رمان آنلاین بازی خطرناک داستانی درباره احضار ارواح رمان جن گیری قسمت۱۶تا۲۰

فهرست مطالب

داستان های نازخاتون رمان ترسناک رمان آنلاین جن گیری احضار ارواح

رمان آنلاین بازی خطرناک داستانی درباره احضار ارواح رمان جن گیری قسمت۱۶تا۲۰

رمان آنلاین نازخاتون

اسم داستان: بازی خطرناک

نویسنده : نامشخص

رمان جن گیری , رمان احضار ارواح , رمان ترسناک
#قسمت_شانزدهم
پاتریشیا
اوففف این کیه که اینجوری در رو میزنه!رفتم در رو باز کردم که مهسا با صورت ترسیده اومد تو دست و پاش میلرزید وای این چرا اینجوری شده.نگار رفت سمتش ارومش کرد بعد پرسید چی شده.
مهسا:ما تنها نیستم اونا هستن اونا من رو میخوان من ادم بدی ام من تو جهنم میسوزم.خدا ما رو دوست نداره چون ما خبیثیم.
پاتریشیا:اروم باش اروم باش کی اینارو به تو گفته؟
مهسا:خودم میدونم
بیچاره همینجور از ترس عرق میکرد و هی میگفت من خبیثم من شیطانیم.اخه این حرفا چیه.
امی مهسا رو برد تو اتاق و خوابوندش
پاتریشیا:راستش من چجوری بگم.
نگار:چیزی شده؟
پاتریشیا:راستش من فکر میکنم مهسا دیوانه شده.
امی:پاتریشیا این حرفت یعنی چی؟
پاتریشیا:خودت فقط امروز رو یادت بیاد.کی قهوه با روغن میخوره یا برای خودش فک میکنه شیطانی و خبیثه؟
نگار:خب اصلا قبول ما چیکار میتونیم بکنیم؟
پاتریشیا:من یه روانشناس خوب میشناسم اسمش لیدا هست یه دختر المانی فرانسوی تو کارش خیلی ماهر هست.
امی:نمیدونم ببینیم تا فردا چطور میشه.
نگار:اره چون اگه واقعا مشکلی باشه باید حال بشه.حالا هم بریم بخوابیم من خیلی خستم.
هممون رفتیم سر جامون خوابیدیم.
********
صبحونه یه چیز خوردیم البته مهسا باز قهوه و روغن خورد من تعجب مبکنم مهسا چرا اینجوری میکنه.بعدش نگار خواست به خانواده اش زنگ بزنه.تا اون موقع ما هم اماده شدیم.

#قسمت_هفدهم
مهسا
چه قدر دلم برای پدر مادرم تنگ شده بود تو این مدت وقت نکرده بودم بهشون زنگ بزنم.باهاشون یه کم حرف زدم بعدشم با بچه ها سوار ماشین شدیم و رفتیم.
******
نگار:سلام
دکتر:سلام بفرمایید بشینسد
پاتریشیا:مهسا بشین
مهسا:اروم روی صندلی نشست
نگار:راستش دوستمون مهسا چند روز کارا عجیبی میکنه و ما نمیدونیم برای چیه.
دکتر:ببینید با من راحت باشین اسم من لیدا هست.
همه خودمون رو به لیدا معرفی کردیم.
پاتریشیا:اخه ما نمیتونیم بگیم…
لیدا:من به خاطر خودتون میگم با من راحت باشین
پاتریشیا:راستش من یه ادم مدیوم هستم من صدا های عجیبی میشنیدم و همچنین چیز های حس میکردم ما اومدیم به کمک ویجا برد با روح ها ارتباط برقرار کنیم منو دوستم امی تجربه داشتیم ولی نگار و مهسا نه.همه چی داشت خوب پیش میرفت تا وقتی که فهمیدم جن اومده به جای روح و موقعی که اسمش رو گفت مهسا شروع کرد به خنده های وحشتناک و غیر طبیعی بعد فقط سفیدی چشاش معلوم بود دست و پاش رو به طرز عجیبی تکون میداد ما همون شب بردمیش بیمارستان اما اونا گفتن که حالش خوبه فقط انرژی نداره از همون شب شروع به کارای عجیبش کرد مثل قهوه خوردن با روغن.
لیدا:متوجه شدم موردی مثل پرخاشگری ندیدین؟
نگار:چرا اتفاقا
لیدا:ممکنه یه چیز حالت جن زدگی پیدا کرده باشه.
نگار:منظورتون رو متوجه نمیشم.
لیدا:ممکنه جن وارد بدنش شده باشه.
کلمات دور سرم میچرخید نه همچین چیز غیر ممکنه.دروغه دوست من جن زدگی نه.
امی:خب شما میتونین کاری کنین؟
لیدا:بیاین اتاق پشتی
دست مهسا رو گرفتم و با هم رفتیم تو اتاق پشتی.
لیدا:خب مهسا رو این صندلی بشینه اگه بتونم هیپنوتیزم بشه موجود درونش هم هیپنوتیزم میشه.
من که همش گریه کردم اخرش لیدا ازم خواست برم بیرون.
بیرون در وایساده بودم خیلی میترسیدم چیز زیادی نمیشنیدم فقط صدای پچ پچ لیدا.صدای زوزه گرگ از اتاق اومد سریع در رو باز کردم امی و پاتریشیا دست و پای مهسا رو گرفته بودن و مهسا داشت زوزه میکشید.
لیدا:پاهاش رو بگیرین.
تا این رو گفت یکدفعه مهسا دست لیدا رو گاز گرفت جیغ لیدا دراومد وای خیلی بد گاز گرفته بود رفتم پیش لیدا دستش خون میومد مهسا بازم داشت میخندید از اون خنده های عجیب وحشتناک پاتریشیا و امی سعی در اروم کردنش داشتن.

#قسمت_هجدهم
امی
پاتریشیا:حالا چی کار کنیم؟
امی:فعلا دستش رو نگه دار یکم بعد‌ خودش اروم میشه
بعد از ده دقیقه اروم شد و دوباره خوابش برد.
پاتریشیا:من پیششم تو بزو پیش نگار و لیدا.
امی:باشه چیزی شد بگو.
سریع رفتم پیش لیدا و نگار.
امی:چی شد؟
نگار:هیچی اون ققیچی رو بده
بیچاره لیدا انگار یه حیوون وحشی گازش گرفته
لیدا:خدتون رو‌ اذیت نکنین اتفاقی که افتاده ولی نمیدونم چرا.الان چطوره صداش نمیاد.
امی:دوباره خوابش برد.
نگار:مثل دفعه پیش.
********
تو راه بودیم هیچکی حرف نمیزد.
امی:بچه ها چی کار کنیم؟
پاتریشیا:واقعا نمیدونم فردا دوباره خودم میرم پیش لیدا.
نگار:من که ازش خجالت میکشم‌ چون مهسا واقعا کار وحشتناکی کرد.

#قسمت_نوزده
پاتریشیا
صبح بدون اینکه بچه ها رو بیدار کنم یه چیز خوردم و اماده شدم که برم پیش لیدا.موقع رانندگی تموم فکرم پیش مهسا بود که چیکار باید میکردیم البته خود لیدا گفت یه فکری میکنه.
*******
پاتریشیا:سلام
منشی:سلام اسمتون رو میگین لطفا؟
پاتریشیا:پاتریشیا هستم دیروز هم اومدم.
منشی:اه بله بفرمایید داخل.
رفتم داخل لیدا سرش تو لپ تاپش بود.
پاتریشیا:سلام لیدا
لیدا:اا سلام اومدی ببخشید
پاتریشیا:نه چرا ببخشید.من معذرت میخوام بابت دیروز دست بهتره؟
لیدا:اره عزیزم نگران نباش.پیش میاد دیگه.حالا بیا بشین.
رفتم رو‌ صندلی نشستم ترجیح دادم خودم شروع کنم.
پاتریشیا:خب حالا باید چیکار کنم؟
لیدا:ببین من بیش ترین احتمال رو میدم این یه جن زدگی باشه.به خاطر اینکه این موضوع از اون موقعی شروع شد که شما با ویجا برد کار کردین و خودت خوب میدونی ویجا برد برای چیه.من همه این اتفاقات رو دلیل بر جن زدگی میدونم.
پاتریشیا:باور کردنش سخته ولی درست میگی ‌منطقی بخوای فکر کنی به نتیجه میرسی.
لیدا:اره.دین شما چیه؟
پاتریشیا:خود من مسیحی هستم‌ ولی مهسا و نگار مسلمان هستن.
لیدا:خب ببین تنها کاری که برای یه جن زده میشه انجام داد عمل جن گیری هست.
پاتریشیا:خب ما از کجا میتونیم جن گیر پیدا کنیم؟
لیدا:پاریس مسجد های زیادی داره و از اونجا که مهسا مسلمون هست فکر میکنم باید به‌ یکی از مساجد بزرگ بره.من اطلاعاتی ندارم ولی میتونی از مسئول اونجا بپرسی.
پاتریشیا:باشه فردا حتما این کار رو میکنم.ممنون از کمکت.
لیدا:خواهش میکنم.اگه کمک و یا کاری خواستی این شماره موبایلم بهم زنگ بزن.
یه کاغذ رو گرفت جلوم که شماره خودش توش بود.کاغذ رو ازش گرفتم و رفتم.

#قسمت_بیستم
نگار
صدای کلید اومد و پاتریشیا درو باز کرد هممون ناراحت بودیم
پاتریشیا:سلام
بهش سلام کردیم
پاتریشیا:بچه ها میدونم باید چی کار کنیم.
نگار:چی کار؟
پاتریشیا:مهسا مسلمون هست پس ما باید اون رو به یکی از مساجد جامع ببریم.
نگار:اره راست میگس بعدشم ‌میتونیم از مسئول اونجا راهنمایی بخوایم.
امی:من که کاملا موافق این کارم.
پاتریشیا:خب بیاین بریم
امی:الان!؟
پاتریشیا:اره راست میگی الان نه فردا.
نگار:بچه ها من مهسا رو میبرم حموم میترسم خودش بره.
امی:باشه من میرم یه کم تو اینترنت مطلب بخونم
شامپو و حوله رو برداشتم که مهسا رو ببرم
مهسا:تو چرا میای
نگار:خب کمکت کنم.
مهسا:لازم نیست خودم میرم.
نگار:گفتم من باهات میام حالا هم از جلود در برو کنار.
مهسا:ساکت شو.سرت به کار خودت باشه برو از اینجا برو‌ به من کار نداشته باش.
بعدش با پاش یه لگد محکم زد به زانو طوری که دیگه نتونستم وایسم.سریع در رو بست و رفت تدو حموم.
امی:نگار حالت خوبه
نگار:نمیتونم پاشم زانوم درد میکنه
امی دستم رو گرفت و با پاتریشیا کمکم کردن گذاشتنم رو تخت.
امی:نکنه پاش شکسته باشه
پاتریشیا:فکر نکنم اونقدر محکم زده باشه
امی:نمیدونم میرم بی حس کننده بیارم براش بزنم بعدش یک کم ماساژ بدم.تو هم برو پیش مهسا.
پاتریشیا:باشه
نمیدونم چی شد یهو خوابم برد.
#ادامہ_دارد

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x