رمان آنلاین آغوش اجباری قسمت ۱۲۱تا۱۳۰ 

فهرست مطالب

آغوش اجباری رمان آنلاین داستانهای واقعی نگار قادری

رمان آنلاین آغوش اجباری قسمت ۱۲۱تا۱۳۰ 

رمان:آغوش اجباری

نویسنده:نگار قادری

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۶.۱۷ ۲۲:۵۹]
#۱۲۱

_حاج خانوم چیزی شده چرا گریه میکنین
جواب حرف منو ندادو رو به حسام گفت
_جمع کن بریم خونه من
ازحرفش چیزی نفهمیدم حسام گفت
_کجا بریم چرا بیایم خونه شما
_از این به بعد خونه ما زندگی کنید من شبا میترسم نمیتونم تو اون خونه درن دشت تنها
باشم
_خب مادر من شما بیاید اینجا ما که از اولش مخالف بودیم
_نه من اونجارو تنها نمیزارم شما باید بیاید
با تعجب بهشون نگاه میکردم نکنه حسام قبول کنه صدایه حسام دوباره بلند شد
_مادر این همه وسایلو چه جوری بیاریم نمیشه که شما یه نفری میریم لباساتو جمع
میکنیم میاین اینجا
_همین که گفتم شما میاید من از اون خونه بیرون نمیام
حاج خانوم از خونه رفتو من هنوز مات مبهوت شده بودم
نمیدونستم چی بگم
ازشک خارج شدم رو به حسام گفتم
_حالا چیکار کنیم
حسام اهی کشید و کلافه دستی تو موهاش کشیدو گفت
_نمیدونم
_یعنی چی میخوای بریم
_مگه چاره دیگه ایم داریم
_حسام مادرت زندگی رو برامون جهنم میکنه چطوری زندگی کنیم اونجا
_میدونم ..میدونم ولی چیکار کنیم تنها کسش تو این شهر منم …منم تنهاش بزارم
هرچی گفتم حسام واسم یه دلیل می اوردو قانعم میکرد
با گریه رفتم تو اتاقم درو هم بستمو جواب حسامو دیگه ندادم
ترس من از این بود حسامو ازم بگیره درسته دوسش نداشتم ولی بهش وابسته بودم وقتایی
که خسته بودم اون ارامشم بود
بعد نهار حاج خانوم دوباره اومد وقتی حسام بهش گفت که میریم با شادی از خونه رفت
بیرون
با کمک خواهرایه حسام نصف وسایل لازمه رو انتقال دادیم خونه حاج خانوم و خونه
خودمونو اجاره دادیم
بعد یه مدت زندگی کردن اونجا بهونه هایه حاج خانوم شروع شد
شبا نصف شب جیغ میزدو گریه میکرد میگفت بیاید پیشم من میترسم
حسام میگفت تا عادت کنه همه یه مدت کنار هم میخوابیم از چیزی که میترسیدم سر م
اومده بود
دو هفته بعدش دختراش شاکی شدن که این چه وضعشه نباید اینجوری باشه و مامانشونو
دعوا کردن که تو زنو شوهر جوانو کنار خودت اسیر کردی
حاج مریم به مامانش گفت که دخترش سمیه رو میفرسته شبا پیشش بخوابه
همه راه بهونه حاج خانوم گرفتن
بیجاره سمیه هر روز میرفت مدرسه و برمیگشت خونه وقت نمیکرد مامان بابایه خودشو
ببینه
امیر بعد مرگ عمو دچار شک شده بود هرشب گریه از سر میدادو اروم نمیشد
هربار که به دکتر میبردیمش با امپول اروم میشد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۶.۱۷ ۲۳:۰۰]
#۱۲۲

سه ماه از مرگ عمو میگذشت
حاج خانوم رفتاراش شروع شده بود و هر روز باهم بحث داشتیم بحثمون دامنگیر روابط
منو حسامم شده بود نمیدونست طرف کدوممونو بگیره
اگه حرفی میزد که به نفع من باشه مادرش بدتر اذیتم میکرد
اگه هم حرفی میزد به نفع مادرش باشه من دلخور میشدم
سمیه هربار میگفت بیجاره دایی چطوری بین شما گیر کرده همه هم میدونستن من
تقصیری ندارمو ازم میخواستن باهاش مدارا کنم
یه شب امیر دوباره شروع کرده بود به گریه کردنو ارومی نداشت
خودم کم داغون بودم گریه هایه امیر هم بهش اضافه شده بود
یه ساعت بود پشت سرهم گریه میکردو منو حسام نمیتونستیم ارومش کنیم انقد برده
بودیمش دکتر بیچاره از دکترا میترسید
حاج خانوم بدون در زدن وارد اتاق شد رو به من با داد گفت
_نمیتونی بچتو اروم کنی سرم رفت …من استراحت میخوام…ارامش میخوام…زندگی واسم
نزاشتید …
_اروم نمیشه حاج خانوم مگه دست منه هرکاری میکنم
_اره دیگه هیچی بلد نیستی جز لوندی دل پسر مردمو بردن…مادرش دلش خوشه که دختر
فرستاده خونه بخت …اگه ما نبودیم تا الان صدبار طالقت داده بودن
اگه حسام من نبور الان خونه بابات بودی
به گریه افتاده بودم حسام همونجور وایساده بودو نگا میکرد
حاج خانوم درو بستو رفت بیرون
ولی کاش تو همون اتاق میموندو بیرون نمیرفت از بیرون داد میزد
_دختره بی عقل …نه کاری بلده نه هیچی پسرمو از راه به در کرده …عقده ای کینه ای
صدایه سمیه اومد
_مامان بزرگ میشنوه
_خب بشنوه بدرک تو خونه خودم ارامش ندارم
اومدن زندگیمو تباه کردن
وقتی دیدم حسام همونجوری ایستاده و هیچی نمیگه دست خودم نبود …شروع کردم به
جیغ کشیدنو خودمو زدن …کنترلم از دستم خارج شده بود با ناخونام صورتمو خراش میدادم
امیر از جیغ جیغ هایه من ساکت شده بود حسام امیرو کنار گزاشتو اومد طرفم
هرکاری کرد دستامو بگیزه نتونست …سمیه اومد تو اتاقو وقتی دید دارم خودمو میزنم اونم
اومد سمتمو دستامو نگه داشت
وقتی اروم شدم سمیه رفت یه لیوان اب بیاره و حسامم رفت سمت امیر
نمیدونم امیر چش بود ولی حسام پشتش به من بودو امیر تو بغلش بود
سمیه اب رو اوردو یه جرعه خوردم اب سرد گرمایه درونمو کم کرد
سرمو بالا گرفتمو لیوانو بدم به سمیه
سمیه با وحشت بهم خیره شده بود و حسامو صدا زد
_دایی بیا
حسام اومد اونم وقتی به چهرم نگاه کرد چشاشو گرد کرد
کنارم نشستو موهامو کنار زد پیشونیمو بوسیدو شونه هام رو گرفتو درازم کرد گفت
_خسته ای بخواب من مواظب امیرم
حاج خانوم تو درگاه وایساده بود گفت
_این سلیطه بازی چیه دراوردی دیگه
حسام صداش دراومد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۶.۱۷ ۲۳:۰۱]
#۱۲۳

_مامان بسه دیگه شورشو دراوردین هی هیچی نمیگم
فردا از این خونه میریم تا شمام ارامش داشته باشین
_خب برین به درک مگه محتاج شمام
_مامان یکم انصاف داشته باش ..کی بود مارو اورد اینجا
_به به پسر بزرگ کردم بخاطر یه دیونه اینجوری تو روم وایسه
سرمو تو گردنم فرو کرده بودم از کار خودم خجالت میکشیدم
حاج خانومم از اتاق رفت بیرون سمیه اومد سمتم پتو رو تا گردنم بالا کشیدو گفت
_خودتو ناراحت نکن استراحت کن .
صبح وقتی تو اینه به خودم نگاه کردم وحشت کردم کل صورتم کبود شده بود جایه
ناخونام همش زخم شده بود حالا فهمیدم چرا سمیه و حسام باوحشت بهم خیره شده بودن
اهی کشیدمو صورتمو شستم رفتم بیرون
با حسام راه افتادیم سما خونه بابام
وقتی رسیدیم حسام گفت
_تو برو تو منم برم ببینم مستاجر چی میگه
_باید پیش رهنو بهش بدی دیگه
_اره میرم یه راهی واس پولش پیدا کنم
_باش خدانگه دار
_بسلامت
از ماشین پیاده شدمو زنگ درخونه رو زدمو دربا تیکی باز شد
مامان از دیدن صورتم وحشت کردو با نگرانی اومد سمتم امیرو از بغلم جدا کردو گفت
_خدا مرگم بده چیشده صورتت چرا اینجوریه با حسام دعوات شده
_سلام مادر خدانکنه .نه بیا بریم تو واست بگم
همه رو واس مامانم تعریف کردم گفت که کارم اشنباه بوده خودمم میدونستم ولی کنترلم
رو از دست داده بودم
حسام واس نهار نیومد باباهم وقتی ماجرارو شنید به شوخی گفت باید حاج خانوم رو
میزدی نه اینکه خودتو سیاه و کبود کنی
حسام کاش شام اومد بعد شام با بابا سرگرم حرف زدن بودن
نزدیک ساعت ده بود که حسام گفت
_حنا اماده شو بریم
با تعجب بهش نگاه کردم
_انقد زود خونه رو خالی کردن
_نه بیا تو راه واست توضیح میدم
_من نمیام تو اون خونه ها
_تو اماده شو
_یعنی چی میخوای منو باز ببدی اونجا من نمیام
صدایه بابا دراومد
_پاشو با شوهرت برو دختر شوهر ندادم بیاد تو خونم بشینه …به حرف شوهرت گوش کن
از حرف بابا عصبی شدم وقتی بابایه خودم اینجوری رفتار میکرد چه انتظاری از بقیه داشتم
رفتم تو اتاقو مانتومو پوشیدمو رفتم بیرون
با دلخوری ازشون خداحافظی کردم و با عصبانیت سوار ماشین شدم
حسام هم سوارشد هیچی نگفنم خودش شروع کرد به حرف زدن
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۶.۱۷ ۲۳:۰۳]
#۱۲۴

_حنا من با مامان حرف زدم قراره دیگه کاری به کارت نداشته باشه دیشب تقصیر خودم بود
نباید میزاشتم تا این حد جلو بره
هاجرو مریمم خیلی ازش عصبانی شدن
واس خونه هم بخدا هرکاری کردم مستاجره میگه تا پولو ندین من نمیرم .پرس و جو هم
کردم واس گرفتن وام اونم شرایطی رو میخواد که من ندارم
بهت قول میدم دیگه اذیت نشی
هیچی نمیگفتم سکوت کرده بودم
بعد حرف زدنش اهی کشید انگار حرف زدن واسش سخت بود
وقتی رسیدیم حاج خانم خونه نبود خونه هاجر مونده بود
رفتم تو اتاقو امیرو گزاشتم تو گهوارش بیچاره از دیشب شکه شده بود هیچی نمیگفت
حسام اومد تو اتاق پشتم بهش بود نگاه خیرشو حس میکردم
حس میکردم داره بهم نزدیک میشه …دستش حلقه شد تو کمرم
_حنا الان قهری
_نه
_پس چرا هیچی نمیگی
_چی بگم اخه اینکه به حرف من اهمیتی داده نشد
_به جون امیر سعیمو کردم ولی به هردری زدم بسته بود گفتم که قول میدم اذیت نشی
مامانمم قول داده
_باش
_بازم ازم دلخوری
لحنش التماس داشت دلم براش سوخت رومو کردم سمتشو دستاشو از کمرم باز کردم
_نه دیگه منم سعی میکنم باهاش کنار بیام کار منم درست نبود
دوباره دستاشو دورکمرم حلقه کرد …خواستم کنارش بزنم اومد زیر گوشم زمزمه وار گفت
_دلم برات تنگ شده …میدونی چند وقته لمست نکردم
نفسش که به گوشم خورد از خود بی خود شدم تو دستاش رها شدم
لباشو رو گوشم کشوندو دوباره با لحن التماس امیز گفت
_میدونی چندوقته حست نکردم
دیگه توان مقابله در مقابل خواستش نداشتم
دستاش دور کمرم سفت شده بودو بوسه هاش که بهم حس ارامشو میداد.
ده روز از برگشتم به خونه میگذشت حاج خانوم هنوزم قهربودو برنگشته بود
حاج واحد خبر فرستاده بود میخواد سهم خودش از زمین هارو بفروشه
حسامو خواهراش مخالفت میکردن قراربود شب همه اینجا جمع بشنو حرف بزنن
ساعت شش بود همه اومدن
عهدیه با هیشکی حرف نمیزدو همش با اخم بهمون نگاه میکرد
حاج خانومم مثله همیشه بود زبونش به همون تندی بود
با کمک سمیه و مژگان سفره رو انداختیم بعد شام بحثشون سر گرفت
هرچی حسامو خواهراش مخالفت کردن حاج واحد راضی نشد اخر سر هم حسام گفت که
میخواد سهمشو خودش بخره
تو بحثشون شرکت نمیکردم هربار عهدیه حرف میزد حاج خانوم بهش میگفت ساکت بشه
اخرسرم بینشون دعواشدو حاج خانم به حاج واحد گفت گه شیرمو حلالت نمیکنم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۶.۱۷ ۲۳:۰۵]
#۱۲۵

با دعوا از خونه رفتن بیرون
نمیدونستم حسام از رو چه پشتوانه ای میخواست زمین به اون بزریگو بخره .
رو تخت دراز کشیده بودیم سوالی که ذهنمو درگیر کرده بود رو از حسام پرسیدم
_حسام
_جانم
_چه جوری میخوای زمینو بخری تو که پس اندازی نداری
_میخوام خونه خودمو تو بفروشم
ساکت شدم دلم نمیخواست بفروشتش ولی اون مرد بودو بهتر میدونست…وقتی سکوتمو
دید به روم چرخیدو سرمو تو اغوشش گرفت
_بهت قول میدم خونه قشنگتری واست بخرم یه فکرایی تو سرم دارم
لجوجانه پرسیدم
_چی
_میخوام یه وام بگیرم ک تو زمینا درخت پسته بکارم
_پس چرا اون موقع بهت وام ندادن
_این فرق میکنه وام کشاورزی میگیرم
چون هیچی سردرنمیاوردم هیچی نگفتم و با ارامش به خواب رفتم.
دوسال گزشت و امیر چهار سالش شده بود حسام همونجور که گفت وام گرفتو زمینارو
درخت پسته کرد زندگیم روزبه روز رو به بهبودی بود
حاج خانوم کنارمون موندگار شده بود و اگه یه روز غر نمیزد تعجیب میکردم عادت کرده
بودم به اخلاقش
محمد تو مدت این دوسال سه تا خواستگاری رفته بود
اومد خواستگاریه نگار
به بابام گفتم اگه به محمد دختر بده باید اسمم از تو شناسمش پاک کنه
منکه هنوزم که هنوزه صداشو میشنوم قلبم وایمیسته
دلم اتیش گرفته بود مگه میتونستم هر روزباهاش چشم تو چشم بشم اونم کنار خواهرم
نگار هم مخالفت کرده بودو بابام بهشون نه گفت
بعد نگار رفت خواستگاریه سارا دختر داییم خواهر سمانه
سارا به سامان پسر مریم علاقه داشت و به محمد جواب رد داد و با سامان ازدواج کرد
بعد عروسی سارا با سامان محمد رفت خواستگاریه دختر خاله زن داییم نازنین که هم
کالسی نگار بود
دلیل کاراشو نمیدونستم اصرار داشت از این طایفه زن بگیره
نازنین بهش جواب مثبت داده بود واس مراسم عقدش عمو دعوتمون کرده بود
هرکاری میکردم نمیتونستم خودمو راضی کنم به مراسمش برم ساعت دوازده ظهربود
حسام برگشت خونه وقتی دید هنوز اماده نشدم با تعجب گفت
_مگه امروز نیست عقد کنون
_چرا امروزه
_پس چرا اماده نشدی
_حسام میشه نریم
_چرا
_نمیخوام دوست ندارم
اومد جلو رو تخت کنارم نشست
_اگه نریم محمد فکر میکنه هنوزم دوسش داری
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۶.۱۷ ۲۳:۰۷]
#۱۲۶

_چه ربطی داره دوست ندارم برم
_ربط داره حتی منم این فکرو میکنم
اگه نریم این حرف پشتت درمیاد
از ترس اینکه حسام این فکرو بکنه زود از جام بلند شدمو رفتم خودمو اماده کردم
یه کت دامن ابی نفتی پوشیدم روسبنه هاش منجق دوزی شده بود با یه شال نازک سفید
ارایش ملایمی کردم
حسام هم یه کت شلوار سیاه با پیراهن سفید پوشیده بود بهش نگاه کردم .از همه سر بود
محمد به گرد پاشم نمیرسید …امیرو اماده کردیمو راه افتادم وقتی رسیدیم در خونه نازنین
..استرس بهم وارد شد به حسام نگاه کردم یه لبخند که استرسمو تابلو تر کرد زدمو از
ماشین پیاده شدم
با هربار قدم برداشتنم یه تیکه از قلبم کنده میشدو میفتاد زمینو زیر پام لهش میکردم
باورش چقد برام سخت بود نفسم تو سینه حبس شده بود و زانوهام میلرزید
بالاخره وارد سالن شدیم عروس دوماد تو اتاق عقد بودن
چند دقیقه بعد دست تو دست عروسش اومد بیرون چشمامو بستم نباید میدیمشون
بغض گلومو گرفته بود از جام بلند شومو رفتم یه گوشه کسی نگاش به نگام نیفته
با حسرت به محمد چشم دوختم با خنده هایه قشنگش
اون خنده هارو روزی من میخواستم
دیگه خنده هاش مال من نیس…دیگه دستاش مال من نیست…دیگه خانمم گفتناش مال
من نیست…قلبم تیر میکشید
لیال اومد سمتم
_چرا اینجا نشستی پاشو بریم برقصیم
_لیلا توکه میدونی همه چیو الانم اگه اینجام بخاطر حرف و حدیث پشت سرمه
_پاشو ببینم همه چی گذشته الانم یه بچه چهارساله داری
برا یه لحظه از کل بغضام پشیمون شدم من زندگی داشتم یه مرد داشتم نباید حسرت هیچ
چیز دیگه ای رو بخورم
نباید…ازجام بلند شدمو با لیلا همراه شدم
هرکاری میکردم نگاهم میرفت سمت محمد تو یه لحظه دیدم سرشو کرده تو گردن
عروسشو داره میخنده
نتونستم طاقت بیارم زود رفتم امیرو از مامان گرفتمو از همه خداحافظی کردم.
حسام تو ماشین پرسید چیشده که گفتم برگردیم …گفتم سرم درد میکنه
اونم دیگه سوالی نپرسید
وقتی رفتم خونه امیرو گزاشتمو رفتم تو حموم دلم خیلی گرفته بود بعض تو گلوم هی داشت
سنگینو سنگین تر میشد
زیردوش تا تونستم گریه کردم وقتی از حموم اومدم بیرون حسام رفته بود
تو اتاقم نشستمو با اهنگ سپیده دم از جواد یسا ری گریه دوباره از سر دادم
)سپیده دم اومدو وقت رفتن …حرفی نداریم ما برایه گفتن…هرچی که بوده بین ما تموم شد
…اینجا نیست برام جایه موندن…من میرم از زندگیه تو بیرون…یادت باشه خونه مو کردی
ویرون…………………….میخوام برم نگو که دیونه ای …برایه موندن ندارم بونه ای…وقت
خداحافظی تو گلوم حلقه زده بغض غیربونه ای
من میرم از زندگیه تو بیرون یادت باشه خونمو کردی ویرون….اول اشناییمون یادم میاد
یادم میاد …گفتی بمن دوست دارم خیلی زیاد خیلی زیاد …رو سادگی حرف تو باورم
شد…تو اخر عاقبت زندگیمو دادی به باد دادی به باد.. میگریزم ازتو واین عشق بی فرجام
تو..
عهد کردم تا ابد هرگز نیارم نام تو…(
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۶.۱۷ ۲۳:۰۸]
#۱۲۷

سرم داشت منفجر میشد همونجا به خواب رفتم با صدایه گریه امیر از خواب پریدم
وقت شام حواسم سر جام نبود حسام متوجه رفتارم شده بود .
رو تخت دراز کشیده بودیم اومد سمتم خواست بغلم کنه پسش زدم …صدا اومد
_میدونی چرا امروز اصرار داشتم به مراسم بریم
سکوت کردم
_میخواستم بهت نشون بدم محمد تورو دوست نداشت
امروز واست معلوم شد واس همینه سر دردت
فکر میکنی نمیدونم چها ساله زندگیه خودمو خودتو مثله جهنم کردی…با رابطه سردت کنار
اومدم …با بی محبتیت کنار اومدم…دیگه منم نمیکشم…قسم خورده بودم عاشقت کنم ولی
نتونستم عشق دروغیه محمد قوی تر از محبت خالصانه من بود …منو ببخش
حسام حرفاشو با بغض زد با حرفاش به خودم اومدم برا یه لحظه از محمد متنفر شدم
دورشو خط کشیدم ….دلم سبک شده بود
حسام بهم پشن کرده بود من طاقت قهرشو نداشتم دستامو از زیر بازوش رد کردمو سرمو
چسپوندم به پشتش زمزمه کردم
_نه نه …نه تونباید ازم رو برگردونی منو ببخش
حسام اهی کشیدو به روم چرخید رو موهامو بوسه زدو گفت
_دوست دارم …سعی کن زندگیمونو از همین امروز شروع کنیم
سرمو تو اغوشش پنهون کردمو با ارامش به خواب رفتم
دوماه از عقد محمدو نازنین میگذشت حس دوست داشتن حسام رو تو دلم حس میکردم
تاریخ عروسی محمد مشخص شده بود میخواستم تو عروسیش بدرخشم
روز عروسی محمد رسید یه کت دامن اناری با شال اناری خریده بودم
واس عروسیش رفتم ارایشگاه میخواستم خشبختیم رو همه به چشم ببینن
عروسی محمد تو یکی از تالارهای معمولی بود
وقتی عروسو داماد وارد شدن حسم با مراسم قبلی کاملا متفاوت بود
با دخترا شروع کرده بودم به رقصیدن امیرو هم پیش حسام گزاشته بودم
حس میکردم حسام از این کارهایه من خشحال شده …تو یه لحظه دیدم محمد بهم خیره
شده بی توجه بهش به رقصم دامه دادم
من حسامو داشتم کسی که مثله کوه پشتم بود هرکی جایه حسام بود هیچ وقت اینطوری
باهام مدارا نمیکرد از همه مهمتر واسم ارزش قائل بود دوسم داشت دیگه چی میخواستم
باهاش اروم بودم
بعدشام همه رفتن به عروس دوماد کادو بدن
رفتم کنار حسامو گفتم ماهم بریم کادومونو بدیم
دستامو دور دست حسام حلقه کردمو به سمتشون رفتیم محمد با چشمایه باز به هردومون
خیره شده بود
با خند بهشون نزدیک شدم واس نازنین یه پلاک گرفته بودم
رو به محمد باخنده گفتم
_مبارک باشه پسر عمو انشالله خشبخت بشین
با سردی جوابمو داد
_ممنون
با نازنین هم روبوسی کردمو و رفتم زیر گوشش گفتم
_خیلی ناز شدی امشب مواظب خودت باش پسر عموم درسته قورتت نده
الکی بهش گفتم ناز شده چون هیچ نقطه خشکلی تو صورتش نبود میدونستم با این حرف
دهنش باز میشه و از خود بی خود میخواستم محمدو حرص بدم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۶.۱۷ ۲۳:۱۰]
#۱۲۸

مراسم تموم شدو عروس کشون بود
همه رفتیم خونه محمد وقتی عروس داماد وارد حجله شدن عروس اومد بیرونو با خانوادش
خداحافظی کرد
فرصت رو غنیمت شمردم باید یه چیزی که رو دلم سنگینی میکردو بهش میگفتم
رفتم تو اتاقش رو تخت نشسته بود و با دستاش سرشو فشار میداد وقتی پاهامو دید سرشو
بلند کردو بهم نگاه میکرد
هر دو تو چشمایه هم خیره شده بودیم یه روزی این چشما دنیایه من بود …تو چشماش
خیره شدمو گفتم
_قدر این لحظات رو بدون من نتونستم ازشون لذت ببرم بخاطر یه ادم بی ارزش که هیچ
تلاشی برا عشقش نکردو برا عشقش ارزشی قائل نشد
امیدوارم تو لذت ببری
بدون اینکه منتظر حرفش بمونم از اتاق زدم بیرون
خداروشکر حسام تو هال نبود وگرنه باید براش توضیح میدادم
از عمو زن عمو نازنین خداحافظی کردیمو رفتیم خونه.
اون شب به همه کارام فکر کردم
چه کارا که نکرده بودم برا محمد …چه کارا نکرده بودم که حسامو عضاب بدم…چکارکه
نکرده بودم امیرمو از دست بدم
خداروشکر کردم بخاطر زندگی که بهم داده بود
حالا به حرف مامان بابام رسیده بودم که میگفتن یه روزی خودت میفهمی چرا به زور
شوهرت دادیم حالا ازشون ممنون بودم.
محمد پسر دار شدو اسم پسرسو گزاشت امیر محمد واسم مهم نبود چی گزاشته یه زمان
من به عشق محمد اسم بچمو امیر گزاشتم و اون واسش مهم نبود
باربد اومد خواستگاریه نگارو …نگار با خواست خودش باهاش عقد کرد…مهدی هم برادر
محمد اومد خواستگاریه ندا
عروسی هردوتا خواهرام تو یه روز بود
تو عروسی نگاه کل فامیل رو من بود
نگاه محسنو محمدو حس میکردومو بیشتر از همیشه حس خشبختی میکردم
خشکلی ناهید نامزد محسن زبون زد کل فامیل بود ولی محسن به دختر بازیش ادامه
میداد بعد دوسال زندگی مشترک ناهید نتونست خیانت هایه محسنو تحمل کنه با وجود
دختر کوچولوش طلاق گرفت
زندگیه من روز به روز داشت بهتر میشد
حسام خونه رو از نو ساخته بود و منو تو کلاس کامپیوتر ثبت نام کرده بود
بعد سه سال مدرکمو گرفتم و بهم پیشنهاد تدریس داده شد
ولی حسام مخالفت کردو گفت که دوست ندارم زنم شاغل باشه
همیشه خونه تنها بودم واس کلاس رانندگی ثبت نام کردم
دلم یه دختر میخواست
یه دختر که همدمم باشه …امیر همیشه همراه باباش بود حتی میگفت من دانشگاه نمیرمو
تو کارخونه بابام به حرفه بابام ادامه میدم
هربار که به حسام میگفتم دلم یه کوچولو میخواد مخالفت میکردو میگفت دردی که اون
موقع کشیدی رو هیچ وقت از یادم نمیره من نمیتونم دوباره اون صحنه هارو ببینم
منو برد کلاس ایروبیگ ثبت نام کردو یه پراید واسم خرید که رفت و امدم راحت باشه
ولی کمبود یه دختر بدجور تو زندگیمون بود هرشب با قهر ازش رو برمیگردوندم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۶.۱۷ ۲۳:۱۲]
#۱۲۹

امیر دوازده سالش شده بود
حاج خانوم هم شده بود مثله مادرم …هیچ وقت از خونه ب جز مهمونی نمیرفت بیرون
منو امیرو حسام سه تایی یه سفر رفتیم مکه
تو حرم حضرت محمد از خدا خواستم یه دختر با عشقی که به حسام دارم بهم بده ولی اگه
با اومدن یه دختر قراره ارامشم بهم بخوره نمیخوامش
هر روز میرفتیم زیارتو نماز بعد از عمل طواف منو حسام دوباره به هم محرم شدیم
بعد از نماز لبیک همه جلو اتوبوس وایساده بودیم انقد گرم بود که من تو طواف حالم بد
شدو با کمک یه خانم دو دور اخرو رفتم
وقتی رسیدیم هتل حسام گفت که میره غذا بیاره
نفهمیدم کی خوابم برد
وقتی چشم باز کردم تو بغل حسام بودم
هنوزم وقتی میخوابید صورتش مظلوم بود تو این هفت روز که بخاطر لبیکی که بینمون
خونده شده بود محرم نبودیمو ازش دور بودم میفهمیدم چقدر دوسش دارم
با دستم صورتشو نوازش میکردم
خدارو شکر میکردم بخاطر همه چیزی که بهم داده بود
با نوازش من چشماشو باز کرد بهش لبخندی زدمو گفتم
_ساعت خواب اقا
بیشتر منو تو اغوشش فشردو موهامو بو کشید
پشتمو بهش کردمو دستامو تو دستاش قفل کردم
زیر گوشم گفت
_هنوزم دلت کوچولو میخواد
دوباره به روش چرخیدمو مثل دختر چهارده ساله ها لبامو جمع کردمو گفتم
_اوممم
سرشو جلو اوردو لبامو که غنچه شده بود بوسید
_مطمنی
_ارزومه
هفت ماه از سفرمون میگذشت بیست هشت فروردین بودو تولد حسام
با امیر برنامه ریزی کرده بودیم
غذاهایه مورد علاقه حسامو درست کردمو کل فامیلو دعوت کردم …امیرم رفته بود دنبال
کارایه کیکو گل و شیرینی
کل فامیل اومده بودن…به حسام پیام دادم که کجاست وجوابش اومد که گفت نزدیک
خونست
برقارو خاموش کرده بودیم خیلی هیجان داشتم اولین بار بود میخواستم تولدشو تبریک بگم
…صدایه در پارکینگ اومد…قلبم داشت از سینم می اومد بیرون
صدایه کلید تویه در اومدو حسام واردشد…دخترا و بچه ها شروع کردن به جیغ کشیدن
امیر سوت میزد و اهنگ تولد تولدت مبارکو میخوند و جلوش قر میداد حسام بیچاره کپ
کرده بود
دلم واسش ضعف رفت رفتم جلوش دستاشو گرفتم گفتم
_تولدت مبارک مرد زندگیم
با خوشحالی تو چشمام خیره شده بود برا یه لحظه همه رو از یاد بردمو خودمو تو اغوشش
انداختم چقدر دوسش داشتم چقدر بی اون پوچ بودم
صدایه هورا بلند شدو شرمنده از اغوشش اومدم بیرون
واسش یه ادکلن مارکدار خریده بودم..
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۶.۱۷ ۲۳:۱۳]
#۱۳۰

امیرم واسش ست شلوار وپیراهن خریده بود
بعد شام مهمونا رفتن و خودمم قبل از حسام رفتم تو اتاق خواب
حسام شبا عادت داشت میرفت کتابخونه و حساب کتاب میکرد
وقتی رفته بودم واس حسام کادو بگیرم برایه خودمم لباس خواب البالویی خریده بودم
جنسش حریر بود
موهامو پسرونه کوتاه کرده بودم …یه رژ قرمز به لبام زدمو یکم به خودم عطر زدمو لباسمو
پوشیدم اولین باربود همچین چیزی میپوشیدم خودم خندم گرفت …خواستم درش بیارم
ولی دلم میخواست امشب به عشقم بهش اعتراف کنم
پریدم تو تختو روتختی رو تا گردنم بالا کشیدم چند دقیقه گزشت که صدایه در اتاق اومد
دوباره لحظه هایه شب زفاف داشت تکرار میشد ولی این دفعه با عشق نه اون ترسو نفرت
هرچی منتظر شدم کسی نیومد داراز بکشه …چشامو باز کردم حسام وایساده بودو بهم
خیره شده بود…بهش لبخندی زدمو گفتم
_چیه
_حنا خودتی
_چرا
_امشب قصد کشتن منو داری
با لبخند گفتم
_ خدانکنه بیا بخواب
روتختی رو .کنار زد و اومد دراز بکشه وقتی لباسامو دید شروع کرد به قهقه زدن
هرچی میگفتم هیس هیس مامانتو امیر بیدار میشن ولی مگه هیس میشد
دستامو گرفتو از جام بلندم کرد از تخت اومدم پایین با دستاش یه بار دور خودمو چر خوند
گفت
_اینا چین ها
با ناز چشامو بستمو
_گفتم واس شوهرم پوشیدم
دستاشو دورم حلقه کردو گفت
_کم ناز کن کار دستمون میدیا
دوباره با باز گفتم
_مگه بده
_حنا بادل دیونه من بازی نکن ها طاقت این همه خوشیو ندارم
وقتش بود بهش بگم چقد عاشقشم چقدر دوسش دارم
سرمو رو سینش گزاشتم …قلبش داشت به سینش کوبیده میشد
با لحنی ارام گفتم
_خیلی دوست دارم خیلی
با دوتا دستش صورتمو از سبنش جدا کردو سرشو اورد پایین گفت
_دوباره بگو
_دوست دارم دو ست…
با گزاشتن لباش رو لبام حرفمو قطع کرد.
هر روز بی بی چک میخریدم میترسیدم نکنه بچه دارنشم
رفتم دکتر.دکتر هم گفت که چون چندساله بچه دارنشدم یکم دیر تر تخمک ها فعال میشن
و هیچ مشکلی وجودنداره.
چشمامو بسته بودمو ذکر خدارو رو لبام داشتم
@nazkhatoonstory

3 2 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
4 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
4
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x