رمان آنلاین جیران قسمت سی و چهار

فهرست مطالب

جیران داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین جیران قسمت سی و چهار 

لطف الله ترقی

داستانهای نازخاتون:

#قصه_جیران #قسمت_سی_چهارم

 

 

وقتى به طهران رسیدیم پس از چند روز استراحت و رفع خستگى، مهمانى بزرگى در اندرونى براى دخترم گرفتم که بانو و خواهرم نیز وعده داشتند. دسته گوهر با نوازنده هایش به هنرنمایى پرداختند و خدمه از مهمانان با چلو مسماى بره، فسنجان مرغ، قیه، قورمه و سبزى پلو پذیرایى کردند. قبله عالم وارد اندرونى شد و پس از کسب اجازه از مهدعلیا نام دخترم را خورشیدکلاه خانم نهاد، مطرب ها کل کشیده دایره زدند. پس از اینکه رحم جمع شد و حالم مساعد گردید، استحمام کرده رخت زیبایى بر تن کرده نزد قبله عالم رفتم.

 

او که در حال کشیدن طرح زنى فرنگى بود با دیدنم بشاش شده صندلى را برایم جلو کشیده فرمود دماغت چاق است جیران؟ لبخندى زده گفتم تا پیش شما و با شما هستم دماغم چاق و حال دلم خوش است. او برخاسته جلو آمده خیره در چشمانم طاقت نیاورده ارخالق از تن کنده شمع هاى کافورى را خاموش کرده تنها دو شمع در طرفین تخت روشن بود دست مرا گرفته با خود به دنیاى دیگرى برد به دنیایى سراسر شور عشق و سرمستى و گرمى بازوانش که دلم برایش ضعف مى رفت. این ایّام را با فرزندانم به سر مى کردم، خبر آمد گلین خانم نیز که بلافاصله پس از دختردار شدنش بار دگر آبستن شده بود درد زایمان به سراغش رفته بود. پس از اینکه فارغ شد با اهل حرم عیادت رفتیم با دیدن شور و شعف گلین خانم دانستم طفل نو رسیده پسر است. گلین خانم آن چنان مسرور بود که از شدّت خوشحالى دایم مى خندید جلو رفته شادباش گفته سکّه طلایى هدیه دادم، پاهایم از ضعف مى لرزید نگران ولایت عهدى امیرنظام بودم. براى اوّلین بار در عمرم به جایگاه گلین خانم رشک بردم که شاهزاده قاجارى است و پسرش شانس ولایت عهدى دارد من کجا و شاهزاده خانم نوه ى خاقان کجا.

 

نام پسر را سلطان محمّدمیرزا گذاشتند، قبله عالم مسرور از این اتفاق به گلین خانم گردنبند الماسى هدیه داده بود. روزى در ایّام محرم صدراعظم به دستور والده شاه براى تماشاى مراسم تعزیه به اندرونى آمد، همین که دور و برم را خالى دیدم یکى از رقعه هاى انجمن مخفى را که اسد برایم دزدیده بود جلو پایش پرت کردم او خم شده رقعه را برداشته گشود با خواندن محتوى رقعه رنگ از رویش پرید. سر بالا آورده مرا که رویم را پوشانده بودم نگریست جلوتر رفته گفتم دست به کار شو تا مراسم عقد صورت گیرد، با شنیدن صداى پایى شتابان از آنجا دور شدم. آخر همان هفته صدراعظم همه اهل حرم را در عمارتش مهمان نمود به عمارت صدراعظم رفتیم، پس از اجراى مراسم تعزیه خوانى امان گل آهسته در گوشم گفت صدراعظم شما را کار دارد، پنهانى برخاسته به حیاط پشتى عمارت رفتم آنجا صدراعظم را منتظر خود دیدم.

 

صدراعظم با دیدن من تعظیمى نموده گفت مقدمات عقد شما را فراهم نموده ام، امّا این مسئله باید مسکوت بماند و والده شاه باخبر نگردد. انشاءالله به زودى به اعلیحضرت عرض میکنم تا ستاره خانم را مطلقه و شما را عقد نمایند، لبخندى زده گفتم درنگ جایز نیست باید شتاب کنید. سپس از راه مخفى به اتاق شاه نشین رفتم، مهدعلیا با نگاهى مشکوک مرا نگریست.

 

چند روز بعد قبله عالم در حالى که با پسرم امیرنظام بازى مى کرد فرمود جیران خانم، صدراعظم معتقد است باید ستاره خانم را مطلقه نمایم تا زنى دیگر از اهل حرم بستانم. من که در دل شادمان بودم با شنیدن این حرف با حالت متحیّر او را نگریستم، گفتم مگر کسى را سراغ دارید فرمود خیر. براى همین با درخواست او مخالفت نموده ام سپس خیره به من که در حال رنگ عوض کردن بودم نگریست. دانستم که او بو برده است این اقدام از طرف من است، دستور کوچ به قصر قاجار آمد. از طرف عیال صدراعظم رقعه ى دعوت به داودیه آمد، قرار شد به داودیه بروم. حس تشویش داشتم بیم آن داشتم که در داودیه کسى نیست صدراعظم دستور قتل مرا بدهد، لیکن روزى که کاروان شاهانه عازم قصر قاجار بود به ننه قندهارى گفتم رقعه مرا به دست عیال صدراعظم برساند بگوید نوّاب علیّه با کاروان همایونى عازم قصر قاجار شد. مهدعلیا انتظار دیدن مرا در اردو نداشت، سبب را پرسیده گفت چرا به مهمانى عیال صدراعظم نرفتید؟

 

با لبخندى گفتم مایل بودم در جوار شما و اعلیحضرت همایونى باشم براى همین از مهمانى رفتن منصرف شده با شما همراه شدم. مدّتى در قصر قاجار به سر کردیم و بعد به طهران بازگشتیم. به محض بازگشت به طهران بار دیگر عیال صدراعظم مرا در داودیه وعده گرفت، این بار بهانه اى براى رد دعوتش نداشتم همراه ماه آفرین به داودیه رفتیم. گمان مى کردم صدراعظم در اجراى نقشه اش موفقیت حاصل کرده و مرا وعده گرفته خبر خوش بدهد، به محض رسیدن به داودیه عیال صدراعظم خوش آمد گفته مرا به شاه نشین برده با شربت پذیرایى نمودند و خطاب به من گفتند نوّاب علیّه عالیه جیران خانم، صدراعظم در تالار کتابخانه منتظر شما هستند.

 

با ماه آفرین به تالار رفتیم، آنجا صدراعظم را بر روى صندلى منتظر خود دیدم. آسمان غرشى کرد که بر خود لرزیدم، حس بدى داشتم و تشویش در دلم افتاده بود. صدراعظم گفت به قبله عالم بنابه فرمایشات شما گفتم ستاره خانم را مطلقه نموده و شما را عقد نماید. خطاب به او گفتم اعلیحضرت سخنى از عقد من بر زبان نراندند، من میل دارم به زودى عقد شوم. پس کى محقق مى گردد، صداى پایى آمد چارچوب در گشوده شد و قبله عالم با چهره ى غضبناک داخل تالار شد. از ترس بر خود لرزیدم.

 

 

هراسان از جاى برخاستم به طورى که صندلى پخش زمین شد، قبله عالم با قدم هاى پر صلابت جلو آمد با نگاهى که از آن شراره هاى آتش مى جهید مرا نگریست فرمود پس زنى که شما را تحت فشار قرار مى داد تا او را عقد نمایم جیران است؟ صدراعظم تعظیمى نموده گفت بلى اعلیحضرت، ایشان راه و بى راه دستور مى دادند شما را تحت فشار قرار بدهم تا ستاره خانم تبریزى را مطلقه و او را عقد نمایید.

 

بدین منظور من جسارت کرده از شما چنین درخواستى کردم که نزدیک بود سر خود را به خاطر خشم و غضب شما از دست بدهم، قبله عالم قدمى جلو آمده از ترس قدمى به عقب رفتم تا اینکه پشتم به دیوار خورد. زمین زیر پایم خالى شده بود، قبله عالم با فریادى بلند پرسید جیران، صدراعظم راست مى گوید. با زبانى الکن تعظیم کرده گفتم خیر اعلیحضرت ایشان تهمت مى زنند. قبله عالم پوفى کرده فرمود مرا چه فرض کرده اید؟ آیا گمان مى کنید من از اطراف و اکناف ام بى خبرم؟

 

من همه سخنان شما را از پشت در گوش کردم، به چه جهت تصمیم گرفتید براى اینکه در سلک همسران عقدى حرم قرار بگیرید به صدراعظم مملکت فشار بیاورید؟ قد راست کرده گفتم چون دیدم شوى مرا محل اعتناء نیست به صدراعظم متوسل گشتم. گفتن این سخن همانا و غضب قبله عالم همانا، صدراعظم جو را سنگین دید از تالار بیرون رفت. صداى رعد برخاست و دانه هاى باران بود که تند بر شیشه هاى عمارت مى خورد، ناگهان قبله عالم دست را بالا برده در میان بهت و حیرت من دستش را بر روى صورتم فرو آورد از شدّت ضربه پخش زمین شدم. دست بر روى بینى و لبم گذاشتم رد خون جارى گشت، پیچه را بالا زده با نگاهى خشمگین او را نگریستم.

 

قبله عالم دستم را گرفته بلند کرد با نگاهى شرربار و خالى از رأفت فرمود اگر بار دگر پایت را از گلیمت دراز کنى دستور مى دهم میر غضب تو را راحت نماید. این بار به خاطر امیرنظام مى گذرم نمى خواهم بى مادر شود، سپس مرا هل داد به دیوار خوردم. پشت به من کرده از تالار بیرون رفت، ماه آفرین شتابان به دنبالم آمد. از شدّت استیصال و یأس گریستم درد عمیقى داشتم نمى دانستم از درد تحقیر است یا درد ضربه ى پرزور قبله ى عالم. خواجه داخل تالار شده گفت برخیز به اندرونى بازگردیم، از تالار بیرون رفتم صدراعظم در حیاط کنار قبله عالم ایستاده بود و از نگاهش شرارت مى بارید. قسم خوردم او را به زیر بکشم حتى اگر به قیمت جانم تمام شود، جلو رفته سوار کالسکه شده به اندرونى بازگشتیم. چون مهدعلیا از این دسیسه صدراعظم خبر داشت توسط سلطان و کنیزهایش در اندرونى چو انداخت که جیران توسط قبله عالم کتک مضبوطى خورده است. شعله هاى انتقام در من بیدار شده بود.

 

 

گلبدن خانم جاسوسه را به اندرونى خواسته با عتاب به او گفتم چرا به من خبر ندادید صدراعظم برایم تله گذاشته است؟ او به خاک افتاده سجده کرده گفت به والله قسم من او را مى پائیدم نفهمیدم چنین قصد و غرضى دارد احتمالاً اینکه قبله عالم را براى شنود بیاورند و آبروى شما را ببرند نقشه اش را در جاى دیگرى جز عمارت خودشان چیده اند. دانستم صدراعظم نقشه این توطئه را با والده شاه در اندرونى کشیده اند، چون ماه صفر بود هر شب در اندرونى مراسم تعزیه و روضه خوانى بود من با آن صورت ورم کرده در هیچ یک از مراسم شرکت نمى کردم.

 

روزى خبر آمد دختر کوچک شکوه السلطنه و قبله عالم فوت کرده است، همه اهل حرم براى تسلیت رفتند من امتناع کرده نرفتم. ننه قندهارى گفت والده شاه بسیار عصبانى شد که براى عرض تسلیت نرفتید، گذاشتم یک هفته گذشت و عمارت شکوه السلطنه خالى از مهمان شد. رخت عزا بر تن کرده براى عرض تسلیت نزدش رفتم، ناله هایش دل سنگ را آب مى کرد. همه اهل حرم براى تسلیت نزد مهدعلیا رفته بودند به جز من زیرا کینه ى او را سخت در دل گرفته بودم. گلین خانم که دانسته بود سوداى عقد شدن قبله عالم را دارم برایم با ابرو عشوه مى آمد که نگو و نپرس. رابطه ى او و مهدعلیا حسنه شده بود، نمى دانست در روز عمرکشان که پیش رو بود رسواى عالم خواهد شد.

 

روز عمرکشان اغلب زنان اندرونى به احترام شکوه السلطنه سیاه پوشیده بودند من بى اعتناء به جو حاکم بر اندرونى از قصد پیراهن قرمز بر تن کرده و لبانم را با شاتوت سرخ نمودم براى اجراى مراسم به حیاط بزرگ عمارت رفتم که قبله عالم نیز در میان بانوان بود، از آن روزى که از او کتک خورده بودم سراغى از من نگرفته و یک دیگر را ندیده بودیم.

 

قبله عالم با دیدن من با آن سر و وضع متعجّب گشت، والده شاه با لحنى پر عتاب گفت این چه رختى است بر تن کرده اید؟ پاسخش را ندادم. خیره به شعله هاى سرخ آتش بودم که خواجه پیامى آورد و قبله عالم با لحنى پر تمسخر به گلین خانم فرمود مرحبا خواهرت را دیدیم مایه ى ننگ و آبروى دربار و خاندان گشته است.

 

او شرمگین سر به زیر انداخت، قبله عالم فرمود سفارت بریتانیا نمى پذیرد پروین خانم از عمارتش دور شود و دستور داده است حکماً در عمارتى نزدیک سفارت سکنى گزیند. الحمدلله قصه ى دلدادگى خواهر شما که عیال میرزاهاشم خان است با سفیر انگلیس در میان مردم دهن به دهن مى چرخد. من یاد نگاه شرربار گلین خانم پارسال در عید عمرکشان افتادم که با خشم مرا مى نگریست، ناگهان بى توجه به اطرافم با صداى بلندى قهقهه زده چنان خندیدم که اندرونى را سکوت فرا گرفت نگاهِ غضبناک قبله عالم بر روى من ثابت ماند.

 

 

رو به مهدعلیا کرده گفتم نگران رخت قرمز من مباش، چون این عید عمرکُشان به فرموده ى اعلیحضرت همایونى عید میمون و مبارکى است رخت قرمز بر تن کرده ام، نگران آبروى خاندان جلیل قاجار باشید که پروین خانم نوه ى فتحعلى شاه قاجار با سفیر انگلیس سر و سرى دارد. خدایا چه آبرو ریزى بدى خواهر زن پادشاه مملکت با اینکه شوهر دارد سر و گوشش مى جنبد، رو به گلین خانم نموده گفتم خاطرت است پارسال آبستن بودم چون پسرزا بودم به من چشم غره مى رفتید، پسرزا بودن مهمّ نیست آبرودارى نمودن مهمّ است. رو به ستاره که آن سوى هیزم هاى آتش ایستاده بود گفتم ستاره خانم بسى متأسف هستم که نمى توانى به آرزویت که همانا مطلقه شدن از قبله عالم است برسید من هر چه تلاش کردم شاید قبله عالم شما را مطلقه نماید موفق نشدم.

 

مهدعلیا حیرت زده از این جسارت من با دهان باز مرا مى نگریست، اندرونى را سکوتى وهم انگیز فرا گرفته بود با شادمانى عروسک عمر را با عشوه و لبخندى از سر پیروزى داخل آتش انداختم خیره به مهدعلیا گفتم انشاءالله هر آن کس که در زندگى آدمى زاد فتنه به پا مى کند همچو این عروسک عمر در آتشى سوزان و مهیب بسوزد. جلو رفته به قبله عالم تعظیمى نموده پشت به اهل حرم کرده به عمارتم رفتم. تا مدّت ها در اندرونى نقل این جسارت من بود، امّا نمى دانستند این تازه شروع ماجرا است و مرا با آن ها هنوز کار است. روزى در اندرونى مهدعلیا مهمانى بزرگى گرفت و در آن میان مردى بود بلند بالا، خوش چهره و جذاب. از مولود پرسیدم او کیست؟ گفت انوشیروان خان عین الملک خوانسالار و برادرزاده ى مهدعلیا است.

 

در آن مهمانى افراد مورد علاقه ى مهدعلیا وعده داشتند، از شدّت کنکجاوى چارقد به سر بسته براى پیاده روى به نارنجستان پشت عمارت مهدعلیا رفتم. صداى ساز و آواز دسته مطربان برخاسته بود، مهمانى تا پاسى از شب ادامه داشت. از مسیر مطبخ به اتاق مولود رفتم پنهانى از اتاق صندوق خانه داخل تالار را نگریستم در این میان متوجه نگاه هاى پنهانى عین الملک و ملک زاده خانم شدم، لبخندى بر لبم نشست. آنها را با دقّت زیر نظر گرفتم و دانستم حدسم خطا نرفته است نگاه عین الملک به دخترعمه اش نگاهى عاشقانه بود. باید دست به کار مى شدم آنها را رسوا مى نمودم امّا این امر مستلزم صبر و حوصله ى بسیار بود.

 

فردایش به گلبدن خانم سپردم مراقب اعمال و حرکات ملک زاده و رقعه هایش باشد، با یک تیر مى خواستم دو نشان بزنم هم مهدعلیا و هم صدراعظم را رسواى زمانه کنم. مدّتى گذشت و گلبدن خانم شادمان به اندرونى آمد از او پرسیدم چه در چنته دارید؟ رقعه هاى عاشقانه ى عین الملک به ملک زاده را نشانم داد.

 

 

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x