رمان آنلاین جیران قسمت سی و دو

فهرست مطالب

جیران داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین جیران قسمت سی و دو 

لطف الله ترقی

داستانهای نازخاتون:

#قصه_جیران #قسمت_سی_دوم

 

 

با شنیدن این خبر از زبان مولود گویى زمین زیر پایم دهان باز کرده مرا بلعیده بود، به سختى خود را آرام نگاه داشتم، مولود گفت قرار است در مراسم جشن نام گذارى دختر گلین خانم، مهرماه خانم به عمارت اندرونى بیاید تا قبله عالم او را دیده پسند نماید. دانستم من در قلب قبله عالم جایگاهى ندارم که او مرا چنین به امان خدا وِل کرده به دنبال عقد کردن دخترعمویش است، طلاق ندادن ستاره بهانه اى بیش نبود. قبله عالم نمى خواست مرا در زمره همسران عقدى خود قرار دهد. یک گلدان بلور پر از گل نرگس برداشته نزد ستاره رفتم.

 

به او گفتم هیچ مى دانى والده شاه زیر پاى قبله عالم نشسته است تا تو را مطلقه نماید و نوه ى عباس میرزا نایب السلطنه را عقد نماید. ستاره برخلاف تصورم در نهایت آرامش لیوان بلور حاوى شربت به لیمو را برداشته به آرامى سر کشید و با لبخند گفت جیران خانم مبادا کارى کنید قبله عالم از طلاق دادن من صرف نظر نماید، من گمان مى کردم تنها سوگلى قبله عالم خواهم بود و آن عشق و محبّتى که مد نظرم است را از شوى نمیبینم لذا به درگاه بارى تعالى دست به دعا برداشته ام تا قبله عالم مرا مطلقه نموده از اندرونى بیرون بروم شاید فرجى حاصل شود با یک مردى ازدواج کنم که یگانه زنِ مورد علاقه اش باشم.

 

نمى دانى چه شب ها تا سحر از دورى قبله عالم گریسته ام و زار زده ام، مى خواهم با مردى باشم که هر شب با او سر بر یک بالین بنهم و او را با هیچ زنى تقسیم ننمایم. از طاقتم خارج است او هر سال یک نوعروس زیبا و جوان را صیغه مى کند، گرچه برایم بسى سخت و دشوار است امّا طالعم را مى پذیرم. نمى دانم چه شد دلم به درد آمد و دیدم صورتم خیس اشک است جلو رفته ستاره را در آغوش گرفتم، آن لحظه فرو پاشیدن آمال و آرزوهاى یک زن را شاهد بودم زنى که دیوانه وار شیفته ى شوى بود. سرنوشت او و من مشترک بود، گلدان را به دستش داده گفتم دل نگران مباش انشاءالله خیر است.

 

تمام اهل حرم در حال حسد بودند و مهدعلیا بسى مسرور مى نمود. از همه بدتر گلین خانم بود که اوّلین همسر عقدى بود و قبله عالم این همه زن رویش گرفته بود و او با دو دختر تنها در عمارتش بسر مى برد. زیباترین پارچه که از شام به طهران آمده بود ابتیاع نموده دستور دادم مادام رفعت پیراهنى دنباله دار برایم بدوزد مى خواستم لباسم در جشن زیباترین باشد. روز جشن حمّام رفته، موهایم را با لوله داغ فر کرده، وسمه، سرمه کشیده جواهر زمرد بر گردن و گوش آویخته به عمارت گلین خانم رفتم. مطرب ها در حال نواختن موسیقى دل نوازى بودند، خدمه در حال پذیرایى بودند در صدر مجلس کنار شمس الدّوله نشستم در دلم آشوب بود.

 

خواجه در عمارت را گشود و دخترى زیبارو و بلند بالاى به همراه مادرش که جارى مهدعلیا بود وارد عمارت گلین خانم شدند. گلین خانم که با مهرماه فامیل بود برخاسته خوش آمد گفت و مهدعلیا، مهرماه را کنار خود نشاند. گیسوان دخترک تا کمرش بود، پوستى سفید و چشمانى درشت داشت. لبانِ زیبایش صورتى رنگ و قلوه اى بود فکر اینکه قبله عالم این لبان را با حرارت و داغ ببوسد باعث شد لرز شدیدى بر من مستولى گردد که شمس الدّوله شتابان گیلاسى شربت به دستم داد.

 

لختى گذشت قبله عالم با جبه ترمه شمسه دار و صورتى که اصلاح شده بود داخل عمارت شده نزد گلین خانم و مهدعلیا نشست. با دیدن مهرماه خانم لبخندى حاکى از رضایت بر لبانش نقش بست و مهرماه نیز لبخندى دلنشین حواله قبله عالم نمود. پیراهنم را چنان چنگ زده بودم که مچاله شده بود، قصد داشتم برخاسته از آنجا بروم. شمس الدّوله مرا مانع گشت آهسته در گوشم گفت کارى نکن مهدعلیا شادمان گردد، به ناچار نشستم. درد بزرگى در دل داشتم شاهد عشوه هاى مهرماه و نگاه پر تمناى قبله عالم بودم، خیره به قبله عالم مى نگریستم که به ناگاه نگاهش در نگاه من تلقى کرد با نگاهى غضبناک او را نگریستم که قبله عالم به سرفه افتاد، روى برگرداندم.

 

پس از صرف ناهار، قبله عالم به هر دو دختر گلین خانم لقب فخرالملوک و افسرالدّوله مرحمت نمود. پس از پایان مهمانى بدون وداع از مهمانان از عمارت بیرون رفتم، وقتى به عمارت ام رسیدم بانو را منتظر دیدم سر بر دامنش نهاده از عمق جان گریستم. بانو سبب را پرسیده هر چه دانستم به او گفتم، بانو مرا سرزنش نموده گفت مگر به شما نگفتم راه ورود به قلب شوى محبّت و عشق ورزى است تو اینها را از او دریغ نموده اى و قبله عالم نیز به سوى زنى دیگر رفته است. چندین نصیحت مادرانه نمود و گفت تلاش کن مثل سابق فقط محبّت کنى و عشق بورزى تا دل او با تو نرم شود، بى محلى چاره کار نیست.

 

شب دایره در دست گرفته، خود را آراسته به خوابگاه رفتم. به آغاباشى گفتم به قبله عالم بگویید جیران آمده است، پس از لختى آغاباشى شتابان آمده مرا به اتاق قبله عالم راهنمایى نمود. قبله عالم با دیدنِ من خندان جلو آمده پیشانى ام را بوسیده فرمود چه چیز تو را پس از مدّت ها به خوابگاه کشانده است؟ لبخندى زده هیچ نگفتم با نواى دایره به سختى با شکم برآمده شروع به رقص کردم، رقص هنوز تمام نشده بود قبله عالم دستم را گرفته مرا نزد خود کشیده فرمود نمى خواهد به خودت سختى بدهى. سپس مرا غرق بوسه کرده آهسته نجوا کرد مى دانستم اگر بگویم مهرماه را مى خواهم آتش حسد تو فوران کرده و به قهر و جدایى خاتمه مى دهى. حیرت زده او را نگریستم.

 

آرام با دستانم به سینه هاش زده بغض کرده گریستم، او که انتظار گریه هاى مرا نداشت دستم را کشیده در آغوش گرفت. آرام در گوشم نجوا کرد جیران تو که دل نازک نبودى، با بغض گفتم گمان نمیکنم مرا دوست داشته باشید. خنده اى کرده فرمود چرا اینقدر اصرار مى کنى تا زن عقدى شوى؟ لختى فکر کرده نتوانستم بگویم آرزوى ولیعهدى امیرنظام را دارم. زمان مناسبى براى طرح این موضوع نبود، گفتم براى اینکه عیار عشق شما را بسنجم.

 

مى خواستم بدانم آیا براى خاطر من چنین کارى مى کنید؟ گذر زمان ثابت کرد خیر. قبله عالم پوفى کرده براى این که حرف کش نیاید دنباله حرف را نگرفته شمع کافورى را خاموش کرده به بستر رفت. مدّتى گذشت و قبله عالم کماکان مثل سابق در نزد من بسر مى برد و پیرو نصیحت مادرم بانو خبرى از عقد کردن نمى آوردم دیگر دلم رضا نمى داد ستاره مطلقه و آواره گردد. قبله عالم به مهدعلیا پیغام فرستاد من ستاره را طلاق نمى دهم و مهرماه خانم دختر زیبایى است امّا باب میل من نیست و او را نمى خواهم. مهدعلیا چنان جگرش سوخته بود که نگو، این امر را از چشم من مى دید که آن شب نام گذارى نزد قبله عالم بسر کرده بودم.

 

زمستان سوزناک بسر رسید و دستور داده بودم البسه پشمى براى من و پسرهایم ببافند تا از سرما مصون باشیم. سه روز از زمستان گذشته بود که شکوه السلطنه مادر مظفرالدین میرزا یک دختر به دنیا آورد، به سختى با کمک ماه آفرین نزد شکوه السلطنه رفته مبارکبادى عرض کرده سکّه طلا هدیه دادم. براى فرار از برودت هوا دو هفته به عید مانده طبق عادت مستمره به عمارت دوشان تپه رفتیم آنجا نیز سرما دست کمى از سرماى شهر نداشت، براى مراسم شب چهارشنبه ى آخر سال به طهران بازگشتیم، مراسم به خوبى به عمل آمد و کوزه ها براى شگون شکسته و بوته ها آتش زدیم.

 

شب قبله عالم نزدم آمده فرمود حاضر باش فردا به عمارت داودیه مهمان صدراعظم هستیم، میل دیدن صدراعظم را نداشتم. در دلم تشویش بود سبب آن را نمى دانستم، روز مهمانى که فرداى چهارشنبه ى آخر سال بود زیباترین لباسم را بر تن کرده خود را آراسته سوار کالسکه ى امیرنظام شده به سوى داودیه به راه افتادیم در میان راه هماخانم والى زاده و یک زن صیغه اى دیگر قبله عالم که دختر محمّدحسین خان قراقانى بود کالسکه مرا مى کشیدند، به ناگاه نمى دانم چه شد کالسکه تلو خورده و از کالسکه به زیر افتادم دنیا پیش چشمانم سیاه و تاریک شد. دردى وحشتناک در دلم پیچید و دستانم خونین مالین شده بود. از شدّت ترس سر بر سینه ى ماه آفرین گذاشته مدهوش شدم، دقایقى نگذشته بود صداى قبله عالم را شنیدم که به هماخانم پرخاش مى کرد ناى سخن نداشتم.

 

احساس مى کردم کسانى مرا گرفته به عمارت داودیه حمل مى نمایند از شدّت تکان ها چشم باز کرده دیدم خواجه ها مرا در دست گرفته مى برند. نمى دانم چقدر گذشته بود که به هوش آمدم دیدم ماه آفرین کنارم نشسته دعا مى خواند با صدایى کم رمق او را صدا کرده گفتم کجا هستم؟ ماه آفرین با دیدنِ من گفت خدایا شکرت و بى اعتناء به من سراغ حکیم رفت، حکیم و قبله عالم داخل اتاق شدند حکیم پس از معاینه من و طفلم گفت الحمدلله به مادر و طفل صدمه اى نرسیده و هر دو سالم هستند فقط نوّاب علیّه عالیه چون روى دست افتاده اند مدّتى نباید بار سنگین بلند کنند و ضمادى تجویز کرد تا روزى دو بار به محل زخم دست بمالم.

 

برخاسته سرم درد مى کرد، قبله عالم خطاب به خواجه ها توبیخ نمود که چرا باید زن ها کالسکه جیران را بکشند و این حادثه روى بدهد. از این که قبله عالم خود را به خاطر من به آب و آتش مى زد بسى مسرور گشتم، شادمان از اینکه او سخت خاطرم را مى خواهد برخاسته به اتاق شاه نشین که مهمانى بود رفتم. مهمانى تا عصرى به درازا کشید و پس از اتمام مهمانى به اندرونى بازگشتیم. زعفران باجى عمارات اندرونى را براى عید نوروز تنظیف نموده بود، دستور دادم ننه قندهارى پى مادام رفعت برود تا براى عید چندین رخت و البسه برایم بدوزد.

 

روز عید نوروز، قبله عالم نزد من بود پس از استحمام به عمارت من آمده رخت عید را پوشید و جقه جواهرنشان بر کلاه و شمشیر جواهر در دست و کمربند زمرد جواهر بر کمر بسته براى مراسم سلام عام به تالار گلستان در عمارت خروجى کاخ گلستان رفت. براى تبریک عید به عمارت والده شاه رفتیم، دیدم مهرماه خانم را وعده گرفته در صدر مجلس نزدش نشانده است. قبله عالم وارد عمارت شد همگى برخاسته عید را تبریک و تهنیّت گفتیم، قبله عالم نزد مهدعلیا نشست دیدم مهدعلیا آرام در گوشش نجوا کرده مهرماه را به او نشان داد، قبله عالم متفکر دست بر سبلت ها کشیده سر بالا آورده مرا نگریست. نمى دانستم آیا خاطر مهرماه را مى خواهد یا نه؟

 

قبله عالم در گوش مهدعلیا چیزى گفته بى اعتناء به او از مجلس خارج شد، مهدعلیا از شدّت خشم گونه هایش گلگون گشته مرا نگریست، چون دانستم قبله عالم وقعى به خواسته اش ننهاده است لبخندى بر لب نشاندم. شب هنگام خواب قبله عالم با لحنى پر از نیاز فرمود جیرانِ من، هیچ کس جایگاهى که تو در قلبم دارى را ندارد کى فارغ مى شوى تا تو را تنگ در آغوش بگیرم. لبخندى زده گفتم انشاءالله به وقتش فارغ خواهم شد، قبله عالم دست زخمى مرا دید با ابروانى درهم ضماد را برداشته به آرامى با کج خلقى روى زخم مرا ضماد زده با پارچه تمیز بست.

 

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x