رمان آنلاین بی تو هرگز بر اساس داستان واقعی (سید علی حسینی)قسمت ۶۱تا۶۵

فهرست مطالب

رمان آنلاین داستان سرگذشت واقعی بی تو هرگز طاها ایمانی داستان های نازخاتون

رمان آنلاین بی تو هرگز بر اساس داستان واقعی (سید علی حسینی)قسمت ۶۱تا۶۵

بی تو هرگز 

نویسنده:سید طاها ایمانی

 

قسمت شصت و یکم: خیانت .
.
روزهای اولی که درخواستش رو رد کرده بودم، دلخوریش از من واضح بود…
سعی می کرد رفتارش رو کنترل کنه و عادی به نظر برسه…
مشخص بود تلاش می کنه باهام مواجه نشه…
توی جلسات تیم جراحی هم، نگاهش از روی من می پرید و من رو خطاب قرار نمی داد…
اما همین باعث شد، احترام بیشتری براش قائل بشم…
حقیقتا کار و زندگی شخصیش از هم جدا بود…
.
.
سه، چهار ماه به همین منوال گذشت…
توی سالن استراحت پزشکان نشسته بودم که از در اومد تو، بدون مقدمه و در حالی که اصلا انتظارش رو نداشتم، یهو نشست کنارم…
.
– پس شما چطور با هم آشنا می شید؟
اگر دو نفر با هم ارتباط نداشته باشن، چطور می تونن همدیگه رو بشناسن و بفهمن به درد هم می خورن یا نه؟
.
همه زیرچشمی به ما نگاه می کردن…
با دیدن رفتار ناگهانی دایسون شوک و تعجب توی صورت شون موج می زد…
هنوز توی شوک بودم اما آرامشم رو حفظ کردم…
.
-دکتر دایسون… واقعا این ارتباطات به خاطر شناخت پیش از ازدواجه؟
اگر اینطوره چرا آمار خیانت اینجا، اینقدر بالاست؟
یا اینکه حتی بعد از بچه دار شدن، به زندگی شون به همین سبک ادامه میدن…
و وقتی یه مرد، بعد از سال ها زندگی، از اون زن خواستگاری می کنه، اون زن از خوشحالی بالا و پایین می پره و میگن این حقیقتا عشقه؟
یعنی تا قبل از اون عشق نبوده؟
یا بوده اما حقیقی نبوده؟
.
.
خیلی عادی از جا بلند شدم و وسایلم رو جمع کردم…
خیلی عمیق توی فکر فرو رفته بود… منم بی سر و صدا و خیلی آروم، در حال فرار و ترک موقعیت بودم…
در سالن رو باز کردم و رفتم بیرون، در حالی که با تمام وجود به خدا التماس می کردم که بحث همون جا تموم بشه…
.
که یهو از پشت سر، صدام کرد…

قسمت شصت و دوم: زمانی برای نفس کشیدن
.
.
دنبالم، توی راهروی بیمارستان، راه افتاد…
می خواستم گریه کنم…
چشم هام مملو از التماس بود…
تو رو خدا دیگه نیا…
که صدام کرد…
.
– دکتر حسینی … دکتر حسینی … پیشنهاد شما برای آشنایی بیشتر چیه؟
.
ایستادم و چند لحظه مکث کردم…
– من چطور آدمی هستم؟
.
جا خورد…
– شما شخصیت من رو چطور معرفی می کنید؟
با تمام خصوصیات مثبت و منفی… .
معلوم بود متوجه منظورم شده، گفت:
– پس علائق تون چی؟
.
– مثلا اینکه رنگ مورد علاقه ام چیه؟یا چه غذایی رو دوست دارم؟
واقعا به نظرتون اینها خیلی مهمه؟
مثلا اگر دو نفر از رنگ ها یا غذای متفاوتی خوششون بیاد نمی تونن با هم زندگی کنن؟
.
چند لحظه مکث کردم و ادامه دادم:
-طبیعتا اگر اخلاقی نباشه و خودخواهی غلبه کنه،ممکنه نتونن… در کنار اخلاق، بقیه اش هم به شخصیت و روحیه است…
اینکه موقع ناراحتی یا خوشحالی یا تحت فشار، آدم ها چه کار می کنن یا چه واکنشی دارن…
.
.
اما این بحث ها و حرف ها تمومی نداشت… بدون توجه به واکنش دیگران، مدام میومد سراغم و حرف می زد… با اون فشار و حجم کار، این فشار و حرف های جدید واقعا سخت بود…
دیگه حتی یه لحظه آرامش یا زمانی برای نفس کشیدن، نداشتم… .
.
دفعه آخر که اومد، با ناراحتی بهش گفتم:
– دکتر دایسون … میشه دیگه در مورد این مسائل صحبت نکنیم؟ و حرف ها صرفا کاری باشه؟
.
.
خنده اش محو شد، چند لحظه بهم نگاه کرد… .
– یعنی شما از من بدتون میاد خانم حسینی؟

قسمت شصت و سوم: خدای تو کیست؟ .
.
خنده اش محو شد … – یعنی شما از من بدتون میاد خانم حسینی؟
.
چند لحظه مکث کردم، گفتن چنین حرف هایی برام سخت بود…
.
– صادقانه، من اصلا به شما فکر نمی کنم…
نه به شما، که به هیچ شخص دیگه ای هم فکر نمی کنم… نه فکر می کنم، نه…
.
بقیه حرفم رو خوردم و ادامه ندادم…
دوباره لبخند زد … .
– شخص دیگه که خیلی خوبه…
اما نمی تونید واقعا به من فکر کنید؟
.
خسته و کلافه،تمام وجودم پر از التماس شده بود… .
– نه نمی تونم دکتر دایسون … نه وقتش رو دارم، نه…
چند لحظه مکث کردم…
بدتر از همه، شما دارید من رو انگشت نما و سوژه حرف دیگران می کنید…
.
– ولی اصلا به شما نمیاد با فکر و حرف دیگران در مورد خودتون توجه کنید…
یهو زد زیر خنده و گفت:
-اینقدر شناخت از شما کافیه؟ حالا می تونید بهم فکر کنید؟
.
– انسان یه موجود اجتماعیه دکتر…
من تا جایی حرف دیگران برام مهم نیست که مطمئن باشم کاری که می کنم درسته…
حتی اگر شما از من یه شناخت نسبی داشته باشید، من ندارم…
بیمارستان تمام فضای زندگی من رو پر کرده…
وقتی برای فکر کردن به شما و خوصیات شما ندارم…
حتی اگر هم داشته باشم ،من یه مسلمانم…
و تا جایی که یادم میاد، شما یه دفعه گفتید، از نظر شما خدا، قیامت و روح وجود نداره… .
– خواهش می کنم تمومش کنید …
.
.
و از اتاق رفتم بیرون …

قسمت شصت و چهارم: جراحی با طعم عشق
.
.
برنامه جدید رو که اعلام کردن، برق از سرم پرید…
شده بودم دستیار دایسون…
انگار یه سطل آب یخ ریختن روی سرم…
باورم نمی شد…
کم مشکل داشتم که به لطف ایشون، هر لحظه داشت بیشتر می شد…
دلم می خواست رسما گریه کنم…
.
.
برای اولین عمل آماده شده بودیم، داشت دست هاش رو می شست…
همین که چشمش بهم افتاد با حالت خاصی لبخند زد ولی سریع لبخندش رو جمع کرد…
.
– من موقع کار آدم جدی و دقیقی هستم و با افرادی کار می کنم که ریزبین، دقیق و سریع هستن …
.
داشتم از خجالت نگاه ها و حالت های بقیه آب می شدم…
زیرچشمی بهم نگاه می کردن و بعضی ها لبخندهای معناداری روی صورت شون بود…
.
.
چند قدم رفتم سمتش و خیلی آروم گفتم:
– اگر این خصوصیاتی که گفتید، در مورد شما صدق می کرد، می دونستید که نباید قبل از عمل با اعصاب جراح بازی کنید…
حتی اگر دستیار باشه…
.
خندید … سرش رو آورد جلو…
– مشکلی نیست، انجام این عمل برای من مثل آب خوردنه…
اگر بخوای، می تونی بایستی و فقط نگاه کنی…
.
برای اولین بار توی عمرم، دلم می خواست از صمیم قلب بزنم یه نفر رو له کنم…
.
.
با برنامه جدید، مجبور بودم توی هر عملی که جراحش، دکتر دایسون بود حاضر بشم…
البته تمرین خوبی هم برای صبر و کنترل اعصاب بود…
چون هر بار قبل از هر عمل، چند جمله ای در مورد شخصیتش نطق می کرد و من چاره ای جز گوش کردن به اونها رو نداشتم…
.
توی بیمارستان سوژه همه شده بدیم … به نوبت جراحی های ما می گفتن…
جراحی عاشقانه!!!!

قسمت شصت و پنجم: برو دایسون .
.
یکی از بچه ها موقع خوردن نهار، رسما من رو خطاب قرار داد:
. – واقعا نمی فهمم چرا اینقدر برای دکتر دایسون ناز می کنی…
اون یه مرد جذاب و نابغه است و با وجود این سنی که داره تونسته رئیس تیم جراحی بشه… .
همین طور از دکتر دایسون تعریف می کرد و من فقط نگاه می کردم…
واقعا نمی دونستم چی باید بگم یا دیگه به چی فکر کنم…
برنامه فشرده و سنگین بیمارستان، فشار دو برابر عمل های جراحی، تحمل رفتار دکتر دایسون که واقعا نمی تونست سختی و فشار زندگی رو روی من درک کنه، حالا هم که…
.
.
چند لحظه بهش نگاه کردم، با دیدن نگاه خسته من ساکت شد…
از جا بلند شدم و بدون اینکه چیزی بگم از سالن رفتم بیرون…
خسته تر از اون بودم که حتی بخوام چیزی بگم…
.
.
.
سرمای سختی خورده بودم…
با بیمارستان تماس گرفتم و خواستم برنامه ام رو عوض کنن…
تب بالا، سر درد و سرگیجه…
حالم خیلی خراب بود، توی تخت دراز کشیده بودم که گوشیم زنگ زد… چشم هام می سوخت و به سختی باز شد… پرده اشک جلوی چشمم، نگذاشت اسم رو درست ببینم، فکر کردم شاید از بیمارستانه…
اما دایسون بود…
تا گوشی رو برداشتم بدون مقدمه شروع کرد به حرف زدن…
.
– چه اتفاقی افتاده؟ گفتن حالتون اصلا خوب نیست…
.
گریه ام گرفت…
حس کردم دیگه واقعا الان میمیرم …
با اون حال، حالا باید … حالم خراب تر از این بود که قدرتی برای کنترل خودم داشته باشم…
.
– حتی اگر در حال مرگ هم باشم، اصلا به شما مربوط نیست… .
و تلفن رو قطع کردم…
به زحمت صدام در می اومد…
صورتم گر گرفته بود و چشمم از شدت سوزش، خیس از اشک شده بود…
#ادامه_دارد

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x