رمان آنلاین بی پروانه شو قسمت ۱تا ۲۰

فهرست مطالب

بی پروانه شو رمان انلاین داستان انلاین رمان واقعی بی پروانه شو پریناز بشیری

رمان آنلاین بی پروانه شو قسمت ۱تا ۲۰

رمان:بی پروانه شو

نویسنده:پریناز بشیری

 

#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱
صدا ازگوش وکنار کلاس بلند شد -خسته نباشید استاد -استاد خسته نباشید -استاد سه و
نیم شدا
بی توجه به دانشجوها همچنان مشغول توضیح دادن مبحث خسته کننده ترمودینامیک
بود …..جز سه نفر بقیه شروع به جمع و جور کردن جزوه ها کردن طبق معمول حرفای ا
ستادو از دهنش در نیومده کپی میزدن رو کاغذ
-پناه این صمدپور مارو گیر آورده ها بابا تلف شدم از گشنگی
یه نگاهش به وایت برد بودو یه نگاهش به جزوه هاش که دیگه داشت از سر خستگی
خرچنگ قورباغه میکشید
نیم نگاهی به دلناز کرد
-منم گشنمه من مینویسم توبرو برامون غذابگیر
-گمشو بابا ..میدونی وایستادن بین اون همه گرگ گرسنه کار کرام الکاتبینه منو میفرستی
اونجا راست میگی بده بنویسم تو برو
چپ چپ نگاش کرد
-عقب افتادی خود…
-خسته نباشید
همین که این جمله رو شنیدن همگی یه نفس راحت کشیدن بی معطلی یکی یکی از ک لاس زدن بیرون اخرین شکلم با دست سریع و بی دقت کشیدو بلند شد دلناز کیفشو هل
داد سمتش -جمع کن سریع بیا سلف من برم غذامونو بگیرم
اینو و گفت و به حالت دو از کلاس زد بیرون شروع کرد به جمع کر دن جزوه های دلناز
-خانوم خطیب
سرشو آورد بالا ….جز سه نفر که دوتاشون دختر بودن و داشن چادرشونو مرتب میکردن
با یه پسر کلاس خالی شده بود تقریبا با دست اشاره ای به خودش کرد -بامنید استاد ؟
رعوفی عینک طبیشو از چشمش برداشت و خیره شد به دختر نابغه ای که هوش ریاضی
ش در قیاس با دانشجوهای پسرش جدا ستودنی بود ….مقام اول المپیک ریاضی کشور و آ
ورده بودو از پشت نیمکت و صندلیای دبیرستان مستقیم پاگذاشته بود تو یکی از معتبر
ترین دانشگاهای کشور و رشته ای رو انتخاب کرده بود که کمتر پسری سراغش میرفت چ
ه برسه به دختر هوا فضا رشته ای که آرزوی هر پسری و چیزی دور از ذهن برای هر دخ
تری
– بله یه لحظه تشریف بیارید
زیپ کیف دستی دلنازو کشیدو و کوله خودشم انداخت روی شونش راه افتاد سمت رعوفی
چهرش جدی بود …..آدم جدی یا خشنی نبود ولی حالت مغرور چهرش یه حس بدی و منتقل میکرد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۱٫۱۷ ۱۸:۱۴]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۲

بله استاد امری داش….
-سلام استاد …
سرشو چرخوند با دیدن سامان حسین پور یه تای ابروشو داد بالا ….سامان نگاه گذرایی
بهش کرد دختر خوشگلی بود از ترم پیش توی یکی از کلاسای عمومی دیده بودتش ولی
زیاد ازش خوشش نمی اومد
نگاه سردشو دوست نداشت….بی تفاوت و فقط از سر آشنایی سری براش تکون دادو رو
کرد سمت رعوفی -استاد گفته بودین بعد اروم شدن کلاس بیایم
وسایلشو جمع کردو دستاشو قفل کرد توهم -پس امیری و شکوری کوشن ؟….گفتم هر
سه تاتون بیاید
با دست اشاره ای به بیرون کرد -دارن میان استاد کلاس داشت
.کیفشو برداشت و بلند شد -باشه دنبال بیاید
پناه کلافه نگاهی به ساعتش کرد ….گشنگی بد جوری داشت بهش فشار میآورد ….دیش
ب به خاطرامتحان امروزش هیچی نخورده بودو درس خونده بود الانم این رعوفی معلوم
نبود چیکارداره باهاش
همینکه پاشونو ازکلاس بیرون گذاشت سینه به سینه شدن با میثم شکوری و امیر ارسلان ا
میری شاگرد اول دانشگاه …..
همگی نگاه بی تفاوتی بهم انداخت میثم و امیر به خاطر هم کلاسی بودن تو دبیرستان
با وجود رقابتی که بینشون بود به خاطر آشنایی قبلی که داشت باز میشد اسم دوست و
روشونوگذاشت ولی سامان و پناه غریبه بودن بر اشون و بالعکس
همگی بی حرف پشت سر رعوفی راه افتادن ….در اتاقشو باز کرد و زودتراز همه وارد
شد …..
اتاقش عادی بود عادی مثله اتاق همه استادای این دانشگاه ….
نشست پشت میزشو با دست اشاره کرد که بشینن ….پناه نشست و نگاهش به شیشه م
یز ]یزو براق اتاق رعوفی افتاد که چهرشو قاب گرفته بودو ظرف شیک و بلوری که توش
پر بود از شکلاتای کاکائویی نگاش رفت سمت ظرف که توی شیشه ظریف و براق میز
نگاش تلاقی کرد با نگاه میثم شکوری پسر شیطون ولی زرنگ دانشگاه ….نگاشو چرخوند
سمت رعوفی ….میثم پوزخندی به این دختر یخچال قطبی زد اصلا حس خوبی بهش ندا
شت سردی از صورتش میبارید و به قول بچه ها خودشو خیلی شاخ فرض میکرد …..
رعوفی نگاهی به همشون انداخت …
-شرمندم که وقتتونو گرفتم بچه هامیدونم همگی الان خسته این
امیر پاشو انداخت روی اون یکی کلافه میشد یکی میخواست مقدمه بچینه برای حرفاش
بی حوصله ولی با احترام گفت -خواهش میکنم استاد …..تعارف و بزارید کنار چه مشکل
ی پیش اومده؟
رعوفی نفسشو با صدا بیرون دادو کامل تکیه زد به صندلی راحتش -مشکل که ……راسی
تش مشکل نیست یه فرصته
میثم-فرصت؟..از چه بابت؟
رعوفی نگاه دقیقی به تک تکشون انداخت خیلی امیدوار بودبتونه راضیشون کنه…..این
گروه میتونست یه سکوی پرتاپ برای اون باشه و مهم نبود پرتگاه بودنش برای این نخبه
های مملکتی…..شمرده شمرده شروع کردبه توضیح دادن …
موقع حرف زدن خیره میشد تو چشای هرکدوم تانفوذ کلامشوبیشتر کنه -میدونم چیزی
از مسابقات بین المللی برای شیش ماه بعدمیدونید یا نه …… یه طرح برتر ….یه ایده جد ید یه سازه
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۱٫۱۷ ۱۸:۱۸]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۳

یه چیزی که عین بمب صداش گوش عالم و کر کنه
-یه چیز غربی
نگاه همه چرخید سمت سامان بی اینکه نگاهی به صورت بقیه بکنه رو به رعوفی گفت
-حرفتونو ادامه بدین …
بی توجه به نگاه پر سوال همشون منتظر خیره شد به رعوفی ….
رعوفی که دید قصد نداره جملشو ادامه بده حرف خودشو پیش گرفت
-میخوام بهتون یه فرصت استثنایی بدم میدونم همتون هوش و لیاقتشو دارین …. تک
تکتون … میدونین که اگه یه طرح عالی پیشنهاد بدین حتی اگه اول نشید احتمال اینکه
کشورای دیگه بورستون کنن بالای نود درصد میشه …. این مسابقات میتونه یه سکوی پر
تاپ باشه برای همتون ….
نگاشو توی چشای هر چهارتاشون چرخوند ….داشت روی مخ کسایی کار میکرد که نخ
به یه مملکت بودن …داشت پله میساخت از این نخبه ها برای بالا کشیدن خودش که بز
رگترین موفقیت زندگیش شده بود تدریس تو دانشگاه امیر کبیر و حسرت تدریس تو دان
شگاهای آمریکا …
امیر ابرو گره کرد … میدونست رعوفی آدمی نیست که به فکر موفقیت دانشجوها و در
خشش کشورش تو این مسابقات باشه ولی حرفاشم پر بیراه نبود … برای هر دانشجویی
تو سطح و موقعیت اونا یعنی اوج هرچی که میخواست ….
دو ترمش مونده تا دانشگاه و تموم کنه …. مهندسی مکانیک میخوند و شاگرد اول دانش
گاه بود …
خودشم میدونست برای دانشجویی در سطح اون بزرگترین موقعیت و موفقیت تحصیلی
بورسیه شدنشه
پیشنهاد رعوفی همشونو وسوسه کرده بود حتی پناهی که سالها بود حس بی پناهی توی
این کشور وجودشو اشباع کرده بود ….
همه انگیزش از این زندگی که بیرونش ملت و توش خودشو داشت میسوزوند درس بودو
درس ….
همه آدمای دور و به ظاهر نزدیک بهش حسرت زندگی و میکشیدن که سیر بود صاحبش
از زندگیشو زندگی کردن ….
دختری که تو بهترین دانشگاه مملکت سخت ترین رشته ممکنه رو با بهترین و ایده آل
ترین شرایط داشت میخوند …. سه سال پیش بود که فرار کرد
فرار کرد از مردم و از شهری که انگشت هاش کردن توی شهر و نقل مجلسش کردن توی
هر محفل و مجلسی …. خسته بود از سنگینی نگاه مردمی که میدونست میخواست
که بدونن … میتونست درک کنن که بی پناهی برای پناه هجده ساله چقد سخت بودو
سنگینی نگاه اونا چقد کمر شکن …
رعوفی میدونست رو کیا دست بزاره میدونست چی بگه و ذهنشونو چطوری شستشو بد
ه …نگاهش خیره بود به تک تک چهره هایی که هوس خارج و درس خوندن تو بهترین
دانشگاه های خارجی تو نی نی چشاشون موج میزد …
باید تا تنور داغ بود نونشو میچسبوند … میخواست بعد چهل و خورده ای سال بزرگترین
موقعیت زندگیشو از دست بده …
-خب نظرتون چیه؟…میدونم نیاز به فکر کردن دارید ولی امید وارم شام بدونید که وقتی برای فکر کردن ندارید …. همش شیش ماه مونده … شیـــش ماه …
سامان ابرویی بالا انداخت …
-یعنی به عبارتی نزدیک ۱۸۰روز … همچینم کم نیست یعنی نصف اون سیصدو شصت
و پنج روزی که قراره تو یه سال بگذرونیم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۱٫۱۷ ۱۸:۲۰]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۴

رعوفی کلافه دستاشو مالید بهم
-کمه …. کمه پسر جان …برای همچین پروژه ای صدو هشتاد سال کمه چه برسه به صد
و هشتاد روز …
پناه بالاخره مهر و موم دهنشو باز کرد … با کنایه گفت
-استاد انگار شما بیشتر از ما مشتاق این پروژه اید ….
جاخورد از تیکه ای که بهش انداخت …سعی کرد خودشو جمع و جور کنه میدونست حر
ف باد هواس برای این دانشجوها میتونست یه چیزی از رو هوا والکی بپرونه زبون این
جور دانشجوها زبون منطق بود … زبون استدلال …. زبون اثبات …
لبخند تصنعی نشوند روی لبش …
-خب چرا نباشم … موفقیت شما توی این پروژه برای منم سود زیادی داره …
پاشو انداخت روی پاشو با همون نگاه سردو مغروری که حال همه دورو بریاشو بهم میز د خیره شد به رعوفی
-اینکه درست … ولی استاد شمام میدونید که پروژه ای که انقد تعریفشو میکنید صد در
صد پروژه کوچیک و کمی نیست … کلی مقدمه و امکانات میخواد … ما فقط نیروی
کاریم … نه ابزاری نه طرحی هیچی آماده نیست ….
میثم پشت بند حرف پناه و گرفت
-درست میگن … ما وقتی طرحی نداریم که مشترک باشه چ انتظاری دارید که تو شیش م
اه یه کاره فوق العاده تحویل این مسابقات بدیم ….
رعوفی با زرنگی خیره شد بهشون …وقتش بود که میخشو محکم بکوبه و تا چند سال ز ندگیو غرق کنه تو سرابی که خودش از آیندش ساخته بود …
-یه هفته …. به هر چهار نفرتون یه هفته وقت میدم یه طرح پیشنهادی آماده کنید …
طرح هر کدوم که بهتر بودو انتخاب شد رو اون کار میکنیم و اون میشه سر پرست گروه
امیر با اخمایی در هم گفت
-ولی رشته هر چهار تای ما باهم متفاوته …. طرحامونم صد در صد متفاوت میشه و نام
ربوط به هم …
-این مسابقات مربوط به رشته هوا فضاس و هوا فضا یعنی ساخت سازه های هوایی …
توربو ماشین ها …خوردرو ها و غیره و غیره … رشته همتون به هم مربوط میشه یه چی
ز بکر در بیارید …من به شما ایمان دارم …
سامان –یه هفته کم نیست؟!
میثم نگاهی گذرا بهش کرد
-کافیه … دوست دارم ببینم طرحاتون چطوری یکی پس از دیگری از میدون به در میشه
این حرفشو ظاهرا به شوخی بودو به باطن حس رقابتشو به رخ میکشید از بچگی دوس
ت داشت سر تر از همه باشه … میخواست اول باشه و کانون توجه … همین هم انگیزه
بود براش تا خودشو بالا بکشه ….حالام یه فرصت دیگه داشت میومد تو چنگش … یه فر
صت برای اثبات بهترین بودن بین بهترین ها
صدای گوشی پناه تو کیفش نگاه همرو از میثم چرخوند سمت پناه …
ببخشیدی گفت و گوشی و از تو کیفش برداشت دلناز بود …تماس و وصل کرد
-الو
-پس کدوم گوری موندی گور به گور شده بیا دیگه مردم از گشنگی …
نگاش روی چهره تک تکشون چرخید صدای گوشیش اونقدری بلند بود که به راحتی بشه
صدای دلنازو شنید
سرفه ای مصلحتی کرد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۱٫۱۷ ۱۸:۲۳]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۵

تا چند دیقه دیگه میام عزیزم تو مشغول شو ..
-نه پس فک کردی منتظر تو میمونم تا پنج دیقه دیگه نیای غذای تورم نوش جون میکنم
سریع بیا …
اینو و گفت و بی اینکه منتظر حرفی از طرف پناه نمونه گوشی و قطع کرد …
نفسشو آروم داد بیرونو گوشی و پرت کرد تو کولش …. نگاشو چرخوند سمت رعو فی
-خب استاد پس یه هفته وقت داریم برای ارائه کارامون دیگه درسته ؟
رعوفی سری به نشونه تائید تکون داره
-بعله درسته و همچنین …. تاکید میکنم همه وقت و انرژی و خلاقیتتونو بزارین رو طرح
اتون …. خیلی مشتاقم بدونم کدوم یکی از شماها زورش به اون یکی ها میچربه …
امیربا لحنی پراز جدیت گفت
-استاد فرق بین زورو هوش و خلاقیت خیلیه باید جملتونو تصیح کنید
رعوفی لبخند نصفه و نیمه ای زد …
-بله امیری جان درسته … حالا ببینم تا هفته دیگه همین موقع چی کار میکنین …
پناه بلند شدو کوله خودشو دو طرفه انداخت پشتشو کیف دلنازم گرفت توی دستش …
-پس تا هفته دیگه همین موقع فعلا خدافظ …
اون سه تام پشت بندش بلند شدن … رعوفی روی صندلیش نیم خیز شد و با چرب زبون
ی آخرین تلاششم کرد
-باشه میتونید برید دیگه …. یادتون نره شما نخبه های این کشورید طرحایی ازتون میخو
ام در حد اسم نخبه …
ببینم چیکار میکنید دیگه…
سامان زورتر از بقیه رفت سمت در اتاق و بازش کرد … چرخید سمت رعوفی و بقیه …
-نیازی به این همه صغری کبری چیدن نیست حتی بد ترین طرح مام جزو بهترین طرحا
ی کشوره این مسابقات اونقدرام مهم نیست که انرژی زیادی بالاش صرف کنیم…راحت
تر از اونیکه فکرشو بکنید میشه اول شد …
رعوفی لب خنده کجکی زد
-ببینیم و تعریف کنیم …
سامان خدافظی سر سری کردو از اتاق زد بیرون و پشت سرشم اون سه تا از اتاق زدن بیر
ون … پناه رفت سمت پله ها و امیر و میثمم پشت سرش …
میثم همینجوریکه نگاش به پناه بود سرشو برد نزدیک گوش امیر
-فک میکنی این دختره چیز به درد بخوری بتونی ارائه کنه؟
از گو شه چشم نگاهی به پناه کرد و پشت سرش از پله ها رفت پایین
-اگه بین سه تا پسر تنها دختریکه رعوفی روش حساب باز کرده یعنی یه چیزایی بارشه …
-زیاد میشناسمش ولی میگن از اون خرخوناس
-چرا با من سر چندتا از کلاسا هم کلاسی بود فک کنم ترم پیش تو کلاس مبانی برق و آ زم
ایشگاهش بود بانقشه کشی صنعتی ۱
یبارم برای معادلات دیفرانسیلشون که درس پایشون بود من میرفتم بچه باهوشیه …
میثم نگاهش دنبال پناه کشیده شد که داشت میرفت سلف … همونجوریکه نگاش به پنا
ه بود گفت
-میگم تو گشنت نشده … بد جوری گشنمه …
امیر نگاهی به پناه و بعد میثم انداخت و پوزخندی زد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۱٫۱۷ ۱۸:۲۵]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۶

آره ارواح خاک عمت گشنته ….
تک خنده ای کردو چشمکی به امیر زد
-به ارواح خاک عمه نداشتم گشنمه …. بیا بریم …
بی اینکه مهلتی به امیر بده دستشو گرفت و کشید سمت سلف …
پناه کیف دلنازو کولشو گذاشت رو صندلی … دلناز شاکی گفت
-کجا موندی بابا غذا از دهن افتاد …
پناه نگاهی به غذای نصفه خودشو ظرف غذای خالی دلناز انداخت … چپکی نگاش کرد
… با دهن کجی گفت
-آره بمیرم برات نیست از دهن افتاده اصلا از گلوت پایین نرفته که …
دلناز یه چشمشو بست و زبونشو عین بچه های شیطون دادبیرون
-جون تو خیلی گشنم بود …
پوفی کردو طبق عادتش آستینای مانتوشو کاملا بالا کشید…. چنگال و قاشق و برداشت
-کاه از خودت نیست کاهدون که از خودته ….
یه قاشق پر و گذاشت دهنش …
-دو دیقه دیگه …
دست برد سمت نوشابش و زور زد برای باز کردنش … مگه باز میشد … با اخم قاشقشو
گذاشت رو زمین و دست برد سمت در نوشابه …
-اه این دیگه چه مرگشه …حالا اگه باز شد …
دلناز نگاه عاقل اندر سهیفی بهش انداخت و دستشو برد جلو
بده … بده بیاد خودم بازش کنم … خیر سرش دانشجوی مملکته در یه نوشابه….
پناه رو هوا نوشابه رو از دستش کشید
-لازم نکرده خودم میتونم …
دلناز نوشابه رو کشید سمت خودش ….
-انقد جفتک نپرون غذاتو کوفت کن نیم ساعت دیگه کلاس آیرو دینامیک داریم…
پناه بی توجه به حرفش نوشابه رو کشید از دستشو برد سمت دهنش …تا خواست با دند
ون بازش کنه با صدای میثم خشکش زد
– …این چه کاریه خانوم خطیب دلتون واسه اون دندوناتون بسوزه بابا …
اِ
نگاه دلناز و پناه چرخید سمت امیرو میثمی که غذا به دست درست تو چند قدمی صند
لیشون ایستاده بودن … میثم غذاشو گذاشت روی میز و دستشو دراز کرد سمت پناه …
با ژستی خاص گفت
-اجازه میدین ؟!….
پناه نگاهی به دلناز کردو به اجبار نوشابه رو گرفت سمت میثم …
میثم لبخندی جذاب زدو رو بهشون گفت
-باز کردن در نوشابم یه تخصص خاص میخواد که اینم آقایون بلـ….
زدن این حرف همانا و پاشیدن نوشابه تو صورت و دستش همانا … پناه و دلناز جیغ خ
فه ای کشیدن و خودشونو عقب کشیدن نگاه همه چرخید سمت میز اونا ..
امیرغذاشو گذاشت روی میز و نشست پشت صندلی خالی … از جعبه دستمال کاغذی چندتا دستمال بیرون کشیدو انداخت جلوی میثم که خشکش زده بود
با تمسخر گفت

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۱٫۱۷ ۱۸:۲۹]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۷

بله مهندس داشتی میفرمودی …. که باز کردن در نوشابم تخصص میخواد…
میثم حرصی نگاش کرد با اینکه علاقه خاصی به پناه نداشت ولی خیلی کنجکاو بود سر ا ز کاره این دختر در بیاره و بیشترم سر این کنجکاوی الان جلو اومده بود ولی به بهترین ن
حو احسن خیت شده بود … پناه با اخمای درهم شروع به پاک کردن میز کرد
-جناب شکوری درسای تخصصی این تخصص و انگار درست و حسابی پاس نکردین…. گند زدین به سرو وضع خودتون و میز مــا
مارو به حالت تاکیدی گفت تا به امیری که بی توجه به اونا سر میزشون نشسته بودو دا
شت غذاشو میخورد بفهمونه بی اجازه نشست سر میزشون ….
میثم نفس عمیقی کشیدو سعی کرد به خودش مسلط باشه …
لبخند نصفه نیمه ای زد
-خب دیگه اتفاقه پیش میاد … من برم دست و صورت و بشورم بیام شام مشغول شید …
بی اینکه درنگ کنه از میز دور شدو نگاه پناه و دلناز پشت سرش حواله شد …
پناه حس خوبی ازحضور این دو تا کنار خودش نداشت …. کلا حس خوبی از حضور هیچ
جنس مذکری تو این دانشگاه کنار خودش نداشت …. نمیخواست حرفی پشت سرش با
شه نمیخواست تو زندگی برای خودش حاشیه درست کنه حتی نشستن این دوپسر کنار اون از
نظرش یه حاشیه بزرگ بود …. یه حاشیه ای که فقط کافی بود یک کلاغ چهل کلاغ شه تا
از یه کاه نا قابل یه کوه سر به فلک کشیده بسازن
همه اشتهاشو از دست داده بود دلناز با کفشش آروم به گوشه کفشای اسپورت و یکدست سفید و صورتی پناه زد
نگاش چرخید سمت دلناز که سرشو آورد نزدیک گوشش …
اینا کین دیگه …پسر خالتن
متوجه تیکه دلناز شد همونطوری که زیر چشمی به امیر نگاه میکرد اروم گفت
-میگم حالا مفصله قضیش …
دلناز تا خواست دهن باز کنه و سوال بعدیشو بپرسه چشمش به میثم افتاد که داشت با
دستمال توالت دستاشو خشک میکرد و داشت به میزشون نزدیک میشد …. صاف نشست
…پناه مسیر نگاهشو دنبال کرد و رسید به میثمی که صندلی کناریشو عقب کشیدونش
ست …
امیر بی توجه به میثم و بقیه داشت غذاشو میخورد میثم لبخندی رو به دخترا زد …. ل
بخنداش بیشتر از اینکه جذاب باش یه شیطنت خاصی توش بود …
پناه نگاشو ازش گرفت و مشغول بازی کردن با غذاش شد ولی نگاه دلناز خیره بود به می
ثم …عادتش بود بر خلاف پناه که همیشه از نگاه مستقیم به صورت یه نفر پرهیز میکرد
ناپرهیزی میکردو صاف و مستقیم خیره میشد تو صورت طرف مقابلش ….
میثم لبخند تصنعی زد …. از جو ساکت ما بینشون زیاد خوشش نمی اومد …
-راستی یه چیزی …
نگاه هر سه تاشون چرخید سمتش …
-این پسره سامان چی چی … این چی میگفت سلاح جنگی و اینا …
پناه نگاشو دوخت به ظرف غذاش و بدون اینکه به میثم نگاه کنه با لحنی که کم و بیش
رنگ و بوی اطمینان میداد گفت
-میخواد طرح یه سلاح جنگی و بزنه …
میثم با دقت نگاش کرد
-از کجا میدونی
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۱۱٫۱۷ ۲۰:۵۶]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۸

امیر تیکه کبابشو گذاشت تو دهنش …
-اگه یه ذره مخ تو اون کله مبارک باشه فهمیدنش کار سختی نیست …. هوا فضا عمده
فعالیتش تو سازه های پرندس … بیشترین چیزیم که اونور آب خریدار داره سلاح جنگیه .
.. حتی فک کنم خود رعوفیم همین تو فکرش باشه …
میثم شونه ای بالا انداخت
-ولی اینکه خیلی کلیشه ای میشه…. سازه های نظامی اصولا چیز نو ندارن و فقط باید
توی بهبود کیفیت و قدرت تخریب و بردش کار کرد …
اینبار دلناز که هیچی از موضوع cیدوست خودشو قاطی بحثشون کرد
-اتفاقا برعکس فرق خیلی زیادی به یه اف بیست و دو۲۲-f آمریکایی با۵۱mustang-pآ
مریکایی داره هردو ماله یه کشورن و سازنده هاشم یه گروهن ولی اون تو رتبه دهمه و
پی پنجاه و یک تو رتبه اول جهانه این یکی در جنگهای زمینی اوله و و اون یکی با وجود
بهترین بودن ولی به دلایل خیلی جزئی تو رتبه دهمه …. اینه که فرق بین بهتر و بهتری
نه …
امیر با لبخند یه وری خیره شد به دلناز
-اقتضای رشتتونه یااز سر علاقس که انقدر دقیق آمار جنگده های پرنده رو دارین
دلناز خنده ای کردو نگاشو دوخت به پناه
-وقتی با یه آدم نا متعادل که از قضا دیونه رشته و جنگندهای پرندس و دم به دیقه تو ا
ینترنت دنبال یه مبحث جدید تو رشتشه تعجبی نداره که نه از سر اقتضای رشته و علاقه
بلکه از سر توفیق اجباری همه این اطلاعات و فول باشی …
میثم رو به پناه گفت
-پس توام تو فکر یه جنگنده ای
پناه ظرف غذاشو عقب زدو دست برد سمت کولش … گوشیشو از کیفش در آو رد تا بزار
تش روی سایلنت هرچند گوشیش تو هفت روزه هفته هفت بارم زنگ میخورد …
-فعلا فکر نکردم راجبش …
بلند شدو پشت بندش دلنازم بلند شد …پناه نگاهی گذرا بهشون انداخت
-عذر میخوام آقایون کلاس ما دیگه داره شروع میشه … با اجازتون …
امیر سنگینی نگاشو انداخته بود روش … نگاهای فراری این دختر بد جوری رو مخش بود
…. نگاهاش فرارم cیکردن ولی بد جوری شیشه ای بودن نگات میکردن انگار که نگات
cیکنن عین چشمای یه آدم نابینا که خیره بود بهت و انگار که میدیدت ….
بد جوری دلش میخواست یبار نگاه این دختر گیر و بندازه ….شناخت زیادی ازش نداشت
ولی توی همون چند باری که دیده بودتش هر چند کم بنا به عادتش که میخواست مو
قع صحبت کردن طرف مقابلش خیره بشه به چشماش نگاهای فراری این دختر رو مخش
بود ….
حتی تو کلاسای دیفرانسیلم بنا به خواست استادش برای حل تمرین میرفت هیچ وقت سر
کلاس سوالی ازش میپرسید تا مجبور به نگاه کردن به صورتش بشه ….
اونقدر غرق افکارش بود که متوجه خارج شدنشون از سلف نشد و با صدای میثم به خو
دش اومد …
-دختره عجیبیه باید سر از کارش در بیارم …
سرشو برگردوند سمت میثم …
-چیه این دختر اینقدر کنجکاو ت کرده ؟!
میثم مشغول خوردن شد ..میدونم ولی مرموزه … میدونی چیزای زیادی
راجب شنیدم و چیزای زیادیم راجبش نمیدونم

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۱۱٫۱۷ ۲۰:۵۸]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۹

میگن از اون مخایی بوده که مستقیم از دبیرستان اومده دانشگاه … بچه شهر
ستان بوده …تقریبا جز این دیگه کسی چیزی ازش میدونه … نه میدونن باباش کیه چیکا
رس …چندتا خواهر برادرنـ…
-مگه قراره آمار تک تک دانشجوهای اینجارو داشته باشی … اینا خصوصی تر از اون چیز
یه که همه بدونن …
میثم چنگالشو رو هوا تکون داد …
-این درست خصوصی هست ولی نه برای دختر مخی مثله اینکه کانون توجه استادا
و دانشجوهاس …
امیر خسته از این چرت و پرتا نگاهی به ظرف نصف شدش انداخت و ظرفش و عقب زد

-بهتره بگی کانون توجه خاله زنکایی امثال توئه وگرنه این چیزا به ماها مربوط نیست م
گه میخوای بری بگیریش که بدونی ننه باباش کین و شجره نامش به کی و چی میرسه ….

میثم با شیطنت چشمکی زد بهش …
-خدا رو چه دیدی شایدم خواستم بگیرمش …
امیر با تاسف نگاش کرد که میثم خیلی جدی گفت
-والا … فک کن اون بچه درس خون من بچه درسخون بچمون میشه آلبرت انیشتین دو ..
.. یهو دیدی شد ادیسون دو و یه خدمت تکرار نشدنی برای جامعه بشریت انجام داد ….

امیر از سر میز بلند شدو در حالیکه داشت دور دهنشو با دستمال پاک میکرد گفت
-یهو دیدیم شد نیوتون و یه عمر نفرین و ناله جامعه بشریت و برا تو و خودش به ارمغآن
آورد بچه درس خـــــون
میثم پقی زد زیر خنده که هرچی دهنش بود پخش شد روی میز امیر به حالت چندشی
نگاش کردو دستمالشو پرت کرد تو صورت میثم
-مرتیکه چندش … من میرم دستشویی
اینو گفت و دور شد … میثم میزو تمیز کردوکیف پولشو که کنار دستش گذاشته بود بردا
شت … ترجیح میداد سریعتر بره خونه میخواست از همین الان همه انرژی شو بزاره پای
طرحی که تو سرش بود …
بلافاصله بعد بیرون اومدن امیر ازش خدافظی کردو از دانشگاه زد بیرون …. یکی از کلا
ساش مونده بود ولی براش اهمیتی نداشت …. فعلا این طرح الویت اول زندگیش بود …
سوار سمند سفیدش شدو راه افتاد سمت خونشون
خانوادش وضع مالی متوسطی داشت پدرش یه کارمند بازنشسته دادگستری بود که حالا
یه مغازه کوچیک کفش فروشی داشت و مادرشم دبیر ادبیات بود …. تک پسر بودو همه
جور امکانات ریزو درشتی براش تو زندگی فراهم شده بود تا به اینجایی برسه که الان ر
سیده …. تو کنکور برخلاف انتظار خودش دورقمی آورد و هوا فضای امیر کبیرو زد ….
ماشین و پارک کرد تو پارکینگ و رفت سمت آسانسور طبقه سوم و زد …در خونه رو باز
کردو کفشای اسپورتشو همونجا جلوی در در آوردو سرکی تو خونه کشید …
-مامان …. مامان ….
سرو صدایی می اومدو این یعنی اینکه زود تر از مادرش رسیده …. درو بست و پلیورشو
از تنش در آوردو پرت کرد روی مبل …. مستقیم راه افتاد سمت اتاقش … طبق عادتش
پیراهنشو کامل از تنش در آوردو گوشیشم گذاتش رو سایلنت … این عادت قدیمی و مو
قع درس خوندن هیچوقت ترک نکرد … در اتاقشو سه قفله کردو نشست پشت میز کار
بزرگ و عریضش …. تخته رسم و تنظیم کرد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۰۲]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۰

 

جلوی اینه ایستاد و یه نگاه کلی به خودش انداخت …. امروز بد جوری هوا بارونی بود .
..یه کاپشن آبی با شلوار جین طوسی و شالگردن طوسی تنش کرده بود که با پلیور بافت
طوسی و مشکیش ست کرده بود
دست برد کیف نقشه کشیشو برداشت و انداخت روی کولش … اولین بار بود که شک دا شت به اول شدنش …. میدونست کسایی که امروز توی اون اتاق طرحاشونو میزارن روی
میز هم تراز با خودشن …. کم نیست . بیشترم نیست …. هم سطحن منتها با کمی پایین
بالا کردن تو خلاقیت و حوصله
سویچ ماشینشو از روی میز برداشت و راه افتاد سمت در ….با این ترافیک تهران بعید بو
د به موقع برسه ولی دیگه خودشم به این دیر رسیدنا عادت کرده بود …. اونایکه میشناختنشم عادت داشت به بد قولیاش و بقیم باید عادت میکردن
نگاهی تو آینه به خودش انداخت اگه یکم تعارف و کنار میذاشت میتونست به خودش اعتراف کنه که واقعا آدم خودشیفته ایه … قیافه جذابی داشت سر همین جذابیتشم بود
که هر دختری از راه میرسید یا پیشنهاد دوستی بهش میداد یا اینکه پیشنهادشو قبول می
کرد
برخلاف بقیه بچه درسخونا که بیشتریاشون دور هر تفریح سالم و غیر سالمی و خط میک
شیدن زندگیشو رو اصول میچر خوند …تو زندگیش اینکه بهش خوش بگذره مهم تر از این
بود که دم به دیقه سر شاگرد زرنگیش بهش آفرین و جایزه بدن
ماشینشو جلوی دانشگاه پارک کرد …. پیاده شد و طرح آمادشو از صندلی عقب برداشت
… نگاه دو سه تا از دخترای جلو دانشگاه چرخید سمتش …نازنین وتونست با همون نگاه
صدم ثانیه ایش تشخیص بده دو ترم پیش یکی از دوست دختراش بود…. عادت نداشت به بند شدن تو یه رابطه طولانی بیشتر دخترای دورو برشم میدونست حداکثر تاریخ انقضای دوستیشون تا تموم شدن یه ترمه و شاید کمتر …
بی توجه بهشون از کنارشون گذشت …. پاشو رو اولین پله نذاشته بود که سینه به سینه
شد با پناه نگاشو چرخوند سمتش …چشم دلناز و پناهم خیره روی اون بود … نگاشو سر
داد روی کیف نقشه کشی که آویزون شونه چپ پناه بود ….
دوست داشت سریعتر بفهمه چی تو کله این دختر بوده که الان رو کاغذ آوردتش …. زیا
د تو قیدو بند احترام گذاشت و ادای آدمای جنتلمن و با شخصیت و در آوردن نبود ولی
یه نیم قدم عقب گرد کردو پناه و دلناز بی معطلی از پله ها رفت بالا ….
از پشت بر اندازشون کرد …. جفتشون هیکل پری داشت …. خوشگل نبودن ولی ملاحت
چهره دلنازو جذابیت چهره پناه بیشتر از خوشگلیشون تو چشم میزد …
با قدمایی سنگین و آروم پشت سرشون قدم برداشت …. پناه چرخیدسمت دلناز از گوشه
چشم متوجه سامان بود که دقیقا تو چند قدیمشون ایستاده … دستشو دراز کرد سمت
دلناز ….
–برو تو دیگه کلاس شروع میشه …. جزوه منم تکمیل کن تونستی ….
دلناز نیم نگاهی به سامانی کرد که با بی قیدی خیره بود بهشون و چشمکی به پناه زد
-باشه خیالت راحت ….من دیگه برم
دستشو گذاشت تو دست پناه و از اونا دور شد …از کنار سامان گذشت بوی ادکلن سرد
مردونش تو دماغش پیچید …. دوست داشت اونم امروز جزو این چهار نفر باشه …. با و
جود دوستیش با پناه گاهی وقتا حس حسادت کمرنگش نسبت به اون آزارش میداد ….
پناه همیشه توی چشم بود نه به خاطر زیبایی اساطیری و خانواده و موقعیت مالی و ای
نجور چیزا به خاطر اینکه همه اونو باهوش تر میدونست…
همیشه متنفر بود از مقایسه شدن … باهوش بود …. باهوش بود که توی همچین دانش
گاهی با این همه سختگیری توی این رشته داشت درس میخوند ولی اینکه اون بهتر از بق
ه هستشو پناه بهترین آزارش میداد ….
وارد کلاس شدو بی توجه به بقیه رفت و روی تنها صندلی خالی ردیف دوم نشست …
بلافاصله پشت بندش استاد وارد کلاس شد …پوفی کردو جزوه خودشو پناه و از کیف بیر ون کشیدو گذاشت روی میز …تیکه ای از موهاشو که از مقعنه زده بود بیرون و با دست هل داد تو و خودکارشو برداشت … همه حواسشو داد به صفحه سفید روبه روشو به
اعدادو ارقام و حروفای انگلیسی نقش بسته روی این صفحه
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۰۴]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۱

با دقت خیره بود به چهار تا نقشه ای که زیر همدیگه روی میز عریضش پهن بود … تو
ی حیرت بود از این همه خلاقیت و نبوغی که خرج این چهار صفحه سفیدو خط کشیا
ش شده بود …
این طرحا هر کدوم به تنهایی میتونست زندگی اونو زیرو رو کنه …میتونست تصمیم بگ
یره کدوم بهتره ….تند تند صفحه هارو بالا پایین میکردو هر بار بیشتر از قبل به دقت وا
رزش کارشون پی میبرد …
سنگینی نگاه هر چهارتاشونو قشنگ روی خودش حس میکرد … کمی نگاشو بالاتر کشید
و به چهره تک تکشون دقت کرد … توی چشماشون یه کنجکاوی یه حس رقابت موج می
زد ولی خبری از استرس نبود …
کمرشو صاف کرد … دستاشو کوبید بهم
-جدا مرحبا به این همه زحمت و دقت والبته … .
انگشت اشارشو گرفت بالا
-به این همه خلاقیت ….کاراتون عالی بودن …. بهتر بگم یه چیزی ماورای عالی فوق العا ده بودن …. بهتر از اونی بودن که تصورشو میکردم من شک ندارم هر کدوم از این طرحا
برای این فستیوال بره اول میشه …
امیر بی خیالی طی کرد
-استاد زیادی شلوغش نکنید اینا فقط یه چندتا خطن روی یه تیکه کاغذ سفید وقتی می
شه روشون اسم ورای عالی گذاشت که یه چیز مجازی و تئوریک نباشه یه چیزی باشه که
بشه لمسش کرد کارایی داشته باشه ..اونی بشه که تو ذهنمونه نه اونیکه رو اون کاغذه .
..
رعوفی با هیجانی که میتونست تو ی تن صداش پنهون کنه گفت
-میشه من شک ندارم که میشه …
پناه کمی خودشو جلو تر کشید و با جدیت گفت
-چطوری؟!…من کاری به بقیه ندارم ولی طرح خود من هزینه برو وقت گیره دانشگاه او
نقدری بودجه داره که در اختیار ما بزاره برای طرحامون ؟…مکان و امکانات آزمایشگاهی
رو داره؟…
رعوفی نشست روی یکی از صندلیا و کمی جلو کشیدش
-ش فکر این چیزاش نباش هر امکاناتی بخواییدو براتون فراهمش میکنم فقط شما تمرکز
تونو بزارید روی این طرح
میثم پاهای بلندشو انداخت روی هم و دستاشورو سینه قلاب کرد
-دقیقا کدوم طرح استاد؟!… هنوز نگفتین طرح کی انتخاب شده
همگی نگاهی به هم کردن انگار منتظرشنیدن این جواب بودن ….رعوفی سرفه ای کرد تا
راه گلوش باز بشه …..از روی صندلی بلند شدو باز رفت سر وقت نقشه ها اولی ماله م
یثم بود … طرح جالب بود از یه هواپیی جاسوسی رادار گریز توی ابعاد کوچیک با کارا
یی بالا
نقشه رو کنار کشید به اسم گوشه نقشه دقت کرد ماله سامان بود …. یه طرح فوق العاده
از یه جنگنده …
حتی یه آدم آماتورم به طرحش نگاه میکرد میتونست تشخیص بده این طراحی بی نظیره
…. جنگنده ای که میتونست کلی طرفدار داشته باشه …. نگاهی به چهره خونسردش کر
د این طرح حیف بود برای این مسابقات …با وجود اطمینانش برای بهترین بودن توی همه طرحا میخواست ردش کنه … این طرح حالا حالاها باید خاک میخورد تا به وقتش رو
بشه …
طرحای بعدی ماله امیر ارسلان امیری و پناه خطیب بودن … طراحی یه سازه پرنده با امکان جابجایی نیرویی انسانی و قدرت جنگندگی …. طرز فکرشون خیلی بهم نزدیک بود .
… بهترین طرح ممکن همین بود … امیر ارسلان و میشناخت توی دانشگاه به امیر ارسلان نامدار معروف بود …
پسر با اراده و مصممی بود میتونست از پس سر پرستی گروه بر بیاد …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۰۶]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۲

نگاشو از طرحاشون گرفت
-چون وقت کمه بی مقدمه میگم به نظرم طرح امیر برای کار کردن خیلی خوبه …. هرچه سریعتر باید شرع بشه تا به موقع برسونیمش ….
اخمای هر سه نفرشون رفت توهم … رعوفی سعی کرد بی توجه به ابروهای گره کردشو
ن باشه تا دیر نشده باید سریعتر دست به کار میشد …
تا دوروز آزمایشگاه با همه تجهیزاتش براتون آماده میشه ….با لحنی جدی خیره شد تو
چشماشونو گفت
-میخوام این اطمینان و بهتون بدم که هر امکاناتی بخواید براتون فراهم میشه ولی به
شرط اینکه آخر کار یه چیز عالی تحویلم بدین … یه چیز در حد ترکیدن یه بمب بین المللی چیزی که همه نگاهارو بچرخونه سمت خودش … امیر با خونسردی گفت
– و در ازاش؟!
نگاشو روی تک تکشون که منتظر یه جواب درست و حسابی از سمتش بودن چرخوند …
-خب امکانات و همه چی که فراهمه این به کنار ولی به علاوه همه اینا ….
مکث طولانی کردو هوارو کشید توی ریه هاش
-اگه طرحتون جزو طرحای برتر باشه که نفری پونصد میلیون پاداش میگیرین به اضافه یه سری سوپرایزای دیگه
سامان یه تای ابروشو داد بالا
-واگه جزو برترینا نبودیم؟
به چهره جدیش خیره شد …. میدونست سرو کله زدن با این بچه ها کار آسونی نیست و
لی باید برای رسیدن به چیزایی که میخواست با چنگ و دندون حفظشون میکرد
-بهتره که باشین چون یه قرداد تنظیم میکنیم که دو طرفس …. در صورت موفقیت که
گفتم چی به کی میرسه ولی اگه ….
اگه نشه … شما باید کل هزینه های متحمل شده رو برگردونید
میثم پوزخند صدا داری زد
-هه ….جدا خسته نباشین که شد سراسر سود برای شما و اما و اگر واسه ما ….
رعوفی تکیه زد به میزش
-پیشنهاد شما چیه …
پناه کولشو از روی صندلی بغل دستیش برداشت وبلند شد …
-متاسفم استاد من کارامو با ایشالا ماشالا پیش میبرم …. پا میزارم وسط بازی که باخت من بشه برد بقیه …
رفت سمت میز تا نقششو از روی میز برداره که رعوفی دستشو گذاشت روی نقشه ها .
باشه قبوله پنجاه درصد ضررو شما میدید قبول کنید ریسک این کار برای منم زیاده
همگی نگاهی بهم دیگه انداخت … جایی برای چک و چونه باقی نذاشته بود … میثم ن
گاهی به جمع و بعد به ساعتش انداخت و بلند شد
-خب پس حله دیگه …. من باید سریعتر برم به کلاس بعدیمم برسم اگه همه چی اوکیه
ما رفع رحمت کنیم
رعوفی لبخندی زدو سری براشون تکون داد … تکیشو از میز برداشت
-بله انگار که اوکیه همه چی فقط میمونه کارای آزمایشگاه و قرداد که تا یکی دوروز دی
گه اونارم راس و ریس میکنم
امیر ارسلان-کلاسای دانشگامون چی میشه
چشمکی بهش زد
-نگران اون نباش … بسپرینشون به من شما فقط فکرو ذکرتون بشه شیش ماهه دیگه و اول شدن ….فقط اول شدن
سامان بلند شدو گوشیشو از روی میز برداشت …سعی میکرد خودشو بی تفاوت نشون
بده ولی داشت فقط تظاهر به آروم بودن میکرد …. میدونست طرحش اونقدری بی عیب و نقص بوده که جای هیچ حرف و حدیثی و براکسی باقی نذاره ولی اینکه طرح امیر
ارسلان امیری قبول و طرح اون رد شده بود بد جوری داشت به عصابش فشار می آورد
نگاش به صفحه گوشیش و حرفش رو به بقیه بود
-باشه پس منم منتظرم هر موقع همه چی آماده شد خبرم کنید
اینو گفت و سرشو آورد بالا لبخند تصنعی و کجکی به رعوفی و بقیشون زد
-خوش باشین فعلا …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۱۰]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۳

اینو گفت و بی اینکه منتظر حرف دیگه ای از سمت کسی باشه درو باز کرد و از اتاق زد
بیرون
در اتاق رعوفی و که بست نفسشو با حرص داد بیرون …. همیشه از اینکه آخر باشه بد
ش میومد عادت کرده بود به اول بودن تو چشم بودن تک بودن …
گوشیش تو دستش لرزید نگاش رو صفحه گوشیش رفت نیلوفر …
چشماشو بست و سعی کرد به ذهنش فشار بیاره تا شاید یادش بیاد نیلوفر کدومه …
وقتایی که ذهنش مشغول میشد آدما و آشناهای دورو برو اتفاقای رنگ به رنگشو قاطی
میکرد باهم … راه افتاد سمت راه پله ها و تماس و وصل کرد
-بله
صدای پر انرژی و در عین حال تحریری دخترو که سعی میکرد با ناز صحبت کنه رو تشخ
یص داد
-به به سلام سامی خان تحویل میگیری قربان تا سراغی ازتون نگیریم سراغی از ما میگیری شما؟!
نگاش تو محوطه دانشگاه چرخوند … حدس میزد جایی همین دورو برا باشه آدم بیکاری
مثله نیلوفر که دانشجوی مهندسی پزشکی بود ولی به زور سهمیه پا گذاشته بود تو هم
چین دانشگاهی پیدا کردنش زیاد سخت و وقت گیر نبود
حدسش درست بود روی یکی از نیمکتا کنار چهار تا دختر دیگه الاف تر از خودش نشس
ته بود …
نیلوفر جزء آدمایی بود که همه تصوراتشو از یه بچه جانباز وخانواده شهید بهم میریخت
…. با هر بار دیدنش یاد اون آدمایی می افتاد که سر نیلوفر و امثال اون که به زور سهم
یه جلو میرن وپا میذارن رو حق اونیکه جون میکنه و میشه الویت دوم بعد اینا ….
بعضیاشون لیاقت داشت این سهمیه رو داشت ولی امثال نیلوفر….
گوشی و قطع کرد … از همونجام متوجه اخمای نیلوفر شد …. رفت نزدیکشون
-سلام
سر دخترا چرخید سمتش …
-به به سلام خوشتیپ پسر
بی توجه به نیلوفر سرشو چرخوند سمت اسمون … ته مونده های بارون هنوز قطره قطر
ه می افتادن پایین و معلق بودن بین زمین و هوا …. نگاشو به جلوی پاش انداخت که
کنارش خاکا بوی نم میدادن …
-میای بریم یه چرخی بزنیم یا کلاس داری؟
این حرف و بی اینکه نگاهی به صورت نیلوفر بندازه گفت …
کیف کرد که جلوی دوستاش همچین پیشنهادی بهش داد ولی خواست ناز کنه برای کس
ی که خریدارش نبود …با کلاسورش آروم زد به بازوی سامان
-برو بابا حالت خوشه ها کلاس دارم
دستاشو فرو کرد توی جیب شلوارشو با بی قیدی شونه ای بالا انداخت
-باشه هرجور راحتی …
روشو کرد سمت دخترا و با یه لبخند یه وری و کمرنگ که با ذره بین شاید میشد حس کردشو دید گفت
-روز بخیر خانوما …
قدمای بلندشو برداشت و نیلوفرو تو بهت گذاشت … عادت به اصرار کردن نداشت … کا
رش نه از سر غرور بلکه از سر عادت بود …
اهل تعارف نبود بار اول یه حرف و میزدو برای بار دوم تکرارش میکرد …دوست داشت
قدم بزنه هوای بعد بارون و دوست داشت ….
راه افتاد کنار پیاده رو حوصله ماشین نداشت … خیابونا شلوغ بودن حتی توهمچین روز
ی…
نگاش به پیاده رو کاشی کاری شده با برگای رنگ رنگی خیس خورده زیر پاش بود
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۱۲]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۴

پناه
از در دانشگاه زدم بیرون سرمو چروندم سمت خیابون باید تاکسی میگرفتم وگرنه ممکن
بود باز بارون بگیره و خیس آب شم …
چشم و که چرخوندم نگام قفل شد روش …. چشمو ریز کردم مدل راه رفتنش به نظرم
خیلی جالب میومد عین آدمای بیخیال که هیچی این دنیا براشون مهم نیست دست به
جیب و بی قید ولی محکم قدم برمیداشت …برام آدم زیاد جالبی نبود و شناخت زیادیم
ازش نداشتم…جزء اون پسرایی بود که حرف زیاد میزدن راجبش و حالا راست و دروغش
و خدا میدونست ….
شنیده بودم پسر باهوشیه ولی تو همون دو سه باری که دیده بودمش زیاد مطمئن نبود
م به صحت این ولی اگه یه خورده قرار بود انصاف به خرج بدم با طرحی که امروز ازش
دیدم واقعا میشداسم باهوش و روش گذاشت …
با افتادن چند قطره پشت سرهم روی صورتم سریع به خودم اومدم و نگامو از سامان ح
سین پور گرفتم …. برای اولین تاکسی که داشت از جلوم میگذشت دستمو بردم بالا …. با
ایستادن ماشین بی معطلی سوار شدم بارون باز داشت شدت میگرفت …
-اقا بروامیریه
نفسمو با صدا دادم بیرون و کولمو گذاشتم کنارم داشتیم از کنار سامان رد میشدیم که س
رمو چرخوندم سمتش …. نگاشو دوخته بود آسمون …دیونه بود.زیر همچین بارونی وای
ستی و فاز بگیری یعنی آخر دیونگی …
بیخیالش شدم و صاف نشستم سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم توی این عص
ر پاییزی و تو این هوای ابری و بارونی الان فقط رفت زیر پتو و خوابیدن آرومم میکرد ه
مین و بس …
صدای گوینده رادیو تو گوشم پیچیده بود ولی حوصلشو نداشتم دلم میخواست به راننده
بگم خاموشش کنه ولی حوصله حرف زدنم نداشتم …
میدونستم رعوفی اون گربه ای نیست که محض رضای خدا موش بگیره صد در صد این
وسط یه سود کلانی میکرد که داشت قمار میکرد سر داشته و نداشته هاش ولی فکر بور
سیه و رفت از این مملکت بد جوری رو مخم بود …
بد جوری دلم هوای غربت و میخواست … دلم هوایی شده بود واسه غریب بودن بین ادم
ایی که میشناسنم … دلم میخواست گم بشم بین آدمایی که میدونن کیم … چیم… اسمم
چیه …. رسمم چیه … ترجیح میدادم گم بشم بین آدمایی که زبونو میفهمن و زبونشو
ن برام نا آشناست … گم و گور شدن تو بین آدمایی که میشناختم شده بود آرزو واسه م
نی که شدم آدمک دست گردون بین آدمای این شهرو این دیار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۱۴]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۵

امیر ارسلان
فیلتر سیگارو تو جا سیگاری فشاردادم … عینک و از روی چشمم برداشتم و پرت کردم رو
ی میز دست بردم سمت فلاسک آب جوش و ریختم تو لیوان سفالی که میشد جای پارچ
م ازش استفاده کرد …
لیوان و پر کردم و یدونه چای سبز کیسه ای و انداختم توش… نگام به سبزی کمرنگی بو د که به حالت ابرو باد غلت میخورد توی لیوان … چشمم به کاغذ رو به روم بود و دس
تم حلقه شده بود دور لیوان
حالا که طرحم انتخاب شد بود باید همه وقتمو میذاشتم پاش …آدمی نبودم که به هوای
رفb خارج و آزادی و این حرفا زندگیمو مختل کنم و فکر و ذکرم بشه اونور آب حتی الا
نشم میخواستم طرحم جزو بهترینا باشه و برم تا ادامه درسمو بخونم و بعد برگردم …. م
ن آدم اونور آبی نبودم برخلاف بقیشون که حس میکردم تنها هدفشون از وقت گذاشت
برای این کار رفت و زندگی تو اونور آبه …
حتی فکر زندگی دائم اونورم عذاب آور بود … اگه یه روز میخواستم برم خیلی چیزارو ای
نور باید جا میذاشتم … این خونه … آدماش … حیاطی که بهترین سالای نوجونیم توش گ
ذشت …آخر هفته های اتراق کردن تو بام تهران و با رفقا رفت پای دماوند و هوس شمال
کردنای یهویی …املتای سر صبحی بابا… غر زدنای مامان سرجمع و جور کردن ریخت و
پاشام ….
جا میذاشتم این چیزای کوچیکی و که با کوچیک بودنشون پر میکرد همه بزرگی دنیامو .
.. دنیای من فرق داشت با دنیای اون سه تا من دنیام خلاصه میشد تو آخر هفته های خونه آقا بزرگ و دور همیامون با دختر پسرای فامیل …
من آدم گذشت از این خوشیا نبودم ولی جون میکندم واسه پیشرفت کرد ن… الان باید ج
ون میذاشتم پای این کارم…
لیوان و یه نفس سر کشیدم تلخیش ته گلومو سوزوند ولی عادت داشتم به این چای سبزا
یی که بد جوری حالمو بهم میزد ولی اعصابمو آروم میکرد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۱۷]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۶

ماشین و پارک کردم بیرون محوطه ….عینک آفتابیمو زدم بالای موهام جدا تو اون لحظه
اگه بگم داشتم شاخ در میاوردم پر بیراه نگفتم ….
عین یه پادگانه متروکه بود بیرونش انگار نگامو چرخوندم ماشین میثم و سامانم بود با ما
شین رعوفی …
راه افتادم سمت ساختمون خونه انگار که یه خونه ویلاییه ولی وسط بیابون …. این مدل
یشو دیگه ندیده بودم تا حالا ….
تقه ای به در زدم و بازش کردم صدای رعوفی که داشت انگار خونه رو نشون بچه ها می
داد به گوشم خورد …
گلومو صاف کردم و با صدای نسبتا بلندی سلام کردم …
-سراشون چرخید سمت من….
جواب سلامشون تک به تک به گوشم رسید …رعوفی دستشو دراز کرد سمتم … دستشو آ
روم فشار دادم …
خیلی کیفش کوک بود انگار دستی به بازوم زد
-اینم از امیر ارسلان خان نامدار سردار که نه سرگروهتون ….
با دست خونه رو نشون داد …
-اینم کلبه درویشی و مقر منکه آماده کردم براتون …دیگه بدو خوب همینقدر از دستم
بر میومد که تامین کنم واستون حالا باز نگاه کنید کم و کسری داشت بگین براتون فراه
مش کنم …
-استاد
با صدای پناه خطیب نگاهامون چرخید روش اخم کمرنگی روی صورتش نشسته بود …
صداشو صاف کرد
-استاد من میتونم تنهایی تا اینجا بیام و برم … خارج از شهره یک درثانی فک نکنم زیاد
درست باشه یه دختر بین سه چهارتا پسر تک بی افته …
از این اشاره مستقیمش به پسرا اخمامون رفت توهم …. ادعا میکردم خیلی پسرای پاک و
مثبتی هستیم ولی با شناختی که از میثم داشتم میدونستم دله نیست و سامانم که حر
فش از گوشه کنار دانشگاه به گوشم میرسید اگه قرار بود نظری رو این دختره داشته باش
تا حالا مخشو هزار باره زده بود …
با اخم گفتم
-خانوم خطیب فک نکنم مشکلخاصی از طرف ماها به وجودبیادفک کنم استاد رعوفی و
بقیه اونقدری رو ما شناخت دارن که نیازی به تضمین دادن خودمون نباشه از طرفیم
شما تنها دختری نیستی که تا حالا باما تک افتاده باشه و هم گروه مون شده باشه این از
ما میمونه خود شما که ….
یه تای ابرومو دادم بالا
-شما به خودتون شک دارید ؟!…
اخماش رفت توهم یه لحظه حس کردم نگاهش زیرو رو شد با لحنی که هیچ تلاشی برای
پنهون کردن حرصش میکرد گفت
-جناب امیری فک میکردم درک و شعورتون بالاتر از این حرفا باشه …جناب این مسیر ر
فتو برگشتش برای منکه یه دخترم خیلی مشکله ترجیح میدادم حداقل دوتا باشیم تا برا
ی اومدن و رفت مشکلی پیش نیاد ولی انگار که شما…
رعوفی پرید وسط حرفش
-درسته درسته …. کوتاهی از من بوده به اینجاش فک نکرده بودم ولی حقیقش بین دخ
ترا کیس مناسبی و پیدا نکردم تا اونم دعوتش کنم برای کمک بهتون …
میثم خنده یه وری تحویل پناه خطیب داد
-لابد میخوایید اون دوستتونو بیارین همراهه خودتون آره؟!
گارد گرفت
-فک کن شما آره مشکلی داری؟
میثم شونه ای بالا انداخت
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۱۹]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۷

نه والا به من چه سرگروه و مدیر گروه یکی دیگس منو سنه نه
رعوفی انگار که یه راه گریز پیدا کرده باشه نفس راحتی کشید
-بله درسته حل کردن این مشکل به عهده سر گروهه ببینید امیر چیکار و میخواد بکنه ه
مونو انجام بدین …
مهلت نداد حرفی بزنم … سریع یه برگه از جیبش در آوردو گذاشت روی میز شیشه ای
کنار دستش …
-خب وقت کمه و کار ما زیاد … یا علی بگید و شروع کنید ولی قبلش این و امضا کنید ..
.
سامان که ساکت یه گوشه ایساده بود سرشو برد نزدیک کاغذو برش داشت … شروع کرد
به خوندن …
بعد یه مکث کوتاه و نگاه گذرا خودکاری که رعوفی گذاشته بود کنار برگه رو برداشت وا
مضاش کرد ….
پشت بندش میثمم امضا کرد … پناه خطیب نگاه چپکی بهم انداخت و خودکارو از می
ثم گرفت و امضا کرد جوری نگاه میکنه انگار ارث باباشو بالا کشیدم ….
رفتم جلو و برگه رو امضا کردم و رعوفیم امضا کرد …
دستاشو کوبید بهم چشماش برق عجیبی میزد …
-خب دیگه پس بسم الله از امروز شروع کنید ببینم چیکار میکنید …
سامان –از امروز؟…من کلاس دارم
بشکنی زد آ آ…داشت یادم میرفت با اساتیدو ریس دانشگاه صحبتایی کردم این ترم از غ
یبتاتون چشم پوشی میکنن … ی جوری دارن بهتون آوانس میدن بالاخرره ییه فرقی باید
بین شماها و بقیه باشه دیگه مگه نه؟
اینو گفت و چشمکی به سامان زد…هوای اتاق و بادم عمیقی کشیدم ته ریه هام …انگار
که هم چی مهیا بود … باید سریعتر شروع میکردیم
سعی کردم لحن صبت کردنم جدی باشه رو به همشون گفتم
خب حالا که همه چی اوکیه فقط یکم وقت میخوایم تا کارو شروع کنیم از این لحظه به
بعد حتی ی ساعت وقت تلف کردنم یعنی حماقت محض
میثم دستاشو از هم باز کردو نگاهی به اطراف کرد
-خب شروع کنیم …
شالگردم و باز کردم و انداختم روی کاناپه راحتی که اونجا بود کیفمم انداختم روی اون
نگاه مصممی به همشون کردم
-شروع کنیم …
همگی بی معطلی کیفاشونو گذاشت زمین و نقشه طرح اصلی و پهنش کردیم روی میز ..
. رعوفی بیشتر از این cوند و با یه خدافظی دسته جمعی اونجا رو ترک کرد …
با جدیت شروع به توضیح دادن طرح شدم …
همه هوش و حواسمون متمرکز بود روی یه کاغذ سفید با یه سری خطوط …همین خط
و همین کاغذ میتونست آینده مارو از این رو به اون رو کنه …
تقسیم کاروانجام دادیم …. به خاطر طراحی منحصر به فرد جنگنده سیرو دینامیک و طراحی بالها و بدنه رو سپردم دست سامان …
کار پیشرانس که طراحی موتور هوافضایی بودوخودم و پناه خطیب خواستم انجام بدیم .
… به خاطر طرحی که ارائه کرده بود فهمیدم طرز فکرش به من نزدیک تره و همونی که
تو سرمه رو میتونه برام خلق کنه
کار دینامیک پروازو کنترلشم سپردم دست میثم ..
بعد تقسیم کار رو کردم سمتشون … باید گربه رو دم حجله میکشتم تا بعدا دردسر نشه
برام … با همه جدیتی که از خودم سراغ داشتم زل زدم بهشون
-ببینید جنگ اول به از صلح آخره …. همین اوله کاری بهتره شرایطمونو برای هم روشن
کنیم تا بعدا مشکلی پیش نیاد هر چهارتامو ن میدونیم این پروژه اهمیتش چقد زیاده پ
س باید همه وقت و انرژیمونو صرف کنیم تا به یه جایی برسه …
از تهران تا اینجا رو اگه بخوایم حساب کنیم دو ساعتی راه هست اگه صبح ساعت هفت
راه بی افتیم طرفای ساعت نه اینجاییم … میخوام همه تلاشتونو بکنید که دیگه نهایت
تا نه و نیم اینجا باشید … تا حول و هوش هفت شبم اینجا میمونیم و کار میکنیم رو پرو
ژه….
صدای پناه خطیب باز در اومد
-من میگم امکان اومدنش برای من سخته اونوقت رفتش و انداختین برای همچین ساعت
ی؟
سامان نگاهی بهش کرد
-شما ماشین شخصی ندارید ؟
-نخیر متاسفانه
میثم آستین پیراهنشو بالا زد و رو به من کرد
-خب میتونیم هر بار یکیمون که مسیرش به مسیر خانوم خطیبم میخوره ایشونو بیاره و
ببره
سریع جبهه گرفت
-نخیر ممنونم …. راضی به زحـ…
نذاشتم حرفش تموم بشه …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۲۱]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۸

خانوم انگار شما هی دوست داری ساز مخالف بزنی … چرا انقد مقاومت میکنی …رسوندن شما وقتی از من یا بقیه میگیره میگیم در صورتی که هم مسیر باشیم میبریمت و میاریمت …
سامان رو بهش گفت
-مسیرتون کدوم وره؟
نفس عمیقی کشید و مداد توی دستشو محکم فشار داد
-امیریه ….
سامان نگاهی به من کرد
-من سعادت آبادم
میثمم میدونستم خودم نذاشتم حرف بزنه
-خودم میارم و میبرمش …
میثم تکیه زد به میزشخب سرگروه اینم حله دیگه؟!
-دیگه اینکه پیچوندن و از زیر کار در رفت و اینا ممنوعه … نهارو نوبتی باید گردن بگیر
یم … حالا خودتون میپزین یا از بیرون میگیرین ربطی به ما نداره ….
میثم –دیگه؟!
-دیگه اینکه هیچی دیگه …برید سر کاراتون … نیازی میبینم راجب اخلاق و این چیزام
تذکر بدم اونقدری عاقل و بالغ هستین که نگفته رعایت همو بکنید …
اینو گفتم و عینکمو زدم به چشمم بی انکه نگاه دیگه ای بهشون بندازم یه کاغذ نقشه
کشی و پهن کردم روی میز … مدادو برداشتم
-یه چیزی …
از بالای عینک نگاهی به میثم انداختم …
-حالا غذای امروز و چیکار کنیم ؟!
هر سه نگاهشون روی من بود نفسمو کلافه دادم بیرون …
-برید سر کارتون زنگ میزنم سفارش میدم میارن … امروز جورشو من میکشم …
پناه-فردا؟!
میثم-و پس فردا و پس اون فردا چی؟
-امروز من فردا تو پس فردا خانوم خطیب و بعدشم سامان …. اوکیه؟!
میثم چشمکی زدو انگشت شستصشو آورد بالا
-بله اوکـــیه …
چرخیدم سمت کاغذو شروع کردم .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۷٫۱۱٫۱۷ ۱۹:۰۴]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۹

سامان
بوی لوبیا پلو تو دماغم میپیچید و اعصابمو بیشتر خورد میکرد یه هفته ای میشید که این
جا بودیم… بی هیچ اتفاق خاصی داشتیم روزامونو میگذروندیم ….
هرکسی سرش تو کار خودش بودو کاری به کار کس دیگه نداشت امروز نوبت پناه بود نهارمونو بده و اونم لوبیا پلو پخته بود … دفعه پیش اونم مثله بقیمون غذا رو خرید ولی
این بار خودش پخت …
از یه طرف محاسبات فشار هوا و باله که درست در نمیومد از یه طرفم گشنگی و این بو
ی لوبیا پلو تو دماغم داشت بهم فشار می آورد … ذهنم خسته شده بود انگار از نه صبح تا الان چهار ساعت بود که داشتم باهاش کلنجار میرفتم و نتیجه نمیداد … نمیفهمیدم
کجای محاسباتم داره اشتباه از اب در میاد …
گوشی کنار دستم لرزید … اسم سایه و عکسش بالا اومد …. پفی کردم و مدادمو گذاشتم
روی میز …. تکیه زدم به صندلی و پاهامو دراز کردم رو صندلی کنارش که خالی بود …
یه نگاه گذرای دیگه به عکسش کردم و تماس و وصل کردم
-بله
-سلام داداش کوچیکه … یوقت زنگ نزنی بپرسی این خواهر مامرده زنده گور به گور شد
ه …
لبخند نشست رو لبم
-بادمجبون بم آفت نداره …
-اون بادمجون بمه من بادمجون تهرونم ….
ابرویی بالا انداختم
-یعنی آفت زده ای …. کرم داری؟!
حرصی شد
-کرم و تو داری که معلوم نیست باز چیکار کردی بابا باز کفرش در اومده
صدای قه قهم رفت هوا…حدس میزدم با کار دیشبم باز یه مدت گیر بده به همه….
-چی کار کرده ….
-چه میدونم والا امروز انگار ماشین و از سهیل گرفته کلیم بحثشون شده باهم …. امروز
سر صبحیم زنگ زد به من گفت به شوهرت بگو از این به بعد ساعت هشت صبح نره
سر کار پرتش میکنه بیرون ….
خندیدم … به این بابایی که با همه زرنگیش ساده ترین آدمی بود که به کل عمر م دیده بودم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۷٫۱۱٫۱۷ ۱۹:۰۹]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۲۰

بیخیال میدونی که تا یه هفته آمپر میسوزونه بعدش درست میشه تو پوستتو خراب نکن …
-چی گفتی باز بهش؟
-هیچی والا ….
-سامــــــان
-جون سایه هیچی نگـ…
-آقا سامان بیا نهار آمادس …
گوشیو چسبوندم به شونه و باسر بهش اوکی دادم ….همینکه دور شد گوشی و آوردم بالا
که صدای سایه تو گوشم پیچید
-این کی بود دیگه ؟… چشم دلم روشن …
پاهامو از رو صندلی برداشتم و بلند شدم ….
-روشن باشه خواهرم روشن باشه …. یکی از بچه هاس باهاش هم گروهیم نترس کبریت
بی خطره …
-والا اگه تو داداش منی همون یدونه کبریت بی خطر برا تویی که انبار باروتیم کلی خطر
یه …
وارد دست شویی شدم و شیرو باز کردم … گوشیو گذاشتم مابین سرو کتفمو مایع و زدم
به دستام …
-نه بابا اینجوریام که فک میکنی نیست کبریتش نم کشیدس کارایی…
-آقا سامان با شمام ..
یه لحظه از نزدیکی صداش جا خوردم و گوشی ول شد تو سینک دست شویی و
-اه لعنتی ….
سریع گوشی و کشیدم بیرون … اومد تو دستشویی
-وای چی شد ؟…
نگاه عصبی بهش انداختم … گوشی و که خاموش شده بود آوردم بالا
-هیچی خانوم گند زده شد توش …
تنه ای بهش زدم و از کنارش گذشتم … انگار تن صدام یکم بلند بود چون دیدم امیر و م
یثم از آشپز خونه اومدن بیرون نگاشون بین ما دوتا چرخید … نشستم روی مبل و بلافاصله باتری و سیم کارتشو در آوردم … میثم با دیدن گوشی گفت
-فک کنم سشوار باید بگیری روش …
نگاه حرصی بهش انداختم سشوار از کجا باید پیدا میکردم اینجا … چند تا دستمال بیرون
کشیدم شروع کردم به تمیز کردنش … امیر و میثم بالای سرم ایستاده بودن و پناه همون
جای قبلیش …
میل عجیبی به زدن یه کشیده بغل گوشش داشتم …. خیلی داشتم خودمو کنترل میکردم
تا حرفی بهش نزدم و دستم هرز نپره … اخلاق تندی داشتم و زود آتیشی میشدم و الانم
از اون موقعیتایی بود که اگه یه کلمه حرف میزد تضمینی نمیکردم نزنم تو دهنش …
باتری و انداختم و روشنش کردم …
توی دستم لرزید و خیره موندم به صفحه سیاهش …
پرتش کردم روی میز … امیر دستشو دراز کردو برش داشت ….دیگه این گوشی گوشی بشو نبود …
امیر-سوخت فک کنم
@nazkhatoonstory

 

 

 

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x