و به طرف بی.ام.و آلالویی رنگی رفت که خیلی قشنگ بود.بوقی زد و به آرامی از مقابلم گذشت.وقتی از خم کوچه عریض و خلوت رد شد متفکر و سربه زیر برگشتم.

مادر در اتاق نشیمن در حال راه رفتن بود و غرغر می کرد: خدای من!چه طور نتونستم جواب این پسرهی بی ادبو بدم؟داشت تهدیدم می کرد… آخ!ببین چه قدر بدبخت شدیم که این از پشت کوه اومده برام خط و نشون می کشه… مانی… کدوم گوری رفته بودی؟می خواستی آب هم پشت سرش بریزب.خیلی رفتارش دوستانه و مودب بود که تا پایین بدرقه ش کردی؟

_ چرا این قدر حرص می خورین مامان جون!اون بیچاره که رفت و تا سال دیگه هم این طرفا پیداش نمیشه.تا سال دیگه هم به قول شما خدا بزرگه.شاید رأیش عوض شه. نخواد ما از این جا بریم… خدا رو چه دیدی؟

به طرفم برگشت و نگاهم کرد.کمی آرام تر به نظر می رسید.وقتی به طرف اتاقم می رفتم به این فکر می کردم که تا سال دیگه خیلی راهه.

سلا مانی!می خوام ببینمت همین حالا.

دستم را روی پیشانیم گذاشتم تا عرق سردم را در آن هوای گرم پاک کنم.

_ سلام کی اومدی؟

از لحنش پیدا بود که خیلی خوشحال است: صبح رسیدم!دلم برات تنگ شده بود.تو چی؟

خوشم نمی آمد دروغ بگویم،اما گفتم: منم همین طور!کی میای؟

_ همین حالا آماده شو که اومدم.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۳۷]

قسمت۴۵

وقتی گوشی را گذاشتم نگاه تیز مادر متوجه من بود.

_ آخرش بردیا اومد.خیلی خوبه.همش دلم شور می زد که نکنه یه دختر خارجی تورش بزنه.سپس ابروانش را داد بالا.

بی آن که کششی در خودم پیدا کنم به اتاقم رفتم و روی تخت دراز شدم.خدای من!چرا از اومدنش خوشحال نشدم و شادمانه بالا و پایین نمی پرم؟یک ماهی میشه که ندیدمش.پس چرا مثل اون روزا برای دیدنش لحظه شماری نمی کنم؟واقعا دیگه دوستش ندارم؟پس اون همه عشق و علاقه کجا رفته؟چرا ازش دلزده سدم؟دیگر دوستش نداشتم.مثل اون وقتا دیدنش بهم آرامش نمیده.

نه!نمی تونم خودم رو گول بزنم.اون دیگه تو قلب من جایی نداره.اش جرأتش رو داشتم و بهش می گفتم این رابطه رو تموم کن؛اما مگه میشه به اون چشمای شوریده خیره شد و اعتراف کرد؟

_ مانی بردیا دم در منتظرته.هرچی اصرار کردم بیاد بالا قبول نکرد… تو که هنوز آماده نشدی!پا شو چرا بی خیال دراز شدی روی تخت؟

کاش مامان می تونست پای حرفام بشینه و راه حلی پیش پام بذاره؛اما مامان کم حوصله ی من بعد از شنیدن حرفام منو به باد ابتقاد می گیره.بدون هیچ شتابی بلند شدم و لباسم را عوض کردم.حتی از پنجره نگاهی به پایین ننداختم تا از دیدن بنز قرمزش قلبم فشرده شود.آرایشی نکردم.فقط مادر ماتیک شکلاتیش را به زور روی لبم مالید.تا دم در هم مرتب سفارش کرد.

_ یه جوری رفتار کن که فکر کنه دوریش خیلی برات سخت بوده.جالب بود.شاید مادر از بی علاقگی او با خبر بود.

_ وقتی بفهمه دوریش باعث ناراحتیت میشه محاله دیگه به مسافرتای دور دراز بره.ببین از فرنگ سوغاتی برات چی آوردهتأکید کن که با مامانم حتما برای دیدن مامانت میایم…

_ خداحافظ مامان.و در را پشت سرم بست.جلوی در ایستادم.با خودم در حال کشمکش بودم که پیاده شد.موهایش را بیش از اندازه کوتاه کرده بود.شلوار جینش هم خیی تنگ به نظر می رسید.نگاهمان در هم گره خورد.نه از طرز نگاهش گر گرفتم و نه هنگامی که به سویم خیز برداشت دستپاچه شدم.

_ عزیز دلم!باور کن دلم برات یه ذره شده بود!اگه امروز صبح نمی رسیدیم تهران خودم رو می کشتم.سپس سرم را بلند کرد و خیره به چشمانم گونه م را بوسید.

زن پیر همسایه با زنبیلی در دست از در حیاطشان بیرون آمد و نگاه پرطعنه ای به ما انداخت.شرمگین از رفتار بردیا،به

رویش لبخند زدم و متوجه ش کردم که کجاییم.

دستم را گرفت و شتابان به طرف ماشین برد.یکریز حرف می زد.

_ خودمم باورم نمی شد تا این حد بهت وابسته باشم.پاریس که بودم مثل همیشه بهم خوش نگذشت.همش به یادت بودم.مامانم می دونه چه قدر از این دوری عذاب کشیدم،وقتی بلیط برگشت را در دست پدر دیدم نزدیک بود بال در بیارمدلم می خواست داد بکشم تا همه ی پاریسی ها بفهمن چه قدر خوشحالم.

حرف هایش هیچ حسی در من برنینگیخت.مثل همیشه ذوق نکردم و گونه هایم سرخ نشدند.بی تفاوت نگاهش کردم و پرسیدم: اصلا چرا رفتی؟چرا این همه طول کشید؟

لب پایینش را داد بالا و متفکرانه گفت: مجبور بودم.

با تعجب پرسیدم: چرا؟

انگار دلش می خواست بحث را عوض کند.بوق ممتدی زد و با خنده سر از شیشه بیرون کرد و فریاد زد:برین کنار!نمی خوام از خوشحالی بزنم به شماها…

اما هیچ کس سرراهش قرار نگرفته بود!

برای ابراز علاقه و احساس بیش از حد بردیا هیچ آمادگی نداشتم و حتی بوسه های پی در پی اش حالت بدی بهم می داد. وقتی شومینه را روشن می کرد گفت که چه قدر دلش برای کباب و شام دو نفره تنگ شده اما من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.وقتی در نبودش احساس آسودگی و راحتی می کردم و وقتی برگشت حالم گرفته شد… چه باید می گفتم؟

_ مانی!چرا چیزی نمیگی؟

دلم نمی خواست با حرف هایم فریبش بدهم اما شهامت راستگویی هم نداشتم: به قدری حرف برای گفتن داشتم که همه ش با دیدنت یادم رفت.

در دل خودم را سرزنش کردم.دروغگو!بزدل ترسو!چرا راستش رو نمیگی!لابد از سیلی هاش می ترسی.

_ بیا کنارم.نمی دونم چرا این قدر سردمه.دلم می خواد گرم شم.

نگاه پراکراهی به دستان گشوده ش انداختم.دلم نمی خواست بروم ولی مگر چاره ی دیگری هم داشتم؟مثل عروسکی در دست بچه ای بودم که تمام عشقش بازی با عروسک بود.گاهی عروسک را درون تختخواب اسباب بازی می خواباند . برایش لالایی می خواند و گاهی دیگر با او دعوا می کرد و از زور خشم و قهر به گوشه ای پرتش می کرد.

_ مانی دلم می خواد شب همین جا بخوابیم.

پس از خوردن شام هردو سنگین و بی حال روی مبل افتاده بودیم.از نگاه خمارش یک لحظه نگرانی بر وجودم چنگ انداخت،منتظر پاسخ مثبت من بود.

_ متأسفم نمی تونم قبول کنم.

سریغ از جا بلند شد و زل زد به من.چشمان روشنش پر از ابر ناراحتی بود: چرا؟مگه مال هم نیستیم؟

چه قدر شنیدن این جمله برایم دردناک بود.چه قدر راحت مرا متعلق به خود می دید.نمی توانستم با صراحت گفته اش را رد کنم،باید با ملایمت توجیهش می کردم.

_ هنوز نه!چون نه به طور رسمی نامزدیم و نه عقد کردیم.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۳۸]

قسمت۴۶

_ از کدوم رسمیت حرف می زنی؟لزومی نداره همه باخبر شن که ما مال هم شدیم.همین که من و تو قبول داریم کافیه.

_ اشتباه نکن بردیا!باید رسمیت باشه تا مشروعیت هم داشته باشه.

نمی دانم چرا با صدای بلند خندید.دستش را روی شکمش گذاشته بود و غش غش می خندید.بعد گفت : چه قدر حرفات بچگونه س نمی تونم جلوی خنوده م رو بگیرم.

از این که دستم انداخته بود دلگیر شدم.متوجه شد و دست از خندیدن برداشت و به طرفم آمد.می خواست عذر خواهی کند.

_ قصد بدی نداشتم مانی!ولی قبول کن که حرفات خنده داره.. اخم نکن… معذرت می خوام،خوب بخند دیگه،اگه نخندی شب رو همی جا می مونیم.

به ناچار خندیدم.

هدیه هایی را که از پاریس برایم آورده بود از چمدان بیرون آورد و به دستم داد.کت و دامن زرد یقه انگلیسی که فکر کنم انتخاب مادرش بود،همراه کیف زیربغل کوچکی که همرنگش بود،پیراهن حریر صورتی رنگی با تاج سفید و کفش ساتن به اضافه ی سرویس برلیان گرانبهایی که چشمانم با دیدنش برق زد و تا چند لحظه نتوانستم حرف بزنم.دو سه دست بلوز شلوار هم برایم آورده بود و توضیح داد چون قدم بلند است بلوز و شلوار بیشتر بهم میاد.

آن همه هدیه با ارزش گرچه برایم جالب بودند اما چندان هیجانزده م نکرد و وادارم نکرد مثل دفعه های پیش بعد از گرفتنشان به طرفش بپرم و صورتش را ببوسم.تنها به متشکردم اکتفا کردم.انگار او منتظر همان واکنش گذاشته م بود و زیاد راضی به نظر نمی رسید.
_ مانی چرا همون کت ودامنی رو که بردیا از پاریس برات آورده نپوشیدی؟با این لباس رفتی دیدن مامانش؟

سگرمه هایم در هم رفت و رو به به ماریا گفتم: مگه این لباس چه مشکلی داره؟مگه مامان بردیا چه شخصیت مهمیه که من باید به خاطرش…

مادر محکم زد تو ملاجم: بس که بی لیاقتی!بیچاره غیر از هدیه های پسرش برات گوشواره ی مروارید آورده.حالا تو دوباره قر بیا.

چشمان ماریا برق زدند و گفت: گوشواره ی مروارید بده ببینم خدا شانس بده.

مادر و ماریا را به حال خودشان گذاشتم و به اتاق خودم رفتم.بی جهت دلگیر و عصبی بودم و دلم می خواست بهانه ای به دست بیاورم تا خشمم را سرشان آوار کنم.خیلی هم بی جهت دلگیر نبودم.دو هفته ی دیگر در یک مهمانی مفصل که خانم رزیتا ترتیبش را می داد نامزدی من و بردیا رسمی می شد.البته مادر چیزی نمی دانست.بردیا به من گفته بود که مثلا خوشحالم کند… مسخره است!چرا کسی نمی فهمه که من دیگه بردیا را رو دوست ندارم؟در واقع از این که روزی عاشقش بودم و به خاطرش در بیمارستان بستری شده بودم دیوانه می شوم و از این که این اواخر فقط تحملش کرده بودم خسته بودم.سر خودم داد کشیدم: بس کن دیگه!مگه تو جرأتش رو داری؟می تونی جلوی مامان بگی دیگه بردیا رو دوست نداری؟بی لیاقتی و بیچارگی از خودته.بس که ساکت موندی تا دیگران برات تصمیم بگیرن.کافیه لب باز کنی تا همه رو سرت آوار شن.حق هم دارن.دوستش نداری و هر روز تا نیمه شب رو با اونی؟حماقت هم حدی داره!حالا که گندش بالا اومده…

به خودم گفتم: چه گندی؟هنوز که اتفاقی نیفتاده… هنوز دستش بهم نرسیده.و خیره خیره به آسمان صاف و آبی شهریور زل زدم.نمی دانم چرا ناخواسته چهره ی مادربزرگ جلوی چشمانم آمد.چه زود فراموش شد.فکر کردم اگر در زمان حیاتش می فهمید وهرش زن دیگری داشته چه واکنشی از خود نشان می داد؟آن موقع هم مثل همیشه در خلوت شبانه اش برایس از هر شاعری شعر می خواند؟با یاد پدربزرگ دوباره ضمیر ناخودآگاهم فریبرز را به خاطرم آورد.با آن غرور و صلابت مردانه ش!بردیا هم اول به نظرم مغرور رسید… اما نه… فریبرز با همه ی آدم هایی که دیدم فرق داره… چه قدر رنگ چشمانش را دوست داشتم.خدا رو شکر که مامان نمی تونه بفهمه آرزوی دیدار دوباره ش رو دارم تا تو سرم بکوبه و سرزنشم کنه.

مدرسه ها تا چند روز دیگر باز می شدند.نمی انستم آن سال را چه طور شروع خواهم کرد.یا سمیرا افتادم که به کالج رفته بود.جایی که رسیدن به آن روزی آرزوی قلبیم بود.نمی دانستم چرا آن را از دست دادم.نمی دانستم؟همیشه خودم را گول می زنم.هیچ کس مثل خودم بلد نبود سرم رو شیره بماله… کالج حق مسلم سمیرا بود.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۳۹]

قسمت۴۷

از بیکاری حوصله م سر رفته بود.از یکنواختی روز ها و نقش بازی کردن هایم خسته شده بودم.مادر نوید روز های خوب را می داد اما من خوشبین نبودم.دیگر از هیچ چیز خوشم نمی آمد.خستگی عشق بی بنیان بردیا بر روح تنم سنگینی می کرد… دلم می خواست در جایی قرار بگیرم که هیچ کس دستش بهم نرسد.جایی که دیگر نه صحبت از پارتی و مهمانی و رقص باشد و نه صحبت از مد و لباس و آرایش… کاش جایی پیدا می شد که بی حضور سایه ی پررنگ و چشمان روشن بردیا قلبم برای زندگی بتپد؛فقط برای زندگی.
با شنیدن سرو صدای بچه ها با کنجکاوی پشت پنجره رفتم.چرخ و فلکی آمده بود و بچه ها با شادمانی بالا و پایین می پریدند و به نوبت سوار می شدند.لبخند زدم.کاش دوباره بچه می شدم و تنها نگرانیم از دست دادن فرصت برای سوار شدن به چرخ و فلک بود.کاش دوباره بچه می شدم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۶]

قسمت۴۸

مانی چه قدر این لباس بهت میاد.

به روی خانم سلیمی که از دوستان رزیتا خانم بود لبخند زدم.بعد از دو دور رقص با بردیا خسته و دمق روی صندلی چسبیده بودم.مادر در حال گفت و گو با رزیتا خانم بود و ماریا و ارمینا با آقای مهدوی هم صحبت شده بودند.خاله رویا نمی دانم کجا غیبش زده بود!

بردیا چند دقیقه ای بود که تنهایم گذاشته بود.کسی صدایش کرد و او هم رفت.با دیدن کاوه که روبه رویم ایستاده بود کمی خودم را جا به جا کردم و فکر کردم چرا به من نزدیک میشه؟

کمی این پا و آن پا کرد.می خواست دعوتش کنم بشیند اما حال و حوصله جر و بحث با بردیا را نداشتم،از کاوه هم خوشم نمیامد.معذب و ناآرام گفت: ماندانا خانم می خواستم دوباره درباره ی همون موضوعی که بهتون گفته بودم صحبت کنم… گوش هایم همزمان دو صدا را می شنید.بردیا پشت میکروفن ایستاده بود.

_ خانم ها و آقایان،امشب می خوام تو جشن تولد بهترین کس زندگیم… ماندانا… خبر مهم و اعلام کنم.

چه جالب!تمشب تولدم بود و خودم نمی دونستم…

_ ببین ماندانا بردیا یه آدم معمولی نیست.نمی دونم چه طوری برداشت می کنی ولی من بدون هیچ غرضی میگم که بردیا… یهنوع بیماری روانی داره که… چه طور بگم… هر شیش ماه برای معالجه به پاریس میره تا تحت مراقبت قرار بگیره…

_… نامزدی خودم خودم و مدوشیزه و ی زیبا و محترم ماندانا ستایش اعلام می کنم.

صدای ک و هلهله نگذاشت خوب بفهمم کاوه وقت رفتن چه گفت فقط شنیدم که گفت: بیماریش خطرناکه ماندانا…

دهانم خشک شده بود و چشمانم می سوخت.دلم آب می خواست.مادر با چهره ای گشاده و لبخندی تا بناگوش دررفته دست روی شانه م گذاشت.

_ دخترم،تبریک میگم… از اول هم می دونستم تو دختر خوش اقبالی هستی.

نمی دانم چرا خودم را در آغوشش پرت کردم و صدای هق هقم بلند شد.مادر فکر می کرد از شوق است که این طور گریه می کنم اما من واقعا گریه می کردم.از بدشگونی این نامزدی دلم خنجر خورده بود.

_ مامان بیا از این جا بریم… حالم بده.

_ طبیعیه عزیزم!هرکس جای تو بود…

_ مامان!راست میگم… منو ببر بیرون… سرم گیج میره.

_ باز خودت رو گرفتی دختر؟ببین همه زل زده ن به ما!این اداها خوب نیست…

باقی حرف هایش را نشنیدم و محکم روی زمین پرت شدم.

_ مانی جون!چشمای قشنگت رو یه بار دیگه باز کن.

از برق چشمان عسلی اش تمام تنم لرزید.جمله ی آخر کاوه در گوش هایم تکرار می شد: خطرناکه… بیماره…

دستم را روی گوش هایم گرفته بودم و گریه می کردم.هیچ کس آن شب نفهمید چه مرگم شده.کاوه هم دیگر خودش را بهم نشان نداد.

_ این طور حرف نزن آرمینا،مانی خیلی وقته که خودش رو متعلق به بردیا می دونه پس نباید این طور هیجان زده می د و گریه هاش…

مادر عصبانی به نظر می رسید.بعد از رفتن خاله رویا و آرمینا دیگر طاقت نیاورد و سرم داد کشید: امشب از خجالت داشتم آب می شدم.انگار تشنه ی ازدواج با بردیا بودی.تو با این طرز رفتارت همیشه مایه ی آبروریزی هستی. و در را محکم پشت سر خود بست.

به اتاقم رفتم تا در خلوت دور از چشم اطرافیان به حال خودم گریه کنم.قهر مادر باعث شد تا زودتر به تنهاییم سلام بگویم.حلقه ی زردی که در انگشتم بود در تاریکی اتاق برق میزد.به حرف های کاوه می اندیشیدم.خدای من!

اگه این حرفا حقیقت باشه چی؟چی کار می تونم بکنم؟کاوه چه اصراری داره که بهم دروغ بگه… لابد راستش رو گفته!اما من چی کار می تونم بکنم؟مخصوصا حالا که حلقه ی بندگی تو انگشتم چشمک میزنه.

دلم به حال خودم سوخت.کاوه دروغ نگفته!مگه ندیدی به خاطر یه دروغ چه طور تنبیهت کرد؟خودم هم تا حالا شک داشتم ولی کاوه مطمئنم کرد… آه مامان!چرا نمی تونم برات درد و دل کنم؟کاش کمی حمایتم می کردی.

اشک گونه هایم را خیس کرده بود.آخرین شب شهریور برایم به سختی گذشت.دلم گرفته بود… می دانستم از بردیا خوشم نمی آید اما حلقه ی نامزدی می گفت همه چیز تمام شده.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۶]

قسمت۴۹

مادر از من خواست به مدرسه نروم… خودم هم زیاد امادگی نداشتم.گفتم شاید فرصت خوبی برای حرف زدن با مادر باشد.می خواست آش رشته بپزد.در حالی که سبزی ها را خرد می کرد گفت: نذر کرده بودم بردیا از تو خوشش بیاد و با هم نامزد شین.البته من زیاد با حرفای رزیتا خانم موافق نیستم.این که گفت با هم نامزد باشن تا ماندانا هجده ساله شه…به نظرم باید ترتیب عقد و عروسی رو زود داد.

_ انگار خیلی برای رفتنم عجله دارین.

_ هر ماردی آرزوی سر و سامون گرفتن بچه ش رو داره.تو هم که یه مرد اصیل و ثروتمند نصیبت شد چه اشکالی داره زودتر بری سر خونه و زندگیت؟این روزا درس به درد کسی نمی خوره پول حرف اول رو میزنه.

گفتم تا تنور داغه نون رو بچسبونم: مامان من زیاد به این ازدواج خوشبین نیستم،بردیا اخلاق خاصی داره بعضی وقتا ازش می ترسم و دلم می خواد دیگه نبینمش.

مادر چنان پر خشم و غضب پرید وسط حرفم که نزدیک بود بشقاب از دستم بیفتد.

_ خجالت بکش!این حرفا چیه؟از بردیا می ترسی؟تو رو خدا جای دیگه نگو که میگن این دختره یه چیزی کم داره.

با وجود فریاد مادر خودم را نباختم: مامان بردیا اونی نیست که فکر می کنی.باور کن من نه تحملم رو از دست داده م و نه…

این بار فریادش ساکتم کرد: کافیه دیگه!نمی خوام این چرندیاتو بشنوم.اگه دخترم نبودی می گفتم عقب افتاده ای.. بعد از این همه مدت تازه یادت افتاده که اونی نیست که فکر می کردی؟خجالتم خوب چیزیه… از آشپزخونه برو بیرونبه ماریا هم بگو بیاد این جا… دختره ی پررو… می خواد آبروم رو ببره… از جلوی چشام دور شو.

با چنان بغضی بیرون رفتم که اگر نمی ترکید خفه می شدم.فکر نمی کردم این طوری جوابم را بدهد.گریه کردن هم بیهوده بود؛دردی را دوا نمی کرد.مادر حق داشت… کار از کار گذشته بود.

مادر آش رشته می پخت چون نذرش ادا شده بود.برای او چه اهمیتی داشت که در دل من چه می گذرد؟
با خشمی آشکار به نگاه خونسردش زل زده بودم.چه قدر از حالت بی تفاوتی که گرفته بود متنفر بودم.صورتم را برگرداندم تا بیشتر از دیدنش منزجر نشوم و در همان حال گفتم: نمی تونم بیام!چند بار بگم؟دو هفته س که مدرسه ها باز شده درس ها به طور جدی شروع شده،نمی تونم بیام شمال!خواهش می کنم درک کن.
صورتم از سیلی ناگهانیش داغ شد.چند نفر از بچه ها جلوی در مدرسه ایستاده بودند و نظاره گر این صحنه بودندد.دندان هایش را چفت کرده بود و دست راستش مشت شده بود.
_ چند بار بگم دوست ندارم باهام مخالفت کنی!همین که گفتم.
رفتار غیر اخلاقیش جلوی دید بچه ها گستاخم کرده بود.سرش داد کشیدم.
_ دوست نداری که نداری!به درک!من شمال بیا نیستم.و دوان دوان خودم را به حیاط مدرسه رساندم.چند نفر دورم را گرفتند: کی بود مانی؟مزاحم بود؟
_ نکنه داداشت بود… آخه خیلی از برادرها جلوی دختر ها غیرتشون گل می کنه.
دستی روی صورت خیس از اشکم کشیدم و با حسرت گفتم: نامزدم بود،چیز مهمی نیست.
_ مانی!چت شده؟داری گریه می کنی؟
با دیدن الهام انگار دوباره بغضم ترکید.سرم را در آغوشش فرو بردم و های های گریه را سر دادم.
_ الهام،خیلی وحشیه… جلوی چشم بچه ها زد تو گوم… دیگه چه طور می تونم این جا درس بخونم.
الهام با مهربانی دستی روی سرم کشید: غصه نخور مانی.درست میشه.بیا بریم بوفه،یه نوشابه خنک حالت رو جا میاره.
دستم را گرفت و به طرف بوفه برد.نوشابه ی خنک هم نتوانست آتش درونم را آرام کند.
_ الهام ازش متنفرم!باهام مثل دیوونه ها رفتار می کنه،همش می خواد حرف حرف خودش باشه.به خدا دیگه از دستش خسته شدم.از وقتم هم نامزد شدیم این رفتار خوخواهانه ش بیشتر شده.با این رفتارش فقط منو از خودش بیزار می کنه،نمی دونم باهاش چی کار کنم.به خدا نمی دونم!
الهام فقط گوش می داد.خوشحال بودم که می توانم با او درد و دل کنم بدون این که وسط حرف هایم بپرد یا سرزنشم کند.گفتم و گفتم.کم کم احساس سبکی بهم دست داد و آن حس نفرت کمرنگ شد.حرف های الهام مثل یک آدم مجرب و سالخورده بود.
_ نباید ناامید باشی.اگه بخوای می تونی رفتارش رو نسبت به خودت عوض کنی.حتی می تونی دوباره بهش علاقه مند شی.به هر حال بای شرایط رو عوض کنی.باید رفتار های سرکشش رو ممهار کنی و به جای لجبازی با منطق متوجه ش کنی.فکر می کنم اگه رفتارت باهاش درست باشه خیلی زود متوجه اشتباهش میشه.
نگاهش کردم.او چه می دانست: نه الهام،این چیزا که تو میگی درباره ی بردیا صدق نمی کنه،فقط قصدش آزار منه.
با شنیدن صدای زنگ به یکدیگر چشم دوختیم.

_ مامان!ندیدی چه طور جلوی چشم بچه ها صورتم رو داغ کرد.رفتارش طوری بود که خجالت کشیدم سرم رو بلند کنم و به بچه ها نگاه کنم.
چهره ی مادر در هم رفت و چشمانش را تنگ کرد: مگه چی کار کردی که این کار رو کرد؟
ماریا با لحن حق به جانبی گفت: هر کاری کرده بود حق نداشت جلوی دیگران مانی رو تحقیر کنه.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۷]

قسمت۵۰

رو به مادر که نگاهش به ماریا بود گفتم: هیچ کاری نکرده بودم،فقط گفتم نمی تونم باهاش برم شمال،همین!
دستم را روس صورت سیلی خورده م گذاشتم.مادر که چین و چروک صورتش را بالا و پایین می کرد به پشتی صندلی تکیه داد و حرف دیگری نزد.نگاهش به گلدان روی میز بود و از حالت چشمانش پیدا بود که به فکر فرو رفته است.
ماریا سیبی گاز زد و رو به من گفت: از الان بخوای بهش رو بدی فردا نمی تونی باهاش زندگی کنی،گربه رو باید دم حجله کشت،تا زد زیر گوشت تو هم بزن تو گوشش،چه معنی میده به این زودی روت دست بلند کنه!
چون مادر را در فکر دیدم آهسته گفتم: باور کن ازش خوشم نمیاد اگه می شد دلم می خواست این نامزدی رو به هم بزنم…
با دیدن چشمان گرد شده و دهان بازمانده ش به حرف هایم ادامه ندادم.
_ تو چی داری میگی.نامزدی رو به هم بزنی… این غیر ممکنه.مگه میشه؟بعد از این همه مدت… نه فکرشو هم نکن… اگه مامان بفهمه…
_ چی زیر گوش هم پچ پچ می کنین؟
هر دو به طرف مادر برگشتیم.کمی رنگ چهره ش باز شده بود.اما هنوز یکی از چشمانش تنگ تر از دیگری بود.مادر با گفتن خودم باید باهاش صحبت کنم از جا برخاست.
زیر لب گفتم: مگه با حرف زدن شما آدم میشه؟
به همراه ماریا که برای خرید خرت و پرت بیرون می رفت به بازار رفتم تا کمی حالم سرجایش برگردد.ضمن پیاده روی سعی داشتم به ماریا بقبولانم که او دیگر در قلبم جایی ندارد،اما اگرچه ماریا مثل مادر تند برخورد نکرد اما حرف هایش بوی حرف های مادر را می داد؛که جلوی فامیل آبروریزی می شه و دیگه کسی به خواستگاریت نمیاد و ممکنه پیر دختر بمونی و هزار و یک حرف دیگر.
ماریا هم ناامیدم کرد.اوهم از من خواست با بردیا بسازم این زندگی را بپذیرم.به خانه که برگشتیم مادر با چهره ای گشاده در را به رویمان گشود.در پاسخ تعجبمان گفت:پیش پای شما بردیا این جا بود،این کادو رو آورد برای مانی و گفت دوست داشت برای شام با هم باشیم.
نگاه پراکراهی به کادویش انداختم و با لحنی عصبی گفتم: ازش نپرسیدین چرا این قدر رفتارش زشت بوده؟
_ چرا اتفاقا پرسیدم.گفت مانی دروغ میگه و تا حالا دستش رو روی تو بلند نکرده.در ضمن گفت چون مانی دیگه ازم خوشش نمیاد این حرف ها رو می زنه.
نتوانستم جلوی خشن و فریادم را بگیرم.کادویش را روی زمین پرت کردم و داد کشیدم: دروغ میگه!من شاهد دارم… این مرتیکه شارلاتانه…
_ بس کن دیگه مانی!بهتره به جای عصبانیت کادو رو باز کنی.
با پایم کادو را آن طرف تر پرت کردم و با دستانی مشت شده گفتم: نمی خوام!کادوش رو بهش پس بدین… حلقه ی نامزدی رو هم همین طور… دیگه نمی خوام ببینمش.
مادر بی توجه به فریاد های من،با خونسردی کادو را باز کرد.با دیدن پالتو پوست قهوه ای رنگ هر دو لب به تمجید گشودند،اما من با خشم مضاعف،مثل همیشه به اتاقم پناه بردم و سرم را روی تخت گذاشتم و با صدای بلند گریستم.الهام اگه بردیا اومد بلدی که چه طور دکش کنی؟

با چشمکی گفت: بله،مثل بقیه ی روز های هفته بهش میگم مانی تو گروه تئاتر ثبت نام کرده و زود تعطیل میشه تا به اون کلاس برسه.

برایش دست زدم و گفتم: آفرین دختر به تو میگن یه دوست خوب.

یک هفته میشد که این قایم موشک بازی را راه انداخته بودیم.الهام به دروغ به بردیا می گفت که من زودتر تعطیل شده م،در حالی که بعد از خوردن زنگ یک ساعتی می ماندم و بعد به خانه برمی گرشتم.البته به مادر هم دروغ گفته بودم که در گروه تئاتر ثبت نام کرده م چون می دانستم اگر بردیا به خانه برود مادر همه چیز را خراب می کند.

الهام بعد از چند دقیقه برگشت و برایم دست تکان داد:خیالت راحت باشه،ردش کردم رفت.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۸]

قسمت۵۱

به نشان سپاس برایش ماچ فرستادم.فکر می کردم دیگر لازم نیست یک ساعت بیخودی در حیاط مدرسه پرسه بزنم.نیم ساعت هم کافی بود،چرا که حوصله م نمی گرفت به تنهایی قدم بزنم و به حرف های زن سرایدار گوش بدهم که مدام از بی پولی و بی نظمی بچه ها و مریضی بچه ش گله می کرد.بعد از نیم ساعت طاقت نیاوردم و از مدرسه بیرون زدم.بی خیال و قدم زنان در پیاده رو راه می رفتم که با دیدن بنز قرمزی که ججلوی پایم ترمز کرد نفسم بند آمد.از پشت شیشه چهره ی پر خشم و نگاه پر از کینه اش را دیدم.می دانستم رنگ چهره م مثل گچ سفید شده.از ماشین بیرون آمد.از حالت نگاهش دلم ریخت،احساس کردم چانه ام می لرزد.صدای پر عتابش آخرین سنگ را بر شیشه ی احساسم کوبید.

_ خوب پس تو و دوستت هر روز منو سر کار می ذاشتین،درسته؟

با لکنت گفتم: الان برات توضیح میدم…. سپس گامی به طرفش رفتم و سعی کردم با طنازی خشمش را آرام کنم: حالات خوبه عزیزم؟خیلی دلم برات تنگ…

یک بار دیگر صورتم از سیلی آبدارش سوخت.فرصت هر عکس العملی را ازم گرفت.به مچ دستم چسبید و با نهایت نفرتی که در نگاهش شعله می کشید گفت: مگه دفعه ی پیش بهت نگفتم از سرکار گذاشتن و دروغ خوشم نمیاد؟

با چنان قدرتی روی صندلی پرتم کرد که صدای فنرهایش درآمد.اشکم سرازیر شد.التماسش کردم: خواهش می کنم منو ببخش… قول میدم تکرار نکنم…

فقط زیر لب غرولند می کرد و من نمی فهمیدم چه زمزمه می کند.به باغ زفتیم.مثل قبل،به موهایم چنگ انداخت و کشان کشان به طرف ساختمان برد.پالتوی پاییزه اش را درآورد با نگاهی شوریده بهم چشم دوخت.خواستم از روی زمین بلند شوم که پایش را روی دستم گذاشت.فریادم از درد بلند شد.

_ انگار خوشت میاد غذابم بدی!نکنه ازم خسته شدی؟اون وقت ها این کار ها رو نمی کردی!چشم به راه اومدنم دم در مدرسه خوابت می برد،حالا با توطئه ی دوستت خودت رو بهم نشون نمیدی؟

تمام انزجاری را که از او در قلبم احساس می کردم در نگاهم ریختم و فریاد کشیدم: آره،آره،از تو بدم میاد،حالم از دیدنت بهم می خوره،دست از سرم بردار،از جونم چی می خوای؟

با مشت چنان به دهانم کوبید که خون از دماغ و دهنم زد بیرون.با لبخند کریهی گفت: پس از من بدت میاد… خیله خوب… درسی بهت میدم که دیگه حالت از دیدنم بهم نخوره،کاری می کنم که دیگه خودت رو ازم قایم نکنی و همیشه چشم به راه اومدنم باشی و به پام بیفتی که باهات ازدواج کنم.

از وحشتی که در نگاهم جوشید خوشش آمد.نگاه دریده ش گستاخ تر شد و با خیزی به طرفم آمد.هراسان بلند شدم و پا به فرار گذاشتم.مثل پرنده ای خودم را به در و دیوار می کوبیدم تا از آن همه در و پنجره های قفل شده روزنه ای برای نجات پیدا کنم،اما در چنگال تیزش گرفتار شدم.او به تمام فریاد ها و التماس هایم خندید و افسوس که صدای فریاد و التماس هایم در آن باغ متروک به گوش کسی نرسید.

وقتی سوار ماشین شدیم سرم را به شیشه چسباندم و آهسته گریه کردم.او خونسرد و بی خیال استارت زد.از صدایش هم متنفر شده بودم: حالا دیگه حالت از دیدنم بهم نمی خوره.

در همان حال که گریه می کردم گفتم: خفه شو،اگه روزی که دیدمت می دونستم این قدر پست و رذلی محال بود دلم رو به تو ببازم.

نیشخندی زد و گفت: مهم نیست،این درس برات ضروری بود تا از این به بعد هوس نکنی بهم دروغ بگی،تو باید دوستم داشته باشی عروسک کوچولو.

همچون شاخه گلی که گلبرگ هایش روی انه های باد می لغزید خودم را از دست رفته می دیدم.از وجود پلیدش بیزار بودم.چه طور دلش آمد غرورو جوانی ام را زیر پایش له کند و به تماشایش بنشیند.

تا پایان مسیر فقط گریه کردم و او فقط گوش داد.وقتی از ماشین پیاده شدم برایم دست تکان داد و گفت: فردا می بینمت
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۸]

قسمت۵۲

وقتی از جلویم گذشت تلو تلو خوران خودم را به در رساندم.به قدری احساس ضعف و خستگی می کردم که دلم می خواست برای همیشه از حال بروم.نمی دانستم چگونه این حقیقت تلخ را در دل نگه دارم؟گوهر وجودم بر باد رفته بود…

بی اختیار در آغوش مادر افتادم که سراسیمه در را به رویم گشوده بود.بی آن که مجالی برای طرح پرسش های متفاوت بدهم هق هق کنان گفتم: آه مامان… دخترت از دست رفت… نمی خوام دیگه زنده بمونم…

مادر سرم را بلند کرد و با نگاه هراس زده ش گفت: تا حالا کجا بودی؟سرو صورتت چرا خونیه؟چه اتفاقی برات افتاده؟زود باش بگو… تو که منو کشتی.

لحظه ای در نگاه پر غمش خیری شدم.نباید به او چیزی می گفتم.او کم طاقت بود.نباید کاخ امید و آرزوهایش را نابود کنم… خودم باید این مشکل را حل کنم.در آن لحظه هیچ دروغی به ذهنم نرسید که نگرانیش را برطرف کند.با تظاهر به بدحالی گفتم: باید یکم استراحت کنم،بیدار که شدم همه چیزو بهت می گم.

خواستم از جلیش بگذرم که به بازویم چسبید: مانی!فکر و خیال بد نکنم نه؟

اشک آلود نگاهش کردم و سرم را به دو طرف تکان دادم و گریه کنان به طرف اتاقم دویدم.بالش و پتو از سیل چشمانم خیس شده بود.کاش می شد فریاد بکش ولی مگر با وجود گوش های تیز مادر می شد؟

فکر کردم دیگه فایده نداره،هرچی بود تموم شد.همه ی هستیم مثل یک بادکنک رنگی با یه تلنگر ترکید و فقط خودم صداش رو شنیدم.نه!گریه مرهم زخم دلم نبود.باید یه فکر توضیحی برای مادر می بودم.

زل زدم به چشمان نگرانش و گفتم: وقتی از تئاتر بر می گشتم یکی مزاحمم شد و با زور و کتک کیف پول و حلقه م رو دزدید.

مار محکم به گونه ش کوبید: خدا مرگم بده!حلقه ت رو دزدید؟

سرم را پایین انداختم و به جای خالی حلقه م چشم دوختم.با نفرت و کینه از پنجره پرتش کرده بودم بیرون.

_ آره،هر کاری کردم نتونستم جلوش رو بگیرم.

بغضم ترکید،سر بر شانه ی مادر دیوانه وار گریستم.آیا مادر باور می کرد که آن گریه ها به خاطر دزدیدن حلقه ی نامزدیم است؟دست مهربانش را بر سرم کشید و دلداریم داد: مهم نیست عزیزم،همین که به خودت آسیبی نرسیده جای شکرش باقیه.سپس لحنش کمی رنگ ملامت گرفت.

_ چند بار بگم این قدر سربه هوا و دست و پا چلفتی نباش؟حالا به بردیا چی میگی؟

شنیدن نامش ذره ذره وجودم را از آتش پر لهیب کینه ش می سوزاند.

_ خودم همه چیزو بهش میگم.
از این که به مادر دروغ می گفتم خوشحال نبودم،اما حقیقت آن قدر تلخ بود که می دانستم طاقت شنیدنش را ندارد.

با دیدن جمعیتی که جلوی مدرسه جمع شده بود،از سرعت گام هایم کم شد.این همه شلوغی برای چه بود؟بعضی از بچه ها با رنگ های پریده جیغ می زدند.دلم ریخت.دوان دوان خودم را به جمعیت رساندم.به هر زحمتی که بود از میان جمعیت خودم را رد کردم.با دیدن الهام که با طنابی بر گردن و چشم هایی از حدقه درآمده بیجان روی زمین افتاده بود بی آن که بفهمم جیغ کشیدم و بر صورتم چنگ انداختم.طولی نکشید که با صدای آژیر ماشین پلیس و آمبولانس جمعیت متفرق شد.به قدری غافلگیر شده بودم که حتی نمی توانستم فکرکنم چه کسی این کار را کرده.مدیر و چند نفر از دبیران،همراه مأمور پلیس سوار ماشین شدند.هرچند نفر یک گروه تشکیل داده بودند و حادثه را تفسیر می کردند.ناباورانه کنار دیوار چمباتمه زدم و به گوشه ای خیره شدم.صدای بعضی از بچه ها را می شنیدم.
_ هیچکی ماشین رو ندیده.حتی وقتی نزدیک مدرسه پرتش کرده پایین بازهم کسی نفهمیده… الهام همیشه زود می اومد مدرسه… بیچاره چه قدر صورتش کبود شده بود!چشماش رو دیدی؟
به یاد چشمان از حدقه درآمده مادربزرگ افتادم که از سقف آویزان بود… خدای من!کار کی بود؟کدام ظالم بی رحمی همچین کاری کرد؟آه الهام،دوست بیچاره ی من!با صدای بلند گریه سر دادم.چند نفر از همکلاسی هایم دورم جمع شدند.
_ گریه نکن مانی!می دونیم الهام تنها دوستت بود… هممون دلمون سوخت… بیچاره کاری به کسی نداشت.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۹]

قسمت۵۳

من که میگم کار ناپدریشه،آخه الهام با ناپدریش زندگی می کرد.
_ شاید!ولی الهام هیچ وقت نگفته بود ناپدریش باهاش بدرفتاری می کنه.
_ خوب بیچاره چی می گفت؟همه ی حرف ها که گفتنی نیست!کدوم ناپدری دلرحمه؟من خودم نامادری دارم.از مادر فولادزره هم بدتره…
_ بس کنین بچه ها!الهام همیشه از ناپدریش تعریف می کرد،کار اون نیست.سپس به حرفی که زدم فکر کردم،ممکنه ناپدریش کشته باشدش؟
عمق فاجعه به قدری بود که هیچ کس حال عادی نداشت.نه دبیران دل و دماغ تدریس داشتند و نه بچه ها حال و حوصله ی درس را.هرکس برای حادثه علتی می آورد.بیشتر از همه ناپدری الهام مظنون بود.با آمدن مدیر و دو سه نفر از دبیران،بچه ها دورشان جمع شدند.
_ خانم قاتل کیه؟چرا الهام رو کشتن؟
_ باید ناپدریش رو دستگیر کنن!کار خو نامردشه.
_ بله خانم والا او که با کسی دشمنی نداشت.
ناگهان دیگر بچه ها هم در تأیید دیگر دوستانشان یک صدا فریاد زدند: ناپدریش رو دستگیر کنین!
مدیر به زحت توانست همهمه را خاموش کند.
_ خواهش می کنم گوش کنین،این حادثه ی تلخ برای ما بسیار دردناکه!الهام دانش آموزی آرام و دوست داشتنی بود،اما عزیزان من!بدون دلیل و منطق و مدرک نمیشه کسی رو دستگیر کرد،الهام ناپدری داشت ولی این دلیل نمیشه که این طور فجیع کشته بشه.خون بی گناه پایمال نشدنیه.پلیس تحقیق رو شروع کرده پس بیاین برای شادی روح الهام دعا کنیم و از خدا بخوایم قاتلش هرچه زودتر دستگیر بشه.
بچه ها آمین گفتند و به احترام روح الهام یک دقیقه سکوت کردند.
به علت اوضاع نا به سامان مدرسه فردا تعطیل اعلام شد.با قدم هایی لرزان و ذهنی پر از افکار مغشوش از حیاط مدرسه بیرون آمدم.قبول این فاجعه در باورم نمی گنجید.تا همین دیروز گوشم از پرحرفی هایش داغ می کرد.همین دیروز بود که به خاطرم به بردیا دروغ گفته بود… یاد بردیا مثل خاری در دلم فرورفت و دوباره چشمانم تر شدند.
_ سلام مانی!چرا این قدر تو فکری؟
مثل این که مویش را آتش زده باشند فوری حاضر شد.از نگاه کردن به چشمانش چندشم شد،اما مگر چاره ای هم بود؟سوار شدم و آرام سلام کردم.شاخه گلی به دستم داد و با لبخند گفت: باهام قهری که سلام نکردی؟
نگاه سردی به گل سرخ انداختم و گفتم: اتفاق بدی برای دوستم افتاده.سر به سرم نذار.
بی ملاحظه خنده ی بلندی سر داد و گفت: چه بامزه!پس برای اون دروغگوی مکار عزادارین!اوه… تسلیت میگم.
از لحن پراستهزایش کلافه شدم.دلم می خواست بزنم تو دهنش که همه ی دندوناش خورد شه… حیف که نمی تونستم.
_ تو از کجا فهمیدی؟
گستاخیش گل کرده بود: خبر های خوب همیشه زود می رسه.و با دیدن نگاه خشمگینم با خنده افزود: زیاد بهت برنخوره!راستش براش متأسفم.!
_ تو هیچ احساسی نداری.وقتی از مرگ کسی این قدر خوشحال میشی…
می دانست از خونسردیش متنفرم.خندید و گفت: کی گفته من احساس ندارم؟دیروز یادت رفته…
به خاطر برق نگاهش با انزجار به صورتش تف انداختم.چنان بر ترمز کوبید که سرم با شدت به شیشه خورد.بازویم را چسبید و چنان تکانم داد که گویی به تنه ی درختی چسبیده و شاخه هایش را تکان می دهد.
_ تف روی صورت من انداختی؟بگو اشتباه کردم لعنتی… بگو… بگو تا نکشتمت…
ترسیدم و با گریه گفتم: اشتباه کردم… دست خودم نبود…
بازویم را ول کرد. نفس نفس می زد. دستم را روی پیشانیم گذاشتم.درد می کرد و کمی هم ورم کرده بود اما خون نمی آمد.
هنوز نفس نفس می زد اما نگاهش آرام تر به نظر می رسید.نگاهم کرد.دستش را روی پیشانیم گذاشت و محکم در آغوشم کشید.نمی دانستم با رفتار های ضد و نقیضش چه کار کنم؟سرتاپایم را بوسید و با لحنی التماس آمیز و غمگین گفت: مانی!من دوستت دارم،نذار عصبانی بشم.نذار فکر کنم دوستم نداری.من با این فکر دیوونه میشم.
اشک هایم را پاک کردم اما هنوز هق هق می کردم: فکر نکن! مطمئن باش که دوستت ندارم.تو همهی هستی منو گرفتی.نمی بخشمت… نمی بخشمت.
دستش را روی صورتم کشید.از او روبرگرداندم چون از او متنفر بودم.از نگاه وحشی اش بیزار بودم… آه خدای من!یاد الهام افتادم.دست هایم را روی صورتم گرفتم و آهنگ گریه سر دادم.
مرا به باغ برد،شومینه را روشن کرد و سعی کرد با کارهایش دلم را به دست بیاورد،اما به قدری خودم را شکست خورده می دیدم که هیچ یک از کارها و حرف هایش نمی توانست خاطر آزرده ام را تسلی بدهد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۵۰]

قسمت۵۴

فصل امتحانات شروع شده بود.از قتل مشکوک الهام هیچ سرنخی به دست نیامده بد.ناپدری الهام که مظنون اصلی بود تبرئه شد.اوضاع مدرسه کم کم آرام می شد.بچه ها دیگر کمتر دور هم جمع می شدند و در مورد آن بحث می کردند.جای الهام همیشه توسط همکلاسی هایش را دسته گل پر می شد،اما من جای خالیش را همیشه در کنارم حس می کردم و گاهی فکر می کردم دلم برای پرحرفی هایش تنگ شده.
اگرچه نمی توانستم همه ی فکرم را روی درس ها متمرکز کنم اما به خودم قبولاندم که نباید ناامید شوم.هر چند تمام اوقات فراغتم با برنامه های بردیا پر بود و مجبور بودم او را در کنارم تحمل کنم.با این حال اگر فرصتی دست می داد به کتاب هایم سرکی می کشیدم.
هرچند سعی می کردم با بردیا کنار بیایم و به خودم بقبولانم که سرنوشتم به نام بردیا نوشته شده،اما گاهی از رفتارهای جنون آمیزش به ستوه می آمدم.هر چند وقت یک بار با بحث و جدل از او قهر می کردم و تا یک هفته خودم را بهش نشان نمی دادم.
تولد کاوه نزدیک بود و قرار بود در یک جشن بزرگ همه دور هم جمع شوند.مادر همه ی دلواپسیش لباس تازه ای بود که انگار خیاط یقه اش را آن طور که باب میلش بود در نیاورده بود.
آن قدر از این جور مهمانی ها خسته و منزجر بودم که هروقت مادر و ماریا سر مدل لباس هایشان با هم بحث می کردند سرگیجه می گرفتم.
ماریا از لباسی که خریده بود راضی به نظر نمی رسید،بغض کرده بود و حالتی شبیه گریه کردن گرفته بود و در همان حال گفت: خوش به حال مانی!هر لباسی که دوست داشته باشه فقط کافیه که اشاره کنه تا بردیا براش تهیه کنه،اون وقت شوهر من… زورش میاد پول خرج کنه.
مادر اندوه ماریا را تکمیل کرد: البته اگه پولی داشته باشه.
ماریا متوجه منظور مادر شد و گفت: آره… همین دیگه،مشکل اصلی ما همین پوله… خدابا چه طور ما پولدار نشدیم!
نگاهش کردم.دستش زیر چانه ش بود و اخم هایش را در هم کشیده بود.چه قدر ساده بود که به حال من افسوس می خورد.من چه خوش به حالی دارم؟
تلفن زنگ زد.گوشی را برداشتم: الو،سلام.شما خانم ماندانا ستایشین؟
صدایش به نظرم خیلی آشنا نبود،هرچند خیلی متین و گیرا بود و به دلم نشست.
_ بله،خودمم… شما… !؟
_ فریبرزم… یادتون که هست.
چرا هول شده بودم؟!
_ اوه،شمایین!حالتون خوبه؟ببخشید به جا نیاوردم.
_ خواهش می کنم… چه خبر ماندانا خانم؟
نگاهم به اشاره ی ابروهای مادر بود که می پرسید کیه؟
در پاسخش گفتم: خبر قابل ذکری نیست فریبرز خان.
و در همان حال متوجه اخم های مادر شدم.
_ خونواده حالشون خوبه؟
_ بله،خیلی سلام می رسونن.
مادر به نشانه ی اعتراض دستش را بالا آورد.
_ با درس و مدرسه چی کار می کنین،فصل امتحانات هم که شروع شده.
_ بله و نمی دانم چرا گفتم: برای یکی از دوستانم اتفاق بدی افتاده که فضای مدرسه رو برام غیر قابل تحمل کرده.
پرسید: چه اتفاقی؟
آهی کشیدم و در حالی که با ناخنم بازی می کردم گفتم: جلوی در مدرسه یکی خفه ش کرده و… متأسفانه مرده…
لحنش پرتأسف بود: اوه!چه حادثه ی تلخی… متأسف شدم… لابد تو روحیه ی شما تأثیر بدی گذاشته؟
دوباره چشمم به مادر افتاد که با اشاره ی چشم و دست و ابرو می گفت بس کن چه قدر وراجی می کنی.
_ خیلی متأثر شدم… راستش نمی تونم از خاطرم پاک کنم که…
_ ببینین ماندانا خانم،در این که شما عزیزی رو از دست دادین هیچ شکی نیست،اما نباید به خاطر این موضوع،که البته موضوع کم اهمیتی هم نیست،خودتون رو زجر بدین،به خصوص حالا که فصل امتحاناته و همه ی فکرتون باید روی درس متمرکز باشه.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۵۱]

قسمت۵۵

بله،شما درست می فرمایین…
لحظه ای هردو مکث کردیم.نمی دانستم دیگر چه باید بگویم.انگار او هم همین حال را داشت بنابراین گفتم: می خواین با مامانم حرف بزنین؟ و به مادر نگاه کردم که برایم خط و نشان می کشید.
_ اگه ایشون مایلن خوشحال میشم.
گوشی را به طرف مادر گرفتم،ناچار و عصبی گوشی را از دستم گرفت.نگاه پر خشمی بهم انداخت و مکالمه را شروع کرد.لحن مادر سرد بود اما به نوعی سعی می کرد جانب احتیاط را رعایت کند.به هر حال حمک تخلیه در دست قریبرز بود.پس از خداحافظی،مادر گوشی را محکم روی تلفن کوبید و با همان چهره ی غضبناک رو به من گفت:حالا این قدر با این تحفه حرف نمی زدی نمی شد؟کم مونده بود جزییات زندگی مونو هم بدی دستش.اصلا چه لزومی داشت بگی دوستم کشته شده.ها؟هر چی من از این پسره بدم میاد تو هم هی براش خودشیرینی کن!
ماریا بی دلیل غش غش خندید و این خنده خشم مادر را بیشتر کرد: تو دیگه به چی می خندی ورپریده!
ماریا دستش را جلوی دهنش گذاشت و خبردار ایستاد.متوجه شدم که ماریا از کار آنالی که موزی را خورده بود و سعی می کرد خیاری را داخل پوستش جا بدهد تا مادر نفهمد دوباره مثل آفت به جان موز ها افتاده خنده اش گرفته.
آن تلفن برای چند دقیقه ذهنم را به خودش مشغول کرد.بی آن که بخواهم روی کاناپه دراز کشیدم و سر در گریبان فرو بردم و باز بی آن که بخواهم آهنگ دلنشین صدای مردانه اش در گوشم طنین انداخت،اصلا برای چی زنگ زده بود؟هیچ حرف قابل ملاحظه ای نداشت که بزنه؟خدای من!چه قدر باهاش راحت حرف زدم؟
با همان یک جمله که برای دلداریم گفت به چنان آرامشی رسیدم که برایم باورنکردنی بود!فکر کردم راست میگه و دنیا به آخر نرسیده،الهام خاطرش برام عزیزه،اما دیگه نیست و من باید قبول می کردم.نمی دانم چرا دوباره به درس خواندم علاقه مند شدم.
کاش همیشه یکی مثل او پیدا می شد که حرف هایش باعث تسکین دردهای زندگیم می شد.چه راحت حرف میزد،چه بی ریا و صمیمی!انگار دنبال کلمه های ساده می گشت که تأثیر حرف هایش را بیشتر کند.کاش دوباره زنگ بزنه.من به این حرف ها احتیاج داشتم.
بردیا با رفتاری متفاوت و سرد و خشک رو به رویم نشسته بود.هیچ حرفی بر لب نیاورده بود.نگاهش به رقص گروهی از دختر ها و پسر ها بود.سعی کردم سر حرف را باز کنم اما او اهمیتی نمی داد.
با دیدن دختر خاله ش دستش را گرفت و خنده کنان به طرف محل رقص رفتند.تحقیر شده سرم را پایین انداختم.دلم می خواست به حال خودم زار زار گریه کنم.حالا که کار خودش را کرده بود کم محلی می کرد تا بیشتر از خودم بیزار شوم.چشم در چشم دختر خاله ش رقصید…. نخستین بار نبود که نسبت به او احساس تنفر می کردم اما با تمام این حرف ها دیگر دلم نمی خواست او را از دست بدهم.
باید با او ازدواج می کردم والا گند بالا می آمد.چنان در نگاه میترا غرق شده بود که دست هایم از خشم مشت شدند.مادر نگاه معنی داری بهم انداخت.می دانستم در دلش چه می گذرد!با شنیدن نامم به عقب برگشتم.
با دیدن رضا پسرخاله کاوه کمی خودم را جمع و جور کردم.صورت جذابی نداشت.چشمانش بادامی بود و دماغش گرد و پهن به صورتش چسبیده بود.نمی دانم چرا بهم پیشنهاد رقص داد.نمی دانست من نامزد دارم… آن هم نامزد حسود و بی رحمی مثل بردیا که خودش را برای همه می خواهد و مرا برای خودش.اما بدم نیامد با هم رقص شدن با رضا حس حسادتش را برانگیزم.
دستم را به دستش دادم و فکر کردم حالا که می خواد دخترخاله ش رو به رخم بکشه چرا من تلافی نکنم؟بی آن که دوست داشته باشم دست در بازوی رضا انداختم و رقص را شروع کردم.نگاهم به او افتاد که دهنش باز مانده بود…. بعد هم همان خشم جنون آمیز را در نگاهش ریخت و تقدیمم کرد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۵۱]

قسمت۵۶

اهمیتی ندادم. باید دلش می سوخت همان طور که دل مرا می سوزاند.انگار طاقت نیاورد.دست دخترخاله ش را رها کرد و به طرف ما خیز برداشت.با یک حرکت عصبی مرا به طرف خودش کشید و در همان لحظه چنان مشتی زیر چشمم زد که نقش زمین شدم.آهنگ قطع شده بود و مهمانان به من خیره شده بودند.عاقبت کار خودش را کرد.جلوی این همه آدم تحقیرم کرد.مادر خودش را به من رسانید،سراسیمه و پریشان،کمکم کرد تا از جا بلند شوم.بعد نگاه پرملامتش را به سمت بردیا که نفس نفس می زد دوخت.
_ پس ماندانا راست می گفت تو همیشه دست روش بلند می کنی؟به چه حقی این کارو کردی؟هان؟
بردیا سرش را پایین انداخته بود.از سکوت او نمی شد حدس زد پشیمان است یا نه!رزیتا خانم پادرمیانی کرد و به آرامی چیزی زیر گوش پسرش گفت.مادر دستم را کشید،می دانستم وقتی عصبانی شود و روی دنده ی لج بیفتد هیچ کس جلودارش نیست.
_ بیا بریم دخترم،این آقا فکر می کنه هرجور که دلش خواست می تونه باهات رفتار کنه… این نامزدی رو بهم می زنیم.
دستم را جلوی دهنم گرفتم تا جیغ نزنم.رزیتا خانم هم نتوانست مادر را آرام کند.
بردیا با گستاخی پوزخند زد و گفت: خوب بهم بزنین،اصلا از ماندانا بپرسین حاضره این نامزدی بهم بخوره یا نه!
مادر نگاهش را به من دوخت.نگاهم را دزدیم تا مبادا از پشت توده ی اشک به راز سیاه دلم پی ببرد.ماریا که نمی دانم کی خودش را به من رسانده بود دست بر بازویم گذاشت و گفت: ماندانا چرا چیزی نمی گی؟چند وقت پیش یادمه که گفتی دلت می خواد همه چیز تموم شه،خوب پس معطل چی هستی؟
سرم را روی شانه اش گذاشتم و سیل اشکم را روی گونه هایم رها کردم.بردیا به خوبی می دانست مرا در چه منجلابی انداخته.می دانست با وجود نفرتی که ازش دارم نمی توانم به درستی تصمیم بگیرم.مادر هنوز منتظر من بود.مردم تا توانستم بگویم پ: نه تقصیر من بود!بردیا حق داشت.
سپس در دل به خودم لعنت فرستادم.نگاه مادر و ماریا در هاله ای از ناباوری سوسو می زد.شکست خورده تر از همیشه دست در دست ماریا و با گام هایی سنگین از بین جمعیت گذشتم.ماریا تند تند و زیر لب گفت: حالت هیچ خوش نبود،مثل این که هیچ کس و هیچ جا رو نمی دیدی و… و گفت که نمیداند چرا از بردیا دیگر هیچ خوشش نمی ۀید.
مادر مثل اسپند روی آتش جلز و ولز می کرد.مدام راه می رفت و با این دستش به آن یکی دستش مشت می کوبید.خاله رویا سیب پوست کنده شده را قاچ کرد و به دخترش تعارف کرد.ماریا زیر چشمی به مادر چشم دوخته بود.من با نگاه پرسوزم گویی رومیزی را به آتش کشیده بودم.صدای مادر که انگار از کوره ی داغی فوران می کرد بلند شد.
_ چه طور مانی نذاشت اون پسره رو سرجاش بشونم!زیادی از حد پررو و گستاخ شده… دیدی خواهر؟دیدی چه طور سکه ی یه پولمون کرد؟
آرمینا سیب جویده شده را قورت داد اما انگار خوب از گلویش پایین نرفته بود: خوب خاله،مانی هم کم مقصر نبود،نباید با رضا می رقصید.
مادر فوری گفت: این کجاش گناهه،مگه ندیدی چه طور خودش با اون دختره ی تالاسمی گرفته می رقصید… مانی خوب کاری کرد که دلش رو سوزوند… ولی نمی دونم چرا نذاشت من بهش بفهمونم که با کی طرفه.
_ مامان این قدر حرص نخور!برای قلبت خوب نیست ها!
مادر به طرف ماریا برگشت،انگار گوشزد ماریا خیلی به موقع بود… کنار خواهرش نشست و این بار تیر نگاهش را به طرف من هدف گرفت.
_ تو هیچی نمی خوای بگی؟مگه نمی گفتی دیگه از این پسره خوشت نمیاد،پس چی شد که…
حرف های مادر داغ دلم را تازه کرد.اشک هایم را پاک کردم،اما مگر می شد از پس آن همه اشک برآمد.
_ ولم کنین مامان.بذارین به حال خودم باشم.وسپس بلند شدم و خودم را به اتاقم رساندم.در حالی که بر تشک و بالش مشت می کوبیدم تکرار کردم: لعنتی!وحشی!کثیف!چه طور حق حرف زدن رو ازم گرفتی.حیوون.
اما مگر دیگر فایده ای هم داشت؟من باخته بودم… شاید برای همیشه.
_ مانی بیا ببین عکس ها چی شده!وای خدای من.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۵۱]

قسمت۵۷

نگاهم به شعله های سرکش آتش شومینه بود که تن چوبی هیزم ها را می سوزاند و صدای جلز و ولزش را در فضا پراکنده می کرد.
چون دید کششی به سویش ندارم،خودش طرفم آمد و عکس ها را یکی یکی جلوی چشمانم گرفت.
_ چرا جلوی چشمات رو گرفتی؟به این عکس نگاه کن… دستت رو وردار،مثل کبک سرت رو توی برف نکن.
دلم می خواست صدبار ار خدا طلب مرگ کنم،دلم زخم خورده بود… بغضم مثل این چند وقت دوباره ترکید: تو رو خدا اذیتم نکن… از این عکس ها متنفرم،از تو هم همین طور.
لبخند زد،زشت و کریه!می دانست چه طوری حالم را بهم بزند: خوب اگه متنفری این نامزدی رو بهم می زنیم.
با دیدن چشمانم که از شدت بغض و کینه روی هم فشرده می شد قهقهه سر داد.از عقده ی حقارتی که در دلم ته نشین شده بود قلبم تیر کشید.از جا برخاست و از روی میز شیشه ی نوشابه را برداشت و در لیوان خودش و من ریخت.
_ این قدر ادای دختر های مغرور و خودخواه رو درنیار عزیزم… زیاد بهت نمیاد.
از التهاب می سوختم.محکم با دستم لیوان نوشابه را پس زدم.محتوایش روی میز ریخت و چشمان دریده اش بهم خیره شد.نمی دانستم چه طور باید خودم را از شر آن همه کینه و نفرت و بغض و خشمی که وجودم را در میان شعله هایش خاکستر می کرد رها کنم.
_ تو یه حیوون وحشی هستی!یه بیمار روانی!آره… می دونم روانی هستی.فکر می کنی نمی دونم چرا هرچند وقت یه بار میری فرانسه… تو دست خودت نیست که این کار ها رو می کنی،چون دیوونه همیشه یه دیوونه ست…
لیوان را چنان لای مشتش فشرد که شکست و دستش خونی شد.در همان حال عربده کشان به طرفم یورش آورد: کی گفته من روانیم… کی این حرف رو بهت زده… زودباش بگو… بگو تا خفه ت نکردم…
چنان دست هایش را دور گردنم حلقه کرد که نزدیک بود نفس کم بیاورم.اگر تمنا را در نگاهم نمی دید چه بسا حلقه را تنگ تر می کرد.وقتی دستانش را از دور گردنم باز کرد تازه توانستم نفس بکشم.گلویم می سوخت.از شرارتی که در نگاهش برق می زد ترسیدم.نفس نفس زدم.انگار از یک دنیای دیگر برگشته بودم.
لیوان شکسته را به نشان تهدید به طرفم گرفت.از نگاهش خون می چکید.همان طور که لب هایش می لرزیدند گفت: بگو کی گفته من روانیم والا… همین جا… می کشمت
تهدیدش کاری بود و من نام کاوه را بر زبان آوردم.موهایم را از عقب کشید و با تمام حرصش گفت: حالا دیگه با کاوه اختلاط می کنی و اسرار دیگران رو برای هم فاش می کنین؟حالیت می کنم…تیزی لیوان شکسته را روی گلویم گذاشت،مرگ را جلوی چشمانم دیدم.سخت بود که التماسش کنم اما کردم: نه به خدا!خودش اون شب… اون شب تولد… اومد طرفم و گفت که… به خدا من ازش نپرسیدم… باور کن خودمم از کاوه خوشم نمیاد…
عاقبت شیشه تیز را از روی گلویم برداشت.نمی دانم به حالم رحم کرد یا اگر می خواست مرا می کشت؟روی صندلی نشست.دست هایش را آویزان کرد و خم شد و به رقص آتش خیره شد.از این که ناراحتش کرده بودم هیچ احساس پشیمانی نمی کردم.دلم خنک شده بود.صدایش گرفته بود… خیلی آهسته حرف می زد طوری که فکر کردم با خودش حرف می زند: تو باور کردی؟
من هم بی رحمانه لبخند زدم و گفتم: هرکس دیگه ای هم جای من بود باور می کرد،رفتارت همین رو نشون میده.
به طرفم برگشت،از حالت نگاهش هولی در دلم افتاد که نفهمیدم علتش چیست.نگاهم می کرد اما معلوم بود که مرا نمی بیند.نمی دانم به چه می اندیشید و چه فکری در سر داشت اما تغییر نگاهش نشان از طغیان داشت.
دیگر هیچ نگفت.بالشی زیر سرش گذاشت و روی کاناپه دراز کشید.نگاهش به سقف بود و دستش شیشه های شکسته را لمس می کرد.دلم به حالش سوخت اما به دلم بانگ زدم که به حال خودت دل بسوزون،این آدم ارزشش همینه.نمی دانم چرا سکوت معنی دارش زنگ های خطر را برایم به صدا درآورد.
جلوی آتش نشستم و خیره به شعله های بی رمقش به فکر فرو رفتم… خدایا… این بازی به کجا ختم میشه؟با حرکت تندش به خودم آمدم.روی کاناپه نشست و زل زد به من و گفت: می خوام کاری برام بکنی…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۵۳]
چه کاری؟
_ شب جمعه زنگ بزن به کاوه و باهاش قرار بذار جایی همدیگرو ببینین…
_ که چی بشه!؟
با دیدن تعجبم لبخند زد: هیچی!باهاش قرار بذار،باقیش با من…سپس انگشتش را به نشانه ی تأکید و هشدار به طرفم گرفت و گفت: یادت باشه که بهش بگی به کسی چیزی نگه.
_نه!من این کارو نمی کنم… تا نگی چه کار می خوای بکنی راضی نمی شم.
از جایش بلند شد و به طرفم آمد.با لحنی که همیشه از آن بیزار بودم گفت: چرا… تو این کارو خوب انجام میدی… چون من ازت می خوام.از همه چیز بدم می آمد ولی خواستم از این موقعیت استفاده کنم.برای همین گفتم: ولی باید قول بدی با من ازدواج کنی… هر چه زودتر!
دستش را دور گردنم انداخت و گفت: خوشم میاد که با تمام حماقت هات بلدی چه طور از آب گل آلود ماهی بگیری.خواستم دستش را پس بزنم که زورم به قدرت دستانش نرسید

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۷٫۱۸ ۱۱:۰۶]

قسمت۵۸

الو… سلام ماندانام.
_ اوه سلام چه عجب یادی از ما کردی؟
نمی دانستم چه فکری در مخیله اش می گذرد.نگاهم به نگاه مرموز بردیا بود.
_ خوب راستش به حرفای شما خیلی فکر کردم و با دیدن رفتارهای غیر عادی بردیا فهمیدم شما دروغ نگفتین و نیتتون خیر بوده!
خنده ای کرد و گفت: خوشحالم که حقیقت رو گفتم راستش اگه نمی گفتم خودم رو نمی بخشیدم.بردیا یه موجود معلومی نیست… هرچند عمه جان و شوهرش سعی می کنن این موضوع رو از همه پنهون کنن،ولی خوب هرکس که چند بار باهاش نشست و برخاست کنه می فهمه که…
حرفش را قطع کردم و گفتم: می خوام ببینمتون.
فکر می کنم از خوشحالی نزدیک بود گوشی از دستش بیفتد،اما خیلی موقرانه گفت: خوشحال میشم،اتفاقا امشب همه میرن مهمونی و من تنهام… راستش حوصله م تو جمع پیرپاتال ها سر میره.و خندید.گوش بردیا به گوشی چسبیده بود.
_ کاوه،دوست ندارم در این مورد با کسی حرف بزنی!به هیچ کس چیزی نگین… می دونین که…
_ بله!بردیا اگه بفهمه خون راه میندازه،خوب کجا زیارتتون کنم؟
نشانی را که بردیا بهم داده بود برایش خواندم.
_ خیلی خوب من همون ساعتی که گفتین میام… و به کسی هم چیزی نمی گم.
_ ممنونم… خداحافظ.
_ خداحافظ عزیزم،خوشحال شدم صدات رو شنیدم.
بردیا گوشی را از من گرفت و سرجایش گذاشت.برق خاصی از چشمانش می جهید.چند بار با خودش تکرار کرد: خوشحال شدم صدات رو شنیدم.بعد به طرفم برگشت،چشمانش را بیش از اندازه تنگ کرده بود و گفت: قصدش اینه که با خراب کردن من تو رو به دست بیاره،ولی من…
وحشتزده پرسیدم: می خوای چی کار کنی؟
تبسمی موذیانه لبخندش را پر کرد: هیچی!فقط می خوام جلوی من و تو اعتراف کنه که حرفاش چیزی جز دروغ و بهتون نبوده.
نمی دانم چرا خیالم راحت نبود.ساعت هشت توی رستوران پالیز قرار گذاشته بودیم.بردیا مو به مو نقشه اش را با من در میان گذاشت.این که باید یک ساعتی معطلش کنم تا او از راه برسد و بعد همان جا در رستوران منتظرش بنشینم.

کاوه خوش لباس و مرتب سر وقت آمد.ادوکلن ملایمی زده بود.با وجودی که ازش خوشم نمی آمد اما نسبت بهش احساس احترام می کردم.
دستم را فشرد و با لبخند گفت: باورم نمی شد که شما بیاین،گفتم لابد دستم انداختین.اگر بردیا می دید به طور حتم به طرفش حمله می کرد.صاحب رستوران دوست بردیا بود و میز ما را زیر نظر داشت.من با بی میلی تمام فقط چند قاشق از شامم را خوردم در عوض او با اشتها غذایش را تمام کرد.نگاهی به ساعت انداختم.کم کم باید پیدایش می شد.
_ به ساعت نگاه می کنین.باید برید؟
لبخند ساختگی زدم و سرم را به علامت رد حرف هایش جنباندم.صاحب رستوران به طرف ما آمد و با اشاره به بیرون رو به کاوه گفت: بیرون یکی می خواد شما رو ببینه.
کاوه با عذرخواهی کوتاهی از جا بلند شد و از رستوران بیرون رفت.از نگاه صاحب رستوران چیزی دستگیرم نشد.کاوه برنگشت.نیم ساعت منتظرش ماندم اما برنگشت.خواستم به دنبالش بروم که صاحب رستوران آهسته به طرفم آمد و پچ پچ کنان گفت: نامزدت پیغام داده همین جا منتظرش بمونی.
نفهمیدم موضوع از چه قرار است ولی صاحب رستوران دیگر چیزی نگفت.یعنی چی؟چرا طبق نقشه عمل نکرد؟قرار بود بردیا ما رو غافلگیر کنه… پس… دلم شور می زد.نمی توانستم منتظر بردیا بمانم.از طرفی هم نمی دانستم کجا رفته اند. چاره ای جز انتظار کشیدن نداشتم.صاحب رستوران هم دیگر خودش را بهم نشان نداد.بی حوصله و عصبی به صندلی تکیه دادم.باید می فهمیدم چرا بردیا نقشه اش را عوض کرده است.بعد از خوردن سه فنجان قهوه ی تلخ سرم را روی میز گذاشتم.
عاقبت پس از دو ساعت با دیدن بردیا با شتاب از جا بلند شدم و به طرفش رفتم.بردیا دستم را گرفت.آرام بود،خیلی آرام… نگاهش به قدری مهربان بود که احساس کردم بی گناه ترین موجود زمین است و فکر کردم نباید از چنین موجود مهربانی بیزار باشم.
چیزی به صاحب رستوران گفت و بعد مرا به دنبال خودش برد.وقتی سوار ماشین هنوز فرصت نشده بود بپرسم کاوه کجاست.
_ می خوام ببرمت باغ!حالش رو داری؟
_ نه!دیروقته.راستی کاوه کجاست؟
احساس کردم دوباره طرز نگاهش شیطانی شده است.
_ کاوه همون جا منتظرمونه!باید بریم.
باور نمی کردم راست بگوید ولی بدون موافقت من هم می رفت.سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و کمی فکر کردم.نکنه بلایی سر کاوه آورده باشه،اما نگاهش که می کردم از این فکر بیرون می آمدم.چه طور ممکنه آدم بکشه… نه قیافه ش هیچ شبیه آدم کش ها نیست.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۷٫۱۸ ۱۱:۰۷]

قسمت۵۹

کلید چراغ را که زد دست هایم را روی صورتم گذاشتم و جیغ کشان به طرفش هجوم بردم.با تمام قدرتی که داشتم بر سینه اش مشت کوبیدم و فریاد کشان گفتم: بی رحم!حیوون کثیف… چه طور دلت اومد؟چه طور تونستی این کارو بکنی؟
گریه هایم گویی همچون باران در دل شوره زار فرو می رفت؛هیچ اثری بر او نداشت.
کاوه را با طنابی دور گردنش از سقف آویزان کرده بود.با عذاب وجدانی که سر تا پای وجودم را نیش می زد گوشه ای نشستم و اشک ریختم.کنارم آمد،دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: گریه نکن مانی!هر کسی باید به سزای کارش برسه،کاوه می خواست تو رو از من بگیره،منم بهش فهموندم که تو فقط مال منی.
چه قدر شنیدن حرف هایش برایم عذاب آور بود.دوباره نگاهم به جسد بی جانش افتاد که با چشمانی از حدقه درآمده بین زمین و هوا تاب می خورد.به یاد چشمان مادربزرگ و الهام افتادم و ناگهان از جا پریدم.باورم نمی شد حقیقت داشته باشد.
_ نکنه کشتن مادربزرگ هم کار تو بود؟
بی پروا نگاهم کرد و گفت: اونم حقش بود… چون نذاشت ببینمت…
با بغضی که حرف زدن را برایم مرگبار ساخته بود گفتم: الهام…؟
این بار سرش را پایین انداخت و گفت: چند بار بهت گفتم از دروغ گفتن بدم میاد… و از کسی که بازیم بده… سپس روی زمین نشست و سرش را روی زانوانش گذاشت . ناباورانه دستم را روی سرم گذاشته بودم و به این کابوس تلخ فکر می کردم. آه مادربزرگ! مادربزرگ بیچاره ی من! چه طور دلت اومد؟ اون موجود پیر چه طور زیر دستای وحشی تو جون داد و الهام… دوست بی گناه من ! همش تقصیر من بود… من الهام رو مجبور کردم دروغ بگه… اما… این که دلیل نمیشه… آه… بردیا تو چی کار کردی؟کاوه ی بدبخت! تو حتی به پسرداییت هم رحم نکردی…
از فشار افکار آزاردهنده دیوانه وار فریاد کشیدم: کاوه راست می گفت تو دیوونه ای! روانی هستی… به پلیس خبر میدم… به خدا این کارو می کنم… حیوون کثیف… فکر کردی هر غلطی خواستی می تونی بکنی؟آره… می رم و همه چی رو به پلیس می گم.
سرش را بلند کرد و با پوزخند گفت: به پلیس چی می خوای بگی؟میگی با طرح و حیله ی خودت اون رو به دام بردیا انداختی هان؟ سپس قهقهه ی بلندی سر داد.رفتارش دیوانه م می کرد.
_ من نمی دونستم تو چه نقشه ی پلیدی داری والا… به فکر فرو رفتم… آره… من کاوه رو به رستوران کشوندم… من باهاش قرار گذاشتم.وای خدای من.این موجود پلید… تموم کاراش از روی نقشه س.با زانوانی سست روی زمین ولو شدم.دست هایم را زیر بغل پنهان کردم و عاجزانه اشک ریختم… خدای من!سرنوشت من با این ابلیس به کجا می رسه؟
آن لحظه چه قدر دلم کسی را می خواست که سر بر سینه اش بگذارم و کودکانه هق هق گریه را سر بدهم.به طرفم آمد.دستی روی سرم کشید و با بغض گفت: منم دلم نمی خواست این اتفاق بیفته ولی… با وجود همه ی نفرتی که ازش داشتم دلم به حالش سوخت.
_ بردیا… دیر یا زود پلیس همه چی رو می فهمه… اون وقت تو…
بعد از چند دقیقه که با هم گریه کردیم از جا بلند شد.دوباره دستکش مشکی را به دست کرد و با زور و قدرتی که فکرش را هم نمی کردم جسد را پایین کشید.دستم را روی دهانم گذاشتم تا جیغ نکشم… کشان کشان جسد را به طرف در خروجی برد.با کنجکاوی بلند شدم و به طرف پنجره رفتم.در پس تاریکی شب و زیر نور کم رنگ ماه او را دیدم که جسد را در گودالی انداخت… خدای من… انگار گودال را از قبل آماده کرده بود.کارش یک ساعت طول کشید… فهمیدم خیلی محتاطانه این کثافتکاری را زیر خاک دفن کرد.بعد با احتیاط چند گلدان گل را درست در همان قسمت چید.
به ساختمان که برگشت هر دو ترس نگاهمان را به سوی هم روانه کردیم.لباس های گلی اش را درآورد و یک دست لباس نو را که نمی دانم کی با خودش آورده بود پوشید.لباس ها را در شومینه و به میان شعله های وحشی آتش انداخت.
سکوت مهمان ناخوانده ای بود که فضای خانه را سنگین کرده بود.نفس بلندی کشید،انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود،سپس دستش را به طرفم دراز کرد،بی هیچ احساس علاقه ای،درمانده و مستأصل به سویش رفتم.موهایم را بوسید و آرام زیر گوشم گفت: همه چی تموم شد…

رزیتا خانم با چشمانی خواب آلود خطاب به پسرش گفت: یه بار دیگه تکرار کن!خوب متوجه نشدم.
_ گفتم هر چه زودتر ترتیب عروسی من و ماندانا رو بدین… خیلی فوری.
رزیتا خانم نگاه گذرایی به من کرد و بعد چنگی به موهایش انداخت.
_ چرا با این عجله؟چی شد این موقع شب به فکر عروسی افتادی؟
بردیا بی حوصله گفت: هیچ توضیحی ندارم مامان… هر چه زودتر ترتیبش رو بدین.
_ باشه عزیزم!ولی خوب همین طوری هم که نیست…
بردیا دستم را گرفت و به اتاق خودش برد.از مقابل آینه که گذشتم متوجه رنگ سفید چهره م شدم.پای چشمانم کبود شده بود.بردیا کنارم روی تخت نشست و گفت: مامان و بابام دوست داشتن با دختر شریکشون تو پاریس ازدواج کنم،اما چون دیدن تو رو می خوام… هی مانی… چرا گریه می کنی؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۷٫۱۸ ۱۱:۱۴]
گریه نکنم؟بعد از اون همه گندی که به بار آوردی انتظار داری…
دستش را روی لبم گذاشت: هیس!جلوی زبونت رو بگیر!من هرکاری که کردم به خاطر تو بود…
دستش را پس زدم و گفتم: به خاطر من!کی گفته باید به خاطر کسی که دوستش داری جون کسی رو بگیری!اون هم جون پیرزنی مثل مادربزرگ،دختر معصومی مثل الهام رو… دوباره گریه امانم را برید.
_ اَه بس کن تو رو خدا،کاریه که شده،این قدر گریه و زاری راه ننداز.
هق هقم را لای دستان سرد و لرزانم خفه کردم.

مادر چشم در چشمم دوخت،انگار دلش می خواست دوباره برایش تکرار کنم،برای همین پرسید: خوب،رزیتا خانم چی گفت؟مخالفت نکرد؟
نگاهش کردم،چه قدر با دنیای من فاصله داشت،چه قدر زود کینه ش را نسبت به بردیا از یاد برده بود؟
_ نه،مخالفتی که نکرد.سپس چاقوی میوه خوری را برداشتم و وسط سیب سرخ فرو بردم.من با قاتل مادربزرگم ازدواج می کردم با کسی که تنها دوست بی گناهم رو کشت و به پسر دایی خودش هم رحم نکرد.سیب از وسط دو نصف شد؛من که دوستش نداشتم و به خاطر رفتارهایش ازش دلسرد و بیزار بودم،چاقو دوباره وسط سیب نصف شده را هدف قرار داد. آه، اگه مامان بفهمه من راز قتل مادربزرگ رو می دونستم و هیچ نگفتم… دستم سوخت،اگه همه چی فاش بشه و اون وقت بردیا من رو به عنوان هم دست خودش معرفی کنه؟جای بریده شده را فشردم تا خونش بند بیاید.از او بعید نیست،او که زیر چهره ی زیبایش سیرتی پلید دارد،او که رحم نمی شناسد… آه مادر… تحمل این راز سیاه در دل کوچکم چه سخت و ناممکن است… طاقتش را ندارم،به خدا ندارم،دستمال را روی انگشت بریده ام گذاشتم.خونش بند نمی آمد،دلم ضعف می رفت.آخ بردیا نفرین بر تو که با من چه کردی؟
مادر خودش را به من رسانید و سراسیمه پرسید: دختر تو با خودت چه کردی؟
از بریدگی دستم نبود که سرم گیج می رفت،از زخم دلم بود که هرآن گویی برآن نمک می پاشیدند: مامان،حالم خوش نیست.
_ بذار ببینم،وای!چه قدرم عمیق بریدی!حواست کجاست؟
نگفتم چه افکاری تلخی هرآن از سرم می گذرد و زجرم می دهد و لحظه لحظه زندگی را به کامم تلخ کرده،نگفتم قاتل مادربزرگ را می شناسم و قرار است به زودی با او عروسی کنم و نگفتم آن حیوان خوش چهره قبل از این تمام هستیم را ازم گرفته.
به دست باندپیچی شده ام زل زدم و صدای مادر را شنیدم که مثل تلنگری در فضای خالی از شادی دلم ضرب می زد: خدا رو شکر که بردیا پی حرف مامانش نرفته،مامانش نفسش از جای گرم بلند میشه،نامزدی طولانی به درد عمه ش می خوره ،دستت که درد نمی کنه؟
سرم را جنباندم،یعنی که نه!
_ تاریخ دقیق عروسی معلوم نشد؟
نگاهش کردم و فکر کردم اگر همین الن بگویم بردیا قاتل مادرش است چه واکنشی نشان خواهد داد؟آن وقت می دانم همه چیز را بر هم می ریزد و این نامزدی شوم بهم می خورد… این فرصت خیلی خوبی بود!برای همیشه از شر بردیا خلاص می شدم،اما… تکلیف خودم چه می شد؟اگر مادر می فهمید آن زالو…
آه نه!جلوی مامان به این چیزا فکر نکن،ممکنه فکرت رو بخونه،اون وقت از این هم بدبخت تر میشی.
_ نه مامان!ولی فکر می کنم عید خوب باشه.
مادر به گوشه ای خیره شد و گفت: بد هم نگفتی،دو سه ماه وقت داریم که… راستی مهریه و شیربها کی تعیین میشه؟بعد انگار روی سخنش با خودش بود: وقتی برای قرار عروسی اومدن،باید همه چی معلوم شه…
مادر را به حال خودش گذاشتم.دستم می سوخت،اما دربرابر سوزش زخم دلم این درد چه اهمیتی داشت؟
با شنیدن صدای زنگ تلفن رشته ی افکار من و مادر پاره شد.مادر نگاهی به ساعت انداخت.چهار بعدازظهر بود،گوشی را برداشت.
_ بله… سلام ممنونم،شما؟آه… بله،فریبرزخان!حالتون چه طوره؟
نمی دانم چرا دلم می خواست به این مکالمه گوش بدهم.مادر لحظه ای چهره اش را پرچین می کرد و لحظه ای لب پایینش را ور می چید.خوب می دانستم زیاد از این مکالمه راضی نیست.
_ بله… نه!هنوز فرصت نکردیم دنبال خونه بگردیم،دستمون بنده.
خدا کنه چیزی راجع به عروسی من بهش نگه.
_ خونه که زیاده،ولی خونه ای که باب میل ما باشه به این آسونی ها پیدا نمیشه… ماندانا؟نه!با خواهرش رفته بیرون.
و به نگاه پرتعجب من اهمیتی نداد.
_ ممنونم،خداحافظ. و تق گوشی را روی تلفن کوبید: خیلی ازش خوش میاد.خونه پیدا کردین؟آخه به تو چه مرتیکه ی دهاتی!همین جا می مونیم تا چشمت دربیاد.
_ چرا بهش گفتی من خونه نیستم؟
نگاه پراکراهی به سویم روانه کرد و با لحن بدی گفت: حالا باهاش حرف نزنی نمیشه؟با اون لهجه ی بدش.انگار حرف ها رو می جوه و نشخوار می کنه.
اگر کسی این حرف ها را می شنید باورش نمی شد مادر پشت سر برادرزاده ی خودش این گونه حرف می زند ، برادرزاده ی ناتنی! اما خوب چه فرقی می کنه؟ وقتی گوشت و پوست و خون یکی باشه تنی یا نا تنی؟
وقتی خبر مفقود شدن کاوه در فامیل پیچید من با حالی که فقط خودم خبر داشتم یک هفته در بستر افتادم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۷٫۱۸ ۱۱:۱۵]

قسمت۶۰

.تب و لرز و هذیان امانم را بریده بود.دکتر می گفت آنفلوآنزاست،اما خودم می دانستم این عذاب وجدان است که سرتاسر وجودم را گرفته.مادر می گفت چشم و نظر است.
بردیا هرروز با دسته گلی به سراغم می آمد.وقتی به دیدنم می آمد حالم بدتر می شد و تبم بالا می رفت.
_ مانی،خودت رو عذاب نده.هیچ سرنخی دست کسی نمیفته.مطمئن باش!
دستان سردم در میان دستان گرمش کرخ می شد… آه این دست ها!آلوده به خون مادربزرگم بود… این دست ها که این گونه دستان مرا فشار می داد،گلوی الهام را چنان فشرده بود که روح زندگی از بدنش پر کشید،چگونه می توانم به اعتبار این دست ها خودم را از روی زمین بلند کنم؟همین دست ها که کاوه را از سقف آویزان کرد و وجدان مرا پشت میله های خودخواهی و بداندیشی تا ابد زندانی کرد.
روزی که نسبت به روزهای دیگر کمی سرحال تر بودم بهش گفتم که به همه چیز اعتراف کند.در پاسخم خندید: هیچ آدم عاقلی این کار رو نمی کنه.تو رو از دست بدم و خودم هم از دست برم؟فکر ابلهانه ایه مانی،خیلی ابلهانه.
پرسیدم: پس جواب وجدانت رو چی میدی؟تکرار کرد:وجدان؟چه کلمه ی قشنگی!
وقتی رفت پیش خودم فکر کردم شاید به خودش بیاید و به تمام گناهاش اعتراف کند.آن وقت من هم از این همه زجر و عذاب راحت می شوم.آری!هر روز زیر شلاق ندامت جان می باختم و با نگاه مضطرب مادر جان می گرفتم.

_ امروز حالت چه طوره دخترم؟
بی توجه به پرسش مادر نگاهم تا آن سوی پنجره پر کشید.درخت چنار یک دست سفیدپوش شده بود.
_ مامان یادته پارسال این موقع با مادربزرگ رفته بودیم دیزین؟مادربزرگ روی برف ها سر خورد و…
و مادر ادامه داد: و به من غر زد که دختر!ما ها رو چه به اسکی؟سپس لبخند محوی گوشه ی لبش نشست.از سکوتی که کرد فهمیدم به یاد مادرش افتاده است.
_ مامان!چند روزه برف می باره؟
نگاهش با پرنده ی نگاهم هم پرواز شد: دو سه روزیه!روی زمین پر برفه،دیروز نتونستم برم بیرون هویج بخرم تا برات سوپ درست کنم.
_ مامان!من نمی خوام ازدواج کنم…
دستم را فشرد و گفت: احساست رو درک می کنم،همهی دختر ها مدام با خودشون کشمکش دارن.این که باید ازدواج کنن یا نه؟خیلی زود این مرحله رو پشت سر می ذاری!ازدواج هر دختر و پسری رو به تکامل می رسونه.
آه کشیدم،مادر چه فکری می کرد و من در چه فکری بودم.
_ مامان قاتل کاوه پیدا نشد؟
چشمانش گرد شدند و پرسید: قاتل؟کی گفته کاوه گکشته شده؟او فقط مفقود شده.یعنی معلوم نیست کجا رفته.
از سوتی ای که داده بودم ترسیدم و با لکنت گفتم: خوب نمیشه آدم تو خونه ی خودش گم شه… لابد یه اتفاقی براش افتاده دیگه…
_ زبونت رو گاز بگیر دختر!جوون مردم گناه داره.تازه اگه هم خدای نکرده به قتل رسیده باشه باز عروسی عقب میفته.سپس خودش لب پایینش را به دندان گزید.
در دلم به طرز فکر مادر نخندیدم بلکه بیشتر متأسف شدم.چرا مادر نمی دانست بردیا قاتل مادرش است؟چرا بهش نمی گفتم؟اما هر چه فکر می کردم،می دیدم خاموشی بهتر از لب وا کردن است.

دو سه نفر از همکلاسی هایم به عیادتم آمدند.از وقتی الهام تنها دوستم را از دست داده بودم سعی نکردم با کس دیگری طرح دوستی بریزم،هرچند هم کلاسی های خیلی خوبی داشتم.برایم از وضع مدرسه گفتند و از پیشرفت درس ها. و ایم که پلیس مظنون تازه ای پیدا کرده.پسرخاله ی الهام که عاشق او بوده و مورد بی مهری الهام قرار گرفته بوده… در دل به حال آن جوان بیچاره متأثر شدم.
حالم رفته رفته رو به بهبودی می رفت.هرقدر بردیا را کمتر می دیدم حالم بهتر بود.
آن روز پدرم برایم یک رمان تازه خریده بود: اینم برای دختر خوبم که می دونم خیلی رمان دوست داره.
نگاهی به جلدش انداختم،بلندی های بادگیر،اثر امیلی برونته.پدر می دانست عاشق رمان ها ی امیلی برونته و خواهرانش هستم.
مادر سینب چای را مقابل پدر گرفت و گفت: بهتر بود به جای کتاب خریدن ما رو می بردی بیرون.مردیم بس که تمرگیدیم توی خونه.
پدر به غر زدن های مادر عادت داشت: آخه توی این هوای برفی که سوز وسرما مغز استخون آدم رو می ترکونه کجا بریم؟
مادر روبه رویش نشست و پا روی پا انداخت و گفت: چه می دونم،سینمایی!رستورانی!یعنی چون برف می باره زندگی تعطیله؟
پدر استکان را تا ته سر کشید و به چشمان بهانه گیر همسرش زل زد و گفت: چشم،بذار برف ها آب بشن اون وقت هر چی شما امر بفرمایین.
مادر با نیشخند گفت: به امید آب شدن برف ها دل خودمون هم آب میشه.
از رخت خواب بیرون آمدم.کمی کسل بودم،گیج بودم و چشمانم سیاهی می رفت.کتاب را باز کردم و نگاهی اجمالی به صفحاتش انداختم.به جای داستان چاپ شده در کتاب،سطور نوشته شده در دل خودم را می دیدم.
بردیا عشق ماندانا را با قتل های پیاپی آلوده کرد.ماندانا،دختری که خود را باخته بود چاره ای جز سرپوش گذاشتن روی جنایت های نامزدش نداشت.
کتاب را بستم.نفسم به شماره افتاده بود و تند تند عرق می ریختم.مادر به کمکم آمد.
@nazkhatoonstory

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.