رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۱۶۱تا۱۸۰

فهرست مطالب

تاتباهی داستان آنلاین پریناربشیری سرگذشت واقعی

رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۱۶۱تا۱۸۰

رمان:تاتباهی

نویسنده:پرینازبشیری

 

#تاتباهی #قسمت۱۶۱ مهیار
بیسیمو دستم گرفتم….
-زمانی چیشد پس؟!…بچه کجاست ؟!..
صدای سیگنالی که قبل صدای زمانی تو گوشم پچید عصابمو داغون کرد ….
-قربان داریم انتقالشون میدیم
-ببین نمیخوام هیچ اتفاقی برای اون بچه بی افته … فرداشب شب جابه جایی جنساس یه اشتباه کوچیک همه چیو بهم میریزه …
-بله قربان خیالتون راحت
بیسمو پرت کردم روی میز … هر لحظه استرسم بیشتر از قبل میشد … نمیدونم چرا این عملیات برام حس و حالش فرق داشت با بقیه عملیات …
دلم گواه بد میداد …
هر لحظه آشفته تر از لحظه پیش میشدم …
تقه ای به در خورد …. سرمو از بین دستام آوردم بالا
-بیا تو …
در باز شد و قامت ورزیده فرزام جلو چشمم قرار گرفت … بخیال رو به روم ایستاده بود … با حرص دندونامو روی هم فشار دادم …
گاهی احساس میکردم این احترام نذاشتناش باعث میشه یه گلوله درست وسط پیـ ـشونیش خالی کنم …
-همه چیز آمادس …میخوام دستور صادر کنی تا با بچه ها بریم منطقه رو شناسایی کنیم …
سری تکون دادم و بلند شدم …
-نیازی نیست تو بری هنوز کامل روبه راه نیستی خودم همراشون میرم …
با لحنی محکم گفت
-من حالم خوبه …
چرخیدم سمتش و با تمام جدیتی که از خودم سراغ داشتم خیره شدم به نگاه سرد ومغرورش ..
-نمیخوام فردا هیچ مشکلی پیش بیاد … خوبی …باشه قبول تا فردا بهتر ازاینی شو که الان هستی …
اینو و گفتم و از کنارش رد شدم … باید قبل از عملیات همه محدوده رو کامل برسی میکردیم …
درماشین و باز کردم که سوار شدم گوشیم تو جیبم لرزید … بیسیمو و انداختم توی ماشین و گوشیمو از جیبم در آوردم … از زندان بود …
اخم ریزی کردم
-بله ؟!
-سلام سرگرد سارنگ؟!
-خودم هستم …
-خسته نباشین قربان راستش میخواستم بهتون اطلاع بدم یکی از زندانیا به اسم ایرج نامدار تقاضای ملاقات با شمارو کرده …
زیرلب اسمشو زمزمه کردم …
-ایرج…
-چیزی فرمودین قربان ..
-نه …نه … باشه ممنون که گفتین …
-وظیفه بود قربان …
-خدانگهدار
-روز خوش خدانگهدار …
گوشیو قطع کردم و سوار ماشین شدم … باید میرفتم دیدنش … اگه اون نبود این پرونده حالا حالا رشتش سر دراز داشت….
همراه چند تا از بچه های گروه ویژه راه افتادیم سمت منطقه …
به نیم ساعت نکشیده اونجا بودیم … به بچه ها دستور دادم بی سرو صدا منطقه رو بررسی کنن … تو اینجا بود که باید جنسا جابه جا میشد ولی دخترارو لب مرز جابجا میکردن …
رو کردم سمت محمدی
-بگو یه نقشه هوایی از هر دو منطقه میخوام … اونجوریکه گفتن مثله اینکه قراره با هوا پیمام جنسا جابه جا شه ….
-بله قربان …
بعد چهل دیقه و برسی همه راهها دستوور برگشت دادم و خودمم روندم سمت زندان …
نیاز ی به حکم دادگاه نبود قبلا مجوز بازپرس پرونده رو گرفته بودم …
در اتاق باز جویی باز شد و اومد تو … نسبت به یه ماهه پیش پیر تر شده بود …
با دیدنم از اون لبخندای مخصوص خودش که حس میکردی داره ریش خندت میکنه تحویلم داد …
دستبندشو باز کردن و اومد نزدیکتر …
-به به سرگرد … فک نمیکردم به این زودی بیای ….
خونسرد نگاش کردم …
-آدم بد قولی نیستم …
چشماش برق میزد …. گاهی آدم میترسید از این برقی که از پشت چشای شیشه ایش تنتو میلرزوند…
-میدونم سرگرد … من به تو و حرفات اعتماد کامل دارم
چشم ریز کردم …
-حرف اصلیتو بزن …
یه تای ابروشو داد بالا …
-مرخصیمو که یادته …
اخم کردم –خب ؟!
-میخوام از پونزده روز آزادیم استفاده کنم …
-الان؟!…
تکیه زد به صندلی و دستاشو قلاب کرد
-اشکالی داره ؟!..
حوصله ای برای جرو بحث باهاش نداشتم …کلافه دستی بردم بین موهام
-باشه …ترتیبشو میدم … دیگه؟!
خنده دندون نمایی کرد
-هیچی موفق باشی …
بلند شدم و راه افتادم سمت در اتاق
-سرگرد …
ایستادم ولی نچرخیدم سمتش … صورتمو برگردوندمو خیره نگاهش کردم …
-اینو بدون یه شیر حتی وقتی پیرم بشه یه شیر باقی میمونه … حتی اگه پشت قفس باغ وحشم باشه بازم شیر میمونه …
شیر سلطانه …سلطانم میمونه در هر شرایطی … پشیمون نمیشی از اینکه بهم اعتماد کردی …
پوزخندصدا داری حوالش کرم
-امید وارم …
-این آخرین ملاقات مادوتاس … میخوام یاد آوری کنم دریامو …
-یادم نرفته بود که یادم میاریش … (چشمام و ریز کردم و با اخطار گفتم)
فکر فرار و از سرت بیرون کن …
خندید بلند و صدادار …
-یه شیر فرار نمیکنه …
بی توجه به اون شیرپیر که از نظر من شیر پاکتی هم نبود زدم بیرون …
نیاز داشتم آروم شم و نمیدونستم چطوری … نیاز داشتم برای فردا ریلکس کنم …
بد آشوبی توی دلم افتاده بود … بد دلم داشت بی تابی میکرد …
نمیدونستم کجا برم و چیکار کنم فقط میدونستم الان حوصله و عصابی برای رفتن به اون اداره نداشتم …
ماشین و روندم سمت اِئل گلی …وسط روز بودو خلوت …

داستانهای نازخاتون, [۰۲.۱۰.۱۷ ۲۲:۳۶]
#تاتباهی #قسمت۱۶۲ وقت نهار بودو کسی نبود …پارک کردم و پیاده شدم …با قدمایی آروم و سلانه سلانه جلو رفتم …
تک و توک بودن کسایی که کنار استخر بزرگ قدم میزدن …
نگام به چمنای جلوی پام بود که داشتن آروم آروم رنگ میدادن به بی رنگی زمـ ـستونو مهر خاتمه میزدن روی این سالی که داشت نزدیک میشد به آخرش …
نزدیک میشد به پایانی که شروعش دست خودش نبود …
-اولین باری که باهم قرار گذاشتیم اینجا بود …
سریع چرخیدم … نگام قفل شد تو نگاهش …
-تو …!
لبـ ـاش کش اومد …
-خواستم برای آخرین بار اینجارو ببینم ولی انگار قسمت بود تو رو ببینم …
خواستم دهن باز کنم که پیش دستی کرد …
-بیا امروز فراموش کنیم کی هستیم ….اگه امروز آخرین دیدارمونه میخوام که تلخ نباشه …
-رابطه ما سراسر تلخیه …
-همیشه تلخیا بد نیستن …میشه از تلخ ترین چیزام لحظه های شیرین ساخت …
صاف ایستادم
-لحظه های شیرینی که طعم تلخیش ته دندونت مونده باشه حالتو بد میکنه آیناز امیری
حس کردم مردمکش لرزید و چشماش تاب خورد ولی لبخند هولی که نشوند روی لبـ ـاش ثابت کرد اون تیله غلتونو …
-ته مایه همه تلخیا شیرینیه عین یه شکلات تلخ …
-هیچوقت شکلات تلخ دوست نداشتم …
-امتحانش کن …
بی حرف خیره بودم به نگاهش …لبخندی دوباره زدو هوش و حواسم پرکشید سمت لبخندای چند سال پیش …
جنس خنده هاش ازاون خنده هایی بود که یه زمانی جونم براش در میرفت ..
یه قدم جلو گذاشت …
-امروز… امروز میخوام ….میخوام خواهش کنم بشیم دوتا آدمی که تو یه برهه زمانی از زندگیشون خاطرات مشترکی داشتن … میدونم شاید تلخ بوده ولی تو از این خاطره های مشترک خوباشو هاشور بزن
بازم نگام فقط خیره بود … دستشو دراز کرد سمتم
-امروز فقط قدم بزنیم و مثله اون وقتا بریم آش بخوریم باشه ؟!.
نگاهی به دست دراز شدش به سمتم انداختم و نگامو چرخوندم بالا … التماس موج میزد تو اون چشمایی که یه زمانی دنیام بود …
دست انداختم توی جیبامو راه افتادم … قدمام آروم بود … اونقدری که انگار نمیخواستم تموم شه این قدم زدن …
ایستاده بود سر جاش و جم نمیخورد ….ایستادم و برگشتم … نگاش خیره به من و پاهاش قفل زمین بود …
میخواستم … میخواستم که بسازم آخرین خاطره مشترکمو با دختری که بهترین خاطره ساز زندگیم بود …
میخواستم امروز سرگرد مهیار سارنگ نباشم و اون آیناز امیری نباشه …
میخواستم آلزایمر بگیره ذهنم امروز و یادم بره کیم و کیه ….
-نمیخوای بیای ؟!..
لبـ ـاش خندید….
چشماش برق زد …
مردمکش لرزید از خوشی …
دستاش مشت شدو قدم تند کرد به سمتم …
قدم تند کرد دختری که حسم میگفت این آخرین خاطره تنها دونفره ای که باهم میسازیم …
قدمام هماهنگ بود با قدماش …
قدم برمیداشتم نه سایه به سایش …شونه به شونش …
با هر قدم یادم میرفت کی هستیم و یادم می اومد کی بودیم …
با هر قدم حبس میکردم هوایی رو که بوش بوی دونفره های قدیمی بودو پر بود از عطر نفسهایی که آشنا تر از هر عطری بود برام …
دستام و بردم جلو و قفل شدن انگشتاش لای انگشتام …
یخ بست دستشو من نگاه گرفتم از نگاه پر بهت خیره بهم …
-میخوام برای آخرین بار گول بزنم خودمو و بگم که تو اینی نیستی که الان میشناسم … میخوام امروز برای آخرین بار و برای همیشه برام بشی هانیه …
قدم برداشتم و انگشتاش تاب خورد بین انگشتام …هنوز چفت بودن سرجای قبلیشون … هنوزم جاش محکم میشد توی جایگاهی که یه زمانی صاحبشون بودن …
هنوزم یادم مینداختن عشق تو در دل نمیمیرد خاموشی نمیگیرد …
دوست داشتم این سکوتی که پر بود از حرف …
دوست داشتم این دونفره ای که خالی بود از هر کس …
دوست داشتم الانی و که مهیار بودم نه مهیار سارنگ …
دوست داشتم الانی و که دستاش قفل بود تو دستام ….
دوست داشتم الانی و که دستاش قفل بود دوره کاسه داغ آش رشته و دوست داشتم ثبت این خاطره هارو نه توی ذهنم که روی قلـ ـبم …
سرم گرم کاسه ای بود که مشغول هم زدنش بودم و کشتن این ثانیه هایی که مسابقه گذاشته بودن برای پیشی گرفتن از هم …
-فردا …
سرمو آوردم بالا و اون سرشو انداخت پایین
-نمیدونم فردا چی پیش میاد … تنها چیزی که میدونم اینکه از فردا همه چی عوض میشه …
-میدونستـــ..
پرید میون حرفم …
-حرفی به کسی نزدم … حرف نزدم چون باید یه جایی تمومش کنم …
با صدایی گرفته که میخواستم راشو که بسته بودو باز کنم گفتم
-چی میخوای بگی …
نگاشو آورد بالاتر …خیره شد به چشمام و یه دنیا حسرت دیدم تو نگاش ..
-زندگی من از اول غلط شروع شده بود و تا آخرش غلط رفت …
خشت اول زندگیم و کج گذاشتن و تا ثریا کج رفت بالا …تقصیر من نبود اگه بد بودم … اگه بد شدم …
من نخواستم و بدم کردن … نگفتم به کسی که لو رفتیم … من نگفتم و بقیش مونده پای خودت که چیکار کنی …

داستانهای نازخاتون, [۰۲.۱۰.۱۷ ۲۲:۳۶]
#تاتباهی #قسمت۱۶۳ سرش افتاد پایین و صداش حل شد توی بغضی که قورت داد …
-همونطوری که امروز فراموش کردی سرگرد مهیار سارنگی و منم آیناز امیری فردا فراموش کن مهیار و هانیه ای بوده …
فردا سرگرد مهیار سارنگی باش که باباش بی غیرتی یادش نداده …. سرگردی باش که جون مردمش مهم تر از احساسشه …
من فردا اسلحه دستمه …میزنم پس بزن … حتی یه لحظم فک نکن به من و گذشتمون …
من امروز همینجا همه خاطره هامو و گذشتمو و میزارم و میرم پامو که گذاشتم بیرون میشم آیناز امیری و دشمن تر از دشمنی میشم برات … پس فردا نذار احساست قفل کنه ذهنتو …
حرفی نزدم … پس زد کاسه کوچیکش و بلد شد …
بلند شدو نگام با بلند شدنش از چهرش بلندش شد…
نگاه دزدید تا نبینم اشکشو …نگاشو دزدید ولی صداشو چیکار میکرد …
-مرسی که امروز بودی…. مرسی که بهترین بخش خاطراتم بودی …مواظب خودت باش …
اینو گفتو کیف به دست با قدمایی محکم قدم برداشت سمت در و محو شد از دید من و ولو شدم روی تخـ ـت …
هانیه برای همیشه تموم شده بود تو خاطرم …
اینم از آخرین خاطرمون باهم ….

داستانهای نازخاتون, [۰۲.۱۰.۱۷ ۲۲:۳۸]
#تاتباهی #قسمت۱۶۴ مهسیما
نگامو چرخوندم … مگسم پر نمیزد که مگس بپرونیم …
باید یه تاکسی میگرفتم و میرفتم خونه … حالم امروز اصلا خوش نبود…
ایستادم کنار خیابون و دست بالا بردم برای اولین تاکسی … به سرعت از کنارم گذشت و توجهی بهم نکرد …
زیر لب فشی دادم به رانندش که منو سوار نکرد ..سرمو چرخوندم که دست بالا ببرم برای تاکسی بعدی که ترمزی درست جلوی پام زده شد …
-سوار شو …
بی توجه به کسی که پشت اون پرشیای سفید نشسته بودو رانندشم جلوش دو قدم عقب گذاشتم و رفتم کنار ….
اومد عقب و شیشه کنار راننده کامل اومد پایین …
-میگم سوار شو …
نگام سرخورد روی سعیدی که با اخمایی در هم جلوو لاله پشت ماشین نشسته بود …
-لاله!!!
عینک افتابیشو از روی چشمش برداشت و خیره شد بهم …
– سوار شو الان یکی میبینتمون
اولش دو دل بودم ولی بعد بیخیال دل دل کردن شدم و سوار ماشین شدم …
همینکه درو بستم ماشین از جا کنده شد … دوهفته ای میشد که خبری از لاله نداشتم … حس میکردم لاغر تر از قبل شده و پوستشم تیره تر شده …
-لاله کجا بودی خره …چرا هر چی بهت تک میزدم جواب نمــ…
فقط توی یه ثانیه تا به خودم بیام خیزبرداشت سمتمو دستمالی که دستش بودو فشار داد روی دهنم ….
تقلام به چند ثانیه نرسیده قطع شدو دیگه حالیم نشد چی شده ..

داستانهای نازخاتون, [۰۲.۱۰.۱۷ ۲۲:۳۸]
#تاتباهی #قسمت۱۶۵ مهیار
نگامو و سرتاسر اون بیابون چرخوندم …
ماشیناشون یکی یکی داشتن میومدن و متوقف میشدن پشت سر هم …
گوشی بیسمو نزدیک کردم به دهنم
-از ستار یک به همه واحدها
صداشون تو گوشم پیچید
-ستار یک بگوشم …
-چشمام خیره بود به اوناییکه از ماشین پیاده شدن ….
-همگی تو موقعیت خودشون مـ ـستقر شدن ؟!..
-بله قربان …
-دقت کنید تا زمانی که دستور شلیک ندادم هیچ تیراندازی اتفاق نمی افته … نمیخوام درگیر بشین سروان شمسایی بینشونه نباید جونش به خطر بی افته …
-بله قربان …
دوربین دید در شبو به چشمام نزدیک کردم ….نگام به فرزامی بود که کنار آیناز ایستاده بود …
آیناز نقشه فرار فرزام وخودشو کشیده بود قبلا … نمیدونستم چرا با وجود فهمیدن اینکه مهسیما کیه چرا به فرزام شک نکرد …
آیهان از پرادو مشکی رنگش پیاده شدو با مردی درشت هیکل که انگار طرف معاملشون بود دست داد …
یه ون مشکی درست پشت سرش پارک کرد …
آیهان با سر اشاره ای به بادیگاردش کردو اونم رفت سمت ون …
-از یاسر به یاسر یک …از یاسر به یاسر یک ….
گوشیو به گوشم فشار دادم …
-یاسر به گوشم …
-قربان محموله ها بار گیری شد توی بالگرد … دستور چیه .. این داره میپره …
میدونستم بلافاصله بعد درگیری تو اونجا خبرش به اینورم میرسه …
-فعلا صبر کنین …تا نپریده اقدامی نکنید…
-بله قربان ..
دوربین و آوردم بالا … دخترا رو یکی یکی داشتن میبردن سمت ماشین ون مشکی رنگی که اونطرف بود …
رگ غیرتم حسابی باد کرده بود و میخواستم بکشم این حرومزاده هایی که برای پول بیشتر دارن شرف و ناموسشونو میفروشن …
نگام برگشت سمت ونی که ماله ایهان بود …انگار خبرایی بود … فرزام خشکش زده بودو بهت از قیافش میبارید … خیره بود به دختری که با دیدنش داشت عقب عقب میرفت و سعید بهش نزدیک شد …
آیهان چرخیدو قدم برداشت سمت اونا …حس میکردم الانه که اتفاق بدی بی افته ..
انگار حس ششمم بد بیراهم نمیگفت …آیهان چرخید سمت فرزام

داستانهای نازخاتون, [۰۲.۱۰.۱۷ ۲۲:۳۹]
#تاتباهی #قسمت۱۶۶ فرزام
خشکم زده بود … انگار تو این سرماتنم یخ زده بود … ذهنم قدرت تجزیه تحلیلشو از دست داده بود .. ترنم اینجا چه غلطی میکرد … چه اتفاقی داشت می افتاد …
عقب عقب رفت … ترس از چشماش میبارید … سعید رفت سمتش …
-هی چته راه بی افت دیگه …
صداش با تته پته در اومد
-اون … اون …
سعید نگاشو چرخوند سمت من … چشم ریز کردو مشکوک پرسید
– اون چی؟!
ترنم وحشت کرده بود …. ولی وحشت من بیشتر بود … حسم میگفت همه چی داره بهم میریزه … آیهان چرخید سمتمونو با دیدن منی که خشکم زده بودو ترنمی که داشت سکته میکرد از ترس انگار مشکوک شدو قدماشو کج کرد سمتمون …
صدای آیناز تو گوشم پیچید
-میشناسیش؟!….
حتی نمیدونستم چی باید جواب بدم صدای سعید تو گوشم پیچید
-دِ میگم اون کیه ؟!…
ترنم با ترس گفت
-شو …شوهرم…
صدای سراسر بهت آیهان و سعید همزمان بلند شد …
“شوهرت ؟!”
آیهان چرخید سمتم
-این چی میگه ؟!… مگه تو زن داشتی؟!…
تا اومدم دهن باز کنم سعید گفت
-صب کن ببینم …
چرخید سمت ترنم
-مگه تو نگفته بود شوهرت ….(نگاش چرخید سمت من )شوهرت …پلیسه…
فاصله بین زمانی که این حرف از دهن سعید خارج شدو ماشه ی اسلحه آیهانی که سمتم نشونه رفت و اسلحه هایی که آماده تیر اندازی شدن به سی ثانیم نرسید …
تو آنی همه چی بهم ریخت … آیهان نگاهی به دورو برش انداختو اومد جلو …با اسلحه که کوبید تو فکم پرت شدم روی زمین ….
-مرتیکه آشغال منو دور میزنی …
ضامن کشیده شد …قبل تیر اون صدای تیر توی صحرا پیچید …
فاصله زمانی صدم ثانیه ای طول کشید تا صدای تیر اندازی بدون وقفه بپیچه توی صحرا ….
قبل از اینکه آیهان به خودش بیاد سریع چرخیدم و توی یه حرکت لگدی به دستش زدم که اسلحه از دستش افتاد …
خودمو پرت کردم سمت اسلحه و روی زمین غلت خوردم و خودمو کشیدم پشت ماشینم …
تیر اندازی شروع شده بود …. مهیار و بقیه ریختن وسط … بادیگاردآیهان مسلسلی دستش گرفت و نشونه گرفت سمتم ….
نشونه گرفتم و قبل از شلیک اون تیرو زدم و خودمو پرت کردم داخل ماشین
سرمو که آوردم بالا دیدم افتاد روی زمین … پامو فشار دادم روی گاز و رفتم سمت آدمای آیهان و اون مرد که توی یه ردیف داشتن تیر اندازی میکردن …
سرعتم از دویست گذشت … داشت ماشین میرفت سمت دره ای که اونجا بود … کنترلش ممکن نبود …
همنیکه رسیدم بهشون خودمو از در باز ماشین پرت کردم بیرون …
آموزشای نظامیم تو کویر لوت تو سرم شکل گرفت …
نفسمو حبس کردم و روی زمین موازی باهاشون با همه سرعتم غلت زدم و بی وقفه تیر اندازی کردم …
بلافاصله بعد بلند شدنم صدای داد میهار بلند شد …
-فرزام مواظب باش…
تا به خودم بجنبم تیر آیهان درست خورد به دست راستم ….
قبل از اومدن سه تا آمپول تزریق کرده بودم که درد کتفمو نفهمم ولی انگاربا این تیر بی اثر شدن …..
مهیار شروع کرد به تیر اندازی سمت ایهانی که پرید توی یه ماشین و میخواست فرار کنه ….نگام و چرخوندم سمت سعید که سوار پرشیای سفیدش شدبا تک گازی که کلی گردو خاک بلند کرد دستی و کشیدو ماشین چرخید …
وقت برای تلف کردن نبود …نباید میذاشتم در بره ….
تا دویدم سمت آزرای پارک شده صدای آخ بلند اشنایی تو گوشم پیچید … نگام چرخید پشت سرمو خیره موند به زنی که روی زمین غرق شد تو خونه خودش با چشمای باز جون داده بود …
تنم یخ زد …
تنم یخ زد برای بچه ای که به دنیا نیومده قربانی شد و زنی که تو اوج جونیش پروندش بسته شد …
-قربان آیهان امیری زدش …
چرخیدم سمت محمدی …. آیهان؟!…
انگار فهمید گیجم ….
-سرگرد رفت دنبالش …
بااین حرف انگار به خودم اومدم … قدمام که شل شده بودن یبار دیگه سفت شدن …. پریدم توی ماشین و گاز دادم پشت سر ماشینش …..
باید میگرفتمش … سرعت ماشینم بیشتر بود … پیچیدم جلوش …
خواست سبقت بگیره که پامو روی گاز گذاشتم و دستی و کشیدم بالا و ماشین چرخید … چرخ خورد و محکم خورد به ماشین …
ماشینامون شاخ به شاخ شده بودن … من عقب عقب میرفتم و اون جلو میومد … دستشو از پنجره آورد بیرون و بی درنگ اسلحشو نشونه گرفت سمتم …
سرمو دزدیدم و شیشه های جلوی ماشین ریختن روی سرم … پام و محکم فشار دادم روی گاز …. با تکون شدیدی ماشین ایستاد سرمو آوردم بالا …
اسلحه رو گرفتم سمتش … تیر اول و نزده دستم خشک شد رو هوا …
نمیتونستم به چشام برای دیدن چیزی که روبه روم بود اعتماد کنم …
الان حاضر بودم جونم و دودستی بدم ولی صحنه ای که جلومه فقط یه دروغ محض باشه …
اسلحه به دست خشک شدم و خیره موندم روی مهسیمایی که اسلحه سعید رو شقیقش بود …
-پیاده شو سروان …
هنوز توی بهت بودم … هیچی اونجوری که میخواستم پیش نمیرفت … تاس بردم داشت برمیگشت رو دور باختش ….

داستانهای نازخاتون, [۰۲.۱۰.۱۷ ۲۲:۴۰]
#تاتباهی #قسمت۱۶۷ مهیار
زمانی پاشو رو گاز فشار داد … سرمو از پنجره بیرون اوردم و نشستم … یه دستم به سقف ماشین و دست دیگم روی ماشه بود …
لاستیکشو هدف گرفتم و تیرو زدم …. ماشین و منحرف کردو تیر نخورد ….
حرکاتش مارپیچی بود کارمو سخت میکرد خواستم سر راننده رو هدف بگیرم که چشمم خورد به آینازی که سر خم کردو تیر انداخت سمتمون …
دستام شل شد …
گفت بزن … گفت فراموش کن ….
نتونستم … نمیتونم فراموش کنم و بزنم نمیتــ….
با چپ شدم ماشین یه لحظه به خود اومدم … آیهان تیر و زده بود وسط پیـ ـشونی زمانی … یه یا زهرا گفتم ولی تا خودمو بکشم تو ماشین دیر شدو ماشین چپ کرد …
دو دور ماشین چرخید … و ایستاد … پرت شدم بیرون و ماشین با تیر خلاصی که آیهان زد به باکش رفت روهوا …
تا خودمو عقب بکشم انگار موج انفجارمنو گرفت که حس کردم دست و پام فلج شدن …
ماشینشون ایستاد … ایهان اسلحه به دست اومد سمتم …
نگام سر خورد به دختری که پشت سرش پیاده شدو دوید سمتش … باید فراموش کنم میشناختمش ؟!…
اسلحلش نشونه رفت سمتم ….
-آیهان صب کن … بیا بریم الان پلیسا میرسن …
مشتی که خورد تو صورتشو و پرت شد روی زمین …. اخمام رفت توهم خاستم بلند شدم که اولین تیر خورد به پام …
با همه احساس فلجی دردش تو تنم پیچید …
دندوناشو روهم فشار داد …
-اشغال میخواستین منو بگیرین … همتونو میکشم…
تا ماشه رو کشید ماشه رو کشیدم و صدای سه تا تیر پخش شد ….
برق از سرم پرید از دیدن تنی که افتاد رو زمین … نگام خیره موند به دختری که جلوم پرت شد زمین … به آینازی که یه زمانی هانیه ام بود …
یه تیر خورده بود به مهره کمـ ـرشو یه تیر خورده بود به قفسه سینش … اسلحش از دستش افتادو خیز برداشتم سمتش …
خیز برداشتم سمت کسی که با همه سیاهیش برام روشن ترین روشنایی بود …
سریع سرشو بلند کردم … نمیفهمیدم چرا چشمام میسوخت و خیسی صورتم و چشمام نمیذاشت واضح ببینمش ..
شاید دست خودم بوده
همین تقدیر امروزم
انقدر غصه دارم که
دارم تو گریه میســـوزم
داد زدم …. عربده کشیدم برای تن آینازی که تو دستام داشت غرق میشد توی خون
-آیناز … هانی… هانیم چت شد … لعنتی چت شده … تو رو خدا جواب بده … تو رو قسم به عشقمون …. تو رو جون مهیارت طاقت بیار … من بدون تو نمیتونم … بدون تو دووم نمیارم لعنتی
بلند شدم دستش قفل شد دور دستم واشکش ریخت از گونش….
همش تو فکر آیندم
پر از روزای تکراری
تو هر روزم هزار تا غم
تو از حالم خبر داری …
دهنش پرو خالی شد از خون و صداش تو گوشم پیچید …
-خوشحالم آخرش واسه من تلخ شدو واسه تو شیرین …
لنگ زدم و پرت شدم روی زمین … اومدم بلندش کنم که پرت شدم کنارش … صدام پر شد از بغض و حسرت و چشام سوخت از چشمه اشکی که روون شده بود
-نمیخوام … لعنتی نمیخوام بی تو … تو تو اوج تلخی شیرین ترین اتفاق زندگیم بودی … بفهم که نباشی میمیرم ….
خزیدم سمتشو دست بردم سمت صورتش … سمت ماهی که رو زمین بود و ماله من بود …
دوباره باطلم بی تو
دارم بیهوده من میرم
نشونی از تو نیست و من
کجا دستاتو میگیرم
-خیلی دوست دارم مهیار … یادت نره دوست دا…..
مردم مردم با چشایی که بسته شدو حرفی که نیمه تموم موند …حنجرم پاره شد از صدای عربدم …
-باز کن چشماتو … تورو به هرچی میپرستی باز کن … باز کن تا بگم من بیشتر …. باز کن چشاتو لعنتی ….
تکون دادم تن بیجونشو … تنی که جونم به جونش وصل بودو با رفتنش جونمو برد
تموم دنیا رو گشتم
به جای تو غم و دیدم
تو این مدت به یاد تو
چه راحت دردو فهمیدم
سرمو گذاشتم لای موهاشو زجه زدم میون بوی خوش عطر تنش که دیگه نداشتم
-خــــــدا
“بیداری -از کامران مولایی”

داستانهای نازخاتون, [۰۲.۱۰.۱۷ ۲۲:۴۰]
#تاتباهی #قسمت۱۶۸ دستام مشت شد از دیدن مهسیمایی که با فشار ماشه تفنگ روی سرش روی زمین افتاد … خنده هیستریکش تو گوشم پیچید …
-سروان فک نمیکردم انقد زرنگ باشی آفرین … ترنم گفته بود شوهرش پلیسه کار درستیه منتها افتخار نداشتم باهاتون آشنا بشم که شدم … منتها بد جایی و تو بد شرایطی ….
دندونام فشار دادم رو هم …
-مهسیمارو ول کن بره …
خندیدو روی زانو خم شد … با دست سالم اسلحله و با اون یکی دستش موهای مهسیما رو گرفت و کشید …
قلـ ـبم تیر کشید از صدای دادش که خفه شد پشت اون چسب زخیم جلوی دهنش …
-ولش کن حرومزاده ….
بلند زد زیر خنده ….
-کجا ولش کنم … از اولم میدونستم این دختره برگه برنده منه هم جلو آیهانی که داشت عاشقش میشدو هم جلوی شما پلیس وظیفه شناس ….
یه قدم رفتم جلو که موهاشو باز کشیدو پاهام قفل شد ….
-جلو نیا سروان علی الحساب اون اسلحتو رد کن اینور …کار داریم باهم حالا حالا ها
نگاهی به مهسیما کردم و چشماموروهم فشار دادم …این پسر پر بود از کینه و نفرت … نمیتونستم ریسک کنم …
خیره شدم به نگاهش … قهوه ای چشماش تیره تر شده بود و پر بود از بغض … پر بود از حرفایی که نزدو حرفایی که نزدم … پر بود از عشقی که تا ابد باید مخفی موند ….
این چشما برام ارزشش بیشتر از هرچیزی بود …
ازجونم میگذشتم ولی از اینا نه …
نگاش کردم … دعا دعا کردم بخونه حرفمو از چشام …. بفهمه چی میخوام ازش …
یه یا علی گفتم تو یه حرکت اسلحله رو با همه قدرتم پرت کردم طرف دستش که شسکته بودمش …
دست خودم بدتر تیر کشید ولی آخی که سعید گفت و هواسش پرت شد همزمان شد با خیز برداشتن مهسیما به سمتم … سعید سریع مچ پاشو گرفت و مهسیما رو زمین چرخید و با کف کفش کوبید توی صورتش …
تا سعید به خودش بیاد دوید سمتمو خودشو پرت کرد توی بغـ ـلم …
پر شدم از آرامش … پر شدم از حسی که از یادم برد حال بدمو … چشمامو که باز کردم نگام خورد به اسلحه ای که نشونه رفته بود سمت مهسیما و دستام سفت شد دور تنش … چرخیدم و خودمو نو پرت کردیم روی زمین ….
خونی که رو مانتوی سفیدش خونه کرد وحشت و مهمون خونه چشمام کردو نگاه اون وحشت زده تر شد …
سریع چسب و کندم و صدای جفتمون همزمان بلند شد …
-خوبی؟!
خواستم بلند شم از روش که مانتوش پررنگ تر شدو دیدم خونی که از پهلوم چکید روی تنش …
با دیدن خونی که از تن خودم میرفت نفسموول دادم … با صدای تیربعدی آخم بلند شد … و پشت بندش صدای جیغ مهسیما و اژیر ماشینای پلیسم بلند شد …
دستم رفت سمت کتفم که قبلانم تیر خورده بود …
نگام به پشت سرم رفت که همه در گیر تیراندازی با سعید شدن … چرخیدم سمت مهسیمایی که داشت زجه میزد … لبای سردمو گذاشتم روی پیـ ـشونیش و فشار آرومی به گردنش دادم
-مواظب خودت باش
حس از تنم رفت و پرت شدم روی زمین …..

داستانهای نازخاتون, [۰۲.۱۰.۱۷ ۲۲:۴۱]
#تاتباهی #قسمت۱۶۹ مهیار
بی حرف کناری ایستاده بودم و چشمم خیره جسدایی بود که داشتن میبردن سمت آمبولانسها …
نگام خیره به اونا و فکرم پی چند دیقه پیش بود که کند تر از هر لحظه میگذشت …
یه چیزی چنگ انداخته بود روی گلومو سفت فشارش میداد اونقدی که داشتم خفه میشدم از سنگینیش …
نگام افتاد به جنازه آیهان که روی برانکارد داشتن میبردن …. نگام خیره به جای گلوله ای بود که صاف روی قلبش بود …
گلوله ای که آیناز زد بهش تا نزنه بهم …گوله ای که زد به من و خورد به آیناز …. گلوله ای زدم به سمتشو خورد به آیناز …
این مثلث سه گوشش ختم میشد بهم….
صدای جیغایی آشنایی منو بیرون کشید از این شوک و وارد کرد توی یه شوک جدید …
صدا صدای جیغای مهسیما بود … نگام چرخید سمتشو قبل اون قفل شد روی برانکاردی که داشتن با عجله میبردن سمت بالگرد …
بلند شدم وباز خوردم زمین …
-جناب سرگرد حرکت نکنید پاتون بد جو…
بی توجه به حرفش یبار دیگه بلند شدم و کشون کشون رفتم سمتش….
برانکاردو سوار بالگرد کردن … با دیدن فرزام رنگم پرید …. همه تنش غرق بود توی خون …. دست دکتری که بودو چرخوندم سمت خودم
-چی شده؟… چی…
-خون خیلی زیادی ازش رفته … خیلی خیلی زیاد … فقط دعا کنید به موقع بتونیم برسونیمش بیمارستان …
داشتم میخوردم زمین که دست انداختم به بازوی مهسیمایی که داشت از حال میرفت …
چرخید سمتم و زجه زد … صداشو نمیشنیدم و فقط حس میکردم چقد این لحظه ها شبیه منه ….
مونده بودم تو کار خدا که چرا ما دوتا رو انقد شبیه هم خلق کرد …
-لعنتی سریعتر باید بلند شیم وگرنه میمیره …
چرخیدم سمت دکتر …
-چی شده … چرا نمیپرین …
خلبان از بالگرد پیاده شد …
-امکان پرواز نیست … اصلا دید نداریم … هوا طوفانیه … اصلا اجازه پرواز نداریم …
یقشو چسبیدم …
-چی میگی مرتیکه … سریع تر بلند شو داره میمیره …
محمدی اومد جلو و دستمو گرفت و به زور عقب کشیدم …
داد زدم
-سریعتر منتقلش کنید … زود باشید … با ماشیــ…
مقدم-امکان نداره … از اینجا تا اولین بیمارستان مجهز با بالگرد بیست دیقه راهه با ماشین چهل دیقه طول میکشه …
-پس شما ها دارین چه غلطی میکنین …. سریعتر یه کاری بکنین …
از عربده ای که زدم گلوم سوخت … نمیتونستم شاهده از دست رفتن فرزامم باشم …
خواستم بازم داد بزنم تا خالی کنم همه عقده هامو که مهسیما روی زانو افتاد روی زمین …
با بهت خیره بودم به مهسیمایی که افتاده بود به پای دکتر
-تو رو خدا … تو رو جون بچه هات یه … یه کاری بکن … اون نباید بمیره … تو رو خدا …. تورو جون عزیزت نجاتش بده …. تورو ….
مقدم خم شدو به زور سعی میکرد بلندش کنه ولی مهسیما التماس میکرد… دکتر با کلافگی دستی کشید بین موهاش …
چرخید سمت خلبان و پرستاری که کنارش بود …
-سریعتر محیط بالگردو استریل کنید …
چرخید سمت من …
-به یکی نیاز دارم که گروه خونیش o-باشه …
بی معتلی چرخیدم سمت همه نیروها … صدامو بردم بالا …
-کی خونشo-?
همگی چرخیدن سمتم … اینبار بلند تر داد زدم
-میگم کی o-هست؟!
یکی از مامورای گروه ویژه اومد جلو
-من قربان …
خواستم برم سمتش که پام خم شدو افتادم روی زمین …
محمدی و یه سرباز بلندم کردن … دکتر اومد کنارم
نگاهی به پام کرد …
-وضعیت خودت بدتره …. باید بری عمل وگرنه ممکنه تا آخر عمرت لنگ بزنی …
محمدی –من تا بیمارستان همراهیتون میکنـ…
-نه …
نگام چرخید سمت آمبولانسی که جنازه آیناز توش بود ….
-با اون میرم …
میخواستم برای آخرین بار کنارش باشم … اون لحظه برام مهسیما مهم نبود … فرزام مهم نبود فقط میخواستم داشته باشم آخرین لحظه های بودن کنارشو حتی بدون خودش …
آمبولانس راه افتاد ….ملافه سفیدی که رو صورتش بودو کنار زدم …
چشام سوخت و ریخت اشکام …. ن بارونی که بعد رعد و برق ریخت روی شیشه آمبولانس …
دستام مشت شد روی ملافه و سر گذاشتم کنار دستش ….
هق زدم بی اینکه یادم باشه مردم …. هق زدم بی اینکه خجالت بکشم … هق زدم به خاطر کسی که رفت تا باشم
سراغی از ما نگیری
نپرسی که چه حالیم
عیبی نداره میدونم
باعث این جداییم
رفتم شاید که رفتنم
فکرتو کمتر بکنه
نبودنم کنارتوحالمو بهتر بکنه
” خوشحالم آخرش واسه من تلخ شدو واسه تو شیرین ..”
لج کردم با خودم آخه
حست به من عالی نبود
احساس من فرق داشت با تو
دوست داشتن خالی نبود
هق میزدم و حرفی نمیزدم …. حرفی نداشتم بزنم
یه وقتایی دیگه
حرفی واسه گفتن نداری
ساکت بودن رو به خیلی از حرفا ترجیح میدی
و می ری تو لاک خودت
حس الانم شبیه همون حس بود
باختن تو این بازی واسم
از قبل مسلم شده بود
سخت شده بود تحملت
عشقت به من کم شده بود
” خیلی دوست دارم مهیار … یادت نره دوست دا…..”

داستانهای نازخاتون, [۰۲.۱۰.۱۷ ۲۲:۴۱]
#تاتباهی #قسمت۱۷۰ رفتم ولی قلـ ـبم هنوز
هواتو داره شب و روز
من هنوزم عاشقتم
به دل میگم بساز بسوز

در آمبولانس باز شدو برانکاردو کشیدن بیرون …یه برانکاردم آوردن و روش دراز کشیدم ….
هردو منتقل شدیم من به اتاق عمل و اون به سرد خونه

داستانهای نازخاتون, [۰۲.۱۰.۱۷ ۲۲:۴۲]
#تاتباهی #قسمت۱۷۱ مهسیما
چشمام خیره بود به دستای دکتری که داشت یکی یکی گلوله ها رو از بدنش خارج میکرد ….شروع کردم به خوندن آیه الکرسی …. لبـ ـام باز میشد و زمزمه آیه الکرسی بیرون میومد از لاشون …
به جای دستام دلم باز شده بود رو به آسمون …. نذر کردم اگه چیزیش نشه نوزده هزارتا امن یجیب و براش بخونم …
چشمامو بستم و باز کردم ….نگام قفل شد روی دکتری که دستش خشک شد رو هوا ونگاش به کپسول اکسیژنی خیره مونده بود که بادکنک هواش بالا وپایین نمیشد …
دستام یخ زد … نگامو دهنم خشک شده بودو حس میکردم بزاقم تلخ شده ….. به زور لبای خشک شدمو از هم باز کردم …
-دکـ….دکتر ….
بی توجه به من با تشر رو به پرستار گفت ….
-سریعتر اکسیژن و بالا ببر … باید بهش شوک وارد کنیم ….
پرستار بلافاصله یه سرنگ تزریق کرد به دستش ….
-نمیشه دکتر اینجا امکان استفاده از دستگاه نیست …
سریع بلند شدم …. دکتر دستاشو گره کرده بود روی هم و با ریتم منظم داشت به قفسه سینش فشار می آورد … باد کنک هوا هنوز پایین بود …
انگار صاعقه زده بود بهم که خشک شده بودم و توان قدم برداشتن نداشتم ….
داشت زمان میگذشت …. نفساش نمی اومد … نمی اومد نفسایی که ــــ
دستاشو عقب کشید و چشماشو روهم فشار داد …
پرستار با ترحم نگام کرد … چرا ؟!…مگه چی شده ؟!….نمیفهمیدم چرا دستش رفت سمت ماسک اکسیژن نمیفهمیدم چرا ماسک و برداشت …. نمیفهمیدم چرا دکتر دستکشاشو از دستش بیرون کشیدو بلند شد …
نمیفهمیدم چرا هجوم بردم سمت تن بیجونش روی زمین … نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم … انگار حجم عظیمی از درد داشت گلومو فشار میداد
دستامو گره کردم و گذاشتم روی سینش …. دستم نلرزید…..
اولین فشارو دادم و اولین قطره ریخت روی سینش …
-معلم آمادگی دفاعیمون میگفت اینطوری نبض برمیگرده
دومین فشار و دادم و دو قطره ریخت روی سینش ….
-میگفت باید … باید ریتمش منظم باشه ..یک …دو…سه…
چشمای پر آبم نمیذاشت ببینم صورتشو …
-بابا همیشه میگفت وقتی چیزی یاد نمیگیرم ایراد از حواس پرته منه وگرنه معلما چیز غلط سر کلاسشون یاد بچه ها نمیدن …
صورتم و بالا گرفتم تا اشکام نچکه روی تنش …
-راست میگه دیگه …. معلممون گفت نبض برمیگرده …
یه فشار دیگه
-پس باید برگرده ….
خیس شد صورتمو و اشک از چونم سر خوردو رسید به گردنم …. فشار دستام محکم تر شد
-یک … دو…نفس بکش …یادم نیست چی گفت واسه برگردوندن نفس …. خودت نفس بکش …
تار بود همه دورو ورم …. خیس بود صورتم … بغضم نمیذاشت دهن باز کنم ….
-به خدا دفعه دیگه بازیگوشی نمیکنم … هواسمو جمع میکنم یاد بگیرم …. همین یدفعه خودت نفس بکش ….
یه سیلی زدم به صورتش … باز فشار دادم به سینش که زیر پوستش هیچ نبضی نمیزد …
-همین یبار …. تورو خدا همین یبار … به خدا دیگه برات دردسر درست نمیکنم ….
دستام کشیده شد ….
-بس کن دیگه هفت دیقس داری ماساژ میدی …. تموم شده …

داستانهای نازخاتون, [۰۳.۱۰.۱۷ ۲۰:۴۴]
#تاتباهی #قسمت۱۷۲ دستمو محکم پس کشیدم و داد زدم
-ریتمشو بهم نریز …. الان برمیگرده ….
درد گرفت دستام و فشارشون بیشتر شد
-برمیگرده … باید برگرده … باید باشه …. گفت داداشمه … گفت مواظب خودم باشم ….
شوری اشکای دهنم و خشکی گلوم نمیذاشت صدام در بیاد …
-بلد نیستم … نمیتونم مواظب خودم باشم … مگه نگفتی داداشمی …
دستام ول شد و سرشو کشیدم توی بغـ ـلم …
-تورو خدا برگردو مواظبم باش …من بی عرضم … بی دست و پام …. برگرد … تورو جون مهسیما برگرد …
پرستارو پلیس زن دستمو کشیدن …
-خانوم سارنـ….
-خفــــه شید ….
سرش تو بغـ ـلم بودو نفسم بند میومد از شدت گریه ….صورت خیسم چسیبده بود به صورت سردش ….
یخ بود تنش و تنم یخ زد از این سرما …. نباید اینجوری تموم میشد … حتی وقت نشد بهش بگم دوسش دارم
…..زار میزدم و حس میکردم نگاه پر ترحم بقیه رو روم … زار میزدم یادم می اومد صحنه های بودن باهاش ….
زار میزدم و…..
تنم داغ شد ….همه وجودم حس شدو جمع شد رو گونه چپم که سوخت …. حس کردم یه تیکه آهن داغ گذاشتن روی گونم …. خشک شد دستام و قطع شد صدام … میترسیدم نفس بکشم …. به پنج ثانیه نکشیده دوباره همون حس گرما …. سریع عقب کشیدم و چرخیدم سمت دکتر …
-نفـ…نفـس میکش….نفس
اشاره کردم به گونم …. دکتر خیز برداشت سمتش و خوابوندش روی تخـ ـت آمده …. چشام تار بود دیدشو واضح نمیدیدم ولی دیدم گوشی که رفت روی قلبشو انگشتایی که رفت جلوی بینیش ….
-پرستار سریع کپسول اکسیژن وصل کن ….
همهمه ای به پا شد و من مات موندم اینبار از چیزی که باورش غیر ممکن بود برام …. مردن ممکن نبود و زنده شدنش غیر ممکن بود ….
نمیدونستم داره چی میشه که همه چی داشت میچرخید …. زنی چادری که از کلش فقط چادر سیاه و مانتوی سبزش برام قابل تشخیص بود تا دکتر سفید پوش و پرستاراش….
سرم چرخید و نگام چرخید …. کوبیده شدم روی زمین ….

داستانهای نازخاتون, [۰۳.۱۰.۱۷ ۲۰:۴۴]
#تاتباهی #قسمت۱۷۳ از پشت پنجره ای شیشه ای خیره شده بودم بهشون … برگشتن فرزام وعمل مهیار ….
-عملیات سختی روبه آخر رسوندن ….توام کم کمکشون نکردی …
نگاهش کردم لبخند بی جونی نشست روی لـ ـبم …
-باباکی منتقل میشن به بخش ؟!…
نگاشو از اونا گرفت
-فعلا معلوم نیست … برو خونه .. باید استراحت کنی ازدیشب که منتقل شدن اینجا یه لنگه پا اینجا سرپا ایستادی …
-نه میمونـ…
-رو حرف من حرف نزن …
خیره نگاهش کردم … نمیدونم از سر دلسوزی بود یا سیاستای پدرانه که دستشو گذاشت روی بازومو لبخند زد…
-برو دختر …خدا روشکر همه چی به خیرو خوشی تموم شده دیگه لازم نیست نگران باشی … فرزام و مهیار که سر پا شدن یه جنش مفصل هم واسه پیروزیشون تو این پرونده و هم واسه عقد تو و امیر حسین میگیریم …
سرمو انداختم پایین …پشت سکوتم داد زدم همه نه هایی که میتونستم بگم و نباید میگفتم …
با قدمایی شل و سلانه سلانه از کنارش رد شدم
دیگه نمیخواستم …نمیخواستم فرزامی که حقم نبودو …همینکه زنده هست و نفس میکشه کافیه برام
همین از تمام جهان کافیه
همینکه کنارتونفس میکشم

داستانهای نازخاتون, [۰۳.۱۰.۱۷ ۲۰:۴۵]
#تاتباهی #قسمت۱۷۴ مهیار
نگاهی به برگه انداختم و گذاشتمش تو کشوی عسلی کنار تخـ ـتم … تقه ای به در خورد
-بیا تو …
در باز شدو مامان وارد شد
-مهیار جان مامان همکارات اومدن دیدنت …
خودمو رو تخـ ـت بالا کشیدم و صاف نشستم …
-راهنمایشون کن مامان …
تقه ای به در خورد و مقدم و محمدی با دسته گلی اومدن تو اتاق … جفتشون احترام گذاشتن … سعی کردم لبخندی به روشون بزنم …
-خیلی خوش اومدین …
اشاره کردم به صندلی های توی اتاق هردو نشستن روش …
مامان-شما بشینید من برم براتون چایی و شیرینی بیارم
مقدم-نه…ممنون حاج خانوم باید سریعتر بریم …
مامان اخمی کرد
-کجا برین …یه چایی میخورین بعد …
بی توجه به ما از اتاق زد بیرون … چرخیدم سمتشون ..
-خب چه خبرا …
محمدی نگاهی بهم کرد
-سروان شمسایی که تا چهار روز دیگه مرخص میشه ولی یه مرخصی دو هفته برای شما و ایشون رد شده …
همه اوناییم که دستگیر شدن جز چند نفر کاملا به جرایمشون اعتراف کردن و دادگاهشون تا چند وقته دیگه تشکیل میشه …
با اخمایی در هم گفتم
-تشیع جنازه زمانی کیه ؟
قیافه اونم رفت توهم …
-ایشونم دیروز به سردخونه تبریز منتقل شدن … فردا مراسمشونو تو قطعه شهدا میگیرن …
مقدم –قربان یه مطلبیم هست اونم اینکه پسر آیناز امیری که به ایران اومده رو تحویل بهزیستی دادن….ولی چون اون تابعیت آمریکا رو داشت و رسما یه شهروند آمریکایی محسوب میشه از وزارت خونه خواستن سریعتر مشکلشو حل کنیم چون ممکنه بعدا دردسر پیش بیاد …
سری تکون دادم و حرفی نزدم … مامان وارد اتاق شدو سینی که توش چای و شیرینی بودو گذاشت روی میز جلوشون …
-بفرمایید …
هردو تشکری زیر لب کردن وفنجون چایشونو برداشتن …میخواستم هرچه سریعتر پسر آیناز و ببینم … تصمیمم برای آینده جدی بود …
بعد چند دیقه نشستن بلند شدن و رفتن … یه هفته از مرخص شدنم از بیمارستان میگذشت ولی فعلا روی ویلچر میشستم … فردا باید توی تشیع جنازه زمانی شرکت میکردم …
از اونجام میرفتم دیدن فرزام …
این روزا حال جسمیم خوبه ولی حال روحیم ….
از پنجره خیره شدم به بیرون … به درختایی که داشتن شکوفه میزدن … فقط دو هفته تا عید مونده بود …
داشت یه سال دیگم تموم میشد …امسال خانواده زمانی بی اون سال و تحویل میکنن …
امسال خیلیامون سر سفره هفت سیـ ـنمون یکی و کم داریم …

داستانهای نازخاتون, [۰۳.۱۰.۱۷ ۲۰:۴۵]
#تاتباهی #قسمت۱۷۵ صدای پوتینای سربازا تو گوشم پیچید
-الله و اکبر …
نگاهم به تابوتی افتاد که عکس زمانی با اون یونی فرم سبز رنگ روش بود
“شهید امیر رضا زمانی ”
همگی احترام گذاشتیم …. دست باباو محمدی رو گرفتم و سر پا ایستادم …. پشت سرش تابوت دو نفر دیگه از شهدای این عملیات و آوردن …
دلم سوخت از دیدن زن جوونی که داشت زجه میزد کنار تابوتش … میدونستم یه سال بیشتر نبود که ازدواج کرده بود والان بی اینکه لذتی از این زندگی ببره داشتن خاکش میکردن …
چشمامو رو هم فشار دادم … من یه پلیسم …. یه پلیسی که به خاطر لباسی که تنش میکنه باید ها میاد تو زندگیش …
باید بگذری از خودت
باید بگذری از خانوادت …
باید بگذری از احساست …
باید بگذری از چیزایی که میخوای و نباید بخوای …
باید فکرت بشه مردمت ..
باید ذکرت بشه ناموس و شرفت …
باید بشی سپر بلا برای مردمت ….
بااحترام تن خاکستر شده زمانی و شهدای دیگه رو گذاشتن زیر خاک …
رفتم سمت قبری که یه جای دیگه توی گوشه کنار همین جا بود … مهسیما روند ویلچر و منم نگام خیره موند به سنگ قبری که جزاسم و تاریخ وفات چیزی نداشت ….
آیناز امیری ….
آیناز امیری …
وقت برای موندن و درد و دل کردن نداشتم …. دلی برای موندن نداشتم .. بی اینکه سرمو بچرخونم گفتم
-مهسیما برگرد …
حرفی نزد … اینروزا کم حرف میزنه … کم حرف تر شده … خانوم تر شده … اینروزا دور شده از دنیای بچگونش … اینروزا مهسیما دیگه مهسیما نیست …
در اتاقشو باز کردم و وارد شدم …
عینک به چشم خیره بود روی نوشته هایی که نمیدونستم چیه … سرشو چرخوند سمتم و با دینمون یه تای ابروشو داد بالا …
-به جناب سرگرد … شما چرا زحمت کشیدی با این پای علیلت …
خندیدم …
-چطوری ؟!
دستی که دور گردنش بودو نشونم داد
-میبینی که …
رو کرد سمت مهسیما
-احوال شاباجی …
صداش آرومتر ازهمیشه بود …
-سلام خان داداش …خوبی ؟!
خندید و عینکشو از چشماش برداشت ..
-خوبم به خوبی شما شاباجی …
-امروز تشیع جنازه زمانی بود …
ناراحتی حتی صورت سرد اونم درهم کرد
-حیف شد … میخواستم منم باشم
صدای پر تشر مهسیما بلند شد
-لازم نکرده همون دفعه قبل یه روز بعد عمل پاشدی خودت خودتو مرخص کردی کافیه … تا دکتر اجازه نداده حق نداری از این تخـ ـت بلند شی…
-من خودم دکترم بچه …
مهسیما دهن کجی کرد و مصنوعی خندید
-بله منتها از اون دکتر قلابیا ..
هر سه خندیدیم … فرزام کاغذای توی دستشو گرفت سمتم
-خوندی اعترافاتشنو؟! …سعیدم دیروز اعتراف کرد …
اخم غلیظی کردم
-آره خوندم … تا امروز هفت فقره قتل و تشیع اعضاشونو و سی و چهار مورد قاچاق دختر …
-داد گاهشون کیه ؟
-امیریا که مردن تموم شد پروندشون … پرونده های همکاریشون با گروهکای تروریستی باز بود که بعد دستگیری چند نفر دیگه هیچ مدرکی برا دنبال کردنشون نداشتیم … دادگاه بقیم چند روزه دیگس …
-میخوام تو دادگاهشون باشم …
با تک خنده ای گفتم
-فعلا آماده شو قراره تو عقد کنون خواهرت باشی …
دیدم لبـ ـاش کش اومد به معنی خنده وخندید … از اون خنده هایی که الکین ولی بد جوری سعی میکنی واقعی نشونشون بدی …
-تا اون موقعم سر پا میشم …
صدای در اتاق اومد … نگام به دری افتاد که مهسیما ازش زد بیرون … نگامو چرخ دادم سمتش که خودشو سر گرم کرد با کاغذای دستش …
-چه خجالتی بودو ما نمیدونستیم …
حرفی نزدم … گاهی وقتا لازمه خودتو بسپاری به جریان سرنوشت ….بخوای جلوش وایستی زمینت میزنه …
-راستی تسلیت میگم بابت بچت و …..زنت ..
پوزخندی نشست گوشه لبش و نگاشو از نوشته ها نگرفت
-بچم که از پنج ماهگی رشد نکرده بودو زنمم ….
نفس عمیقی کشیدو سرشو بالا گرفت …
-وضعیت پات چطوره از کی بر میگردی سر کار …
-شاید هیچوقت …
اخم کرد
-منظورت چیه ؟
با دم عمیقی هوارو کشیدم تو ریه هام …
-دیگه خسته شدم از پلیس بودن … شاید واسه همیشه کنارش گذاشتم …
-حیفی …کم پیدا میشه پلیسی مثله تو …
لبخندزدم به روش
-کمم نیستن امثال تو …
هردو بیحرف خاتمه دادیم به بحثمون … بحث قشنگی نبود نه اون انگیزه داشت برای ادامه دادنشو نه من علاقه ای برای توضیح دادنش ..

داستانهای نازخاتون, [۰۳.۱۰.۱۷ ۲۰:۴۶]
#تاتباهی #قسمت۱۷۶ فرزام
با اومدن قاضی همگی بلند شدیم به احترامش …. جو سنگین بود و سکوت این جمع و فقط فلشای دوربین میشکستن ..
دادستان برگی دستش گرفت و بلند شد … شروع کرد به خوندن احکام و من منتظر بودم ببینم حکم سعید چیه …
“اقای فرشاد حسینی با نام مـ ـستعار سعید به دلیل مشارکت در تمامی جرایم فوق به قصاص نفس با طناب دار محکوم میشود ….
صابر پهلوان به سی سال حبس
آقای امیر علی مـ ـستوفی به دوازده سال حبس و پنجاه ضربه شلاق
خانوم ها فرحناز سعادت و لاله شریف هر کدام به ترتیب به بیست و دو سال حبس هر کدام با چهل ضربه شلاق محکوم میشوند …”
با گفتن ختم جلسه همگی بلند شدن …نفسمو به راحتی آزاد کردم … حالا دیگه با خیال راحت میتونستم برگردم سر کارم … از دادگاه زدم بیرون با قدمهایی محکم راه افتادم سمت ماشینم …
-جناب سروان …
چرخیدم سمت صدا … با دیدن پرگل با اون موهای تیره و مقعنه سرمه ای لبخدی رو لـ ـبم نشست پرهامم کارش بود ….دستشو دراز کرد سمتم
-سلام …
لبخندی به روش زدم
-سلام
صورتمو چرخوندم سمت پرگل
-سلام خانوم …
لبخندی زد
-سلام جناب سروان …
پرهام
-خواستم ازتون تشکر کنم … و البته خدافظی …
سوالی نگاش کردم که خودش ادامه داد …
-گفته بودم که کارایی اینجا دارم .. اولش میخواستم از صابرو اونایی که پرگل و دزدیدن انتقام بگیرم ولی دیدم بهتره همه چی و بسپرم دست شما … به توصیتون گوش دادم و کارامون و جور کردم … داریم میریم آلمان …من و پرگل دوتایی …
خندم عریض تر شد ..
-خوشحالم که کارعاقلانه ای رو داری انجام میدی …
کامل رو کردم سمت پرگل …
-توام یاد بگیر توی زندگیت هیچوقت … هیچوقت خودتو توی به هوای اعتماد به یه غریبه تو سیاهچال نندازی … یادت باشه یه غریبه هرچیم باشه اسمش غریبس …
تنها کسی که دلش برات میسوزه اول خودتی و بعد خانوادت …
پرگل-میدونم … از این به بعد بیشتر مواظب خودمم مرسی که به قولتون عمل کردین
-من فقط کاری و کردم که وظیفم حکم میکرد … تو ام بهتره فعلا همه فکر و تمرکزت پی درست باشه … آلمان جای خوبیه برای رشد کردن و بالا کشیدن خودت … سعی کن آرزوهاتو اونجا تبدیلش کنی به واقعیت … البته
انگشت اشارمو بالا گرفتم
-آرزوهای مثبتتو نه منفی با فیای بچگونتو …
هر دو خندیدن …در ماشین و باز کردم و برگشتم سمتشون …
-مواظب خودتون باشین … (نگاهی به پرگل کردم)منتظر خبرای خوبی از طرفت هستما نا امیدت نکردم پس توام ناامیدم نکن …
با اطمینان خیره شد به چشمام
-بهتون قول میدم … نمیذارم زیاد انتظارتون طول بکشه …
لبخندی بهشون زدم و سوار ماشین شدم …راه افتادم سمت اداره … باید دیگه کارامو راس و ریس میکردم …
رحیم پور احترامی گذاشت …
-قربان دوتا نامه دارین …
پاکتا رو از دستش گرفتم و تشکری کردم .. نگاهی به فرستنده کردم هردو از ستاد بود … نشستم پشت میزمو و دست گذاشتم روی لبه های پاکت و گوشه پاکت و کشیدم …
بازش کردم
پوزخندی نشست گوشه لـ ـبم … سروان فرزام شمسایی با انتقال محل خدمت شما از کلان شهر تبریز به مرکز فراماندهی تهران بزرگ موافقت شده و تامورخه ۱/۲۳خود را به محل خدمت جدید معرفی کنید …
نامه رو پرت کردم روی میزو دومی وباز کردم … دعوت نامه بود برای مراسمی که از سمت نیروی انتظامی پلیس آگاهی گرفته شده بود …
هردو رو انداختم توی کشوی میزمو سرمو تکیه دادم به دیوار .. خنکای دیوار توی سرمو و تنم پیچید ….
اینروزا نیاز داشتم به آرامش حتی ثانیه ایش
نشستم روی صندلی و نگامو دور تا دور سالن چرخوندم … ندیدمش …
حضور امیر حسین و که دقیقا کنارم نشست و قشنگ حس کردم …
الان حکمش تو زندگیم فقط توفیق اجباری بود که باید تحملش میکردم
مراسم داشت شروع میشد … سرمو انداختم پایین …باید حدس میزدم که نمیاد … اون آدمی نبود که حوصله همچین مراسمایی رو داشته باشه …
نفس پر غصمو کشیدم توی ریه هام …
صدای مجری و پشت بندش سرود ملی که پخش شد تو سرم پیچید … به تبعیت از همه از جام بلند شدم و سرمو آوردم بالا تا سرود تموم شه …
یه آن نگام افتاد به نیم رخ مردی که این روزا باید جا به جا میکردم جایگاهشو تو زندگیم …
خیره بودم به نیم رخ مردونش به چشمای درخشان و جدیش و ابروهای خوش حالت که همیشه خدا یه گره کور وسطش داشت …. به ته ریشی که جذابش کرده بود … جذاب تر از همه مردای همه سالهای زندگیم …
پس اومده بود … همینکه حضورشو اینجا حس میکنم برام کافیه … کافیه برای اینکه تحمل کنم سنگینی هوای اینجا رو …
بعد سخنرانی های معمول و تقدیر و تشکر از همه به خاطر موفقیت بزرگی که بدست آورده بودن نوبت رسید به تشکرای ویژه …
یکی یکی به اسم نیروهاو آدمایی که تکرار میشد گوش میدادم و دست میزدم ….
بابا گفته بود که از منم قراره تقدیر بشه … منتظر بودم اسمم خونده شه

داستانهای نازخاتون, [۰۳.۱۰.۱۷ ۲۰:۴۶]
#تاتباهی #قسمت۱۷۷ خوب میشد منم تو این عملیات باشم و اسم منم بره تو لیست این دلاورا
به سردی گفتم
-هر چیزی لیاقت و شایستگی میخواد
با چشمایی گرد شده نگام کرد
-که لابد من ندارم بله ؟!….
بی اینکه نگاش کنم گفتم
-من همچین حرفی نزدم حالا هر برداشتی خودتون دارین به من مربوط نیست …
قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه اسمم تو میکروفون خونده شد
“و یه تشکر ویژه و تقدیر به خصوص از خانوم مهسیما سارنگ که دختر سرهنگ سارنگ عزیز هستن و توی پیشبرد این پرونده از هیچ کمکی دریغ نکردن …. به افتخارشون …”
بلند شدم و بدون اینکه نگاهی به امیر حسین بندازم راه افتادم سمت سن …
صدای دستا و افرادی که تک و توک به احترامم بلند شده بودن به کنارو نگاهی که تا بالا رفتن از پله ها بدرقم کرد به کنار … سنگینی نگاشو خوب میشناختم ….
حواسم نبود چی شدو چیکار کردم تقدیر نامه و جعبه کادویی که دادن به دستم و چرخیدم سمت بقیه و به نشانه احترام و تشکر سری براشون خم کردم …
نگام قفل شد توی نگاهش که با تحسین و لبخند مهربونی برام دست میزد ….
لبخندی به نگاهش زدم و از پله های سن اومدم پایین …
مجری یه ریز داشت از پدرمو و بچه هاش تعریف و تمجید میکردو من لبخندم برای لبخندی بود که به روم زد…
نشستم سر جام لبخند از لبـ ـام کنار نمیرفت و نگام به ظاهر روی سن و فکرم پر میزد تو هوای ردیف دوم صندلیا …
“و در آخر تقدیر و تشکر ویژه و ارتقاع درجه از رده سروان یکم به سرگرد تمام به خاطر حضور درخشان و برجسته و ازخود گذشتگی غیر قابل چشم پوشی که انجام دادن …
تقدیر میکنیم از…جناب سرگرد … فرزام شمسایی”
همزمان با خونده شدن اسمش بیشتر نظامیا و افراد حاضر بلند شدن از جاشون ….
با قدمایی محکم ولی شمرده شمرده راه افتاد سمت سن …. بلند شدم و براش دست زدم ….
رفت روی سن …
هیکل ورزیدش توی اون لباس فرم خیلی تو چشم بودو برازنده تر از هر زمانی نشونش میداد …
احترام نظامی به سرهنگایی که میخواستن بهش درجه بدن گذاشت و یکیشون درجه هاشو همراه با یه لوح تقدیر به دستش داد ..
چرخید سمت ما و دستشو به نشونه احترام برد سمت پیـ ـشونیش …
-خدا بده شانس به یه سال نکشیده درجشو بهش برگردوندن
نگاهش نکردم
-گفتم که هر چیزی لیاقت و شایستگی میخواد …
اینبارلحنش پر شد از خنده
-که مطمئنن من ندارم
خواسم دهن باز کنم جوابشو بدم که دستشو به نشونه سکوت بالا گرفت و خندید …
-باشه میدونم شما همچین حرفی نزدی
اینو گفت و خندشو خورد .. نگامو ازش گرفتم … تو روش فوشم میدادی نیششو جر میداد واست ….

داستانهای نازخاتون, [۰۳.۱۰.۱۷ ۲۰:۴۷]
#تاتباهی #قسمت۱۷۸ فرزام
وارد اداره شدم پامو که گذاشتم تو راهرو صدای دست همه بلند شد با تعجب نگاهی به جمعشون کردم ….
همگی توی راهرو جمع شده بودن …
سروان احمدی یه قدم جلو گذاشت و احترام نظامی گذاشت … پشت بندش همه مامورای خانوم و آقا احترام گذاشتن …
لبخند کمـ ـرنگی به روشون زدم
احمدی-تبریک میگم قربان …
یکی از ستوانا گفت
-قربان پس شیرینیش کو
احمدی –لابد سفارش دادن باقلوای مخصوص دارن میارن…
از هر طرف صدایی میومد و من ساکت بودم … وقتی کمی همهمه ها خوابید دستمو به نشونه سکوت بردم بالا
همه یدفعه ساکت شدن … سعی کردم لبخند رو لـ ـبم باشه اما میدونستم مثله همیشه اخمم غلبه میکنه به خندم
-اولاممنونم از همتون و خیلی شرمنده کردین … ودوما چایی شیرینی خوردن تو ساعت کاری خلاف قوانینه … سرماهام خیلی شلوغه بهتره همگی بریم سرکارمون ….
اینو و گفتم و بی توجه به قیافه آویزون همشون از بینشون رد شدم و را افتادم سمت اتاق خودم ..
میتونستم راحت حدس بزنم الان میخوان سربه تنم نباشه …
تلفن و برداشتم
-بله قربان …
-سریعتر بیا به اتاق من …
گوشی و گذاشتم و همزمان تقه ای به در خورد و در باز شد … نجف زاده با اون قدو قواره وهیکل لاغر تو درگاه احترام نظامی گذاشت…
-در خدمتم قربان …
دستمو بردم و کیف پولم و از جیب شلوار در آوردم … دوتا تراول پنجاه تومنی ازش در آوردم و گرفتم سمتش …
اینو بگیر و برو برای همه نیروها باقلوای اصل بگیر و بیار …
خنده نشست رو لبـ ـاش و اومد جلو
-قربان شیرینی درجتونه ؟!…تا باشه از این ارتقاع درجه ها … حالا خودم حساب میکردم
با جدیت گفتم
-خوبه دیگه برو و سریع برگرد وقت تلف نکن …
خودشو جمع و جور کردو پول و از روی میز برداشت و از اتاق زد بیرون …
کشوی میز کارمو کشیدم بیرون و گذاشتم روی میز باید وسایلمو جمع و جور میکردم …
بیسیم روی میز صداش در اومد
-شهاب شهاب مرکز … شهاب شهاب مرکز
سریع بیسیمو برداشتم
-شهاب به گوشم …
-قربان درگیری که توی باغ بیست کیلومتری خارج از شهر رخ داده بود تموم شد…دستور چیه ؟!..
اطلاعی از این عملیات نداشتم
-سریعتر حرکت کنید سمت اداره
-بله قربان …
بعد ده دیقه تقه ای به در خورد و شهاب وارد اتاق شد
نگاهی به سرو روی خاکیش کردم که خودشو تکوند …
-ماجرا چی بوده ؟!
نگاشو آورد بالا
-ظاهرا یه تسویه حساب شخصی بوده بین چند تا از قاچاق چیا … یکیشونم که انگار میخواسته بقیه رو بکشه چند روزه پیش از زندان برای مرخصی اومده بوده بیرون …ایرج نامدار …
ابروهامو دادم بالا
-کی؟…ایرج نامدار ؟..
-بله قربان …تیر خورده و الانم انتقالش دادیم به بیمارستان …
سریع بلند شدم و کلاه و بیسیممو برداشتم … باید از خودش میپرسیدم چی به چیه …
-خسته نباشی میتونی بری ..
-احترامی گذاشت و از اتاق زد بیرون … سریع رفتم سمت ماشینمو سوارش شدم …
گوشیمو برداشتم و همونجوری که یه چشمم به جلو بودو یه چشمم به گوشی شماره مهیار و گرفتم …
به بوق دوم نرسیده صداش تو گوشی پیچید
-الو
-سلام فرزامم
-طوری شده …
-مثله اینکه ایرج نامدار دردسر درست کرده و الانم تیر خورده و بیمارستانه …
-چی ؟!…
-دارم میرم بیمارستان ..خواستی بیا …
اینو گفتم و گوشی و قطع کردم …. همینکه رسیدم بیمارستان چشم افتادبه ماشین مهیار که دوتا ماشین جلوتر از ماله من پارک شده بود …
انگار زودتر از من رسیده بود …
رفتم سمت پذیرش … برخلاف اکثر بیمارستانا یه مرد پشت کامپیوتر نشسته بود … اینم از مزیتای بیمارستانای نظامی بود …
-بله بفرمایید …
دستمو گذاشتم روی پیشخوان …
-ایرج نامدار … حدودا یه ساعت پیش آوردنش …تیر خورده …
نگاهی به کامپیوترش کرد …
-توی بخش مراقبتهای ویژس …
تشکری زیر لب کردم و رفتم سمت مهیاری که داشت با اون عصای زیر بغـ ـلش میومد سمتم …
-سلام ..
-سلام …قضیه چیه …چرا تیر خورده ؟!
شونه ای بالا انداختم …
-ظاهرا قضیه انتقامو این حرفا بوده …
دقیق نمیدونم چی شده …
رو به پرستاری که از بخش اومد بیرون گفتم
-خانوم ببخشید … چرخید سمتم
-بله؟!
-پزشک معالج ایرج نامدار کیه ؟!یه ساعته پیش آوردنش …
اشار ای به در ورودی بخش کرد
-الان خودش میاد …
اینو گفت و رد شد …همینکه دکتر اومد بیرون روکردیم سمتش انگار منتظرمون بود که بلافاصله گفت
-فقط ده دیقه …وضعیتش حاد تر از چیزیه که فک کنین …فک نکنم دووم بیاره …
هردو راه افتادیم سمت بخش … همنیکه از در وارد شدیم و چشمش بهمون افتاد رو کرد سمت مهیار …
-سرگرد قولت که یادت نرفته …. دریا رو باید بزرگش کنی …
نگاهی به مهیار انداختم که اخم کرد
-چیکار کردی؟…
معلم بود وضعیتش مناسب نیست … لبخندی درد آلود ولی با جذبه زد

داستانهای نازخاتون, [۰۳.۱۰.۱۷ ۲۰:۴۷]
#تاتباهی #قسمت۱۷۹ -انتقام پسرموو عروسمو گرفتم … انتقام دریامو که بی پدرو مادر باید بزرگ شه …. یه جماعتو از شرشون خلاص کردم …
مهیار-تو مسئول مجازات کردن نیستی … این کار کار قانونه …
-تو صنف ما قانون بین خودمون تدوین و تصویب میشه و مجریشم خودمونیم … ماها آدم نیستیم و قانونامونم عین خودمون حیونین …
-کی بودن ؟!
-یه مشت انگل که عین زالو می افتادن به جوون جونای مردم و خونشونومیمکیدن و میکردن تو شیشه …
پوزخندی زد
-واسه شمام که بد نشد …. یه پرونده به اون بزرگی و براتون حلش کردم …
هردو بی حرف خیره بودیم بهش که صدای بوق ممتد تو گوشم پیچید … تعلل نکردم و بلافاصله دکمه قرمز بالای سرشو فشار دادم …
به ثانیه نکشیده دکتر و پرستارا ریختن توی اتاق …. بازوی مهیار و گرفتم و از اتاق کشیدمش بیرون…
بعد ده دیقه در اتاق باز شدو دکتر اومد بیرون …. بی حرف سوالی نگاش کردیم که سری از سر تاسف برامون تکون داد …
-همونطوری که حدس میزدم … دووم نیاورد …
صدای وای گفتن مهیار تو گوشم پیچید و سرمو انداختم پایین …
هرکسی مسیر زندگیشو خودش انتخاب میکنه … یکی مـ ـستقیم و یکی میان بری که میخوره به جاده خاکی که توش پره گرگ و سگ وهزار چیز جور و ناجوره ….
ایرج نامدارم سر نوشتش همین بوده …. بالاخره باید تموم میشد … چه اینجا و چه بالای طناب دار …
از بیمارستان زدیم بیرون و راه افتادیم سمت ماشینا …
-رانندگی با این پا زیاد برات سخت نیست؟!
نگاش به روبه رو بود
-با مهسیما اومدم
ابرومو دادم بالا
-موقع اومدن ندیدمش…
قبل اینکه مهیار فرصت کنه جوابمو بده رسیدیم به ماشینشونو در ماشین باز شدو مهسیما پیاده شد ….لبخندی به روم زد …
خنده هاش مثله همیشه خنده نمیاورد روی لـ ـبم و جاش خروار خروار غصه بی قصه میریخت تو این دلی که بد داشتم افسارشو میکشیدم این روزا …
-سلام خان داداش ….
سعی کردم مثله همه این روزا نقاب بزنم به صورت احساسم …
-به … شاباجی … تبریک چه تقدیرم ازت شدا الکی الکی کلی هندونه رفت زیر بغـ ـلت
اخم بامزه ای کرد
-نیست واسه شما بد شد … واسه خاطر همکاری جان فشانانه من بود که یه ستاره اومد کنار ستاره های شونت …
-من خودم یه پا تک ستارم این جقل ستاره ها به کارم نمیاد
هر سه خندیدیم … مهیار چرخید سمتم …
-کی میری تهران …
قبل من صدای مهسیما در اومد
-واسه چی بره تهران ؟!. …
سعی کردم نگامو بدزدم ازش …
-فک کنم شیش روزه دیگه برم امروز میرم کارای رفتنمو راس و ریس کنم… فروختن خونه و اینا یکم طول میکشه ..
صدای مهسیما اینبار با سماجت و یه نگرانی خفیفی تو گوشم صدا داد
-دِ بگین برا چی میری…
مهیار قبل من دهن باز کرد
-باز برش گردوندن به تهران … داره بر میگرده
قشنگ حس کردم رنگی که پرید و سری که سریع پایین انداخت تا نبینم اون غمی که ریخت تو چشماش …
-پس…پس…
مهیار سریع گفت
-پس برای عقد کنون مهسیما چی …. دقیقا شیش روزه دیگس میدونی که
به زور خندیدم و لبـ ـامو کش دادم …
-هستم اونو بلیطمو برای آخرین پرواز میگیرم …بعد عقد حرکت میکنم …
نمیتونستم بیشتر از این جو و تحمل کنم … نگاهی به ساعت انداختم
-من … من دیگه برم دیر شد …کلی کار دارم … میبینمتون …
مهلتی برای خدافظی به اونا ندادم و با یه فعلا از کنارشون رد شدم …
سوار ماشین شدم و پا گذاشتم روی گاز ….
سنگین بود … سنگین بود هوایی که مهسیما داشت توش با بغض نفس میکشید …
پامو گذاشتم روی گاز و صدای آهنگ و دادم به آخر …. باید فراموش کنم …
باید فراموش کنه

داستانهای نازخاتون, [۰۳.۱۰.۱۷ ۲۰:۴۸]
#تاتباهی #قسمت۱۸۰ مهسیما
نگام سر خورد روی ساعت چهار صبح …. چند ساعت مونده تا وقتی که اسمم بره تو شناسنامه کسی که تو زندگیم هیچی نبود و هیچی نمیشه .کز کرده بودم توی گوشه خالی میز توالت و کمد دیواری ….
میخواستم مخفی شم … مخفی شم از آدمای دورو برم که خفه کردن صدامو
خفه کردن خواستنمو
خفه کردن عشقمو
دستامو بردم جلو گوشیمو از جلوی پاهام برداشتم دستام میلرزید از گریه و نگام خیره بود به صفحه خاموشی که صورتمو قاب گرفته بود …
تا چند ساعته دیگه باید دفن میکردم این مهسیما و میشدم اونی که بقیه خواستن … امشب تاقبل صبح باید میکشتم این مهسیما و خواستنشو …
این مهسیما و عشقی که کسی نفهمید کی اومد و کی شد همه فکر و ذکرم …
دستم روی شمارش لرزید …
میخواستم بشنوم برای آخرین بار صدای نفسایی که بهونه نفس کشیدنم بود ….
بوق خورد و دستم رفت زیر تخـ ـت…
بوق خورد و بیرون کشیدم چمدونمو …
بوق خوردو برداشتم جعبه شیشه ی ادکلنی که روز ولنتاین هرچند به اشتباه با کلی خیال خوب دخترونه داد بهم …
بوق خورد و دستام گره شددورش …
بوق خورد و اشکام سر خورد رو گونم ….
بوق خورد و بازم بوق خورد ….
من موندم و دوست دارمایی که پشت صدای این بوقا خفه شد از بغض …
سفت فشارش دادم رو سیـ ـنم و بوش پیچید توی تنم … فشارش دادمو اشکام سر خورد روی صورتم …. فشارش دادم و کشتم این حس و که دلبسته بویی شد که جدایی انداخت بینمون
شیشه عطر تو رو که میبینم
دوباره دلم هوایی میشه
به خدا قسم حقیقت داره
عطر باعث جدایی میشه

1 1 رای
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x