رمان آنلاین جیران قسمت بیست و هشت

فهرست مطالب

جیران داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین جیران قسمت بیست و هشت

لطف الله ترقی

داستانهای نازخاتون:

#قصه_جیران #قسمت_بیست_هشتم

 

 

شانه به شانه ى قبله ى عالم از آن خزانه ى نفیس که چشم هرگز آن را ندیده بود به عمارتم بازگشتم، قبله عالم به ننه قندهارى توصیه کرد ابداً نگذارد دست به سیاه و سفید بزنم، شب پس از اتمام فراغت از کاغذخوانى نزد من خوابید. روز بعد آغاباشى خبرى به والده شاه داد که باعث خشم او شده و پى ملک زاده فرستاد، ملک زاده با دخترش زینت الملوک به اندرونى آمدند.

 

پنهانى مولود را صدا کرده گفتم چه شده است؟ گفت از من نشنیده بگیرید، امان گل ترکمان هووى ملک زاده پسردار شده است. به او یک تومان انعام داده، لبخند بر لبم نشست. ملک زاده یک هفته در عمارت والده شاه بود، بى آنکه به من بابت آبستنى ام تبریک بگوید. شب به قبله عالم گله کردم، او لبخندى زده گفت با ملک زاده کارى نداشته باش هوویش پسردار شده است لکن او اوضاع و احوال مناسبى ندارد. روز بعد بانو نزدم آمد و چون ویار ترش داشتم برایم آش دوغ ترش بار گذاشته بود، از او قول گرفتم تا هفته اى دو بار نزدم بیاید. مادر که طاقت رنجش مرا نداشت پذیرفت و من شادمان او را در آغوش کشیدم.

 

در این مدّت که آبستن بودم قببه عالم دمى مرا تنها نمى گذاشت و هوش و حواسش پى من بود، ننه قندهارى آنقدر غذاهاى چرب و قوى به من خورانده بود که بسیار فربه شده بودم. روزى والده شاه مرا در حیاط عمارت دیده با تمسخر به من نگریسته و گفت باید براى قبله عالم زنى تازه بگیرم تا از ریخت و روى تو و بقیه که آبستن هستند حالش بهم نخورد، لبخندى زده گفتم این زن گرفتن دل مشغولى کوتاه او است و در نهایت آن چه باقى مى ماند عشق و محبّتى است که او نسبت به من در دل دارد و تعظیمى کرده به عمارتم بازگشتم. آرزو کردم همانطور که دل مرا شکست، خدا دل او را بشکند. نزدیک فارغ شدن من بود و چیزى نمانده بود تا فارغ شوم که والده شاه بر سر زنان به سوى عمارت صدراعظم رفت، بیم به دلم راه افتاد مبادا ملک زاده را گزندى رسیده باشد.

 

ننه قندهارى پى خبر رفت و به عمارت بازگشت از او پرسیدم چه شده است؟ هیچ نگفت، درد بدى توى دلم پیچید دست روى دلم گذاشته آه و ناله کردم. ماه آفرین شربت به لیمو داد، چون اندکى حال آمدم ننه قندهارى را التماس کردم بگوید چه شده است؟ او پریشان خاطر گفت زینت الملوک دختر ملک زاده تصدّق فرق مبارک شده است. وا رفتم تکیه بر صندلى زده دلم سوخت که آن طفل کوچک که هنوز از پستان مادر شیر مى خورد مرده است. فکرم پى ملک زاده بود مى دانستم او اکنون پریشان خاطر و ملول است، قبله عالم اذن نداد به ختم بروم. رقعه اى تسلیت نوشته توسط ماه آفرین نزد ملک زاده فرستادم، پس از ده روز مهدعلیا او را با خدمه اش به اندرونى آورد.

 

رخت عزا بر تن نموده براى تسلیت نزد ملک زاده رفتم، او که رخت سیاه بر تن داشت آشفته و نزار بر روى مبل نشسته بود. جلو رفته گفتم خداوند قادر متعال صبر جزیل بر شما مرحمت نماید و سایه والده و قبله عالم را از سر شما کم نگرداند. انشاءالله بار دگر آبستن خواهى شد، افسوس که زینت الملوک چند صباحى مهمان این دنیا نبود. او با دیدن من و شکم برآمده ام آهى جگر سوز از ته دل کشید و سر بر شانه ى کنیزش گذاشته از هوش رفت. ولوله در گرفت و خدمه او را به هوش آوردند، از ترس رعشه بر اندامم افتاده بود.

 

بر روى صندلى نشستم والده شاه با لحنى نیش دار گفت خدا پسرت را برایت نگاه دارد، داغ طفل نچشیده اى که اینطور گستاخانه شکم برآمده ات را نمایان کرده براى عرض تسلیت نزد مادر طفل از دست داده آمده اى؟ قصد و غرض شما چیست خدا داند و بس. از خشم صورتم سرخ شده برخاستم گفتم من خدا نیستم که طفل ملک زاده را کشته باشم، هم زمانى این رویداد نامبارک با آبستنى من نیز دست خودم نیست. در ضمن متاسفانه راهى و چاره اى براى پنهان کردنِ شکم آبستنم ندارم، اگر زینت الملوک نوه ى شما بود این طفل هم نوه ى شما است.

 

تسلیت نگفتن به مادر داغدار نیز در مرام من نیست و من مطلع نبودم شما با دیدن شکم من داغ دلتان تازه خواهد شد. تعظیمى کرده مجدد به ملک زاده تسلیت گفته، آرزوى صبر کرده از عمارت بیرون رفتم. ننه قندهارى که مرا دید سبب را پرسید همه چیز را برایش شرح دادم او گفت باید مراقب اولادت باشى، والده شاه رحم و مروت ندارد. ملک زاده مدّتى اندرونى ماند تا اندکى خود را بازیافته با دخترانش به عمارت صدراعظم رفت. قبله عالم دستور داده بود رخت و اسباب نو براى طفل ام از فرنگستان به خصوص پطرزبورگ و پاریس خریدارى شده به طهران بیاورند. مقدارى دانتل روسى به رنگ خریدارى نموده بر روى رخت سفید طفل حاشیه دوزى نمودم، در این ایّام تلاش مى کردم با والده شاه دیدار و برخوردى نداشته باشم تا مبادا روانش ناخوش گشته و طفل ام شبیه او گردد.

 

روزى دیدم ماما و حکیم شتابان به عمارت هماخانم رفتند او دردش گرفته بود، آغاباشى به پشت بام اندرون رفته تکبیر خواند تا دعا کنیم زائو به سلامت بارش را زمین بگذارد، با اینکه با هماخانم روابطى نداشتم لکن دست به دعا برداشتم و بلاخره او به سلامتى فارغ گشت.

 

خبر به گوش قبله عالم رسیده بود، عصرى به اندرونى آمده نزد طفل تازه به دنیا آمده رفت. براى تبریک نزد هماخانم رفتم، طفل را که دختر زیبایى بود بغل کرده یک سکّه طلا هدیه دادم. هماخانم لبخندى زده تشکّر نمود، والده شاه با ایما و اشاره به دایه طفل به او فهماند دختر را از دست من بگیرد.

 

 

به آرامى دختر را دست دایه دادم و نگاه تندى به مهدعلیا انداختم که از نگاه تیزبین قبله عالم دور نماند، قبله عالم لبخندى زده به سیب گاز زد. سر به زیر انداختم پس از لختى برخاسته پس از تعظیم به قبله عالم از آنجا دور شده قصد داشتم به عمارتم بروم که در حیاط سرچشمه دستى مرا کشید هراسان دست روى دلم نهادم با دیدن قبله عالم نفسى از سر آسودگى کشیدم.

 

او جلو آمده گردنم را بویید و فرمود حتى حالا که آبستن هستى چیزى از ملاحتت کم نشده است و پیشانى مرا بوسید و سپس از جیب کتش یک انگشترى الماس درآورد و فرمود قصد داشتم میان زنان حرم لاطرى بکشم لذا دلم رضا نداد و یک آن میل کردم انگشترى را به شما بدهم. دستم را جلو آورده انگشترى را در کف دستم نهاد، انگشترى را برداشته نگین الماسش را بوسیده از قبله عالم تشکّر کردم. مدّتى گذشت چون سنگین شده بودم راه رفتن از پلّه ها برایم مقدور نبود و اکثر اوقات در عمارت مى ماندم، والده شاه چون مى دانست به شوى نیاز دارم با زیرکى شب ها با شاهزادگان قاجارى بساط بزم و قمار به راه مى انداخت و قبله عالم را وعده مى گرفت تا مرا حرص بدهد. چند روز بعد که قبله عالم در شکار جاجرود بسر مى برد گلین خانم دردش گرفته و به دستور مهدعلیا قابله بر بالینش رفته بود، در بیم و هراس دست و پا مى زدم.

 

با صداى تکبیر دعا کردم شاهزاده گلین خانم به زودى فارغ شده و طفلش دختر باشد نمى خواستم پس از مردن ولیعهد طفل او ولیعهد گردد. ننه قندهارى پى خبر رفت و آمد گفت مژده بده بانوى من طفل دختر است، از شادى اشک بر چشمانم نشست و مهر خاک کربلا را برداشته بوسیدم و نذر کردم اگر پسرم ولیعهد گردد او را به پابوس حضرت سیّدالشهداء ببرم. نفسى از سر آسودگى کشیده بودم، دیگر مانعى بر سر ولیعهدى محمّدقاسم خان نبود. روز بعد براى تبریک و تهنیّت رفتم شاهزاده خانم در بسترى ابریشمین نشسته و مغموم مى نمود، یک سکّه طلا هدیه دادم. والده شاه با دیدنِ من با پوزخندى گفت امسال سالِ دختر است، یحتمل طفل جیران هم دختر است. لبخندى زده گفتم دختر برکت است، انشاءالله سلامت باشد.

 

او که انتظار این عمل مرا نداشت رو ترش کرده رویش را برگرداند. دیگر صبورى از دست داده بودم روز شمارى مى کردم تا وقت زایمان من سر برسد، مامامروارید براى معاینه آمده بود گفت هنوز وقتت نشده است و باید صبور باشى تا سر موعد بارت را به سلامت زمین بگذارى. روزى در عمارت نشسته گیسوانم را مى بافتم که دیدم ستاره پنهانى به حیاط پشتى عمارت رفت، خود را پشت پنجره پنهان کردم دیدم چیزى در خاک چال کرده و شتابان از آنجا فرار نمود دانستم باز دست به طلسم برداشته است.

 

ننه قندهارى را صدا کرده گفتم برو ببین ستاره چه چیزى باز چال کرده است؟ ننه با بیلچه رفت خاک را کنار زد با دیدن کفتر چاهى مرده که دورش دعا بسته بودن حالم بد شد و قى کردم. ننه قندهارى گفت این جادوى مرگ طفل در شکم زنِ آبستن است. بر خود لرزیدم، ننه قندهارى مرا دعوت به آرامش نمود و گفت هیچ نگران نباش ادرار دختر نابالغ بر روى این طلسم را باطل السحر مى کند. گفتم ننه حال ادرار دختر نابالغ از کجا بیاورم؟ فکرى کرده گفت امروز عصر قرار است کنیزها به حمّام اندرونى بروند آنجا رفته به یک طورى ادرار یک دختر بچه را پنهانى در کاسه فلزى ریخته مى آورم، تا عصر دل توى دلم نبود از این قساوت ستاره در حیرت بودم.

 

عصرى ننه با ماه آفرین بساط حمّام را برداشته به حمّام مخصوص کنیزها رفتند مدّتى طول کشید تا بیایند و دیدم در دستش کاسه ى ادرار است از او پرسیدم چگونه این عمل را انجام دادى گفت دخترکى سه ساله در حال ادرار بود شتابان کاسه زیرش گرفته و مقدارى از آن آوردم. ننه کاسه را برداشت کنارى نهاد و کفتر چاهى را که از ترس گربه در سرداب پنهان کرده بود درآورد و با ورد زیر لب کاسه ادرار را روى کفتر خالى کرد و در باغچه گذاشت و گربه جلدى پریده کفتر را به دهان گرفته فرار کرد. اندکى خیالم آسوده گشته بود امّا بیم داشتم مبادا زنى بر من گزندى برساند. شب قبله عالم به اندرونى آمد به او گفتم ستاره چنین و چنان کرده است، او جِر آمده قصد داشت برود ستاره را قایم بزند.

 

ممانعت به عمل آوردم او پس از لختى تفکر فرمود بار و بندیلت را ببند فردا به عمارت داودیه که متعلق به میرزاآقاخان صدراعظم است مى رویم. ماه آفرین را صدا کرده دستور دادم بنه مرا مهیّا نماید، صبح روز بعد با خیالِ راحت از اندرونى به همراه قبله عالم و ننه قندهارى و محمّدقاسم میرزا بیرون رفتیم. وقتى به عمارت داودیه رسیدم از آن شاهکار زیبایى به وجد آمدم، محمّدقاسم میرزا با خیال راحت در باغ جست و خیز و بازى کرد، آن روز حس عجیبى داشتم حسى توأم با دلهره و شوق. قبله عالم به داودیه آمد در حیاط باغ قلیان مى کشید که ناگهان دردى به تیزى شمشیر در دلم افتاد و نفس مرا ربود چنان فریاد زدم که قبله عالم هول شده از روى صندلى چنان بلند شد که صندلى بر زمین افتاد. قبله عالم شتابان خواجه را پى قابله و حکیم فرستاد، نمى توانستم راه بروم به کمک ننه قندهارى و ماه آفرین به تالارشاه نشین عمارت داودیه رفتم. ننه آب جوش، دستمال تمیز و مقراض مهیّا نمود.

ماما مروارید و دستیارش با حکیم پولاک نمساوى رسیدند. ماما پیراهنم را بالا زده دست بر روى شکمم گذاشته فشار داد، سر طفل بیرون آمد.

 

 

ماما مروارید با مهارت و چالاکى طفل را بیرون کشیده با مقراض بند نافش را برید، ننه قندهارى با شادمانى گفت مژده بده طفل پسر است. لبخندى کم رمق زده بر اثر نفس کشیدن هاى عمیق عرق کرده بودم و دهانم خشک شده بود. از شدّت ضعفى که بر من مستولى گشته بود خوددارى نتوانسته و بى اختیار خواب مرا ربود، وقتى از خواب برخاستم ننه قندهارى طفل را که در تشت شسته بود در آغوشم نهاد او بوى شیر را فهمیده بى تابى مى کرد پستان در دهانش گذاشتم و صورت کوچکش را که پر مو بود ناز کرده بوسیدم.

 

خدا را شاکر بودم دو طفل پسر صحیح و سلامت داشتم، قبله عالم به داخل آمد با دیدن طفل لبخندى زده نامش را رکن الدین میرزا نهاد و همان شب او را به منصب امیر توپخانه نائل نمود. از شدّت ذوق برخاسته قبله عالم را بوسیدم، فردایش آغاباشى خبر به بانو و پدرم برده بود آنها به عمارت داودیه آمدند و با دیدن رکن الدین میرزا در آغوشم بسى شادمانى ها کرد و یک سکّه طلا به رکن الدین میرزا مرحمت نمود. ننه اسباب و اثاث را جمع کرد و همگى سوار کالسکه شده به سوى اندرونى رفتیم، آنجا آغاباشى چندین گوسفند زیر پاى محمّدقاسم امیر نظام و رکن الدین میرزا امیر توپخانه قربانى نمود. مهدعلیا با دانستن این که پسر زائیده ام، در حال حسد و فجاه بود.

 

لکن سیاست به خرج داده به عمارتم نزد پسرم آمده کیسه اى زر هدیه داد. خبر به گوش شاهزاده گلین خانم رسیده بود او باورش نمى شد پسردار شده ام و با لب و لوچه آویزان تبریک گفته هدیه داد. چندین روز گذشت و اغلب روزها با پسرهایم در حال گذران وقت بودم، به دستور قبله عالم بخشى از عمارت بیرونى سلطان معین الدین میرزا ولیعهد را به پسرم امیرنظام دادند این سرآغاز دشمنى آشکار والده شاه با من بود. دشمنى که دودمانم به باد داد. اسباب امیرنظام به عمارت تازه اختصاص یافته منتقل گشت و روزها آنجا زیر نظر معلمین آداب و اصول اشرافى و سلطنتى را مى آموخت. روزى در عمارت امیرنظام مشغول شیر دادن به رکن الدین میرزا بودم که ننه قندهارى شتابان آمد گفت جیران دانى چه شده است؟ گفتم خیر. گفت شاهزاده گلین خانم آبستن است!

 

دانستم او بیکار ننشسته است و چون چشمش به رکن الدین میرزا افتاده است در صدد پسردار شدن است. فرصت کم بود و باید اهرم فشار را بر روى صدراعظم مى گذاشتم تا مقدمات عقد شدن مرا مهیا نماید. امان گل کماکان خبر مى آورد، از مراودات صدراعظم با انگلیس مطلع بودم. روزى هوس مصالح چلو کرده بودم، ننه قندهارى مصالح چلو را در دیس چید پس از خوردن یک قاشق از غذا حال تهوع دست داده و قى کردم. ننه لبخندى زده گفت مبادا بار دگر آبستن گشته اى؟ لبخند زدم

 

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x