آغوش اجباری رمان آنلاین داستانهای واقعی نگار قادری

رمان آنلاین آغوش اجباری قسمت ۵۱تا۶۰ 

رمان آنلاین آغوش اجباری قسمت ۵۱تا۶۰ 

رمان:آغوش اجباری

نویسنده:نگار قادری

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۶.۱۷ ۲۳:۱۲]
#۵۱

فکر داشت مثل موریانه مخمو میخورد
اگه قرار بود نشون بشم چیشد پس
واس همین محمد انقد مطمن بود
پس چرا دست رو دست گزاشته بودن .
هر روز فامیلای حسام می اومدن
برادرش واحد با زنش اهدیه
خواهراش هاجرو مریم
وقتی می اومدن باهاشون یه کلمه هم حرف نمیزدم
خیلی نگرانم بودن
خودم دوست نداشتم اینجوری باهاشون رفتار میکنم.
ولی دست خودم نبود
ده روز بود عین مرده ها زندگی میکردم
یه روز تو اتاق نشسته بودمو داشتم اهنگ گوش میدادم که صدایه احوالپرسیه مامانو با
یکی نشیدم
طولی نکشید در باز شدو قامت حسام تو در نمایان شد
چه عجب یادش افتاد نامزد داره
خوشحال بودم که نه صداشو میشنوم نه ریختشو میبینم ولی حرص میخوردم انگاری خیلی
پیشش سبک بودم نکرد یه زنگ بزنه
اومد کنارم نشست
_حنا حالت چطوره
هاجر گفت که مریض شدی
_ممنون بهترم خوش اومدی
یکم نزدیکم شد قبل اینکه بتونم حرکتی بکنم دستشو رو پیشونیم گزاشت انگار بهم برق
وصل کرده بودن زود عقب رفتم،متوجه شد ولی به رویه خودش نیاورد روبه مامان گفت
_حنا هنوزم تب داره چرا نبردینش دکتر
مادر دست پاچه شد و گفت
_والا پسرم بردیمش انقد تو این جا افتاده روز به روز بدتر میشه حتی امتحانایه اخر ترمشم
نرفت
حسام رو به من گفت
_پاشو حاضر شو بریم بیرون
_ممنون حوصله ندارم
_پاشو ببینم مگه میزارم تو خونه اینجوری ماتم بگیری
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۶.۱۷ ۲۳:۱۴]
#۵۲

_ول کن تورو حوصله ندارم
مامان گفت
_خب دخترم برو یه هواییم به کلت میخوره
با اخم به مامان نگا کردم اگه اون حرفو نزده بود الان اینم سیریش من نمیشد
ناچارا بلند شدمو رفتم دست صورتمو شستم و برگشتم اتاقم و چادرمو سر کردم
با حالی بی رمق راه افتادم مامان تا دم در کوچه بدرقمون کرد وقتی هوا به صورتم خورد
حس خوبی بهم دست داد یکم از گرمایه وجودم کاسته شد
ولی درجا دلم بیهوا گرفت دلتنگی عجیب یه دفعه سرازیر وجودم شد
تصویر محمد جلو چشام نقش بسته بود
با صدایه حسام به خودم اومدم
_سوارشو دیگه
یه اه کشیدمو از خدا صبر طلبیدم
سوار ماشین شدمو راه افتادیم
پنجره هارو کشید پایین و دستمو گرفت خواستم دستمو پس بکشم که گفت
_بزار بمونه حنا دلم واست خیلی تنگ شده بود اگه نمی اومدم دیونه میشدم
اشک دور چشمام حلقه زد یاد محمد داشت خفم میکرد سرمو زیر انداختم تا اشکمو نبینه
ولی اون یه تصور دیگه کرد
_خب خجالتت برا چیه تو دلت برامن تنگ نشده بود
تا خواستم حرف بزنم بوسه ای به پشت دستم نشوند
سریع دستمو دور کردم از حرکتم جا خورد
ماشینو کنار زدو پنجره هارو داد بالا
_حنا چرا اینحوری میکنی
_تو به چ حقی دستمو بوسیدی
_یعنی چی به چ حقی منو نامزدتم
_نامزدمم باشی محرمم که نیستی
_اگه دلیلت محرمیته باشه همین فردا محرم میشیم
حنا دهنتو گل بگیرم همیشه بی موقع حرف میزنی همینت کم بود
_منو ببر خونه
_حنا میخواستم ببرمت نهار بخوریم
_با هق هق گفتم نمیخوام میگم منو ببر خونه دارم اینجا خفه میشم
چن دیقه گزشت حرکتی نکرد
_مگه باتو نیستم
با عصبانینت دنده رو جا به جا کردو راه افتاد
میترسیدم به کشتنمون بده
جلو درخونه نگه داشت همینکه پام به زمین رسید ماشین پرواز کرد
مادر جا خورد که انقد زود برگشتیم بی توجه بهش رفتم حموم درونم اتیش گرفته بود کسی
حق نداشت لمسم کنه جز محمد.
دو روز از اون اتفاق شوم میگزشت مامان رفته بود خونه عمو حسن انگار مامان بابایه
حسامم برگشته بودن باهاش
زنگ در به صدا دراومد
درو باز کردمو جلو در ایستادم فکر کردم مامانه برگشته
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۶.۱۷ ۲۳:۱۷]
#۵۳

ولی برعکس انتظارم حسام بود با لبخند گفت
_سلام به رویه ماهت حنا خانوم
هنگ کردم انگار نه انگار دو روز پیش دعوامون شده بود
_ممنون خوبم چرا اومدی
_خب اومدم نامزد موحناییمو ببینم
سرمو انداختم پایین
دستمو گرفت و کشید باخودش برد نشست منم کنار خودش نشوند
خواستم بلند بشم گفت
_کجا
_میرم چایی بیارم
_اومدم تورو ببینم نه اینکه چایی بخورم
ناچارا کنارش نشستم …یکم اومد جلو رفتم عقب دوباره خودشو کنارم کشوند
دوباره عقب رفتم
حس عحیبی داشتم چرا ازم دور نمیشد و اینجوری بهم میچسپید
_حنـــــا
سرمو بلند نکردم روم نمیشد نگاش کنم
_چرا اینجوری سرتو زیر انداختی
صدایه خندش اومدم
نفهمیدم چیشد منم لپام به خنده تکون خورد
اومد دوباره بهم چسپید با انگشت اشارش چونمو بلند کردو و تو چشام زل زد

_حنا میدونستی عاشق چشات شدم
حس کردم دارم رنگ به رنگ میشم
_میدونی اون چشات روزگارمو مثله خودش سبزو اباد کرده
موهایه طلاییت مثله خورشید تو زندگیم طلوع و غروب میکنه
با حرفاش یاد محمد افتادم اونم عاشق موهام بود اونم میگفت موهام عین طلا و خورشید
میدرخشه
نفهمیدم کی تو چهره حسام به فکر رفتم وقتی به خودم اومدم که گرمایه لباشو رو لبام
حس کردم اولش تو شک قرار گرفتم ولی با حرکت دادن لباش از شک خارج شدم
با دست سینشو هل دادم و دستم بی اختیار بالا رفت و یکی خوابوندم زیر گوشش
سینم به خس خس افتاده بود داشتم از گرما میسوختم تموم تنم گر گرفته بود حس میکردم
نفسم قطع شده دهن باز کردمو انگشت اشارمو به نشونه اخطار بالا بردمو و گفتم
_اخرین
اخرین بارت بود
دیگه حق نداری حسام هنوز دستش رو صورتش بود
باور نمیکرد روش دست بلند کنم
تو چشام خیره شده بود یه دفعه غرق غم تو چشماش شدم
یه لحظه از کاری که کرده بودم پشیمون شدم خیلی تند رفته بودم
حسام ببخشیدی گفتو زود از خونه خارج شد تو بهت مونده بودم قبل اینکه بتونم معذرت
خواهی کنم رفت
عذاب وجدان بدجور تو وجودم ریشه زد
با خودم حرف میزدم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۶.۱۷ ۲۳:۱۹]
#۵۴

لعنت به من ،پسره بیچاره چ گناهی کرده بود حق داشت نامزدش بودم
جواب خودمو دادم
نه حق نداشت اون حق نداشت من محمدو دوست دارم به اون خیانت نمیکنم
اح بس کن محمد چی اون اگه دوست داشت حداقل یه زنگ میزد یه کاری میکرد پست
بگیره
نه اون میترسید زنگ بزنه زنگ نمیزنه چون دیگه مال اون نیستم
خب تلاشت میکرد پست بگیره
صدایه بستن در نزاشت بیشتر از این جواب خود درگیریامو بدم
از جام بلند شدم فکر کردم حسام برگشته
مامان تو در ایستاده بود
_سلام مامان
وقتی منو دید با اخم گفت بیا ببینم کارت دارم دختره سرتق
فهمیدم باید جواب پس بدم چی شده بود خدا میدونه
مامان رفت نشستو منم رفتم کنارش نشستم
_چیشده
_دختر تو ادم نمیشی نه
_خب چیشده
_چرا با این پسر بیچاره اینجوری رفتار میکنی ها میدونی واس چی اومده بود پیشت
_گفت اومده منو ببینه
_نخیر خانوم اومده بوده شماره دستتو بگیره واست النگو بخره
_من به النگوش احتیاجی ندارم
_لیاقت نداری تو بخاطر اون پسر دهاتی داری به بخت خودت لگد میزنی
چرا هم خودتو داغون میکنی هم اونو
اگه با یه سیلی تو گوش محمد میزدی میدونی چیکار میکرد
تو صورتت تفم نمی انداخت ولی حسام الان جلو در گفت فردا عید غدیره میاد اینجا
خجالت نمیکشی پسره بیچاره گناه داره
دوست داره چرا سعی نمیکنی دوسش داشته باشی
تو فقط داری به خودت تلقین میکنی محمدو هنوزم دوست داری
یه قدم به سمت حسام بردار ببین اون برات چیکارا که نمیکنه
با فهمیدن اینکه بیچاره برا چه کاری اومده بودو من چ جوری باهاش رفتار کردم از خودم
متنفر شدم
نه بخاطر النگو بخاطر اینکه هنوزم ازم نرنجیده بود و گفته بود فردا میاد با رفتارش منو
بیشتر شرمنده کرد
حرفایه مامان راست بود این رفتارو با محمد میکردم هیچ وقت به این راحتی فراموشش
نمیکرد
ولی چیکار میکردم حسام رو دوست نداشتم دلم به اون راضی نبود
میدونستم از محمد خیلی سرتره
خشکل تر بود
اقاتر بود
باکلاس تر بود
پول دار تر بود
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۶.۱۷ ۲۳:۲۱]
#۵۵
واسه اینکه بهم ثابت کنه دوستم داره هرکاری میکرد
ولی عاشق بودمو کر
_مامان شما این راهو انتخاب کردین از اول میدونستین دوستش ندارم چرا مجبورم کردین
،الان هم از من انتظار نداشته باشین
بغض کرده بودم و داشتم با بغض حرف میزدم
مامان گفت
_دخترم یه کم فکر کن یه کم منطق داشته باش
و منطقی عمل کن ببین صلاح تو ،تو وصلت باکدومه
الان دلت محمدو میخواد بزار گنشنگی بکشی بزار بی محبتی رو حس کنی ببین چجوری
دلتو نفرین میکنی از رو احساس تصمیم نگیره احساس به سنه
ادم تو سیزده سالگی حس یه دختر جونو داره
تو پونزده سالگی حس عاشق شدنو
تا به هجده و بیست نرسی حست تکمیل نمیشه الان حست انعطاف پذیره هرجوری خودت
تلقین کنی به همون شکل و حس درمیاد تو فقط امتحان کن
من حرفامو زدم دخترم
اونا فردا میان اینجا
من زن عمومو میشناسم چه ادم غدیه چ ادم مغروریه
به جایه اینکه تو بری ببینشون حسام اونارو میاره پیش تو
به جایه غصه خوردنو اشک ریختن به این فکر کن که چ جوری زندگیتو بسازی
مامان پاشد رفت اشپز خونه منم رفتم اتاقم
بعد این همه تازه یاد بوسش افتادم چقد گرم بود اولین بار بوسه رو حس میکردم

زود فکرو از خودم دور کردم و رفتم بیرون بعد شام رفتم اتاقم عذاب وجدان ول کنم نبود تا
سرکوبش کردم و خوابیدم دق کردم حالا این عذاب وجدانم قوز بالایه قوز شده بود درد
خودم کم بود اینم بهش اضافه شده بود .
با صدایه مامان که داشت نگارو صدا میزد بره کارنامشو بگیره بیدار شدم و رفتم بیرون
دست صورتمو شستم
بعد صبحونه شروع کردم به تمیز کردن خونه و مامان هم تو اشپزخونه تدارکارت نهارو
میدید
نزدیکایه ساعت دوازده بود که زنگ به صدا دراومد
درو باز کردمو با مامان بابا جلو در ایستادیم
اول از همه عمو حسن وارد شد بعد اون زن عمو گلبهار و هاجرو مریم باهاشون روبوسی
کردیمو رفتن تو خونه
حسام داشت با برادرش واحد حرف میزد نمیدونم واحد چی بهش گفت که خندش گرفت
وقتی رو برگردوندو منو دید خندشو خورد
اومد سمت ما با خوش رویی یا مامان بابا احوالپرسی کرد ولی رو به من فقط گفت سلام
منم به همون سردی گفتم خوش اومدین
همه نشسته بودیم منم کنار مامان
حسام سرشو زیر انداخته بودو با ناخونش ور میرفت
بلند شدم رفتم چایی اوردم
به حسام که رسید سرشو بلندکرد ولی به من نگا نکرد چایشو برداشت دوباره سرشو زیر
انداخت .
بعد نهار زن عمو گلبهار گفت بیا پیش خودم عروس گلم
از کلمه عروس گلم حرصم میگرفت
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۶.۱۷ ۲۳:۲۳]
#۵۶

همیشه گفتن این کلمه رو از زبون زن عمو نفیسه ارزو داشتم نه

 

ط زن عمو گلبهار هربار
باشنیدن این حرف داغم تازه میشد و انگار که نمک به زخمم میپاشیدن
رفتم کنارش نشستم و با دست رو موهام کشید اومد جلو گوشم گفت
_چیکار کردی با پسرم که اینجوری مجنونت شده
قسم میخورم توعمرم انقد بهم شک وارد نشده بود
داشتم از خجالت اب میشدم میرفتم زیر فرش
_الان حالت چطوره بهتری
از وقتی حسام برگشته بود دیگه خوب شده بودم
با صدایی که شبیه به ناله بود گفتم
_ممنون بهترم
زن عمو یه کیف کنار خودش گزاشته بود که کیفو برداشت گذاشت رو پاش و یه جعبه کادو
پیچی شده مربعی از تو کیف دراورد
رو به حسام گفت پاشو پسرم خودت بیا النگو رو دست نامزدت کن
وای نه تورو خدا من دیگه دارم اب میشم
حسام از جاش بلند شدو رو به مامان بابا گفت _با اجازه
باباهم گفت
_اختیار داری پسرم جلوم زانو زدو جعبه رو از مامانش گرفت
و با یه حرکت بازش کرد تعحب کردم چون اونجا روش پاپیون بود مثله یه تیکه چوب بازشد
من فکر میکردم کاغذ کادوس
دستمو گرفت تو دستاش
دستاش دو گوله اتیش بود
دستایه منم دو تیکه تیخ
از استرس لرزش داشتم حسام لرزشمو احساس کرد و تند دستامو گرفت سرمو زیر انداختم
النگو رو دستم کرد و اروم گفت
_ مبارکت باشه
سرمو بلند کردم با دیدن النگو چشام چهارتا شد تو عمرم النگویی به این پهنی و قشنگی
ندیده بودم اروم گفتم
_ممنون
پاشد که بره هاجر گفت
_خب چرا پیشش نمیشینی
_نه اینجوری راحت تره
رفت کنار باباش نشست
عمو حسن شروع کرد به حرف زدن
_سعید خان شاه دوماد ما عجله داره دوست داره زودتر زنشو ببره خونش اگه اجازه داشته
باشی دیگه مجلس عروسی رو راه بندازیم
نظر شما چیه
بابا گفت
_والا عروس خودتونه اختیارشو دارین
انقد هول شده بودم فکری که تو سرم بودو بدون هیچ فکر کردنی به زبون اوردم
_ولی من میخوام فعلا درسمو بخونم
همه از صدایه بلندمو روک و راستیم جا خوردن زن عمو گفت
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۶.۱۷ ۲۳:۲۵]
#۵۷

_خب درستم بخون ببین همین مریم الانم داره درشسو ادامه میده حسام که مشکلی با
خوندن تو نداره مگه نه حسام؟
حسام نکاهی بهم انداختو گفت
_نه مشکلی ندارم از فردا هم میفتم دنبال کارایه عروسی و دنبال تالارم میگردم الان دیگه
کم پیدا میشه فصل عروسیه
تــــــــــالار
چی
عروسیه من تو تالاره خانواده هایه خیلی باکلاس و ثروت مند عروسیاشون تو تالارها برگزار
میشد
انقد تو فکر خودم غرق بودم نفهمیدم کی تصمیم به رفتن گرفتن
وقتی حسام از در خارج میشد گفت فردا صبح اماده باش میام دنبالت میریم ازمایش خون
چشمی گفتمو ازشون خداحافظی کردم
رفتم اتاقم
هی خدا بالاخره عروسیم برپا شدو نتونستم کاری کنم
اهی کشیدمو چشامو بستم.
صبح ساعت شش و نیم بود که اومد دنبالم
وقتی تو ماشین نشستم عطر خوشی پیچید تو بینیم
با صدا بو کشیدم عجب بویی بود
حسام وقتی دید اینجوری بو میکشم خودشو بهم نزدیک کرد
خیلی اشکارا چسپیدم به صندلی نگاهی بهم اندختو گفت
_نترس کاریت ندارم فقط دیدم از بو خوشت اومده خواستم کادوتو بدم تو داشبورته برشدار
خیلی خجالت کشیدم دست خودم نبود رفتارام
_شرمنده ممنون نیازی نبود
_وظیفه بود
راه افتاد قبل اینکه برسیم ازمایشگاه گفت هیچی نخوردی منم با نه جوابشو دادم که گفت
خوبه.
وقتی ازمایشارو بردیم تحویل دادیم خانمی که ازمایشارو تحویل میگرفت گفت که کلاس
قبل از ازدواج زوجین شرکت میکنین
منظورشان نفهمیدم
حسام نگاهی بهم انداختو گفت بریم
منم چون نمیدونستم چیه به نشونه موافقت سرمو بالا پایین کردم
خانمه گفت همین سالن رو به رو تا انتهابرین ته سالن سمت راست سومین اتاق رو برین
تو
ازش تشکر کردیمو راه افتادیم
وقتی وارد اتاق شدیم
نزدیک پنج شش تا زوج کنار هم نشسته بودن یه اقاییم وایساده بود و یه مجسمه به شکل
ادم تو دستش بودو داشت یه چیزایی رو توضیح میداد اون اقاهه وقتی تعلل مارو دید گفت
خوش اومدین بفرمایید بشینید تا شروع کنم
چی رو میخواست شروع کنه
با حسام رفتیم صندلیایه پشت نشستیم و چشم دوختیم به دهن اون اقاهه
اقاهه شروع کرد به حرف زدن
_مطمنا همتون از رابطه با همسراتون میدونید و لازم نیست که من درمورد اون حرفی بز نم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۶.۱۷ ۲۳:۲۷]
#۵۸

من چیزایی رو توضیح میدم که در علم روانشناسی هستوبه رفتار هایه غیر طبیعی افراد
اشاره کرده شاید ازش بی اطلاع باشین و من میخوام درمورد اونا حرف بزنم
_یه دختر خانوم وقتی وارد یه رابطه زناشویی میشه دنیاش تغیر میکنه ساختار بدنش تغیر
میکنه
به یه ادم دیگه بایه تن و بدن دیگه
دنیاش دیگه دنیایه سابق نیست
از یه رابطه سنگینی فقط رو دختر خانوما حسش میکنن
این تغیر خیلی عوارض به همراه داره
این عوارض از جمله
سرد مزاجی
بی رغبتی..
دیگه نتونستم چیزی بشنوم این کلاس دیگه چی بود به غلط کردن افتاده بودم
هیچی از حرفایه اون دکتره که فهمیدم اسمش امین رستگاره نفهمیدم
شنیدم چند بار چندتا از دخترا سوال میپرسیدن مونده بودم چطور روشون میشه
کنار حسام از شنیدن این حرفا داشتم اب میشدم انقد سرم رو زیر انداخته بودم که جلو
کفشامم نمیدیدم
حسام زیر گوشم به ارومی گفت
_میخوای بریم بیرون
با سر موافقت کردم
حسام معذرت خواهی کردو رفتیم بیرون
همین که رفتم بیرون نفسم که تو سینه حبس شده بود رو ازاد کردم
_اخیشششش
حسام خنده ای کردو گفت
_دختر تو از بس سرتو میندازی پایین میترسم دیسک گردن بگیری
چشم غره ای بهش رفتمو رومو کردم جهت مخالف
_باشه بابا قهر نکن دیدم داری میری تو زمین گفتم بیایم بیرون
دستمو گرفتو کشیدو گفت
_بریم ببینم جواب ازمایش چیه خونمون به هم میخوره یا نه
ازته دل از خدا خواستم خونمون به هم نخوره
رو به حسام گفتم
_اگه خونمون بهم نخوره چی
_خب نخوره
ابروهامو دادم بالا و چشام اندازه دوتا گردو گرد شد یعنی چی انقد رلکس گفت خب بهم
نخوره
خنده ای کردو گفت
_اینجوری نگام نکن خب فوقش بچه دار نمیشیم دیگه
_ینی تو بچه نمیخوای
_بچه میخوام ولی بچه ای که تو مامانش باشی
به قیمت بچه دار شدن تورو از دست نمیدم
دوباره سرم رفت تو یقم عین لاک پشت شده بودم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۶.۱۷ ۲۳:۳۰]
#۵۹

فکر میکردم سرم میرفت تو یقم
خجالت میکشیدم سرم میرفت تو یقم
عذاب وجدان میگرفتم سرم میرفت تو یقم
جواب ازمایشا مثبت بودو بدبختانه یا خوشبختانه مثبت بودو هیچ مشکلی نداشتیم
حسام گفت چون ازمون خون گرفتن واس نهار میریم جیگری هرچیم گفتم بریم خونه
حریفش نشدم
داشتم غذا میخوردم گفت
_دیشب گفتی میخوای درستو ادامه بدی
لقمه تو دهنم خشک شد نکنه نزاره ادامه بدم
بهش چشم دوختم تا بقیه حرفشو بزنه
_به یه شرط میزارم ادامه بدی
اگه نمره هایه امسالت خوب بودن میزارم وگرنه نه
اه از نهادم بلند شد من امسال همه درسارو میفتادم
_ولی من امتحانارو نرفتم مریض بودم میفتم
_کاری به امتحان نداره اگه نمره هایه قبلت خوب باشه اونارو جمع میبندن
_ولی من میخوام ادامه بدم کاری به نمره نداره
_وقتی نمره هات به درد نخوره دلیلی نداره وقتتو تلف کنی
اح لعنتی منکه مدرسه نرمو دوستامو نبینم دق میکنم
اعصابم قاطی شده بود
_ولی تو قول دادی نباید بزنی زیرش
نمیزنم الانم میگم اگه نمره هات خوب بود و ارزش داشت ادامه بده وگرنه دلیلی نداره
هرچی میگفتم جوابی داشت که بهم بده.
برگشتیم خونه و حسام افتاد دنبال تالار و کارایه عروسی
تالار برایه بیست مهر رزرو شد
روزی که رفتیم برایه خرید مامان و مامانمم همرامون بودن
زن عمو دوتا سرویس طلایه خیلی بزرگ برداشت رو به من گفت میپسندی منم با ممنون
گفتنی نظرخودمو اعلام کردم از همه وسایل بی اهمیت رد میشدم ولی
حسام از هرچیزی که میدید یکی واسم میگرفت سنگ تموم گزاشته بودن
مامانم ذوق کرده بود ولی من چی مگه ادم وقتی میره کفنشو خودش بگیره ذوق میکنه
کارم شده بود تو اتاقم نشستنو گریه کردن
هرشب به امید اینکه محمد بیادو منو باخودش ببره به خواب میرفتم
فردا که دوباره به شب میرسید امید از نو جون میگرفت
گاهی وقتا میگفتم وقتی اومد عروسی ،عروسی رو بهم میزنمو جلو همه با محمد عقد میکنم
گاهی وقتام میگفتم خب الان بهم بزن چرا میزاری تا اون مرحله پیش بره
هیچ جوابی برایه خودم نداشتم چرا نمیتونستم بهم بزنم چرا نمیتونستم حرف بزنم چرا در
برابر همه لال شده بودم
مامان بابا بهترین جهیزیه رو برام گرفته بودن بابا گفته بود که نمیخواد کم بیارم
چون عمو حسن درجا واس حسام خونه خریده بود .
بعد این که کل کاراها انجام شده بود حسام گفت که میره یه سر شهرستانو زود برمیگرده
فردایه همون روزی که حسام رفت.رفتم کارناممو گرفتم سه درس اصلی رو افتاده بودم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۶.۱۷ ۲۳:۳۲]
#۶۰

ریاضی
عربی
زبان
درجا ثبت نام کردم نباید وقتو تلف میکردم درس نمیخوندم که دق میکردم
بابا گفت که از حسام اجازه بگیرم منم گفتم که اون اجازه رو صادر کرده و از شرطی که
گزاشته بود هیچی نگفتم
سه روز از باز شدن مدارس میگذشت
یه روز تو اتاقم داشتم درس میخوندم که صدایه احوالپرسیه حسامو با مامان شنیدم
ترسیدم
زود شروع کردم به جمع کردن کتابا
تقه ای به در خورد قبل اینکه بتونم کتابارو داخل کیف بزار حسام اومد تو اتاق
پاشدم روبه روش ایستادم
_سلام حناخانوم منو نمیبینی خوشحالی
_سلام کی برگشتی
_همین الان اومدم نامزدمو ببینم
_خوش اومدی بشین
قلبم مثله گنجیشگ میزد میترسیدم الانه که کتابامو پاره کنه
خیلی اروم به کتابا اشاره کرد
_شروع کردی
با تته پته گفتم
.. اره .. دارم میخونم دیگه
_پس نمره هات خوب بوده
دهنم باز موند نمیدونستم چی جوابشو بدم
_خب نه ولی دارم پاسشون میکنم
_گفته بودم اگه خوب نبودن نباید بری یادته
کارنامتو بده
_خب خب حالا که شروع کردم دیگه کارنامه به چ دردت میخوره
_حرفی ندارم ولی عادت ندادم حرفم دوبار تکرار بشه کارنامتو بده
داشتم از ترس زهر ترک میشدم فهمیدم نمیتونم کاری بکنم ناچارا کارنامه رو از تو کیفم در
اوروم و با دستایه لرزون به روش گرفتم
یکم که به کارنامه نگاه کرد گفت
_به بـه چه نمره هایه خوبی
سرشو بالا اوردو نگاهی بهم انداختو دوباره گفت
_خودت تنهایی اوردیشون یا کسی کمکت کرد
_مسخره میکنی
_دختر این چ نمره هایه درسایه دیگتم میفتادی بیشتر شرف داشت
_خب مریض بودم واسه امتحانا نرفتم
_پس این مژگان چی میگفت
_میگفت که همش تو مدرسه جایزه میگیری مکه اینکه به کمترین نمره ها جایزه بدن
مژگان هم مدرسه ایم بودو دختر هاجر
@nazkhatoonstory

3 دیدگاه برای “رمان آنلاین آغوش اجباری قسمت ۵۱تا۶۰ 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.