رمان آنلاین بی هیچ دلیل براساس سرگذشت واقعی قسمت ۶تا ۱۰

فهرست مطالب

ناهیدگلکار بی هیچ دلیل سرگذشت واقعی داستان واقعی

رمان آنلاین بی هیچ دلیل براساس سرگذشت واقعی قسمت ۶تا ۱۰

داستان بی هیچ دلیل

نویسنده:ناهید گلکار 

#قسمت ششم-بخش اول

در این جور مواقع دیگه کسی نمی تونست رو حرف مادر حرف بزنه منم راستش ترسیده بودم صورتم رو شستم و در حالیکه هنوز می لرزیدم یک پتو آوردمو کشیدم دورم و نشستم ….
ولی با این حرفایی که مادر به بابک زده بود نفس راحتی کشیدم و کمی آروم شدم …
مادر با همون لحن به سیما گفت بیا شام درست کن بچه ها میان …… که سمیه از راه رسید از حالت مادر و سیما و اونطوری که من روی مبل قوز کرده بودم فهمید که یک خبری هست ……و تا فهمید بابک زنگ زده ، عصبانی شد و داد زد …چه پر رو خجالت نکشید … به خدا اگر دستم بهش برسه کاری می کنم که از بودنش پشیمون بشه ….. و بعد از عکس العمل همه ی اونایی که پشت سر سمیه اومدن و موضوع رو فهمیدن متوجه شدم که یک جورایی همه از دستش عصبانی هستن …..

محمد هم عصبانی بود ولی مجید نمی تونست جلوی خودشو بگیره و برای بابک خط و نشون می کشید و منو سر زنش می کرد که ندیده و نشناخته این کارو کردم ….
حالا همه سعی می کردن مجید رو ساکت کنن … چون می خواست شماره ی اونو بگیره و ازش آدرس بپرسه و بره اونو بزنه …..
مجید داد می زد تو با چه عقلی وقتی هنوز آدرس اونو نمی دونی بهش قول ازدواج میدی؟ ای والله بابا ؛؛ آفرین به تو ؛؛؛ ما رو عقل تو حساب می کردیم …
دیگه با این انتخابت سور زدی به هر چی آدم بی عقله …..
من می دونستم که مجید و بقیه حق دارن منو سرزنش کنن و همین که تا حالا سکوت کرده بودن باید ازشون ممنون می شدم …..و خودم در مقابل حرفای اونا فقط نگاه کردم …
شام حاضر شد و همه رفتن سر میز ..من گفتم اشتها ندارم که مادر با غیظ سرم داد زد : بلند شو که دیگه حوصله ی منو سر بردی…تمومش می کنی یا نه ؟
از ترس مادر بلند شدم و رفتم سر میز شام ……. ولی مجید که محبوبه رو نیاورده بود گفت من باید برم محبوبه خونه ی مادرشه اونجا شام می خورم منتظرم هستن … ولی موقع رفتن قسم خورد که اگر این مرتیکه رو ناقص نکردم مرد نیستم ….
وقتی داشت از در میرفت بیرون فریبرز از راه رسید …
با هم دست دادن و مجید رفت و فریبرز اومد تو ….. از صورتش معلوم بود که متوجه عصبانیت مجید شده ….
با آمدن بی موقع فریبرز دیگه هیچ کس در مورد بابک حرفی نزد ….ولی اون که خیلی هم با هوش بود متوجه شده بود که همه یک جوری عصبی هستن به خصوص حال منو که دید رفت تو فکر چون فهمیده بود هر چی که هست مربوط به منه ولی اینقدر آقایی داشت که بروی خودش نیاره ………
محمد و رضا خیلی تعارفش کردن که بیاد شام بخوره ولی گفت : من الان کار دارم و باید برم اومدم ببینم ..فردا وقت دارین بریم باشگاه برای تزیین سالن ثریا نظرشو بده……تا اومدم حرف بزنم مادر نگاه بدی به من کرد که یعنی مراقب حرف زدنت باش ….
گفتم : آره حتما من شیفت بعد از ظهرم عصری بریم خوبه ؟
گفت پس من میام دنبالتون …بعد اومد جلوی منو آهسته گفت : کمکی از دست من بر میاد ؟ گفتم نه چیزی نشده که ….
گفت : باشه به هر صورت …..محمد دستی به شونه اش زد و گفت : شما نگران نباش داداش چیز مهمی نیست…
فریبرز گفت : به هر حال اگر کاری داشتین من در خدمتم …
خیره انشالله و خداحافظی کرد و رفت ……
#قسمت ششم-بخش دوم
محمد یک شرکت ساختمونی نزدیک تقی آباد داشت … کار و بارش خوب بود ..اونم مثل من قد بلندی داشت و هیکل مند بود ..
ما خواهر و برادر ها دو دسته بودم منو محمد و سمیه به بابام رفته بودیم و درشت هیکل و ستاره و سیما و مجید قد متوسط داشتن مثل مادر و شکلشون هم مثل مادر بود ….
محمد با همون قد بلند و موهای جو گندمی خیلی خوش تیپ به نظر می رسید …
اون حکم پدر رو برای ما داشت … خوش قلب و مهربون بود …
بر عکس مجید که نسبت به همه بد بین بود زیاد ایراد می گرفت,, و از همه توقع داشت ولی خودش کاری برای کسی نمی کرد …این جمله رو خیلی ازش می شنیدیم که فلانی برای من چیکار کرده ؟
ولی محمد همیشه سعی داشت کاری برای دیگران بکنه و هیچوقت توقع جبران هم نداشت ….
فردای اون روز نزدیک ظهر بابک رفته بود دفتر محمد … به منشی اون گفته بود ..بگین حسینی داماد شون هستم … محمد با چند نفر جلسه داشت حتی وقتی اسم حسینی رو شنیده؛؛؛ یک حالت عصبی بهش دست داده بود و با خودش گفته: بزار ببینمش و کار و یکسره کنم این بود که زود عذر خواهی می کنه و جلسه رو کنسل می کنه و به منشی میگه بفرستش تو ……
و زیر لب با خودش گفت … باید قال قضیه را بکنم….. بابک با قیافه بسیار بشاش و صیمیمی میره تو اتاق محمد و در حالیکه خودش کمی به جلو خم کرده بود با محمد دست داد و گفت : مشتاق دیدار آقا عجب جایی دارین؟ بسیار عالی خیلی خوشم اومد شما خیلی با سلیقه هستین جاتون هم خیلی خوبه تقی آباد مرکز شهره ….
محمد خودش نشست و به اونم گفت بفرمایید؛؛؛ چای میل دارین ؟
گفت : البته چای برادر زن رو که نمیشه نخورد ….
محمد تو دلش گفت : این دیگه عجب رندیه باید مراقب باشم ممکنه مثل ثریا گول بخورم ……و دستور دو تا چایی داد و گفت خوب امرتون ؟؟ چه کاری از من ساخته است ؟
بابک نتوانست این بار دستپاچگی خودش را مخفی کند کمی مِن و مِن کرد و گفت خواهش می کنم به عرائضم گوش کنید و اگر براتون زحمت نیست اینا رو به مادر و ثریا هم منتقل کنید ،
محمد پرسید چرا خودتان نمی گین ؟
بابک یک کم سکوت کرد و گفت مثل اینکه شما متوجه نیستید اونا حاضر نیستند به حرفم گوش کنند …..
محمد پرسید : می تونین دلیل شو به من بگین به نظرتون اونا اشتباه می کنن ؟
بابک خیس عرق بود و همین طور که دستهاشو تکون می داد گفت : ببینید یک سوءتفاهم پیش اومده ….
من خدا رو شاهد میگیرم یک موقعیت اضطرای پیش اومد اصلا نفمیدم دارم چیکار می کنم با عجله رفتم و این برای این بود که اگر نمی رفتم ضرر بزرگی می کردم و برای اول زندگیم با ثریا خوب نبود ….
محمد گفت متوجه شدم ، با عجله رفتین,, قبول … بعد توی کانادا تلفن نبود ؟ چهل و پنچ روز شما عجله داشتین ؟ مادر و خواهرتون هم با شما بودن ؟ اونا هم عین چهل و پنج روز عجله داشتن ؟
اگر کسی اینو به شما بگه استدلالشو قبول می کنین ؟
بابک ( در حالیکه دستهایش را به بالا و پایین می برد وعرق می ریخت دوباره گفت می دونم می دونم برای همین مزاحم شما شدم چون نمی خوام ثریا رو از دست بدم اونم بخاطر یک مسئله جزئی …
بعدم مادر و خواهرم هم مثل شما از جریان خبر نداشتن ….
محمد برافروخته شده بود و داشت خودشو کنترل می کرد …گفت : عجب شما چهل و پنج روز غیبت بی خبر را یک مسئله جزئی می دانید؟ خوب پس یا اصلاً به عمق فاجعه پی نبردید یا دارین ما رو مسخره می کنین . …..
بابک با خنده ی تمسخر آمیزی که خاص خودش بود گفت : چرا اسم فاجعه روش می زارین ؟من باید این کارو میکردم تا بتونم زندگی خوبی برای ثریا فراهم کنم . این کار تو اون موقعیت لازم بود.
محمد فهمید که بحث کردن فایده ای نداره برای همین گفت : به هر حال دیگه کار از کار گذشته و ثریا داره ازدواج می کنه اگرم کار شما برای او توجیهی داشته باشه ، دیگه کاری نمی شه کرد متاسفانه خیلی دیر شده ..
حتی کارتهای عروسی چاپ شده کما اینکه من هنوز برای غیبت بی خبر شما توجیه نشدم … ولی خوب لزومی هم نمیبنم …بحث بی فایده اس حالا هر چی شده باشه ….راهی برای برگشت نیست …..

#قسمت ششم-بخش سوم
بابک با دستپاچگی گفت : خواهش می کنم بگذارید از اول بگم چه اتفاقی افتاد شاید اینطوری بهتر باشه…. من خودم درست توضیح ندادم ….
محمد گفت : آخه چرا می خواین این کارو بکنین من میشنوم ولی اثری تو اصل ماجرا نداره … فقط ممنون میشم که خلاصه کنید چون تا نیم ساعت دیگه باید برم جایی و کار واجبی دارم …..
بابک خیلی مودبانه گفت : چشم ، حتما سعی می کنم زود تموم بشه …. می دانید صبح اول وقت با من تماس گرفتند که جنسهایی که به کانادا برده اند پنجاه درصد مرجوع شده و من آنقدر با عجله برای تهیه بلیط وکارای دیگه مسافرتم عجله داشتم که نتونستم حتی یک زنگ بزنم اونجام خیلی کار داشتم اصلاً نمی تونستم سرمو بخارونم ….
ولی باز هم فکر می کردم اگر زنگ بزنم بگم که رفتم کانادا اوضاع بدتر میشه و نمی تونستم پای تلفن براش توضیح بدم باور کنید خودم خیلی بیشتر ناراحت بودم فکر میکردم موقعی که برگشتم همه چیز را توضیح می دم و مشکلی پیش نمی یاد ..
محمد ( سری جنباند و گفت ) نمی دونم شاید شما راست بگید ولی من هرگز این طوری که که شما رفتار می کنید برایم قابل توجیه نیست چون آدم می تونه فاصله منزل تا فرودگاه …. یا
نمی دونم بالاخره توسط مادرتون و یا … راه دیگری پیدا می کردید واقعاً می خواهم بدونم اگر کسی دیگری این کار رو با شما می کرد شما قبول می کردید؟ . …
شما یک عده را بلاتکلیف گذاشتید و رفتید به امید عذرخواهی ؟
نمی دونم …. من نمی فهمم این کارا تو مرام من نیست … و هرگز زنم رو این طور نگران و بالا تکلیف نگذاشتم ….
بابک گفت : خوب شما موقعیت منو ببینید و درکم کنید وضعیت من فرق می کنه اگر باین سفر نمی رفتم می تونم بگم ورشکست می شدم . و این اول زندگیم خیلی بد میشد ….
محمد گفت : مسئله رفتن شما به سفر نیست چرا متوجه نیستید… مسئله بی خبری ما از شما بوده ما منتظر بودیم که شما برای بله برون بیایید و شما غیب شدید هم خودتون هم مادرتون و خواهر تون که با اون همه اصرار یک دفعه بدون اینکه آدرسی …. شماره تلفنی …. هیچی …
ما خدا رو شاهد میگیرم روی ادب برای شما صبر کردیم ….ولی به ما مخصوصا به ثریا توهین شده …. و اونم حق داره که نخواد دیگه شما رو ببینه …..خوب حالا هم دیگه دیر شده ……پس حرفی نمی مونه چیزی مونده که نگفته باشین ؟ ..

#قسمت ششم-بخش چهارم

بابک گفت : لطفا …لطفا منو درک کنین …محمد که کلافه شده بود گفت … شما از من چی می خواهید ؟ بنظر شما من باید چیکار کنم
بابک گفت : شما با ثریا و مادر حرف بزنید اونا حرف شما را قبول می کنند باور کنید من ثریا را دوست دارم و اون تنها زنی است که من دوست دارم و می خواهم در کنارش خوشبخت بشم .. این لطف رو بمن بکنید؟ .
محمد که دیگه عصبانی شده بود دستشو به نشونه ی خداحافظی دراز کرد و گفت : باشه من با اونا حرف می زنم و پیغام شما را می رسانم .. خوبه ؟ دیگه امری ندارید ؟ راستی منو و شما یک فرق دیگه با هم داریم من دلم می خواد زنمو خوشبخت کنم شما می خواین خودتون خوشبخت بشین …. اینا با هم خیلی فرق دارن ….
بابک مردد موند …از جاش بلند نشد چون احساس می کرد محمد قانع نشده و هنوز می خواست حرفی بزند ولی چیزی به ذهنش نرسید و باز حرفهای قبلی را تکرار کرد و بعد تقریباً با ناامیدی بلند شد و گفت : پس لطفا اینایی رو که من گفتم به مادر و ثریا بگین ….و خداحافظی کرد و رفت .

به محض اینکه بابک رفت محمد به مادر زنگ زد و کل ماجرا رو تعریف کرد … مادر با صبوری گوش داد و بعد از محمد پرسید تو قانع شدی ؟ محمد گفت : البته که نه خودشم فهمید ولی فکر می کنم اصلا متوجه نیست که کارش اشتباه بوده من فکر نمی کنم حتی شرمنده باشه پس دیگه در موردش حرف نزنین …..
من احساس می کنم همین طوری بزرگ شده و این چیزا براش عادیه می گفت مادر و خواهرم هم نمی دونستن من کجا رفتم …ما اصلا این چیزا رو نمی فهمیم .
مادر گفت : دیگه بدتر …..باید یک طوری اونو از خودمون دور نگه داریم تا ثریا بتونه زودتر بره سر خونه زندگیشو تموم بشه …..از این حرفا به ثریا چیزی نگی که ازت راضی نیستم …..
اون روز بعد از مدرسه با فریبرز رفتم تالار رو دیدم و برای سفره ی عقد نظر دادم در حالیکه خیلی ناراحت بودم نه اینکه بابک برگشته بود برای اینکه دلم قلبا با اون نبود …تو سرم غوغایی بر پا بود ….وقتی برگشتم و با مادر تنها شدم دلش طاقت نیاورد و سیر تا پیاز رو برام تعریف کرد البته با غیظ و ناراحتی و با چند تا بد و بیراه به بابک …. و گفت : به این امام رضا که قفلشو گرفتم اگر دلم می خواست تو بدونی…. ولی دیدم نمیشه این حق توست بدونی که فردا مدعی من نشی که چرا نگفتی …..
گفتم : خوب کردی مامان جان چون حالا فهمیدم که عذر موجهی نداشته و بیشتر از دستش ناراحتم .. اتفاقا خوب شد که منم تو جریان گذاشتی ….
ولی تمام مدت که مادر تعریف می کرد بغض می کردم و اونو از ترس مادر فرو می بردم و قلبم درد گرفته بود …نمی تونم بگم چه حال بدی داشتم … و مثل احمق ها کمی هم دلم براش سوخت ….

#قسمت هفتم-بخش اول

نه اینکه مادر متوجه نشده بود که من در چه حالیم ، چون تمام مدتی که حرف می زد نگاهمو ازش می دزدیم ….
ته دلم می خواست بابک بیاد و چیزی بهم بگه تا بفهمم حق با اون بوده و ببخشمش ولی از حرفای مادر متوجه شدم که این طور نیست …..
مادر که حرفش تموم شد پیشونیش خیس عرق بود کاملا معلوم بود که از ترس احساسی که من داشتم دلواپس شده بود ….
آهسته به من گفت : تو رو خدا ثریا مادر تو جگر گوشه ی منی نمی تونم ناراحتی تو رو ببینم ولی نکن دختر جان خودتو ناراحت نکن آخه نمی فهمم دیگه چرا بغض داری تو که داری می بینی اون چه جور آدمیه …….
دیگه اشکهای من دیگه راهشو پیدا کرده بود بدون اینکه بخوام پشت سر هم میومد پایین … نمی دونم چرا ولی داشتم اینقدر زجر می کشیدم .. نه دلم می خواست بابک رو ببینم و نه می تونستم به اون فکر نکنم یک عقده ی بزرگ داشت آزارم می داد که واقعا نمی دونستم چیه ؟
مادر از حالت من ناراضی بود دلش نمی خواست منو اینطوری ببینه برای همین منو به همون حال ول کرد و رفت …..
چند دقیقه بعد لباس پوشید و بدون اینکه حرفی بزنه از خونه رفت بیرون ……..
من رفتم تو اتاقم سمیه منو دید و اومد کنارم به من گفت : من حرفای تو و مادر رو شنیدم ولی فکر می کنم تو داری اشتباه می کنی ثریا با خودت مبارزه کن نزار این حالت بمونی چون ممکنه تحث تاثیرش قرار بگیری ….تو برای من همیشه الگو بودی و تو رو بیشتر از سیما و ستاره قبول دارم تو رو خدا کاری نکن که برای همه پشیمونی ببار بیاره …..
گفتم نه به خدا قسم می خورم برای بابک گریه نمی کنم …من از لج اون با فریبرز دارم ازدواج می کنم و اینه که آزارم میده …دوستش ندارم چیکار کنم گیر افتادم .. دیگه نه راه پس دارم نه راه پیش … تو بگو چیکار کنم ؟
گفت : به نظر من رک و راست برو به خودش بگو ولی تا دیر نشده …. تو دختر عاقلی هستی و همه روی عقلت حساب می کنن …پس خودت تصمیم بگیر ولی زودتر تا دیر نشده ….گفتم منو ببخش که برای همه دردسر درست کردم ….
سمیه تو کمکم می کنی به مادر بگم ؟ با تعجب پرسید ؟ واقعا می خوای بگی دیگه تمومه ؟ گفتم آره هر چی فکر می کنم دوست ندارم با فریبرز باشم …این فکر داره زجرم میده ….. گفت : باشه خواهری هر کاری تو بگی می کنم … و با شک به من نگاه کرد و پرسید : این تصمیم ربطی به اومدن بابک نداره که؟ …ببین ثریا اگر این طوره من نیستم …من از این مردتیکه بدم میاد ……
گفتم : به جون مامان نه اصلا فکرشم نکن قول میدم فقط همینه که بهت گفتم……………
وقتی مادر برگشت من تو اتاقم بودم چراغِ اتاقم خاموش بود و لحاف رو کشیده بودم روی صورتم مادر درو باز کرد نمی خواستم مادر ببینه هنوز دارم گریه می کنم و هنوز عقده ی دلم خالی نشده بالاخره خوابم برد و تا ساعت ده صبح خواب بودم ……. با بی حوصلگی رفتم تا صورتم رو بشورم تا در رو باز کردم دیدم مادر پشت در وایستاده از چشماش معلوم بود که اونم به اندازه ی من گریه کرده ….خودمو انداختم توی بغلش و محکم به خودم فشارش دادم حالا این بار اون با بغض از من پرسید .. بهتر شدی ؟
گفتم بله مرسی مامان جون شما دیشب کجا رفته بودی گفت : کجا رو دارم برم رفتم حرم شاید یک کم دلم خالی بشه از دست تو دارم دیوونه میشم دلم نمی خواد تو رو اینطوری ببینم ….
گفتم : باید برم مدرسه وقتی اومدم با هم حرف می زنیم ……
روزهای آخر مدرسه بود باید امتحان می گرفتم و سئوال طرح می کردم و حواسم به شاگردام باشه ..ولی نبود همه کاری رو به زور انجام می دادم هوا گرم شده بود و این بیشتر به بی حوصلگی من کمک می کرد نفهمیدم چطوری روز رو تموم کردم …

#قسمت هفتم-بخش دوم
وقتی اومدم خونه سمیه اومد پیشمو گفت : دوباره بابک رفته پیش محمد و التماس کرده محمد می گفت ولم نمی کرد هر جا می رفتم با من میومد انگار کار و زندگی نداره عوضی ….. گفتم …ولش کن اگر دوباره اومد به من نگو نمی خوام بدونم ……
شب جمعه بود و همه خونه ی ما بودن همه چیز خوب پیش می رفت تا مجید اومد ….
بی خودی سر حرف رو باز کرد و گفت : نکنه این مردتیکه بیاد و دوباره تو رو خام کنه به خدا این بار دیگه از خونش نمیگذرم ….
محمد گفت : این طوریم نیست اونم برای خودش دلایلی داره …
مجید عصبانی شد و گفت : مگه اونو دیدی ؟ محمد گفت : خوب آره اومده بود دفترم البته من بهش رو ندادم ولی خیلی پشیمونه و التماس می کنه …
مجید گفت : این بار منو صدا کن تا خدمتش برسم ….
بهش گفتی ثریا داره ازدواج می کنه گفت : آره می دونه مادر بهش گفته …….با اعتراض به محمد گفت : تو چطوری در موردش تحقیق کردی که حتی خونه ی مادرشو بلد نیستی … محمد گفت : من آدرس نپرسیدم شاید اونام هم که بابک رو میشناسن ندونن ولی اون آدمِ سرشناسیه شرکت معتبری داره تحصیل کرده ی امریکا و کاناداست اونجا گرین کارت داره می گفتن خیلی کارو بارش خوبه …..
مجید گفت : خوب این شد تحقیق ؟
محمد دیگه داشت از کوره در میرفت و گفت : می خواستی داداش خودت بری من از دوست و آشناهام پرسیدم این طوری گفتن چیکار می خواستم بکنم ؟ ….
دیدم مجید داره زیادی تند میره گفتم : داری چی میگی ؟ اصلا بحث برای چیه ؟ من حاضر نیستم دیگه اونو ببینم هرگز،، یک چیزی بوده تموم شده و رفته …حالا شما ها چرا ول نمی کنین …..
الان بحث شما برای اینه که اون دوباره التماس می کنه؟ بزار بکنه برای من فرقی نمی کنه هرگز حاضر نیستم حتی باهاش روبرو بشم ……همین الان به همه قول میدم ….یک مسئله هست که باید همه بدونین خدا رو شاهد میگیرم که خودمم خیلی ناراحتم و می دونم برای شما هم درد سر میشه ولی چاره ندارم منو ببخشید …. کاریه که شده و اگر ادامه بدم بدتر میشه زودتر جلوش گرفته بشه بهتره …..من نمی خوام با فریبرز ازدواج کنم …نمی تونم هر کاری کردم دیدم دوستش ندارم ، به امام رضا قسم به خاطر بابک نیست نمی تونم باهاش ارتباط بر قرار کنم حتی مثل یک دوست چه برسه به اینکه شوهرم بشه ….اون موقع برای لجبازی با بابک قبول کردم ولی الان پشیمونم نمی خوام خودمو به خاطر بابک بدبخت کنم …….
یک دفعه دیدم همه مات موندن و به من نگاه می کنن …….
محمد گفت : چیکار داری می کنی ثریا به خدا بده فریبرز این حقش نیست ..
و سیما زد رو دستش که وای خاک برسرمون شد آبروی ما رو تو فامیل بردی به خدا مگه مردم بازیچه ی دست ما شدن بیچاره همه کاراشو کرده چقدر خرج رو دستش گذاشتی لباس عروس دوختی …خوب باید زود تر می گفتی نه حالا ….
سمیه که قول داده بود از من حمایت کنه گفت : قسم می خورم که طفلک ثریا خیلی با خودش مبارزه کرد ولی نشد شب ها تا صبح گریه می کنه چون ما باید آبرو مون نره تن به هر کاری بدیم ؟
#قسمت هفتم-بخش سوم
مجید که روش به سمیه از همه باز تر بود … گفت : تو دیگه نمی خواد ازش حمایت کنی اون خودش زبون داره فردا توام پاتو بزار جای پای اون و برای ما درد سر درست کن …..
ستاره به مجید گفت :اگر نمی تونی آروم باشی برو داداش ما باید تصمیم بگیریم حالا باید چیکار کنیم با داد و هوار و توهین نمیشه یا بشین نظرتو بگو یا برو که محبوبه دلتنگت نشه ……
مجید با غیظ کیفشو که کنار دیوار بود بر داشت و گفت برین هر غلطی دلتون می خواد بکنین … و در و زد بهم و رفت ….. و من چشمم افتاد به مادر که بی حس و حال نشسته بود و حرفی نمی زد ولی از صورتش پیدا بود که خیلی ناراحت و پریشون شده …..از خجالت نتونستم حرفی بهش بزنم ….
ستاره هم از اون بدتر بود چون فریبرز پسر عموی رضا بود و حتما این مسئله تو زندگی اون خیلی اثر می گذاشت …..
کلا تا مدتی همه بهم نگاه می کردن و نمی دونستن چی بگن آخر محمد گفت : حالا کی می خواد بگه …من که نیستم …کار خود مادره … مادر گفت : من اصلا خودتون یک فکری بکنین … آقا رضا بگو چیکار کنیم بهتره ……
رضا گفت : نمی دونم والله …کار آسونی نیست همه ی ما فریبرز رو دوست داریم و براش احترام قائلیم خوب ضربه ی بدی می خوره اگر بفهمه ، منم مرد این کار نیستم …..
ستاره هم به پشتیبانی از شوهرش گفت : یک نادون یک سنگ میندازه تو چاه که صد تا عاقل نمی تونه در بیاره الان خودت بگو ثریا خانم باید چیکار کنیم …
گفتم یکی به مادرش بگه من خودم باهاش حرف می زنم ….
هیچ کس که راضی نشد این کارو بکنه بالاخره سمیه گفت: من میگم خودم بهشون زنگ می زنم …
مادر بلند شد و گفت: دیگه اگر تو دهنشون بزنیم بهتره از اینه که تو این خبر رو بدی و با حالتی عصبی و آشفته رفت طرف تلفن ….سمیه دستشو گرفت و گفت الهی قربوت بشم مامان جان خودتون رو ناراحت نکنین …..
مادر یک نفس عمیق کشید و به مادر فریبرز زنگ زد نیم ساعت مقدمه چینی کرد و همه ی ما تو این مدت به مادر نگاه می کردیم و حرفایی که می زد گوش می کردیم از دستور پخت غذا گرفته تا درمان سینوزیت گفت ، تا بالاخره حرف رو کشوند و کشوند تا به من و این دخترای این دور زمونه رسید و گفت : که ثریا منصرف شده و عذر خواهی کرد….و گوشی رو گذاشت …و گفت : خدا بگم چیکارت کنه از خجالت مردم و زنده شدم ….. من دیگه چیزی متوجه نشدم چون ستاره اونقدر منو سرزنش کرد و بد وبیراه گفت که حالم بدتر از اونی شد که قبلا بود …. می دونستم که این سر زنش ها بازم ادامه داره و رفتم تو اتاقم و در بستم ….
ولی با اینکه برای فریبرز ناراحت بودم از بابت خودم خیالم راحت شده بود …..
صبح تازه من از خواب بیدار شده بودم صدای زنگ در و پشت سرش یکی می کوبید به در …. گاهی هم هر دو رو با هم می زد سمیه از بالا دوید پایین و فکر کرد بابکه ، گفت شما نرو من حسابشو میرسم ولی مادر خودش رفت درو باز کرد فریبرز خودشو مثل گرگ زخمی انداخت توی خونه اون داشت می لرزید من از دیدنش ترسیدم .
اون خیس عرق بود و صورتش سرخ شده بود و ر گهای گردش ورم کرده بود و به طرز وحشتناکی به طرف من حمله کرد من دستم رو گذاشتم روی سرم و دولا شدم و مادر دوید که از ترس دو دستم رو گذاشتم روی صورتم و چشمهامو بستم .
#قسمت هفتم -بخش چهارم
ولی فریبرز در حالیکه مشتش همین طور گره کرده بود و دندانهایش را بهم فشار می داد پرسید ….. چرا ؟ چرا ؟ بهت می گم چرا این کار و با من کردی ؟
من چند قدم عقب رفتم… نمی دونستم چیکار کنم وا مونده بود آخه اون حق داشت من کار بدی باهاش کرده بودم شاید از کاری که بابک با من کرده بود یک جواریی بدتر بود …
نگاهش کردم و گفتم : حق با توس اگر می خوای منو بزنی بزن حرفی ندارم هر کاری بکنی بازم حق باتوس من لیاقت تو رو نداشتم ……. ولی تو رو خدا آروم باش بیا بشین باهم حرف بزنیم برات توضیح میدم …
اگر قانع نشدی هر چی تو بگی گوش می کنم به خدا با هم ازدواج می کنیم فقط به حرفام گوش کن …
مادر اومد جلو و بهش گفت بیا بشین پسرم ….و فورا براش یک لیوان شربت درست کرد و به زور بهش داد و گفت : اگر یک کم شیرین باشه حالت بهتر میشه ….

فریبرز بطرف مبل رفت و تقریبا خودشو انداخت روی اون و دستشو گذاشت روی سرش و زیر لب گفت باور نمی کنم تو این کارو با من کرده باشی …. باور نمی کنم …. و بعد گفت : باور نکردنیه شما خانواده ی محترمی هستین این کارا چیه؟ از شما بعیده ، مادر بیچاره ی من از دیشب تا حالا داره گریه می کنه که آبروش رفته چرا قبل از این که کارت ها رو بدیم نگفتی چرا گذاشتید کار به اینجا بکشه ؟
مادر گفت: به خدا شرمنده ایم من که راضی نیستم دلم می خواست که این وصلت سر بگیره ولی .. نشد پسرم ……
منم گفتم … حق با توس و من فقط باید برات از اول تعریف کنم بیا بریم توی اتاق من تا با هم حرف بزنیم …..
با ناراحتی گفت : حالا منو تو اتاقت راه میدی ؟ و یک لیوان شربت رو تا ته سر کشیدو دنبال من اومد …..
وقتی رفتیم توی اتاق و درو بستم …. به گریه افتادم و در تمام مدتی که با اون حرف می زدم گریه کردم …..همه چیز رو عین واقعیت بهش گفتم و در پایان هم اضافه کردم که دلم نمی خواست تو رو که اینقدر آدم خوبی هستی گول بزنم به خدا خیلی وجدانم ناراحت بود ……
حالا دو ساعت بود که من و فریبرز توی اتاق بودیم و مادر و سمیه پشت در با نگرانی منتظر بودن …
هر چه صحبت طولانی تر میشد مادر امیدوارتر می شد که شاید فریبرز بتونه منو راضی به ازدواج کنه .
بالاخره در اتاق باز شد ، و مادر هر دوی ما رو خسته و نا امید با چشمان گریون دید امیدش ناامید شد .
فریبرز نگاهی کوتاهی به مادر کرد و گفت امری ندارید و بدون اینکه منتظر بماند خداحافظی کرد و رفت . و با رفتن اون من به اتاقم برگشتم و سرم رو کردم زیر بالش و های های گریه کردم ……

#قسمت هشتم-بخش اول
فردای آن روز بابک دوباره رفت دفتر محمد و درست موقعی رسید که اون داشت با یکی از همکاراش میرفت سر ساختمون این بود که جلوی در ورودی دفتر با هم روبرو شدن …
بابک مثل اینکه مدت زیادیه که محمد رو ندیده صورتش از هم باز شد و رفت و با محمد دست داد و احوال پرسی کرد ، ولی محمد سرد و بی تفاوت گفت : ببخشید می بینید که دارم میرم سر ساختمون کار دارم ولی فکر کنم جلسه ی پیش ما حرفامونو زدیم … لطفا این کارو نکنین چون منو تو معذورت قرار میدین ….
بابک با یک حالتی که سعی می کرد خیلی صمیمی به نظر بیاد گفت : خواهش می کنم محمد جان من روی شما حساب کردم تو رو خدا یک کاری برای من بکن واقعا من شرمندم باید دوباره نظر ثریا و مادرتون رو جلب کنم و بدون شما نمیشه اومده بودم ببینم برای من کاری کردین یا نه ، می ترسم دیر بشه،، که هر روز میام ….
محمد گفت : نه متاسفانه؛؛ بهتره شما هم از خیر این موضوع بگذرین و زندگی خودتون رو بکنین …..
محمد راه افتاد که بره سر کارش بابک هم دنبالش رفت و همین طور حرف می زد ….تا دم ماشین که رسیدن بابک گفت :میشه منم با شما بیام کارتون رو ببینم ؟ اجازه می فرمایید … محمد مونده بود چی بگه !!! اول اینکه به خاطر ناراحتی هایی که توی خونه پیش میومد و مقصر شو بابک می دونست از دست اون عصبانی بود و اینکه دلش نمی خواست بر خلاف میل خانواده اش با اون ارتباطی بر قرار کنه … برای همین گفت : من چند جا باید سر بزنم و خیلی کار دارم انشالله باشه برای بعد؛؛ امروز منو ببخشید ….
بابک گفت : باشه پس من مزاحم نمیشم و دست داد و رفت …..
ولی فردا اول وقت با دونفر اومد دفتر محمد .. اون جلوی دوستش طوری با محمد رفتار می کرد که انگار با هم فامیل نزدیک هستن …
محمد مونده بود بابک چرا با اون دو نفر اومده اول فکر کرد می خواد اونا رو واسطه کنه ولی محمد دستور چای داد و از بابک پرسید چیزی شده ؟
بابک گفت : دوستم آقای اسدی … که با هم مثل برادر هستیم می خواد کنار بلوار وکیل آباد یک مجتمع تجاری بسازه می خواستم ببینیم میشه شما پروژه ی ایشون رو بررسی کنید ….
آقای اسدی خودش توضیح داد و نقشه های پروژه رو به محمد نشون داد… و محمد نگاهی به اون انداخت؛؛اون متوجه شد که ساختن اون پروژه برای شرکت اون خیلی خوبه و سود زیادی داره …. برای همین نمی تونست از اون صرفه نظر کنه با این حال گفت چشم من بررسی کنم به شما خبر میدم ….. و وقتی اونا داشتن می رفتن بابک رو کشید کنار و گفت : چیکار می کنی می خوای منو تو معذورت اخلاقی قراربدی ؟
پس بزار خیالتو راحت کنم ثریا و مادر به هیچ عنوان نمی خوان تو رو ببینن …..
من اگر این کارو قبول کنم ربطی به روابط خانوادگی نداره و من هیچ تعهدی نسبت به شما ندارم و این برای من فقط یک کاره …..
بابک گفت : بله بله حتما مسلمه من که بچه نیستم … می دونم خاطر تون جمع باشه من شما رو معرفی کردم و این هیچ ربطی به ما نداره … ولی داداش محمد من خودم شخصا دست از سر شما بر نمی دارم ..من حتم دارم که شما هم متوجه میشین که من چقدر به شما و خانواده ی محترمتون ارادت دارم……

ما خبر داشتیم که بابک مرتب پیش محمد میره ، سیمین همه چیز رو برای ما تعریف می کرد . از حرف های سیمین متوجه شدم که بابک میدونه من از فریبرز جدا شدم ولی با این حال هیچ تلاشی برای نزدیک شدن به من نداشت و من با اینکه وانمود می کردم اصلا کسی به این اسم وجود نداره دائما به فکرش میفتادم و گاهی هم از این کار اون دلگیر می شدم ….
#قسمت هشتم-بخش دوم
دو ماه گذاشت……..
یک روز گرم اوایل مرداد بود زنگ در خونه زده شد و من آیفون رو بر داشتم هیچکس نبود … کمی بعد دوباره صدای زنگ اومد …و بازم کسی پشت آیفون نبود ….
رفتم درو باز کردم یک سبد گل رُز قرمز پشت در بود و یک یاداشت کنار گلها …..
اونو برداشتم و خوندم نوشته بود …تا ابد منتظرت می مونم زمان و مکان نمی تونه منو از تو جدا کنه عشق اول و آخر من ….. بابک ؛؛.. مادر اومد ببینه کی بود ، منو دید که در حال خوندن نامه ی بابک بودم ، عصبانی و خشمگین کاغذ رو از دست من گرفت و توی دستش ریز ریز کرد و یک لگد زد به سبد گل و اونو پرتاب کرد وسط کوچه و با غیظ دست منو گرفت کشید تو و درو محکم بست ….
و بدون اینکه حرفی بزنه رفت تو اتاقشو در اونجا رم زد بهم …..من حساب کاره خودم رو کرده بودم جرات نداشتم حتی اظهار نظر کنم …..
بابک همین که احساس کرد رفتار محمد با اون بهتر شده جرات پیدا کرده بود و باز چند روز بعد در خونه ی ما رو زدن ….یکی از کارمندان بابک با گل و کادو اومده بود که اونا را تحویل بده و بره …
مادر بازم عصبانی شد و داد زد : برو به اربابت بگو این بار مزاحم ما بشه به پلیس شکایت می کنم و براش دردسر درست میشه پاشو از کفش ما بکشه بیرون …. و جعبه ای که کادو ها توش بود رو برداشت و دوباره پرتاب کرد توی کوچه …. و اومد و فورا گوشی تلفن رو برداشت و به محمد زنگ زد …
گفت: سلام مادر این پسره بازم گل فرستاده در خونه من اینا رو از چشم تو می بینم …بهت گفتم باهاش کار نکن دیدی پر رو شد؟ دیدی دست از سر ما بر نمی داره از قول من بهش بگو به خداوندی خدا اگر یک بار دیگه چیزی بفرسته در خونه به پلیس خبر میدم شک نکنه …….
نمی دونم بین بابک و محمد چی گذشت ولی دیگه محمد با اون مخالفتی نداشت و گاهی که مادر به اون بد بیراه می گفت ازش حمایت می کرد …..
یک روز که سیمین و محمد و بچه ها خونه ی ما بودن مهران به من گفت خاله ثریا …این بابک بد جوری به بابام چسبیده ولش نمی کنه محمد زد تو ذوقشو گفت یعنی چی چسبیده ؟ من دارم برای اونو و شریک هاش ساختمون می سازم … خوب معلومه که چون با هم کار می کنیم همش با هم درتماسیم و این هیچ ربطی به ثریا نداره ….
مادر گفت …چرا مادر ربط داره اون اصلا این کار و داده به تو که به ثریا نزدیک بشه تو چرا خودتو زدی به اون راه ؟
محمد گفت : مادر جان من از اول باهاش طی کردم بهش گفتم که این کار از خانواده ی من جداس بعدم به زور که نمی تونه کاری بکنه بیچاره از ترس دیگه در این مورد با من حرفم نمی زنه اصلا شماها اشتباه می کنین ، اون آدم خوبیه و من شخصا فکر می کنم در موردش بی انصافی کردیم ….
حالا شما و ثریا خودتون می دونین ولی به نظر من بهتره یک فرصت دیگه بهش بدین …..
مادر گفت : تو اصلا فهمیدی که اون چهل و پنچ روز برای چی ما رو بی خبر گذاشت ؟ …محمد گفت : راستش منم اول قانع نشدم ولی الان که فکر می کنم می بینم خیلی هم گناهکار نیست … اون یک مرتبه خبر بدی بهش دادن در اون شرایط آدم از خودشم بیزار میشه می گفت وقتی به خودم اومدم دیر وقت بود و فردا هم گرفتار شدم و بعدم می گفت ترسیدم به ثریا زنگ بزنم و فکر می کرده زود برمی گرده ولی نشده حالا گناه کبیره که نکرده بود …الان مجازات ما که با فریبرز این کارو کردیم بیشتره یا بابک …..
مادر گفت : حالا هر چی من دیگه نمی خوام اسم اون توی خونه ی من بیاد تموم شد و رفت ….
و وقتی سر مادر گرم بود محمد از من پرسید : تو در این مورد چی فکر می کنی توام مثل مادری نمی خوای یک فرصت دیگه بهش بدی ؟ گفتم : نه داداش من حوصله ی درد سر ندارم مادر رضایت نمی ده …..
خودم می دونستم که دو پهلو حرف زدم و این طور وانمود کردم که چون مادر نمی خواد منم نمی خوام …..
چهار ماه گذشت خبر ازدواج فریبرز و کارت عروسی اون موجب شد که ذهن من بیشتر متوجه بابک بشه تا یک روز …. محمد دوباره از مادر خواست که اجازه بده خود بابک باهاش حرف بزنه ….
مادر ناراضی بود ولی احساس کرده بود که من دیگه قلبا اونو بخشیدم و دیگه ازش ناراحت نیستم و سکوت من رو خوب شناخته بود …..

#قسمت هشتم بخش سوم

و بالاخر دوباره بابک و مادر و خواهرش این بار با شوهر مهناز به خونه ی ما اومدن .
من تو این مدت حتی یک بار بابک رو ندیده بودم و دلم بشدت براش تنگ شده بود و اون روز با اینکه مادر و مجید حال خوشی نداشتن و تنها موافق اون سیمین و محمد بودن همه رعایت کردن و حرفی نزدن ……
بابک با یک مراسم بی نظیر گلهای زیبا و کادو های فراون به خونه ی ما اومد و اول از همه سراغ مادر رفت و خم شد و بازم عذر خواهی کرد …
در حالیکه همه ی ما نظر مادر رو نسبت به بابک می دونستیم …..
مادر با بی میلی که داشت نه میوه و شیرینی درست و حسابی خریده بود نه تدراک شام رو دیده بود ….ولی بابک و آفاق خانم حسابی دست پر اومده بودن …. و چند دقیقه بعد از ورد شون یک انگشتر برلیان بسیار زیبا دست من کردن و منم که اون همه اشتیاق و صبر بابک رو دیده بودم دیگه مخالفتی نکردم.
فردای اون شب بله برون انجام شد ، زیرا بابک برای هیچ شرطی نه نگفت و طبیعاً خانواده ی منم ادب را نگاه داشتند و همین باعث شد که همه چیز به خوبی خوشی زود تموم بشه …… بابک و مادرش تقریباتمام شرایط ما رو پذیرفتن و حتی وقتی مادر خواست که حق طلاق با من باشد آنها هم هیچ اعتراضی نکردند.

اونشب وقتی تنها شدم باز احساس عجیبی داشتم و این تغییر ناگهانی منو غافلگیر کرده بود به انگشترم نگاه می کردم ولی احساس نزدیکی به بابک رو نداشتم چون تقریبا هفت ماه بود با هم حرف نزده بودیم و اونچه که اون توی ذهن من کاشته بود کم رنگ و محو شده بود حالا انگار بین زمین و آسمون رها شده بودم و در کمال تاسف نمی دونستم چرا دوباره این ازدواج قبول کردم ….
دوباره به انگشتر نگاه کردم اونو دور دستم چرخوندم و اون تردید لعنتی اومد به سراغم و یک ترس ؛؛ یک ترس گنگ و بی دلیل تو وجودم افتاد …….
با خودم گفتم اگر رفت و دیگه پیداش نشد ؟ اگر منو دوباره ول کرد چیکار کنم ؟ آیا بازم من اشتباه کردم چرا دارم در مقابل اون سکوت می کنم و چرا دیگه اون ثریای قبلی نیستم ؟؟؟
صبح زود بیدار شدم برای نماز و دیگه خوابم نبرد … و بازم فکر کردم …..
ساعت یازده بابک زنگ زد و با لحن عاشقانه ای گفت: حال خانم من چطوره؟ از حرفش با سابقه ی قبلی که ازش داشتم خوشم نیومد و گفتم : فعلا خوبم اگر باز نری و ۴۵ روز پیدایت نشه.
بابک با زرنگی خودش گفت پس تو ۴۵ روز منتظر من بودی خودت گفتی یادت باشه.
گفتم اگر خیلی منتظر بودم که جواب خواستگاری کس دیگه ای رو نمی دادم. و بابک با خنده گفت ولی وقتی من آمدم اونو جواب کردی ، البته من از این مسئله خوشحالم …. حالا اونو ول کن من بازم ازت ممنونم که قبول کردی با من ازدواج کنی …
او خیلی در حرف زدن استاد بود و من کاملا فهمیده بودم که کارای بابک قابل پیش بینی نیست و من با اینکه این مسئله رو می دونستم بازم به ساز اون می رقصیدم و انگار داشتم خودمو به دست سرنوشت می سپردم … سرنوشتی که بدون هیچ شک و یقین برای من از قبل رقم خورده بود …و من اختیاری در اون نداشتم …..

#قسمت نهم-بخش اول
از فردای اون روز پای بابک به خونه ی ما باز شد و هر روز با هدیه های مختلف میومد خونه و این فقط شامل حال من نمی شد برای همه این کار و می کرد ، تا دل همه رو بدست بیاره با همه شوخی می کرد و سعی می کرد یک طوری به همه نزدیک بشه… و من اینو دوست داشتم و دلم می خواست که دل همه رو به خصوص مادر و سمیه رو بدست بیاره ….. و موفق هم شد .. بابک دیگه برای من اون عشق آسمونی نبود ولی یک نیروی عجیبی منو به طرفش می کشوند که خودم نمی دونستم علت اونو پیدا کنم …..و این همون چیزی بود که باعث می شد با هر اتفاق کوچیکی بهم بریزم و بغض کنم ….
حالا مدرسه ها باز بود و من صبح ها خونه نبودم … ولی به محض اینکه میومدم خونه بابک میومد و یک سری به من می زد و می رفت و باز شب با دست پر میومد و اغلب برای آوردن خوراکی هایی که خریده بود دو ؛سه بار تا ماشینش می رفت و برمیگشت تا همه رو بیاره تو و گاهی اوقات خودش می رفت تو آشپزخونه و با سمیه اونا رو می شست و جا بجا می کرد و در مقابل اعتراض مادر می گفت : این حرف رو نزنین شما تو خونه مرد ندارین … منم مثل آقا محمد و مجید حساب کنین …….
خلاصه این طوری شد عضوی از خانواده ی ما در حالیکه هنوز ما عقد نکرده بودیم و همه از بودن اون توی خونه موذب بودن …..
تا بالاخره قرار شد یک شب بابک با مادر و خواهرش بیان خونه ی ما تا قرار و مدارهای عروسی رو بزاریم …….
از صبح سیمین و مهیار اومدن تا به مادر کمک کنن و سیما و ستاره هم نزدیک ظهر خودشون رو رسوندن و همه با هم مشغول تدراک شام و پذیرایی شدن …
همه چیز آماده شد من لباس مناسبی پوشیدم و حاضر شدم ……..
همه چراغ ها روشن بود و خونه نور بارون شده بود ….
بچه ها نوار شادی گذاشته بودن و مهران شروع کرد به رقصیدن و کم کم همه به وجد اومدن و یکی یکی شروع کردن به رقصیدن و سر به سر هم گذاشتن و خندیدن شوخی کردن … هیچ کس متوجه ی ساعت نبود ولی من که چشم براه بودم متوجه شدم ساعت از هشت گذشته و خبری از بابک و بقیه ی مهمونا نبود ….
بابک گفته بود ده نفری میشن ….به سیمین گفتم که خیلی نگرانم چرا نیومده زنگ بزنم ؟.. اون با مهربونی دست منو گرفت و گفت شاید خرید داشتن معطل شدن؛؛یا می خوان همه با هم یک جا بیان ….
منتظر هم شدن نگران نباش ….و برای اینکه حواس من پرت بشه منم به زور وا دار به رقصیدن کرد …و حق با اون بود چون فراموش کردم و با مهران و خندان و سمیه و مهیار تا تونستیم رقصیدم …و من یک دفعه چشمم افتاد به مجید و محمد و مادر که نگران بودن …. به ساعت نگاه کردم از ده گذشته بود ولی هیچ خبری از بابک نبود …..
یک مرتبه قلبم فرو ریخت و بدنم سست شد …. هراسون شدم و رفتم که گوشی رو بردارم و بهش زنگ بزنم که صدای زنگ در اومد …صبر کردم تا ببینم کیه مهران آیفون رو بر داشت و در باز کرد و گفت : اومدن ….محمد در حالیکه میرفت دم در گفت ضبط رو خاموش کن …همه آماده شدن برای استقبال از مهمون ها …ولی بابک تنها بود …….

#قسمت نهم-بخش دوم
با محمد دست داد بدون اینکه چیزی دستش باشه با صورتی بهم ریخته و عصبی وارد شد با همه سلام احوال پرسی سردی کرد و رفت همون جا روی مبل نشست ….
حالت و رفتارش طوری بود که انگار یکی اونو به زور آورده ….کلا با بابک همیشگی فرق کرده بود من دست و پام شروع کرد به لرزیدن …
بابک رو کرد به سمیه و گفت میشه یک لیوان آب به من بدین …..
مادر پرسید چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟بچه ها دور تا دور وایستاده بودن …همه منتظر بودن ببینن چه اتفاقی افتاده..بابک یک لیوان آب رو تا ته خورد و یک نفس بلند کشید … من قادر به هیچ عکس المعلی نبودم …و مثل بقیه بهش نگاه می کردم ….بابک آب رو که خورد به من گفت : میشه با تو تنهایی حرف بزنم ؟ و خودش قبل از اینکه من حرکتی انجام بدم راه افتاد و رفت طرف اتاق من …
محمد گفت : بابک اگر چیزی شده به ما هم بگو ….
گفت : نه محمد جان الان میام صبر کنین با ثریا حرف بزنم ….
و بدون اینکه توجهی به این داشته باشه که ما همه منتظر اون و خانواده اش بودم و عذر خواهی داشته باشه رفت تو اتاق من ….نگاهی به بقیه انداختم و دنبالش رفتم.
دستهام بطور آشکار می لرزید و نمی دونستم اون می خواد چی بگه وقتی رفتم تو اتاق اون روی صندلی جلوی آینه نشسته بود و نگاهی به دور و ور انداخت و گفت :چقدر اتاقت قشنگه ، گفتم زود باش حرفتو بزن که طاقت ندارم باز چی شده و تو داری چیکار می کنی ؟
گفت : مادرم مریض بود منم عصبانی شدم و اونم نیومد …
ببین ثریا من بله برون نمی خوام هر چی تو بگی من انجام میدم نه فکر پولوش بکن نه به چیزی کار داشته باش فقط به این فکر کن که هر چی دلت می خواد همون کار و بکنی با هیچ کاری مخالف نیستم جز این که ملاحظه کنی اصلا تو لیاقت بهترین ها را داری و من هر کاری برای تو بکنم کم کردم …
ولی تنها یک چیز ازت می خوام و اینکه بچه دار نشیم من از این موضوع می ترسم نمی خوام محبت و عشق تو رو با کسی تقسیم کنم …. گفتم : بدون بچه که نمیشه ولی من بچه می خوام .
گفت : نه من الان که حاضر نیستم محبت تو رو بین خودم و بچه تقسیم کنم لطفا حرفشو نزن.
تو برای عروسی هر کاری که من باید انجام بدم بهم بگو و با خنده گفت : ببین بعدا گله نکنی ها اگر نگی من نمی دونم ….
گفتم : مامانت که می دونه …گفت اون یک کم مریض حاله من و تو که بچه نیستیم خودمون کارامونو می کنیم …..و حرف رو عوض کرد تا من موضوع بچه رو دنبال نکنم منم فکر کردم اون این حرف رو فراموش می کنه و خودش بعد از مدتی دلش بچه می خواد و موضوع از یادم رفت.
با اون هیجانی که موقع اومدن داشت و من ترسیده بودم که نکنه اتفاقی افتاده باشه دیگه به همین که مشکلی پیش نیومده قانع شدم بهش گفتم بیا اینا رو به مادر هم بگو خیالش راحت بشه ..گفت نه تو خودت بگو من به تو نگاه می کنم و از حرف زدنت لذت می برم …منه احمق هم خندیدم و با هم از اتاق اومدیم بیرون و با خوشحالی گفتم ..بابک میگه برای عروسی هر کاری خودتون می خواین بکنین اونم موافقه …
مادر با شک به من نگاه کرد و پرسید کو آفاق خانم ؟
بابک گفت …مریض شدن و خیلی حالشون بد بود پس بقیه هم نیومدن و منم به ثریا گفتم که من هیچ مشکلی برای هر کاری که شما صلاح بدونین ندارم ارزش ثریا برای من خیلی زیاد تر از این حرفاست ….. شما مادر من هم بشین و خودتون برنامه ریزی کنین و به من خبر بدین روی چشمم انجام میدم …..
بچه ها دوباره شروع کردن به خوشحالی کردن و نوار گذاشتن بابک هم با اونا همراه شد ولی صورتش نشون می داد که زیاد روبراه نیست و منم دلم می خواست که این تغییر رو نبینم …. قرار عروسی رو شب یلدا گذاشتیم و بابک دیگه حاضر نشد در مورد چیز دیگه ای بحث کنیم و گفت چشم بسته هر کاری ما بگیم انجام میده و تمام شب رو هم با محمد در مورد کار حرف می زدن.
#قسمت نهم-بخش سوم
بچه ها از فردا شروع کردن و تمام برنامه ریزی ها رو سیمین و مادر انجام دادن و بابک خوشحال بود . روی پاش بند نبود و همه متوجه ی این موضوع بودن پول خرج می کرد و تا اونجایی که می تونست رضایت مادر رو در نظر می گرفت …. و هر چی اون می گفت با خوشحالی استقبال می کرد و می گفت خیلی خوبه موافقم …. و حتی موقع عقد که حق طلاق رو به من دادن اون هیچی نگفت و بازم خوشحال بود و به شوخی گفت باشد، ولی من می دونم که این خانم خانمها همیشه مال منه و هیچوقت از من طلاق نمی گیره .
مادر جهیزیه ی خوبی هم برای من تهیه دیده بود ….که وقتی اونا رو توی خونه ی بابک که یک آپارتمان خیلی شیک و لوکس بود چیده شد خیلی چشم گیر شد …..
آپارتمان بابک طبقه ی سوم یک مجتمع ده واحدی بود یک حال بزرگ داشت با یک آشپز خونه ی اوپن و سه تا اتاق خواب خوب و نور گیر و یک پاسیو پر از گل و گلدون …که من اونجا رو هم مطابق میل خودم درست کردم و خیلی دلپذیر شده بود ….
روز ی که ما جهیزیه رو بردیم از مادر و خواهر بابک خبری نبود و من شماره ی اونو از بابک گرفتم و خودم بهش زنگ زدم و اون زن با مهربونی و شرمندگی مریضی رو بهانه کرد و بازم نیومد و گفت که بشدت زانو درد هستم و نمی تونم راه برم و فقط مهناز و دوتا از خاله هاش اومدن ….
از اون روز به بعد من برای هر کاری به آفاق خانم زنگ می زدم و ازش صلاح می کردم … بی اختیار اون زن رو دوست داشتم و نمی تونستم باور کنم که اون زن بدی باشه ,, همیشه جواب منو طوری می داد که انگار داره حسرت می خوره و کاری ازش بر نمیاد و تصویر بی عاطفگی و بی مهری رو در آفاق خانم نمیدیدم .. و بازم بهش زنگ می زدم …..و اون از همون پشت تلفن اونقدر با مهربونی و لطف با من حرف می زد و قربون صدقه ی من می رفت که همون برای من کافی می شد ….
ولی احساس می کردم موضوعی هست که اون زن به اون مهربانی هیچ دخالتی برای عروسی پسرش نمی کنه هرچه فکر می کردم به نتیجه ای نمی رسیدم و بابک هم از جواب طفره می رفت ….
شب عروسی همه چیز مرتب و منظم برگزار شد به مهمانها هم بسیار خوش گذشت به من از همه بیشتر……
بابک بی وقفه می خندید و شوخی می کرد با یک یک بچه ها رقصید و مرتب اسکناسهای نو رو از جیب بغلش بیرون می کشید و شا باش می داد .. بابک رقص بلد نبود فقط اسکناسها رو تکون می داد و با شادی می گفت، برای خوشبختی من برقصید.. برقصید……و هر دوری که می زد میومد و یک بار منو می بوسید و همه هورا می کشیدن …….
یک بار هم رفت دست مادر رو گرفت و به زور آورد وسط و کمی با اون رقصید و و بعد مادر رو بغل کرد و بوسید و ازش تشکر کرد که اجازه داده با من ازدواج کنه …
آخر شب طبق روال همیشگی همه بدنبال ماشین عروس راه افتادند، از چند خیابان که گذشتند بابک کنار ماشین شوهر مهناز آهسته کرد و با یک اشاره به اون سر ماشین را کج کرد و در یک خیابان فرعی پیچید و همه فامیل را قال گذاشت (بعداً من فهمیدم که چقدر همه سرگردون شدند و عده ای هم ناراحت و به خانه هایشان برگشتن ) ولی خواهرها و برادرها و مادر؛ خودشون رو به خونه ی من رسوندن تا آماده پذیرایی از مهمون ها بشن . ولی درکمال تعجب مهناز و آفاق خانم رو جلوی در دیدن …. اونا همه چیز رو آماده کرده بودن حتی گوسفند و منقل و اسپند هم حاضر بود …..
#قسمت نهم-بخش چهارم
تعجب همه از این بود که تا اون موقع تو هیچ کاری دخالت نکرده بودن و حالا بدون برنامه اونجا بودن …
آفاق خانم اومد جلو و با دستپاچگی گفت شما چرا آمدید ؟ زحمت نکشین …شما برین دیگه لازم نیست من هستم ، خاطرتون جمع همه چیز حاضره شما بفرمائید. دیگه استراحت کنین ما هستیم ….
بچه ها بهم نگاه کردند، این حرف از نظر همه بی معنی بود مادر حرف اونو نشنیده گرفت و گفت : نه چه زحمتی ….و رفت تو آسانسور و بچه ها هم به دنبالش رفتن بالا ……..
من از بابک پرسیدم چرا نرفتیم دور حرم یک دور بزنیم گفت : از کاری که همه می کنن خوشم نمیاد مسخره بازیه …بچه گونه اس ….گفتم ولی من دوست داشتم کاش از منم می پرسیدی …. گفت : اگرم می پرسیدم نمی رفتم …این کار احمقانه ایه …….
خیلی تو ذوقم خورد ولی نمی خواستم اون شب رو برای خودم خراب کنم ساکت شدم چون احساس می کردم یک حالت خشکی به خودش گرفته و اصلا اون دیگه بابک نیم ساعت پیش نیست …….
با سکوت من بابک هم سکوت کرد و اخمهاش رفت تو …..کمی که رفتیم ازش پرسیدم بابک تو از چیزی ناراحتی؟
گفت : نه عزیز دلم چرا ناراحت باشم؟ فقط خیلی خسته شدم …. دو شبه که نخوابیدم ….. و این تمام حرفی بود که بین ما رد و بدل شد ….
وقتی رسیدم هر کسی مشغول کاری بود یکی اسپند دود می کرد یکی در کشتن گوسفند کمک می کرد و سیما و مهیار و خندان جلوی پای ما قدم به قدم گل می ریختن و با خوشحالی دست می زدند .
یک مرتبه بابک خودشو از پشت به من چسبوند و در گوشم با لحن بدی گفت : اینا اینجا چکار می کنند بس نبود؟ هر کاری خواستید کردید دیگه ؛؛ امشب رو میذاشتین برای من و جلوتر از من رفت تو خونه تا جلوی پاش گل نریزن ….. ولی از حالت صورتش همه متوجه شدن اون ناراحت شده …
محمد دنبالش رفت و با محبت ازش پرسید چی شده؟چرا دلخوری ؟ …جواب داد که محمد جان خیلی خسته شدم دیگه کشش ندارم همین الان خوابم ….. و کتشو در آورد و روی مبل پرت کرد …
رفت نزدیک مهناز و یک چیزی به اون گفت که دختر بیچاره تا گوشش قرمز شد ….
حالا با این کاراش طعم خوش اون عروسی خوب رو از ذهن همه برد ….بعد محمد یک چیزی در گوش مادر گفت و با هم اومدن جلو و آفاق خانم رو صدا کردن و مادر مثل برق ما رو دست به دست داد و منو بغل کرد و بوسید و با بغض خدا حافظی کرد و رفت پایین و همه با همه راه افتادن و رفتن…… ولی مجید بازم نتونست جلوی خودشو بگیره و با غیظ گفت : دست به دست دادن رسم همه جاس و خدا حافظی کرد و رفت …
و در یک چشم بر هم زدن منو اون تنها شدیم …. من حتی فرصت نکردم که از جام تکون بخورم و هنوز پشت به در وردی وایستاده بودم.

#قسمت دهم-بخش اول
حالا باید حال منو کسی می فهمید چون مثل خون قرمز شده بودم …
همین طور بهش نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم آیا کار درستی کردم ؟ که با این همه شناخت از اون باز هم خودمو دست آویز دست اون کردم ….
هر چی فکر می کردم باید بهش چی بگم چیزی به عقلم نرسید فقط احساس می کردم خیلی احمقم ….. و باز با خودم گفتم کیش و مات ….
من از جام تکون نخوردم رغبتی به اینکه کاری بکنم نداشتم …
بابک لباس عوض کرد و اومد چشمش افتاد به من و گفت : چرا اونجا وایستادی و اومد جلو و با خنده گفت : می خوای بغلت کنم ببرمت ؟ گفتم : من دلیل این کاراتو نمی فهمم …چرا این کارو کردی ؟ چرا بی دلیل اونا رو رنجوندی تو که این همه می تونی خوب باشی یک دفعه چت میشه ؟
قیافه ی مظلومی به خودش گرفت و گفت : آخه من چیکار کردم من فکر کرده بودم از دم باشگاه دیگه منم و تو دلم نمی خواست کسی بیاد اینجا …. اگر خیلی واجب بود باید به من می گفتی مگه بهت نگفتم به من بگو چرا نگفتی برای اینم خودمو آماده می کردم .
گفتم : من نمی دونستم تو نمی دونی مگه خودت گوسفند نخریدی ؟ خوب اگر اونو می خواستن جلوی پای ما بکشن نباید بچه ها اینجا باشن ؟ شونه هاشو بالا انداخت و گفت : نه من از کجا بدونم گفتی گوسفند بگیر گفتم چشم دیگه من نمی دونستم می خوای چیکارش کنی ؟ من فقط دلم می خواست با تو از باشگاه تنها بیام خونه همین اگر گناهکارم بگو؛؛ خیلی خواسته ی بزرگی بود؟ …وقتی دیدم محمد گفت گوسفند رو فرستاده خونه به مادرم و مهناز گفتم بیان اینجا باشن تا اونو بکشن دیگه چیکار باید می کردم راستش دیگه حوصله نداشتم … همه ی اون کارا رو کردم تو راضی باشی آخرم نیستی …..
دیدم بحث فایده نداره جز اینکه همین شب اول رو هم خراب کنه پس ساکت شدم و رفتم لباسم رو عوض کردم و صورتم رو شستم …..بابک تا چشمش افتاد به من گفت آهان حالا خوب شدی من از آرایش بدم میاد تو رو همین طوری دوست دارم بدون رنگ و روغن و بعد انگشتشو انداخت تو موهای منو آروم با موهام بازی کرد و گفت خیلی خوشگل شدی …و بوسه ای روی گونه ی من زد و نجوا کنان گفت تو بهترین و زیباترین زن دنیایی و من خوشبخت ترین مرد عالم چون تو رو دارم به خونه ی خودت خوش اومدی عزیز دلم ……
صبح با صدای خوردن ظرف ها بهم از خواب بیدار شدم ، بابک کنارم نبود …شب خیلی خوبی رو در کنار اون گذرونده بودم ، احساس خوبی داشتم که تا اون زمان تجربه نکرده بودم بابک رو لطیف و مهربان دیدم همون طوری که دوست داشتم و از این که با همه ی تردید هام زن اون شده بودم راضی بودم ………
از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون و دیدم داره حاضر میشه بره بیرون با تعجب پرسیدم امروز میری سرکار گفت : سلام صبح زن عزیزم به خیر ….
گفتم سلام صبح شما هم به خیر داری میری سرکار ؟…
.خندید و پرسید نرم ؟ گفتم نمی دونم آخه روز اول فکر کردم می مونی تو خونه……. بابک خندید و جواب داد کار دارم عزیزم خیلی کار دارم وگرنه چی از این بهتر که با تو باشم ولی امروز جنس جا بجا می کنیم و باید به شهرستان ها هم بفرستیم .
بعد منو درآغوش کشید و بوسید و پرسید کاری داشتی؟
منم اونو بغل کردم و گفتم : امروز پاتختیه و باید منو ببری خونه مادر …. هنوز حرف من تمام نشده بود که بابک با لحن بسیار تند و خشنی که تا آنموقع ازش ندیده بودم گفت … آههههه تمام نشد این لوس بازیها تا کی می خواد ادامه داشته باشه بسه دیگه خسته شدم .

#قسمت دهم-بخش دوم

من سر جام میخکوب شدم گفتم: چی لوس بازی ؟ این کارا رو همه می کنن مخصوص ما که نیست …..
گفت : هر کار اشتباهی بقیه می کنن ما که نباید بکنیم من نیستم تو هر کاری خودت می دونی انجام بده ….
گفتم : بابک جان منم دوست ندارم ولی منطقی فکر می کنم اینم یک رسمه مثل مراسم عروسی باید انجام بشه ….
همین طور که کتشو می پوشید گفت : من برم تا بیشتر بهم توهین نکردی …
گفتم : چی گفتی من کی به تو توهین کردم مگه چی گفتم ؟ در حالیکه کیفشو بر می داشت که از خونه بره ، گفت: آره من آدم بی منطقی هستم تا حالا که پول خرج می کردم و به ساز شما می رقصیدم منطق داشتم ..با هر چی مخالف باشم بی منطق میشم …. برای دفاع از خودم و اینکه نمی خواستم با قهر بره بیرون گفتم …..
ببخشید تو اشتباه می کنی من منظورم این نبود ….. اون بین حرف من از در رفت بیرون و درو بست …….
همون جا دو دستم رو گذاشتم روی سرم و نشستم روی زمین و با خودم گفتم وای خاک بر سرم شد .. چیکار کردی با خودت ثریا تو با این که حدس می زدی اون این اخلاق های بد و بی ربط رو داره بازم چشماتو بستی و باهاش ازدواج کردی خیلی احمقی …
اِی وای ثریا چیکار کردی چرا چشممو روی همه چیز بستم ، حالا اگر این اخلاقش ادامه داشته باشه چه خاکی تو سرم بریزم …حالا دیگه از هیچ کس نباید گله کنی با دست خودت این کارو کردی… تو حتی نمی تونی با کسی درد دل کنی همه تو رو سرزنش می کنن ……
صدای زنگ تلفن بلند شد از شدت ناراحتی دلم نمی خواست جواب بدم …مادر بود همین که گفتم الو پرسید چی شده حالت خوبه ؟
گفتم آره مادر خوبم خیلی خسته ام ….تازه از خواب بیدار شدم گفت : کی میای اینجا ؟ گفتم بابک کار داشته رفته من باید خودم بیام …
گفت : وای نه تو تنها نیا ، عروسی ، الان میگم سیما بیاد دنبالت بابک رو هم بگو ناهار بیاد همین جا ….
گفتم : بابک تا شب کار داره امروز جنس میاد سرش شلوغه ……..
یک ساعت بعد سیما اومد دنبالم و منو با خودش برد …. ولی من حالم خوب نبود و انگار کسی روی ذهن من یک پرده کشیده بود ..کسی رو نمی دیدم و نمی تونستم با اطرافم ارتباط بر قرار کنم …..از خودم و اون همه خریتی که کردم منتفر شده بودم …آخر شب همه رفتن به خونه هاشون و بابک نیومد محمد و سیمین منو رسوندن و من وانمود کردم که می دونستم بابک نمیاد ….
ولی واقیعت این بود که خیلی برام ناگوار بود و باورم نمی شد که روز بعد از عروسی اون منو تنها بزاره و بره …. می خواستم وقتی اومد بدون رودرواسی ازش حساب پس بگیرم …. خودمو آماده کردم بدون ملاحظه همون شب حرفامو بزنم و اگر لازم شد ترکش کنم …..چون فهمیده بودم چه بلایی سر خودم آوردم .
محمد منو دم در پیاده کرد و رفت ..امیدوار بودم بابک خونه باشه…. ولی با یک خونه ی سرد و بی روح روبرو شدم غم عالم به دلم نشست …..
ساعت یک شب بود و اون هنوز نیومده بود … من فکر کردم حتما الان که میاد خیلی خسته اس پس شامی که مادر داده بود گرم کردم و خودم رفتم تو رختخواب تا وانمود کنم خوابم و حرفامو بزارم برای فردا ….تا ساعت سه منتظر شدم خبری نشد به موبایلش زنگ زدم ولی بر نداشت … دوباره زدم …
تا صبح نخوابیدم و در حالیکه باورم نمیشد اون نیومد …. صبح رفتم مدرسه و از اونجا چند بار به خونه و موبایلش زنگ زدم ولی موبایل خاموش بود و خونه هم که کسی جواب نمی داد …
#قسمت دهم -بخش سوم
تمام روز حواسم به خونه بود ، فکر می کردم اون اومده و خوابیده که جواب منو نمیده و ظهر با عجله خودمو رسوندم خونه … درو که باز کردم سکوت تلخی فضای خونه رو گرفته بود انگار گرد غم همه جا پاشیده بودن…..
باورم نمیشد اون هنوز نیومده بود ….ساعتی پشت در نشستم و اشک ریختم بدنم حس نداشت نمی دونستم چیکار کنم پیغام گیر و چک کردم هیچ خبری نبود …فکر می کردم بزارم برم ولی یاد سر زنش هایی که می شدم پشیمونم می کرد ….
تازه جواب مجید و محمد رو چی می خواستم بدم ؟ به مادر چی می گفتم؟ ….چقدر مادر به من التماس کرد این کارو نکن ….حالا چی می تونستم بگم ….
فردای اون روز و پس فردا و یک هفته بعد از بابک هیچ خبری نبود به آفاق خانم زنگ زدم بیچاره پشت سر هم می گفت من شرمنده ام ببخش دخترم منم خبر ندارم ….
هر کس میومد پیشم یک عالم آرایش می کردم و ماتیک می مالیم و بی خودی می خندیدم تا متوجه نشن که بابک این کارو با من کرده از خودم خجالت می کشیدم و احساس می کردم اگر کسی بدونه این منم که تحقیر میشم برای همین می گفتم : طفلک بابک خیلی این روزا سرش شلوغه همین الان رفته و تا دیر وقت نمیاد ….
محمد مرتب سراغشو از من می گرفت ….بازم بهانه میاوردم ….
یک شب که اینقدر در تنهایی گریه کرده بودم که پلکهام ورم کرده بود …حدود ساعت یازده شب که صدای چرخیدن کلید را در قفل شنیدم با هراس به در نگاه کردم ، در باز شد و بابک تو چهار چوب در پیدا شد …..
دست و پام چنان می لرزید که کنترل آنها از دستم خارج شده بود نفسم به شماره افتاد…… بابک نگاهی به من کرد با خوشحالی فریاد زد سلام عزیزم و دستهاشو برای بغل کردن من باز کرد …..
باورم نمیشد بهش نگاه می کردم و لبهام می لرزید ……..
بابک با تعجب پرسید چی شد عزیزم چرا ناراحتی ؟ ….. مریضی ؟ ….. می خوای ببرمت دکتر؟
با خشم انگشتم رو به طرفش دراز کردم ….. تو …. تو خجالت نمی کشی بی رحم….بی انصاف ( همان طوراشکهام می ریخت ) واقعاً شرم نمی کنی تو فقط یک شب ….. چی بگم تو حتی یه روز نمی دونم ….. چرا ….. چرا….. مگه تو عقل نداری .
نمی تونستم حرفامو درست بزنم کلمات از ذهنم می رفت ….. و چیزایی که می گفتم بهم ربط نداشت از شدت عصبانیت داشتم منفجر می شدم …..
بابک اومد جلو تا منو بگیره با شدت خودمو کشیدم کنار و گفتم ولم کن اول تکلیف منو روشن کن تو چطور دلت اومد این کار و با من بکنی ؟
با تعجب پرسید : چیکار کردم آخه من که به تو گفته بودم کارم اینجوریه رفته بودم یزد اون روز که رفتم سر کار اصلا همچین قراری نبود همه چیز یه دفعه پیش اومد خیلی گرفتار بودم.. با چند نفر بودم که نمی شد پیش اونا بهت زنگ بزنم به هر حال تو که می دونی کار من اینجوریه بعد دستهای منو گرفت …من همین طور بی تابی می کردم و دستمو کشیدم وبا مشت کوبیدم تو سینه اش و گفتم: نه من قبول ندارم این نمی شه من نمی تونم …. نمی تونم چرا نمی شد حرف بزنی ؟
مگه یواشکی با من عروسی کردی؟

#قسمت دهم-بخش چهارم
بابک ترسیده بود و گفت حالا خودتو ناراحت نکن آره من باید زنگ می زدم ….. خیلی خوب حالا آروم باش.
و من ادامه دادم … چشمم به در خشک شد دیوونه شدم برای چی این کار رو با من می کنی تو که اون دفعه معذرت خواستی ؟ پس چی شد؟
بابک گفت : نه معذرت نخواستم توضیح دادم که کارم اینه و توام قبول کردی …..سرش داد زدم من غلط کردم که قبول کردم و تو ام بی جا کردی که میگی معذرت نخواستی ….خواستی حتی التماس کردی تو رو ببخشم و دیگه تکرار نکنی اونوقت تو همون روز عروسی منو به گند کشیدی تو روانی هستی من نمی تونم با تو زندگی کنم ….
چرا تو اون هشت ماه که صد نفر رو واسطه کردی کار نداشتی هر روز دم خونه ی ما بودی درست روز عروسی من باید یک هفته بزاری بری ؟.. کجا من قبول کردم چرا حرف تو دهن من می زاری من دیوونه ام که قبول کردم با تو ازدواج کنم ولی دیگه نه اینقدر …
حالا بابک هم عصبانی شده بود و شروع کرد به توهین کردن …گفت ببخشید که بنده فرستادن جنس و وارد شدن اونا رو با برنامه های مامان جونت تطبیق ندادم …..
داد زدم تو آدم بی منطقی هستی می خواد خوشت بیاد می خواد نیاد من این طوری تحمل نمی کنم یعنی نمی تونم تحمل کنم این یک هفته جونم به لبم رسید …
بابک گفت : منو تهدید نکن من آدم لج بازی هستم و با تهدید زیر بار هیچ حرفی نمیرم
گفتم : تو لجبازی ، من از تو لجباز ترم زیر بار حرف زور هم نمیرم …… کاش دلیل منطقی داشتی کاش یه تلفن می کردی …. یا خبر می دادی …. نه من نمی تونم بفهمم …اصلا عاقلانه نیست ….
بابک با لحن آروم تری گفت خوب یک کم آروم باش تا حرف بزنیم … ببین عزیزم من نمی توانم یکسره به یکی توضیح بدم من کار دارم می فهمی یک دفعه باید برم موقع و ساعتش هم معلوم نیست .
گفتم : من یکی نیستم من زن تو هستم وقتی دو تا آدم با هم زندگی می کنند باید از حال و روز هم با خبر باشند اصلاً شاید توی این مدت برای من اتفاقی افتاده بود من چطور به تو خبر می دادم چرا تلفنت رو خاموش می کنی .
گفت : برای اینکه دوست ندارم توضیح بدم اولی رو که بگم باید بعدیشو بگم ..کجا بودی ؟ چرا رفتی؟ کی میای ؟ الان چیکار می کنی ؟ با کی هستی ؟ حوصله ی این لوس بازی ها رو ندارم ….
گفتم: باشه منم دوست ندارم اینطوری زندگی کنم ….
باید همین جا تکلیف من روشن بشه من ثریام دیدی که زیر بار کاری که نمی خوام نمیرم الانم دیر نشده برای من مهم نیست که دیگران چی میگن …همین امشب باید تکلیفم رو روشن کنم …
بابک با خونسری گفت : تکلیف تو روشنه من گرسنه ام و خسته تمام روز رانندگی کردم و هیچی نخوردم فقط برای دیدن تو آمدم واقعاً تعجب می کنم تو چرا منو درک نمی کنی .
گفتم : باشه الان زنگ می زنم محمد بیاد اگر اون حق رو به تو داد منم د یگه حرفی نمی زنم .

#ناهید_گلکار

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
3 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
3
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x