رمان آنلاین جیران قسمت سی

فهرست مطالب

جیران داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین جیران قسمت سی 

لطف الله ترقی

داستانهای نازخاتون:

#قصه_جیران #قسمت_سی

 

 

و کیسه اى مخملین حاوى سکّه هاى زر را کنار شیشه ى سم گذاشته رو به اسد گفتم انتخاب میان یکى از این دو را برعهده ى عقل سلیم شما مى گذارم اگر قبول کنید چند رقعه از رقعه هاى دربار بریتانیا که محرمانه است به دست من برسانید این عمارت و اصطبل بغل عمارت را برایتان با این کیسه زر مى خرم امّا اگر قبول نکنید نه تنها تو بلکه مادرت نیز با نوشیدن این شیشه ى زهر خواهید مرد زیرا مى توانم به آسانى تهمت دزدى به مادرت زده از آنجا که در دربار کیا و بیایى دارم هیچ کس حرف مرا زمین نزده مادرت دستگیر و در پاى قاپوق شکنجه خواهد شد.

 

لیوان شربت بهار نارنج را برداشته گفتم تا زمانى که این شربت تمام نشده فرصت فکر کردن دارید و اگر تصمیم گرفتید در خدمت من باشید برایت امان خواهم گرفت. سپس به آرامى از زیر روبنده شربت را جرعه جرعه سر کشیدم، اسد با دیدن سکّه هاى زر بنیادش سست شده بود و چون از صلابت سخن من اطمینان حاصل نموده بود از ترس بر خود مى لرزید. شربت تمام شده بود لیوان را روى زمین گذاشته گفتم اینک تصمیم تو چیست؟

 

تعظیمى نموده گفت به من فرصت بدهید تا ده روز دیگر چندین رقعه محرمانه برایت مى آورم اگر در این بین متهم به خیانت شدم هواى ننه طرلان ما را داشته باش و این عمارت را برایش بخر تا سر پیرى بدون من در مضیقه قرار نگیرد. لبخندى زده برخاسته کیسه زر را گشوده دو سکّه زر جلو پایش انداخته گفتم بسیار تصمیم به جایى گرفته اید و هرگز پشیمان نخواهید شد، شیشه ى سم رز نیز برداشتم از عمارت بیرون رفتیم. ننه قندهارى مسرور از این اتفاق گفت جیران جانم عجب جربزه اى دارید شما لبخندى زده گفتم تمام این حرکات براى آینده امیرنظام است. چنان مسرور و شادمان بودم که باعث تعجّب مهدعلیا و قبله عالم شده بود، شبى قبله عالم نزدم آمده فرمود از چه رو چنین شادمان هستید؟ گفتم از من سخنى مپرس که هیچ نخواهم گفت، شما شوى بى وفایى هستید که بر من خشم و خرده گرفتید صیغه ام را پس خواهى فرستاد آیا این بود آن همه عشق و دلدادگى، آن همه بى قرارى هاى شبانه و نجواهاى عاشقانه؟

 

او هیچ نگفت و پس از لختى فرمود شما امر محالى مى خواهید، رو به او کرده گفتم پس امتیاز داشتن تاج و تخت چیست؟ هیچ امرى محال نیست. سپس خمیازه اى صورى کشیده دست بر شکمم گذاشته گفتم هرگز در مخیله ام خطور نمى کرد با دو پسر و یک طفل در شکم از جدایى سخن رانده باشید، برخاسته شمع هاى فانوس را خاموش کرده پشت به قبله عالم خود را به خواب زدم. او کنارم روى تخت نشسته آهسته نجوا کرد جیران خوابى؟ پاسخى ندادم او که هیچ حرکتى از جانب من ندید آرام کنارم خوابید. ده روز بعد به عمارت طرلان رفتم.

 

 

اسد چندین رقعه محرمانه و سرّى را برایم آورده بود با خواندن محتویات رقعه ها از شادى در حال غش بودم، رقعه ها را برداشته چند سکّه زر به اسد داده با ننه قندهارى به اندرونى بازگشتم، توسط ننه قندهارى به میرزاآقاخان نورى پیام دادم مى خواهم شما را براى امرى محرمانه ببینم. ننه براى این پیام به عمارت صدراعظم رفته بود و عصرى بازگشته گفت میرزاآقاخان گفته است من صنمى با زنان قبله عالم ندارم و قرار ملاقات را لغو کرده اند.

 

لبخندى بر لبم نشست، روزى به ننه گفتم آش دوغ پخته و با او به عمارت صدراعظم نزد ملک زاده دیدن رفتیم او انتظار دیدن مرا نداشت مبهوت مانده بود بلاخره به خود آمده ما را به داخل شاه نشین دعوت کرد، هوا خنکاى ملایمى داشت پنجره ها را گشوده فوّاره هاى حوض مى جهید تا عصرى نشستم و صدراعظم در معیّت میرزاکاظم خان پسرش وارد عمارت شد رویم را گرفته نزد صدراعظم رفته سلامى گفتم. آهسته گفتم باید با شما دیدارى داشته باشم، صدراعظم آرام گفت نوّاب علیّه عالیه این امر مقدر نیست.

 

از زیر چادرم یکى از رقعه هاى محرمانه دربار بریتانیا را بیرون آوده دست صدراعظم داده گفتم حالا چطور؟ آیا باز هم مقدر نیست؟ صدراعظم با خواندن رقعه رنگ از روى صورتش پرید قدمى عقب رفته دست بر طاقچه نهاد و با صداى بلندى لیوانى آب طلب کرد. بى اعتناء به حال و احوال نامساعدش به ننه قندهارى اشاره کرده از عمارت صدراعظم بیرون رفتیم. مى دانستم رقعه محرمانه کار خودش را کرده است و صدراعظم به زودى با من قرار ملاقاتى خواهد گذاشت.

 

چند روز گذشت و به ننه قندهارى سپردم عمارتى کوچک در عودلاجان براى گلبدن خانم بخرد، پس از خرید عمارت کلید آن را به گلبدن خانم هدیه داده به او گفتم صدراعظم چه کرد؟ گفت چنان بى تاب و بى قرار است که ناخوش در بستر افتاده است. به گلبدن خانم گفتم در عمارت شما با صدراعظم دیدار مى کنم و او پذیرفت. داخل عمارت گلبدن خانم میز گردى با دو صندلى و تنگ آب و لیوان قرار داده بودند. ننه قندهارى نزد امان گل رفته و به صدراعظم پیام داد روز پنجشنبه سه ساعت مانده به غروب آفتاب در عمارت گلبدن خانم حاضر باشد.

 

همین که ننه قندهارى به اندرونى بازگشت از او پرسیدم چه شد؟ لبخندى زده گفت خیالت آسوده باشد که صدراعظم بى هیچ حرفى پذیرفت.

 

روز موعود به بهانه خرید پارچه از اندرونى بیرون رفتیم و به ننه قندهارى گفتم دامادهایش نیز در عمارت گلبدن خانم محض احتیاط کشیک بایستند. بر روى صندلى نشسته منتظر صدراعظم بودم او با میرزاکاظم خان سر ساعت مقرر وارد عمارت شده و به اتاق شاه نشین آمده بر روى صندلى نشست.

 

با صداى لرزان و مرتعشى گفت نوّاب علیّه عالیه براى چه امر مهمّى مى خواستید مرا ببینید؟ به او گفتم در جریان همه کارهایت هستم، مى دانم جاسوسى اعلیحضرت ناصرالدین شاه قاجار را به دربار بریتانیا مى کنید و اخبار مى فرستید او گفت همچه چیزى صحت ندارد، این خزعبلات چیست که بدون فکر بر زبان مى رانید. محکم مشتى بر میز زدم که میرزاآقاخان هراسان به عقب برگشت. رقعه هاى محرمانه سفارت را بر روى میز نهادم و گفتم با دقّت بخوان او رقعه ها را برداشته یکى پس از دیگرى خوانده و هراس به چشمانش راه یافت. خنجر دسته مرصع جواهرنشانى که قبله عالم به من هدیه نموده بود از زیر چادر برداشتم و بر روى میز کوبیدم.

 

صدراعظم به تته پته افتاده بود گفتم یا خواسته ى مرا برآورده مى کنى یا امتناع مى کنى. در صورت امتناع با همین خنجر چشمانت را از کاسه در مى آورم تا دیگر نتوانى جاسوسى اعلیحضرت را نمایید. او برخاسته بر روى زمین نشسته تعظیمى نموده گفت چه مى خواهید؟ گفتم باید کارى کنید قبله عالم، ستاره خانم را مطلقه نموده و مرا عقد نماید. پرسید فایده اش چیست؟ از روى صندلى برخاسته کارد را از روى میز کشیده در قابش انداخته زیر چادرم برده ننه قندهارى را با صداى بلند به درون اتاق خواستم او آمده تعظیمى نمود گفتم رقعه ها را جمع کرده به دستم داد.

 

به صدراعظم گفتم فایده اش به شما چندان مرتبط نمى باشد، فرصت زیادى ندارید و باید بانفوذى که در مهدعلیا دارید این امر محقّق گردد و گرنه این رقعه ها را دفعه ى بعد قبله عالم رؤیت خواهد نمود. از اتاق بیرون رفتم در چارچوب در ایستاده سر را به عقب برگردانده گفتم گمان خطا و اشتباه مکن که مرا از میان بردارى این رقعه ها جز دست من در دست یکى از شاهزاده هاى قاجارى است اگر من بمیرم او رقعه ها را به دست اعلیحضرت مى دهد و خبر خیانت شما در روزنامه وقایع اتفاقیه در چندین نمره چاپ خواهد شد. پشت به او کرده از عمارت خارج شدم و به اندرونى بازگشتم، رقعه ها جز دست من دست کس دیگرى نبود لذا باید بلوف مى زدم تا در دل صدراعظم هراس بیافکنم هراسى که مرا به وصال مى رساند. چند روزى گذشت و امیرنظام سخت ناخوش بود، از ناخوشى او روز و شب را نمى فهمیدم. قبله عالم که قصد داشت براى شکار به جاجرود برود از جهت ناخوشى امیرنظام شکار را موقوف نمود.

 

اطباء ایرانى و فرنگى به بالین امیرنظام آمدند و گفتند خطرى او را تهدید نمى کند و ذکام است. چون نزدیک عید عمرکشان بود چندین پارچه قرمز نذر سلامتى امیرنظام نمودم، ننه را پى پارچه قرمز به بازار فرستادم و دستور دادم پارچه ها را براى عروسک عُمَر میان زنان حرم خانه تقسیم نماید.

 

زنان حرم سبب نذر را جویا شدند ننه قندهارى گفت به میمنت سلامتى امیرنظام است. همه زنان پارچه هاى قرمز را گرفته و عروسک عُمَر درست کردند به جز هماخانم والى زاده که اهل سنت بود. براى اینکه از دلش در آوردم با یک کاسه نبات به عمارتش رفتم و پس از لختى گفتگو گفتم چون امیرنظام از ذکام به سلامتى گذشت و عید عمرکشان نزدیک بود لذا چنین نذر نمودم. او لبخند تلخى زده گفت اشکال از شما نیست، این عید را چون قبله عالم عید مبارکى مى دانند با شکوه در اندرونى جشن مى گیرند و من کاره اى نیستم.

 

روز عید شعله هاى سرخ آتش بود که به آسمان مى زد، با خودم گفتم عیدى به این شکوه ندیده ام زیرا پارچه ها نذر امیرنظام بود آن مراسم در چشمم جلوه ى دیگرى داشت. غرق در فکر به رقص شعله هاى آتش مى نگریستم، گلین خانم آن سوى آتش نگاه شرربارى بر من افکند از او روى برگرداندم نمى دانستم سال بعد عید عمرکشان ورق روزگار چنان بر علیه گلین خانم مى پیچد که تا سالها از اذهان عموم از یاد نمى رود. فرداى عید در اندرونى ولوله اى بود نگفتنى، اطباء و حکیم ها بودند که مى رفتند و مى آمدند سبب را از ننه قندهارى پرسیدم گفت ولیعهد پسر تاج الدّوله مبتلا به مرض سرخجه شده است.

 

ته دلم جورى شد یاد سخنان کاجول هندى افتادم نمى دانستم آیا این بار ولیعهد از ناخوشى میمیرد یا نه، اگر ولیعهد مى مرد کار من زار بود زیرا من هنوز همسر صیغه اى قبله عالم بودم. دو روز گذشت در این مدّت از بس گوسفند قربانى نموده بودند که بوى گوسفند در اندرونى پیچیده بود، راه به راه گوسفند قربانى براى سلامتى ولیعهد، شاهزادگان قاجارى پیشکش مى نمودند. تا اینکه خبر آمد ولیعهد بهبود یافته است، خیالم اندکى آسوده گشت.

 

به میمنت این اتفاق قبله عالم دستور داد عمارت خورشید را که از زیباترین عمارت هاى اندرونى و بى نظیر بود را به ولیعهد سپردند، تاج الدّوله از خوشى در حال غش بود و سایر زنان به خصوص زنان عقدى از رشک و حسد در حال فجاه بودند.

 

خبرى از میرزاآقاخان صدراعظم نبود، ننه را پى خبر فرستادم. او عصرى به اندرونى آمده گفت جیران خانم از صدراعظم آبى گرم نمى شود او مرا دست به سر مى کند، تصمیم گرفتم به او ضربه بزنم. مقدارى رقعه محرمانه از صدراعظم و دربار بریتانیا را برداشته به عمارت خوابگاه همایونى رفتم. پنهانى رقعه ها را روى میز گذاشته و به عمارتم بازگشتم، فردایش دیدم قبله عالم چنان خشمگین گشته است که فراشى پى صدراعظم فرستاده است تا به دیوانخانه بیاید. رنگ از روى مهدعلیا پریده بود که مبادا قبله عالم بر صدراعظم خشم گرفته و حکم قتلش را بدهد تا شب در هول و ولا بودم.

 

 

ادامه دارد….

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x